رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

پست های پیشنهاد شده

مجموعه دلنوشته های


دنیا بعد از من


 


به قلم:


غزل سلیمانی


 


 


post-218-0-05063300-1474740218_thumb.jpg


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از رفتنت


 


بعد از رفتنت ، بر خلاف آن چیزی که توقع داشتم فهمیدم که،اگر تا کنون امدن و رفتن کسی برایم اهمیت نداشت ؛ اکنون حالم به شدت بد و در هم است. این که می گویم در هم آن چیزی که می خوانی نیست!


حال بد و در هم را برایت اینگونه می نویسم:


اگر هر شب می توانستم ۲ ساعت بخوابم با امشب ۵ شب است که کلا ۱ ساعت خوابیدم. از حال جسمی ام بخواهی ؛باید بگویم خیلی سر درد دارم و کمرم انگار زیر بار نبودنت ، زیر سنگینی حسرت نداشتنت،نشنیدنت،ندیدنت خم شده!


از غذا خوردنم چیزی نمی گویم... روزی نصف وعده گفتن ندارد. اینکه در غم نداشتنت نمی توانم اشکی بریزم و همه ی درد های ناشی از نداشنت را سر پاکت های سیگارم خالی می کنم. کام های تلخش برایم خلسه ندارند. فقط می خواهم نفسم دیگر بالا نیاید. خودکشی کردن سخت است و گاهی مزحک.


نمی دانم شاید همینجور پیش بروم کم کم یا دیوانه شوم یا بمیرم...


می دانی عشقم ؟ شاید یک روز تو را از نزدیک ببینم. می دانم که اگر بشناسی از یک کیلومتری ام هم عبور نخواهی کرد. می دانم دروغ بزرگم تمام محبتم را به تو از ذهن و قلبت شست. اما این نامه ها را به دستت می رسانم شاید باور کنی که واقعا دوستت داشتم.


عشقم، من واقعا دوستت داشتم. وقتی بودی حالم خیلی خوب بود . اینکه می گویم حالم خوب بود چیزی نیست که تو می خوانی !


هر شب با خیال داشتنت می خوابیدم و هر روز صبح به امید بودنت چشم باز می کردم. هر جا که میشد راحت با صدایت خودم را پیدا کنم، گوشی بر می داشتم و با قلبی که از شدت خواستنت می تپید منتظر صدایت می ایستادم و تمام مدتی که با تو حرف می زدم ناخن انگشت اشاره م را می جویدم از شرمی که به صدای مردانه ات داشتم.


هر روز موقعی که کنارم بودی از خدا می خواستم خوابت را ببینم. اما افسوس که تو جز یک بار ان هم کوتاه بیشتر به خوابم نیامدی .


می دانی عشقم؟ همیشه آدم ها تپش قلبشان را جایی حس می کنند که درد می کند . من قلبم درد می کند . سرم درد می کند. نفسم درد می کند. مردمک چشمم درد می کند . انگار مجرای اشکی ام رسوب گرفته. زیرا که قلبم در مردمک چشمم می تپد . پلکم می پرد و احساس می کنم جز تو دیگر کسی را دوست ندارم! هیچکس را!


جانم درد می کند... نمی دانم چگونه برایت بگویم! اما همینقدر بدان که درد نبودنت مرا اهسته و آرام به جان کندن و دیوانه شدن می کشاند .


عشقم، مراقب خودت باش!


دوست دار تو دختری دروغگو!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز بعد از مدت ها توانستم بخوابم. از ساعت ۷صبح تا ۱۲ ظهر. دقیق ۵ ساعت خوابیدم. از همان خواب هایی که تمام مدت خشکی حلقت را حس می کنی. گرمت شده ، عرق می ریزی  و با کوچکترین صدایی برای چند لحظه پلک هایت از هم باز میشود.درست بخاطرم نمی آید چه خوابی دیدم اما متاسفانه تو را در خواب ندیدم.


این ترم را از دانشکده مرخصی گرفته ام !خودت که می دانی ؟ ذهن من به شدت آشفته و در هم و بر هم است ...درس خواندن اما ،ذهنی آرام و به دور از دغدغه نیاز دارد.


البته این را بگویم جز تو دغدغه ای باقی نمانده. آنلاین بودنت را که در شبکه های اجتماعی چک می کنم! می دانم که حداقل هستی! همین که هستی گاهی مرا قدرت مند می کند. امشب دلم می خواهد بیایم و وقتی که هنوز ساعت ۵ صبح آنلاین هستی غر بزنم که بخواب دیگر ! خسته شدی ! الهی من فدای جفت چشم هایت شوم کمی استراحت کن...


اما افسوس که با خودم عهد کردم که دیگر مزاحم اوقاتت نباشم! به اندازه ی کافی از من متنفر هستی ! حالا این که بیایم امر بفرمایم بخواب ،کمی غیر منطقی ست...


چند روزی ست به چندین جای مختلف شماره و رزومه کاری ام را دادم. مدام منتظر تماس از طرف کارفرما هستم.  بی کاری برایم کمی دشوار و طاقت فرساست . آن هم در این موقعیت که نبودت مثل مته در خشخاش مغز و روحم را همزمان می ساید .


شاید بگویی حالت که خوب نیست سر کار رفتنت برای چیست؟ اما این را بدان که هر چیزی که کمکم کند روی پای خودم بایستم مرا قدرتمند می کند . زیرا روزی آرزوی تو برای من همین بود . رسیدنم به آرزویی که تو برایم داشتی خیلی شیرین است.


امروز وقتی  با مادرم حرف می زدیم از من پرسید:


-حالت خوب است؟


حقیقت را نمی توانستم بگویم! یعنی اگر می گفتم قابل درک نبود برایش ... پس برای اینکه بیشتر از این دروغ نگویم سکوت کردم!


عشقم؟ می خواهم با تو چیزی را در میان بگذارم...


فکر می کنی سکوت بهتر است یا جواب حی و حاضر؟


می دانی عزیزم؛ من می گویم گاهی سکوت بهتر است... گاهی باید با سکوت جواب برخی از اتفاقات و پرسش ها را داد...


مثلا وقتی می پرسند: "خوبی؟" در عوض جواب دروغین همیشگی که:"خوبم ! ممنون..." فقط در  چشم های مخاطبت نگاه کنی و انقدر خیره بمانی و سکوت کنی که از نگاهت بفهمد که آیا تو خوبی؟!


 گاهی خوب است سکوت کنی ,بلکه تلاش کنند برای فهمیدن حالت ...کند و کاوت کنند ... عمیق به چشم هایت نگاه کنند ...


گاهی لازم است خاموش بودن! تا برایت روشن شود چه کسی به صدایت محتاج و نیازمند است و چه کسی از حرف هایت به تنگ آمده!


سکوت کردن خوب است نه تنها خوب است بلکه عالی است...


مگر نه اینکه هر کسی لیاقت دوست داشتن ندارد ؟ پس چرا شعار ؟ دوست داشتنت را سکوت کن ; آن وقت به چشم هایش خیره بمان, اگر او هم دوستت داشته باشد در چشمانت سفر می کند و می رسد به ضربان تند قلبت و می فهمت که اگر تو در سکوت به سر می بری اما قلبت همچنان می تپد از شوق چشم هایش!


سکوتت را فریاد کن! تا ابد ، تا همیشه ! بگذار به راحتی بشنوی ! انسان وقتی ساکت است چیز های بیشتری می شنود ...


گوش کن؟ این سکوت ، این سکوت  ، و تکرار این سکوت را!


وقتی قلبت شکست سکوت کن... بگذار فقط قلبت ناله کند...


وقتی تشویش داری سکوت کن... بگذار فکرت به جایی که باید منعطف شود...


وقتی محبت دیدی سکوت کن... دست هایش را بگیری ، تماشایش که کنی ... کافی است!


وقتی عاشق شدی سکوت کن... دستش را روی قلبت بگزاری کافی است!


 


هیــــــــــس سکوت کن...دستت را روی قلبم بگذار... همین!


 


من عاشقت شدم. شاید باورم نمی کنی چون از من دوری !


اگر روزی خیلی اتفاقی مرا دیدی که خیره به صفحه ی گوشی موبایلم ایستادم، به سمتم بیا؛ بی سر و صدا و آرام پشت سرم بایست و از بالای شانه هایم صفحه ای که به آن زل زده ام را نگاه کن...


در آن لحظه یحتمیل دو چیز را ببینی ! یا به عکست زل زده ام یا باز دارم پیام های عاشقانه ات را می خوانم! همان پیام هایی که من به تو و تو به من حرف های زیبا زده ایم! مثلا من پرسیده ام:


-عشقم؟


و تو جواب داده ای:


-جانم عزیزم


من پرسیده ام :


-می دونستی؟


و تو متعجب نوشته ای:


-چیو؟


آن لحظه را به خوبی یادم می آید... با لبخند بزرگی به اندازه قاچی از هندوانه می نوشتم:


-اینکه اگه نباشی می میرم؟


و تو بعد از مکثی طولانی باز مرا خاطر جمع کردی که همه جوره و تا ابد کنارم خواهی ماند!


می دانی عمرم؟ اگر در زندگی ام راستی گفتم همان جمله ی "اگر نباشی می میرم" بود!


بعد از رفتنت جانم از تنم رفت ... دیگر امیدی به زنده بودن ندارم .یادت می آید در کتاب دینی مدرسه چه نوشته بود؟ اینکه انسان ها بعد از مرگ هر لحظه از خداوند فرصتی دوباره می خواهند برای نفس کشیدن!


من بعد از تو تمام لحظه هایم را به خداوند التماس می کنم که به من فرصت دهد تا مجددا زندگی کنم! تا با تو زندگی کنم!


می بینی عشقم؟ من بعد از تو مردم! در بیست سالگی در حالی که هنوز نفس می کشم از خدا زندگی دوباره می خواهم!


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلاخره از فرهنگسرا با من تماس گرفتند و از من دعوت کردن که در تدریس زبان انگلیسی به همکاری با تیم مربیان زبان های خارجی بپردازم.


راستش را بخواهی حقوق خوبی نمی دهند اما صرف اینکه زمانم را به بطلان نگذرانم و فکر نداشتنت کمتر مرا آزار دهد کار را پذیرفتم.


کار سختی نیست! تقریبا از شاگردانم راضی ام . اما راستش را بخواهی گرمای تابستان به شدت آزار دهنده است.


سر دردم همچنان ادامه دارد و گاهی به شدت کلافه و زمین گیر می کند مرا!


اکثرا با تنها دوستم ،همان دختر گیلانی، که حرف می زنم با من دعوا می کند و غر می زند به جانم که، بخاطر سیگار هایی ست که می کشم! اما خودم حدس می زنم این سر درد ها طبیعی نیست.


مادرم می گوید همه این سر درد ها بخاطر پرسه های من در فضای مجازی ست! می گوید بس کن! انقدر تا صبح در تلگرام آنلاین نباش.. اما نمی داند که بعد از تو حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارم و فقط روی خط می آیم جهت دیدن آنلاین بودن تو...


گاهی وقت ها ساعت ها به صفحه ی چت مربوط به تو خیره می میانم! آنقدر منتظر می مانم تا بلکه چیزی  برایم بنویسی . اما همیشه چشم هایم بی رمق و خسته روی هم می روند و ۲ ساعت بعد وقتی که چشم باز می کنم می بینم که صفحه ی گوشی ام قفل شده و همچنان از حفره های هندزفری ام صدای هنگ مورد علاقه ی تو می آید ...


آخر خبر نداری که!... از وقتی رفتی ساعت ها فیلم های مورد علاقه ت را می بینم، به موزیک های مورد علاقه ات گوش می دهم، عطری که دوست داشتی را به تنم می زنم، اگر غذایی بخورم غذای مورد علاقه ی تو را می خورم...


تازه به غیر از این ها، به خودم می رسم... موهایم را شانه می زنم، لباس های تمیز و روشن تن می کنم. روی مبل راحتی ای که کاملا مشرف به در ورودی ست می نشینم و به در چشم می دوزم تا شاید تو به دیدنم بیایی!


اما بعد از چند دقیقه یادم می افتد که چشم هایم بی خودی از انتظار سفید شده اند. تو که نمی دانی من اینجایم!


بلند می شوم و آماده رفتن از خانه... بیرون که می زنم نمی دانم کجا باید بروم! همه جا را با تو خاطره دارم و هر جا بروم ممکن است از من بپرسند :


-پس آنکه خیلی دوستت داشت کجاست؟


و من نمی توانم راستش را بگویم! بنابراین چون از دروغ می ترسم ، بر می گردم و در اتاقم ساعت ها خیر به عکس هایت می نشینم.


می بینی عشقم؟ قشنگ ترین تفریح من تویی!


مراقب خودت باش


دوست دار تو کسی که بر روی مرز جنون قدم می زند!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام!


امیدوارم...


می خواستم بنویسم امیدوارم حالت خوب باشد اما مطمئنا حالت خوب است.


ساعت پنج بامداد امروز دلم طاقت نیاورد و برایت فرستادم:


-بخواب دیگه!


برایم شکلک تعجب فرستادی!


نوشتم:


-از بین مخاطبام فقط تو بیداری!


برایم شکلک خنده فرستادی!


پرسیدم:


-زبونت رو موش خورده؟


بعد از کلی وقت نوشتی:


-حال نوشتن ندارم!


دیگر چیزی نگفتم... می دانی عشقم؟ دل من تحمل سردی ات را نیاورد و از غصه اینکه حتی برای چند لحظه جوابم را ندادی تنم یخ کرد و از بینی ام چند قطره ای خون امد! می دانی ؟ سرم به شدت درد می کند! دردی طاقت فرسا که نیمی از جانم را برده بود!


سه ساعتی خوابیدم و بعد از آن به دختر گیلانی گفتم که حالم خوش نیست! او نیز از راه دور نمی توانست برایم کاری کند جز اینکه قسمم بدهد که دیگر با تو کاری نداشته باشم!


پس دیگر برایت نامه ای نمی نویسم! سراغت نمی آیم ...


این روز ها انگار سرم به سنگ خورده ست ... فراموشی گرفته ام به شدت ! عهد کرده ام که همه چیز را درباره ی تو از یاد ببرم !


هزاران ترانه و شعر و داستان بنویسند و بگویند : (عشق تو فراموش شدنی نیست!!)


من می گویم که فراموش شدنی ست!


مثلا من دیگر چشم هایت را از خاطرم بردم!


باور نمی کنی ؟ بگذار روشنت کنم...


اصلا فراموش کردم که رنگ چشم هایت عسلی بود! فراموش کردم وقتی نگاهت می خندید گوشه بیرونی چشم هایت چین می خورد!  فراموش کردم طبق عادتت زمانی که حرف می زدیم چشم می دوختی به حرکات لب و دست و چشم هایم!


می بینی ؟ فراموشت کردم!


حتی یادم نمی آید که دست هایت چه گرمایی داشت و هر وقت دست هایم را رها می کردی عطر خوب کاپتان بلکت روی تک تک سلول های دستم باقی می ماند! اصلا به خاطر ندارم شب ها جای تو عطر باقی مانده روی کتاب شعرمان را در آغوش می گرفتم!


من فراموشت کردم. به کلی زنگ صدایت از خاطرم پر کشیده .. اصلا  نمی دانم چگونه اسمم را صدا می کردی ! جانم گفتن هایت, عزیزم گفتن هایت, بلند خندیدن هایت را از خاطرم بردم !


به همین راحتی... همین قدر راحت فراموشت کردم.


 


 


 


خداحافظ


دیدار به قیامت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم می خواست آنقدر جرات داشتم که دیگر برایت چیزی ننویسم! اما نمی دانی که، اگر برایت ننویسم غمباد می گیرم یرقان می کنم و از دلتنگی ات دیوانه میشوم!


اگر میگویم دیوانه می شوم و نمی گویم می میرم ،برای این است که بعد از رفتنت مُردم و نمی دانم دنیا بعد از من چه چیز در خودش برای تو و برای نبودن من خواهد آورد!


این دنیا بعد از من هیچکس را در خود نخواهد دید که حتی یک دهم من عاشق تو و خوبی هایت باشد!


اینکه می گویم خوبی هایت منظورم همان حرف های دلنشینت است. همان حرف هایی که حالم را جا می آورد! نفسم را راحت می کند و به من قدرت ایستادن می دهد!


البته برای یک مرده ، آن هم من ، فرقی نمی کند که دیگر این حرف ها را بشنود یا خیر! زیرا در خواب ابدی ای که فرو رفته ام همه ی حرف هایت را می شنوم. همه ی محبتت را حس می کنم! اگر روزی بفهمم حالت خوش نیست، شکسته ای، ترکت کردند ،روحم را شبانه به سراغت می فرستم تا در دنیایی که بعد از من در جریان است تنها نباشی. ان زمان تو مرا نمی بینی اما من تو را در آغوشم حبس می کنم. موهای روشنت را نوازش می کنم برایت لالایی می خوانم تا به تو ثابت کنم که چقدر دوستت دارم . تا ثابت کنم هر چند دروغگو بودم اما هر چه از تو گفتم، هر چه برای تو گفته ام از اعماق جانم می آمد!


شاید از من شاکی شوی ، داد بزنی :


-چرا دست از سرم بر نمی داری؟


اما من حتی صدای بلندت را در دستانم حفظ می کنم و هر بار که تنها شدم از روزنه ای بین انگشت هایم صدایت را اندک اندک آزاد می کنم . همان صدایی که داد می زند:


-چرا دست از سرم بر نمی داری؟


این روزها حس روح های سرگردان را دارم . گم شده ام! در بین این شهر ، بین این همه انسان گمشده ام!


یادت می آید؟ به تو گفتم شاهزاده حتما دیوانه بود که شهر را به هم ریخت برای پیدا کردند سیندرلا؟ و تو گفتی: " او دیوانه نبود عاشق بود ... تو هم اگر روزی گم شوی می آیم ، می گردم، از روی تنها چیزی که از تو در دست دارم، یک شهر را به هم می زنم تا تو را پیدا کنم!"


پس تو کجایی؟ گم شده ام! می فهمی؟ در هم شده ام! ویرانم! اما تو به سراغم نمی آیی تا مرا پیدا کنی! تا مرا نجات دهی!


تویی که مرا برای خودم خواستی! مرا هر چند از روی ترحم اما با تمام جان و دلت آرامش بخشیدی!


می دانی عشقم؟ در این شهر هیچکس جز تو خود مرا، با همه ی گره های کوره آینده و گذشته ام نخواست! تنها کسی که در ذهنش برای داشتنم جنگید، تنها کسی که مرا زیبا و مهربان خطاب کرد، تنها کسی که، قول داده بود که جهنمم را گلستان کند تو بودی!


بعد از گذشت مدت ها می بینم که هر کجا می روم، به سمت هر چیزی می روم، هر حرفی می زنم آخرش به تو ختم میشود!


می بینی عزیز دلم؟ پایان تمام زندگی من تو هستی!


قلبم که نمی زند اما همیشه در کنج روحم تو را می پرستم!


دوستدار تو! عروسِ مُرده...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می دانی فدایت شوم ؛

 

هر گاه که اسمی از عشق برده شود نا خودآگاه انگار اسم تو را شنیده باشم؛ذهنم پر می کشد به گذشته های عاشقانه ام و همه چیز را از اولین دیدار تا اخرین روز در پلک زدن هایم می بینم...

 

 

تو را می بینم، تویی که به من لبخند می زنی، به بهانه های مختلف سعی داری در گوشه ای خلوت با من حرف بزنی! از این و آن می گوییم، از این در و آن در ... می رسیم به خودمان! تو برایم از محبت می گویی؛ من برایت از زیبایی های ملموس قلبم .

 

 

آنقدر در آن کنج دنج می مانیم و این خلوت را تکرار می کنیم که وفتی به خودم میآیم ، با تمام جانم در تمنایت غرق شده ام...

 

 

وقتی کسی داد بزند "عشق" ،چشم هایم از شرم روی هم فشرده میشوند و ل*ب هایت آرام روی ل*ب*م می نشیند و انگار که همین الان، در این لحظه، بعد از سالها تو با همان عطر همیشه گی ات کنارم ایستادی و با حرم ن*ف*س هایت کنار گوشم بار ها و بار ها اسمم را صدا می زنی و انگار مزه ب*و*س*ه ات مثل همان روز ها تازه و خواستنی ست!

 

 

دلم می خواهد با صدایی بلند فریاد بزنم: " عشق " در حالی که قدرت این را دارم ذهن عشاق را بخوانم...

 

 

مثلا خیره شوم به پیرمردی که از صدای من گوشه ای  ایستاده و به نقطه ای نامعلوم زل زده است و از نجوای ذهنش بشنوم که: "عشق برای او دختر عموی زیبایش بوده ... سال ها پیش وقتی در خدمت سربازی به سر می برد برایش نامه ای فرستادن با این مضمون: خان داداشت بلاخره تن به ازدواج داد! دختر عمویت را برایش نشان کردیم.اگر می توانی مرخصی بگیر تا در جشن نامزد کنان دور هم باشیم..."

 

 

مثلا ... خیره شوم به زنی میان سال که از فریاد من نا خودآگاه روی پلکان ورودی خانه ای در کوچه باغ می نشیند و خیره به چشم های من نگاه می کند. و از تصاویری که در اشک چشم هایش موج می زند ببینم که:

 

 

"همه مخالف بودن با عشقش! پا فشاری کرد و بر خواستنش ماند ... بر روی محبتش ، عشقش، معشوقش بر روی خواستن او ماند و رضایت را گرفت... "

 

 

توی چشم هایش دیدم:

 

 

"رفت ... ناخواسته رفت...ناو جنگی را منفجر کردند! و او برای همیشه از کنارش رفت... معشوق مبارزش را خاکستر کردند و او هنوز هم پا فشاری می کند برای با او بودن"

 

 

مثلا ... فریاد بزنم عشق را و بخوانم از نگاه زنی جوان عشق را که :

 

 

" عشق که حتما رسیدن نیست! عشق که حتما نباید عشق زندگی باشد!ممکن است نماند ، برود، دور شود ، تنها شوی اما ... زندگی همچنان ادامه دارد..."

 

 

و من چشم بگردانم و دست در دست زن دختری خردسال ببینم؛ حاصل زندگی ای بدون عشق!

 

 

فریاد بزنم عشق و بفهمم پسری جوان برای مهیا شدن اوضاع زندگی تلاش می کند که : "در انتظارش هستند ! بلکه برسد به معشوقش "

 

 

 

 

 

فریاد بزنم عشق و بشنوم صدای بغض آلود ذهن دختری 20 ساله را که : "عشق را در یک جمله می بیند ؛ به من گفته بود، تو سیندرلای منی!... با اینکه خیلی وقت است عذاب می کشم از نداشتنت و همچنان در رویا آمدنت را می بینم ، حتی اگر دیگر شاهزاده ام نباشی هر کاری لازم باشد می کنم تا سیندرلا بمانم... من سیندرلا می مانم حتی فقط برای یاد تو...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عزیز دلم،


دلم می خواهد از تو آخرین چیزی که می توانم را خواهش کنم!


یک چیز را همیشه، تا آخرین روز زندگی ات به خاطر داشته باش، من هرگز به تو بدی نمی کنم!


اگر شنیدی کسی بدی از تو گفته و آن را گردن من می اندازد بدان کذب است! آخر من که انقدر دوستت دارم!؟ منی کی هر شب با یاد حذف هایت می خوابم؟ منی که صبح در اوج دلتنگی ات چشم باز می کنم و جسم بی روحم را فقط به امید دیدنت حرکت می دهم چکونه به تو بدی کنم؟


خودت می دانی که دیگر دلم نمی خواهد کوچک ترین اثری از من در بی اهمیت ترین نقطه زندگی ات باشد. چرا که بابت دروغی که به تو گفته ام آشفته ام... خودت می دانی انقدر شرمنده ام که دلم نمی خواهد حتی به تو نزدیک شوم ، چه برسد به آن که حسادت کنم، اذیتت کنم، یا از تو چیزی به کسی بگویم!


امروز مطمئن شدم که دیگر نمی خواهم کوچکترین برخوردی با تو داشته باشم. حس شکسته شدنم به کنار، من ضعیف تر از آنم که تو را در کنار آن هایی که به زودی به تو آسیب می زنند...


همان هایی که جای مرا گرفته اند و من نمی توانم حتی از آن ها متنفر باشم...


اگر فکر می کنی با بد گویی از تو، خودم را آرام می کنم کور خوانده ای... آرامش من جور دیگری ست؛


آرامش من در شب هایی که بدون تو تا سحر گاه بیدارم، همان شب هایی که عکست را تا صبح هزاران  بار می بوسم است.


آرامش من در درد و دل هایم برای دختر گیلانی ،همان یگانه دوستم، وقتی که او از من می خواهد تو را از یاد ببرم و من التماسش می کنم که چنین چیزی از من نخواهد! دلیل و برهان می آورد که تو نیستی و من لیل و برهان می آورم که تو کنار من هستی! کنار من...


همین قدر که بعضی از شب ها خوابت را می بینم حالم خوش است...


به قول خودت: من آدم کم توقعی هستم.


به قول خودم: به بازنده بودن عادت دارم. اینکه همیشه جلوی نامردی های اطرافیان کم بیاورم و مقصر شناخته شوم را عادت کردم. می دانی همه چیزم؟ من عادت کرده ام که تو از من متنفر باشی!


اما عادت نکرده ام که دیگر خوابت را نبینم.


هیچ چیز از تو برایم نمانده جز چند عکس و اس ام اس های که هر چه می خوانمشتن تکراری نمی شوندو من ، آری خود من با تمام مُرده بودنم گاهی از محبتت دلم شیرین می شود و هر چند کم اما، قدرت می گیرم تا دوباره بایستم.


دلم می خواهد اسمت را انقدر فریاد بزنم تا گلویم خون شود اما تو از زجه هایم بفهمی که چقدر برای من مهم و دوست داشتنی هستی...


پس بدان، من هرگز به تو بدی نخواهم کرد!


فقط مراقب خودت باش... بگذار این مرده ی متحرک به سلامتی ات دلخوش باشد!


برایم یک دنیا عزیزی حتی اگر به من بدی کنی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادت می اید ؟ همان روزهایی که وِرد زبانم بود : اگر نباشی می میرم؟
و نبودت جان مرا کَند و با خود بُرد . من ماندم و جسم بی روحی که کم کم می پوسد ، متلاشی میشود ، و کسی حتی نمی پرسد که چه بر سر من آمده!
می دانی زندگانی ام؟ برای انسانی که مرده است ، فرقی نمی کند که جسمش کجا و در چه حالی باشد. وقتی روحم درگیر چشمان توست، وقتی هنوز هم پژواک صدایت را می توانم بشنوم ، یعنی ان چیزی که اسمش را روح می گذارند در نزد توست.
دیگر چه فرقی می کند چه کسی دستم را بگیرد، وقتی هنوز گرمای دستت را حس می کنم؟
چه فرقی می کند چه کسی صدایم کند وقتی گوش هایم فقط قادر به شنیدن تو اند؟
چه فرقی می کند صبح ها چشمانم در گره نگاه چه کسی باشد وقتی همه جا تو را می بینم؟
دیگر چه فرقی دارد چه کسی مرا می بوسد وقتی تن بی جانم را در دست دارد و جسم متلاشی شده ام نام کسی جز تو را در کاغذ های بی ارزش شناشنامه ام یدک می کشد ...
می دانی آرامشم؟ پیوند روح من با جسم و روح تو آنقدر ها پیش پا افتاده و زمینی نیست که بخواهم در ثبت احوال ثبتش کنم. همین که عشقت دریغ شد و من مردم گویای همه چیز خواهد بود...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نمی دانم چرا بعد از این همه ثانیه ، دقیقه ، ساعت ، روز ، ماه ، سالی که تو را نداشته ام باز هم صدایت را به خاطر می آورم؟!

باز هم چشم هایت ، رنگ نگاه روشنت را درست عین روز های اول می توانم ببینم.

هر بار با خودم وعده می کنم که تو دیگر در هیچ جای سلول های خاکستری مغزم نباشی ؛ وعده می کنم تو را هرگز به خاطر نیاورم، درست همان وقت برای رسوا شدنم دست به گریبان رویا هایم میشوی!

خوابت را که می بینم، هر لحظه از رویای داشنت که می گذرم ، بیشتر باور می کنم که تو هنوز هستی ! هستی تا به جان من هست و بقا ببخشی.

بیچاره من، بیچاره منِ رسوا که در اوج باور بودنت از خواب می پرم.

بیچاره آن هایی که مرا می شناسند ! آن هایی که بعد از هر بار دیدنت در رویا ، بودنم را متحمل می شوند.

بیچاره آن ها که فکر می کنند اگر بگویند : " فراموشش کن " تو فراموش می شوی !

بیچاره من ، که تمام تلاشم را می کنم و تو جوری در نا خود آگاهم لانه کردی که چه بخواهم ، چه نخواهم حجم خالی از نبودنت را تا روز مرگم می شنوم ، می بینم ، حس می کنم ...

بی چاره ما ، من و تو که انعکاس هم بودیم و مال هم نبودیم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم برایت تنگ شده ...

این دلتنگی از آن دسته از درد هایی ست که به جز دل ، ذهن را هم به تنگ آورده است .

افکارم با نام تو ، خاطرات تو ، مِهر تو گره کور خورده. گمان می کنم همین روز ها مرگ مغزی کارم را می سازد .

من از مرگ می ترسم! از اینکه دیگر فرصت دیدنت را نداشته باشم، از اینکه تا ابد و دهر حسرت آغوشت بهشت را از من بگیرد ، من از حسرت بی پایان می ترسم! از اینکه کابوس زندگانی تمام شود و هیچ دنیایی آن سوی مرگ نباشد که تو را به من وعده دهد می ترسم.

من از مردن ذهنم ، از مرگ مغزی می ترسم!

پس بگذار همین حالا برایت وصیت کنم:

دنیایِ بعد از من مطمئنا دنیای زیبا تری ست ... دنیایی که در آن همه ی عشاق به هم می رسند . اصلا من می روم تا تو به آن کسی که باید برسی !

از تمام دار دنیا ، از تمام ثروت این جهان ، تنها دارایی ام قلبی ست که به تنگ آمده . ارزش تو را ندارد. اما ، وصیت می کنم که آن را به تو بدهند. می دانم به کارت نمی آید . آخر دل شکسته و بی جان به کار چه کسی می آید ؟

آن هم قلب من ، همان قلبی را پیش از این به تو داده بودم اما نخواستی ! اما آن روز مجبوری که از من قبولش کنی . تو مهربانی ! دلت نمی خواهد وصیت کسی که آن همه عاشقت بود روی زمین بماند . مجبوری ، می فهمی ؟ مجبور !

شاید این اجبار باعث شود درون قلبم را ببینی تا باور کنی همه ی قلب من تویی!

می توانم تصور کنم ؛ تو با بُهت به انعکاس تصویر خودت در آینه قلبم می نگری و دلت می خواهد یک لحظه باشم اما دیگر لحظه ها بر نمی گردند و قلب بی جان درون مشتت دیگر بعد از این نخواهد تپید!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×