رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار به روز می شود     

  1. دیروز
  2. هفته گذشته
  3.  دکوراسیون داخلی آشپزخانه

    من از یه فروشگاه که فروش اینترنتی فرش گلیم داشت و قیمتش خیلی از جاهای دیگه به صرفه تر بود یه فرش گلیم خریدم برای آشپزخونم که تم قرمز قهوه ای داره به نظرتون دو تا کابینتو قرمز بزنم بقیه رو قهوه ای که ست شه با فرشم؟؟؟؟
  4. اشعار سید علی اکبر اژدری خواه

    « شما » شما شکاکان را چه به پیشرفت و صلح و آبادی شما ساده لوح ها را چه به انسانیت و آزادی شما اینگونه بار آمده اید زود باور و احساساتی کور کورانه فرار از حقیقت آن هم از نوع افراطی
  5. جدیدا
  6. زمستانی سرد...

  7. تغییراتی که باعث بزرگتر نشان دادن خانه های کوچک میشود

    فرش ترک به خاطر رنگ های روشنی که داره برای خونه های کوچیک و بزرگتر نشون دادن فضا خیلی خوبه
  8.  دکوراسیون داخلی آشپزخانه

    خرید فرش گلیم برای آشپزخونه پیشنهاد اکثر فرش فروشیاست اما من دوستندارم چون زبره و پاهارو تو طولانی مدت اذیت میکنه،پیشنهاد شما چیه برای آشپزخونه؟
  9. طراحی اتاق کودک با ایده های جالب

    فرش هم تو اتاق کودک و دکوراسیونش خیلی مهمه و با این همه گرونی خرید اینترنتی فرش کودک منطقی ترین راه خریده
  10. علی قاضی نظام

    "تنهايى" انتخابم بود "لبخندش" اما همه ى معادلات را بهم زد #علی_قاضی_نظام
  11. کدام رنگها برای اتاق خواب بیشترین طرفدار را دارند؟

    من برای اتاق خوابم از فروشگاهاینترنتی فرش شنل گرفتم که خیلی زیباست و در صمن خدمات فروشگاهشون هم عالی بود و من کلا ترسم از خرید اینترنتی ریخت اسم فروشگاهشون مرداسه و وبی شک بهترین فروشگاه اینترنتی فرش هستش
  12. دانلود آهنگ سنگدل از میثم ابراهیمی

    متن آهنگ سنگدل از میثم ابراهیمی این حالی که دارم تو ساختی واسم این کاره نبودم تو دادی یادم که عاشقت باشم دلمو ببازم بیشتر از جونم تو رو میخواستم چیت بود که رفتی بگو بِم آخه دلت از چی میترسید به خودم میگم همه ش چم بود آخه من دستای کی نمیذاشت که مال من شی کی بد بود من یا تو، کی با جون و دل میخواست چشماتو کی به عشقت راهی دریا شد، کی بعد رفتن تو تنها شد هرجا میری باز خاطراتت پیش رومه سنگدل به جایی رسیده که دیدن تو آرزومه کی بد بود من یا تو کی با جون و دل میخواست چشماتو کی به عشقت راهی دریا شد کی بعد رفتن تو تنها شد دانلود آهنگ با کیفیت 128 دانلود آهنگ با کیفیت 320
  13. * * داستان های کوتاه * *

    در پی خوشبختیمرد، دوباره آمد همانجاي قديمي روي پله هاي بانک، توي فرو رفتگي ديوار يک جايي شبيه دل خودش، کارتن را انداخت روي زمين، دراز کشيد، کفشهايش را گذاشت زير سرش، کيسه را کشيد روي تنش، دستهايش را مچاله کرد لاي پاهايش… خيابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبريت هاي خاطرش را يکي يکي آتش زد.در پس کورسوي نور شعله هاي نيمه جان ، خنده ها را ميديد و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهايش سردتر، مچاله تر شد، بايد زودتر خوابش ميبرد صداي گام هايي آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسي از حال دلش خبر ندارد، خنده اي تلخ ماسيد روي لبهايش. اگر کسي مي فهميد او هم دلي دارد خيلي بد ميشد، شايد مسخره اش مي کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختري که آن روزهاي دور به مرد مي خنديد، به روزي فکر کرد که از فاطمه خداحافظي کرده بود. براي آمدن به شهر…گفته بود: بر ميگردم با هم عروسي مي کنيم فاطي، دست پر ميام …فاطمه باز هم خنديده بود.آمد شهر، سه ماه کارگري کرد، برايش خبر آوردند فاطمه خواستگار زياد دارد، خواستگار شهري، خواستگار پولدار، تصوير فاطمه آمد توي ذهنش، فاطمه ديگر نمي خنديد… آگهي روي ديوار را که ديد تصميمش را گرفت، رفت بيمارستان ، کليه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن يک دانه سيب بود…!!!حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود براي يک عروسي و يک شب شام و شروع يک کاسبي!!! پيغام داد به فاطمه بگويند دارد برميگردد…يک گردنبند بدلي هم خريد، پولش به اصلش نمي رسيد، پولها را گذاشت توي بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد.صبح توي اتوبوس بود، کنارش يک مرد جوان نشست. – داداش سيگار داري؟ سيگاري نبود، جوان اخم کرد.نيمه هاي راه خوابش برد، خواب ميديد فاطمه مي خندد، خودش مي خندد، توي يک خانه يک اتاقه و گرم.چشم باز کرد ، کسي کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گيج رفت ، پاشد :پولام .. پولاااام . صداي مبهم دلسوزي مي آمد ،– بيچاره ،– پولات چقد بود؟– حواست کجاست عمو؟پياده شد ، اشکش نمي آمد ، بغض خفه اش مي کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فرياد کشيد، جاي بخيه هاي روي کمرش سوخت.برگشت شهر، يکهفته از اين کلانتري به آن پاسگاه، بيهوده و بي سرانجام ، کمرش شکست ، دل بريد ، با خودش ميگفت کاشکي دل هم فروشي بود.…– پاشو داداش ، پاشو اينجا که جاي خواب نيس …چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ،خودشو کشيد کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد.در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها مي آمدند و مي رفتند. داداش آتيش داري؟صدا آشنا بود، برگشت، خودش بود ، جوان توي اتوبوس ، وسط پياده رو ايستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نيرويي که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.– آي دزد ، آيييييي دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آي مردم …جوان شناختش. ولم کن مرتيکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …پهلوي چپش داغ شد ، سوخت ، درست جاي بخيه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….افتاد روي زمين.جوان دزد فرار کرد.– آييي يي يييييي مردم تازه جمع شده بودند براي تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر ميشد ،– بگيريتش .. پو . ل .. ام ،صدايش ضعيف بود ، صداي مبهم دلسوزي مي آمد : – چاقو خورده … – برين کنار .. دس بهش نزنين … – گداس؟ – چه خوني ازش ميره …دستش را گذاشت جاي خاليه کليه اش ، دستش داغ شد چاقوي خوني افتاده بود روي زمين ، سرش گيج رفت ، چشمهايش را بست و … بست .نه تصوير فاطمه را ديد نه صداي آدم ها را شنيد ، همه جا تاريک بود … تاريک . همه زندگي اش يک خبر شد توي روزنامه : يک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همين…هيچ آدمي از حال دل آدم ديگري خبر ندارد ، نه کسي فهميد مرد که بود، نه کسي فهميد فاطمه چه شد ؛مثل خط خطي روي کاغذ سياه مي ماند زندگي… بالاتر از سياهي که رنگي نيست ، انگار تقديرش همين بود که بيايد و کليه اش را بفروشد به يک آدم ديگر ، شايد فاطمه هم مرده باشد ، شايد آن دنيا يک خانه يک اتاقه گرم گيرشان بيايد و مثل آدم زندگي کنند ، کسي چه ميداند ؟! کسي چه رغبتي دارد که بداند ؟زندگي با ندانستن ها شيرين تر مي شود ، قصه آدم ها ، مثل لالايي نيست قصه آدم ها ، قصيده غصه هاست …
  14. * * داستان های کوتاه * *

    دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد. استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟ استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست. همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقی!
  15. اشعار ابوسعید ابوالخیر

    یا رب مکن از لطف پریشان ما را هر چند که هست جرم و عصیان ما را ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم محتاج بغیر خود مگردان ما را #ابوسعید_ابوالخیر
  16. اشعار ابوسعید ابوالخیر

    ای دلبر ما مباش بی دل بر ما یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما یا دل بر ما فرست یا دلبر ما #ابوسعید_ابوالخیر
  17. اشعار ابوسعید ابوالخیر

    بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی بازآ #ابوسعید_ابوالخیر
  18. اشعار ابوسعید ابوالخیر

    جانی من و تو نمونه پرگاریم سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم بر نقطه روانیم کنون چون پرگار در آخر کار سر بهم باز آریم #ابوسعید_ابوالخیر
  19. اشعار ابوسعید ابوالخیر

    نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم خواهم زخدای خویش کنجی که در آن من باشم و آن کسی که من می‌خواهم #ابوسعید_ابوالخیر
  20. اشعار ابوسعید ابوالخیر

    وا فریادا ز عشق وا فریادا کارم به یکی طرفه نگار افتادا گر داد من شکسته دادا، دادا ورنه من و عشق، هرچه بادا بادا #ابوسعید_ابوالخیر
  21. اشعار ابوسعید ابوالخیر

    از هستی خویش تا پشیمان نشوی سر حلقهٔ عارفان و مستان نشوی تا در نظر خلق نگردی کافر در مذهب عاشقان مسلمان نشوی #ابوسعید_ابوالخیر
  22. اشعار ابوسعید ابوالخیر

    عاشق همه دم فکر غم دوست کند معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم هر کس چیزی که لایق اوست کند #ابوسعید_ابوالخیر
  23. اشعار ابوسعید ابوالخیر

    وصل تو کجا و من مهجور کجا دردانه کجا حوصله مور کجا هر چند ز سوختن ندارم باکی پروانه کجا و آتش طور کجا #ابوسعید_ابوالخیر
  24. حمید فاضلی

    انتظار در عمق تاریک شب ابدی نیست شب بی‌توان می‌شود شب می‌میرد و سحرگاه تو، بهاری می‌شوی که با شکوفه‌هایت مرا به میهمانی سبک‌بالان دعوت می‌کنی... #حمید_فاضلی
  25. حمید فاضلی

    حسرت صبح‌ بخیر‌های نشنیده، جمع شده‌اند در سـ ـینه‌ام و بی تو در این صبح‌‌ها هیچ خیری نمی‌بینم! #حمید_فاضلی
  26. علی قاضی نظام

    اشتباهِ ما اينجاست كه فرقِ ناز كردن و قهر كردن را نميدانيم! تا تغييرِ لحنش را ميبينيم، واگذارش ميكنيم به خدا... #علي_قاضي_نظام
  27.  دکوراسیون داخلی آشپزخانه

    فرش گلیم بهترین انتخاب برای آشپزخونست چون در برابر رطوبت مقاومه
  28. دلنوشته های « علی اژدری خواه »

    در شهری که همه مثل داستان زیبا و آموزنده « حاجی آقا » نوشته صادق هدایت ؛ فقط یکدیگر را می چاپند و سکه روی سکه میگذارند توی احمق شاعری را پیشه کردی و میخواهی جای آن شاعر : « منادی الحق » را بگیری! بله ، آن نابغه دوست داشتنی افسرده را می گویم « آقای صادق هدایت » وای ! وقتی اینجا این همه نابرابری و بی عدالتی را نسبت به عاشقان ادبیات و قلم و شعر را میبینم جانم آتش می گیرد ... وای ! وقتی که با سوادهای بیسواد بیمار گونه را می بینم بیشتر میرنجم ... وای ! وقتی که این روزها مردن همیشگی عشق را می بینم ؛ دیگر یعنی شروع شد تمامِ من ! و این موضوع یعنی عمق فاجعه ، یعنی عمق سوختگی ، یعنی خودِ خودِ سرطان ... آری ای دوست ؛ هر چه این دنیا و آدم هایش سیاه تر و‌ بی احساس تر شوند ، ما همانیم که هستیم ... آری ای دوست ، باور کن که من هرگز خریدنی نیستم ! ...
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×