رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

سلاله علیائی

مدیر بخش
  • تعداد ارسال ها

    1,617
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    27

آخرین بار برد سلاله علیائی در 28 اسفند 1397

سلاله علیائی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره سلاله علیائی

  • درجه
    کاربر 3.5 ستاره

Contact Methods

  • Website URL
    Www.romankhone.ir

اطلاعات من

  • محل زندگی
    بچه محل امام رضا?
  • متولد روز
    22
  • متولد ماه
    اردیبهشت
  • حالت اصلی من
    Maghze Motefakker
  • حالت فرعی من
    Zood Ranj

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,706 بازدید کننده نمایه
  1. علی سلطانی

    تا حالا شده عاشق شخصیت اصلی یه فیلم بشی؟ یه فیلم رو این‌قدر با دقت نگاه کنی که تک تک دیالوگ هاش توی ذهنت بمونه تک تک پلان هاش جلوی چشمت باشن، تا یه مدت طولانی هر چیزی که ببینی تورو یاد اون شخصیت میندازه، کتاب ببینی یاد نحوه ی کتاب خوندنش میفتی، لیوان ببینی یاد طرز آب خوردنش حتی وقتی تنهایی داری قدم میزنی یاد راه رفتنش! شاید مسخره به نظر برسه اما باید عاشق شخصیت اصلی یه فیلم باشی تا بفهمی من چی میگم، درست از اون لحظه که کلمه ی پایان روی صفحه نقش میبنده فکر و خیال تو شروع میشه، رخشید مثل شخصیت اصلی یه فیلم پرتنش و اضطراب بود که منو غرق خودش کرده بود، من با تک تک مویرگ های چشمم نگاهش میکردم وقتی حرف میزد با تمام سلول های بدنم صداشو گوش میدادم، یه سوپر مارکت سر کوچه ی خوابگاهمون بود که فروشنده ی خیلی فضولی داشت، اون رخشید رو نمیشناخت، از مدل حرف زدنش، تیکه کلامش و نحوه ی خندیدنش چیزی نمیدونست یه شب که رفته بودم مغازش خرید کنم، گفت این تیکه کلام خنده دار چیه که تازگیا افتاده تو دهنت؟ یهو خندم گرفت از زیر عینک نگاهم کرد گفت مدل خندیدنتم عوض شده که، بازیگر شدی ناقلا؟ توی نقشت فرو رفتی هان؟ همون لحظه چشمم خورد به ویترین مغازه، توی رفلکس شیشه، لابه لای اجناس خودم رو دیدم، خودم که تو نقش رخشید فرو رفته بودم، تو نقش پر نقش و نگار چشمهاش که از وقتی با دلشوره نگاهم میکرد من رو از من گرفته بود و تبدیل کرده بود به اون... حالا اگه توی یه روز ده بار یه صندلی رو ببینم یاد طرز نشستنش رو به روم میفتم، همین الان که تو زل زدی به من و داری نگاهم میکنی یاد زل زدن و نگاه کردن رخشید افتادم که وقتی آخر شب براش حرف میزدم چشم از چشمم برنمیداشت، میتونستم فکرش رو بخونم وقتی اون مدلی زل میزد بهم داشت به این فکر میکرد که این پسره دیوونست، توام فکر میکنی من دیوونه ام؟ 📚”رازِ رُخشید برملا شد"/ #علی_سلطانی
  2. علی سلطانی

    هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه به خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت. آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِ چراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم. پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده. همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید. ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید میگفت سایه ی پیرزنی را میبیند که پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشد اما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید! آن قدر چهره ای متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم ! مینشستیم زیرِ تیرِ چراغ برقی خاموش و زل میزد به چشمانم و میگفت "فکرمو بخون" این کار جزو دیوانگی های شیرینمان بود. وَهم چشمان راز آلودش تنم را میلرزاند نزدیک تر می آمد... عطر سرد صورت اش در صورتم میریخت و نفس هایم به شماره می افتاد نزدیکتر می آمد و میگفت "بگو دارم به چی فکر میکنم؟" گرمای نفس هایش به لب هایم میخورد و آب دهانم مسیر هر روزه اش را گم میکرد! هر بار شگفت زده میشد که چطور میتوانم فکرش را بخوانم؟ اما مگر میشد در نگاهش زل بزنم و نفهمم دارد به چه چیزی فکر میکند؟! صدای پیانو بالا میگرفت صدای کلاغ ها بالا میگرفت باد لای موهایش میپیچید و بـ ـوسه هایمان آغاز میشد..! همیشه میگفت لب های تو نوعی مواد مخدر است و من معتاد به مصرف هر روزه اش که ضربان قلبم را تند کند که خون رگ هایم رقیق شود که بی رمق بیفتم در آغـ ـوش ات... با تمام شدن صدای پیانو در تاریکیِ کوچه قدم زنان دور میشدیم! در آن روزها جنون عشق مان بالا گرفت و آن شبِ پاییزی تصمیمان را گرفتیم و راهیِ آن کوچه ی بن بست شدیم نشستیم جای همیشگی مان آواز کلاغ ها دلهره آور بود صدای پیانو بلند شد! زل زد به چشمانم اشک زیر چشمانش میغلتید ماه روی گونه های آهاری اش میرقصید زل زد به چشمانم جرأت نداشتم فکرش را بخوانم! داشت به نبودنم فکر میکرد... راستش آن شب تصمیم گرفتیم همه چیز در اوج تمام شود! باید همدیگر را ترک میکردیم باید عشقمان جاودانه میشد! رفت بدون هیچ نامه ای بدون هیچ حرفی آنگونه رفت که انگارهیچ وقت نبوده چند ماه بعد از رفتن اش سرِ همان ساعت راهیِ کوچه ی بن بست شدم روی درب پارچه ی سیاهی آویزان بود... ازصدای پیانو خبری نبود کلاغ ها رفته بودند باغ را سرک کشیدم پیرزنی پشت پنجره ایستاده بود و سیگار میکشید نشستم جای همیشگی مان زل زدم به نبودن اش زل زدم به نبودن اش... 📚چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
  3. علی سلطانی

    نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاش رو کوتاه کرده بود، این‌قدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی بیرون نمیزد. قبل از اینکه حرفی بزنم خندید گفت چیه؟ توام مثه بقیه میخوای بگی موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد؟ میخوای بگی اونجوری خیلی جذاب تر بودی؟ هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم، ادامه داد از صبح که اومدم دانشگاه هر کدوم از بچه ها که منو میبینن همینو بهم میگن گفتم خب راست میگن دیگه موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد، یه کم اومد نزدیک تر زل زد توی چشمام گفت یه سوال دارم سرم رو تکون دادم که سوالت چیه؟ گفت چرا قبل از اینکه کوتاه کنم یک بار بهم نگفتی موهات قشنگه؟ چرا حتی یک بار به زبون نیاوردی که فلانی موی بلند بهت میاد؟ راست میگفت، تا حالا بهش نگفته بودم، پا شد و از کلاس رفت بیرون، فردای اونروز ندیدمش توی دانشگاه، بچه ها گفتن دیروز کارای انصرافش انجام شد و رفت واسه همیشه. یه کم ناراحت شدم اما بعد یادم رفت، یه هفته از رفتنش گذشت، من کلاسهای روز دوشنبه رو به خاطر اینکه تا ظهر سرکار بودم دیر میرسیدم دانشگاه، اون دوشنبه وقتی رفتم سر کلاس دیگه اون صندلیِ ردیفِ آخر کنارِ پنجره برام خالی نبود! وقتی با بچه ها نشسته بودیم به حرف زدن، دیگه کسی نبود با یه لیوان نسکافه بیاد کنارم و وقتی داشتم الکی مخالفت میکردم و حرفای غیر منطقی میزدم با حرفام موافق باشه، دیگه کسی نبود یک ساعت توی سلف منتظر بنشینه و از کلاسش بزنه که تنها ناهار نخورم، دیگه هیچ خبری از این اهمیت دادن ها نبود، اما من اینارو وقتی فهمیدم که رفته بود، واسه همیشه رفته بود، این‌قدر ندیدمش که رفت! میدونی ما بعضی وقتا اون کسی که باید ببینیم رو نمیبینیم، حسش نمیکنیم، این‌قدر بهش اهمیت نمیدیم که سرد میشه، ذوقش کور میشه! مگه آدم چقدر تحمل داره؟ وقتی یه نفر بهت اهمیت میده نیاز داره که گاهی به روش بیاری، بهش بفهمونی فلانی حواسم هستا، حتی بعضی وقتا آدم جلوی آینه که می ایسته، خودش رو از چشم اون کسی میبینه که به خاطر اون توی ظاهرش تغییر ایجاد کرده، نیاز داره یه جور دیگه نگاهش کنی، یه کلمه بگی فلانی امروز فرق کردی، آدم نیاز داره، میفهمی؟ این نیاز اگه برطرف نشه برای همیشه میره، اول رفتنش رو باور نمیکنی، چون این‌قدر حضور داشته، این‌قدر پررنگ بوده که هیچ وقت فکر نمیکردی بذاره بره! اما ببین....آدمای اینجوری وقتی رفتن، وقتی نبودن جای خالی شون بدجوری حس میشه، با توام...حواست هست؟ 📚 رازِ رُخشید برملا شد/ #علی_سلطانی
  4. علی سلطانی

    بعد از ظهرهای جمعه حول و حوش ساعت هفت منتظر تماسش بودم زنگ می زد و کلی شاکی بود! می گفت: نمی بینی هوا چقدر لعنتی شده؟! تو فکر نمی کنی شاید در این هوای سرد دلم قهوه می خواهد؟! شاید دلم می خواهد وسط خیابان کلافه ات کنم! اصلا دلم می خواهد بازویم را نیشگون بگیری! واقعا که چقدر بی فکری... آنقدر می گفت تا بگویم: یک ساعت دیگه دم در کافه ... عزیزم بعدازظهر جمعه است هوا هم که سرد و لعنتی شده، احیانا من نباید به تو زنگ بزنم؟! احیانا دلت دیوانه بازی نمی خواهد؟! هر چند مدت هاست نمی آیی اما من مثل هر هفته آماده شده ام یک ساعت دیگه دم در کافه ... #علی_سلطانی
  5. علی سلطانی

    هوا که اینگونه میشود من میمانم و سرگردانی در خیابان های سرد میخواهم همانند مردم شهر محو سفیدی برف شوم اما سیاهی چشمانت رهایم نمیکند دیوانگیِ دیدنت بالا میگیرد عازم تو میشوم و زمین سفیدی که رد پایم را لو میدهد آخر نمی دانی.... خنده هایت چقدر به این هوای برفی می آید... #علی_سلطانی
  6. علی سلطانی

    اخبار را شنیده ای؟! میگویند خودتان را آماده کنید که سرمای شدیدی در راه است! میگویند توده ی هوای سرد همه جا را فرا میگیرد...! بگذار هر چه قدر که میخواهد سرد شود! در من که اثری نخواهد داشت! من یکبار سرمای کشنده ای را تجربه کردم و زنده ماندم... سرمای طاقت فرسا وقتی بود که از آغـ ـوش گرمت جدا شدم... تازه آمادگی اش را هم نداشتم این که دیگر یک تغییرات جوی ساده است! #علی_سلطانی
  7. علی سلطانی

    تو انسان خوشبختی هستی اگر یک نفر را داشته باشی که بتوانی با خیال راحت به او محبت کنی و ترسِ از چشم افتادن را نداشته باشی...! #علی_سلطانی

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×