رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

Śámāņę

مدیر کل سایت
  • تعداد ارسال ها

    1,480
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

آخرین بار برد Śámāņę در 22 مهر 1397

Śámāņę یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره Śámāņę

  • درجه
    کاربر 3 ستاره

Contact Methods

  • Website URL
    www.Romankhone.ir

اطلاعات من

  • محل زندگی
    بهشــت ثانــی
  • متولد روز
    29
  • متولد ماه
    خرداد
  • متولد سال
    1372
  • حالت اصلی من
    Khosh Hal1
  • حالت فرعی من
    Shad va Sarehal1

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,389 بازدید کننده نمایه
  1. نگارش 1.0.0

    67 دریافت

    نام داستان کوتاه: فصل تازه نام نویسنده: مهشاد نظریان ژانر: اجتماعی تعداد صفحات: 16 خلاصه داستان: از ميان بايدها و نبايد‌هاي زندگي بايد يك پُل باشد، تا راهي درست را نشانمان دهد. درست شبيه به يك تولد دوباره، تولدي كه در آن انسان رنگِ جديد و حياتِ پاكي به سرشت خود نسبت می‌دهد. فصلِ تازه روايت‌گر يك تولد دوباره‌ست، تولدِ جوانه‌ي "بودن" و "اميد" در كنارِ باورهاي خواستني در اعماق وجودِ خودمان. قسمتی از داستان: از دنياي كودكي كه بيرون آمده و به بزرگسالي رسيدم. جرقه‌‌ای به اسم كمبود محبت در وجودم شكل گرفت و با ديدنِ محيط اطرافم، خصوصاً مادري كه صبح و شبش فيلم نامه نويسي بود و قرار ملاقات‌هاي شبانه مختلف با كارگردان‌هاي به نام. و پدري كه بيشتر وقتش در بيمارستان و اتاق عمل بود. دنيايي به اسم "تنهايي" را خيلي وقت می‌شد كه در وجودم پيدا كرده بودم. روزهاي طلايي، نوجواني هر دختري به مراتب برايش خاطره‌ساز و زيبا می‌شود. اما براي من همه اش يك كاسه سوپ داغ و نان باگتي كه اَسما خانم به سفارش مادرم برايم درست می‌كرد محسوب می‌شد. صبح‌ها تنها صداي راديوي مادر بزرگ پيرم كه قبل سرطان ريه اش در كنارمان زندگي می‌كرد تا حدودي وجودم را خوشحال و مشتاق به زندگي نشان می‌داد. در آغاز هفته، يك اميد برايم باقي می‌ماند و آن هم ديدار دوستانه در مدرسه و سر كله زدن با دوستاني كه هيچ شباهتي در زندگيشان به من نداشتند. مادرم بعد از ورودم به دبيرستان، تنها راه چاره را در زندگي ايده آلش فقط رفتن به مشاوره و غُر زدن به پدرم می‌دانست و آخرش هم به خاطرِ اخلاق و رفتار لجوج و يك دنده اش پا به مشاوره گذاشتيم و آن جا بود كه من مفهومِ خانواده را با تمام وجود درك كرده و فهميدم كه شايد من بزرگترين اشتباه زندگي پدر و مادرم هستم و تمام. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  2. نگارش 1.0.0

    77 دریافت

    نام داستان کوتاه: شبهای زرد_فرداهای صورتی نام نویسنده: انیس موحدی ژانر: غمگین و اجتماعی تعداد صفحات: 25 خلاصه داستان: من یه رویای خیلی بزرگ دارم. رسیدن به این رویا برام حکم نفس کشیدن داره... در زندگی شب‌های زردی (سختی) به امید فرداهای صورتی (روشن) سپری کردم. خب ما یه خانواده چهار نفره شاد و صمیمی بودیم. آره بودیم... ولی... قسمتی از داستان: کلی راه رفته بودم تا از اون دفترچه‌هایی که عاشقشون بودم بخرم همون آهنگی که جدیدا تو دهنم افتاده بود و گذاشتم و تا خونه باهاش زمزمه می‌کردم قدم زدن و دوست داشتم یه جورایی گره‌های ذهنمو باز می‌کرد دوباره همون پیرمردی که که همیشه کنار درخت روبرو خونه مون تکیه می‌داد و دیدم از نظر آیدا خیلی عجیب و ترسناک بود البته با این فیلمایی که که اون صبح تاشب نگاه می‌کرد توقع زیادیم نمی‌شد ازش داشت خودمم ته دلم یکم از این پیرمرد عجیب و غریب می‌ترسید سرمو انداختم پایین و از پله‌ها تند تند بالا رفتم. بابا چمدون لباس‌ها رو ریخته بود وسط سالن و مشغول جمع کردن لباس‌ها بود بدون اینکه نگاهی بندازه دوباره شروع کرد: - بدو بدو نسترن لباساتو بیار تا چمدون و ببندیم. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  3. داستان کوتاه کشف آرامش از ناهید هاشمی

    نگارش 1.0.0

    67 دریافت

    نام داستان کوتاه: کشف آرامش نام نویسنده: ناهید هاشمی ژانر: درام تعداد صفحات: 15 خلاصه داستان: در رابطه مردی جوان و آشفته است که در طول زندگی اش به دنبال یک چیز می گردد و تنها یک هدف دارد کشف آرامش... قسمتی از داستان: رنجیده با خلقی تنگ از شیشه ماشین به بیرون نظاره می‌کردم. هوایی دود آلود، خیابان شلوغ، ترافیک و رانندگانی که تعجیل خود، در رانندگي را به گردن هم افکنده، به يک ديگر ناسزا مي‌گويند. چه سرسام‌آور! اين‌ها بر ناراحتي‌ام مي افزودند. نمی‌دانم چرا ولی بودن در این شهر، مرا یاد ضمیر اگاهی می‌انداخت که دوستش ندارم. آخ پدر... اخه چرا من اينجا هستم؟ چرا قبول کردم بيايم؟ شمال کجا مشهد کجا؟ عقل که نباشد جان در عذابست ديگر. اي ابله! صداي راننده به گوشم رسيد -اقاي نيک خواه بفرماييد. اين هم يکي از بهترين هتل‌هاي شهر مشهد، قصرطلايي. اخم نقش بسته‌ی روی صورتم عمیق‌تر شد. با خشم گفتم: - برايم اهميتی ندارد. -بله چشم آقا... *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  4. نگارش 1.0.0

    54 دریافت

    نام داستان کوتاه: مرد رفتن نبود نام نویسنده: زهره جهانبخشی ژانر: عاشقانه و درام تعداد صفحات: 8 خلاصه داستان: داستان راجع به دختریه که فکر می کنه عشقش در دو قدمی خوشبختی رهاش می کنه اما... قسمتی از داستان: پشت تیر برق قایم شده بود. چونه‌اش از بغض می‌لرزید. بی‌رمق و دلگیر بود. به آن شخص خیره شده بود کسی که مدت‌ها می‌شناختش کسی که دلش را به او سپرده بود. اما... به اون دختری که جای من رو گرفته بودم با غم نگاه می‌کردم. مگه چه فرقی بین من و اون دختر بود که آبان انتخابش کرد و می‌خواد باهاش ازدواج کنه. یاد حرفاش افتادم که همیشه زیبایی من رو ستایش می‌کرد همیشه می‌گفت کسی مثل تو دل من رو این‌طوری نلرزونده. به تموم حرفاش شک کردم. هیچ کدومش رو واقعی نمی‌دونم. اگه من رو دوست داشت به این راحتی من رو رها نمی‌کرد و بره سراغ انتخاب بعدی. به عشقی که به من داشت شک دارم. به حلقه کذایی که توی مشت گره شده‌ام بود فکر می‌کردم. به قول و قرار‌های آبان فکر می‌کردم. همه‌ش یه خواب بود یه خواب کوتاه و قشنگ که تعبیرش حسرتی ناگفتنی برایم داشت. یه آن از زمان آبان من رو دید و متوجه حضورم شد با دستش دختره رو به داخل خونه هدایت کرد به خونه مامانش، همون زن کینه‌ای که هیچ وقت نخواست خوبی‌های منو ببینه و اصلا از من خوشش نیومد... *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  5. دانلود رمان فرار سپید از زهرا حسنی

    نگارش 1.0.0

    40 دریافت

    نام رمان: فرار سپید نام نویسنده: زهرا حسنی ژانر: عاشقانه و اجتماعی تعداد صفحات: 338 خلاصه داستان: داستان دختری ست 25 ساله، که طی یک سری افشاگری‌ها، مهم ترین قرار زندگی اش را نادید می‌گیرد و به عبارتی قرار را بر فرار ترجیح می‌دهد. فراری که زندگی اش را تحت شعاع قرار می‌دهد و... قسمتی از داستان: بهت‌زده به داخل فنجان روبه رویش نگاه می‌کند. انعکاسی از تصویر چشمانش، در آن مایع قهوه‌ای‌رنگ نقش بسته بود. حس می‌کرد زندگی‌اش همانند آن قهوه، رنگی تیره به خود گرفته است. تمام آرزوهایش، هدف‌هایش و علی‌الخصوص احساسی که تازه به خود قبولانده بود و داشت می‌پذیرفت! باز دست لرزانش را به سمت پاکت کذایی روی میز می‌برد و آرام بلندش می‌کند. باورش نمی‌شد که دنیای رنگی‌اش، به اعماق دره‌ی نابودی کشیده شده و یک باره همگی رنگ‌باخته باشند! دو مرتبه می‌خواهد به محتویات آن پاکت نامه نگاه کند که بین راه، پشیمان دست پس می‌کشد.. می‌لرزد و می‌ترسد! می‌ترسد که دل ضعیف و‌ ترک خورده‌اش این بار، کاملاً خرد شود... ریز و ریز تر! کلافه، تکیه بر پشتی صندلی می‌دهد. نگاهش می‌چرخد و مجذوب حلقه‌ی نقره فام تک نگینش می‌شود. دستش را بالا می‌آورد و خیره براندازش می‌کند. سردرگم و دودل بود. نمی‌دانست به کدام یک از حرف‌های دلش گوش دهد؟! نمی‌دانست باید در مقابل تقدیر اجباری‌اش بسوزد و بسازد و یا سنگ شود، محکم شود و مقابله کند با اصلِ ماجرای آینده‌ای که در برابرش قد علم کرده بود و قصد زمین زدنش را داشت؟! بالاخره، از حلقه نگاه برمی‌دارد و با زانوهایی سست شده و بی رمغ، از جایش بر می‌خیزد و با انزجار و بی میلی، پاکت را داخل کیف چرمش جای می‌دهد. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  6. دانلود رمان پیچ و خم عشق از زهره جهانبخشی

    نگارش 1.0.0

    127 دریافت

    نام رمان: پیچ و خم عشق نام نویسنده: زهره جهانبخشی ژانر: عاشقانه و اجتماعی تعداد صفحات: 178 خلاصه داستان: عشق اجباری یا عشق از دست رفته مسأله این است. در پیچ و خم عشق باید چه کرد؟ دختری که مسیر عشقش عجیب بود. نرسیدن برایش راحت تربود تا رسیدن. داستان راجع به عشق‌هایی‌ست که به دنبال همدیگر هستند؛ اما همدیگر را به دست نمی آورند... قصه ما داستان نازگل و دوست داشتنش است، دختر قصه مابه آرزویش می‌رسد یانه؟ با نازگل همراه باشید؛ خواندنش خالی از لطف نیست. قسمتی از داستان: همه خوشحال بودند من از همه خوشحال تر. احساس خوبی بود؛ انگار خوشبخت ترین آدم دنیا بودم امشب قرار بود سهیل به خواستگاریم بیاد ضربان قلبم از آوردن اسمش بالا رفت. امروز با گوشیم مشغول پیامک بازی با دوستام بودم برای همشون جالب بود که دارم ازدواج میکنم هیچکی باورش نمیشد که من ازدواج کنم از بس سخت پسند بودم. گوشیم داشت خاموش میشد بلند شدم گوشیم رو زدم به شارژ از پنجره به منظره بیرون خیره شده بودم پاییز داشت از راه میرسید به قول تینا فصل عاشقانه‌ایه لبخندی به گوشه لبانم نشست نشستم روبروی ایینه اتاقم. از دبیرستان تا همین الان شب و روزم سهیل بود، دوران دبیرستان به اتمام رسید وارد دانشگاه شدم هیچ کس رو جز سهیل نمی‌دیدم. بهنام بهم علاقه مندبود درطول این هشت ترم که گذشت هرترم ازم خواستگاری میکرد هر چقدر واسطه فرستاد اما من جوابم یک کلمه بود؛ نه! بنده خدا وقتی اخرین بار همدیگه رودیدیم غم دنیاتوی چشماش بود دلم براش میسوخت اون روز بهم گفت امیدواره درآینده همدیگرو ببینیم از این که این همه حواس و عشقش رونثارمن میکرد دلم براش سوخت یکی از دوستام به شوخی گفت واقعا بی لیاقتی پسربه این خوش تیپی و خوبی رو رد میکنی. از لحاظ موقعیت مالی که خوبم هست. چه کنم دلم پیش سهیل بود احساس بدی پیدا میکردم هرکی به خواستگاریم می اومد چون حس دورشدن وجدایی از سهیل بهم دست میداد دیگه خانوادم ازدستم کلافه شده بودندهمه خواستگارهام رورد میکردم توی مهمونی و دانشگاه و... *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  7. دانلود مجله نویسندگی تیر 97

    نگارش 1.0.0

    200 دریافت

    به نام خدا دومین "مجله ی نویسندگی ماهانه" انجمن رمانخونه منتشر شد. موضوعات این ماه شامل آموزش نویسندگی، معرفی کتاب، بیوگرافی شاعران و نویسندگان، داستان کوتاه نویسندگان انجمن، تازه های انجمن رمانخونه و سرگرمی که شامل موسیقی و حل جدول می‌باشد. مصاحبه های این ماه با نیلوفر کاظمی پور، عادل دانتیسم، پگاه مرادی و سپیده فرهادی صورت گرفت. امید است باز هم مورد عنایت و استقبال همیشگی شما عزیزان قرار گیرد.

    رایگان

  8. مشاهده فایل دانلود مجله نویسندگی تیر 97 به نام خدا دومین "مجله ی نویسندگی ماهانه" انجمن رمانخونه منتشر شد. موضوعات این ماه شامل آموزش نویسندگی، معرفی کتاب، بیوگرافی شاعران و نویسندگان، داستان کوتاه نویسندگان انجمن، تازه های انجمن رمانخونه و سرگرمی که شامل موسیقی و حل جدول می‌باشد. مصاحبه های این ماه با نیلوفر کاظمی پور، عادل دانتیسم، پگاه مرادی و سپیده فرهادی صورت گرفت. امید است باز هم مورد عنایت و استقبال همیشگی شما عزیزان قرار گیرد. ارسال کننده Śámāņę ارسال شنبه, 30 تیر 1397 دسته مجله  
  9. درخواست تغییر نام کاربری

    سلام نام اربری از SAMIRA_SH به سمیرا شهبازی تغییر یافت.
  10. نگارش 1.0.0

    125 دریافت

    نام داستان کوتاه: عشق مردنی نیست نام نویسنده: سلاله علیائی ژانر: عاشقانه و درام تعداد صفحات: 8 خلاصه داستان: تو رفتی اما صدایت را گذاشتی بماند. اول هم همه جا بود. بعد زمان شروع کرد آن کارِ غم انگیز را با آن کردن. هرچند که وقتی فراموشش می‌کنم دردش کمتر است، دلم نمی‌آید فراموشش کنم. مثل این است که پدری ناگهان اسباب‌بازیِ کودکِ از دست رفته‌اش را ببیند. هم نگه داشتنش کارِ سختی است برایش، هم دور انداختنش دردِ بزرگی است در دلش. آدم دلش می‌خواهد حرمتِ عشق را نگه دارد. فراموش کردنش سنگدلی می‌خواهد؛ اما به خاطر آوردنش هم ویران‌کننده است. هیچ‌وقت نباید به عشق کم محلی کرد. اما این هم مثل آن است که جایی در تسخیرِ ارواح باشد. این طور نیست؟ معشوقت در خیالت بر می‌گردد و تو ترس به دلت می‌افتد . . . (رابرت وون) قسمتی از داستان: اولین‌های زندگی حکم گلوله‌های اسلحه رو دارن. اگه ناغافل ماشه‌ی این اسلحه رو لمسکنی، گلوله‌ی اولین‌هات درست می‌خوره وسط مغزت! جایی از ذهنتو سوراخ می‌کنه که اگه صدسال هم بگذره، تصویرش بازهم به همون اندازه واضح و روشنه. مثل اولین جشن تولد، اولین روز مدرسه و یا اولین هدیه زندگی. من اولین هدیه زندگیمو تو هفتسالگی گرفتم. هر روز ساعت پنج بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل می‌شدم، از مسیری به خونه بر می‌گشتم که بتونم مغازه‌ها رو ببینم. یکی از اون مغازه‌هایی که همیشه پشت شیشه اش می‌ایستادم و اجناسشو نگاه می‌کردم، مغازه لوازم تحریری بود که یک جعبه موزیکال رو برای فروش گذاشته بود. به خونه که می‌رسیدم همه‌ش از اون جعبه موزیکال و فرشته ای که با کوک کردن روی صفحه‌ی الکتریکش می‌چرخید، حرف می‌زدم و بقیه هم به این ذوق کودکانم می‌خندیدند. یک روز دلمو زدم به دریا و رفتم داخل لوازم تحریری. رو به فروشنده که یک جوون حدودا هفده یا هجده ساله بود گفتم که جعبه موزیکال و برام بیاره. راستش قصد خریدنشو نداشتم، فقط می‌خواستم ببینم که موقع کوک کردنش چه آهنگی و پخش می‌کنه و برای یک بار هم که شده فرشته‌ی بالدارشو من روی صفحه اش بذارم و همین‌طور هم شد. وقتی که چشم‌هام رقص و چرخش اون فرشته رو با چاشنی آهنگ عاشقانه تایتانیک دید نتونستم جلوی بروز احساستمو بگیرم و بغض کردم و با گفتن جمله‌ی (کاش منم یکی از این‌ها داشتم) مغازه رو ترک کردم. برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  11. نگارش 1.0.0

    74 دریافت

    نام رمان: ساعت آخر نام نویسنده: دریا عبدالعلی زاده ژانر: عاشقانه تعداد صفحات: 151 خلاصه داستان: داستان روايتگر زندگي دختري ست به نام تبسم که بي سرپرست بزرگ شده است و با هر سختي به تحصيلش ادامه داده و اکنون وکيل دادگستري ست. راستي چه مي شود اگر وکيل عاشق موکل خود که پاي اعدام است شود؟واين وسط پاي يک سرگرد جوان به ماجرا باز شود؟ بااين همه او دختري ست که با تمام زندگي دخترانه اش سعي دارد مردانه روي پاهايش باايستد اما کسي چه ميداند زندگي چه خوابي برايمان ديده است. زندگي گاهي يادآورت مي شود که گاهي هم ايستادگي شکست مياورد، گاهي اوقات ممکن است چوب مقاوتمان را بخوريم. زندگي يادت ميدهد که اگر زيرک باشي موانعت را دور مي زني و شايد اين تنها درسي است که بهايش عمرمان است. قسمتی از داستان: جلوی عمارت پیاده می‌شوم. من این عمارت را خوب می‌شناختم؛ ساختمانی که ظاهرش سفید است و باطنش سیاه. اینجا جایی‌ست که ارزش انسان‌ها بر بی ارزشی‌شان مقرر می‌شود و همین را برایشان مقدر می‌سازند. من از این عمارت خاطرات خوبی به یاد ندارم؛ برای همین این‌گونه تلخ سخن می‌گویم. عنوانی که برسر در این عمارت زده شده از قدرت تخریب بسیار بالایی برخوردار است؛ «بهزیستی» الحق هم که همان‌طور بود. ارزش ما در آنجا فقط به اندازه تنهایی‌هایمان بود کسی جرات نداشت باصدای بلند بخندد. شب‌ها نخوابیده کابوس می‌دیدیم. آری! کابوس بیداری هزاران بار بدتر از کابوس در رویاست. هرشب راس ساعت مقرر به خواب می‌رفتی. این یک فرمان بود بی برو برگشت. بی سرپرست بودن عجیب وبال گردنمان شده بود. بدترین اتفاق هم آنجایی بود که بعد از زمان طولانی کلی به هم عادت می‌کردیم و یکهو خانواده‌ای پیدا می‌شد و سرپرستی کسی را بر عهده می‌گرفت و جای خالی آن شخص همیشه و همیشه روی تخت خالی‌اش به جا می‌ماند؛ اما اکنون من به عنوان وکیل دادگستری در مقابل این عمارت ایستاده‌ام. اکنون دیگر کسی نیست که نبایدها را بگوید و حتی در عوض وقتی می‌بینند هزار بار در مقابلت دولا راست می‌شوند و این آزار دهنده است. لااقل هرچه که هستی خوب یابد خودت باشی فقط فقط خودت!! رنگ عوض می‌کنی که چه شود؟ ذات واقعی بلاخره خود را نشان می‌دهد؛ اما من اینجا را دوست داشتم؛ اینجا خانه من بود آدم که نباید همیشه خاطرات نسبتا بد را خط بزند. شاید آنها فقط باب میل من نباشد... با صدای زنگ تلفنم از سیر در خاطرات قدیمی‌ام دست می‌کشم. خانم واقف کسی که در کنارش به کارآموزی مشغولم... او وکیل مجربی‌ست و من همیشه دوست داشتم درکنارش چیزهای زیادی بیاموزم. - بفرمایید خانم واقف. *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  12. نگارش 1.0.0

    44 دریافت

    نام داستان کوتاه: خانواده رابینسون نام نویسنده: الهه قادریکتا ژانر: عاشقانه و اجتماعی تعداد صفحات: 86 خلاصه داستان: داستان خانواده‌ رابینسون با خانواده‌های دیگه متفاوته، چرا؟ چون که اتفاقی تو گذشته افتاده که باعث ایجاد یه شکاف شده و با هر اتفاقی این شکاف بزرگ و بزرگتر می‌شه تا این که این خانواده‌ تو یک شب سقوط می‌کنه... آیا می‌تونن دوباره سرپا بشن؟ قسمتی از داستان: فصل اول | بازگشت به خانه (چارلتون) - چی کار داری می‌کنی؟ با صدای دیوید دست از کار کشید. صدای عصبی دیوید بلندتر شد: - چی کار داری می‌کنی شیرین؟! دست شیرین را پس زد. - کنار اسناد چایی نریز... اگه یه وقت بریزه روشون چی؟ شیرین غر زد: - اینا فقط برگه‌ی کاغذن و معلوم نیست کِی تبدیل به پول میشن؟ دیوید در حالی که چیزی را یادداشت می‌کرد، گفت: - هر وقت غر زدن تو تموم شد، اون موقع پول میاد شیرین ظرف‌ها را روی میز چید که دیوید باز غر زد: - اینو دیدی؟ قبض برق ماه پیشه بعد با صدای بلند مبلغ را خواند: - شش هزار و چهارصد و هفتاد و هشت دلار... فقط مال یه ماهه...! اجازه‌ی حرفی به شیرین نداد و ادامه داد: - دو دقیقه هم نمی‌تونی تلویزیون لامصبو خاموش کنی. بعد همه ش میگی پول نیست، پول نیست! شیرین هم مثل خودش غرید: - می‌خوای اونم نبینم؟ از پنکه‌ای که همیشه بالاسرت روشنه کم کن. نه از تلویزیون دیدن من... - چرا بحثو عوض می‌کنی؟ شیرین نگاهی بهش انداخت و بی توجه گفت: - این‌ها رو ولش کن. زنگ زدی به لوله‌ کش؟ دیوید سکوت کرد که شیرین ادامه داد: - عیبی نداره، هیج عیبی نداره. فقط سه روزه که آب چکه میکنه. هر وقت خونه روآب برداشت اون وقت بگو بیاد دیوید کارتی را برداشت و جلوی صورت شیرین تکان داد. برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید. توضیحات: فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    رایگان

  13. درخواست تغییر نام کاربری

    سلام. نام از negin74 به نگین نوروزی تغییر یافت.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×