رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

seyed ali ajdari khah

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    425
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    12

آخرین بار برد seyed ali ajdari khah در 26 فروردین

seyed ali ajdari khah یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

2 دنبال کننده

درباره seyed ali ajdari khah

  • درجه
    کاربر 1.5 ستاره

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,054 بازدید کننده نمایه
  1. دلنوشته های « علی اژدری خواه »

    من با همین سن و سالی که دارم , فهمیده ام که قانون دنیا را در مورد آرزوی آدمها برعکس نوشته اند ... در تمام طول تاریخ همه آدمهایی که عاشق این زندگی بوده اند به طرز وحشتناکی به فجیع ترین شکل ممکن خیلی زود مرده اند و همچنین تمام آدمهایی که از لحظه به لحظه نفس کشیدن در این دنیا متنفر بوده اند , عمری دراز و طولانی داشته اند! به نظر شخصی من دست قدرتی بیرحم در کار است که عمداً زنده های شاد را خیلی زود میکشد و در عوض مرده های متحرک را با عمری دراز زنده نگه میدارد...
  2. اشعار سید علی اکبر اژدری خواه

    « شما » شما شکاکان را چه به پیشرفت و صلح و آبادی شما ساده لوح ها را چه به انسانیت و آزادی شما اینگونه بار آمده اید زود باور و احساساتی کور کورانه فرار از حقیقت آن هم از نوع افراطی
  3. دلنوشته های « علی اژدری خواه »

    در شهری که همه مثل داستان زیبا و آموزنده « حاجی آقا » نوشته صادق هدایت ؛ فقط یکدیگر را می چاپند و سکه روی سکه میگذارند توی احمق شاعری را پیشه کردی و میخواهی جای آن شاعر : « منادی الحق » را بگیری! بله ، آن نابغه دوست داشتنی افسرده را می گویم « آقای صادق هدایت » وای ! وقتی اینجا این همه نابرابری و بی عدالتی را نسبت به عاشقان ادبیات و قلم و شعر را میبینم جانم آتش می گیرد ... وای ! وقتی که با سوادهای بیسواد بیمار گونه را می بینم بیشتر میرنجم ... وای ! وقتی که این روزها مردن همیشگی عشق را می بینم ؛ دیگر یعنی شروع شد تمامِ من ! و این موضوع یعنی عمق فاجعه ، یعنی عمق سوختگی ، یعنی خودِ خودِ سرطان ... اما ای دوست ؛ هر چه این دنیا و آدم هایش سیاه تر و‌ بی احساس تر شوند ، ما همانیم که هستیم ... آری ای دوست ، باور کن که من هرگز خریدنی نیستم ...
  4. دلنوشته های « علی اژدری خواه »

    وقتی که خام تر بودم وقتی که یک بذر کوچک‌بودم در زمین تاریک دفن شدم . کم کم تبدیل به یک نهال شدم. از بدو ورود به اجباری هفت سالگی ، درخت انار با من دشمن شد . شلنگ آب با من دشمن شد. بعضی اوقات هم چوب انار داخل شلنگ آب رفت و هر دو با کمک هم حادثه شوم زمستانهای سرد ِ ناتمام دستهای کودکانه من شد . دهه اول زندگی من در آرزوی چکمه سوراخ زرد رنگ برادر بزرگم سپری شد . یک دهه و نیم گذشت و دعوا در محله و چیدن میوه ها از باغ محله بهترین تفریح من و هم سفره های من شد . دو دهه از عمرم گذشت و به عقدِ داعمی شعر در آمدم . سه دهه از عمرم گذشت و این بار آبستن قصه و باز هم عاشقِ شعر شدم . گوشه گیری و انزوا و افسردگی مانند یک وزنه سنگین جدا نشدنی مرا برای همیشه در آغـ ـوش گرفت . خدای من قلم شد .‌ پدر من شعر شد . مادر من قصه شد. بنازم غیرت غم که مثل مادری دلسوز هر روز به نوزاد درونم شیر می دهد. مصیبت و تاریکی مثل یک پدر دلسوز همیشه با من بوده و همراه من است. شکست پشتِ شکست و باز هم شکست و امیدِ واهی و دوباره شروع میکنم های معروفم ؛ تنها خدایان زنده من هستند که همه جا حضور داردند و همیشه با من هستند. فهم و ادراک عمیقِ فلسفه با من ازدواج اجباری کرد. نوشته ها و شعرهای تلخ من دوستانِ وفادارِ واقعی من هستند و تاریکی تنها چراغ شعله ور زندگی من است.‌‌..
  5. اشعار سید علی اکبر اژدری خواه

    دلخوشم نکن به این دنیای زشت حتی اگه بعد از این بشه بهشت روح مرده ، مشکل از این جسم نیست آن خدای مهربانت ساختگیست آن خدای ساختگی ات زنده نیست یا اگر زنده ست کارش دشمنیست
  6. دلنوشته های « علی اژدری خواه »

    « تا زمانی که مثل یک گرگ !عاشق تا زمانی که مثل یک سگ ! وفادار تا زمانی که مثل یک پادشاه !سخاوتمند تا زمانی که مثل پدر و مادر !فداکار و در آخر تا زمانی که به انسانیت نرسیدی ، هرگز ! به یه آدمِ دیگه ابراز علاقه نکن »
  7. اشعار سید علی اکبر اژدری خواه

    مغزهای کوچک زنگ زده مان را اول جستجو کردند بعد باورهای پاک و زیبای کودکانه مان را شستشو کردند هر چه زیبایی درون ما بود جستجو کردند هر چه با ما زاده شده بود را شستشو کردند مدرسه ! همان را می گویم که اجباری بود مدرسه همان را می گویم که انفرادی بود هیچکس در مدرسه برایمان از عشق و زیبایی نگفت هیچکس در مدرسه برایمان از طبیعت رویایی نگفت هیچ‌ درس و کتابی در مدرسه درباره انسان نبود هر چه خواندم جز قصه حسنک کجایی و یک مشت حیوان بیشتر نبود راستی چرا کف مدرسه فقط آسفالت بود راستی چرا درختهای مدرسه فقط کاج بود ای کاش بجای آسفالت داغ و کاج های بی احساس فقط چمن بود و سبزه بود و درختهای گل یاس راستی چرا معلم به شعری که در هفت سالگی گفتم خندید راستی چرا مدیر ، چرا ناظم ، چرا هیچکس دیگر مرا ندید نمی دانم چرا هنوز زنده ام و شعر می گویم نمی دانم چرا فقط از آدمیت سخن می گویم نمی دانم چرا نقابی قاب صورت مسخره ام نمی بینم نمی دانم چرا راه حلی برای صورت مساله ام نمی بینم
  8. اشعار سید علی اکبر اژدری خواه

    در من زنی ، روحی ، خدایی در دل من از کل مردان ، مردتر ، در باور من شک میکنی ! از شعر من ، جنسیت من من مرد هستم ، مرد هستم ، مثل یک زن زیبا ، قوی و با وفا مانند یک زن عاشقترم ، عاشقتر از ، حوا و آدم حس میکنم ، حس میکنی دیوانه ام من من مرد هستم ، مرد هستم ، مثل یک زن
  9. اشعار سید علی اکبر اژدری خواه

    مردم خدا رحمت کند اجدادتان را ته مانده های یخ زده در یادتان را آباد خواهد کرد میدانم غروبی یک زلزله این خانه آبادتان را بعد از وقوع حادثه خواهید فهمید تاثیر حرف هر چه بادا بادتان را دیگر گلویی تا خروشیدن ندارید وقتی که طوفان میمکد فریادتان را تندیستان میخواستم تندیس اما آتش پراکند از درون اجسادتان را باید به عصر سنگ و آهن باز گردید در غارها پیدا کنید اجدادتان را (شعر از ناشناس )
  10. داستان کوتاه آرزوی اشتباه |سید علی اکبر اژدری خواه| کاربر رمانخونه

    اومدم گوشی موبایلم رو بردارم و ساعت و تاریخ رو ببینم که یک دفعه زنگ هشدار گوشیم به صدا در اومد. گوشی رو برداشتم و صفحه گوشی رو که ساعت ۶ صبح رو اعلام میکرد دیدم.‌ زنگ هشدار رو قطع کردم و به تاریخ فارسی که روی گوشیم نصب بود نگاه کردم. تاریخ ۹ دی ماه رو که دیدم از تعجب شاخ در آوردم. دقیقا همون تاریخ و روزی بود که قرار بود اون تصمیم مسخره رو عملی کنم و از آدم‌ها فرار کنم. با تعجب زمزمه کردم: _خدایا! سر در نمیارم ! یعنی تمام اینا خواب بوده؟ یعنی هیچ اتفاقی رخ نداده؟ شاید همین الانم توی خواب باشم! برای اینکه مطمئن بشم خوابم یا بیدار، سیلی تقریبا محکمی به صورت خودم زدم و متوجه شدم که خوابی در کار نیست! یادم به زخم انگشتم که به خاطر قرارداد با شیطان زخمی شده بود افتاد. انگشتم رو نگاه کردم و خدای من زخم انگشت رو دیدم که تازه بود ولی هیچ دردی نداشت. انگار تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود، خواب نبوده و واقعیت داشته. برای اینکه مطمئن بشم تصمیم گرفتم به همون قبرستان برم. آبی به سر و صورتم زدم و بدون اینکه کسی توی خونه متوجه بشه از خونه بیرون زدم، به سمت قبرستان حرکت کردم. وسط راه دقیقا همون مزرعه متروکه و درخت انجیری که کنارش بود رو دیدم. نزدیک درخت انجیر رفتم و حتی اون تکه چوبی که با سگ سفید باهاش بازی میکردم رو کنار تخته سنگی که زیر درخت انجیر بود، دیدم! به راهم ادامه دادم و بالاخره بعد از مدتی به قبرستان رسیدم. داخل رفتم و مستقیم سراغ همون قبر رفتم. با تعجب دیدم که قبر کنده شده بود و گل قبر تازه بود. مستقیم سراغ مسئول و نگهبان قبرستان رفتم. در مورد قبر کنده شده باهاش صحبت کردم و ازش پرسیدم. رو کرد بهم و با تعجب‌ گفت: _مگه میشه !اینجا تمام قبرها زیر نظر منه. اصلا بیا بریم و این قبری که میگی کنده شده رو ببینیم. من جلو میرفتم و مسئول قبر پشت سر من می اومد. وقتی قبر کنده شده و تازه رو دید، با تعجب گفت: _چه کسی این کار رو کرده؟! شاید اصلا کار خودت باشه! هر جور بود متقاعدش کردم که کار من نیست. از قبرستان خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم. رفتم و بعد از مدتی تو راه برگشت دوباره به همون مزرعه متروکه و درخت انجیر رسیدم. روی تخته سنگی که زیر درخت بود نشستم. یک دفعه صدای پا و دویدن آشنایی به گوشم خورد. وقتی به سمت صدا سرم رو چرخوندم، خدای من اون سگ سفید رو دیدم که داره به سمتم میاد! دیگه برام روشن شد که همه این اتفاقات واقعیت محض بوده. "قبر تازه کنده شده توی قبرستان" ، "پیدا شدن این سگ سفید" و "زخم انگشتم" همه اینا، این رو ثابت میکرد که تمام اتفاقات واقعیت داشته. بعد از کلی بازی و سرگرمی با اون سگ سفید، از اون مزرعه متروکه به سمت خونه حرکت کردم و بالاخره به خونه رسیدم. وارد خونه شدم و مستقیم به سمت اتاقم رفتم. روی تخت خوابم نشستم و گفتم: _خدایا! نمیدونم با چه رویی باهات صحبت کنم. با تویی که تمام این مدت با من بودی و لحظه ای من رو تنها نذاشتی. حتی زمانی که روحم رو به شیطان فروختم منو تنها نذاشتی ! در تمام این حوادث تلخ کنارم بودی و من کور بودم. من حالا دیگه از آدم بودن و زندگی در کنار آدما چه خوب و چه بد متنفر نیستم. من حالا دیگه ارزش انسان رو پیش خدا با تمام وجود درک و تجربه کردم. من حالا دیگه همه آدم‌ها رو چه خوب و چه بد دوست دارم. یه چیزی رو خوب میدونم که خداوند همیشه برای ما آدما نقشه‌های عالی و معجزه‌های بی‌نظیری داره و هرگز ما رو فراموش و به حال خودمون رها نمیکنه. ایمانم از قبل خیلی خیلی بیشتر شده و میدونم که خداوند حالا حالاها برای من نقشه های عالی داره... (ارزش انسان) من به عنوان یک انسان و‌ اشرف مخلوقات و کسی که روح خداوند در او دمیده شده به دنیا آمدم. نه به چهره پری و نه به چهره دیو و نه به چهره فرشته، بلکه به صورت و چهره شگفت انگیز انسان به دنیا آمدم.‌ من به انسان بودنم افتخار میکنم. انسانی که اگر لازم باشه حتی خود خداوند شخصا برای نجاتش پیش قدم میشه... (آن نور خدا) آن نور خدا، عشق ، چه گویم به مثالش . هر بار مرا باز رهاند از دل آتش . بی‌شک که خدا لحظه مرا ترک نکرده . بی‌شک که خدا بهر کمک معجزه کرده . تاریخ پایان داستان ۹۷/۵/۱۶ ساعت : ۴۸ : ۲۰
  11. داستان کوتاه آرزوی اشتباه |سید علی اکبر اژدری خواه| کاربر رمانخونه

    نبردشون شروع شد. صدای برخورد صلاح‌هاشون که بهم میخورد، گوش هر انسانی رو کر میکرد. لحظه‌ای شیطان به زمین میخورد و لحظه ای فرشته نگهبان. نبردشون وحشتناکترین نبرد خونی بود که هیچ جا در تاریخ اتفاق نیفتاده و هیچکس تا به حال ندیده بود. قطرات خونشون که به زمین میریخت عجیب بود. قطرات خون شیطان سیاه و قیر مانند بود و وقتی به زمین برخورد میکرد قل قل میکرد و به زمین فرو میرفت. قطرات خون فرشته نگهبان به شکل شعله های کوچک و زیبای آتش بود که بعد از مدت کوتاهی که به زمین میخورد خاموش میشد. لحظه‌ای روی زمین قبرستان می‌جنگیدن و لحظه ای پرواز میکردن و در آسمان به مبارزه می‌پرداختن و منی که بهت زده و نگران ایستاده بودم و خدا خدا میکردم تا فرشته نگهبان پیروز بشه. به نظرم ده دقیقه‌ای میشد که داشتن با هم مبارزه میکردن که یک دفعه اهریمن خیلی سریع پرواز کرد و با شلاقش دور گردن فرشته نگهبان پیچید. فرشته نگهبان با شلاق سیاه و بزرگ و زشتی که دور گردنش پیچیده بود به پرواز در اومد. اهریمن لعنتی از این فرصت استفاده کرد و فرشته نگهبان رو با تمام قدرت با شلاق به سمت خودش کشید و با نوک تیز عصای بزرگ و زشت و سیاهش سـ ـینه فرشته نگهبان رو شکافت. خدای من! اهریمن لعنتی نوک تیز عصاش رو از سـ ـینه فرشته نگهبان بیرون کشید و خون فرشته نگهبان مثل فواره به روی هوا و زمین پاشیده شد. با ضربه محکمی جسم بی جان فرشته نگهبان رو به سمت زمین پرتاب کرد. بدون فکر کردن خیلی سریع به سمت فرشته نگهبان که به زمین افتاده بود پا تند کردم. وقتی بهش رسیدم زانو زدم و صورت بزرگ و‌ زیباش که سرخِ سرخ بود و انگار با خون رنگ شده بود رو با دستام بلند کردم و روی زانوم گذاشتم. پلک‌های چشماش میلرزید! به سختی چشماش رو باز کرد و گفت: _منو ببخش که شکست خوردم. اون اهریمن لعنتی خیلی قوی‌تر از اون چیزی که فکر میکردم بود. بعد از این حرف چشمای آسمونی و دریایی و آبی رنگش که به خون آغشته شده بود بسته شد. اشک بیشتر از هر زمانی از چشمام بیرون پاشید و فریاد زدم: _نــــه...! اهریمن با چهره زشت و فاتحانه‌ای که داشت، بال زد و بال زد و به زمین فرود اومد. شلاقش رو چرخوند و چرخوند و محکم به سمت من پرتاب کرد. شلاقش محکم دور گردنم و اون فلز دایره‌ای شکل لعنتی که شبیه قلاده سگ‌ بود، چسبید و پیچ خورد. با فاصله تقریبا پنج یا شش متر داشت منو به وسیله شلاق بلندش به سمت خودش میکشید تا اونجا که فاصله بینمون ۲ متری بیشتر نمونده بود. در همین موقع یک دفعه آسمان به غرش در اومد. من و اهریمن هر دو با تعجب به آسمان نگاه میکردیم؛ که صدای رعد و برق قوی‌ای زمین رو لرزوند. در همین وقت صاعقه پر نوری با سرعت از سمت آسمان به سمت زمین، بین من و اهریمن با شدت فرود اومد و با شلاق برخورد کرد و شلاق اهریمن رو از وسط نصف کرد. یک دفعه نور شدیدی به سمت فرشته نگهبان تابید، فرشته نگهبان از جا بلند شد و زانو زد. نور بیشتر و بیشتر شد تا اینکه دیگه نشد چشمی رو در مقابلش باز کرد. دستام رو جلوی چشمام گرفتم و‌ زانو زدم. به سختی از لای انگشتای دستم به منشإ نور زیبا و قدرتمند که روبروی فرشته نگهبان بود خیره شدم. فرشته نگهبان گفت: _ دروود بر شما سرورم. من رو ببخشید که نتونستم ماموریتم رو درست انجام بدم. اهریمن (شیطان) که مثل من چشماش داشت از اون همه نور و روشنایی قوی و زیبا کور میشد، یک دستش رو ستون بدنش کرده بود که به زمین نیفته و با یک دست دیگه مثل من از لای انگشتای زشتش به طرف نور نگاه میکرد انگار که نمیتونست در برابر این همه نور و قدرت بایسته! با صدایی که با احترام و ترس واقعی همراه بود گفت: _ قوانین رو خوب میدونی، این پسر روحش رو به من فروخته و با خونش قرار داد رو امضإ کرده. این پسر فقط و فقط برده منه. از زیر بال‌های خفاش مانند و زشتش قرار داد رو بیرون آورد. در همین موقع نور شدیدی از طرف منشإ نور به سمت دستای بزرگ و زشت اهریمن تابید و قرار داد رو سوزوند. اهریمن فریاد کشید: _نه! نباید این کارو میکردی! گردباد سیاه و بزرگی چرخید و چرخید و به سمت اهریمن حرکت کرد. اهریمن به داخل اون گردباد پا گذاشت و قبل از اینکه بره به سمتم چرخید و گفت: _ هی پسره احمق، کارم با تو تموم نشده و این رو بدون از این به بعد تمام وسوسه‌هام رو علیه تو متحد میکنم. کاری میکنم که بدترین گناه‌ها رو مرتکب بشی و اون وقته که دوباره من رو برای کمک صدا خواهی کرد. بعد از این حرف کاملا به داخل گردباد سیاهی که با سرعت میچرخید رفت و رفت و ناپدید شد. همین طور که زانو زده بودم از شدت خجالت در حضور «خدا» (نور) که شخصا من رو از چنگال شیطان نجات داده بود، سرم رو پایین انداخته و چشمام رو بستم. مدتی گذشت و حس کردم که انگار همه چی درست شده و دیگه توی قبرستان نیستم! چشمام رو آروم آروم باز کردم و خودم رو توی اتاقم داخل تخت خواب دیدم.
  12. داستان کوتاه آرزوی اشتباه |سید علی اکبر اژدری خواه| کاربر رمانخونه

    به خونه رسیدم و چون خیلی خسته راه بودم‌ مستقیم به داخل اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. زخم روی انگشتم که به خاطر قرارداد با شیطان زخم شده بود، خیلی عجیب بود؛ چون زخم خوب نمیشد و هیچ دردی هم نداشت! خلاصه اون روزها گذشت و گذشت و اون ۶ ماهی که فرصت داشتم رو تبدیل به بهترین روزهای زندگی خودم و خانواده‌م و دوستام کردم و حتی غریبه ها! خیلی بیشتر از قبل به مردم کمک و کارهای خیر میکردم. الان دهمین روز تیر ماه فصل تابستان هست ساعت یازده شبه و طبق قول و قرارم و معامله با شیطان باید فردا صبح به قبرستان برم. چیزی که برام عجیب بود این بود که هیچ‌گونه استرسی نداشتم و هیچ‌ ترسی از اینکه قرار بود برده شیطان بشم نداشتم. من با خونم قرارداد رو امضإ کرده بودم و پای قول و قرارم بودم. اصلا شاید تقدیر من این طور بوده. ساعت و زنگ هشدار گوشیم رو روی ساعت ۵ صبح تنظیم کردم و چشمام رو بستم و خوابم برد. با صدای هشدار گوشیم که ساعت ۵ صبح رو اعلام میکرد از خواب بیدار شدم. بی سر و صدا به آشپزخونه رفتم و آبی به سر و صورتم زدم. گرمکن ورزشیم رو پوشیدم و یکی یکی به هر کدام از اعضای خانوادم سر زدم. همه اونا توی خواب عمیقی بودن و من یه دل سیر نگاهشون کردم؛ چون این آخرین باری بود که اونا رو میدیدم.‌ داخل حیاط رفتم. کفش‌هام رو پوشیدم و به سمت قبرستان با پای پیاده حرکت کردم. بله همون قبرستان ۶ ماه پیش که با شیطان معامله کردم و روحم رو بهش فروختم. رفتم و رفتم تا اینکه بالاخره به اونجا رسیدم. مستقیم به سمت قبر کنده شده ۶ ماه پیش رفتم و وقتی به اونجا رسیدم قبر درست مثل همون ۶ ماه پیش تازه کنده شده بود. همه چی و همه اتفاقاتی که اونجا برام افتاده بود برام زنده شد. ابرهای سیاه و زشت دوباره آسمون قبرستان رو احاطه کردن. فاصله ابرها تا زمین مثل دفعه های قبل تقریبا سه متری ارتفاع داشت. پاهای زشت‌تر و وحشتناک‌تر از قبلش از بین ابرها بیرون اومد. پاهاش این بار شبیه پاهای خفاش شده بود. همین طور بزرگ و بزرگتر. همین طور که پایین میومد، تمام اندامش هم مثل پاهاش شبیه به خفاشی زشت بود و صورتش خدای من از وحشتناک‌ترین صورتی که حتی توی ترسناکترین فیلم‌ها دیده بودم هم ترسناک‌تر و زشت تر بود! دو شاخ عجیب بزرگ و پیچ در پیچ‌ داشت. عصای سیاه بزرگ و زشتی توی دستاش بود. شلاق بزرگ وحشتناکی رو کنار پهلوش بسته بود. بال‌های بلند و سیاهی درست مثل بال خفاش داشت و خدای من جثه اون این بار دو برابر یک انسان تنومند بود! بالاخره به زمین فرود اومد و با صدای خوفناک و قوی که داشت غرید: _خب خب آدمیزاد دوباره همدیگه رو ملاقات کردیم. وحشت از تن سنگین صداش فوران میکرد . یک دفعه دستاش رو مثل جادوگرها با پیچ و تاب عجیبی به سمتم گرفت و انگار که طلسم و جادوی وحشتناکی رو به سمتم پرتاب کرد. یک دفعه احساس کردم که فلز سنگین و داغی دور گردنم چسبید و پوست گردنم رو مثل آتش سوزوند. وقتی به سمت گردنم نگاه کردم قلاده بزرگ و زشتی رو دور گردنم دیدم! یه کم شبیه به قلاده‌ای که به گردن سگ‌ها میبندن بود؛ ولی خیلی خیلی بزرگتر و زشت تر بود. همین طور با ترس بهش نگاه میکردم و اون فلز دایره‌‌ای شکل گردنم رو میسوزوند. یک دفعه شلاق زشت و سیاه و بزرگی رو که به کمر بسته بود، با دستای بزرگش آزاد کرد و توی هوا به پرواز درآورد. داشتم از ترس می‌مردم که یک دفعه چشمام رو بستم و از ته دل و باصدای بلند فریاد زدم: -خدای من! خدای من کمک! اشک‌های داغی رو که از چشمام جاری شد روفقط حس کردم. همین طور که چشمام بسته بود صدای شلاق رو که بهم نزدیک میشد رو میشنیدم که یک دفعه صدای مهیب و اکو داری مثل صدای شمشیر به شمشیر یا صدای ناقوس کلیسا شنیدم. گوش‌هام از شدت صدا و برخورد شلاق شیطان با چیزی که برخورد کرد تیر کشید! چشمام رو باز کردم و فرشته نگهبان رو که این بار به شکل فرشته با جثه بزرگتر و بال‌های بزرگ طلایی و شمشیر بزرگ و نورانی که رو بروم دیوار شده بود دیدم. این بار خیلی بزرگتر و زیباتر از تصویر انسانی که قبلا ازش دیده بودم بود. شیطان با صدای وحشتناک و بلندش رو به فرشته نگهبان غرید و گفت: _ به نفعته که دخالت نکنی. چون خودت هم میدونی که اینجا در زمین، فرشته‌ای قوی‌تر و قدرتمندتر از من نیست. پس از سر راهم گمشو کنار تا تکه تکه‌ات نکردم. فرشته نگهبان خیلی جسورانه و با غرور باصدای زیباش به سمتش غرید و‌گفت: _مبارزه بین ما این رو ثابت میکنه ای اهریمن! تا من زنده هستم نمیذارم هیچ آسیبی به این آدم برسونی. بعد از این حرف فرشته نگهبان، یه کم شجاعت پیدا کردم. چند قدم عقب رفتم. اهریمن شلاقش رو دوباره توی هوا به رقص در آورد و با اون یکی دست بزرگ و زشتش عصای سیاه و بزرگش رو به دست گرفت و فرشته نگهبان با شمشیر بزرگ و نورانی که توی دست داشت رو بروش قد علم کرد. یک دفعه مثل دوتا جنگجو و گلادیاتور تاریخی فریاد زدن و به سمت هم دویدن.
  13. داستان کوتاه آرزوی اشتباه |سید علی اکبر اژدری خواه| کاربر رمانخونه

    با خوشحالی و تعجب به خانواده‌ و عزیزام نگاه میکردم. انگار که شیطان به قولش عمل کرده بود؛ ولی از یه طرف هم شک نداشتم که دست خداوند توی کار هست. فصل همون فصل زمستون بود و تقریبا ما توی دهمین روز دی ماه بودیم. همه چی مثل قبل بود. مادرم همین طور که میخندید بشقاب غذا رو دست به دست کرد و بهم رسوند. شیطنت های دوتا برادرام سر سفره و شوخی های پدرم با مادرم و خنده‌‌های هر دوتا خواهرم رو میدیدم. واقعا که ما آدما ناشکر و ناسپاس هستیم؛ چون همه رابطه‌ها و عزیزامون خیلی زود برامون عادی میشن. خدای من یعنی من این‌ها رو داشتم و بازم اون آرزو رو کردم؟ خدایا منو ببخش چون مجبور به این معامله با شیطان بودم؛ چون هیچ راهی نداشتم. غذا رو با خوشحالی دور هم خوردیم. بعد از غذا از همه زودتر بلند شدم و گفتم: _ همه ظرف ها رو امروز من میخوام بشورم و از الان بگم امشب همگی شام مهمون من هستین . اصلا هر کس هر چی دوست داره میتونه امشب تو رستوران سفارش بده.‌ دوتا برادرم که از من کوچکتر بودن، شروع کردن به شوخی با من و متلک بارم میکردن. همین طور که ایستاده بودم به سمتشون خم شدم و هر دوشون رو بـ ـوسـ ـیدم . از این همه مهربونی همه تعجب کرده بودن. بهشون گفتم: _ خودتون رو آماده کنید که میخوام با خرج خودم همتون رو به مسافرت ببرم. پدر و مادرم و دوتا خواهرم چشماشون بیشتر گرد و درشت شد! این بار بیشتر تعجب کردند. حاضر بودم تمام پس اندازم رو که از بچگی و توی تمام این ۲۵ سال زندگی که برای آینده‌م و به سختی جمع کرده بودم رو به پاهاشون بریزم . وای که ما آدم‌ها چه قدر فکر میکنیم ابدی هستیم. در حقیقت ما آد‌م‌ها فانی هستیم و با یه آرزوی مسخره و‌ اشتباه چه بلاها و مصیبت‌هایی رو به سر خودمون نمیاریم.‌ وای که اگه همه آدما مثل من ۶ ماه وقت زندگی داشتن، چه قدر با هم مهربان‌تر بودن و چه قدر بخشنده تر. اصلا شاید تمام اینا نقشه خداوند باشه! اصلا شاید بعد از ۶ ماه من رو از چنگال شیطان نجات بده! اصلا شاید هیچی... دوتا برادرم و خواهرام بعد از اینکه شنیدن میخوام ببرمشون مسافرت، هیجان زده از جاشون بلند شدن و از چهار طرف محاصره و بـ ـغلم کردن و چه قدر این داداشی، داداشی خودمی گفتن‌هاشون به دلم مینشست. چه قدر خنده‌های زیبای پدر و مادرم تو اون خونه اجاره‌ای با دیدن کارای خواهر و برادرام اون روز به دلم نشست. فردای اون روز همگی برای مسافرت به سمت شمال حرکت کردیم. هر لحظه مثل پروانه دورشون میگشتم و نمیذاشتم حتی یه ذره سختی بکشن. بعد از یک هفته از شمال برگشتیم. از ترمینال شهرمون تاکسی دربست گرفته بودیم و به محلمون رسیده بودیم. میخواستیم از خیابان اصلی رد بشیم و به کوچه و خونه‌مون برگردیم. یک دفعه سر خیابون اصلی چشمام به پسرک جوان بیچاره که عقلش رو از دست داده بود و دیوانه شده بود افتاد! از ماشین پیاده شدم و گفتم: _ شما به خونه برید منم الان میام. تاکسی از خیابان اصلی به سمت کوچه ما حرکت کرد. با دیدن پسرک یاد قولی که بهش داده بودم و گفته بودم به جای ۱ دونه موز برات ۱۰ تا موز میخرم افتادم. مستقیم به داخل میوه فروشی رفتم و ۱۰ تا موز خریدم و به سمت پسرک بیچاره رفتم. تا منو دید، جلو اومد و با صدای گرفته‌ش گفت: _ آقا . هی آقا بهم یه دونه موز میدی؟! خندیدم و تمام ۱۰ عدد موز رو بهش دادم و گفتم: _ همه اینا مال تو هست. با خوشحالی کیسه پلاستیکی که موزها داخلش بود رو از دستام چنگ زد و محکم بـ ـغلم کرد و منو بـ ـوسید.‌ حسابی از این کارش خنده‌م گرفته بود و از شاد بودنش خوشحال شدم. از عرض خیابون با احتیاط رد شدم و پیرزنی که همیشه زیاد خرید میکرد رو دیدم. باهاش سلام و علیک کردم و خریدهاش رو براش بردم. داشتم به سمت خونه بر میگشتم که پیرمرد راننده تاکسی رو دیدم که کمک احتیاج داره. سریع به سمتش پا تند کردم و با گرمی بهش سلام کردم و کمکش کردم و با هل دادن من ماشینش روشن شد. بعد از کلی تشکر که کرد، ازش خداحافظی کردم و به سمت خونه حرکت کردم.
  14. داستان کوتاه آرزوی اشتباه |سید علی اکبر اژدری خواه| کاربر رمانخونه

    نزدیکای غروب بود که بالاخره به خونه رسیدم. پدرم داشت به عموم میگفت: _فردا صبح زودتر باید بیدار بشیم و به سردخانه بریم و پسرم رو تحویل بگیریم و به سمت قبرستان حرکت کنیم. اگر کارای اداری تحویلش، زود انجام بشه، ساعت ۹ میتونیم به قبرستان برسیم و خاکش کنیم. دیگه مطمئن شدم که فردا صبح ساعت ۹ قراره من رو دفن کنن. دیگه صدای گریه‌های مادرم نمی اومد. اتاق به اتاق توی خونه دنبالش میگشتم که بالاخره توی آخرین اتاق که اتاق خودم‌ بود پیداش کردم. روی تخت من با قاب عکسی که عکس من و خودش توش بودیم و توی دستاش بود، خوابش برده بود. بادیدن این صحنه بازم حالم گرفته شد. نزدیکتر رفتم مثل همیشه آروم خوابش برده بود. موهای جلوی سرش از روسری زیبایی که براش خریده بودم بیرون زده بود. تقریبا نصف موهاش سفید بود. موهایی که توی این چند سال اخیر هرگز ندیده بودم. با این اوضاع که من براش درست کرده بودم؛ احتمالا همون نصف دیگه موهاش هم بزودی سفید میشد. رفتم روی تخت و کنارش دراز کشیدم. مثل بچگی زل زدم به اون چهره پاک و مهربون که همیشه برام لالایی میخوند. تقریبا نمیدونم این وضع که بهش خیره بودم چند دقیقه یا چه قدر طول کشید! که انگار خوابم برد. صبح با سر و صدای بابا و عمو از خواب بیدار شدم و بعد از اینکه بابا و عمو به سردخانه رفتن. باز هم پیاده به سمت قبرستان حرکت کردم.‌ بالاخره بعد از مدت طولانی که تقریبا یک ساعتی میشد به قبرستان رسیدم. مستقیم سراغ قبری که برام کنده شده بود رفتم. با صدای بلند فریاد زدم: _خدایا! کمکم کن! خواهش میکنم کمکم کن که بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم . من از آرزوی اشتباهم درس گرفتم. خوب میدونم که میتونی همه چیز رو مثل اول کنی. خواهش میکنم ترکم نکن. خواهش میکنم رهام نکن! اما هیچ کمک یا نشونه‌ای از طرف خدا نرسید؛ حتی چند بار فرشته نگهبان رو صدا کردم ولی از اونم خبری نشد! زمان رو داشتم از دست میدادم و هر لحظه ممکن بود خانواده‌م و عزیزانم با جنازه و جسم مرده و بی جان من از راه برسن. فکرم درست کار نمیکرد و کاری رو که نباید میکردم رو از سر ناچاری انجام دادم و با صدای خیلی بلند گفتم: _ آهای پادشاه دوزخ! من میخوام که باهات اون معامله رو که دیروز در موردش صحبت کردیم انجام بدم. بعد از این حرف من ، پادشاه دوزخ (شیطان) ، بر خلاف خداوند و فرشته نگهبان خیلی سریع صدام رو شنید و دست به کار شد. ابرهای سیاه دوباره جمع شدن و هوا رو تقریبا تاریک کردن. هوایی درست مثل نیمه شب یا هوای گرگ و میش بود. همین طور مثل دفعه قبل پاهای سیاه و چرکین و زشتش از ابرهای بالای سرم که ارتفاعشون از زمین تا آسمون سه متر بیشتر نبود پایین و پایین تر اومد. تا اینکه پاهاش به زمین رسید و فرود اومد. همون شنل سیاه رنگ و زشت و کلاهدار سرش بود. کلاهش رو برداشت و چشمای فریبندش برق زد. خندید و گفت: _ خب ظاهرا خدای نادیده و اون فرشته نگهبان برات کاری نکردن! خیلی سریع یک قدم جلو رفتم و جسورانه بهش گفتم: _ من کاری به این چیزا ندارم و وقت زیادی ندارم تا با تو بحث کنم. اگر حاضری معامله کنی اون قرار داد رو بیار تا زودتر امضإ کنم. از زیر شنلی که به تن داشت برگه چرمی که انگار از پوست حیوانات درست شده بود بیرون آورد. جلوتر رفتم و برگه قرارداد رو ازش گرفتم و شروع به خوندنش کردم. ظاهرا همه چیز طبق حرف‌هایی که دیروز زده بودیم توی قرار داد نوشته شده بود. لکه کثیفی که شبیه لکه خون بود و لخته شده بود رو پایین برگه و جای امضإ دیدم. اومدم که با انگشتم پاکش کنم که حس کردم مثل سمباده خیلی زبر هست. انگشتم رو محکمتر روش کشیدم که حس کردم انگشتم سوخت! انگشت اشاره‌ام زخم شد و چند قطره خون روی پایین برگه فرود اومد. چیزی که برام عجیب بود زخم و خون بود چون روح که جسم یا خونی توی بدنش نداره! بهش گفتم: _خب، بگو ببینم کجا رو باید امضإ کنم؟! خندید و جلو اومد و قرار داد رو ازم گرفت و گفت: _همین الان این کار رو کردی. همین چند قطره از خونت کافیه. خب پسر! خوب گوش کن طبق قرار دادمون، شش ماه دیگه اینجا همدیگه رو می‌بینیم و تا اون موقع وقت داری که با خانوادت و آدما زندگی کنی. امروز دهم دی ماه هست. ۱۰ روز که از تیرماه گذشت درست روز یازدهم تیر ماه صبح زود اینجا میبینمت. خب حالا دستات رو بالا بیار. دستام رو به دستاش سپردم و انگشت‌هام توی دستای چندش آورش قفل شد. ازم خواست که چشمام رو ببندم. چشمام رو بستم و وقتی چشمام رو باز کردم خودم رو درست توی خونه سر سفره بین خانوادم دیدم.
  15. داستان کوتاه آرزوی اشتباه |سید علی اکبر اژدری خواه| کاربر رمانخونه

    فرشته نگهبان بعد از حرفایی که زد، دوباره ناپدید شد و غیبش زد.‌ ساعت تقریبا ۵ عصر بود. به سمت خونه حرکت کردم و بعد از مدتی دوباره به درخت انجیر و اون مزرعه متروکه رسیدم. مزرعه متروکه به خاطر زمستون هیچ محصولی نداشت. درخت انجیر بزرگی که کنارش بود هم همین طور ، حتی یه دونه برگ هم نداشت. درخت بیچاره لـ ـخت لـ ـخت بود. بیشتر شبیه درختایی که توی فیلمای ترسناک هست بود. جاده خاکی زیبایی که توی این فصل سرد و دو طرفش رو جویبار پر از پیچک وحشی احاطه کرده بود رو خیلی دوست داشتم. همین طور که به درخت و پیچک‌های وحشی نگاه میکردم، صدایی مثل دویدن حیوانی رو از پشت سرم شنیدم. سرم رو به عقب چرخوندم و سگ سفید رو دیدم. به محض اینکه بهم رسید، دوباره شروع به چرخیدن تنش روی زمین و غلت زدن تو خاک و خل پرداخت. بلند شد و باز هم مثل پروانه دورم چرخید. همین طور که از دیدنش خوشحال بودم، رفتم و روی تخت سنگی که زیر درخت انجیر بود نشستم. سگ سفید هم همین طور که دم جارویی شکل و پر پشتش رو تکون میداد، روبروم نشست. سکوت زیبایی این مزرعه متروکه شکل رو فرا گرفته بود. که یک‌دفعه صدایی گفت: _منم مثل تو یک روح هستم واسه همین تونستی دفعه قبل نوازش و لمسم کنی. با تعجب از جا بلند شدم. همین طور که با کنجکاوی به صورت سگ نگاه میکردم دهانش درست مثل آدمیزاد باز و بسته شد و‌ گفت: _لطفا بشین که میخوام داستان زندگیم رو برات بگم. با صدای لرزون و بریده بریده بهش گفتم: _مگه تو هم میتونی حرف بزنی؟! چشمای مهربونش رو به سمتم ریز کرد و گفت: _ بله میتونم به زبان آدم‌ها حرف بزنم، بهت گفتم که میخوام داستان زندگیم رو برات بگم ! پس خوب گوش کن... من توی یک مزرعه زیبا بدنیا اومدم. در کنار پدر و مادرم و صاحبمون که آدم مهربونی بود زندگی میکردم. پدر و مادرم سال قبل مریض شدن و هر دو از دنیا رفتن. خواهر و برادرام هم از همون تولگی بیمار شدن و مردن. خلاصه از یک سال پیش من موندم و صاحبم که درست مثل تو مرد مهربونی بود. دیروز داشتم از خیابون رد میشدم درست ساعت ۶ صبح بود که یک کامیون با سرعت بهم زد و منو کشت. از همون لحظه روح از بدنم جدا شد و آواره این اطراف بودم که اون سگ‌های سیاه و وحشتناک و عجیب بهم حمله کردن و منو محاصره کرده بودن تا اینکه تو رسیدی و من رو از دستشون نجات دادی. واقعا ازت ممنونم که منو از دست اونا نجات دادی. با تعجب بهش گفتم: _ خواهش میکنم دوست من، کاری که نکردم . _ اتفاقا کار بزرگی کردی چون کمتر آدمی این روزا به زندگی یه سگ اهمیت میده. پدرم همیشه میگفت: -دستورات آدما رو اجرا کن و باهاشون مهربان و دوست باش. اونا رو شادشون کن و بهشون وفادار باش. چون آدما موجودات غمگین و تنهایی هستن. آدما به توجه نیاز دارن و کی بهتر از ما سگ‌ها میتونه دیوانه وار بهشون توجه کنه و با هر حرکتشون از جا بلند بشه و ازشون اطاعت کنه! طول عمر آدما از ما سگ‌ها خیلی خیلی بیشتر هست و زندگی سختی دارن. بله پسرم خوب گوش کن! همیشه دوست انسان‌ها باش و به این دوستی افتخار کن. در تمام این مدت به داستان زندگی و صحبت‌های سگ‌ سفید گوش میکردم. حرف‌هاش تموم شده بود و سکوت سنگینی بینمون حاکم شده بود. انگار زبونم بند اومده بود! بله منی که با شیطان رو در رو حرف زده بودم. البته این سکوت از ترس نبود بیشتر در این فکر فرو رفته بودم که ملاقات و آشنایی با این سگ سفید نمیتونست اتفاقی باشه! همین طور که توی افکارم غرق شده بودم یک دفعه سگ بیچاره بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و به سرعت دوید و دوید و از من دورتر و دورتر شد. از روی تخته سنگی که زیر درخت انجیر بود و روش نشسته بودم بلند شدم و به سمت خونه حرکت کردم.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×