رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'زهرا'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • انجمن رمانخونه در یک نگاه
    • میزکار
  • بخش ادبی
    • داستان و حکایات کوتاه
    • مطالب و متون
    • متفرقه ادبی
  • بخش ویژه
    • ویژه های رمانخونه
    • مسابقات انجمن
  • بخش عمومی
    • الفبای زندگی
    • آشپزی
    • ورزشی
    • متفرقه عمومی
    • موبایل و تبلت
    • کامپیوتر و لپ تاپ
  • بخش هنری
    • سینما ، تلویزیون و تئاتر
    • موسیقی
    • بیوگرافی و زندگینامه
    • دانلود
    • متفرقه هنری
  • بخش تصاویر
    • گالری عکس شخصیتها
    • گالری عکس شهرها و آثار باستانی
    • گالری عکس های متفرقه
  • بخش خبری
    • جدیدترین اخبار
  • سرگرمی مسابقات ویژه متفرقه
  • نویسندگان موضوع ها

دسته ها

  • Articles

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد

دسته ها


جنسیت


محل زندگی


متولد روز


متولد ماه


متولد سال


حالت اصلی من


حالت فرعی من

22 نتیجه پیدا شد

  1. دانلود رمان فرار سپید از زهرا حسنی

    نگارش 1.0.0

    40 دریافت

    نام رمان: فرار سپید نام نویسنده: زهرا حسنی ژانر: عاشقانه و اجتماعی تعداد صفحات: 338 خلاصه داستان: داستان دختری ست 25 ساله، که طی یک سری افشاگری‌ها، مهم ترین قرار زندگی اش را نادید می‌گیرد و به عبارتی قرار را بر فرار ترجیح می‌دهد. فراری که زندگی اش را تحت شعاع قرار می‌دهد و... قسمتی از داستان: بهت‌زده به داخل فنجان روبه رویش نگاه می‌کند. انعکاسی از تصویر چشمانش، در آن مایع قهوه‌ای‌رنگ نقش بسته بود. حس می‌کرد زندگی‌اش همانند آن قهوه، رنگی تیره به خود گرفته است. تمام آرزوهایش، هدف‌هایش و علی‌الخصوص احساسی که تازه به خود قبولانده بود و داشت می‌پذیرفت! باز دست لرزانش را به سمت پاکت کذایی روی میز می‌برد و آرام بلندش می‌کند. باورش نمی‌شد که دنیای رنگی‌اش، به اعماق دره‌ی نابودی کشیده شده و یک باره همگی رنگ‌باخته باشند! دو مرتبه می‌خواهد به محتویات آن پاکت نامه نگاه کند که بین راه، پشیمان دست پس می‌کشد.. می‌لرزد و می‌ترسد! می‌ترسد که دل ضعیف و‌ ترک خورده‌اش این بار، کاملاً خرد شود... ریز و ریز تر! کلافه، تکیه بر پشتی صندلی می‌دهد. نگاهش می‌چرخد و مجذوب حلقه‌ی نقره فام تک نگینش می‌شود. دستش را بالا می‌آورد و خیره براندازش می‌کند. سردرگم و دودل بود. نمی‌دانست به کدام یک از حرف‌های دلش گوش دهد؟! نمی‌دانست باید در مقابل تقدیر اجباری‌اش بسوزد و بسازد و یا سنگ شود، محکم شود و مقابله کند با اصلِ ماجرای آینده‌ای که در برابرش قد علم کرده بود و قصد زمین زدنش را داشت؟! بالاخره، از حلقه نگاه برمی‌دارد و با زانوهایی سست شده و بی رمغ، از جایش بر می‌خیزد و با انزجار و بی میلی، پاکت را داخل کیف چرمش جای می‌دهد. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  2. دلنوشته های متفرقه

    دل نوشته ی شکست یاد روز هایی که قلبمو میزدم بخیر.......بیچاره بیگناه بود......ولی باید تاوان میداد...... تاوان دل بستن به تو......تاوان سرپیچی از من......تاوان شکست.....تاوان ......شکایت.......تاوان مرگ....... #زهرا_سرداحی
  3. صندلی داغ همکاران | zahra e

    سلام خدمت دوستان گل و عزیز رمانخونه ای بار دیگه اومدیم وصندلی داغ رو استارت زدیم. این بار با همکاران جدید شروع میکنیم و بعد نوبت میرسه به نویسندگان و گویندگان عزیز! مهمان این هفته صندلی داغ @Zahra e می باشد. طبق روال معمول جزغاله کردن مجاز است 1.خودتو کامل معرفی کن؟ 2.چند خواهر برادرید؟ 3.آیا شما اهل دل و با حال می باشید؟ 4.اسمت رو کی انتخاب کرده؟ 5.دوست داری اسمت یه چیز دیگه بود؟ 6.چه غذایی بلدی درست کنی؟ اصلا آشپزی بلدی؟ 7.نظرت راجع به مرد رویاها چیه؟همون که اسب سفید داره و در باران می آید 8.نظرت راجع به من چیه به طور کامل؟ 9.از مرگ میترسی ؟ 10.بهترین اخلاقت؟ 11.بدترین اخلاقت؟ 12.چرا موقع ریمل زدن دهنتو باز می ذاری؟ 13.انتخابت بین اینا کدومه شیرین...تند...ترش...تلخ نوشیدنی سرد یا گرم ورزش یا کتابخونه 14.آخرین موزیکی که شنیدی؟ 15.ترسناک ترین فیلمی که دیدی؟ 16.خواب هات چه رنگی اند؟بهترین خوابی که دیدی؟آخرین خوابی که دیدی؟ آخرین اس ام اسی که فرستادی ؟ به کی و چی بود ؟ چند بار تصادف کردین ؟ (بدترینشو شرح بدین !!) دوس داشتی کی باشی که الان نیستی ؟ اگه بخوایی یکیو از زندگیت delet کنی ، اون کیه ؟ بهترین sms یی که نا حالا دریافت کردی و بیشتر از بقیه تو inbox نگه داشتی ؟ بی پرده از علایقت ؟ هیجان انگیز ترین كاری كه كردین چی بوده؟ قراره با بهترین کسی که تو زندگیته ودوستش داری بری برا1ساعت یه جایی "توی شهر"تاب بخورید.جاشم قراره تو تعیین کنی.کجا میرید؟ چه نوع سبك موسيقي رو ميپسنديد؟خواننده ی مورد علاقتون؟ 17.فک کن از خواب با حس یه چیزی رو صورتت بیدار شی و وقتی چشتو باز کردی یه سوسک چندش ببینی که شاخکاشو تکون میده و بهت سلام میده عکس العملت 18.یه کلمه بگو که روزانه ۱۰ بار میشنوی 19.به خودت از هر کدوم چند میدی خوش رویی شیطنت وفاداری حافظه اولین چیزی که به ذهنت میرسه رو درباره ی کلمات زیر بگو: دوچرخه همکلاسی سوسک مسی کیف مدرسه کدو افغانستان زیرشلواری عباس قادری! ماه رمضون کنکور عشق پول و ثروت صدای تیک تیک ساعت ! یاس 20.نظرت راجع به مدیرا من موژان سمانه هانیه روژینا سلاله 21.خوشبختی از نگاه تو؟ از چی وحشت داری؟ 22.چی کادو بگیری بیشتر خوشحال میشی؟ 23.تا حالاشده از دوستی با کسی پشیمون شی؟ 24. آخرین باری که با خدا عاشقانه حرف زدی کی بوده و چی بهش گفتی؟ 25. تا حالا اتفاق گنده ای تو زندگیت افتاده که به قول تو فیلما !یهو مسیر زندگیتو عوض بکنه؟ 26. خوب بگو ببینم هر کدوم از اینایی که میگم تورو یاد کدوم یکی از اعضا میندازه خوشگل... باحال... پرو... بامعرفت... مهم... ساکت... غرغرو... منظم... دوست داشتنی... 27.به نظرت دوستات چطور آدمایی هستن؟ 28. دوست داشتی چی از زندگیت حذف شه؟ 29.مهمان بعدی صندلی داغ؟ 30.حرف آخر ؟ شوخی های ما را جدی نگیرید ! پیشاپیش ممنون برای پاسخ گوییت
  4. رمان: عشق به وقت سئول ژانر: عاشقانه. ماجراجویی. معمایی خلاصه: هلن احمد علی دای دانشجوی فارق التحصیل از برترین دانشگاه پزشکی شهر کاپیسا یعنی فارابی است. او در پی شرکت در مسابقه ی برترین پزشک در ارزوی رسیدن به جایزه ی اعزام به امریکاست. اما تنها سهم او از این مسابقه درگیر شدن در یک عملیات محرمانه و تروریستی در سئول است. تا جایی که برای نجات جانش باید تلاش کند.
  5. "عشق به وقت سئول" نویسنده: زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن رمانخونه ژانر: "عاشقانه. هیجانی." خلاصه: هلن احمد دای دانشجوی فارق التحصیل از برترین دانشگاه پزشکی شهر کاپیسا یعنی فارابی است. او در پی شرکت در مسابقه ی برترین پزشک در ارزوی رسیدن به جایزه ی اعزام به امریکاست. اما تنها سهم او از این مسابقه درگیر شدن در یک عملیات محرمانه و تروریستی در سئول است. تا جایی که برای نجات جانش باید تلاش کند. گفتار نویسنده: این رمانی است درام که روایت گر اعتقادهای است که به روش های گوناگون بیان میشوند. این اعتقادات ممکن است مذهب باشد یا عشق و حتی سیاست. در متفاوت ترین رمان عاشقانه همراه باشید از طریق لینک زیر: رمان عشق به وقت سئول با درج نظرات و همچنین لایک، باعث دلگرمی شوید. ممنون از همگی.
  6. ?رمان:الماس برنده (جلد اول) ?نویسنده:زهرا ابراهیم زاده ?خلاصه: تو این داستان ما دختری داریم به اسم الماس… الماس راد! دختری که بی رحمیش زبون زد مافیاهایی مثل خودشه! دختری پر از غرورو سنگدل که نظیر نداره… الماس مامثل اسمش بُرَندست! زیبا و سنگ دل… اما یه پسر مهربون و خوش قلب عاشقش میشه، عاشق میشه و اعتراف میکنه! ولی بی رحمی دختر قصه ما کاری با این پسر مهربون میکنه که کسی فکرشم نمیکنه…. ✅ژانر: #پلیسی #عاشقانه #الماس_برنده #زهرا_ابراهیم_زاده برای خواندن رمان کلیک کنید -------> رمان الماس برنده امیدوارم با نقدهای سازندتون خوشحالم کنین
  7. ?مجموعه دل‌نوشته‌های، شیرین تر از لیلی، مجنون تر از من!? ✏به قلم: "زهرا ایرانی (صبا)"?
  8. سلام خدمت دوستان گل قراره یک هفته تمام مهمان کلبه ی @Zahra.ebrahim Zade.a عزیز باشیم. روال این دورهمی : 1_سوالات بخش میزبان 2_سوالات بخش میهمان *** سوالات بخش میزبان: 1_مناسبت این مهمانی چیه؟ 2_چه کسانی رو به مهمانی دعوت کردی؟ 3_مکانی که قراره مهمانی در اون برگذار بشه؟ (عکس ) 4_به کدوم یکی از بچه ها زنگ می زنی که زودتر از بقیه بیاد و تو کارا کمکت کنه؟ 5_چه چیزایی آماده کردی برای شام؟ (عکس) 6_مهمونا ساعت چند میان؟ 7_اولین مهمونت کیه ؟ 8_کی آخر از همه میاد و ادعا می کنه که توی ترافیک مونده؟ 9_برای پذیرایی چی آماده کردی ؟ کی میاد کمکت تا مهمونا رو پذیرایی کنه؟ 10_قشنگ ترین تیپو کی زده امشب ؟ 11_سر میز شام نشستیم ، یکی از مهمونا توی تنها ظرف خورشت نمک دون رو خالی کرد . با اینکه ناخواسته بوده ، و تو همون یه ظرف خورشت رو داشتی ، واکنشت چیه ؟ کار کی بود ؟ 12_موقع ی نوشابه خوردن یکی از مهمونا لیوانش می افته توی سفره. اون مهمون کیه ؟ 13_سفره رو با کی جمع می کنی ؟ 14_یه مجسمه با ارزش از مادر بزرگت بهت رسیده . یه نفر اشتباهی به اون می خوره و مجسمه رو می شکنه واکنشت چیه؟ اون مهمون کیه؟ 15_بعد از شام می خوای مهموناتو سرگرم کنی ، سرگرمیت چیه؟ 16_از یکی از مهمونات بخواه که برات یه شعر رو با خط خوش بنویسه 17_ به یکی از مهمونات بگو از آخرین پیام تلگرامش اسکرین شات بگیره 18_به یکی از مهمونات بگو همین الان از رو به روش برات عکس بگیره 19_یکی از مهمونا یه اتفاق خوب براش افتاده ، اون کیه ؟ چی بهش می دی یادگاری ؟ 20_همه اعتراض می کنن .اونام یادگاری می خوان . چیکار می کنی ؟ 21_اولین نفری که بلند میشه و عزم رفتن می کنه کیه ؟ 22_کی می مونه کمکت که خونه رو جمع کنی ؟ 23_خسته ای ؟ 24_دوباره صدای در میاد . یکی از مهموناست یه چیزی جا گذاشته . کدوم مهمونه ؟ چی جا گذاشته؟ 25_از مهمونی راضی بودی ؟ 26_مهمونی بعدی خونه ی کیه؟ بعد از پاسخ میزبان به سوال ها پرسش های مربوط به مهمان ها همین جا پست می شه . با استفاده از نقل و قول با پاسخ به سوالات در مهمانی شرکت کنید !
  9. نگارش 1.0.0

    267 دریافت

    نام رمان: غیرمنتظره (جلد دوم الماس برنده) نام نویسنده: زهرا ابراهیم زاده ژانر: عاشقانه و پلیسی تعداد صفحات: 575 خلاصه داستان: عزيزِ نداشته ام؛ اندكى صبر… نوبتِ ما هم ميشود! ميرسد وقتِ عاشقى كردنمان… به رخ مي كشيم تمامِ دوست داشتنمان را… نوبتِ بازىِ آنهاست فعلاً بيا بنشينيم و تماشايشان كنيم! نگاهم رااز روی چشم های عسلیش سوق دادم روی دستهای گره خورده مان… با لبخند نگاه از دست های در هم گره خورده مان گرفتم و چشم دوختم به عمارتی که در اتش می سوخت… همراه با آدم هایش! نفسم عمیق بود. زمزمه او ارام بود _تموم شد! و من تایید کردم _تموم شد… قسمتی از داستان: با گذشتن از سنگ های بزرگ و کوچک به سنگ بزرگ و با شکوه سفید رنگی رسیدم و با دیدن عکس روی سنگ آهم بلند شد… بغض یک ساله ام سر باز کرد… الماس و سهیل هم دیگر را در آغـ ـوش کشیده بودند و روی لب های هردو لبخند عمیقی نشسته بود… این عکس، روی این سنگ قبر سفید رنگ جگرم را به اتش می‌کشید… سهیل راد، فرزند جمشید طلوع دل انگیز :۱۳۶۶/۷/۲۰ غروب غم انگیز :۱۳۹۱/۶/۱۲ الماس راد، فرزند جمشید بغض کردم طلوع دل انگیز: ۱۳۶۹/۴/۱ غروب غم انگیز: ۱۳۹۴/۵/۱ اشکهایم جاری شد! دسته گل را روی عکس هایشان گذاشتم تا بیشتر از این اتش نگیرم… هنوز هم بعد این مدت خود را مسبب مرگ الماس می‌دانستم… او دست من امانت بود، من وظیفه شناسی نکردم، هرچقدر هم خردم کرد نباید ترکش می‌کردم، نباید با ان جمشید لعنتی تنهایش می‌گذاشتم… خم شدم و با اشکی که روی گونه ام می‌چکید فاتحه ای برای هردو خواهر برادر زمزمه کردم. نگاهی اجمالی به قبرستان سرد انداختم و ارام مانند اینه مه سال زمزمه کردم _ منو ببخش الماس… با سرعت باد از انجا دور شدم، این بغض اخر مرا می‌کشت… سوار ماشینم شدم و در را کوبیدم، عینک را از روی چشمهایم برداشتم و سرم را روی فرمان گذاشتم. اشک هایم گونه ام را خیس کرد “چه کردی با من الماس؟ با بارمان محتشم چه کرده ای؟ این چه حالی ست؟! خدایا، چرا مرهمی نمی‌شوی روی زخمم… چرا مرهم نمی‌شوی برای این درد که هنوز تازه است! ” ماشین را روشن کردم و به سمت عمارتی راندم که با وجود گذراندن زندگیم در انجا تنفرآمیز ترین مکان عمرم بود. قبلا ها، ان وقت‌هایی که الماس در آن عمارت بود، از ان عمارت، از ادم‌هایش لـ ـذت می‌بردم! اما حالا… *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمتepub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  10. نگارش 1.0.0

    450 دریافت

    نام رمان: حماقت محض نام نویسنده: زهرا ابراهیم زاده ژانر: اجتماعی و تلخ (پایان خوش) تعداد صفحات: 352 خلاصه داستان: قصه من یه قصه ی متفاوته، یه قصه ای که شاید خیلی ازش دیده باشیم ولی تا حالا گفته نشده… قصه ی من یه قصه ی پر غصه است، از یه دختر که فقط عاشق شد… قصه ی یه دختر نوزده ساله که گذشتشو واستون روایت می‌کنه! داستان من قصه ی دخترو پسر پولدار نیس، قصه ی پسر مغرور و دختر شیطون نیست، قصه ی من قصه ی یه دختری به اسم زهراست که تو جنوبی ترین قسمت تهران زندگی می‌کنه و دست سرنوشت اونو به جایی می‌کشونه که حتی فکرشم نمی‌کنه… قسمتی از داستان: نگاهی تو آیینه به خودم انداختم، چشمهای قهوه‌ای تیره ام متمایل به مشکی بود، ابروهای دست نخورده ام هم زیاد صورتم را بد شکل نمی‌کرد، یک دور جلوی آیینه زدم و غر زدم – خدا جون نمیشد یکم قد به من بدی اخه… زیاد کوتوله نبودما اما ریزه میزه بودم و نسبت به سنم خیلی کوچیکتر می‌زدم، از اینه دل کندم و از خونه بیرون زدم، کلافه گفتم: -نیلو بدو دیگه! نیلو: اومدم اجی اومدم. بالاخره بعد از حرص دادن من از خونه بیرون اومد، درو بستیم و باهم راه افتادیم سمت خونه ی جدیدمون که نمی‌دونستم چه شکلیه! نیلو: اجی به نظرت خونه چه شکلیه؟؟؟ -نمی‌دونم هرجور می‌خواد باشه ولی همسایه هاش درست حسابی باشن. نیلو: اره فقط خدا کنه. و اما من اسمم زهراس شونزده سالمه و به زودی پابه هفده می‌ذارم و نیلو هم خواهرمه که سه سال از من کوچیکتره، یک برادرهم دارم که سه سال از نیلو کوچیکتره (رندوم داریم:)) و مامان و بابا! خونواده صمیمی هستیم ولی مشکلات هم قد صمیمیت هامون زیاده. تو نقطه ی جنوبی تهرون ساکنیم! مستاجر بودیم که با کمک یکی از اشناها که اطلاع داد یک خونه ی نقلی رو زیر قیمت میدن دست به کار شدیم و اون جا رو خریدیم! حالا هم می‌رفتیم تا ببینیم چه شکلیه؟ *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمتepub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  11. زهرا سرکارراه

    من یک خودآزارِ تمام عیارم! تو را انتخاب کرده‌ام در حالی که با‌ تو بودن چیزهایی دارد که آزارم می‌دهد... این که دائم نگرانت هستم؛ این که همیشه غصه‌ی این را می‌خورم که نکند یک روز دوستم نداشته باشی.. یا این که کاش بودنت آنقدر ادامه دار بود که مجبور نبودم هرروز اینقدر دلتنگت باشم!! این‌ها و هزاران چیزی که هرروز از جانب تو آزارم می‌دهد... و خب البته که هر زنی عاشق این‌گونه خودآزاری ها‌ست... #زهرا_سركارراه
  12. نگارش 1.0.0

    142 دریافت

    نام رمان: لحظه به لحظه نام نویسنده: سیده زهرا صالحی ژانر: عاشقانه خانوادگی تعداد صفحات: 169 خلاصه داستان: داستان در مورد دختری است به اسم پرنیا که تابه حال هیچ دوست مذکری نداشته… اما به وسیله ی دختر داییش… قسمتی از داستان: _ خوب؟ _ اها… پس هفته دیگه؟؟ _ خیلی خوب من برم خبرشو به پرنیا بدم. خوشحال میشه… _ قربونت داداش… خداحافظ. تا تلفنش قطع شد پریدم رو سرو کولش گفتم: _ کی بود… کی بود… کی بود… کی بود… کی بـــ.. نذاشت ادامه حرفمو بدم… همین طور که دستامو از دور گردنش باز میکرد گفت: _ وااااااای پرنیـــا… یه دقیقه مهلت بده مامان… داداشم بود. _ مامان تو که انتظار نداری من از بین چهارتا داداشت خودم بفهمم کدوم یکیشون بود. بعدشم چه اتفاقی افتاده که من قراره خوشحال بشم؟؟ _ داداش فرهادم بود… یه اتفاق خوب افتاده که اونو باید خودت حدس بزنی. انگشت اشارم رو به لب گرفتم و گفتم: _امممممم… امممممم… خوب من نمیدونم چه اتفاقی افتاده از طرف دایی فرهاد که من باید خوشحال بشــــ … یه دفعه با جیغ گفتم: _خواستگارِ غزلـــل. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمتepub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  13. نگارش 1.0.0

    207 دریافت

    نام رمان: الماس برنده جلد اول نام نویسنده: زهرا ابراهیم زاده ژانر: عاشقانه و معمایی تعداد صفحات: 262 خلاصه داستان: تو این داستان ما دختری داریم به اسم الماس… الماس راد! دختری که بی رحمیش زبون زد مافیاهایی مثل خودشه! دختری پر از غرورو سنگدل که نظیر نداره… الماس مامثل اسمش بُرَندست! زیبا و سنگ دل… اما یه پسر مهربون و خوش قلب عاشقش میشه، عاشق میشه و اعتراف می کنه! ولی بی رحمی دختر قصه ما کاری با این پسر مهربون میکنه که کسی فکرشم نمی کنه… قسمتی از داستان: از روی صندلی شاهانه ام برخاستم و به سمتش رفتم، فقط صدای پاشنه بلندم روی پارکتها بود که می پیچید، نگاهی به صورت پر از خونش انداختم. کلت کمری ام را که با طلا روکش شده بود را روی پیشانی اش گذاشتم _من کیم؟ به تته پته افتاد _شوو… ما… شو… کلت را به پیشانی اش فشار دادم و غریدم _بدون تته پته. ترس در چشمهایش حس قدرت را به زیر پوستم تزریق میکرد _شما… الماس… الماس راد! دورش چرخیدم _چی درموردم شنیدی؟ باهمان ترس ادامه داد _بی رحم و سنگدل! روبرویش ایستادم و به چشمهای قهوه ایش که ترس در ان موج میزد خیره شدم _آدرس بابک شایگان… خیره نگاهم کرد _من… خبر ندارم. دستم را بالا بردم و با کلت محکم بر دهانش کوبیدم که با صورت به زمین افتاد. با نوک کفشهایم برگرداندمش و پایم را روی قفسه سینه اش گذاشتم و دوباره تکرار کردم _آدرس بابک شایگان؟ پر از ترس با دهانی پر ازخون گفت: _بگم منو میکشه. پوزخند لب هایم را رنگ کرد _نگی هم من میکشمت! نگاهم را به نیما دوختم و گفتم: _سی. و بعد چشمهایم را هل دادم به سمت مرد ترسیده و منفور _سی ثانیه، فقط سی ثانیه! در غیر این صورت یه گلوله حرومت میکنم. نگاهم را به نیما دوختم که شروع کرد به شمردن معکوس… *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمتepub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  14. نگارش 1.0.0

    25 دریافت

    نام رمان: شاید کمی آرامش نام نویسنده: سیده زهرا صالحی ژانر: عاشقانه تعداد صفحات: 130 خلاصه داستان: شاید براتون جالب باشه داستان دختری رو بخونید که سه سال بعد از طلاقش با تک دخترش چه جوری زندگی می‌کنه و فضای زندگیش چطوریه… این رمان شرح حال دختری تنها و خسته ست که در دل کشوری غریب پا به پای شما خواننده می‌شه. بعد از این همه ماجرا هم شاید با کسی رو به رو بشه که دیدنش بعد از سه سال یه کم سخت و شاید عجیب غریب باشه… قسمتی از داستان: ترانه رو محکم تر توی بـ ـغلم فشار دادم که جیغش در اومد. با صدای جیغ اون بابا که پشت اسکایپ داشت با عشق به ترانه نگاه می‌کرد به حرف اومد و با دلخوری گفت: _ تالیا بابا بچه رو کشتی! اینقدر فشارش نده. بچه ست فقط سه سالشه ها! طره ای از خرمن موهای زرشکیم که تازه رنگشون کرده بودم و حالا اومده بودن جلوی چشمم رو پشت گوشم زدم و گفتم: _ اخه بابا نمی‌بینی چقدر شیطونه؟ ولی بازم چشم، چشم… _ هر چقد هم که شیطون باشه نباید این قدر فشارش بدی ناسلامتی بچه‌ته! ببینم اصلا واقعا بچه خودته؟ من که نمی‌بینم علاقه ای بهش نشون بدی. اینو گفت و قهقهه زد. منم که می‌دونستم داره شوخی می‌کنه با خنده و شوخی گفتم: _ حالا شما فکر کن بچه خودمه. _ تالیا؟ _ جانم؟ _ درباره شغلت بگو؟ _ خوبه چون اینجا به هنر اهمیت زیادی می‌دن خیلی پیشرفت کردم. _ خوبه از مانی چه خبر؟ چند روزی بود ازش خبر نمی‌گرفتم. با شنیدن اسم مانی رنگ از رخم پرید ولی زود به خودم اومدم که بابا چیزی نفهمه! نمی‌دونستم چه دروغی سر هم کنم ولی تا خواستم چیزی بگم ترانه که تازه چند وقت بود می‌تونست کامل حرف بزنه گفت *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  15. نام رمان: لحد شوم نویسنده: زهرا ابراهیم زاده ژانر: عاشقانه، تلخ سلام به همه ی هوادارای رمان لحد شوم، این تاپیک برای اشنا شدن بیشتر در مورد شخصیتها و رمان است. برای خواندن رمان کلیک کنید -> رمان لحد شوم ارمغان! دختری که داستان را رقم میزند؛ خبرنگاری که به دنبال سوژه ای خاص است...
  16. نگارش 1.0.0

    108 دریافت

    نام رمان: شروعی دیگر نام نویسنده: فاطمه زهرا ربیعی ژانر: درام و عاشقانه تعداد صفحات: 481 خلاصه داستان: داستان راجع به یه دخترِ… دختری که روز عروسیش اتفاقی می افته که کل زندگیش از این رو به اون رو می شه… دختری که تا اون روز معنی درد و غم و نمی دونست حالا با این اتفاق غم با زندگیش عجین می شه… ولی قرار نیست این تغییرات تو زندگیش همیشگی باشه، قرار نیست غم شریک لحظه لحظه ی زندگیش باشه … امـــا… آیا دختر قصه می تونه از پس این فاجعه بربیاد؟! باز هم صدای خنده اش گوش فلک رو کر می کنه؟! باز هم چشمای غمگینش ستاره بارون می شه؟! باز هم قلب یخ زده اش گرما رو حس می کنه؟! خودتون بخونید تا همه چیز و بفهمید…! قسمتی از داستان: با شنیدن اسمش لبخند روی لبم نشست، پسرخاله‌ی دوست داشتنی من و البته برادری که همی‌شه حامیم بود. مهران دست چپش رو بالا آورد و نگاهی به ساعتش کرد: _اول می‌ریم آتلیه. هر وقت اونجا کارمون تموم شد دیگه. یه هو یه ماشین با سرعت خیلی زیادی از کنارمون گذشت و مهرانم که اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشت کنترل ماشین از دستش خارج شد. سرعت بالای ماشینی که از کنارمون رد شد، سرعت بالای خودمون، فرمون رها شده، موبایل بـ ـغل گوش مهران… همه و همه باعث شد خیلی راحت مهران کنترل ماشین رو از دست بده! ماشین چند دور مارپیچی رفت و سرعتش هرلحظه زیاد تر می شد و من جز جیغ زدن و صدا زدن مکررِ اسم مهران هیچ کاری نمی‌تونستم انجام بدم. سرم گیج می‌رفت، انگار همه جا داشت می‌چرخید، صدای بوق ماشین ها توی مغزم می‌پیچید. ولی من بی وقفه جیغ می‌زدم و از مهران می‌خواستم ماشین رو نگه داره. مهران دستش رو به فرمون رسوند و خواست ماشین رو کنترل کنه که ماشین روی یه چیز سنگ مانندی رفت و باعث شد دست مهران از روی فرمون سُر بخوره. ماشین به سمت راست کشیده شد و با حداکثر سرعت با جدول برخورد کرد. جیغ زدم، یه لحظه همه جا تاریک شد. حس کردم توی خودم مچاله شدم، فشار زیادی به قفسه سـ ـینه َم وارد شد و نفس کشیدنم سخت شد، به سختی دستم رو توی هوا تکون دادم که به جسم سفتی خورد، چنگ زدم به اون جسم سفت و سعی کردم خودم رو بالا بکشم، نفسم رو حبس کردم و با تمام توان جسم سنگین شدم رو بالا کشیدم. راه نفسم آزاد شد… *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  17. نگارش 1.0.0

    734 دریافت

    نام رمان: پرتگاه غرور نام نویسنده: زهرا ابراهیم زاده ژانر: عاشقانه و اجتماعی تعداد صفحات: 549 خلاصه داستان: آوا، دختری مهربون که عاشق عشقشه،عاشق طاها...دیوونه وار طاهارو میخواد... اما درست جایی که حس میکنه طاها پشتشه، طاها رهاش میکنه و پشتشو خالی میکنه... دختر قصه ما غصه میخوره، از پا میفته... افسردگی میگیره تا حامی وارد زندگیش میشه، دستشو میگیره، بلندش میکنه،بهش امید میده و درست وقتی که اوا میخواد اعتراف کنه به عشقش، حامی ترکش میکنه، میره و.... قسمتی از داستان: - مرسی حامی. اره واسه مادرش مشکل پیش اومد نتونست بمونه من گفتم: می‌مونم! من- مرسی. نظرت در مورد مریض اتاق چهارصدو هشت چیه؟ سرش را تکان دادو گفت: - الان اتفاقا رفتم بهش سر زدم، می‌دونی نظرم همون فشار و حمله ی عصبیه! حالا اونجا تو نوار مغزی که ازش گرفتیم معلومه نگاه بندازی می‌فهمی نگاهی به پرونده و بعد نوار مغز انداختم، وضعیت خراب تر از انچه فکر می‌کردم بود. علی- نمیدونم حامی اصلا حس می‌کنم روحیه اش داغونه و این صددرصد ربطی به همین امروزش داره چون وقتی اوردیش بلافاصله معاینه شد، نظر سهیلی هم همینه، ولی خوب توهم یه نگاه بندازی بد نیست، به نظرم باید تحت نظر باشه با این حجم از فشارو حمله عصبی امکان داره هر لحظه فکر خودکشی به سرش بزنه! سری از روی تاسف تکان دادم و زیر لب گفتم: - اتفاقا زده خبر نداری! سپهر- یعنی میگی افسردگی؟ علی- تا حرف نزنه نمیتونیم تشخیص بدیم که افسردگیه یا نه باید یه کاری کنین حرف بزنه من که الان رفتم، هرکاری کردم حرف نزد، زانو هاشو بـ ـغل کرده بودو به بیرون خیره شده بود. کلافه سر از ازمایشات گرفتم و پوف بلندی کشیدم! من- چیکارش کنم؟ علی- تو روانشناسی بهتر می‌دونی! سری تکان دادم! علی از جایش بلند شدو با سپهر دست داد و رو به من گفت: - اگه کاری نداری برم یه مریض تو اورژانسه، به اون برسم؟! *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمتepub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  18. زهرا ابراهیم زاده عزیز تولدت مبارک

    دنیا اومدن بعضیا بهونه ست واسه شاد بودن دلا خوشحالم که پا گذاشتنت به این دنیا باعث یه دنیا خوب شدنه حال ماست زهرای عزیزم تولدت مبارک!
  19. ?Zahra Rezaei: سلام عرض می کنم خدمت همه ی اعضای گروه و تمام دوستانی که در فضای نت همراهم هستن مصاحبه کننده ۱: سلام? خیلی خوش خوش اومدید مرسی که وقتتون رو در اختیار ما گذاشتید ?Zahra Rezaei: ممنون? مصاحبه کننده ۱ : ?خودتون رو معرفی میکنید؟ اسمم که مشخصه زهرا رضایی... گرافیست...متولد بهمن 1362... 33... متاهل... یه مادر... یه پسر پنج ساله دارم.... مصاحبه کننده ۱: ?از چه سنی شروع به نوشتن کردید؟ ?Zahra Rezaei: از سن 18 سالگی... یعنی اولین کارم در همین سن تایید شد سال 81 اولین کتابم چاپ شد بعد درگیر درس و کار بودم... یه مدت از نوشتن فاصله گرفتم مصاحبه کننده ۱: ?اسم رماناتون رو میگید؟ و در چه ژانری ‌رمان مینویسید؟ ?Zahra Rezaei: اولی:شراره دومی: فردا روز دیگریست تا الان که عاشقانه و اجتماعی نوشتم.... اما دوست دارم در زمینه جنایی و پلیسی هم رمانی داشته باشم... به مخاطبینم این وعده رو می دم که داستان بعدی در ژانر جنایی و عاشقانه است که مطمئنم از خوندنش لذت خواهند برد.... در حال حاضر هم رمان مرا عاشقانه بخوان در کانال رو به اتمامه مصاحبه کننده ۱: ?بیشتر ترجیح میدید توی رماناتون به کدام زاویه بپردازید؟ عشق یا اجتماع یا...؟ ?Zahra Rezaei: تر جیح می دم اگر داستان عاشقانه هم هست معضلات اجتماعی درونش نشون داده بشه... طوری که مخاطب بتونه با فضا و شخصیت ها همزاد پنداری لازم رو داشته باشه مصاحبه کننده ۱: ?دوستان پرسیدن به غیر از این رمانی که آنلاین مینویسید در حال حاضر رمانی مینویسید؟ ?Zahra Rezaei: یه رمان نیمه کاره دارم که به احتمال قوی اگر تمومش کنم مستقیم برای چاپ می دم دست ناشر... البته اگر این رمان های انلاین اجازه بده روش تمرکز داشته باشم... رمانی که چند ساله هنوز به سر انجام نرسیده.... در حال حاضر تمام وقتم روی رمان مرا عاشقانه بخوان و رمان بعدی که همین جا اسمش رو می گم:یلدای خونین که بعد از اتمام رمان مرا عاشقانه بخوان درون کانال شروع می شه مصاحبه کننده ۱: ?در مورد همین چاپ دوستان پرسیدن روند چاپ رمان چیه؟ و اینکه رمانی که قراره چاپ بشه چه ملاک هایی داشته باشه؟ ?Zahra Rezaei: روند چاپ رمان... اول از همه باید توسط ناشر تایید بشه.... پس باید داستان از نثر درستی برخوردار باشه.... شخصیت پردازی هاش درست باشه... و خلاصه موضوع قابل بحثی داشته باشه بعد هم معمولا کارهایی که ناشر انجام می ده... گرفتن مجوز از ارشاد و کارهای چاپ... مصاحبه کننده ۱: ?چه گزينه هايي در نوشتن يك رمان خوب ميتونن دخيل باشن تا بار اجتماعي تربيتي داستان بالا بره و بقول معروف نوشته پر مغز بشه؟! ?Zahra Rezaei: اول از همه یه نویسنده باید نگاه دقیقی داشته باشه... تا بتونه روابط اجتماعی رو به بهترین شکل نشون بده.... بعد تا می تونه مطالعه داشته باشه و اون قدر برای شعور مخاطبش ارزش قائل بشه که هر چیزی رو ننویسه و داستان رو تبدیل به دیالوگ نویسب های سطحی نکنه یه داستان علاوه بر دیالوگ هایی که داستان رو جلو می بره به خیلی چیزهای دیگه احتیاج داره... و اون فقط با نوشتن زیاد بدست می یاد اونم اینه که اول از همه باید به عنوان نویسنده یه چارچوب کلی برای داستانش تعریف کنه و این مقوله خیلی طولانیه ... مصاحبه کننده ۱: ?کدوم یک از شخصیت های رمانتون رو بیشتر از همه دوست دارید؟ و اینک این شخصیت ها واقعی هستن یا...؟؟ ?Zahra Rezaei: شخصیت ها که واقعی نیستن.... مصاحبه کننده ۱: خب کدوم رو بیشتر دوست دارید؟ ?Zahra Rezaei: اما برای من شخصبت سروش و شراره در رمان اولم یه چیز دیگه بود... اولین تجربه در داستان نویسی اونم در سن کم... که به چاپ هم رسبده بود... خودتون تصور کنید تو اسمونا سیر می کردم? بعد تازه وسواسم زیاد شد.... دومین داستانم تم عاشقانه اش کمتر بود.... بعد هم رهام و ماهگل رو واقعا دوست دارم... مصاحبه کننده ۱: ?موافق کدوم هستید پایان خوش یا تلخ؟ و نظرتون راجب پایان باز گذاشتن رمان ها؟ ?Zahra Rezaei: پایان خوش رو ترجیح می دم... پایان باز رو دوست ندارم.... احساس می کنم داستان نیمه کاره مونده مصاحبه کننده ۱: ?راه هاي پرورش تجربيات ذهني براي پردازش و شروع يك رمان چه چيزهايي ميتونن باشن؟ ?Zahra Rezaei: اول از همه باز هم می گم مطالعه ی زیاد و نوشتن زیاد.... و اینکه بدونیم داستان رو از کجا شروع کنیم.... چطور پیش ببریم و اینم فقط و فقط با تمرین بدست می یاد.... بعد هم بهترین روش در نوشتن اینه که در طول داستان بتونیم تک تک شخصیت ها رو با خصوصیات ظاهری و رفتاریشون به مخاطب بشناسونیم اونم دیگه شگرد نویسنده است که بخواد یه دفعه همه رو در همون ابتدا بگه یا کم کم با رفتارهای جز به جز نشون بده.... اما از نظر من بهترین شکل داستان نویسی اونه که بتونیم شخصیت ها رو واقعی ترسیم کنیم... یکی شبیه به خودمون نه یه موجود فرا زمینی که متاسفانه در اکثر رمان های ما موجوده مصاحبه کننده ۱: ?چي باعث شد به آنلاين نويسي رو بياريد؟ ?Zahra Rezaei: انلاین نویسی من هم برای خودش داستانی داره و بر می گرده به پیشنهاد دوست عزیزم خانم دلگرمی... در واقع ما دو تا با هم اومدیم سراغ انلاین نویسی.... ساید یکی از دلایلس این بود که این قدر فضای مجازی پر شده از داستان هایی با سطح نگارشی پایین و متاسفانه دوستانی که با خوندن داستان های مجازی از رمان های چاپی دور شدن و همین طور نویسنده های چاپی به خاطر کن بودن مخاطبینیشون کمتر امکان شناخت براشون مقدوره هنوز هم اگر مجازی بنویسم بعد از پایان کتاب در فکر چاپش هستم... یعنی بعد از پایان کتاب فکر نمی کنم نسخه ی مجازی کاملی داشته باشد... چون نوشتن یک داستان واقعا زمان بر است و بهتر اینه که به عنوان یک اثر به ثبت برسه مصاحبه کننده ۱: ممنون از پاسخ گوییتون? خب بخش سوالات من تموم شد بخش بعدی با دوست عزیزم و بازم تشکر بابت حضورتون امیدوارم همیشه موفق باشید❤️ شبتون خوش ?Zahra Rezaei: ممنون شما هم موفق باشید و پیروز مصاحبه کننده ۲: سلام بر بانو زهراجان عزیز امیدوارم تا اینجای مصاحبه خوب پیش رفته باشید وانرژیتون کم نشده باشه?❤️ میرسیم به بخش موردعلاقه ی بنده در مصاحبه البته اینم بگم نویسنده ها زیاد?✌️باتچکر فروان پیش پیش از صبوریتان ?Zahra Rezaei: خواهش می کنم من نترسونید این قسمتش مگه چه جوریه? مصاحبه کننده ۲: نه نه خیلی نرم پیش میریم چیزی رو حس نمیکنید?❤️ ?Zahra Rezaei: بفرمایید مصاحبه کننده ۲: اول از همه خیلی خیلی شیک ومجلسی از منظره ی رو به روتون عکس دوهویی بدید?❤️ ?Zahra Rezaei: اینم عکس یه هویی مصاحبه کننده ۲: من نمیتونم باور کنم ??اشک شوق بر گونه ام جاری شد? ?Zahra Rezaei: چرا؟ مصاحبه کننده ۲: معمولا همه فرارین?❤️ ?Zahra Rezaei: خیلی ناجوره؟ شاید چون منظره ی روبه روم زیاد به هم ریخته نبوده چون پسرم رو خوابوندم... خونه هنوز منفجر نشده? مصاحبه کننده ۲: خوب بریم سراغ چالش بعدی خیلی ریز ونامحسوس وارد صفحه چت/پیامک همسرتون شید واسکرین شاتشو برامون بفرستید?❤️ با تچکر فراوان از شما?❤️ ?Zahra Rezaei: تا اینجا سخت نبود مصاحبه کننده ۲: امکان ضبط صدارو دارید؟ ?Zahra Rezaei: اینو نه مصاحبه کننده ۲: خوب بربم بعدی?❤️ روی کف دستتون بنویسید آی لاو یو رمانخونه یهویی ترجیحا کنارش یه قلب قرمز بکشید که تیره خورده دو قطره خون هم اومده باشه ازش عالی میشه?❤️ ?Zahra Rezaei: حالا خودکار قرمز ندارم چه کنم؟ مصاحبه کننده ۲: صورتی??? ?Zahra Rezaei: ندارم مصاحبه کننده ۲: آبی? ?Zahra Rezaei: اصلا خونه ما خودکار نداره مصاحبه کننده ۲: مداد?✌️ ?Zahra Rezaei: ??? مصاحبه کننده ۲: مداد چشم? مداد ابرو? ?Zahra Rezaei: مداد رو دست نمی کشه مصاحبه کننده ۲: خط لب? ?Zahra Rezaei: من اصلا اهل ارایش نیستم??? ??? بریم بعدی مصاحبه کننده ۲: ??از طریق روش های سنتی رنگ تهیه کنید?? ?Zahra Rezaei: چه رنگی من ای کیوم پایینه مصاحبه کننده ۲: ???فک کنم دارم اشتباه میزنم?بریم بعدی?✌️ نظرتون در مورد این عکس؟ ?Zahra Rezaei: من رو یاد جاودانگی انداخت اگر می گفتید یه پاراگراف بنویس راحت تر بود مصاحبه کننده ۲: ?دیگه این شتریه که دم در اکانت همه ی نویسنده ها میشینه?❤️ ?Zahra Rezaei: بله دیگه... گردن ما هم از مو نازکتر... Khadijeh.s.95: عای عم کارمند وظیفه شناس انجمن?❤️ ?Zahra Rezaei: این الان سواله? مصاحبه کننده ۲: جوابه؟??? ?Zahra Rezaei: بله.... بفرمایید.... مصاحبه کننده ۲: بریم بعدی پس??✌️ ?Zahra Rezaei: من که سر در نمی یارم ??? مصاحبه کننده ۲: منم سردر نمیارم??✌️ جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید? عمه خاله پدر مادر مادربزرگ همسایه ی بغلی طبقه ی دوم واحد سه? همسر عشق رقیب عشقی فرزند رمان نویسنده انجمن رمانخونه چالش گر چالش شونده کمدین های اینستا ترامپ زهرا دلگرمی ?Zahra Rezaei: خدا رو شکر? عمه: متاسفانه نداشتم...همین طور خاله.... مادر: دریایی از عشق و محبت پدر: کوه استوار زندگی خواهر: همدم راز....محرم اسرار برادر:پشت و پناه یک خواهر مادربزرگ همسایه ی بغلی....یه پیرزن عصا به دست عینک ته استکانی که گیر کرده تو طبقه سوم نمی تونه بیاد پایین..... این چی بود دیگه همسر: عشق بی قید و شرط خدا نصیب همه کنه مصاحبه کننده ۲: تراوشات ذهن یک چالشگر?❤️ ?Zahra Rezaei: عشق: ..... رقیب عشقی...از هم پاشنده ی یه قلب فرزند: تمام هستی رمان: داستان بلند نویسنده: یه ذهن خلاق انجمن رمانخونه: دوست داشتنی چالش گر: یه مدیر عصا به دست چالش شونده: یه ادم تو منگنه گیر کرده کمدین های اینستا.... ترامپ....رییس جمهور منتخب امریکا... یه شوک بزرگ زهرا دلگرمی.... یه دوست عزیز و دوست داشتنی... مصاحبه کننده ۲: سپاس از پاسخ هاتون?❤️ ?Zahra Rezaei: فکر کنم تموم شد.... اگر سه تا رو فاکتور بگیرم یه هفده می شم خواهش می کنم. مصاحبه کننده ۲: دودونه دیگه وتموم?? ?Zahra Rezaei: البته مصاحبه کننده ۲: آهنگ مورد علاقتونو بفرستید توگپ?❤️ ?Zahra Rezaei: من اهنگ زیاد گوش می دم... و به طور معمول هر روز یه چند تا اهنگ رو خیلی گوش می دم... یعنی کلید می کنم روش و هی گوش می دم.. . امروز این اهنگی بود که خیلیییی خیلییی گوش دادم خوشبختیت آرزومه| سیامک عباسی می خواید بعدی رو بپرسید تا این اهنگ بیاد.... مصاحبه کننده ۲: بله،حتما نظرتونو درمورد زندگی با یه دلنوشته یا شعر بیان کنید❤️ ?Zahra Rezaei: هر لحظه را به گونه ایی زندگی کن که شاید واپسین لحظه باشد.... و کسی چه می داند شاید اخرین لحظه..... از لحظه لحظه هاتون نهایت لذت رو ببرید که زندگی خیلی زود گذره و با یه چشم بر هم زدنی تموم شده و رسیدیم به خط پایان.... مصاحبه کننده ۲: سپاس از حضور گرمتون انجمن رمانخونه برای شما وخانواده ی عزیزتون آرزوی سعادت،خوشبختی وموفقیت میکنه ?Zahra Rezaei: ممنون عزیز دل❤️? مصاحبه کننده ۲: ❤️❤️❤️شب پاییزتون بخیر? ?Zahra Rezaei: شب خوش....
  20. A.r.e.f.e.h??: _سلام خوش اومدید? امیدوارم حالتون خوب باشه❤️ Gisoo.z.ghasemzadeh: _سلام عزیز،مرسی خوبم A.r.e.f.e.h??: _خب اگ موافقید مصاحبه رو شروع کنیم؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: ??بله ممنون A.r.e.f.e.h??: ?میشه خودتون رو معرفی کنید؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: زهراقاسم زاده ..(گیسو) هستم.24 ساله از آباده فارس .کارشناس ومتاهل A.r.e.f.e.h??: ?اسم رماناتون رو میگید؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: مجازی: بمون کنارم یک و دو.پرستار من .ماسه نفر . و چاپی : غرور وغیرت و یاغی و بعد از آن اجبار A.r.e.f.e.h??: ?چه سبک رمانی مینویسید ؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: بیشتر اجتماعی عاشقانه .البته گاهی پلیسی جنایی هم میشه قاطی این موضوعات A.r.e.f.e.h??: ?از چه سنی شروع به نوشتن کردید؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: 15 A.r.e.f.e.h??: ?برای نوشتن رماناتون از چی الهام میگرید؟ مخصوصا دوستان پرسیدن ایده رمان پرستار من چه جوری به ذهنتون رسید؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: معمولا از اجتماع و اتفاقاتی که طبیعی و تلخ و پر از عبرت جلوه بده.ایده پرستار من هم یه داستان کوتاه بود از من برای مسابقه داستان نویسی دبیرستان که من اون یکی نویسنده اش رمانش کردیم..! ایده نابی بود اون موقع..اگه یه کم قوی تر نوشته می شد موندگار بود ! A.r.e.f.e.h??: ?کدوم رمانتون رو بیشتر از همه دوست دارید؟کدوم به واقعیت نزدیک تره؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: غرور و غیرت و یاغی و که کارای آخری و چاپی ان. کاملا اجتماعی و قوی تر از رمانای مجازی و به واقعیت نزدیک ترن..البته من بمون کنارم و چاپ شده اش رو هم بین رمانام دوسش دارم . A.r.e.f.e.h??: ?دوستان پرسیدن حستون ازینک احساسات خوانندگان یاغی رو قلقلک میدادین چی بوده؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: ?قلقلک می دادم ؟ جالب بود برام این سوال ! البته در مورد یاغی بچه ها به من لطف زیادی داشتن و انقدر از یاغی من تعریف شنیدم که وقتی خودم می خونمش برای ویرایش ناباور می مونم که انقدرام خوب نیست?? ولی خب..این حس قشنگ که بچه ها انقدر واسه هر خطش که می خوندن به منم هیجان می دادن قابل توصیف نیست.ممنونم ازشون ! حس می کنم با وجود بچه ها می تونم امیدوار باشم که کامل شم! A.r.e.f.e.h??: ?موافق کدوم هستید پایان خوش یا تلخ؟ و نظرتون راجب پایان باز گذاشتن رمان ها؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: من خودم اگه رمانی باشه که از اول تا آخر راضیم کنه و پایان رمان بد باشه می پسندم بازم ! مث اریکا . رمان پایان باز هم مث پایان تلخ دقیقا اگه کل رمان راضیم کنه برام مهم نیس.اما پایان شاد..اگه طبیعی باشه که خیلی هم خوب! A.r.e.f.e.h??: ?روحیات و اخلاقیاتتون بیشتر شبیه کدوم شخصیت رماناتون هست؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: خودم فکر می کنم شخصیتم مث ساقی غرور و غیرته..البته شباهته نه کاملا مث اون چون ایده غرور و غیرت از یه قسمتی از زندگیم اومد و کامل شد و شد غرور و غیرت ! A.r.e.f.e.h??: ?در حال حاضر رمانی مد نظرتون هست که قصد نوشنتشو داشته باشید؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: بله رمانی که قراره بنویسم و به بچه ها قولشو دادم اسمش رامشه و از ماه دیگه احتمالا شروع شه A.r.e.f.e.h??: ?به نظر شما نقد خوب چه جور نقدی می تونه باشه؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: نقدی که خواننده اش از اصول درست نقد کردن ،آگاه باشه و این که بر اساس خیلی از احساسات ناشی از رمان و ...فقط نویسنده رو نکوبه احترام و حفظ کنه و .. A.r.e.f.e.h??: ?شخصیت پردازی خوب رو در چه چیزی می بینید؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: در طبیعی بودنش و اغراق نکردن و واقعیات شخصیت های جامعه رو با پردازشش نشون دادن ! A.r.e.f.e.h??: ?برای بهتر شدن فضا سازی و توصیفات چه میشه کرد؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: چیزی رو که می نویسیم فقط قابل درک خواننده باشه که وقتی می خونن بتونن خودشونو اونجا تصور کنن ! نه خیلی کش بدیم توصیفاتو که خواننده خسته شه ونخونه و نه بدون توصیف باشه که خواننده ندونه شخصیت دقیقا کجاست! A.r.e.f.e.h??: ?اگه برگردین عقب، کدوم رمانتونو نمی نویسید؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: اگه برگردم عقب ماسه نفر و روز های بی کسی رو نمی نویسم و پرستار من و از اول با یه قلم قوی شروع می کنم . بمون کنارم هم که واسه چاپ ویرایش اساسی شد خیالم راحته ..بقیه رمانام بد نیس به نظرم فعلا?? A.r.e.f.e.h??: ?اگ زندگیتون یه رمان بود اسمش رو چی میذاشتین؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: راجبش فک نکردم هیچ وقت? ولی خب ..فکر می کنم همین که غرور و غیرت رو از یه چیزایی از زندگی خودم گرفتم بسه ! A.r.e.f.e.h??: خب سوالات من تموم شد مرسی ازینک وقتتون رو در اختیار ما گذاشتید موفق باشید? ادامه مصاحبه با دوست عزیزم❤️ Khadijeh.s.95: سلام به شما نویسنده ی گل و ممبرای عزیز ودوست داشتنی بازهم میرسیم به بخش جذاب برای ما وممبرا وشکنجه گاه برای نویسنده ها??? Gisoo.z.ghasemzadeh: مرسی از تو عزیز.❤️ Khadijeh.s.95: خب ابتدا بپردازیم به سوال های ممبرای عزیز? -سلام.میشه راجع به رامش کمی توضیح بدین چه ژانری هست ومثل یاغی عاشقانه انتقامیه یا نه کلا بارمان های دیگتون فرق داره؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: سلام عزیز.رامش راجب یه دختریه که به معنی اسمش شخصیت تقریبا شاد و پر انزژی داره و زندگیشو قراره به قلم بکشم.من هیچ کدوم رمانام مث هم نبودن هیچ وقت..حالا مسلما بعد از یاغی نمیام باز ژانر انقامی بنویسم..مسلما انتقامی نیس دیگه اما عاشقانه اجتماعی رو مطمئن باشین هست! Khadijeh.s.95: سوال بعدی? سلام میشه به گیسو شب بگید چرا پست جدید از رمان ما سه نفر نمیزارن؟الان یک هفتس که اصلا پست نزاشتن فقط امیدوارم بعد یک هفته پستهایی را که باید میزاشتن و جبران کنن Gisoo.z.ghasemzadeh: ?????من تو کانالم گفتم چون برای کارم رفتم یه هفته شیراز به فایل ماسه نفر دسترسی نداشتم .همین قبل از مصاحبه هم پست دادم Khadijeh.s.95: آقا سوال پرسیدن که...?????? بین حامد علیرضا امیرطاها کدوم؟????❤️ Gisoo.z.ghasemzadeh: ??????یعنی سوالشون از پهنا تو حلقم ????خب مسلمه کسی که مادره? اول شوهرش و بعد بچه هاش می شن عزیزش..البته هرگلی یه بویی داره? امیرطاها و حامد دوتا از بهترین و مردترین بچه های منن و علیرضا عشق زندگیم? جدا ازهم و هرکدوم یه عشقن اما علیرضا جداست? Khadijeh.s.95: میرسیم به بخش های چالشیمون????????? آماده ایید گیسوجان؟??? Gisoo.z.ghasemzadeh: بله بفرمایین❤️ Khadijeh.s.95: یه اسکرین شات خیلییییی خیلیییییییییییییی خیلیییییییی یهویی از چتتون با همسرتون به مابدید?❤️ Gisoo.z.ghasemzadeh: ???یا خدا Khadijeh.s.95: ?????من بی تقصیرم عای عم وظیفه شناس دارم به بهترین نحو ممکن انجامش میدم??? Gisoo.z.ghasemzadeh: ?عزیزم ..❤️البته علیرضا کم تو فضای مجازیه ولی خب خیلی کم چت داریم گاهی Khadijeh.s.95: همون کم هم نعمته??? مرسی? Gisoo.z.ghasemzadeh: البته ورود حریم خصوصی بودا دقت کردین? Khadijeh.s.95: بله?اصلا خجالت نمیکشیم? Gisoo.z.ghasemzadeh: ? Khadijeh.s.95: بریم بعدی?? خیلی نامحسوس وزیرپوستی یه عکس از منظره ی روبه رو بگیرید در صورت عدم توانایی به عکس از سقف هم راضیم Gisoo.z.ghasemzadeh: ???? Khadijeh.s.95: ?سپاس?? Gisoo.z.ghasemzadeh: ?خواهش?? Khadijeh.s.95: نظرتون درمورد زندگی چیه؟چ توصیفی براش دارید Gisoo.z.ghasemzadeh: زندگی کوه بلنده پر از سنگ و خس و خار که هرکس باید طی اش کنه تا به قله اش برسه.اون سنگ و خس و خارم سختی هان که باید ردشون کنه.بعضی ها کم میارن و حتی پرت میشن و بعضی ها با صبوری خوب طی اش می کنه .البته این میزان سختی برای همه فرق داره .یکی زیاد یکی کم ! Khadijeh.s.95: نظرتون درمورد این عکس؟ Gisoo.z.ghasemzadeh: آدما وقتی بزرگ می شن کودک درونشون باقی می مونه وگاهی خودشونو نشون می دن ! حتی مواقع تصمیم گیری های اصلی زندگی ! ممکنه شخصیت جدید و بزرگ شده ی انساان انقدر خودخواه باشه که رو بخواد و شخصیت کودک درون مث یه کودک دنبال نگرشی بدون کینه و تصمیم ساده! Khadijeh.s.95: آهنگی که همیشه گوش میدید وباعث آرامشتون میشه رو برای مابفرستید?❤️ Gisoo.z.ghasemzadeh: آهنگ زیاد گوش میدم اما چیزی که ازش آرامش می گیرم آهنگ بیا بازم مسیح و آرش که از رمان یاغیه? Khadijeh.s.95: ??عالیه این آهنگ گیسوجان یه توصیه یا یه حرف دوستانه به من،انجمن رمانخونه وممبرا بگید?? Gisoo.z.ghasemzadeh: هیچ وقت تبلیغ کتاب خونیتونو کنار نذارین تا اوضاع کتاب خونی از این یه وقت بدتر شه .❤️ Khadijeh.s.95: سپاس ممنون به خاطر حضور خوبتون ووقتی گه گذاشتید برای شما وهمسرتون روزهای زیبا ورویایی آرزو میکنم Gisoo.z.ghasemzadeh: ممنون از شما و آدمین های عزیز رمان خونه که این لطف و درحق من کردن.انشالله همیشه خوش باشین و زندگیتون به کام.شب خوش
  21. دلنوشته های سوخته...(زهراابراهیم زاده)

    کاش ما آدما هیچوقت عاشق نشیم... یا اگه میشیم بهش برسیم... وقتی عاشق میشی و نمیرسی دردی که تو دلت میشینه آیندتو میسوزونه... اما وای وای از روزی که برسی و وسط راه ازش ببری اونوقته که دنیا روسرت خراب میشه... اونوقته که این داغ تا اخر عمرت هم تو روحت میمونه هم تو جسمت.... زهراابراهیم زاده
  22. بسم الله ارحمن الرحیم رمان:بی گناه نویسنده:زهرا بهرامی کاربر رمانخونه .••●ღ مقدمه ღ●•• زندگی پر از حوادث تلخ و شیرین است………… شیرینی بدون تلخی………… و تلخی بدون شیرینی………… معنایی ندارد………… بدون تلخی ها و از دست دادن ها نمی توان قدر داشته ها را دانست. ˙·٠•●♥ خلاصه♥●•٠·˙ داستان ما درباره ی یه دختره شیطونه که از قضا یه پلیس عالی هم هست.اما اتفاقی که تو جشن تولد بیست و پنج سالگیش می افته ، اونو تبدیل به یه دختر یخی ، مغرور و بی اعتماد تبدیل می کنه!!!! اما چی اتفاقی می افته وقتی وارد زندگیش بشه………… ژانر:عاشقانه ، پلیسی

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×