رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

reyhane975

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    126
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره reyhane975

  • درجه
    کاربر 0.5 ستاره

Contact Methods

  • id telegram
    reyhane_pelo@

اطلاعات من

  • جنسیت
    Female
  • محل زندگی
    karaj
  • متولد روز
    13
  • متولد ماه
    آذر
  • متولد سال
    1375

آخرین بازدید کنندگان نمایه

732 بازدید کننده نمایه
  1. آرام و ساکت،
    گوشه ای خلوت و تاریک
    میزند دلم فریاد،
    میکشد لبم سیگار؛
    اینست 
    پایان کار یک عاشق ناکام...
    بی دل و دل دار...

  2. فراخوان|دوره ی چهارم مسابقات دلنوشته (با جایزه)

    در انتهایی ترین گوشه ی دلم جای تو خالیست! یک جور عجیبی نیستی؛مثل خالی ماندن جای گلدانی که دیروز شکست... چشم میچرخانی تا ببینیَش اما جایی خالی اش چه ذوق هایی را در دلت کور نخواهد کرد. نبودنت طعم هم دارد مثل طعم گس پاییزی که نمیدانی کدام ماهش تو را به یغما میبرد،یا با کدام برگش تو نیز محکوم به سقوط میشوی...
  3. نقد رمان شیرین ا نویسنده م.مودب پور

    مثل همه ی رمان های اقای مودب پور شیرین قلم قوی و شخصیتای جذاب داشت اینکه موضوع رمان یه چیز منحصر به فرد بود بسیارجالببود،و یه سری اطلاعات در مورد کتابای قدیمی توی کتاب گنجونده شده بود فضا سازی خیلی خوب بود و اینکه پایان بسیار متفاوتی از رمان های دیگه داشت که واقعا عالی بود و خواننده رو شگفت زده میکرد خسته نباشید با تشکر
  4. معرفی و نقد رمان عشق به توان 6

    داستان مثل اکثر داستانای کلکلی از زبون ۶ نفر گفته میشه،۳ پسر و ۳ دختر رمانی فانتزی و تخیلی که نویسنده محترم از رویاهاشون توش نوشتن اینکه همشون یا جنسیس سوارن یا پورشه سوار چشمای رنگی و خوشگل و خوش استایل پسرا مغرور و دخترا لجباز و شیطون که از اول با هم سرلجن بعد طی یک عملیات عاشقانه لیلی و مجنون میشن و انتهتسم معلومه با وجود همه سختیا همه چی با خوبی و خوشی تموم میشه البته این سبک طرفدارهای خودشو داره به نویسندگان محترمش خسته نباشید میگم
  5. رمان زهر تاوان / p*e*g*a*h /معرفی و نقد

    اسم رمان قشنگ بود فضا سازی،شخصیت سازی،انتخاب نام و... همه عالی قلمشون بی نظیر طوری که خواننده رو به خوندن ترغیب میکرد ابتدای رمان چندتا علامت سوال بزرگ تو ذهن خواننده ایجاد شد که حالت معمایی به رمان داد شخصیت ضعیف و شکننده جلوه به خوبی نمایش داده شد و کارها و اعمال و رفتارش کاملا با شخصیتش همخوانی داشت شخصیت کیان هم به زیبایی نوشته شده بود اتفاقات به خوبی نگارش شده بود و همه چیز به جای خودش بود به پگاه عزیز بابت نوشتن این اثر زیبا تبریک میگم
  6. معرفی بهترین رمان های خوانده شده

    ١)رمان خانه پریان داستان در مورد مرد ۴۰ ساله ای به اسم رضاست که درگیر خواب های زن سابقش که البته مرده و یه سری اتفاقای دیگه خیلی خیلی معرکه بود پر از معما و داستان(عاشقانه نیست) نویسندشونمیدونم_چاپی ٢)رمان شاهزاده عقیم داستان تو زمان قدیم نوشته شده و در مورد شاه هستش که عقیمه ولی اینو قبول نداره و فکر میکنه مشکل از زن های حرمسراست تا اینکه تو یکی از سفراش زن عقدیش افرادیو میفرسته تا زیباترین دختر اون شهرو به همسری شاه دربیارن اما پدر و مادر اون دختر که همین یه دونه دخترو داشتن و نمیتونستن نه بگن خواهرزاده کلفت خونشون رو که اسمش نازنین بوده به جای دختر خودشون میزنن که این خاله و خواهرزاده خیلی باهوش بودن و... نویسنده:فریدون ادیب منش.چاپی ۳)رمان سقوط نرم داستان از زبان سه نفر دو زن و یک مرد گفته میشه،که یه جورایی زندگیشون به هم مرتبط میشه بسیار زیبا و جذاب و قلمی عالی که نمیتونین کنارش بزارید چون پر از معما و علامت سواله نویسنده:سیاوش.مجازی
  7. فراخوان|دوره ی اول مسابقات داستان کوتاه (با جایزه)

    (چای تلخ) با پام ضربه دیگه ای به قوطی زدم و با سرو صدا دورش کردم؛این دفعه فاصله بیشتری گرفت،با چشمام ردشو دنبال کردم با دیدن برخوردش با زانوی پیرمرد وایی گفتم و سرعت قدم هامو بیشتر کردم _وای ببخشید،اصلا حواسم نبود،دردتون گرفت؟ پیرمرد با لبخند نگاهم کرد و گفت:_نه دخترم،چیزی نشد جواب لبخندشو با لبخند دادم،مثل هر روز... _چایی میخوری؟ به خطوط روی پیشونیش نگاه کردم،به لبخندی که همیشه روصورتش داشت. برام جالب بود درباره اش بدونم،با رضایت کامل کنارش روی آسفالت نسبتا داغ نشستم _بابا جان خاکی میشی،بیا رو این بشین و تکه کارتنی رو بهم داد روش نشستم و چایی ای که تو یه استکان کوچیک و تمیز به سمتم گرفته بودو تو دستم گرفتم. میخواستم جوری سوال بپرسم که ناراحت نشه _شما خیلی وقته اینجایید؟خونتون همین جاست؟ نمیدونستم سوال درستی پرسیدم یانه؟ _آره دخترم نزدیک ۲۰ ساله که اینجام،خونمم یه دخمه کوچیک تو یه زیرپله ست ناراحت شدم اما پرسیدم:_۲۰ سال؟یه یعنی یه جورایی از وقتی من به دنیا اومدم لبخند گنگی زد:_آره یه جورایی. _خانوادتون کجاست؟ نفس بلندی کشید و به دست هام خیره شد:_نیستن،یه جای دورن،خیلی دور با حس اینکه بیش از حد سوال پرسیدم ساکت شدم و به خوردن چاییم مشغول شدم _اسمت چیه دخترم؟ خوشحال جواب دادم:_مهتاب با گفتن این حرف لبخند از رو لبش رخت بربست من که حسابی تعجب کرده بودم گفتم:_چی شد؟ بدون جواب خیره رو به روش بود،حالا نم اشکو تو چشماش میدیدم صورتشو به سمتم برگردوند و گفت:_یعنی اونم منو دوست داشته؟ بدون زدن حرفی فقط نگاهش کردم _ اولین باری که دیدمش تو لباس فرم سورمه ای مدرسه بود،تو اون لباس معصومیتش خیلی بیشتر میشد وقتی موهای به رنگ شبش رو صورتش میفتاد حس میکردم عاشق ترین مرد دنیام... قرار بود اسم دخترمونو بزاریم مهتاب؛به پیشنهاد من،چون همیشه با نگاه کردن بهش یاد مهتاب میفتادم همون قدر معصوم،همون قدر جذاب از طرفیم وجودش تو سیاهیه زندگیم مثل همون مهتاب تو شبای تیره بود. چه رویاها و خاطراتی که نداشتیم ولی یه دفعه تو اوج که بودم با سر سقوط کردم،یه سقوط دردناک... طبق خواسته اش رفته بودم دنبال یه کار نون و آب دار که بعدش برم خواستگاریش،چند ماه تو یه شهر دیگه موندم کارم که یه کم راست و ریست شد اومدم شهرم تا ننمو بفرستم خواستگاریش اما با خبر عروسیش من اون روز مردم و الان فقط ذهنمه که نمیدونه مردم،از اون روز ۲۰ ساله که ترک خونه و خونواده کردم و اینجا به بهونه کفاشی میشینم تا شاید گاهی صورتشو ببینم،چون فقط از دار دنیا همین برام مونده. هنوزم حسم مثل همون روز اوله،و چقدر تو منو به یادش میندازی. به موهام که مشکی بود نگاه کردم و صدای اطرافیانی که همیشه میگفتن شباهتت به مادرت بی نظیره... با گفتن این حرف بلند شد و بند و بساطشو جمع کرد،رفت،از اون پیرمرد یه راز برام موند و یه استکان چای... یه هفته هم پیداش نشد،تا اینکه یه روز اعلامیه ترحیمشو رو در مسجد محل دیدم،بغض گلومو گرفت به خاطر مردی که همه عمرشو صرف دوست داشتن یه زن کرد،صرف مادر من... #ریحانه_سادات_سجادی
  8. ساکنان دریا پس از مدتی دیگر صدای امواج را نمی شنوند

    چه تلخ است روایت غم بار عادت...

    پرویز پرستویی

  9. نقدو بررسي رمان دالان بهشت | نازي صفوي

    به نظر من دالان بهشت در زمان خودش رمان بی نظیری بود حس و حال یه دختر ۱۶ ساله رو خیلی زیبا و ملموس بیان کرده بود،جوری که منی که خودم ۱۶ ساله بودم خیلی خوب مهناز و افکارو اعمالشو درک میکردم و محمد یه شخصیت محکم و خوبی بود همه عاشقش میشدن و البته کمی اغراق آمیز... فراز و نشیب های شخصیتای داستان جالب و قشنگ بود و اینکه بزرگ شدن و تغییر افکار مهناز و محمد خیلی خوب نگارش شده بود از جهتی اینکه داستان از نیمه شروع شده بود برای من بسیار جالب بود. امیدوارم نویسنده محترم موفق باشن
  10. مردن فقط با مرگ اتفاق نمی افتد!

    مردن گاهی همین زندگیست!

    که نه تمام می شود نه شروع...

  11. چه آهنگی دوست داری؟از آهنگ نفر قبلی خوشت میاد؟

    خوبه، رد پا از میثم ابراهیمی؟
  12. رمان دژکوب | مدیا | معرفی و نقد

    اسم رمان به دلیل اینکه کمتر کسی دیده و شنیده بود جذاب بود. اول رمان با یه فرار شروع شد و.... که این شروع ذهن خواننده هارو به سمت دیگه ای سوق داد که در انتها معلوم شد اشتباه بوده و این جذاب بود. شخصیت بهراد قوی و محکم بود اما من نتونستم نه با اون و نه با شخصیت مقابلش ارتباط برقرار کنم،چون برام قابل درک نبودن و این میتونه به دلیل قلم داستان باشه،که چون زیادی کتابی بود برای من لااقل خیلی کسل و خسته کننده بود، و چون داستان از زبان راوی گفته شده بود احساسات شخصیت هارو نمیتونستم به خوبی بفهمم،و گاهی یک جمله رو چندین بار باید میخوندم تا متوجه بشم اما در کل معماهای که طرح میشد و با پیش رفتن به جواب اونا میرسیدیم خیلی جذاب بود. در کل رمان خوبی بود با تشکر
  13. رمان یاسمین / م.مودب پور / معرفی و نقد

    اسم رمان که از اسامی دخترونه بود بهترینی اسمی بود که میشد روی این رمان گذاشت چون هیچ اسمی نمیتونست فرازو نشیب و سختی و مشکلات و...شخصیت یاسمین و اقای هدایت رو به تصویر بکشه. قلم رمان مثه همیشه عالی و قوی بود فضا سازی و شخصیت ها،دیالوگ ها همه خیلی قوی بودن. مخصوصا شخصیت خود بهزاد که من واقعا عینا دیدم و خیلی راحتتر تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و شوخی های کاوه که در عین طنز و خنده واقعیت های تلخ رو بیان میکرد،معرکه بود.این نشون دهنده اینه که میشه در عین تینکه زندگی سخته و تلخه اما بازم خندید و شاد بود. ماجراهایی که تعریف میشه همه نشون دهنده روی واقعی آدما و اجتماع هستش که در عین تلخ و دردناک بودن،بازم تجربه زندگی برای خواننده های ریز بین هستش در مورد پایان این کتابم باید بگم خیلی تلخ بود اما واقعا منطقی بود. چون قشنگی عشق به نرسیدنه و نویسنده عزیز سعی نکردن تحت هر شرایطی شخصیتای اصلی رو به هم برسونه که اگه اینطور میشد شاید باب دل خیلیا میشد اما شخصیت ها و اتفاقا حس و حال خودشونو از دست میدادن و اون جذابیت رو دیگه نداشت باتشکر
  14. رمان ناگفته ها / بهاره حسنی / معرفی و نقد

    به نام خدا رمان ناگفته ها همونطور که از اسم رمان برداشت میشه ماجراهای ناگفته شخصیت اول داستانه،که این برای خواننده میتونه جذاب باشه قلم نویسنده قوی بود،سوژه داستان میشه گفت تک بود. اما ابتدای رمان اونجور که باید و شاید منه خواننده رو جذب نکرد و اگر توصیه دوستان نبود ادامه نمیدادم. از وسط داستان،جذابیتش شروع و تا انتهای اون بیشتر شد. فضا سازی خیلی خوب بود و شخصیت ها خیلی طبیعی به تصویر کشیده شده بودن حالت معماگونه داستانم فوق العاده بود. منکه از خوندنش لذت بردم به نویسنده محترمش تبریک میگم
  15. فراخوان|دوره ی سوم مسابقات دلنوشته (با جایزه)

    میترسم! میترسم سیل اشک های حاصله از شکستن بغضِ خفه شده در گلو،مرا در خود غرق کند. صدای بلند هق هق های خفه شده بر روی متکای رنگ و رو رفته از پژمردگی گل هایش،گوش عالم را کر کند. مانده ام! مانده ام چه جواب چشم های سرخ شده از بی خوابی و گریه های شبانه را بدهم!! دست های بی کسی من از این پس همراهی جیب هایم را قبول کرده اند!چرا که آنها امن تر از دست های گرم توست! به هجوم بی رحمانه خاطرات بگو،فاتحه ای برای مغز متلاشی شده ام بفرستند.دیدارمان به قیامت!

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×