رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

  1. انجمن رمانخونه در یک نگاه

    1. 472
      ارسال
  2. بخش ادبی

    1. داستان و حکایات کوتاه

      اگر داستان از خودتان نیست حتما نام نویسنده را ذکر نمایید و اگر نامش را نمیدانید بنویسید از نویسنده ناشناس

      مدیران: ملیسا کیهان
      1,023
      ارسال
    2. 577
      ارسال
    3. 11,226
      ارسال
  3. بخش ویژه

    1. 13,992
      ارسال
    2. 261
      ارسال
  4. بخش عمومی

    1. 729
      ارسال
    2. 1,139
      ارسال
    3. 205
      ارسال
    4. 840
      ارسال
    5. 110
      ارسال
    6. 96
      ارسال
  5. بخش هنری

    1. 239
      ارسال
    2. 107
      ارسال
    3. 191
      ارسال
    4. 604
      ارسال
    5. 52
      ارسال
  6. بخش تصاویر

    1. 1,736
      ارسال
    2. گالری عکس شهرها و آثار باستانی

      لطفا از ارسال تصاویر بی کیفیت، مکانهای مغایر فرهنگ ایرانی خودداری کنید.

      مدیران: سلاله علیائی
      200
      ارسال
    3. 5,004
      ارسال
  7. بخش خبری

    1. 3,681
      ارسال
  • حمایت مالی

  • رمانهای به روز شده

  • قسمت جدید رمانهای درحال تایپ

    • نسترن من پیش ‌بابات بودم و باهاش حرف زدم...
      با نگرانی پرسید:
      -حمید راست میگی؟
      -اره
      -چرا اینکارو کردی؟
      با عصبانیت گفتم:
      -باید چیکار میکردم؟دست روی دست میزاشتم تا ازدواج کنی و بری؟
      -جواب پدرم رو شنیدی؟لابد خودتم تا الان فهمیده باشی پدرم چه جور آدمی هست؟
      آهی عمیق کشیدم و گفتم:
      -آره تو راست میگفتی...نسترن بیا با هم فرار کنیم... با تعجب پرسید:
      -فرار کنیم؟چی داری میگی؟
      -جدی گفتم نسترن .من خیلی خوب میدونم دارم چی میگم..تنها راهش همینه!یه جا میریم که دست هیچ کس بهمون نرسه... -غیر‌ممکنه !حمید داداشم رو چیکار کنم؟یعنی دیگه نمیبینمش؟به نظرت میتونم؟نه حمید اونو من بزرگ کردم مامانم قبل از مرگش اون رو به من سپرد..از من خواست که مراقبش باشم.. اون هنوز بچست .مثل مادر منو دوست داره و همه  امیدش به منه..چطور میتونم فقط به فکر خودم باشم و برم و اونو به امان خدا ول کنم؟برم که دیگه هیچ وقت نبینمش؟نه حمید امکان‌نداره ! با بغض گفتم:
      -پس چه غلطی کنم؟خودت یه راهی جلو پام بذار...نسترن دارم روانی میشم...
      -حمید بعد از ظهر میخوام برم بیرون کار دارم میای دنبالم؟هر دو تو مسیر هم با هم صحبت میکنم...چطوره؟ با خوشحالی‌گفتم:
      -خوبه نسترن..من که از خدامه!
      ساعت حدود چهار بود  که آماده شدم و منتظر تماس نسترن توی اتاق نشستم .
      ساعت چهار و نیم بود که با تماس نسترن از خونه بیرون زدم و مثل همیشه تو ماشین سر کوچه منتظرش موندم . در ماشین رو باز کرد و آرام مثل همیشه گفت:
      -سلام 
      به صورتش که نگاه کردم محو زیباییش شدم ..صورت زیباش که تو حصار موهای خرمایی و فرفری اش می درخشید مثل ماه بود..زیبا ترین دختری بود که دیدم... با عشق جواب دادم:
      -سلام عشق من..سلام نفس من...عمر من...
      با شرم و ناز  زیبایی گفت:
      -تو هم نفس منی حمیدم...
      در حالی که ماشین رو روشن میکردم گفتم:
      -نفسم کجا برم؟ جواب داد:
      -میخوام برم داروخونه چنتا دارو بگیرم ..بین راه بودیم که نسترن گفت:
      -حمید..الان بابام رو شناختی؟متوجه شدی که چطور نمیتونم اونو قانع کنم؟ سرم رو به علامت تایید حرفهاش تکون دادم و گفتم:
      -اره..ولی نباید تسلیم بشیم نسترن..باید برای اینکه بهم برسیم بجنگیم..حتی با سرنوشت.. نسترن تو باید با ماهان صحبت کنی و بهش  بگی که دوستش نداری و نمیخوای که باهاش ازدواج کنی...
      آهی کشید و گفت:
      -حمید فکر کردی نگفتم؟من باهاش حرف زدم گفتم نمیخوام باهات ازدواج کنم اما اون بهم گفت که دوستم داره و بهترین فرصت های ازدواج و به خاطر عشق به من از دست داده..
      -نسترن‌تو هیچ جوره زیر‌بار‌نرو ...تا تو نخوای و راضی نباشی کسی  نمیتونه تورو به عقدش دربیاره ...
    • با سرعت زیاد طوری که انگار ماشین میخواست  به پرواز دربیاد نسترن رو به خونشون رسوندم .بین‌راه  هر چقدر هم  نسترن پرسید میخوای چیکار کنی جوابش رو ندادم و فقط به رو به رو نگاه میکردم ... نمیتونستم تا برگشتنه مادر صبر‌کنم به خاطر همین ،ساعت حدود یک و نیم بود که به طرف محل کار پدر نسترن حرکت کردم..وارد مغازه که شدم آقای وفایی روی صندلی نشسته بود و داشت با تلفن صحبت میکرد .چشمش که به من‌افتاد فوری خداحافظی کردم و از روی صندلی بلند شد وبه طرف اومد...
       بعد‌از سلام و احوال پرسی  و با توکل بر خدا بر روی صندلی نشستم و از خودش خواستم که بهم جرئت بده راحت حرفم رو بزنم. 
      آقای وفایی با کنجکاوی پرسید:
      -خب آقا حمید از این طرفا...
      به سختی دهانم را باز کردم و گفتم :
      -راستش مزاحمتون شدم تا باهات حرف بزنم!
      -راجع به چی ؟
      -آقای وفایی من میخوام دخترتون ور ازتون خواستگاری کنم . میدونم که برادر زادتون خواستگار دخترتون هست و اینم میدونم که اون از من بهتر و سرتر..من به دخترتون علاقه مندم .  ازتون میخوام که اجازه بدید من به خواستگاری نسترن خانم  بیام تا اون از بین و برادر زادتون یکیمونو انتخاب کنه! آقای وفایی عصبانی در خالی چشم هاش از خشم سرخ شده بود..از جاش بلند شد و گفت:
      -اولا شما بیجا میکنی اسم دختر من و به زبونت میاری...ثانیا شما کی هستی که اومدی خواستگاری دختر من که نامزد برادرزادمه؟به چه جرئتی اومدی؟
      دخترم نامزد داره و تا آخر هفته هم عقد میکنه..من امروز به حرمت همسایگی بهت چیزی نمیگم ولی اگه یه بار دیگه تکرار شه ....
      حالا هم به سلامت..
      از جام بلند شدم و چند قدم به سمتش رفتم و گفتم:
      -آقای وفایی چطور ممکنه آدم با کسی که دوست نداره ازدواج کنه و اون شخص هم دیگران واسه ش انتخاب کرده باشن نه خودش؟پس تکلیف خودش چی میشه که قراره یه عمر با اون آدم زندگی کنه؟ چشم هاش رو تنگ کرد و با عصبانیت گفت:
      -تو از کجا میدونی ناراضیه؟
      گوشه لبم رو گزیدم و با لحنی خونسرد که سعی در پنهان استرسم داشتم گفتم:
      -نسترن خانوم به خواهرم که دوستشونه گفت..منم از خواهرم شنیدم...
      آقای وفایی من  میدونم که دختر شما اونقدر خوب و نجیب هستش که لیاقتشون خیلی بیشتر از اینه که آدمی مثل من بیاد خواستگاریشون..ولی ازتون میخوام که برام پدری کنید و اجازه بدید که من بیام خواستگاری... بذارید از بین من و برادر زادتون یکی رو انتخاب کنه به خدا قسم اگه بگه نه میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم..
      آقای وفایی با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و با خشم غرید :
      -حرفاتو زدی جوابتم شنیدی حالا برو به سلامت.. خواستم بازم حرف بزنم تا بلکه بتونم قانعش کنم اما هیچ جوره نمیتونستم دل سنگی اونو به رحم بیارم...نمیتونستم قبول کنم که پدری چنین کاری با دخترش کنه...مگر نسترن حق انتخاب نداشت؟آقای وفایی از کجا اینقدر مطمئن بود که نسترن با ماهان خوشبخت میشه؟
      انگار صدایی تو گوشم میگفت امیدت به خدا باشه..اون بالا سری خودش هواتو داره تسلیم نشو.. موبایلم رو از جیبم در اوردم و شماره نسترن رو گرفتم که بعد از دو بوق صدای  گرفتش توی گوشم پیچید که با لحت مضطربی گفت:
      -بله..
      با نگرانی پرسیدم:
      -نسترن...چرا صدات گرفته؟نکنه گریه کردی باز؟ -دارم دیوونه میشم حمید...نمیدونم چیکار کنم... حاظرم بمیرم ولی با اون ازدواج نکنم..حمید من فقط تو رو میخوام... نمیتونستم نسترن رو اینطور غمگین ببینم با لحن خواهشمندی گفتم:
      -نسترنم دورت بگردم گریه نکن..فدای اون چشمای خوشگلت بشم..تو رو خدا اینطوری با اشکات آتیشم نزن...هنوز که‌اتفاقی نیوفتاده .مگه‌من میزارم به همین راحتی مال‌کس دیگه ای شی؟! فکر‌کردی من اینجا برگ جغندرم؟!
    • موشکافانه نگاهش کردم و پرسیدم:
      -نسترن
      _جانم؟
      -امروز مثل همیشه نیستی!!احساس میکنم یه چیزی و داری ازم پنهون میکنی...درسته؟
      نسترن سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد...
      -اگه چیزی شده بگو نسترنم...من طاقت شنیدنشو دارم...
      اما حرفی نزد و من بیشتر نگران شدم...
      -چرا ساکت شدی نسترنم؟من دارم از این  سکوت تو میترسم..چرا حرف نمیزنی؟
      آروم و شمرده ادامه گفت:
      -حمید تو این چند روز خیلی سعی کردم جلوی پدر و عموم وایسم اما نشد...
      گریه کردم..مخالفت کردم اما بی فایده بود..!
      حمید پنج شنبه همین هفته میان  و قرار مدار عقد رو میزارن... بدون اینکه پلک بزنم با بهت به حرفهاش گوش میدادم..حالم خیلی بد بود هیچ وقت چنین حسی رو نداشتم..سرمایی کرخ تموم تنم رو در بر گرفته بود..انگار خواب میدیدم...نسترن نسترن با ناراحتی حرف میزد و من با چشم های پر از اشک و قلبی مالا مال از غم و اندوه به او خیره شده بودم...حرفهای نسترن که تمام شد ماشین رو روشن کردم و با تمام قدرت پام رو روی پدال گاز فشار دادم و حرکت کردم. نسترن که از رفتارم ترسیده بود با ترس و اضطراب گفت:
      -حمید چت شد؟چرا اینقدر با سرعت رانندگی میکنی؟یه چیزی بگو حمید...حمیدم تو رو خدا اینجوری نکن..
      نمیتونستم حرف بزنم..ذهنم خالی نبود اما تاریک بود...سیاه...سیاه... عصبی نگاهش کردم و طلبکارانه گفتم:
      -تقصیر تو نیست...تقصیر منه احمقه..تقصیر منه خاک بر سره که به حرف تو گوش کردم  و صبر کردم و نیومدم خواستگاریت...منتظر نشستم تا بیان از من ببرنت...
      من ساده و خوش خیال رو باش فکر میکردم فقط واسه عروسی میخوای بری ولی ظاهرا موضوع چیز دیگه ای بوده..لابد الانم اومدی بهم بگی که من دارم ازدواج میکنم و باید با هم خداحافظی کنیم...حالم داره از خودم بهم میخوره نسترن... نسترن که با حرفام مثل ابر بهار اشک میریخت با صدایی لرزان  و خشداری گفت:
      -حمید..چی داری میگی تو؟باورم نمیشه...من این چند روزه دارم روانی میشم...چشمام از اشک تار میبینن...هیچی نمیخورم...فکر میکنی رفتم تا قرار مدار عروسی باهاش بزارم؟شناختت از من اینه؟من چنین آدمی هستم؟ اونا وقتی دیدن همه فامیل دور هم جمعن از فرصت استفاده کردن و کار و یه سره کردن...حمید من عاشقتم یعنی تو درکت از عشق اینه؟اگه کسی عاشق باشه میتونه کسی رو جایگزین معشوقش کنه؟
      باشه حمید ، هر طوری دوست داری فکر کن خدا از دل بنده هاش خبر داره ...لزومی هم نمی بینم بیشتر از این واست توضیح بدم...و با دو دستش صورتش و پوشوند و از ته دل زار زد... ماشین رو کنار جاده متوقف کردم و با چشم های پر اشک نگاهش کردم و دستشو گرفتم و گفتم:
      -تو بگو چیکار کنم؟نسترن من چه خاکی به سرم  بریزم؟ نسترن من میمیرم اگه...به خدا دق میکنم...
      با حسرت سرم رو تکون دادم و گفتم:
      -تقصیر خودمه.... امروز میرم با پدرت حرف میزنیم همینطور الکی نیست که تو رو بزور ببره به عقد کسی در بیاره...
      نسترن موضوع به این مهمی رو چطور به من نگفتی؟میخواستی بعد از پنج شنبه بهم بگی هان؟؟؟
  • فایل

  • برترین مشارکت کنندگان

    کسی تا کنون امتیازی در این هفته دریافت نکرده است.

  • بالاترین کسب کنندگان مدال

    هیچ کسی در این هفته مدالی دریافت نکرده است.

  • آخرین مدال های داده شده

  • نوشته‌های وبلاگ

  • آمار عمومی

    • مجموع موضوعات
      11,538
    • مجموع پست ها
      71,041
    • کل کاربران
      6,523
    • بیشترین آنلاین
      1,856
      15/01/97 22:47

    جدیدترین کاربر
    ghazalllafshar
    تاریخ عضویت 24/04/98 14:46

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×