رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

الهه یکتا

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    274
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد الهه یکتا در 13 فروردین 1397

الهه یکتا یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره الهه یکتا

  • درجه
    کاربر 1 ستاره

Contact Methods

  • Yahoo
    eyeckta@yahoo.com

اطلاعات من

  • محل زندگی
    تهران
  • متولد روز
    26
  • متولد ماه
    مرداد
  • حالت اصلی من
    Mehraboon
  • حالت فرعی من
    Relax

آخرین بازدید کنندگان نمایه

829 بازدید کننده نمایه
  1. پرسش و پاسخ (مجموعه داستان های کوتاه)

    باسلام: داستان کوتاه "خانواده رابینسون" (نویسنده: الهه قادریکتا) به پایان رسید. (دارای جلد می‌باشد) باتشکر🌹🌹
  2. *** (هفت ماه بعد | نیوجرسی) - متن جدید رو خونده؟ - آره، از این طرف... فردریک نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد. - اوه، سلام پسر... چه طوفانی به راه انداختی! فردریک خوش‌حال شد و لبخندی زد. آرزویش دیدن این روزها بود. وقتی پشت این میز بنشیند و تایپ کند. *** (آلمان) - پسر تو عالی هستی! فرانکو مغرورانه لبخند زد و گفت: - نویسندگی تو خون ما رابینسو‌ن‌هاست دختر لبخندی زد و گفت: - اون که آره... برادرت هم غوغایی به پا کرده‌ها! خوش‌ حال از درست شدن کارها، بعد از چند ماه لبخند رضایت بخشی زد. خوش حال بود برای تک برادرش و آن لبخندی که در عکس‌ها روی لب‌های برجسته‌اش دیده بود. *** فیلیپ ویدئو را برای هر دو فرستاد و با کمک دارمندر کامپیوتر را خاموش کرد. امیدوار بود که زودتر این پیام را ببینند و برگردند. تمام حرف‌هایش را در یک ویدئو گفته بود. از دلتنگی‌های خودش گرفته تا افسردگی شیرین...! بعد از دیوید انگار که روح از خانه رابینسون‌ها رفته بود! می‌شد دوباره خانه بوی زندگی بگیرد؟ اگر بچه‌ها می‌آمدند... *** - سلام زن‌ عمو شیرین دختر دنیل را در آغوشش فشرد و لبخند کمرنگی زد. دنیل جلو آمد و گفت: - سورپرایز دارم برات شیرین... چشمان بی‌فروغش در نگاه دنیل جا خوش کرد. اما مسیر نگاهش تغییر کرد با دیدن دو پسرش در کنار همدیگر! او را بخشیده بودند؟ اشک در چشمانش حلقه زد. قلبش خندید. آن لحظه دلش می‌خواست یک عکس از آن‌ها بگیرد و آن را قاب کند و آن عکس را همیشه پیش خودش نگه دارد. لبخند دو برادر هنگامی که همدیگر را در آغـ ـوش گرفتند، کمیاب که نه، نایاب بود! نفهمیدند که چی شد فقط وقتی به خودشان آمدند که صورت هر سه‌شان خیس از اشک بود. اشک دوری، اشک خوشحالی بابت این وصال...! و چه قدر جای دیوید خالی بود. *** - کمی نزدیک‌تر... با صدای الینا فرانکو و فردریک کمی به هم نزدیک شدند. لبخند روی لب فرانکو و الینا نشانه رابطه خوب آن‌ها بود. در این هفت ماه با هم در تماس بودند. فرانکو با خودش رو راست بود. الینا را می‌خواست، هر طور که باشد. فردریک همان‌ جا که فهمید فرانکو و الینا به هم کشش دارند خودش را کنار کشید. اجازه نداد آن حس تازه جان گرفته بیشتر رشد کند. این همه فرانکو برای او و خوب شدن رابطه‌شان تلاش کرد. حالا نوبت او بود که پا روی دلش بگذارد. لبخند زدند و با صدای "چیک" عکس گرفته شد. "عکس یادگاری خانواده رابینسون" فیلیپ با صدایی که به خاطر این بیماری اخیر، خشدار و ضعیف شده بود، گفت: - پایین عکس بنویس " خانواده رابینسون از سال۱۹۳۶ " 《پایان》 *** می بینی؟ زندگی همین است. فراز و فرودها کمی جلایش می دهد. عشق می‌سنجد و وفا می‌آموزد. تلخی و جدایی پخته‌ات می کند. و تو بعدها به این می‌اندیشی اگر زندگی و بازی هایش نبود چگونه صبح‌ها را به شب می‌رساندی؟ این اثر رو تقدیم می‌کنم به خانواده عزیزم که با هم مقابل سختی‌ها و مشکلات ایستادیم. شروع: ۴ آذر ۱۳۹۶ پایان: ۱۶ تیر ۱۳۹۷ 《به امید فرداهای روشن》
  3. شیرین لیوان را روی میز گذاشت و دوباره به فردریک که گوشه اتاق در خود جمع شده بود نگاهی انداخت. او ناراحت بود. سپس مسیر نگاهش را به سمت فرانکو سوق داد. امشب، شبِ اعتراف بود. راز دلش را باید می‌گفت و تمامش می‌کرد. طاقت دوباره به هم خوردن جو خانه را نداشت. پس با صدای لرزان گفت: - باعث و بانی از بین رفتن رابطه شما دوتا فقط دعواهای منو دیوید نبود. فردریک و فرانکو همزمان به او نگاه کردند و شیرین زیر این نگاه‌ها در حال له شدن بود. - من یک کار اشتباهی کردم... چه قدر سخت بود اعتراف به اشتباهش... بزرگ‌ترین بدی که در حق دو برادر کرده بود. - فرانکو اون کتابت، همونی که من بهت دادم و گفتم خودم خیلی وقت پیش نوشتم... کاش می‌شد از اتاق خارج شود! اشتباهش قابل گفتن نبود و او خجالت می‌کشید. - در اصل مالِ فردریک بود با پایان حرفش ریزش اشک‌هایش شدت گرفت. صدای هیچ‌کس در نمی‌آمد. سکوت بود و سکوت...! با صدای باز شدن در و قدم‌های شتابان کسی چشم چرخاند و به جای خالی فردریک نگاه کرد. فرانکو عقب عقب رفت و به دیوار تکیه داد. در باورش نمی‌گنجید! این همه دوری، این همه حسرت‌ و این همه عقده فقط به خاطر یک داستان بود! یک داستان که در زمان اشتباهی به دست فردی اشتباهی رسیده بود. شیرین به دنبال فردریک به راه افتاد. -فِرِد وایسا پسرم... قطرات باران شلاق‌وار به تن و بدن فردریک کوبیده می‌شدند. شیرین بی‌مهابا بلند گفت: - من دوست داشتم یک نویسنده بشم. اما فرصت نشد. عکس العملی از جانب فردریک ندید. نزد‌یک‌تر شد و صدایش کمی آرام‌تر... - فرانکو خیلی وقت بود سعی می‌کرد داستانی بنویسه که فروش خوبی داشته باشه اما به بن‌ بست رسیده بود. فردریک با صدای خش‌داری گفت: - پس من چی؟ هق هق مظلومانه شیرین دل سنگ را هم آب می‌کرد. - تو کنار گذاشته بودی. سمت نوشتن نمی‌رفتی. گفتم یک فرصتی به فرانکو بدم فردریک سرسختانه گوش‌هایش را گرفت. اما شیرین بی‌توجه ادامه داد: - داشنگاهت رو بعد از چندسال رها کردی. سراغ هر کاری می‌رفتی، سر یک سال شده استفا می‌دادی. می‌گفتی این کار برای من نبود یا من برای این کار نبودم! فردریک ناگهان فریاد زد: - چون واقعا نبودم. من همه کارهامو نصفه رها می‌کردم چون می‌خواستم هنر خودمو نشونتون بدم نه خراب کاری‌هامو... چون می‌خواستم بهم افتخار کنین مثل اون... اشک‌های شیرین با قطرات باران ترکیب شده بود. - من متاسفم پسرم - شما همین شانس رو هم ازم گرفتی مامان... - من معذرت می‌خوام عزیزم، من نباید داستانتو بهش می‌دادم - مامان بس کن مشکل من اون داستان لعنتی نیست. این بین منو شماست. در مورد این که این همه سال چیزهایی ازم خواستین که من فکر کنم اصلا به خوبی اون نیستم. شیرین فردریک را در آغـ ـوش گرفت و گفت: - نه، من فقط... فردریک همچون کودکی در آغـ ـوش شیرین تکان خورد و گفت: - همیشه من بد بودم چون شبیه اون زن بودم‌! - گوش بده بهم فِرِد... شیرین را پس زد و به سرعت قدم برداشت تا از حیاط خارج شود. بی توجه به دادهایی که شیرین می‌زد به راهش ادامه داد. شیرین روی زمین افتاد و به در حیاط نگاه کرد. در این باران کجا رفت؟ بدنش در مقابل بیماری ضعیف بود، اگر سرما می‌خورد؟دستی روی شانه‌اش نشست و نگاه شیرین به فرانکو افتاد. فرانکو برای اولین بار در برابر نگاه بغض آلود شیرین رو برگرداند. از او بی نهایت دلخور بود. فردریک حقش نبود این همه تبعیض... *** (فصل آخر | سقوط) سکوت خانه اذیتش می‌کرد. منتظر مانده بود تا دیوید برگردد. تازه شعله‌های سوزان عصبانیتش خاموش شده بود. جای خالی او بدجور بهش دهن کجی می‌کرد. شماره‌اش را گرفت به امید این که جواب دهد. با بوق سوم صدای خش‌دارش در گوشی پیچید. - بله؟ - دیوید... فرصت نشد تا ادامه حرفش را بزند. صدای برخورد وحشتناکی آمد و شکستن شیشه‌‌ و تلفن قطع شد! *** یک ساعت به طلوع آفتاب مانده بود که دکتر از اتاق عمل بیرون آمد. چهره گرفته دکتر خبر از عمل ناموفقی می‌داد. شیرین روی صندلی ولو شد و بدون هیچ حرفی به قطرات باران روی پنجره خیره شد. چی شد که آمد بیمارستان؟! برخورد ماشین دیوید با آن کامیون لعنتی...آن تلفن و خبر این تصادف لعنتی... بغض و ناامیدی این دکتر لعنتی... یعنی به این راحتی دیوید رفت؟ حالا که همه چیز را به هم ریخته بود نبود تا درستش کند! "ای یار من، لطفا کمی صبر کن! راه‌ها کمی تغییر می‌کنند هی یار من، لطفا کمی صبر کن دوباره می‌توانم روی پاهایم بایستم دوباره باران خواهد بارید و تمام غصه‌ها را با خود پاک خواهد کرد روشنایی در شب و روز جاری خواهد شد و تمام پنجره‌ها باز خواهند شد آهای شریک، تو بت منی آهای شریک، تو دعای منی آهای شریک، این چه خودسری‌ست! چرا از من جدا شدی؟ کلی حرف بود که می‌خواستم بزنم پس چرا به خواب ابدی رفتی؟ هی یار من لطفا کمی صبر کن هنوز مانده تا تغییرفصل‌ها..." ***
  4. *** در حیاط جمع شده بودند که عکس خانوادگی بگیرند. پسر عکاس دوربین را تنظیم می‌کرد و دنیل و خانواده‌اش غافل از وضع پیش‌آمده سرحال و خندان منتظر گرفتن عکس یادگاری بودند. - شما کنار خانم بایست شیرین فاصله گرفت. عکاس با دوربین ور رفت اما عکس را نگرفت. مشغول حل کردن مشکل دوربینش شد. شیرین از این لحظه استفاده کرد و به دیوید نزدیک شد. مردد گفت: - با فرانکو بحثت شده؟ نگاهی به شیرین انداخت و عاجزانه گفت: -لطفا شیرین... فرانکو با صدای بلندش همه حرف‌هایش را زده بود. غافل از این که شیرین شنیده! به روی خود نیاورده بود؟ بهتر بود بگوید در شوک بود! وقتی هم چشمان قرمز دیوید را دیده بود در دل پوزخند زده بود. چرا ناراحت بود؟ این مدت خـ ـیانت کرده و به شیرین ساده خندیده بود! - پیش الیزابت بودی درسته؟ دیوید عصبی گفت: - بعدا در موردش بحث می‌کنیم صدای عکاس بلند شد. "دوربین آماده‌ست". آسمان غرشی کرد و ابرها روی خانه رابینسون‌ها سایه انداختند. دل آسمان بدجور گرفته بود. دیوید دست دور شانه شیرین انداخت.شیرین تحمل بی‌لطفی، بی محبتی، تنفر را داشت اما تحمل خـ ـیانت را...نه، اصلا نمی‌توانست خـ ـیانت دیوید را تحمل کند‌. دستش را پس زد و آرام گفت: - دستت پیش پسرت رو شده حالا قیافه می‌گیری... دیوید ناراحت برگشت و گفت: - شیرین کجا؟ صدای بقیه هم بلند شد. اما شیرین توجهی نکرد.دیوید دست شیرین را گرفت و گفت: - وایسا بهت میگم شیرین عصبی لب زد: - دیگه نمی‌خوام جزئی از این بازی خانوادگی باشم - همه منتظرن، بهت میگم همه چیز رو شیرین ایستاد و رو به دیوید گفت: - فقط یه سوالمو جواب بده، دیگه توضیحی ازت نمی‌خوام لبش را تر کرد. سخت بود پرسیدن این که تو خـ ـیانت کردی یا نه؟ - تو امروز پیش الیزابت بودی می‌دونم. چرا بعد از روز تولد دیدنش رفتی؟ - خب راستش... من، یعنی ما جانش به لبش رسید. - رابطه ما فقط از روز تولد نیست... جواب دیوید روح از تنش جدا کرد! بغض کرد و چانه‌اش از حجم ناراحتی‌اش لرزید. عشقش هیچ شد و این همه سال تحمل او بی‌فایده! دیوید تمام سعیش را کرد. یک بار می‌گفت و تمام می‌شد. دهان باز کرد و بار عذاب وجدان را زمین گذاشت. - من دیگه هیچ وقت پیش اون بر نمی‌گردم. رفتم که اینو بهش بگم اما شیرین قلبش با حرف قبلی تکه تکه شده بود. با بغض گفت: - از کی شروع شد؟ دیوید سر به زیر انداخت. - یک ساله... شیرین مات و مبهوت لب زد: - یک سال تو با اون... نتوانست ادامه دهد. دهان باز کرد و هوا را بلعید! دوباره سعی کرد و با صدای آرام و لرزان گفت: - یعنی یک ساله که اون برگشته لندن و تو... بغض سنگ شد و راه حرف زدنش را بست. اشکش چکید و هیچ نگفت. فرانکو به سمتشان قدم تند کرد. - مامان... دستش را بالا برد‌ و او را متوقف کرد. اشکش را پاک کرد و سر به زیر انداخت. - عاشقت بودم اما بعد از سال‌ها دارم می‌بینم که اشتباهی بیش نبود! منو تو مال هم نبودیم دیوید... بعد از اتمام حرفش عقب عقب رفت و داخل خانه شد. وضعیت خوبی نبود‌. شیرین مقابل چشمان همه شکسته بود! او عشق یک طرفه‌اش را باخته بود! باران بارید ولی غم‌ها را از این خانه نشست. دیوید به چشمان فردریک نگاه کرد. فردریک ناباور لب زد: - تو این کار رو نکردی مگه نه؟ دیوید همچنان سرش پایین بود. - منم یک آدمم، اشتباه کردم... سرش پایین بود و ندید که فردریک شانه‌هایش خم شد. فرانکو عصبی دنبال مادرش رفت. دیوید همچنان سرش به زیر بود. نفهمید بقیه کی رفتند اما با نگاهی به حیاط متوجه شد خودش مانده و خودش، بدون شیرین! گاهی دلتنگی‌هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده‌ات... گاهی دلت نمی‌خواهد دیروز را به یاد بیاوری... انگیزه‌ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت می‌خواهد زانوهایت را تنگ در آغـ ـوش بگیری و گوشه‌ای، گوشه ترین گوشه‌ای که می‌شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می‌شود... گاهی دلگیری، شاید از خودت... از این که خودت باعث شدی پایه‌های خانواده‌‌ات روی گسل قرار بگیرد و با هر زلزله‌ای بلرزد و در اخر فرو ریزد...! سوار ماشین شد. نمی‌توانست به خانه برگردد. *** - مامان، گوش کن به حرفم... شیرین بی‌توجه به فردریک آرام آرام اشک‌هایش را پاک می‌کرد. - من براش کم بودم،‌ عشق من همیشه براش کم بود... فردریک دست‌هایش را گرفت و با ناراحتی گفت: - تو خوشگل‌ترین مامانی هستی که من دیدم. تو هیچی از اون کمتر نداری. از هر نظر از اون سرتری. اون اگر بابا رو واقعا می‌خواست،‌پس پاش می‌موند نه این که طلاق بگیره... اما تو این همه سال موندی شیرین بهش نگاه کرد. از الیزابت بدش می‌آمد اما فردریک بحثش جدا بود. هر چند تمام این سال‌ها را برایش زهر کرده بود! دست روی صورت پسرش گذاشت. بی توجه به حرف قبلی‌اش گفت: - به اندازه فرانکو بهت محبت نکردیم. نه من نه بابات. تو شبیه اون زنی با هق هق ادامه داد: - اما پسر منی... فردریک با شنیدن این حرف‌ها انگار که داغ دلش تازه شده باشد، کمی خودش را کنار کشید و دست‌های شیرین را رها کرد.فرانکو به سمتشان آمد و لیوان آب را به دست شیرین رساند.شیرین کمی از آب خنک را نوشید اما داغ دلش حالا حالاها خاموش نمی‌شد.
  5. "نه" محکمی که از دهانش خارج شد راه کلام اضافه را بست. اضافه کرد: - نگفتم عاشقت شدم،عشق به نظرم یه بار اتفاق میفته! گفتم دوستت دارم. بهت علاقه پیدا کردم‌ و تو شدی زنِ من و مادر بچه‌هام... با تردید لب زد: - هنوز هم دوستت دارم به همون شدت اون روزها... اما مشکلات و حضور گاه و بی‌گاه الیزابت مانع بزرگی بود. صدای در که آمد، دیوید به سمت در برگشت. شیرین رفت و او تنها بود! دیر کرده بود، مثل این تمام سال‌ها... *** - ماشینو می‌برم درستش کنن. روغن ریزی داره شیرین متعجب گفت: - سالم بود که؟ - بچه‌ها بیرون بودن گفتن کمی روغن ریزی داره شیرین سری تکان داد و گفت: - باشه... برای ظهر میای؟ دیوید هنگام خروج از اتاق گفت: - آره... انگار نه انگار که دیشب بحث کرده بودند! فرانکو از صبح با دنیل بیرون بودند و خرید کردند. با توقف ماشین نگاهش در خیابان چرخید و روی ماشینی ثابت شد. لحظه‌ای بعد دیوید بود که مقابل چشمان متعجب فرانکو از ماشین خارج شد و وارد ساختمان بزرگی شد‌. با خواندن تابلوی ساختمان متعجب شد. "Green hotel" اول صبحی این‌ جا چی کار داشت؟ از ماشین پیاده شد و در جواب فردریک و دنیل تنها به گفتن "کار دارم، زود برمی‌گردم" اکتفا کرد. وارد هتل شد و دیوید را در حال حرف زدن با زنی که پشت میز بود، دید. پشت دیوار نزدیکی ایستاد و شماره‌اش را گرفت. - الو بابا کجایین؟ دیوید را دید که گوشی به دست به سمت مبل‌های انتهای سالن می‌رود. - اومدم مکانیکی. به شیرین هم گفتم تا ظهر بر می‌گردم، فعلا... دیوید بدون هیچ حرف دیگری تلفن را رویش قطع کرد! و روی مبل سالن انتظار نشست. کمی بعد با دیدن الیزابت بلند شد. هنوز هم زیبا بود اما امروز آمده بود که تمامش کند! - سلام در جواب او تنها سلام خشکی داد. - چیه اخم‌هات توهمه؟ بی حوصله گفت: - الیزابت منو تو راستش... الیزابت با خونسردی ادامه حرفش را در دست گرفت. - وقت تموم کردن رسیده، نه؟ سپس پا روی پایش انداخت و گفت: - خیلی خب تمومش می‌کنیم حالا که خود او همین اول حرف را زده بود، راحت شده بود. نفسش را آرام بیرون داد. - ما دیگه نمی‌تونیم این طوری مخفیانه ادامه بدیم فرانکو با شنیدن حرف‌هایشان، بدنش سست شد. بیچاره مادرش...! شیرین دق می‌کرد،‌ اگر می‌فهمید! از کی با هم بودند؟ با گام‌های سست به سمتشان رفت. الیزابت اول متوجه‌اش شد و ایستاد. دیوید متعجب بلند شد که نگاهش به نگاه دلخور و ناراحت پسرش گره خورد. - مکانیکی بودی درسته؟ بعد دست‌هایش را بالا برد و به هتل اشاره کرد. - چه مکانیکی قشنگی! ماشین کجاست؟ دارن تعمیرش می‌کنن؟ بغض راه گلویش را بست‌. سری تکان داد و به سرعت از هتل خارج شد. به صدا زدن‌های هیچ‌ کدام توجهی نکرد‌. فقط چهره اشک آلود مادرش در ذهنش بود. *** - فرانکو شماره باباتو بگیر... چرا نرسید؟ به حرف مادرش پوزخند زد. با کدام رو می‌آمد؟! می‌توانست باز هم در چشمان شیرین زل بزند و دروغ بگوید؟! با حالی آشفته وارد راهرو شد که دیوید را در حال ورود به خانه دید. برای اولین بار احترام پدرش را زیر پا گذاشت. دستش را گرفت و او را وارد اتاق کرد. - مگه نگفتی میری مکانیکی؟ مگه ماشین روغن ریزی نداشت؟ - صبر کن فرانک، من... عصبی وسط حرف دیوید پرید. - از کی تا حالا ماشین‌ها رو توی هتل تعمیر می‌کنن؟ دیوید هم مداخله کرد. - صبر کن منم حرف بزنم پسر... - خیلی بدجنسی بابا، من ازت دفاع کردم. پشتت ایستادم. گفتم مامان، بابا تو رو دوست داره. اما مثل این که اشتباه می‌کردم! تو دوستش نداشتی... شمرده شمرده گفت: - میدونی چیه؟ تو لیاقت عشق پاک مامانو نداشتی... موهایش را چنگ زد. دیوید لبه تخت نشست. - مامان، زن دومت شد ولی در مقابل بی محلی‌های تو، بداخلاقی‌های تو، نرفت خـ ـیانت کنه! خواست چیزی بگوید که پشمان شد و سریع به حیاط رفت. شیرین داخل شد و لباسی را روی تخت پرت کرد. - دیوید این لباست... با دیدن چشمان سرخ او حرفش نصفه ماند. - چی شده؟ دیوید با گفتن "هیچی" از اتاق خارج شد. شیرین اخم ریزی کرد. این از دیوید آن هم از فرانکو!
  6. لیندا بیشتر آلبوم‌ها را دوره کرد و عکس‌هایش را به بقیه هم نشان داد. به آلبوم دوره دانشگاهشان رسید و هیجان زده گفت: - اوه خدای من، عکس‌های دانشکده... دنیل به محض شنیدن حرفش گفت: - یادمه دخترها برای من صف می‌کشیدن دیوید چشمانش را ریز کرد و گفت: - من از تو خوشتیپ‌تر بودم داداش کوچیکه... دنیل چشم‌ غره‌ای رفت و گفت: - حالا درسته تو خوشگل بودی و پولدار اما بعد از تو، من مقام دومو داشتم شیرین از یادآوری جوانی دیوید و زیبایی که مخصوص چهره‌ او بود لبخندی بر لب آورد. - اگر دقت کنین من هم تو اون عکس هستم. اون دخترها برای من صف کشیده بودن... چون صاحب اون ثروت من بودم فیلیپ بود که این حرف را زد و به دو پسرش اشاره کرد و گفت: - نه این دو تا ژیگول... لیندا گفت: - جمله خیلی به‌ جا و خوبی بود بابا صدای خنده همه بلند شد. آن شب شوخی‌هایشان تمامی نداشت‌. شاید دیگر همچین شبی پیش نمی‌آمد‌. به اصرار لیندا، فرانکو گیتارش را آورد و آهنگ مخصوصشان را نواخت. لیندا بلند شد و دست دیوید و شیرین را گرفت و گفت: - برقصین مثل اون موقع‌ها... خودش و دنیل هم مشغول به رقصیدن شدند. فرانکو نواخت. شیرین دستش که در دست دیوید نشست، در خاطراتش غرق شد و دیوید نگاهش کدر شد. چه روزهایی بود... چه سرانجامی داشت این عشق یک‌طرفه‌... *** خانه در سکوت غرق شده بود. اما شیرین و دیوید بیدار بودند‌. انگار که خواب با چشم‌هایشان قهر بود. بعد از ماه‌ها جدایی در یک اتاق خوابیده بودند. شیرین با صدای زمزمه مانند دیوید به سمتش برگشت. - ما خانواده شادی بودیم! حالا نگاه دیوید هم به سمت او برگشته و در چشمان منتظر شیرین زل زده بود. - دارم فکر می‌کنم بیایم این دعواها و بهانه‌ها رو دور بریزیم این حرف‌ها به او نمی‌آمد. امشب چیزیش شده بود؟! این همه سال یادش نبود؟! - چیزی شده؟ دیوید رو برگرداند‌. -نه، اما من خسته شدم. می‌دونی من... دیوید پشتش را به او کرد که گفتن حرف‌هایش آسان‌تر شود‌. اما مثل این که سخت‌تر شد! نمی‌توانست چهره شیرین را هنگام شنیدن حرف‌هایش ببیند. - من مشکلات زیادی داشتم. اما خیلی دیر برای حل‌ کردنشون دست به کار شدم. یکی از اون‌ها تو بودی... شیرین سکوت کرده بود. وجود او مشکل بود؟ دیوید طاقت نیاورد: - به خودم که اومدم دیر شده بود! کلافه دستی به ته ریشش کشید. - شاید این تاثیر مـ ـستی باشه که دارم بهت حرف‌هامو میگم اما هر چیه می‌خوام که بدونی... شیرین نگاهش را به بالشی که او سر رویش گذاشته بود، داد. - من عاشق اون بودم، عشق به مرور زمان کمرنگ میشه ولی فراموش نمیشه... و خیلی آرام زمزمه کرد: - اما نسبت به تو هم بی حس نیستم نفس شیرین حبس شد و دیوید گفت: - اولش شاید دوستت نداشتم ولی بعد از به دنیا اومدن فرانکو، کم کم بهت علاقه مند شدم. اعتراف به علاقه‌اش بعد از این همه سال! کمی دیر نبود؟! - من زمانی فهمیدم دوستت دارم که اون رفته بود و من به وجودت توی زندگی‌م عادت کرده بودم. اگر نبودی من تنهایی چی کار می‌کردم؟ شیرین لب‌های لرزانش را تکان داد. - منو برای پر کردن تنهایی‌ت خواستی؟
  7. با تکان دست فِرِد، از عاشقانه‌های پرحرارت سه سال پیشش بیرون آمد. - کجایی؟ دست لرزانش را روی شانه فردریک گذاشت و کمی فشار آورد تا فاصله را بیشتر کند. فردریک چند قدم عقب رفت که الینا از میان بازوانش بیرون پرید! فردریک حرفی نزد و فقط نفس عمیق کشید. *** وارد اتاق شد و نگاهش در جستجوی فردریک رفت که با شنیدن صدای آب، متوقف شد. به در تقه‌ای زد و گفت: - فِرِد عمو رسیده لندن، نزدیکه - باشه زود میام بیرون به طرف در چرخید اما لحظه خروج از اتاق، نگاهش به دفتر نسبتا قطوری که روی تختش بود ثابت ماند. جلو رفت و روی جلد را خواند. " عشق مبهم " " نوشته: فردریک رابینسون " با دیدن نام فردریک بر روی صفحه متعجب شد! تا جایی که یادش بود، گفته بود کپی همراهش نیست. اما اصل داستان که همراهش بود! با قطع شدن صدای آب نگاه از جلد کتاب گرفت و با سوال‌هایی که در ذهنش بود، از اتاق بیرون رفت. پیگیر مسئله می‌شد و این پنهان کاری فردریک را بی جواب نمی‌گذاشت. *** - سلام بابابزرگ، ببخشید تولدتون رو از دست دادیم. شیرین به این حرف کرولین در دل پوزخند زد. چه تولدی هم شد. دیدنی و به یاد ماندنی! فیلیپ با مهربانی به کوچکترین نوه‌اش نگاه کرد. - الان که هستی کَری... کرولین لب برچید و گفت: - به من نگید کَری، بدم میاد. من اسم دارم اونم... دست فرانکو روی شانه‌اش نشست. - اونم کَری هست کرولاین با حرص دستش را پس زد و گفت: - خوبه منم بهت بگم فراگ؟ اخم مصنوعی کرد. - اسمم "g" نداره که بگی frog بر روی بینی‌اش ضربه‌ای کوچکی زد. - قورباغه هم خودتی فردریک به جمعشان پیوست. - سلام... بالاخره اومدین از کودکی عاشق عمویش بود. عاشق سفرهای دریایی‌شان و رفتن به جنگل و پارک‌های لندن که در فصل پاییز بی‌نهایت زیبا بودند. جمع در شادی غرق شده بود و شیرین در دل دعا کرد که این شادی ابدی باشد. دنیل از سفرش گفت و دلتنگی‌شان و شیرین برای اولین بار خوشحال بود که آن‌ها نبودند که شاهد دعوایشان باشند. - بابا... صدای اعتراض‌آمیز فردریک بلند شد. - عمو میگه میره هتل و اتاق میگیره فیلیپ اخم کرد و شیرین ناراحت شد. هم به خاطر این که همسر دنیل هم صحبت بود و هم این که رفتن آنها یعنی استارت دوباره دعواهایشان! دیوید حداقل جلوی برادر کوچکش ساکت می‌ماند. دیوید به حرف آمد: - بعد مدت‌ها اومدی و شب نمی‌مونی؟ دنیل سعی کرد متقاعدش کند. - جای بچه‌ها تنگ میشه و... شیرین دخالت کرد. - امکان نداره بذارم بری هتل دنیل... و رو به خدمتکار گفت: - دارمندر، چمدان‌ها رو ببر طبقه بالا *** شیرین کیک را از یخچال بیرون کشید که لیندا داخل شد. - وای شیرین ببین چی پیدا کردم شیرین چاقو را از کابینت برداشت و در حالی که کیک را برش می‌زد گفت: - چی؟ لیندا با هیجان گفت: - آلبوم ماه عسل تو و دیوید لحظه‌ای حرکت دست شیرین متوقف شد. اصلا نمی‌دانست آن آلبوم کجا هست! حالا لیندا پیدایش کرده بود! - وای چه لباس‌هایی! دنیل وارد شد و با لبخند گفت: - وای شیرین، بوی کیک میاد. من عاشق کیک‌هات هستم. به لیندا که غرق در تماشای عکس‌ها بود اشاره کرد و گفت: - یه کم هم به زن من یاد بده. کیک که هیچ شیرینی و کلوچه هم نمی‌تونه بپزه لیندا آلبوم را بست و آن روی بازوی دنیل کوبید. - برو بیرون دنیل... برو نبینمت شیرین لبخندی به آن‌ها زد و با صدای بلند گفت: - بریم کیک بخوریم خودش با کیک جلوتر رفت و لیندا در حالی که برای دنیل نقشه می‌کشید با سینی قهوه‌ به دنبالش، آشپزخانه را ترک کرد.
  8. *** - سلام به سمت صدا برگشت. این پسر اینجا چی کار می‌کرد؟! دستپاچه دستی بر پیراهنش کشید. ظاهرش نسبتا مرتب بود! - سلام، فرد خوبی؟ فردریک سری تکان داد و جواب سلامش را آرام زمزمه کرد. - بابت اون روز تولد خب... الینا لبخند زد و میان حرفش گفت: - لازم نیست توضیح بدی. مشکلاتی از این قبیل تو هر خانواده‌ای ممکنه به وجود بیاد سری تکان داد و گفت: - خب اینجا برای چی اومدی؟ فردریک یک ابرویش را بالا داد و گفت: - مزاحمم؟ الینا هول گفت: - نه‌، یعنی من... نمی‌دانست چی بگوید! فردریک حرفش را قطع کرد: - الینا؟ نامش زیادی قشنگ بود یا او این گونه صدایش می‌کرد؟ الینا خجالت زده از نگاه فردریک با گوشه پیراهنش ور می‌رفت که دستی چانه‌اش را گرفت. ثانیه‌ای بعد نگاهش در دو چشم که مهبانی‌اش بی حد و اندازه بود قفل شد. آب دهانش را قورت داد. - بله؟ - چرا خجالت کشیدی؟ - نمی‌دونم صدایش لرزان شد و یاد خاطراتش با فرانکو افتاد. او هم این قدر نزدیک می‌شد. همین نزدیکی‌ها دلش را دست فرانکو داده بود! تا به حال او را دوبار از نزدیک‌ترین حالت ممکن حس کرده بود. حس گرمای تنش، سنگینی تن فرانکو روی بدن نحیفش... حس معرکه‌ای بود! اما این شخص برادر فرانکو بود! حس تلخ خـ ـیانت و دو رویی به مغزش هجوم آورده بودند. همزمان با دو برادر بود؟! حاضر بود به پاکی مریم مقدس قسم بخورد که حس قلبی به فردریک نداشت. او فقط برایش حکم یک دوست را داشت. اما حسش به فرانکو... فرق داشت. از همان سه سال پیش متفاوت بود! - میشه یه کم بری عقب‌تر... - چرا؟ چیزی نگفت که فردریک ادامه داد: - خوبی؟ لب پایینش را بین دندان‌هایش فشار داد و نفسش‌هایش تند شد. لعنتی هر لحظه عطر فرانکو را حس می‌کرد! فردریک خم شد و لب پایینش را با انگشت شست بیرون کشید و ملایم پرسید: - چی شده؟ به چشمان الینا نگاه کرد و بی اراده گفت: - چشم‌های قشنگی داری یک لحظه چشمان الینا درشت شد و بعد انگار به خودش آمد صورتش گر گرفت و تن عقب کشید. -‌ هیچی نشده، تو چرا اینجایی؟ فرانکو رک گفت: - به خاطر تو! الینا با یاد نگاه‌های فرانکو لب گزید و عقب رفت. چه گفته بود؟! پرده از مقابل چشمانش کنار رفت. با دقت دیده بود حس بینشان را، نوع نگاهشان را... فردریک دوستش داشت؟ سوالش مثل آب یخ روی پیکر داغش بود. همان قدر شوکه کننده... این حس فردریک به او اشتباه بود. الینا سر به زیر بود و ناگهان چشمش به خالکوبی‌ کمرنگی روی دست فردریک خورد. فرانکو هم خالکوبی داشت روی همین نقطه...! قلبش در سه سال پیش پرسه می‌زد.یادش آمد وقتی درباره این خالکوبی از فرانکو پرسیده بود: 《 الینا انگشت اشاره‌اش را به آرامی روی خطوط خالکوبی‌اش کشید و گفت: - طرح چیه؟ فرانکو حس خوبی کنار این دختر داشت. البته اگر هوا و هـ ـوس رهایش می‌کرد!الینا هم بی تقصیر نبود. دائما کرم می‌ریخت! نمی‌خواست هورمون‌هایش بالا و پایین شود ولی مگر این دختر ول کن بود! -نکن دختر... آمده بود که طبق معمول از فضای خانه دور شود.از دعواها دور شود ولی حالا چه شده بود؟ الینا آشوبی در درونش به راه انداخته بود! الینا سر بلند کرد و نگاهش را به چشمانش دوخت. سفیدی‌اش به سرخی می‌زد. فرانکو خیره‌ی لب‌هایش بود که کمی برای حرف زدن بینشان فاصله افتاده بود. دخترهای زیادی را دیده بود ولی مشکلاتش رهایش نمی‌کردند تا او هم مثل بقیه دوستانش خوش بگذراند. البته طرز تربیت شیرین هم بی تاثیر نبود. تمام دوران بلوغ به او حرف‌هایش را گوشزد می‌کرد. دلش می‌خواست بلند بگوید "ازم دور باش" اما نمی‌توانست، نمی‌توانست...! دست الینا نرم بازوهایش حرکت کرد. - بدنت سفته! این سفتی و محکمی رو دوست دارم می‌دانست عاقبت این تعریف کردن چیست؟ سر الینا جایی میان گردنش بود. - بوی بدنت... حرفش با کار فرانکو نصفه ماند‌! تن الینا را میان بازوانش گرفت. سـ ـینه به سـ ـینه‌اش چسباند. به کمر الینا چنگ زد و لب‌هایش را روی لب‌های الینا گذاشت. عمیق بـ ـوسید. آن‌ قدر عمیق، که پیراهن خودش از پشت چنگ خورد! الینا شوکه با قلبی که ضربان گرفته بود زور می‌زد تا نفس بگیرد. فرانکو خشن قدم به قدم جلو رفت،.آن قدر که دخترک را به تنه درخت چسباند. همین که کمی عقب کشید الینا به سرفه افتاد. فرانکو با تنی گر گرفته و چشمانی سرخ نگاهش کرد. به راستی که بدون الکل مـ ـسـ ـت شده بود! با صدایی خش گرفته ادامه داد: - طعم لبای تو هم به شیرینی عسله الینا از لذت انگار که در ابرها بود و از گرما انگار که در آتش بود! رو برگرداند و تند تند نفس کشید. فرانکو چانه‌اش را گرفت و صورتش را به سمت خودش چرخاند. - خوبی الینا؟ با صدای ضعیفی گفت: - خوبم کمی فاصله گرفت. زیاده روی کرده بود. هم خودش مقصر بود هم نیازی که با وجود الینا درونش زنده شده بود. آرام که نشده بود هیچ، آنقدر پر از نیاز شده بود که کاری دست خودش و الینا می داد. نه اینکه قبلا کار خودش را نکرده بود! باید می‌رفت ولی با او چه می‌کرد؟ 》
  9. فردریک حرف‌هایش را باید امشب می‌زد تا کمی خالی شود. - تو یک نویسنده موفقی، یک کارآفرین... اما من چی هستم؟ من یک کارگر نیمه وقت که در تقلای نویسندگی‌‌ام! فرانکو گفت: - خب اشکالش چیه؟ برای تو هم بالاخره فرصتش پیش میاد. - تو همیشه متفاوت بودی فرانک... دست فرانکو را روی دست سرد فردریک گذاشت. - منم یک زمانی کار نیمه وقت داشتم تا خرج دانشگاهمو جمع کنم فردریک به سمتش برگشت. چشمانش سرخ شده بود. - خودت داری میگی یک زمانی... من دو ساله که کار نیمه وقت دارم فردریک به دریاچه زل زده بود و نگاه فرانکو قفل او بود. - از بچگی با خودم فکر می‌کردم که تو چی داشتی که من نداشتم و بعد از این همه سال فهمیدم که من همینم، بچه دوم... پسر بچه‌ای که بی‌نهایت شبیه عشق اول باباشه اشک در چشمان فرانکو حلقه زد. چرا باید برادرش شبیه آن زن می‌شد؟ اگر شبیهش نبود باز هم این همه عقده در دلش می‌ماند؟ با صدای لرزان گفت: - می‌خوای به یک انتشارات خوب بگم که داستانت رو بخونه؟ البته اگه باهاش مشکلی نداری! کمی اخم کرد و در جواب فرانکو به دروغ گفت: - از داستانم کپی نیاوردم - پس هر وقت نیاز داشتی خبرم کن. می‌خوای به مامان نشونش بده، هر چی باشه یک زمانی دستی تو نوشتن داشته - نظر بدی نیست فرانکو نفس عمیقی کشید و بلند شد و رو به فردریک گفت: - پاشو بریم. دو ساعت دیگه صبح میشه فردریک کوتاه گفت: - برو منم میام فرانکو بی‌حرف عقب گرد کرد و فردریک را با دریاچه تنها گذاشت. *** - مطمئنی این کیکه؟ شیرین بی‌حوصله به سمت فیلیپ برگشت. - به خاطر دیابتت داخلش شکر نریختم فیلیپ دلخور گفت: - با اون مهمونی دیروزتون همون بهتر که کیک با شکر بخورمو بمیرم با یادآوری مهمانی دیروز دیوید نگاهی به شیرین انداخت‌. تند رفته بود و شیرین هم ساکت ننشسته بود! به نظرش جفتشان مقصر بودند. فیلیپ به سمتشان برگشت و گفت: - حالا کسی هست به خاطر دیروز معذرت خواهی کنه؟ دیوید که به پنجره زل زد و شیرین هم بی‌حوصله کانال‌های تلویزیون را بالا پایین کرد. فیلیپ دوباره گفت: - باشه خودم شروع می‌کنم رو به هر چهارنفرشان گفت: - شرمنده بابت دیروز و بداخلاقی‌م... - منم معذرت می‌خوام. رفتارم جلوی مهمون‌ها زشت بود شیرین بود که با بغض به تلویزیون زل زده بود و حرفش را گفته بود. فیلیپ منتظر به دیوید نگاه کرد. - منم، شرمنده‌م بابت فریادی که جلوی بقیه زدم لبخند رضایت روی لب فیلیپ نشست. - خب... حالا وقت عکس گرفتنه دیوید معترض گفت: - لطفا بابا! فیلیپ بی‌توجه گفت: - برین اونجا بایستید فرانکو و فردریک با لبخند آن دو را نزدیک هم کردند و " چیک "...عکس گرفته شد! لبخندها هم گاهی اوقات مصنوعی می‌شدند نه؟ - یک عکس هم وقتی دنیل اومد می‌گیریم چون که شاید به زودی من از خانواده برم شیرین معترض گفت: - بابا... چرا این قدر از مُردن حرف می‌زنی؟ - حقیقته عروس، من سنم بالاست. دیر یا زود رفتنی‌‌م ولی می‌خوام قبل رفتنم یه یادگاری خوب ازم داشته باشین
  10. همهمه‌ قطع شد! نگاه همه مات و مبهوت به دیوید و شیرینی‌های پخش شده روی زمین بود. فرانکو کلافه دستی به گردنش کشید و عصبی به در بالکن نگاهی انداخت. فردریک دوان دوان خودش را به آنها رساند و با دیدن جمع متشنج و شیرینی‌های پخش شده، سرش را شرمنده به زیر انداخت. دیوید هم مثل شیرین از عصبانیت منفجر شد! - عجب مهمونی شد، نه؟ ظرف شیرینی را روی میز کنارش کوبید و گفت: - خوش گذشت بهتون؟ عصبی بود و با رفتار چند لحظه پیش شیرین... با صدای بلند داد زد: - تموم شد، برین خونه‌هاتون دیگه... با صدای بلندِ دیوید همه از حیاط خارج شدند و فرانکو نزدیک فردریک شد و گفت: - یک لحظه حواست جمع می‌بود چه اتفاقی می‌افتاد؟ فقط یک کار ازت خواستم! فردریک شرمنده پاسخ داد: - فقط یک ثانیه هم نشد که غفلت کردم *** 《فصل سوم | زلزله》 دوباره سکوت بود و سکوت... با این تفاوت که این دفعه هیچ کس میل به کنار هم نشستن سر میز شام را هم نداشت. دارمندر (خدمتکار) فقط غذای فیلیپ را برایش به اتاقش برد. - بابابزرگ رو نمی‌دونم ولی بقیه خیلی قشنگ سورپرایز شدن! فرانکو به سمت صدا برگشت و فردریک را پشت سرش دید. - برای چی اینجا اومدی؟ فردریک شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - اون قدیما با هم میومدیم اینجا... حدس زدم الآن هم این جا باشی کنار فرانکو نشست و همانند او به دریاچه مقابلش زل زد. ولی نتوانست برای چند ثانیه هم که شده زبان به دهان بگیرد. - به نظرت بابا هنوز الیزابت رو... حرفش توسط فرانکو قطع شد. - معلومه که نه! بابا هر چی باشه خـ ـیانت تو کارش نیست. این قبول که اون زنو دوست داشته ولی الآن مامان، بابابزرگ و ما رو داره پوزخند فردریک دست خودش نبود - چه قدر هم که منو تو براش مهم هستیم لحظه‌ای سکوت شد و فرانکو آرام گفت: - دوسمون داره، اینجوری نگو... کمی سکوت و سپس ادامه داد: - راستی داستانت چی شد؟ فردریک روترش کرد. از این بحث خوشش نمی‌آمد. بی‌حوصله جواب داد: - همون مسئله قبلی درگیرم کرده فرانکو به سمتش برگشت. - کدوم مسئله؟ - همه پایان خوش دوست دارن - مگه داستانت چه جوریه؟ هنوز فرانکو را نگاه نمی‌کرد ولی نگاه خیره او را حس می‌کرد. - یک داستان واقعی و این یک واقعیته که پایان بعضی مسائل خوش نیست ولی مردم اینو نمی‌فهمن...! فرانکو با اخم ریزی به دریاچه زل زد و گفت: - به خاطر همینه که مردم تو داستان‌ها دنبال خوشی می‌گردن، چون تو واقعیت این خوشی‌ها جزء رویاها حساب میشن سپس با صدای غمگینی ادامه داد: - یعنی تو خانواده ما که این جوریه سوال فردریک باعث شد نگاهش را دوباره به او بدهد. - تا حالا شده حسرت چیزی رو بخوری؟ سوال فردریک را با خود تکرار کرد. آره... کاش می‌شد به عقب برگردد و ببیند چی باعث شد که فردریک این قدر از او دور شود. حسرت در آغـ ـوش کشیدن او را داشت! آن موقع مطمئنا جلویش را می‌گرفت ولی در جواب او گفت: - آره زیاد پیش اومده، تو چی؟ فردریک کمی مکث کرد و سپس گفت: - گاهی اوقات با خودم میگم کاش دانشگاه رو ادامه می‌دادم یا دوره عکاسی‌م رو تموم می‌کردم با حسرت ادامه داد: - شاید به موفقیت امروز تو نمی‌رسیدم ولی حداقل یک پشتوانه داشتم دلش گرفت برای بغض برادر کوچکش... از این که این همه تنها بود و مسبب این همه فاصله کی بود؟ خودش؟ فردریک؟ خانواده‌اش؟ کاش می‌توانست این حصار تنهایی را بشکند.
  11. نگاه پیروز و کمی خوشحال الیزابت در نگاه کدر شیرین قفل شد و دیوید تنها سر به زیر انداخت. فرانکو زودتر از بقیه به خود آمد. به سمت الیزابت قدم‌های محکمی برداشت که مسیر نگاه الیزابت را از شیرین به خودش تغییر داد. الیزابت به فرانکو خیره شد و در دل اعتراف کرد که فرانکو بی‌نهایت شبیه به دیویدِ گذشته‌‌ست! - یک لحظه میشه با من بیاین الیزابت تنها در برابر حرف فرانکو سری تکان داد و سپس با صدای بلند رو به دیوید گفت: - ببخشید، نمی‌دوستم کسی این‌جا منتظر من نیست! فکر نمی‌کردم این جوری ازم استقبال بشه شیرین با صدای بغض آلود اما پر حرصی گفت: - پس واقعا نفهمی... اینجا کسی چشم دیدنتو نداره! الیزابت بی توجه دنبال فرانکو خارج شد و دیوید بالاخره سر بلند کرد. نگاهش ناراحت بود. اما با رفتن الیزابت انگار که توان و نیرو به بدن دیوید بازگشت. - الان خوش‌حالی کار خودتو کردی؟ این جوری با دوستت برخورد می‌کنی؟! شیرین با صدای ضعیفی گفت: - کدوم دوست؟ همونی که جلوی دانشگاه تحقیرم کرد؟ اونی که جلوی همه آبرومو برد؟ - مگه تو زن دوم شوهرش نشدی؟ اونم پنهانی! توقع داشتی بـ ـغلت کنه و تبریک بگه؟! دیوید بی‌رحمانه حرف می‌زد. بغض بزرگتر شد و صدای شیرین تحلیل رفت. فردریک خواست مداخله کند که شیرین مانعش شد. - مگه من خواستم؟ دیوید کلافه به پذیرایی رفت و بلند گفت: - نگو که دوستم نداشتی! شیرین با بغض و کمی بهت پاسخش را داد: - تو مگه از علاقه من باخبر بودی؟ - نه، اما وقتی مامانم این پیشنهاد مسخره رو داد تازه علت اون کناره‌گیری‌های تو از منو الیزابت برام روشن شد به سمتش برگشت و آرام ادامه داد: - منو می‌خواستی اما به خاطر رابطه دوستت با من عقب ایستادی غیر اینه؟ شیرین خواست حرفی بزند که فردریک گفت: - خب بسته دیگه، این رمانتیک بازی رو تموم کنین دیوید اما پر حرص به او توپید: - هیچ وقت جدی نبودی فرانک... شیرین با بی حالی روی صندلی نشست و فردریک به سمتش رفت. - مامان آروم باش... آب می‌خوای؟ فرانکو بعد از رفتن الیزابت به داخل برگشت و دیوید را به حیاط برد. شیرین نگاهش روی شیرینیِ روی میز قفل شد و کاغذ روی آن... صدای زنگ گوشی فردریک سکوت را شکست. " گیریند" حتما با درخواست بازخوانی داستانش موافقت شده بود. یک لحظه غفلتش باعث شد شیرین به سمت جعبه برود و با خواندن متن کوتاه آن آتش بگیرد. " تقدیم به رابینسون بزرگ... با عشق، الیزابت " اشک چشمانش را پر کرد و با جعبه شیرینی به حیاط رفت. جعبه را جلوی دیوید پرت کرد و بی‌توجه به مهمان‌ها گفت: - اینم شیرینی‌هاش... بگیر این‌ قدر بخور تا بترکی!
  12. فرانکو کلافه دستی بر گردنش کشید و گفت: - هیچی نشده... فردریک در راهرو با الیزابت رو به رو شد. دستپاچه کاسه سوپ را روی اولین میز گذاشت و گفت: - سلام، خانمِ... الیزابت با لبخند گفت: - سلام، تو باید فردریک باشی درسته؟ فردریک متعجب سر بلند کرد. - آخه گفته بودن پسر کوچیکه دیوید یه کمی شبیه منه و الان می‌بینم که واقعا هم راست می‌گفتن همین مانده بود او از شباهت بینشان بگوید. فرانکو که قصد خارج شدن از آشپزخانه را داشت متوجه الیزابت شد. دستپاچه به سمت شیرین برگشت. - مامان بیا اینم با هم تست کنیم یه وقت کم نمک نباشه شیرین گیج لب زد: - نمک؟ شیرینی که نمک نمی‌خواد! اما دیوید انگار که با دیدن الیزابت هیچ چیز جز او را نه می‌دید نه می‌شنید! لعنتی، تمام خاطرات را زنده کرده بود. فردریک آرام زمزمه کرد: - پدربزرگ بیرونه، بفرمایید - اونم می‌بینم، فقط مادرت... فردریک عصبی نگاهش کرد. الان با شیرین چی کار داشت؟! می‌خواست زجرش دهد؟ هر چه او مقاومت کرد نشد و در آخر الیزابت وارد آشپزخانه شد. - سلام دیوید با تاخیر نگاهش به شیرین برگشت. نگاه کمی گرفته‌اش را از او گرفت. - سلام، اِلی... فردریک ناراحت پدرش را نگاه کرد. از دهانش پریده بود یا واقعا قصدشان زجر دادن شیرین بود؟! حتما باید مثل گذشته‌ها صدایش می‌کرد؟ شیرین با شنیدن صدای بلند سلام کردن کسی قاشق از دستش افتاد. خیلی خوب این صدا را می‌شناخت. تمام فریادهای آن روز را یادش بود. 《- با شوهر من ریخته رو هم... واقعا این تویی شیرین؟ لعنتی دوستم بودی!》 بی‌توجه به فرانکوی نگران و عصبی از جایش بلند شد. فرانکو متوجه حال بد شیرین بود. اصلا چرا این همه سال بحث این زن در خانواده بود؟! مگر طلاق نگرفته بودند؟! شیرین کنار فرانکو ایستاد و بی‌جان لب زد: - کی دعوتش کرده؟ دیوید؟ الیزابت بی‌توجه به حال خراب شیرین او را مخاطب قرار داد: - سلام، شیرین! دیوید در عرض یک ثانیه دوباره نگاهش به سمت شیرین برگشت. دلش خواست آن لحظه جان بدهد و این لحظات را نبیند! تمام حرف‌ها و ناسزاهای الیزابت یادش بود. - تو اینجا چی کار می‌کنی؟ الیزابت بی‌توجه لب زد: - پیر شدی ولی مامان دو تا پسر بودن بهت میاد. در اصل تو یک زن خانه‌داری و یک... کمی خبیث شد و پوزخند کمرنگی زد. - دزد... همین کلمه "دزد" انگار که شیرین را به جنون رساند. سخت جبهه گرفت. - دهنتو ببند و برو بیرون الیزابت جلو آمد و گفت: - چرا؟ داری از چه کسی دورم می‌کنی؟ از زندگی خودم؟ اگر من بچه‌دار می‌شدم الان این زندگی مال من بود و... به فرانکو و فردریک گوشه آشپزخانه اشاره کرد. - و این‌ها هم پسرهای من و تو اینجا جایی نداشتی! فردریک جلو رفت و شانه‌های شیرین را گرفت: - مامان بیا بریم، مهمون‌ها... شیرین داد زد: - من این مهمونو تو خونه‌م راه نمیدم الیزابت با خونسردی ظاهری گفت: - چه تو بخوای چه نخوای من برگشتم. این حق منه شیرین فشار زیادی را تحمل می‌کرد. - کدوم حق؟ ها؟ کدوم حق؟ - می‌خوام برگردم سر زندگی‌م، زندگی که تو گرفتی ازم... شیرین وا رفت! دیدش تار شد. اشک بود؟ نه، الان نباید یک زن ضعیف باشد. اگر دیوید طلاقش می‌‌داد او قطعا نابود می‌شد. وقتی نوع نگاه الیزابت به دیوید را دید انگار که روح از تنش جدا شد. ملتمسانه به دیوید نگاه کرد. چشم‌های دیوید پر بود! به خاطر دیدن چه کسی چشمانش پر از اشک بود؟! حرص و کینه بر ناراحتی‌اش غلبه کرد‌ و در یک حرکت به سمت الیزابت هجوم برد. فرانکو و فردریک که انتظار این حرکت را نداشتند، دیر دست به کار شدند و شیرین سیلی محکمی به الیزابت زد. صدای سیلی دیوید را از توهماتش بیرون کشید.چشمانش فقط صورت سرخ از سیلی الیزابت را می‌دید. - چی کار کردی شیرین؟ صدای فریادش بلند بود. آن قدری که صدای آهنگ از حیاط هم قطع شد و شیرین مات فریادش ماند!
  13. به دو برادر نگاه کرد و تنها توانست بگوید: - عجب دنیای کوچیکیه... فردریک کلافه از جو به وجود آمده و گرفتگی الینا گفت: - راحت باش، چیزی نیاز نداری؟ اما او انگار که با دیدن فرانکو تمام لحظات آن شب یادش بیاید، احساس گرما می‌کرد. رد لبخند کمرنگی روی لبان فرانکو نشست. - فقط اگه میشه یک لیوان آب... لطفا فردریک دور شد و فرانکو نزدیک‌تر ایستاد. فیلیپ و دیوید وارد حیاط شدند که فرانکو به اجبار از او فاصله گرفت. به محض دور شدنش الینا نفس عمیقی کشید که بدتر باعث شد تک تک حس‌گرهای بویایی‌اش عطر فرانکو را ببلعند! فیلیپ غرغر می‌کرد. - دیوید این کارها چیه؟ مگه بچه‌م؟ - یک لحظه بابا... دستش را از مقابل چشمان فیلیپ برداشت و او را شگفت زده کرد. این همه برای تولد او جمع شدند؟ چه قدر جای شبنمش خالی بود. اشک نگاهش را تار کرد. صدای آهنگ بلند شد و فیلیپ این آهنگ را عجیب دوست داشت...! See I know a little bit something good ببین من می‌دونم چیزی که یک مقدار خوبه Always comes out of a little bit something bad از یک چیز یه مقدار بد بیرون میاد رفتن شبنم فاجعه بود! یک تراژدی غمناک... And I wasn’t looking for someone new و دنبال یک نفر جدید نبودم Till you came down تا این که تو اومدی (از توی آسمون‌ها) Giving me the best the time I’ve had و بهترین لحظاتی رو که تا اون موقع داشتم به من دادی And now you’re on my skin و الان تو نزدیک منی Body to body .... کنار هم دیگه حضور شبنم را در قلبش حس می‌کرد. با این که شاید خیلی از زمان نبودش در خانه می‌گذشت. عشق با مرگ تمام می‌شد؟! قطعا نه... I wish you were my first love من آزرو می‌کردم که اولین عشق من باشی Cause if you were my first چون اگه اولین عشق من باشی Baby there wouldn’t have been no second, third or fourth love عزیزم دیگه عشق دومی،سومی یا چهارمی وجود نخواهد داشت واقعا هم هیچ زنی، بعد شبنم در قلبش جا نگرفت. جلوتر رفت و با دیدن عکس روی کیک لبخند زد. در گذشته دور، روز تولدش، شبنم غافلگیرش کرده بود. آن چهره شادش، لبخندش، حتی رنگ لباسش هم در خاطرش بود. اصلا دلبری بود برای خودش...! فیلیپ که با دوستان قدیمی‌اش سرگرم شد فردریک و فرانکو عقب گرد کردند که چشمشان به در حیاط میخ شد! او اینجا چه می‌کرد؟ آن هم در این روز! قطعا امروز جنگ جهانی سوم رخ می‌داد! فرانکو به سختی لب زد: - یعنی کی دعوتش کرده؟ بابا؟ فردریک گفت: - فکر نکنم، بابا حوصله دعوای جدید نداره. ولی اون چرا باید بعد از این همه سال برگرده فرانکو و فردریک متعجب شده بودند از دیدن الیزابتی که فقط گاهی اوقات در عکس‌های قدیمی دیده بودند. فرانکو داخل خانه شد و وقتی دیوید را در آشپزخانه تنها دید، عصبی گفت: - بابا تو دعوتش کردی؟ دیوید متعجب گفت: - کیو؟ فردریک عصبی‌تر از فرانکو لب زد: - عشق قدیمی‌ت رو تو دعوت کردی؟ دیوید ناباور پرده را کنار زد که با چهره زیبای الیزابت و آن لبخند دلربایش مواجه شد. انگار که همین دیروز بود که از دادگاه بیرون آمدند و الیزابت برای همیشه رفت. هنوز هم زیبا بود مثل آن روزها... فرانکو دست پدرش را کشید و گفت: - بابا بیرونش کن، مامان ببینه بد میشه‌ دیوید اخم در هم کشید و گفت: - زشته، مهمونه فردریک با پوزخندی عصبی ادامه داد: - زشته یا هنوز دلت می‌خواد بیشتر بشینی نگاهش کنی؟ دیوید عصبی خواست چیزی بگوید که شیرین داخل آشپزخانه شد. - چرا همتون این جا جمع شدین؟ وقتی جوابی نشنید، مشکوک نگاهشان کرد ولی هیچی نگفت. قاشقی برداشت و رو به فردریک گفت: - ببین نمک سوپ خوبه؟ فرانکو دیوید را به کنار راهرو کشاند و گفت: - بابا لطفا یک بار هم به ما فکر کن. از دعوای شماها خسته شدیم شیرین تمام حواسش به آن دو بود. - مامان همه چیزش خوبه با صدای فردریک زمزمه کرد: - پس ببر روی میز وسطی بذار و رو به آن دو گفت: - مشکلی پیش اومده نه؟
  14. شیرین به بهانه‌ای تنهایشان گذاشت و این کار فرانکو را کلافه‌تر از قبل کرد. جولیا با لبخندی دلربا گفت: -لباست خیلی قشنگه و البته خوش رنگ...من رنگ نیلی رو خیلی دوست دارم فرانکو خنده‌ای کرد و گفت: - ممنون ولی این آبی کاربنیه جولیا لبخندش را جمع کرد و گفت: - واقعا؟ بی‌خیال کی دقت می‌کنه؟! تا همین چند دقیقه پیش خودش نبود که مثلا می‌خواست دقت و سلیقه خود را نشان دهد؟! فرانکو ابرویی بالا انداخت و سعی کرد زودتر این بحث را تمام کند ولی کمی زشت نبود اگر همین جا حرفشان را قطع می‌کرد نه؟! - خب، جولیا چی کار می‌کنی؟ با ناز موهایش را کنار زد و گفت: -من توی شرکت طراحی لباس‌های شب کار می‌کنم *** در حالی که شاخه گل‌ها را در دستش مرتب می‌کرد و کادو را با دست دیگر گرفته بود، وارد حیاط شد. نگاهش را چرخاند که شیرین جلو آمد. - سلام، خوش اومدی عزیزم الینا لبخندی گرم زد و گفت: - شما باید مادر فردریک باشین؟ - بله و شما... دستش را جلو برد - الینا هستم از دوستان فردریک شیرین ابرویی بالا انداخت و در دل سلیقه پسرش را آفرین گفت. دختر خوش چهره‌ای بود. فردریک به سمتشان آمد. - سلام کجا بودی دختر؟ الینا که با دیدن فردریک کمی از استرس و حس غریبی‌‌اش کم شده بود گفت: - ترافیک بود. یک تیکه راه رو پیاده اومدم وگرنه مشخص نبود کی میرسم. کادو را به فردریک تحویل داد و با راهنمایی او پشت میز نشست. با دیدن منظره زیبای رو به رویش به پشت برگشت و فردریک را مخاطب قرار داد: - اوه، این جا خیلی خوشگله فِرِد... - آره از بچگی این جا رو دوست داشتم. فرانکو که به سختی بحث خسته کننده با جولیا را تمام کرده بود به سمت فردریک پا تند کرد و گفت: - اوه فِرِد نمی‌دونی چی بود! مامان منو گیر یک دخترِ طراح... تمام نقشه‌های الینا برای فراموش کردن لحظاتش با فرانکو خراب شد! فکر نمی‌کرد این جا هم او را ببیند. اما فرانکو، انگار که اتفاقی نیفتاده است! - سلام الینا، این جا چی کار می‌کنی؟! الینا هم نفس عمیقی کشید و گفت: - خب معلومه، تولد دعوت شدم و تو...؟ فردریک متعجب پرسید: - شما همو می‌شناسین؟ الینا پاسخ داد: - فرانکو همونیه که قراره خونه رو بخره. با هم دوست هستین؟ فرانکو با لبخند رو به الینا جواب داد: - برادرش هستم الینا متعجب‌تر از قبل سعی در هضم موضوع داشت. فرانکو همان برادری بود که فردریک او را دزد خطاب کرده بود؟! ولی فرانکو که... امکان نداشت!
  15. فردریک با حسرت ادامه داد: - فقط فکرشو بکن، اگر اسم من روی جلد کتاب بود من چه قدر موفق می‌شدم. اون وقت ناشرها دنبالم راه می‌افتادن و خانواده‌م هم منو یک فرد بی‌کار نمی‌دونستن... الینا با لبخند گفت: - حالا چی میشه؟ کلافه گفت: - نمی‌دونم -اونو نمی‌بخشی؟ - نمی‌دونم! حالا تو بگو... الینا اندکی مکث کرد و سپس گفت: - یک روز از تولد سیزده‌ سالگی‌م گذشته بود و مامان و بابام بعد از عمل عموم داشتن از کانادا برمی‌گشتن. من خیلی ناراحت بودم چون که به تولدم نرسیده بودن. قبل از این‌که سوار هواپیما بشن بهم زنگ زدن و من خب، خیلی عصبانی بودم... بغضی در گلویش بود. نگاهش را به سمت پنجره برگرداند. - گفتم، شماها که تولد من پیشم نبودین پس الان هم به خاطر من برنگردین. من بابا و مامانِ بدقول نمی‌خوام. تنهایی راحت‌ترم! سد مقاومتش شکست و او با گریه آرامی ادامه داد: - هواپیما سقوط کرد. تا دو روز عمو بهم چیزی نگفت چون هنوز اجساد رو پیدا نکرده بودن. نگاهش را به سمت فردریک برگرداند. - اون آخرین بار بود فِرِد و منم باهاشون درست صحبت نکردم. خیلی وحشتناک بود که دیگه نمی‌دیدمشون... هر سال تولدم یاد تماسِ اون روز میفتم و اون منو آزار میده چون که من می‌تونستم خیلی چیزها بگم. مثل دوستتون دارم، لطفا زود برگردین، دلم براتون تنگ شده... الینا سر به زیر انداخت و اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد. - ولی بغض کردن‌ و گریه‌ هیچ کدوم از اون‌ها رو بر نمی‌گردوند. من تنها شده بودم و شاید این حقم بوده تا قدر چیزهایی رو که داشتم بدونم. فردریک ناخواسته خانواده خودش را با الینا مقایسه کرد. او هم مادر داشت هم پدر ولی حمایت هیچ کدام را هیچ وقت کنار هم نداشت! شاید اگر حمایت‌های فرانکو نبود از فردریک چیزی باقی نمی‌ماند! *** - خوش اومدین... مهمان ها را با لبخند داخل حیاط فرستاد و با صدای بلند فردریک را صدا زد. مکس سرش را تا حدی که می‌شد پایین آورده بود و با دقت به عکس‌های فردریک نگاه می‌کرد. با ضربه‌ای که به سرش خورد نگاهش را به سمت بالا کشاند. - چرا این‌قدر زوم کردی؟ مکس با شیطنت نهفته در کلامش گفت: - اینا چه نسبتی با تو دارن؟ فردریک اندکی خم شد و به صفحه گوشی نگاه کرد. - اینا دوست‌هام هستن تو نیوجرسی... مکس با دست به دخترهای حاضر توی عکس اشاره کرد. - اینا منظورمه... - خب دوست دخترهای دوست‌هام چشمانش را ریز کرد و پرسید: - یعنی تو اونجا دوست دختر نداشتی؟ خنده‌ای کرد و گفت: - تو چی فکر می‌کنی؟ مکس خندید و گفت: - معلومه که آره فردریک خواست جوابش را بدهد که شیرین صدایش زد. از آن‌جایی که امروز صبح خیلی عصبی بود، بهتر بود که وقت را تلف نکند. - بعدا به حسابت می‌رسم مَکس... به طرف شیرین پا تند کرد و خنده‌ مکس را نشنیده گرفت. - این ظرف‌های شیرینی رو ببر روی میز - باشه در راه یکی از شیرینی‌ها را امتحان کرد و از طعم خوشمزه آن‌ها لبخندی زد. همیشه شیرینی‌های مادرش را دوست داشت. *** - یک لحظه ببخشید، فرانک... فرانکو سر بلند کرد و به مادرش نگاه کرد. - بیا باید یکی رو ببینی - کیه؟ شیرین دستش را کشید و گفت: - تو حالا بیا به دختری نزدیک شدند. تا فرانکو به خود بجنبد و از دست شیرین فرار کند شیرین با صدای بلند گفت: - سلام جولیا، اینم پسر بزرگم فرانکو.... فرانکو ناچار لبخندی زد و سلام کرد. با صدای ظریف دختر نگاهی به او انداخت. کم سن به نظر می‌رسید ولی قد بلندی داشت و چشمان سبزش انگار که نیرویی جادویی داشته باشند، توجه‌اش را جلب کرد. ناخودآگاه چهره الینا با آن لبخند زیبایش جلوی چشمانش نمایان شد! در دوران دبیرستان سعی می‌کرد سمت دختری نرود. توصیه شیرین بود ولی آن قدر هم از موضوع دور نیفتاده بود که درباره ناز و عشوه دخترها چیزی نداند. مشخص بود که جولیا ابزارش را به کار گرفته تا هر طور شده مهرش را در دل فرانکو بیندازد ولی ازدواج یک امر اجباری که نبود. بود؟! اگر ازدواج مادرش و پدرش را فاکتور بگیرد، نه نبود.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×