رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستان کوتاه'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • انجمن رمانخونه در یک نگاه
    • میزکار
  • بخش ادبی
    • داستان و حکایات کوتاه
    • مطالب و متون
    • متفرقه ادبی
  • بخش ویژه
    • ویژه های رمانخونه
    • مسابقات انجمن
  • بخش عمومی
    • الفبای زندگی
    • آشپزی
    • ورزشی
    • متفرقه عمومی
    • موبایل و تبلت
    • کامپیوتر و لپ تاپ
  • بخش هنری
    • سینما ، تلویزیون و تئاتر
    • موسیقی
    • بیوگرافی و زندگینامه
    • دانلود
    • متفرقه هنری
  • بخش تصاویر
    • گالری عکس شخصیتها
    • گالری عکس شهرها و آثار باستانی
    • گالری عکس های متفرقه
  • بخش خبری
    • جدیدترین اخبار
  • سرگرمی مسابقات ویژه متفرقه
  • نویسندگان موضوع ها

دسته ها

  • Articles

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد

دسته ها


جنسیت


محل زندگی


متولد روز


متولد ماه


متولد سال


حالت اصلی من


حالت فرعی من

87 نتیجه پیدا شد

  1. نگارش 1.0.0

    54 دریافت

    نام داستان کوتاه: مرد رفتن نبود نام نویسنده: زهره جهانبخشی ژانر: عاشقانه و درام تعداد صفحات: 8 خلاصه داستان: داستان راجع به دختریه که فکر می کنه عشقش در دو قدمی خوشبختی رهاش می کنه اما... قسمتی از داستان: پشت تیر برق قایم شده بود. چونه‌اش از بغض می‌لرزید. بی‌رمق و دلگیر بود. به آن شخص خیره شده بود کسی که مدت‌ها می‌شناختش کسی که دلش را به او سپرده بود. اما... به اون دختری که جای من رو گرفته بودم با غم نگاه می‌کردم. مگه چه فرقی بین من و اون دختر بود که آبان انتخابش کرد و می‌خواد باهاش ازدواج کنه. یاد حرفاش افتادم که همیشه زیبایی من رو ستایش می‌کرد همیشه می‌گفت کسی مثل تو دل من رو این‌طوری نلرزونده. به تموم حرفاش شک کردم. هیچ کدومش رو واقعی نمی‌دونم. اگه من رو دوست داشت به این راحتی من رو رها نمی‌کرد و بره سراغ انتخاب بعدی. به عشقی که به من داشت شک دارم. به حلقه کذایی که توی مشت گره شده‌ام بود فکر می‌کردم. به قول و قرار‌های آبان فکر می‌کردم. همه‌ش یه خواب بود یه خواب کوتاه و قشنگ که تعبیرش حسرتی ناگفتنی برایم داشت. یه آن از زمان آبان من رو دید و متوجه حضورم شد با دستش دختره رو به داخل خونه هدایت کرد به خونه مامانش، همون زن کینه‌ای که هیچ وقت نخواست خوبی‌های منو ببینه و اصلا از من خوشش نیومد... *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  2. یکی مثل من

    ( #برشی_از_داستان ) _می‎شه ازت یه خواهشی بکنم؟ انگار فهمید چه ظلمی در دوری چشمانش به دلم کرده که باز نگاهش را بالا آورد، هرچند سردتر؛ اما شرمنده‌تر از قبل. _می‌شه بعنوان آخرین خواسته ازت بخوام که دیگه هیچ کاری برای من انجام ندی؟ دیگه حتی ثانیه‌ای فکرتو برای من حروم نکنی؟ خش، صدایم را غریبه کرده بود. تنهایی در حنجره‌ام هم نشسته بود که اینچنین با منِ امیدوارِ قبل غریبگی می‌کردم: _من هر کاری که کردم برای خودم بوده. انگار جواب خودش را می‌دانست؛ اما باز پرسید: _خودت؟ دلم نمی‌امد از نگاهش دل بکنم. هرچقدر هم تار، باز چهره‌ش برایم ستودنی بود. _ آره! برای همون بخشی از من که توی دلم خالیه. برای همون عضوی از من که متعلق به توِ. انگار از حرف‌هایم عذاب می‌کشید که این‌قدر محکم پلک‌هایش را بر هم می‌فشرد. صدایش هم به تنگ آمده بود و بم شده میانمان جولان می‌داد: _دیگه اون قسمت رو فراموش کن! رهاش کن و بچسب به زندگیت. با بغضی کودکانه و اصراری که لجبازانه در کلماتم نشسته بود جوابش را دادم: _نمی‌شه! اون بخش بزرگی از وجود منه. #کافئین #کافه_نت #روژینا_خوشه_گیر
  3. بِسمِ الّله الرحمنِ الرَحیم نام داستان: خانواده من اثر:م.آندستا پارت اول: خسته شده بودم از اینکه مدام بخواهم دنبال گرفتاری های که بر سرمون می اومد بدوم و به جایی نرسم آخه خدا جونم...من من...چه گناهی کردم واقعا.!؟ همه ش باید برای رسیدن به خواسته هام و صد البته خواسته های خانواده ام هر جایی برم آیا قبولم کنند آیا نکنند خوب چرا...مگه من بنده ات نیستم!! تو کمکم کن خوب خدا جونم بازم داشتم با خودم حرف میزدم ولی حداقلش اینکه با خدا درد و دل کردم پاشم برم اینجا نشستن برام نون و آب نشد تو خیابون ها چشم میچرخوندم اسم کوچه رو پیدا کنم.. ای بابا اون خانم پشت تلفن انگار عجله داشت آدرس و درست خوب بده عزیزه من اوووه...پیدا کردمش بالاخره ساختمونش و نگاه کردم یک لحظه ترسیدم فقط یک لحظه با خودم هزار جور فکر کردم نکنه جایی خوبی نباشه غمم گرفت وای خدااا نه من به این کار احتیاج داشتم زیر لب خدا خدا گویان زنگ و فشردم قلبم تند تند میزد در که باز شد نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم لبخند زدم و سعی کردم استرس و از خودم دور کنم من لیلام یک دختر سرسخت و مغرور هیچکس نه میتونه اذیتم کنه نه اجازه میدم جلوی هدفم و بگیره بعله من لیلا محتشمم زنگ واحد و با وجود استرس زیاد زدم در باز شد صدای یک آقایی می اومد نگاهش که کردم آروم تر شدم چهره اش به آدم های خبیث نمیخورد بهتر ...متتظر نشستم تا باهام مصاحبه کنند وقتی نوبتم شد ازم مدارکم و خواستند موندم چیکار کنم مدارک و سابقه کار ندارم که من جز چند تا آدرس ای خدا...شانس من و ببین رزومه رو پر کردم و همون آقایی که اول دیدمش یک نگاه سرسری کرد و گفت: مقابل حقوق درخواستی چیزی نزدید؟؟
  4. بیا بشکن غم این خونه رو

    تک به تک عکساتو، چه یک نفره چه دونفره و چه چند نفره چند بار و چندین بار مرور کردم. نه! هیچ چیز عجیبی این وسط نبود که بخواد منو به اینجا بکشونه. تو هم رو پاهات راه می‌رفتی، تو هم دو تا دست با پنج‌تا انگشت داشتی و مهم تر از همه، تو هم اکسیژن تنفس می‌کردی! پس چی شد؟ چه نفرینی دامنمونو گرفته که الان از حسرت هوات دارم اکسیژن با یه اتم «آه» بیشتر تنفس می‌کنم؟ چی شد که پاهام به اختیار نه من و نه تو، به اختیار خاطرات اینور و اونور می‌کشونن قدم‌هامو؟ چی شد که انگشت‌هام از روی عکس می‌چرخه لای موهات و تار به تارشون رو بهم می‌ریزه و باز صاف می‌کنه؟ چی شد که عقلم فرمون نمی‌ده؟ به کجا رسیدیم؟ اصلا تو چی؟ خاطره‌هات پابرجان؟ چرا نمی‌فهمم؟ چرا نمی‌فهمم خنده‌هات از سرکوب دوریه یا نزدیکی به آدم دیگه؟ این فاصله دیواری جلوم ایجاد کرده که نمی‌بینمت، که چهره‌ت، چشمات و لبخندات ماتن. دیواری از جنس اشک های ریخته و نریخته، بعض‌های خورده و شکسته خنده‌های بلند و بی صدا. دیگه نمی‌خوام آرزوت کنم! شاید عاشقای قبل از ما تموم مرغارو برداشتن که کسی بودنمون رو آمین نمی‌گه. من همه ی هستیمو، درست خود خودمو وقف دوست داشتن تو کردم. همه‌ی عاشقانه هایی که تا اینجا ذخیره کرده بودمو به پات ریختم. تموم زمزمه‌های تو حسرت مونده، صداهای پخش نشده و کلمات نچرخیده رو زبونمو فقط برای تو صرف کردم و تو ... به نظرت می‌شه باز این حسارو تجربه کرد؟ می‌شه اینجوری عاشقی کرد که شب و روز بهم گره بخوره؟ هر هفته و ماه تو بی خبری و خلاء بگذره؟ معلومه که نمی‌شه! نه خودمو گول بزنم نه تورو، من هر چی که داشتمو پای تو ریختم، اگه کسی بعدت بیاد چی دارم مگه؟ #گزارش_از_احوال_نامعلوم #روژینا_خوشه_گیر
  5. داستان کوتاه: خانواده رابینسون نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: اجتماعی، عاشقانه خلاصه: داستان خانواده‌ رابینسون با خانواده‌های دیگه متفاوته، چرا؟ چون که اتفاقی تو گذشته افتاده که باعث ایجاد یه شکاف شده و با هر اتفاقی این شکاف بزرگ و بزرگتر میشه تا این که این خانواده‌ تو یک شب سقوط می‌کنه... آیا می‌تونن دوباره سرپا بشن؟ ***** "به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد" مقدمه: گاهی دلتنگی‌هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی‌خواهد دیروز را به یاد بیاوری... انگیزه‌ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت می‌خواهد زانوهایت را تنگ در آغـ ـوش بگیری و گوشه‌ای، گوشه ترین گوشه ای که می‌شناسی بنشینی و"‌فقط‌" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود... گاهی دلگیری... شاید از خودت، از این که خودت باعث شدی پایه‌های خانواده‌‌ات روی گسل قرار بگیرد که با هر زلزله‌ای بلرزد و در آخر فرو ریزد...!
  6. گزارش از احوال نامعلوم

    از وقتی نور چشمات خاموش و صدات تو فریادهای باد گم شدن دیگه تنهایی قدم زدن لذت نداره! عاقلانه نیست، حتی دیوونگی هم دیوونگی نیست؛ می‌رسه به مرحله های بالاتر، مرحله هایی دیوونه وار تر از جنون که اسمش هر چی باشه، لمسش قشنگ نیست! درد واژه قشنگی نیست برای حال این روزها، برای تنهایی‌هایی که با هر کسی غیر از تو پرش می‌کنم تا مبادا تو رقص خاطراتت کمرم خم و خم تر بشه. دروغ، دردش سبک تره وقتی می‌گم خوبم، وقتی بلند و بی وقفه می‌خندم و به رو خودم نمی‌آرم هر روز یکی داره تو پیچ و خم‌های ذهنم با خودش مسابقه می‌ده! عادت کردیم به این سبک بالی‌ها، به پرسیدن چطوری و فریاد عالی بودن. ما خنده هامون خیلی وقته رنگی ندارن، حتی غمم ندارن اینقدر تو قمار روزگار باختن رو بلد شدیم. یه روزی می‌گفتم تو رو دارم که سرش بجنگم و برم تو دل شیر، اما به هوای یه پروانه خوش رنگو ظریف خلاف میدون پیچیدی و من موندم با دوستایی که دشمنشون کرده بودی. حواست هست چقدر خسته‌م؟ حواسش هست حق من بودی و حق الناس گردنشه؟ دلم می‌خواد بیام جلوتون، دستاتونو جدا کنم و بگم حرف‌هایی که مال من بودن گفتنشون به اون حرامه. بگم تو هنوز مدیون دلمی که هر روز می‌گه خب، امروز پروانه‌ش پر کشیده، بازیگوشیاشو کرده و رفته؛ اما حیف داره که رنگ رفتن رو نمی‌بینی تو نگاه‌های سردرگمش! منو تو احمقانه ترین شباهتا رو داریم؛ من با به مشام رسیدن بوی رفتنت جلوی بینیمو گرفتم تا حس نکنم و تو با پررنگیه رنگ رفتن فقط جلو چشماتو گرفتی. تو خودمون ما تنهاییم! همدیگه رو از دست دادیم و خودمونو گم کردیم تو پس کوچه‌های دلتنگی. وقتی می‌بینم من، یه جا کنج خاطراتت عطرتو بـ ـغل گرفته ولش می‌کنم تا دورتر شه، جداتر شه و فراموش شه... یه روزهایی تنها خوش بودم، با خودم می‌خندیدم و مهم‌تر، من مال خودم بودم. نمی‌دونی دل فروخته شده پس گرفته نمی‌شه؟ نمی‌شه که ترک خورده پس گرفته بشه؟ از همه مکالمه‌های با تو، از خنده‌هات و چین‌های ریز گوشه‌ی چشمات خسته‌م و باز از سر مرورت میکنم! کاش هیچوقت نمی‌گفتی دوست دارم. کاش دروغ رو زبونت جاری نبود. کاش میم مالکیتتو از سر اسمم برمی‌داشتی بعد می‌رفتی. کاش من تو یک قدمیت، دلتنگ نبودم... _خانوم؟ حواستون هست؟ و کاش من هنوزم خانومم بودم... #گزارش_از_احوال_نامعلوم #روژینا_خوشه_گیر
  7. به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، مجموعه داستان «تماس سرد و یازده داستان کوتاه دیگر» نوشته چاک پالانیک و ترجمه محمود مؤمنی از جمله كتاب‌هاي ادبيات جهان است كه به تازگي منتشر شده است. اين مجموعه در برگيرنده دوازده داستان كوتاه است كه هر كدام وجهي از عاطل و باطل بودن زندگي و مرگ را به رُخ مي‌كشند. داستان‌هاي اين مجموعه دست به افشاگري از جنبه‌هايي از زندگي مي‌زنند كه براي مخاطب‌شان گاه آزار دهند مي‌شود و گاه لبخندي بر لبان او مي‌نشاند و سرخوشش مي‌كند. داستان‌هاي چاك پالانيك كه هنوز در ايران نويسنده‌اي شناخته شده نيست، لذت داستان كوتاه خواني را يادآوري و تاكيد مي‌كند. برخي از داستان‌ها هم در عين خنده‌دار بودن، تلخ‌اند و چندان هم نمي‌تواند آن را به يك شوخي خنده دار تشبيه كرد. هنر داستان گويي چاك پولانيك در اين است كه زندگي آمريكايي را به گونه‌اي روايت مي‌كنند كه به اين راحتي‌ها از ياد نمي‌رود و كابوس‌ها و خواب‌ها و بيداري‌هاي به تصوير كشيده، مدام جلوي چشم است. «اجساد متحرك» از جمله داستان‌هاي كوتاه اين مجموعه است كه سرنوشتي تراژيك در انتظار دانش آموزي باهوش قرار مي‌دهد. اين سرنوشت تلخ از بابت مصرف ماده‌اي مخدر است كه شوك الكتريكي از دستگاه الكتروشوك فلبي آن را ايجاد مي‌كند. توقع‌ها و آروزها و خواسته‌هاي آدم‌ها در داستان‌هاي اين نويسنده‌ي معاصر آمريكايي در حدي كوچك و دم دستي است كه گاه خواننده را به خنده وامي‌دارد. اين وضعيت را در داستان «تق‌تق» سراغ گرفت كه پسری امیدوار است تا بتواند برای آخرین بار جوکی سخیف را برای پدر محتضرش تعریف کند. يا بايد در داستان «تونل عشق» را مثال زد. اين داستان، ماجرای ماساژدرمانگری روایت می‌شود که شغلی عجیب دارد؛ او برای مشتریان محتضرش آسودگی فراهم می‌کند. در پشت جلد کتاب آمده است: دوازده داستان کوتاه فوق‌العاده از نویسنده پرآوازه باشگاه مشت‌زنی که نمی‌توانید از خواندنشان بگذرید. تماس سرد مجموعه‌ای است توأمان با رنج و لذت که ذهن مخاطبان را درگیر روایت‌های شگفت‌انگیز خود می‌کند. چاک پالانیک، یکی از نویسندگان مسحورکننده ادبیات معاصر آمریکا، را روایت‌هایی که پوچی مرگ و زندگی را ترسیم می‌کنند مخاطبان خود را وارد دنیایی می‌کند که فرازونشیب‌هایش هم مایه عذاب آن‌ها را فراهم می‌کند و هم خشنودی‌شان. قسمتی از متن کتاب «هر فردی قدم پیش می‌گذارد تا دست کسی را بگیرد که دست کسی را گرفته که آن فرد هم دست کس دیگری را گرفته که آن کس دست دایی‌ام را گفته و دایی‌ام دست من را گرفته است. این حادثه واقعاً اتفاق می‌افتد. شاید کلیشه‌ای به نظر برسد، اما دلیلش این است که کلمات باعث می‌شوند هرچیزی که حقیقت دارد کهنه و پیش‌پاافتاده به نظر برسد. چون کلمات همیشه چیزی را که سعی داری بگویی خراب می‌کنند.» چاک پالانیک نويسنده و مقاله نويس مشهور آمريكايي است كه با انشتار رمان باشگاه مبارزه و تبديل آن به فيلمي سينمايي به كارگرداني ديويد فينجر به نويسندة اي اسم و رسم دار تبديل شد. مجموعه داستان «تماس سرد و یازده داستان کوتاه دیگر» نوشته چاک پالانیک و ترجمه محمود مؤمنی را نشر چترنگ منتشر كرده است.
  8. به نام خدا داستان کوتاه. نویسنده:پریا.ا(پریاایوبی) نام اثر:تاریکی مطلق خلاصه: داستان کوتاهیست که برای عکسی نوشته ام.
  9. نقیض

    بچگیام هیچوقت عادت نداشتم چیزی رو مستقیم از مامانم بخوام. هیچوقت نمی‌گفتم مامان برام اینو بخر. نه که مغرور باشم؛ نه! فقط دلم نمی‌خواست با «نه» گفتن مامانم بخوره تو ذوقم. اگه از چیزی خوشم میومد و چشممو می‌گرفت، فقط عمیق بهش زل می‌زدم و بعد با شگفتی زیادی می‌گفتم: _چقدر خوشگله! اون موقع مامانم هم توجه ش جلب می‌شد و بعد از نظر دادن، وقتی برق چشمامو می‌دید فقط می‌گفت:_می‌خوایش؟ منم با یه لبخندی که عمیق تر شده بود سر تکون می‌دادم و جلوتر می‌رفتم تو مغازه. نمی‌دونم رو تو چه حسابی باز کرده بودم. فقط می‌دونم یه روز میخکوب چشمای پشت ویترینت شدم. قسمت دردناکش اینجاست که فهمیدی چشمام دنبالت میان؛ فهمیدی با تموم وجودم تو رو می‌خوام؛ اما از ترس نه شنیدنت جلو نمیام! تو همه اینا رو می‌دونستی و منو متهم کردی! متهم به نخواستن! متهم به دوست نداشتن! ولی نفهمیدی فقط کافیه بگی منو می‌خوایش؟ تا من جلوتر بدوم تو زندگیتو بیشتر از هر کسی بهت بها بدم. راستی نقیض مونده هنوز! نفهمیدی، یا نخواستی؟
  10. داستان کوتاه مردگان از محمدحسین محمدی

    جنازه‌های‌مان را از بین چاه كشیدند و همراه خودشان بردند. بعد از چند روز، پایْ كه روی‌مان مانده شد، بیدار شدیم. گفتم: «ما را یافتند.» پدر گفت‌:‌ «آسوده بودیم، باز جنجال شد.» كاكایم گفت: «ها، ما را یافتند.» پدر دوباره گفت: «نمی‌فهمند كه مرده‌ها را نباید بیدار كنند.» گفتم: «ما كه نمردیم، ما كشته شدیم.» كاكایم فقط خنده كرد، درست مثل وقتی كه هنوز زنده بود و خنده می‌كرد، خنده كرد. بعد از جایش برخاست و كالایش را تكاند و خاك‌باد كرد. بین چاه از گرد و خاك پر شد و مامایم كه در چاه تا شده بود‌ جنازه‌های ما را بیرون بكشد، سرفه كرد و بعد با شف لنگی‌اش جلو بینی و دهانش را بست. به یاد بویی افتادم كه درون چاه را پر كرده بود، گویی تازه شامه‌ام به‌كار افتاده باشد.‌ گفتم: «این بوی چیست؟» پدر گفت: «جنازه‌های‌مان بوی گرفته‌اند.» كاكایم كه حالا ایستاده بود و خیره‌خیره به طرف مامایم می‌دید كه با شف لنگی‌اش جلوی بینی و دهانش را بسته کرده بود؛ گفت: «سلام علیكم !» و منتظر ماند مامایم جوابش را بگوید یا مثل وقتی كه هنوز زنده بود و هر وقت به او سلام می‌داد، جواب سلامش را بدهد و بگوید: «چه‌طور استی دیوانه‌ی خدا!» تا او خنده كند. مامایم نگفت. ولی كاكایم مثل آن‌وقت‌ها كه هنوز زنده بود، خنده كرد. بعد راه افتاد كه از چاه برآید. گفتم: «كمك نكنیم؟» كه دیدم كاكایم سر جایش ایستاده‌ شد و بعد طرف ما دور خورد. متعجب بود، گفت: «پایم دیگر نمی‌لنگد!» و پای‌هایش را محكم روی دیواره‌ی نم‌دار چاه فشار داد و نگاه‌شان كرد. گفت: «این پایم دیگر كوتاه‌تر نیست، جان كاكایش ببین.» و راست‌راست از دیواره‌ی چاه بالا شد و از میان كله‌هایی كه از دهانه‌ی چاه خم شده بودند و درون چاه را می‌دیدند، گذشت و از چاه برآمد. من هم از پشتش از چاه برآمدم. در بالای چاه چهار نفر دیگر هم بودند. آن‌ها كه سرهای‌شان را از دهانه‌ی چاه خم كرده بودند و به درون چاه خیره شده بودند؛ از جای برخاستند. بعد پدرم هم از چاه برآمد. ما ایستاده‌ ماندیم كه كَی جنازه‌های ما را از چاه بیرون می‌كشند. كاكاگفت: «چرا این‌قدر معطل می‌كنند؟» كه یكی از آن‌هایی كه جلوی بینی و دهانش‌ را با شف لنگی‌اش بسته كرده بود‌، ریسپانی درون چاه انداخت. كاكا گفت: «برویم از خرمن‌مان خبرگیری كنیم.» پدر گفت: «چی كنیم، مگر از یادت رفته كه گندم‌ها چور شده!؟» من به آدم‌های بر سر چاه می‌دیدم كه خم شده بودند و زور می‌زدند و ریسپان را طرف بالا كش می‌كردند و عرق می‌ریختند. عرق روی پیشانی‌شان برق می‌زد. به آفتاب نگاه كردم كه در مابینْ‌ْجايِ آسمان بود و بر آن‌ها می‌تابید. چشم‌هایم را نزد. اول می‌خواستم چشم‌هایم را تنگ كنم، ولی همان‌طور با چشم‌های باز دیدمش. پدر گفت: «امسال در خانه گندم نیست.» كاكایم باز مثل آن‌وقت‌هایی كه زنده بود، خنده كرد؛ گویی یك نفر به او گفته باشد: «چه‌طور استی دیوانه‌ی خدا!» مردها جنازه‌یی را بالا كشیدند از دهانه‌ی چاه، جنازه‌ی یكی از ماها را. نشناختمش، حتا از كالایش، كه از كدام‌مان است. كالایش با خون و خاك یكی شده بود. پیش رفتم. مردی را كه صورت جنازه را با دست پاك می‌كرد، شناختم. پوز و دهانش را بسته كرده بود و فقط چشم‌هایش دیده می‌شد. هم‌كوچه‌گی‌مان بود و قوماندان‌گفتنی. قوماندان‌گفتنی قوماندان نبود، ما قوماندان می‌گفتیمش، چون هیچ‌وقت تفنگش را زمین نمی‌ماند. نمی‌دانم چرا تفنگش را به همراه خود نیاورده بود. قوماندان گفتنی همان‌طور كه صورت جنازه‌ی یكی از ماها را از خاك پاك می‌كرد، به طرف روستای كنار جاده می‌دید. به صورت جنازه خیره شدم و خودم را شناختم كه صورتم از درد در‌هم رفته بود و چشم‌هایم باز مانده بود. زبانم را دندان گرفته بودم. یك‌دفعه احساس كردم زبانم می‌سوزد و دهانم پُر‌خون شده ‌است. هیچ نفهمیده بودم كه زبانم را دندان گرفته‌ام. وقتی كه پشت پیكا دراز كشیده بود و قید پیكا را زده و طرف ما نشانه گرفته بود؛ یادم می‌آید كه می‌خواستم گریان كنم، ولی نتوانسته بودم. در آن لحظه شاید چیزی می‌خواستم بگویم. شاید می‌خواستم بگویم ما را نكشد، شاید... یادم نمی‌آید چی می‌خواستم بگویم. بعد دیدم جنازه‌ی كاكایم را هم از چاه كشیدند و پهلوی جنازه‌ی من خواباندند. كاكایم هنوز راه می‌رفت و می‌گفت: «پایم دیگر نمی‌لنگد. ببین جان كاكایش، پایم دیگر كوتاه نیست.» و آمد و به پای كوتاه‌تر جنازه‌اش خیره شد و باز خندید. پدر گفت: «آسوده خواب كرده بودیم، حالی یك جنجال دیگر شد.» گفتم: «چرا ما را بیدار كردند؟» پدر هیچ نگفت. از سرِ زمین‌ها كه بر‌می‌گشتیم، پدر خون‌جگر بود. گندم‌های ما چور شده بود. نزدیك پل تصدی كه رسیدیم مرد پیكادار را دیدیم كه از طرف شهر می‌آمد. ما نَو از مكتب پهلوی جاده گذشته بودیم. او پیكایش را انداخته بود روی شانه‌اش و آرام‌آرام می‌آمد. قطار مرمی‌ها دور گردنش بود و دستمال گل سیبی به دور سرش بسته كرده بود و پاچه‌های ازارش را بَر زده بود. ما را كه دید پیكا را از شانه‌اش برداشت، روی شانه‌ی دیگرش ماند و در جایش ایستاده شد. بعد یك‌دفعه قدم‌هایش را تیز كرد و به طرف ما آمد. در بیست قدمی ما كه رسید پیكا را از روی شانه‌اش پایین كرد و به طرف ما گرفت. گفت كه تكان نخوریم. پدر به ما گفت: «آرام باشید.» مرد پیكادار نزدیك آمد. گفت: «از كجا استید؟» پدر گفت: «آمده بودیم خرمن‌مان را جمع كنیم، بعد از چند روز جنگ آمده بودیم...» مرد با عصبانیت گفت: «گفتم از كجا استید؟» كاكایم گفت: «از بلخ، از بلخ استیم.» و مثل همیشه خندید. مرد مجبورمان ساخت به پایین جاده برویم. مردم هم دور ما جمع شده بودند. در همین‌جا كه حالا ایستاده شده‌ایم و جنازه‌های‌مان را می‌بینیم، ایستاده بودند. مرد پیكادار ما را لب چاه ایستاده كرده بود و روی ما به طرف او بود و پشت ما به چاه. حالا جنازه‌های ما را از چاه كشیده‌اند و می‌خواهند با خودشان ببرند. جنازه‌های ما را كه بر تیلر تراكتور ماند‌ند. پدر گفت: «برویم.» و خودش رفته از تیلر تراكتور بالا شد و نشست. من مانده بودم بروم یا... كه پدر صدایم كرد. كاكایم را هم صدا كرد. كاكایم هیچ نگفت. خوشحال بود كه پایش نمی‌لنگد. من كه سوار تیلر شدم، كاكایم گفت: «من نمی‌آیم، می‌خواهم راه بروم.» پدر گفت: «بیا، باید ما را گور كنند.» مردها همان‌طور با بینی و دهان‌های بسته‌شده با شَفِ لُنگی‌های‌شان دور جنازه‌های ما نشسته بودند. تراكتور كه چالان شد، پایین شدم. گفتم من هم می‌مانم، پیش كاكایم می‌مانم. كاكایم هنوز راه می‌رفت و پای بر زمین می‌كوبید و به پای‌هایش نگاه می‌كرد. به طرفش رفته گفتم: «چی كار كنیم کاکا!؟» کاکا باز گفت: «پایم دیگر كوتاه نیست!» و در تاریكی هوا پای كوبید بر زمین. بعد شنیدم یكی گفت: «او چرا این‌قدر راه می‌رود و دیوانه‌گی می‌كند؟» رویم را به طرف صدا دور دادم. لب جاده ایستاده بود، هم‌سن و سال خود من بود. به طرفم آمد و گفت: «چی گپ شده؟» گفتم: «جنازه‌های ما را از چاه كشیدند و بردند.» بعد مثل این‌كه تازه فهمیده باشم او ما را می‌بیند‌، گفتم: «تو هم كشته شده‌ای؟» گفت: «ها، در میدان هوایی. هفتاد نفر بودیم، همه از یك قشلاق. راستی شما را كی كشت؟» روستا را كه در تاریكی فرو رفته بود، نشانش دادم: «از همین قشلاق است. ببینم، می‌شناسمش.» گفت: «من كسی را كه مرا كشته یافتم، دیروز یافتمش، او هم كشته شده. مرا كه دید ترسید، شاید فكر كرد كه می‌خواهم بكشمش. بالای سر جنازه‌اش نشسته بود. جنازه‌اش در آفتاب پندیده بود. ولی سالم بود. او كه ما را می‌كشت، اول سرهای‌مان را پوست می‌كند. جنازه‌ام را كه دیدم، نشناختم خودم را. ولی او را زود شناختم، بالای سر جنازه‌اش كه در آفتاب پندیده، ایستاده و می‌گفت كه می‌ترسد یكی بیاید جنازه‌اش را پوست كند‌ با بَرچَه؛ مثل خودش و رفیق‌هایش كه ما را پوست كندند.» بعد گفت: «من می‌روم، شما نمی‌آیید؟» گفتم: «كجا؟» گفت: «پیش مرده‌های دیگر، مگر شما نمرده‌اید؟» گفتم: «ما منتظر استیم پدرم بیاید.» گفت: «باز می‌بینم‌تان.» و رفت. او كه رفت، نشستم بر دهانه‌ی چاه و خیره شدم در تاریكی درون چاه. هنوز نشسته‌ام. كاكایم كه مانده شد آمد و پهلویم نشست. گفت: «حالی جنازه‌های ما را گور كرده‌اند؟» گفتم: «نی، اگر گور می‌كردند، پدر حتمی پس می‌آمد.» گفت: «كی می‌آید؟» گفتم: «بیا برویم، آن مرد پیكادار را یافت كنیم.» كاكایم باز مثل آن‌وقت‌هایی كه هنوز زنده بود، خندید و گفت: «شاید او هم مثل ما هنوز بیدار باشد.» 2 جنازه‌ها را از بین چاه كشیدند و با خودشان بردند. پنج نفر بودند. چند روز می‌شد كه آمده بودند این‌جا و ما می‌دیدیم‌شان. اول بین قشلاق دل نمی‌كردند كه بیایند. همان‌جا سر جاده و اطرافش را می پالیدند و پرس‌وجو می‌كردند. بین سیلْ‌برد را هم پالیده بودند. زیر پل تصدی را هم. روی پل، آن‌جا كه راه قشلاق از جاده جدا می‌شد و پایین می‌آ‌مد یكی‌شان می‌ایستاد. چند روز بود كه می‌دیدیم‌شان. از هر كس كه می‌دیدند پرسان می‌كردند. نشانی‌های جنازه ها را می‌دادند، می‌دانستیم ما، همه را، پسرك كه نَو پشت لبش سبز شده؛ پدر، مردی با موی‌ْْها و ریش ماش و برنج و قدی بلند؛ و آن دیگری، جوان‌تر، با پایی كه می‌لنگید. پای راستش می‌لنگید، این را كه از آن‌ها شنیدیم به فكر رفتیم و برگشتیم به آن روز تا لَنگِشِ پای آن جوان‌تر را نشان كنیم. هیچ توجه نكرده بودیم به پایش. و بعد كه آن‌ها گفتند، بعضی‌های‌مان گفتیم كه بلی ها! یك پایش می‌لنگید. آن جوان‌تر، یك پایش كوتاه‌تر از پای دیگرش بود. از ما كه پرسان می‌كردند، ساكت می‌ماندیم و فقط خیره‌خیره نگاه‌شان می‌كردیم. بعد كه توضیح می‌دادند، آن‌سوی خانه‌های فامیلی‌ها ، بعد از كارخانه‌ی پوست كه بسیار وقت است مخروبه شده، زمین اجاره داشته‌اند و گندم كشت كرده بودند. جنگ كه كمی آرام شده بوده، آمده بودند خرمن كوبیده‌شان را بردارند تا چور نشود. آن‌وقت ما می‌گفتیم كه ندیده‌ایم‌شان. ما كه می‌دانستیم كجا استند، نمی‌گفتیم ولی. دشمن و دشمن‌داری می‌شد آن‌وقت. آن‌ها هم می‌دانستند كه می‌دانیم ما و هیچ نمی‌گوییم. این‌جا اگر امروز در دست این‌ها است، صبا روز شاید كه در دست آن‌ها باشد، همان‌طور كه حیرتان هنوز در دست آن‌هاست. شاید صبا باز پیش بیایند. اول كه می دیدیم‌شان حیران می‌ماندیم ما كه چه‌طور دل كرده‌اند و آمده‌اند این‌جا. می‌گفتیم نمی‌گویند كه بكشیم‌شان؛ و آن‌ها چند روز بود كه می‌آمدند، صبحِ وقت می‌آمدند. آن‌ها را اول، كسانی از ما كه صبحِ وقت به طرف شهر می‌رفتند، دیده بودند. كم‌كم بین قشلاق هم می‌آمدند، آن‌وقت كه دیدند كاری به كارشان نداریم، می‌آمدند بین قشلاق. همه‌جا پُر شد كه صاحبان جنازه‌ها آمده‌اند. می‌آمدند و از بچه‌های خردسال پرسان می‌كردند. می‌دانستند بچه‌های خردسال حتا. ندیده بودندشان، شنیده بودندكه بچه‌ی فلانی سه نفر را كشته و بین چاه انداخته. نمی‌گفتند بچه‌ها هم، می‌دانستند آن‌ها هم كه نباید بگویند. یكی‌شان قبر بین سیلْ‌برد را نشان‌شان داده بوده، خردترین‌شان شاید كه نمی‌فهمیده نباید نشان بدهد. آن‌ها قبر بین سیل‌برد را كنده بودند و دو جنازه را كشیده بودند. باز‌هم بود، جنازه‌های قوی‌هیكل كه ما كشته بودیم‌شان. وقتی قشلاق را پس گرفته بودیم، گرفتار شده بودند. یكی‌اش نی فارسی می‌فهمید و نی پشتو، ما هم نمی‌فهمیدیم كه چی می‌گوید. تنومند بود و چند دفعه شور آورده بود كه تفنگ یكی از ماها را بگیرد. آخر كه نشده بود كشته بودیمش. و بعد كه شنیدیم در میدان هوایی چه‌قدر از ما را كشته‌اند، دیگران‌شان را هم كشته بودیم و انداخته بودیم‌شان بین سیل‌برد كه به گردن یك نفر نشود. صبا صبحِ وقت رفتیم گورشان كردیم. بچه‌های خردسال هم آمده بودند. یكی از همان‌ها بوده كه نشان داده بوده شاید، خردترین‌شان شاید... جنازه‌ها را كه می‌كشیدند همه بودیم آن‌جا. جنازه‌ها را كشیدند. نگاه كردند به جنازه‌های شاریده و سر شور دادند و به یك‌دیگر نگاه كردند و پس روی‌شان خاك انداختند و به طرف ما نگاه كردند. در نگاهان‌شان همان چیزی خوانده می‌شد كه در چشم‌های ما خوانده می‌شد. ما هم نگاه‌شان می‌كردیم. می‌دانستند كه می‌دانیم و نمی‌گوییم. می‌دانستیم كه پشت كی‌ها می‌گردند و نمی‌گفتیم. وقتی بچه‌ی فلانی ـ نباید نامش را بر زبان بیاوریم، فكرش را هم نباید بكنیم ـ كشت‌شان، بعضی از ما هم بودیم آن‌جا. ده ـ دوازده نفر بودیم ما. سر جاده، نرسیده به پل تصدی راه‌شان را دور داده بود. از وقتی كه میدان هوایی را پس گرفتیم و دیگر برای جنگ به سه‌راهی حیرتان نرفتیم، او كه نامش را نباید بگوییم، پیكایی را كه در جنگ گرفته بود به روی شانه‌اش می‌انداخت و قطار مرمی‌هایش را دور گردنش می‌انداخت و پاچه‌های اِزارَش را تا زیر زانو بَر می‌زد و تِمْ می‌داد. پیكا را به طرف‌شان گرفت و آن‌ها ایستاده‌ شدند، بی هیچ كدام گپی. از سر جاده پایین‌شان كرد و به طرف دشت بردشان. به طرف چاه خشك و قدیمی بردشان. گفتیم كه ایلای‌شان كن، این‌ها كه در جنگ نبودند. گفت مگر خواهر زاده‌ی من در جنگ بود كه این‌ها پوست كندندش، زنده زنده. مگر آن‌هایی را كه این‌ها در میدان هوایی كشتند در جنگ بودند. گفتیم كه این‌ها از خود مزار استند... گفت كه از همین قوم بودند آن‌ها كه ما را كشتند. گفتیم كه این‌ها را همه دیده‌اند كه آمده‌اند این‌جا. صبا روز پشت‌شان می‌آیند، جنازه‌ها را پیدا می‌كنند. دشمن و دشمن‌داری می‌شود. این‌ها را ریش‌سفیدترین‌مان گفت. پیكا را به طرفش دَور داد كه اگر پیش بیایی تو را هم پهلوی‌شان می‌مانم. مرد قد‌بلند كه موی‌ها و ریش و ماش و برنج داشت گفت كه بچه‌اش را نكشد. اما او نمی‌شنید. همه‌اش از خواهر‌زاده‌اش و آن‌هایی كه این‌ها در میدان هوایی كشته بودند می‌گفت. می‌گفت كه همین‌ها كشته‌اند آن‌ها را. بیچاره مرد قد‌بلند می‌گفت ما نبودیم، ما نكشتیم‌شان. چی گناه كرده‌ایم كه از همان قوم استیم. آمده بودیم خرمن‌مان را ببریم. پسرك فقط حیران نگاهش می‌كرد. گویی آفتاب چشم‌هایش را می‌زد كه تنگ كرده بودشان. ما پشت به آفتاب ایستاد شده بودیم. فقط نگاه‌مان می‌كرد. هنوز بچه‌سال بود و آن دیگری هم كه حالا می‌دانیم پای راستش می‌لنگید، هیچ گپ نمی‌زد. می‌دیدیم كه می‌لرزید پای‌هایش، شاید همان پایی كه كوتاه‌تر بوده می‌لرزیده. او پس‌تر رفت و پیكا را كه روی زمین ماند و دستمال گلِ سیبش را از سرش باز كرده و روی زمین هموار كرد و روی آن، در پشت پیكا دراز خواب كرده بود. و ما پس‌تر ایستاده شده بودیم. پسرك گریه‌اش گرفته بود و طرف ما می‌دید، نی طرف مرد قد بلند می‌دید. و آن‌كه پایش می‌لنگید، می‌دیدیم لرزش بدنش را. می‌خواست روی زمین بنشیند كه رگبار مرمی‌ها باریدن گرفت به طرف‌شان. اول آن‌كه می‌لنگید در خود پیچید و در چاه افتاد و پسرك كه می‌خواست بنشیند با روی به زمین افتاد و مرد قد‌بلند بین دهانه‌ی چاه و زمین ماند و اطراف‌شان از مرمی‌هایی كه به زمین خورده بود، خاك‌باد شد. او از جایش برخاست و رفت مرد بلند قد را با پای درون چاه انداخت و بعد نول پیكا را در دهانه‌ی چاه گرفت و باز شلیك كرد كه نكند زنده مانده باشند هنوز كه نمانده بودند. پسرك را ما انداختیم در چاه. مجبورمان ساخت كه ما بیندازیمَش. و بعد خاك ریختیم در چاه كه بوی‌شان‌همه‌جا را پُر نكند و كس خبر نشود. خود پیكا به ‌دست ایستاده شد و نگاه‌مان كرد. پسان پیكایش را به شانه‌اش انداخت و قطار خالی مرمی‌ها را دور گردنش، و به طرف قشلاق رفت و ما هنوز بر سر چاه بودیم. نمی دانستیم چی بكنیم. از خاك‌انداختن كه دست كشیدیم، مدتی همان‌جا ماندیم و بعد یكی‌یكی رفتیم. رفتیم تا به زن‌های‌مان ‌وقتی كه شب پهلوی‌شان خواب كردیم، آرام‌آرام و با خوف قصه كنیم كه بچه‌ی فلانی این‌ها را كشته. رفتیم به پدرها و مادرهای‌مان قصه كنیم. برای آشناهای‌مان یا هر كس را كه در راه دیدیم... و صبا روزش همه خبر داشتند. حتا بچه‌های خردسال و حالا این‌ها آمده‌اند، جنازه‌ها را كشیده‌اند و با خود‌شان برده‌اند. و حالا ما به هر جایی كه می‌رویم، بیم داریم كه مبادا یكی جلومان را بگیرد و.... 3 شنیده‌ام امروز جنازه‌ها را از بین چاه كشیده‌اند و با خودشان برده‌اند. از شهر كه پس می‌آمدم مردم یك‌رقم دیگر نگاهم می‌كردند. از سر جاده به طرف قشلاق پایین آمدم، در راه هر كس را كه می‌دیدم خیره‌خیره نگاهم می‌كرد و از پهلویم كه می‌گذشت. سنگینی نگاهش را پشت سرم احساس می‌كردم. اگر دو یا چند نفر بودند همراه هم پچ‌پچ می‌كردند و می‌رفتند. جور پرسانی می‌كردند، نی مثل همیشه. به خانه كه رسیدم، مادرم گفت: «اُ بچه چرا پیش روی همه كشتی‌شان؟ همه دیده‌اند كه تو... صبا روز كدام گپ كه شد یكی شاهدی می‌دهد، چرا آن بی‌گناه‌ها را كشتی؟ آن‌ها كه جنگ نكرده بودند.» جنگ كرده بودند یا نكرده بودند، من نمی‌فهمم، فقط همین‌كه از قوم ما نبودند باید می‌كشتم‌شان. آن‌ها هم تا وقتی دست‌شان رسید ما را كشتند، چون ما از قوم‌شان نیستیم. مگر نواسه‌اش چی كرده بود. هم‌سن همان پسرك بود كه كشتمش. مادر می‌گفت جنازه‌ها را از بین چاه كشیده‌اند و برده‌اند. هیچ رأی نزدم از این‌كه صاحب جنازه‌ها پیدا شده‌اند. از مردم بلخ بودند. خوب این‌جا چه می‌كردند، حتمی كدام فساد داشتند كه آمده بودند در این وقت جنگ. امشب هیچ نمی‌دانم چرا خواب به چشم‌هایم نمی‌آید. از وقتی كه هوا تاریك شده هراس افتاده در دلم. نكند كدام كس شیطانی كرده باشد. اگر نشانی‌ام را داده باشد....‌ كی می‌تواند چاه را نشان داده باشد. اگر بفهمم كدام شیر ناپاك خورده بوده... چاه خشك بود و خاك‌ها را روی‌شان ریختیم تا بوی‌شان ‌همه‌جا را نگیرد. تنها من كه نكشته‌ام. آن سه نفر را من كشتم، اما بین سیل‌برد چند جنازه‌ی دیگر هم گور شده‌اند. همین مردم گورشان كردند. پدر می‌گوید: «بچه‌یم خوب نكردی كه پیش روی مردم كشتی‌شان، اول، نباید می‌كشتی. دوم، چرا پیش روی مرد‌م... لاحول...» با همین پیكای زاغْ‌نولْ سرشان ضربه كردم. پیكا را از میدان هوایی گرفته بودم. وقتی به میدان رسیده بودم، می‌گریختند. چند نفرشان پس مانده بودند، از پشت‌شان دویدم و سرشان تیر انداخت كردم. یكی‌شان غلتید و دیگر از جایش برنخاست. او كه پیكا در دستش بود، پیكا را انداخت و گریخت. به پیكا كه رسیدم، ایستاده شدم. برداشتمش و تا هنوز پیشم است. عجیب خوش‌دست است این پیكا. یك هفته بعد از جنگ قزل‌آباد و پس‌گرفتنِ میدانِ هوایی همیشه با پیكا می‌گشتم. می‌انداختمش سر شانه‌ام. قطار مرمی را می‌انداختم دور گردنم. هیچ‌كس چیزی گفته نمی‌توانست... دل نمی‌كردند، یا از شرم گپ زده نمی‌توانستند. كلگی‌شان گریخته بودند. من مانده بودم و چند نفر دیگر. قزل‌آباد و میدان هوایی را كه پس‌ گرفتیم، جنازه‌ها را یافتیم؛ همه از قزل‌آباد بودند، پوست كرده بودندشان. خواهرزاده و شوی خواهرم را هیچ نشناختم. هیچ‌كدام‌شان شناخته نمی‌شدند از بس كه لَت‌و‌كوب شده بودند. بعد از روی كالاهای‌شان شناختم. همان‌جا قسم خوردم هر كس از این قوم را كه گیر كنم زنده نمانمش. دو روز بعد سر جاده دیدم‌شان. خونم به جوش آمد. خواهر زاده‌ام غرق در خون پیش چشمم آمد. گفتم چه گپ شده كه این‌جا راست راست راه می‌روند. پیكا را از شانه‌ام پایین كرده سرِ راه‌شان ایستاده شدم. سه نفر بودند، دو مرد پُخْتَه‌سال و یك بچه كه نَو پشت لبش سبز شده بود. هم‌سن و سال خواهرزاده‌ام. گفتم داغش را در دل مادرش می‌نشانم. از مكتب پهلوی جاده كه گذشتند حیران ماندند كه چی كنند. گفته بودم این‌جا چی می‌كنند. از كجا استند. یک لحظه تشویش كردم كه نكند از شهر باشند. امشب هوا كه تاریك شد، تشویش به جانم افتاد. پیكای زاغ‌نُولَم را گرفته آمدم به بالای بام. نكند امشب سراغم بیایند. این‌جا نشسته‌ام و تشویش رهایم نمی‌سازد. هیچ نگفتند، حتمی می‌دانستند كه هر چی بگویند قبول نمی‌كنم. از جاده پایین‌شان آوردم و طرف دشت روان شدیم. هر كس می‌دیدمان از پشت‌مان می‌آمد. می‌گفتند چی كار می‌خواهم بكنم. گفتم قسم خورده‌ام هر چی از این قوم گیر كردم زنده نمانم. سر چاه خشك رسیدیم، لب چاه ایستادشان كردم. مردم می‌دیدند. دورتر از ما ایستاده بودند. مردی كه موی و ریش ماش و برنج داشت، گفت: «ما را می‌كشی، بكش. فقط همین بچه‌ام را ایلا كن.» گفتم شما خواهرزاده‌ام را ایلا كردید. مرد دیگر كه جوان‌تر بود، گفت كه ما نبودیم، به خدا ما نبودیم. گفت كه ما از بلخ استیم. گفت كه دینه‌روز به مزار آمده‌ایم. پسرك هیچ نمی‌گفت، پهلوی پدرش ایستاده بود. فقط خیره‌خیره نگاهم می‌كرد. گفتم شما اگر نبودید، پس كی بود، از قوم‌تان كه بودند. هفتاد نفر را زنده پوست كردید. حالی می‌گویید ما نبودیم. مردم گفتند كه نكشم‌شان. یكی طرفم آمد، ریش‌سفید بود گمانم، پیكا را طرفش گرفتم، گفتم پیش بیایی تو را هم پهلوی‌شان ایستاده می‌كنم. پس رفت. لب چاه ایستادشان كرده بودم، پدر پسرك گفت: «بچه‌ام را بگذار برود...» مرد دیگر كه جوان‌تر بود می‌لرزید و هیچ نمی‌گفت. چند قدم پس‌تر رفتم و پیكا را روی زمین ماندم. دستمال گل سیبم را پشتش هموار كردم و روی آن دراز خواب كردم. قید پیكا را كه كشیدم، پسرك می‌خواست گریان كند. نمی‌دانم، دهانش را باز كرده بود، شاید چیزی می‌خواست بگوید. خواهرم را گفته بودم، خون بچه‌ات را نمی‌مانم روی زمین بماند. دخترهایش را گفتم، خون پدرتان را می‌گیرم و آن‌ها مثل این‌كه بسیار وقت است یتیم شده باشند، آرام بودند و فقط خیره‌خیره نگاهم می‌كردند. پسرك هم می‌خواست گریان كند. قنداق پیكا را كه به شانه‌ام چسپاندم، پسرك مثل این‌كه می‌خواست بنشیند و همان‌طور دهانش را باز كرده بود تا چیزی بگوید، ماشه را فشار دادم و قطار مرمی‌ها روی زمین بازی كردند و بعد از جایم برخاستم و رفته در چاه ضربه‌‌یی شلیك كردم. بعد به چند نفر گفتم جنازه‌ی پسرك را هم در چاه انداختند و روی‌شان خاك ریختند تا بوی‌شان از چاه نبرآید. ‌امروز آن‌ها را از چاه كشیده‌اند و برده‌اند. اگر بفهمم كی چاه را نشان‌شان داده... كدام شیر ناپاك خورده‌ی خدا‌زَده... شنیده بودم پشت‌شان می‌گردند. چند نفر از بلخ آمده بودند و پشت‌شان می‌گشتند. شاید گفته باشند كه من كشتم‌شان. اگر به سراغم بیایند چی. من تنها یك نفر استم. نی، نمی‌آیند. اگر بیایند كی می‌فهمد. در تاریكی كی خبر می‌شود. باید تا صبح بیدار باشم. همین‌جا بالای بام باید بمانم تا همه‌جا را خوب دیده بتوانم. پیكا هم كه آماده است. خدایا... چی‌كار بكنم. خواب به چشم‌هایم... خواب اگر به چشم‌هایم بیاید چی...■ محمدحسین محمدی
  11. نگارش 1.0.0

    23 دریافت

    نام داستان: تَچرا نام نویسنده: روژینا خوشه گیر ژانر: اجتماعی و رئال تعداد صفحات: 8 خلاصه داستان: تَچرا، یکی از کاخ‌هایی‌ست که به فرمان داریوش ساخته شد و در لغت به معنای خانه زمستانی‌ست و حال داستانی از دنیای امروز را می‌خوانیم؛ داستان اسیر شده ای در یک خانه زمستانی. قسمتی از داستان: نشستن پشت یک پنجره محافظت شده با میله های آهنی، آن هم خیس شده در زیر باران پاییزی شاید عاشقانه و دوست‌داشتنی تحلیل شود؛ اما نه در این متروک خانه بی روح و جان! گاهی پس از این همه مدت خیره شدن و خیره ماندن، ترس از جنون و مجنون شدن بر ذهنم چنگ می‌زند. شاید هم دیوانه‌ای شده‌ام خاموش و کنج نشین که تنها با افکارش دیوانگی را به جان می‌خرد. از حال این روزهایم هیچ چیز بعید نیست. هر روز و هر شب، روح سرگردان و زخمی‌ام می‌چرخد در قبرستان گذشته... هر بار با اصرار بیشتری داستان به طعم زهرم را از همان اول خط تا نقطه پایان مرور می‌کنم، شاید به امید سرانجامی دگر. سرانجامی که سردی تخت و نحسی این چهاردیواری نباشد؛ اما هر بار هم می‌رسم به همین لجن‌زار حماقت و نادم می‌شوم از درخواست مکانی دگر. کجا را دارم که بروم؟ اصلا پشت این دیوارهای بلند، سقفی هم چشم انتظار بازگشت من مانده؟ هنوز هم دلی به هوای عطر نفس‌هایم می‌تپد؟ واضح است نفی جواب این پرسش تکراری. بر فرض هشت سال زیر گرمای این پتو آبی رنگ صبحم را شب کردم؛ بعدش چه؟ تکه سنگ هم آب می‌شود در مقابل این حجم از بی کسی! *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  12. نگارش 1.0.0

    105 دریافت

    نام داستان: عقاید یک خودآزار نام نویسنده: امیرحسین یادگاری ژانر: ادبیات مفهومی، رئالیسم جادویی تعداد صفحات: 12 خلاصه داستان: یک داستان مفهومی که درباره تلنگر به انسان هاست و مردی که برای چند ساعتی می میره… قسمتی از داستان: کوچه “نسترن” مثل همیشه ساکت و خلوت بود. کلاغ‌های شوم با غارغارهای بی خودشان ملودی ناموزونی را درست کرده بودند و گربه‌ها از شدت سرما به زیر ماشین پناه برده بودند. در انتهای کوچه “کافه پیانو” فقط یک مشتری داشت. مردی با پالتوی بلند مشکی و صورتی پر از آبله‌های زشت. مرد بعد از تمام شدن سیگار پیپ خوش دستش را آتش می‌زد و بوی خوش توتون را در هوا معلق می‌کرد. پیش‌خدمت با آن لباس‌های کلیشه‌ایی مشکی و سفید جلو آمد و در حالی که بینی‌اش را گرفته بود گفت: – جناب میکائیل اگه می‌شه این بند و بساط رو جمع کنید؛ قانون اینجاست. مرد از سر جایش بلند شد و یک اسکناس سبز رنگ روی میز گذاشت و چند تا میز را پیمود و از کافه خارج شد. هوای سرد بیرون صورتش را مهمان سیلی می‌کرد و یقه پالتو را تکان می‌داد. آسمانی که به قرمزی می‌زد خبر از بارش طولانی مدت می‌آورد. خانه‌اش از اینجا زیاد دور نبود. در حالی که به آرامی شروع به قدم زدن می‌کرد سیگار دیگری آتش زد. “امروز با خودش چه کار می‌کرد؟” سوالی که پژواکش جمجعه‌اش را می‌پوکاند. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  13. حکایات بهلول

    شخصی نزد بهلول آمد و ادعا کرد که علم غیب میداند و از بهلول خواست تا با او مناظره کند..... بهلول گفت: به یک شرط حاضرم با تو مناظره کنم، مرد گفت چه شرطی؟ بهلول گفت: چطور علم غیب میدانی و شرط من را نمیدانی!
  14. این داستان کوتاه (6 صفحه ای)، نمادین و پر از رمز و راز صادق هدایت می تواند کلیدی باشد بر اسرار نهفته روانی و به خصوص روانشناسی جنسی این نویسنده بزرگ که معمولا تمام حرفهایش را در لفافه و با استفاده از نمادها می زند، در ابتدا نگاهی می اندازیم به فرم استفاده شده در این داستان، این داستان در 4 اپیزود طرح شده و به نظر می رسد راوی هر 4 اپیزود یک شخص باشد.اپیزود اول که به عنوان شروع یا بهتر بگویم قاب کلی داستان است، من اول شخص که راوی داستان است را با نویسنده یکی می کند. روایت کاملا ساده به نظر می رسد تا قبل از اپیزود چهارم خواننده با یک داستان معمولی روبروست و به جز سه مورد (که اشاره مستقیم به 3 قطره خون دارد) که آن هم چندان درگیری ذهنی برای خواننده ایجاد نمی کند و روایت به صورتی قابل فهمی دنبال می شود. در اپیزود 4 ذهن خواننده در 3 جا بکلی بهم ریخته می شود. سیاوش صمیمی ترین رفیق راوی که او هم هر شب همچون ناظم دیوانه خانه گربه ای را می کشد و در آخر خود راوی که شعری را می گوید که بعدها (در اپیزود 3) همسایه اش عباس در دیوانه خانه می خواند و می گوید که خودش شعر را گفته. (عباس و راوی اپیزود 4 نمی تواند یکی باشند چون در اپیزود 4 نام راوی میرزا احمد خان گفته شده، با این حساب شاید بر من ایراد بگیرید که راوی یا خود نویسنده هم نمی تواند یکی باشد چون نامش با او یکی نیست، به نظر من، هم به دلیل رمزی بودن و هم به این دلیل که اساسا حرف نویسنده فقط از دهان این یک شخص بیرون نمی آید و بعدا توضیح می دهم که کل شخصیتهای این داستان قسمتی از وجود نویسنده را به نمایش گذاشته اند و به همین دلیل که این شخصیت قسمت نویسندگی شخصیت نویسنده را نمایش می دهد، میرزا نام گرفته، نیازی نبود این شخصیت را صادق که نماینده تمامیت وجودی صادق هدایت است نه فقط قسمت نویسندگی آن نامگذاری کند) با این 3 اشاره، به سبب آشفتگی که در روایت ایجاد می کنند، خواننده داستان شکه شده و به این فکر می افتد که کل داستان چه روایتی را بیان می کرد، 3 برداشت متفاوتی که بنده توانستم از این متن داشته باشم به این قرار است: اولین آن که به نظر من احمقانه ترین و در عین حال معمولترین تفسیر در بین خوانندگان آثار هدایت است این است که او خواسته است تناسخ بین افراد را به تصویر بکشد و بگوید گونه ای اینهمانی بین انسانها وجود دارد و شاید دو فرد دقیقا زندگی مشابه ای را تجربه کرده باشد و حالات مشابه ای داشته باشد، و او قصد داشته این را به تصویر بکشد که به نظرم سطحی ترین برداشتی است که می توان از این اثر داشت. دومین برداشت این است که گرفتاری مشترکی بین 4 آدم را به تصویر کشیده (راوی، سیاوش، عباس، ناظم) که هر سه درگیر موضوع اصلی این داستان یعنی موضوع ناله های شبانه گربه ها و 3 قطره خون هستند که اگر از برداشت اول سطحی تر نباشد به همان اندازه احمقانه است. برداشت سوم می تواند این باشد که همه چیز و همه کس از گربه ها گرفته تا دیوانه های دیوانه خانه (مثل پیرزنی که خودش را 14 ساله می پنداشت، راوی ، عباس، حسن و ...) و ناظم قسمتهای مختلف شخصیت خود راوی (نویسنده) می باشند. و اینهمانی های موجود در شخصیت های داستان نظیر کشتن گربه ها توسط ناظم و سیاوش، یا خوانده شدن یک شعر توسط عباس و راوی به دلیل آن است که این اتفاقات برای قسمتهای مختلف شخصیت راویست که رخ می دهد، با این کلید وقتی به سراغ داستان برویم و بار دیگر آن را مرور کنیم در میابیم که اتفاقی در زندگی راوی سبب شده که تمام وجود او تبدیل به یک دیوانه خانه شود، درد مشترکی که سیاوش، راوی، عباس و ناظم را هم پیوند می دهد صدای ناله گربه هاست که شبها آنها را بی خواب کرده و آرامش آنها را صلب کرده است. کلید بعدی درک این داستان گربه ماده خال خالی است که ابتدا معشوقش توسط سیاوش کشته می شود و بعدها ظاهرا خودش توسط ناظم به قتل می رسد گربه ماده خال خالی شهید و معشوق (عاشق) شهیدش نماد چیستند؟ حدود یک سوم این داستان به توصیف این گربه (نازی) پرداخته که نشان دهنده اهمیت این نماد در این داستان است. در قسمتی از داستان می خوانیم: "تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می شد و به جوش می آمد که سر خروس خون آلودی بچنگش می آفتاد و او را به یک جانور درنده تبدیل می کرد.....در عین حالی که نازی اظهار دوستی می کرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمی کرد، خانه ما را مال خودش می دانست و اگر گربه غریبه گذارش به آنجا می افتاد بخصوص اگر ماده بود تنها صدای ضعیف و تغییر ناله های دنباله دار شنیده می شد" در جای دیگر این با پیر زن دیوانه ای آشنا می شویم که دیوانه خانه (که در واقع نماد خلوات درونی یا حیات خلوتی ذهنی نویسنده است) برای او خوب هم هست چه اگر عاقل شود و خودش را در آینه ببیند سکته خواهد کرد، در همین دیوانه خانه (حیاط خلوت ذهنی نویسنده) شخصیت دیگری وجود دارد که عاشق همین پیرزن شده و با وجود این که از هر چه زن است نفرت دارد از این پیرزن درونی خوشش آمده و عاشقش شده است. با این اوصاف و با اشاره به این که شخصیتهای داستان قسمتهای مختلف خود راویست می توان این نتیجه را گرفت که راوی در وجود خود یک شخصیت زنانه مخفی داشته، شخصیتی که یک بار عشقی را هم تجربه کرده بود، عشقی که بعدا توسط قسمت دیگر از شخصیتش ( قسمت عشق مردانه شخصیت یعنی سیاوش که یک عشق مردانه داشته) تکذیب و سرکوب می شود و در نهایت توسط شخصیت ناظم که نماد شخصیت ظاهر ساز و اراده یکاپارچه کننده شخصیت راوی و روکشی برای دیوانه خانه ی درونی راوی است کشته می شود. اشارات به صورت مستقیمی ما را به این برداشت نمادین راهنمایی می کند که در نهایت کل این داستان شرح درونیات نویسنده و تضاد و تقابل شخصیات درونی اشت بخصوص تقابل و شکست شخصیت زنانه در مقابل شخصیت مردانه راوی است که به صورت نمادین بیان شده است. شخصیت زنانه ای که وقتی وحشی می شد و خوی خودش را نشان می داد که شخصیت مردانه (کله های خروس) از طرف بیرون تهدید می شد. همچنین شخصیت زنانه ای که توسط قسمت دیگری از شخصیت نویسنده مورد عشق قرار گرفته است.(پیرزنی که خودش را 14 ساله می پنداشت) در پایان این داستان وقتی راوی شعری را که قبلا شخصیت دیگری خوانده بود، می خواند در واقع درونیاتش را به دو شخصیت خارجی (رخساره و مادرش) نشان می دهد، عکس العمل رخساره و مادرش در قبال این کار جالب است: "به اینجا که رسید مادر رخساره با تغییر از اطاق بیرون رفت،رخساره ابروهایش را بالا کشید و گفت:«این دیوانه است» بعد دست سیاوش را گرفت و و هر دو قه قه خندیدن و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند «در حیاط که رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه پنجره آنها را دیدم که یکدیگر را در آ-غـ ـوش کشیدند و بوسیدند»" به این تعبیر بیان درونیات به هر طریقی برای دیگران این واکنش را در بر خواهد داشت که یا دیوانه می نامندت یا دریچه هر ارتباطی را برویت می بندند و تنهایت می گذارند.
  15. نگارش 1.0.0

    73 دریافت

    نام داستان: دختری با لباس قرمز نام نویسنده: مائده10 ژانر: عاشقانه تعداد صفحات: 7 قسمتی از داستان: دختری با لباسِ قرمز رنگش، روی دشت‌های سبزرنگ بهاری نشسته است؛ نشسته است و با شنیدن صدای جیک جیک گنجشک ها چشمان مشکی رنگش را می‌بندد، می‌بندد تا با تمام احساسش، در خیالش رویاپردازی کند. نسیم خنک بهاری پوست سفیدش را نوازش می‌کند و دختر را کمی لوس. چه ایرادی دارد بعد از کلی مشغله و کار کردن لوس شود؟! موهای بیرون آمده از زیر شال سبز رنگش، چه به زیبایی خود را به دست باد سپرده است و باد هم نامردی نمی‌کند و زلف پریشانش را در خود به عشوه گری در می‌آورد. لبخند زیبا و ملیحی که روی لب‌های دختر به میهمانی آمده است، عجب صورتش را زیباتر جلوه می‌کند. با بو و عطر خوش گل میخک چشمان شبش را می‌گشاید. مردی خوش پوش و جذاب مقابلش ایستاده و یک شاخه گل میخک صورتی رنگ را به طرف دختر گرفته است. دختر زیبای قصه کمی ترسید؛ اما کسی نبود که ترسش را نشان بدهد. به سرعت ایستاد. مرد نزدیکش رفت، فقط با چند قدم کوتاه به دخترک رسید و شاخه گل میخک را در گوشه‌ی، گوش دختر گذاشت. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمتepub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  16. نگارش 1.0.0

    108 دریافت

    مجموعه داستان کوتاه عاشقانه به قلم: نویسندگان رمانخونه ژانر: عاشقانه تعداد صفحات: 56 خلاصه داستان: اولین مسابقه ویژه ی «داستان کوتاه» در بین کاربران رمانخونه، ۱۳ نفر شرکت کننده داشت؛ که داستان های شان به صورت فایل در اختیار شما قرار میگیرد. نویسندگان شامل: روژیناخوشه‌گیر، فرزانه تقدیری، فاطمه میرشفیعی، خدیجه سیاحی، نورا خراسانی، آرمان فیروز، گیسو، ریحانه سجادی، دلارام میری، حدیثه درآینده، مبینا راد، ناهید رحیمی، سپیده وهاب زاده می باشد. قسمتی از داستان: پاهای لرزانم را روی تراس گذاشتم و به تک عروس شب، خیره شدم. انگار ماه هم دلش تنگ بود… برق اشک و رعد در چشمان آسمان می‌درخشید… آسمان یک وقت نباری! یک وقت زیباترین شب زندگیش را خراب نکنی! چشمانم را بستم و به آن جشن، پرواز کردم. مطمئنم کت و شلوارش سورمه ایست! اخر از کت و شلوار مشکی، آن هم در عروسی خوشش نمی‌آید. ستاره های آن یک جفت اسمان های شبش، بیشتر از همیشه نورانی اند و دلبری می‌کنند. دست در دست عروسکش، کیک سه طبقه ای را می‌برد و کام یارش را شیرین می‌کند… تصور هیچ یک از این ها برایم دشوار نبود؛ اما عروسش، ملکه امشبش چطوری‌ست؟ نکند… نکند همان لباس سفید و پفکی را به تن داشته باشد؟ نکند لباسی که مالکش من بودم را پوشیده باشد؟ *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمتepub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  17. سراب لب هایم را به هم میفشارم تا صدای فریادم بلند نشود! آن را زیر ناله های خفیف و اشک هایم پنهان می کنم! با هر ضربه که کبودی ای دردناک را به جا می گذارد تا مغز و استخوانم تیر می کشد؛انگار که هر لحظه بمیری و زنده شوی! مادر با هق هق و التماس از پدر می خواهد تا دست از کارش بکشد! البته مادر نمی دانست من از سادگی خودم و اعتماد بی جایم چنان ضربه ی سهمگینی را روی خودش حک کرده که به گرد پای این ضربه ها نمی رسد!لبانم کش می آید!به سرم زده می خندم؛مادر اما با نگرانی بیشتری التماس می کند؛نگرانم است!ولی نمی داند که چه اتفاق هایی افتاده! پدرام و پریا پشت در پنهان شده اند و حال مرا تماشا می کنند؛پدرام پریا را از آنجا نیبرد تا این صحنه ها را نمیند! پدر ضربه هایش را محکم تر می کند؛فکر می کند چون می خندم این لحظات برایم دردناک نیست ولی چه میداند که این خنده ی من از گریه غم انگیز تر است!شدت گریه ی مادر بیشتر می شود و دیگر نای جیغ زدن ندارد و آرام هق هق می کند! سرانجام پدر خسته از ناله های مادر کمربند را به گوشه ایی از این اتاق سرد و بی روح که هق هق مادر درونش اکو میشود پرت می کند! مادر به سمتم می آید که ناگهان پدر فریاد می کشد:از این ه*رز*ه حمایت نکن! مادر از صفتی که پدر به من داد رنگش میپرد!چنگ بر صورتش میزند و سرزنش وار نگاهش را به من میدوزد! آب دهانم را قورت میدهم!چشمانم مملو از اشک می شود،همه جا تار می شود؛گلویم میسوزد از شدت فریاد به کسی که قول داده بود بماند!و من ساده فکر کردم مرد است ولی او تنها حیوانی نر بود؛در آخر باید می دانستم که من محکوم به ه*رز*گی هستم و او تبرئه می شود از گرفتن هزاران هزار آرزوی رنگی و شیرین یک دختر که دیگر نیست!نه این که خودش بخواهد؛چون در این جامعه دست خودش نیست!جرم هرزگی اش مونث بودنش است! پدر ادامه می دهد:تو اگه جای من بودی و این(با دست به من اشاره می کند)و از زیر یه مشت عوضی... چشمانش را روی هم میفشارد صورتش روبه کبودی می رود و رگ هایش مشخص می شود! مادر جیغ می کشد و در حالی که گوشه ی دیوار سر میخورد لعنت می کند من را! آرام زمزمه می کنم:حقمه حقمه! تاب نمی آورم فوران می کنم؛میخواهم بگویم از تمام سال هایی که به جرم دختر بودن زجر کشیدم و هیچ کس نفهمید و نپرسید! فریاد می کشم:آره آره لعنت به من!لعنت به من!ولی خودتون رو هم لعنت کنید که نمی دونستیددخترتون کجاست اصلا حالی ازش میپرسیدین؟!!فقط در حدی که کلاس چندمم!اصلا یه بچه ی ناخواسته به چه دردی میخوره!بچه ای که تو بدترین شرایط به دنیا اومد و از اون موقع تا الان داره جون میکنه بین اینهمه گرگ!بدون یه حامی!خب معلومه همچین آدمی سادست زود گول میخوره! صدایم لرزید ول ادامه دادم:زود گول یه سلام خشک و خالی رو میخورم ولی اگه شماها یه زره،به خدا فقط یه زره بهم توجه نشونمیدادید گول نمیخوردم هیچی اینطور نبود!پس لعنت به خودتون لعنت به من که اگه از این بع بعد زنده باشم زندگیم جهنمه به جرم دختر بودن ساده بودن! فریاد کشیدم،اشک ریختم و لعنت فرستادم به کل دنیا! کفر بود ولی از خدا هم شکایت می کردم به خدا! خدا را به اسم خودش قسم میدادم!حالم دیدنی بود!مگر خدا،خدای من نیست!اصلا مگر منی هم برای خدا وجود دارم! تاره متوجه ی مادر میشوم که کنار پدر که قلبش درد گرفته نشسته!ولی شرط می بندم این درد قلب برای من تباه شده نیستم برای ابروی خودش است! پاهایم می لرزد و بی حس شده!چشمه ی جوشان چشمانم خشک شده و میسوزد! وزنم برایم زیادیست و در آخر به زمین میخورم!سرم با میز تلفن کوچک اتاق برخورد می کند و مایه ای را روی سرم حس می کنم که فوران می کند! همجا برایم مات است تصویرها دو تا میشوند!دو مادر گریه می کند!دو پدر قلبش میسوزد و در آخر هزاران پدر و مادر! ای کاش پایان ماجرا همین باشد ولی مگر نمی گویند پایان ماجرا خوش است و اگر نیست پایان ماجرا نیست!ولی من به این پایان بد راضی ام! پایان خوب شاید معنایی ندارد! نه... پایان خوب قطعا برایم معنایی ندارد آخر این داستان نقطه ای وجود ندارد... پارمیدا نظری
  18. "قوانین ایجاد مجموعه داستان های کوتاه "

    قوانین مجموعه داستان های کوتاه * نام تاپیک ایجاد شده باید به این صورت باشد: مجموعه داستان های کوتاه (اسم مجموعه) | (نام نویسنده) | کاربر رمانخونه ویا داستان کوتاه (اسم داستان) | (نام نویسنده) | کاربر رمانخونه مثال: مجموعه داستان های کوتاه ماهی ها نمی میرند | فاطمه میرشفیعی | کاربر رمانخونه داستان کوتاه ماهی ها نمی میرند | فاطمه میرشفیعی | کاربر رمانخونه * پست اول باید شامل: نام مجموعه، نام نویسنده، جلد و فهرست داستان ها باشد. * داستان ها میتوانند بلند و حداکثر صد و پنجاه صفحه باشند. هم چنین میتوانند چندین داستان کوتاه حداقل 10 داستان و حداکثر 50 داستان باشند. * هر مجموعه داستان برای رفتن به صفحه ی دانلود در سایت، نیازمند جلد می‌باشد و نویسنده وظیفه دارد پس از ارسال ۱۲ پارتِ ۲۰ خطی، برای دریافت جلد به بخش "طراحی جلد و کاور" درخواست دهد. * نویسندگان پس از اتمام کار به مدیران بخش ادبی مراجعه کرده و فایل کامل شده ی خود را ارسال کنند ویا مدیران را از اتمام مجموعه داستان آگاه سازند. * تمامی داستان های کوتاه توسط مدیران مربوطه بازخوانی و درصورت مناسب نبودن از رفتن به صفحه ی دانلود منع شده و پیامی به نویسنده با ذکر دلایل توسط مدیران مربوطه ارسال خواهد شد. * لطفا پس از بروز هر نوع مشکل و سوال، سوال خود را در تاپیک "پرسش و پاسخ بخش داستان کوتاه"، مطرح کنید. * هر نویسنده میتواند دو مجموعه داستان در حال تایپ به طور همزمان داشته باشد. *نویسندگان عزیز در صورت عدم تمایل برای تاپیک می‌توانید مجموعه داستان خود را برای ما ارسال کنید تا پس از بررسی و ویراستاری جهت دانلود قرار داده شود. موفق و پیروز باشید. قلمتان مانا!
  19. روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ... هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد. در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید! در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سـ ـینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است. در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند... کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟ ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم! کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم. ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد. ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند. از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سـ ـینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد. کوروش بزرگ یا کوروش کبیر(۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار دودمان هخامنشی است. شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی‌، بنیان گذاری حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و... شناخته شده‌ است
  20. کلاه غربی

    از ته دالان صدایی چون جیر جیر در می آمد.نگاهم را به نقطه نوری دوخته بودم که در تاریکی خودش را مانند مرواریدی درخشان نمایان می ساخت. ناگهان مردی با کلاهی غربی وارد شد . کفشی پاشنه بلند پوشیده بود . با هر قدم صدای قدم هایش بر زمینی که با سیمان پوشیده شده بود به گوش می رسید.آن قدر شمرده گام بر می داشت که انگار از قدم زدن نیز لذت می برد.وقتی به ابتدای دالان رسید کلاهش را از سر برداشت و به من خیره شد و گفت تو اینجا چه کار میکنی پسر حرفی نزدم، فقط به چشمان مشکی رنگ او خیره بودم. او را نمی شناختم .نمی دانستم در کجا ایستاده ام . کلاهش را دوباره روی سرش گذاشت. از توی جیبش پیپی را درآورد ،سپس کبریتی را روشن کرد و محکم دود را به داخل حلقش می کشید . ناگهان دودی عظیم را به سمت صورت من روانه کرد.چشمانم به شدت به سوزش افتاد.بوی توتون در تمام وجودم رسوخ کرد .به سرفه کردن افتادم ،چشمانم قرمز شده بود .قرمزی چشمانم را نه در آیینه ، بلکه در برق چشمان سیاه رنگ آن مرد دیدم. دیگر حرفی نزد ،سرش را برگرداند و قدم زنان آنجا را ترک کرد. ناگهان از خواب برخواستم.ولی هنوز چشمانم می سوخت به سمت آیینه رفتم و هنوز چشمانم سرخ بود. نمی دانم چه شد ولی هر چه بود خوابی عجیب و غریب بود نویسنده: محمد خانی
  21. و خدایی که در این نزدیکی است... انجمن فرهنگی ادبی رمانخونه از علاقمندان به شرکت در مسابقه داستان کوتاه با موضوع عشق دعوت به عمل می اورد. مهلت ارسال آثار از ۲۷ تیر تا ۶ مرداد می باشد . نحوه ی اعلام برنده: پس از ارسال آثار خود در این تاپیک و تایید شدن آن ها آثار شما کپی و در کانال رسمی سایت ، پیج اینستا گرام برای عموم به نمایش گذاشته می شود . با شمارش تعداد لایک (پسند) برنده ی مسابقه مشخص خواهد شد . هر لایک در پیج اینستاگرام رماخونه۵ امتیاز در انجمن رمانخونه ۱۰ امتیاز در کانال رمانخونه ۲ امتیاز نکاتی که رعایت آن الزامی است: ۱_آثار خود را در پاسخ به همین موضوع ارسال کنید . ۲_هر کاربر حق ارسال ۱ داستان دارد . ارسال اثار بیشتر از یکی باعث حذف داستان های بعدی خواهد شد .(اولین ارسال شما مورد قبول واقع خواهد شد ) ۳_نوشته های شما پس از بررسی و تایید قابل رویت خواهند بود . ۴_از ساخت هر گونه اکانت فیک جدا خود داری کنید . در صورت مشاهده داستان شما از مسابقه حذف خواهد شد . ۵_به خاطر داشته باشید که مضمون عشق زمینی می باشد . و عشق به خداوند را "عرفان" می نامند . ۶_از سرقت ادبی جدا خود داری کنید !
  22. قالب های داستانی

    آیا نوشتن داستان نیازمند یک استعداد خاص است یا آدم‌ها می‌توانند با آموزش و تمرین هم داستان‌های خوبی بنویسند؟ پاسخ به این سوال هم بله است و هم نه. بله به این دلیل که نوشتن داستان هم مثل همه حرفه‌ها و مهارت‌های دیگر نیازمند علاقه،‌ استعداد و تمرین است. نه، به این دلیل که حتی اگر کسی استعدادی داشته باشد، بدون علاقه و بدون تمرین نمی‌تواند بنویسد و یا حداقل کارهای داستانی او ابتدایی و کم‌ارزش خواهد بود. قالب‌های داستانی داستانک: در ادبیات نوین فارسی داستانک یا Flash Fiction (در ادبیات انگلیسی) کوتاه‌ترین قالب داستانی‌ست. هیچ تعریف خاصی از اندازه این گونه داستان‌ها وجود ندارد. اما معمولا از یک یا دو پاراگراف بیشتر نیست. داستانک‌ها طوری نوشته می‌شوند که خواننده جزییات نگفته داستان را حدس می‌زند؛ جزییاتی که اگر قرار بود نویسنده بگوید، دیگر داستانکی وجود نداشت. از نمونه‌های خوب داستانک می‌توان به کارهای آصف جاهد اشاره کرد. سیم‌ها را چسباندم و، بَمب … تاریکی، این‌سوی پلک‌های‌ام ستاره می‌ساخت. چشم‌های‌ام را نگشوده بودم. در پندارِ حورانِ خوش‌تراش، پستان‌های سخت و ران‌های سفیدشان بودم. صدایی می‌شنیدم: بلند شو! حور بود؟ در هراس چه‌گونه‌گی جهان دوم، پلک‌هایم را گشودم. ترسیدم! خری سخن‌گو می‌گفت: بلند شو! تو می‌توانی! می‌لرزیدم. زور می‌زدم سر چار پای‌ام بایستم. داستان کوتاه: معمولا بازگویی رویدادهایی‌ست که در ظرف مدت کوتاهی رخ می‌دهد، اما نویسنده می‌تواند به عوامل آن رویداد در سال‌ها پیش هم اشاره کند. این بازه زمانی (یا Time Span) در داستان‌های علمی تخیلی می‌تواند هزاران یا میلیون‌ها سال باشد. مهم این است که زمان جاری داستان (یا Time Frame) هرچه کوتاه‌تر باشد، داستان کشش بهتری خواهد داشت. نوشتن داستان ‌قواعد دیگری نیز دارد؛ شخصیت‌پردازی، فضاسازی، گفتگو (یا دیالوگ)، ایجاد حس تعلیق و انتخاب زاویه دید مناسب از جمله اصول نوشتن داستان کوتاه و رمان است. داستان گوشواره، از نازیلا نجوا یکی از نمونه‌های خوب رعایت این اصل است. از نظر تعداد کلمات، رقم خاصی برای حداقل کلمات وجود ندارد. داستانهای کوتاه در ادبیات فارسی بین ۶۰۰ تا ۴۰۰۰ کلمه هستند. در ادبیات انگلیسی معمولا تا ۱۰ هزار کلمه نیز داستان کوتاه به حساب می‌آید. داستان بلند و رمان: در ادبیات انگلیسی به رمان‌های کوتاه ناولِت (Novelette) می‌گویند و بین ۴۰ تا ۵۰ هزار کلمه می‌تواند باشد. رمان معمولا بین ۷۰ تا ۱۵۰ هزار کلمه است. بدیهی‌ست که زمان جاری در ناولت و رمان طولانی‌تر از داستان کوتاه است اما بازه زمانی (Time Span) در رمان نیز می‌تواند در صورت لزوم بی‌نهایت باشد. یکدستی متن، پیوستگی صدای راوی داستان و زاویه دید، شخصیت‌پردازی‌های محکم و فضاسازی قابل تجسم از عوامل اصلی موفقیت یک داستان بلند است. بازنویسی بازنویسی یک اثر داستانی (کوتاه یا بلند) مهمترین عامل پختگی آن است. گاهی یک داستان یا رمان دهها بار بازنویسی می‌شود. بیشتر نویسنده‌ها وقت بیشتری به بازنویسی اثر خود اختصاص می‌دهند تا به نوشتن آن. در واقع یک نویسنده “خوب نمی‌نویسد”، بلکه “خوب بازنویسی” می‌کند. نثر فقط در نتیجه بازنویسی تبدیل به متنی خواندنی وخلاقانه می‌شود. عزیز حکیمی
  23. نگارش 1.0.0

    142 دریافت

    نام داستان: همسایه های دوست داشتنی نام نویسنده: فرزانه بنی هاشمیان ژانر: طنز و عاشقانه تعداد صفحات:99 خلاصه داستان: داستان درمورد دختری به اسم پونه است که عاشق پسرهمسایه شون شده اما عشقش مخفی نمی‌مونه ودردسرهایی روبراش به ارمغان میاره... قسمتی از داستان: - دختره ی زلیل مرده اینا چین؟! پونه که تازه از حموم بیرون اومده بود و داشت با حوله موهایش راخشک می‌کرد، از فریاد ناگهانی مادرش شوکه شد و بالکنت جواب داد: -هیچی.. ما..مان! شعر..ن -به من دروغ نگو فنا شده... اینا شعرن هان؟ در حالی که یه مشت کاغذ را در هوا تکان می‌داد فریاد زد: -د اخه دختره ی نفهم، فکرکردی می‌تونی منو گول بزنی؟ تف تو ذات خرابت کنن بی حیا! پونه سعی کرد چیزی بگوید اما قبل اینکه حتی دهانش را باز کند مادرش به سویش حمله ور شد و شروع به کشیدن موها و کتک زدنش کرد... پونه همان جور که تقال می‌کرد جیغ می‌کشید: -اااخ... ولم کنننن ایییی و سعی کرد خودش را ازدست مادرش رها سازد که البته تالش هایش فایده ای هم نداشت! محکم تر جیغ زد. مادرش درحالی که به صورتش سیلی می‌زد با داد و قال گفت: - برامون ابرو نذاشتی نکبت! می‌کشمت... به خدا قسم امشب جنازت میکنم... بمیری خیلی بهتره تا اینکه مردم واسمون حرف دربیارن... بی حیای بی چشم ورو... معلوم نیس که چند دفعه تا حاال از این غلطا کردی... ای خدااااا بکش منو... و همچنان داد می‌زد و برسرو صورت دخترش می‌کوبید... دخترک بیچاره هم فقط جیغ می‌زد و از مادرش فرصتی برای توضیح می‌خواست. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  24. بهت فکر می کنم می دانم امروز دیگر می آید. این را احساس و قلبم می گوید. احساس و قلبی که هیچ وقت دروغ نمی گوید. دو سال است که هر هفته برای خرید کتاب به این کتاب فروشی می آید و از من می خواهد برایش کتابی معرفی کنم تا بتواند در خریدش بهتر تصمیم بگیرد. من دقیقه ها با او در مورد کتاب های مختلف صحبت می کنم. دقیقه هایی که به سرعت می گذرند. اما یاد و خاطرش تا آخر عمر با من می ماند. او به دقت به من گوش می سپارد. صورت و چشم هایش وقتی دارد به من نگاه می کند فراموش نشدنی است. ساعت ها دوست دارم به چشمانش خیره شوم! امروز می خواهم به تو بگویم که دوستت دارم و بهت فکر می کنم، بعد از دو سال، خیلی زیاد. می خواهم از خودم برایت بگویم. از زندگیم و تلاشی که برای ساختن یک زندگی خوب برایت خواهم داشت تا در کنارم خوشبخت زندگی کنی و از کتابی که برای چشم هایت نوشته ام. می خواهم به تو بگویم از وقتی چشم هایت را دیده ام آن ها را قاب کرده ام و در ذهن و روح و قلبم نگه داشته ام. در همین افکار غوطه ور بودم که یک دفعه با شنیدن صدایش قلبم لرزید. پلک هایم را روی هم گذاشتم و باز و بسته کردم تا درست ببینم. -سلام. دستپاچه گفتم: -سلام. خوش اومدی. خوبی؟ -ممنون. -کتاب هفته ی قبل رو خوندی؟ چه طور بود؟ -خوب بود ولی اون طور که باید انتظاراتم رو برآورده نکرد. -دوست داشتی چه طور باشه؟ -نمی دونم. از وقتی خوندمش یه احساس تلخ و غمگینی بهم دست داده. یک هفته است که ذهنم رو به خودش درگیر کرده. خندیدم و گفتم: -آخه هر وقت می یای این جا، همیشه عاشقانه می بری. ولی خودم این کتاب رو خیلی دوست داشتم و دلم می خواست تو هم بخونیش. الان کتاب خاصی مد نظرت هست؟ -نه. -خب، من خودم بهت یه کتاب معرفی می کنم. یه جور عاشقانه ی خاص هست. البته غمگین ولی به اون صورت نیست که افسردگی بگیری. قلبم داشت تند تند می تپید و به لحظه ای فکر می کردم که قاب چشمانش بر روی طرح جلد کتابم بیفتد و در آن لحظه من هم به عشقم اعتراف کنم. رفتم گوشه ی کتاب فروشی و گفتم: -یک لحظه بیاین. با قدم هایش مرا همراهی کرد. در همین لحظه بود که برق کتاب فروشی رفت. او با ناراحتی نگاهی به اطراف انداخت و گفت: -ای وای برق رفت. سریع گفتم: -اشکالی نداره. ناراحت نباش. با نور موبایل می شه این مشکل رو حل کرد. من و من کنان گفت: -نه لازم نیست. امروز می رم و یه روز دیگه برای خرید کتاب می یام. قلبم ریخت نباید می گذاشتم بعد از این همه انتظار، امروز هم از دست برود و او عشق مرا نفهمد. -نه، نه. این کتابی که بهت معرفی می کنم خیلی کتاب خوبیه. اگه نخونی ضرر می کنی. معذب ایستاد و گفت: -خب بفرمایید. کتاب را از پشت قفسه ها آوردم و قبل از آن که جلویش بگیرم گفتم: -راستی اسم کوچیک شما چیه؟ زمزمه کرد: -چه ربطی داره! -خواهش می کنم جواب بدین فکر نمی کنم اشکالی داشته باشه. لبش تکان خورد: -مهتاب. بی توجه به ناراحتی اش یک قدم جلو رفتم و گفتم: -مهتاب، چه اسم قشنگی. اسم من هم میلاد. نظرت راجع به عشق چیه؟ تو هم مثل من عشق رو خیلی دوست داری چون هر وقت می یای این جا فقط دنبال کتاب های عشقی می گردی. به نظرم عشق خیلی خوبه، مهتاب جون. *** قلب مهتاب به شدت می تپید و استرس و ترس همه ی وجودش را فرا گرفته بود. دگر نمی توانست به درستی نفس بکشد. کسی در کتاب فروشی نبود! آن هم در این گوشه و برق هم رفته و فقط نور اندکی حاکم بر جو بود! و حالا این هم حرف های عجیبی می زد و بیش از حد صمیمی شده بود! نکند فکری در سر دارد! یک لحظه تمام بدنش لرزید و از شدت عصبانیت و ترس سرش تیر کشید. همین طور که میلاد داشت پشت سر هم حرف می زد و او گوش هایش دیگر چیزی نمی شنید دست بالا برد و محکم به صورتش کوبید. صدای کوبیده شدن صورت میلاد با گریه ی مهتاب آمیخته شد اما صدای شکستن قلب میلاد را کسی نشنید. مهتاب بی توجه و با صدای لرزان فریاد کشید: -تو با خودت چی فکر کردی هان؟ خیلی پستی، چه طور جرات کردی که از اعتماد من سواستفاده کنی. میلاد ناباورانه به مهتاب نگریست. مهتاب هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که با سرعت دوید. میلاد که با دویدن مهتاب از شوک بیرون آمده بود با عجله از آن پشت بیرون آمد و ملتمسانه با فریاد گفت: -صبر کن، صبر کن، مهتاب خانم، تو رو خدا، این جوری قضاوتم نکن. زود قضاوت کردی، خواهش می کنم، خواهش می کنم. من، من.... می خواست با همه ی وجود فریاد بزند: من دوستت دارم. اما مهتاب رفته بود، برای همیشه! *** از آن روز که رفتی و حرف هایم را نشنیده گذاشتی و با عجله قضاوتم کردی دنیای من تو را کم دارد و بیشتر از این دلم می سوزد که در موردم فکر بدی کردی و خاطره ی بدی ازم در ذهنت باقی ماند. اسمت، طرح صورتت و قاب چشمانت برایم یادگاری مانده که قلبم رامی سوزاند. و اما من بهت فکر می کنم، حتی تو خواب، خیلی زیاد... فرزانه تقدیری
  25. تکیه بر چهارچوب در ایستاده بودم و به حرکت تند دست‌هایش که نخ را میان تار و پود دار قالی گره می‌زد، نگاه می‌کردم. از وقتی چشم باز کرده بودم مونس عمه، همین دار قالی کوچک، که وسیله ی امرار معاشش هم بود دیده بودم؛ سفارش تابلو فرش می‌گرفت، تابلو فرش‌هایی با طرح " و ان یکاد " و نام جلاله ی خدا یکی از پر فروش ترین کارهای عمه بود. _ چیه عادله؟ به چی زل زدی؟ خنده‌ام گرفت، باز متوجه حضورم شده بود، و باز هم سوال تکراری من: _ پشت سرت هم چشم داری عمه؟ تکه ای از نخ سبز رنگ را از میان انبوه نخ‌های بالای دار بیرون کشید: _ از صدای نفس‌هات فهمیدم اینجایی تکیه‌ام را از چهارچوب در برداشتم و به طرفش رفتم، کنارش پشت به دار قالی نشستم و خیره در چشم‌هایش با شیطنت پرسیدم: _ برو دعا به جون سرماخوردگی و ریه‌های داغونم بکن اما سری‌های پیش چی؟ نفس پر صدایی کشیدم و به لحن شیطنتم بازجویی را اضافه کردم: _ جدا عمه از کجا متوجه حضورم می‌شی؟ راستش رو بگو شانه را محکم روی گره‌ها کوبید و با لبخند گفت: _ بزرگت کردم، پات رو بذاری تو کوچه متوجه حضورت می‌شم آری! عمه مرا بزرگ کرده و به عرصه رسانده بود، برایم هم مادری کرده بود هم پدری. زانوهایم را در آ-غـ ـوش گرفتم و سرم را به دیوار تکیه دادم، با لحنی که سعی در پنهان نگه داشتن نگرانی‌اش را داشت از بالای چشم نگاهم کرد و پرسید: _ چی شده؟ یهو بغ کردی! ناخودآگاه غم دلم را به زبان آوردم: _ من برم شما تنها می‌شی. با انگشت اشاره‌اش سقف را نشانم داد: _ خدا که هست! تمام شجاعتم را جمع کردم و سوالی را که مدت ها ذهنم را مشغول کرده بود پرسیدم: _ عمه؟ تا حالا عاشق شدی؟ _ آره. این را گفت و مشغول قیچی کردن ردیف نخ‌های گره زده شد؛ دلم ریخت! می‌دانستم که عمه خواستگاران زیادی داشت که یا آن‌ها به خاطر شرط عمه‌ام که همان عدم جدایی او از من بود، پا پس کشیده بودند یا خود عمه آن‌ها را نخواسته بود... نکند عمه به یکی از آن‌هایی که به خاطر من با او ازدواج نکرده بود علاقه داشت؟ آب دهانم را به سختی قورت دادم و پرسیدم: _ عاشق کی؟ نخ‌های چیده شده را داخل سطل کنار دار انداخت و کامل به طرفم برگشت، در چشم‌هایم خیره شد و با مهربانی گفت: _ عاشق یه بچه ی ناز و خوشگل که وقتی به خودم اومدم دیدم جونمه، عمرمه، اکسیژن برای تنفسمه... عاشق تو شدم عادله! رو ترش کردم: _ سر به سرم نذار عمه، داریم جدی حرف می‌زنیم، زود باش اعتراف کن! _ از این جدی‌تر؟ واقعا گفتم! من به جز خدا و بعدش هم تو عاشق هیچ احد دیگه‌ای نشدم. با دهان باز نگاهش می‌کردم، از حالت چهره‌ام خنده‌اش گرفت و پرسید: _ چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟ _ آخه مگه می‌شه؟ پس اینجوری که نمی‌شه بهش عشق گفت! چشم‌هایش را باریک کرد و با سری کج شده گفت: _ چرا همیشه فکر می‌کنی عشق یعنی علاقه بین زن و مرد؟ انسان می‌تونه به همه چی عشق بورزه، یکی به گل و گیاه، یکی به نقاشی، یکی به کتاب و مطالعه... حتما که نباید عشق فقط به جنس مخالف باشه!... آهی کشید و ادامه داد: _ خدا رحمت کنه پدر و مادرت رو، وقتی تو رو زنده از شکم مادرت بیرون کشیدن و تو بـ ـغل مامان ایران گذاشتن، گفتم خدایا! حکمتت چی بود که تو این تصادف وحشتناک این رو زنده نگه داشتی؟ حالا کی بزرگش می‌کنه؟ روزهای اول من و مامان ایران دو نفری نمی‌تونستیم از پس گریه‌های تو بربیایم، خودمون هم که عزادار بودیم و... بماند؛ وقتی یک ساله بودی و مامان ایران هم فوت کرد با اینکه تنهایی از عهده ی تو بر نمی‌اومدم اما اجازه ندادم خانواده ی مادریت هم ببرنت، یعنی نمی‌تونستم ازت دل بکنم، وقتی دست‌هات رو موقع بـ ـغل کردنت دور گردنم حلقه می‌کردی به جرات می‌تونم بگم حس پرواز بهم دست می‌داد، حتما که نباید متولد کنی تا مادر بشی، همین که کودکی رو بزرگ کنی هم حس مادر بودن رو تجربه می‌کنی... میان حرفش آمدم و نادم گفتم: _ ولی من هیچ‌وقت مادر صدات نکردم. لبخند زد: _ نکردی، چون خودم نخواستم. چون از اول بهت یاد دادم بگی عمه!... صدای زنگ در نگاه هر دویمان را به حیاط کشاند، عمه برای باز کردن در از جا بلند شد و حین رفتن گفت: _ خلاصه اینکه عادله خانم! هر چیزی تو زندگی می‌تونه عشق باشه، عشق عمه و برادرزاده که اصلا تو آسمون‌ها نوشته شده! جمله ی آخرش را با شوخی بیان کرد و هر دو خندیدیم، من اما به تعاریفم از عشق کلمه‌ای دیگر را اضافه کردم. عشق یعنی ایثار... مریم صناعی

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×