رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

  1. انجمن رمانخونه در یک نگاه

    1. 472
      ارسال
  2. بخش ادبی

    1. داستان و حکایات کوتاه

      اگر داستان از خودتان نیست حتما نام نویسنده را ذکر نمایید و اگر نامش را نمیدانید بنویسید از نویسنده ناشناس

      مدیران: ملیسا کیهان
      1,020
      ارسال
    2. 577
      ارسال
    3. 11,208
      ارسال
  3. بخش ویژه

    1. 13,992
      ارسال
    2. 261
      ارسال
  4. بخش عمومی

    1. 723
      ارسال
    2. 1,139
      ارسال
    3. 205
      ارسال
    4. 840
      ارسال
    5. 110
      ارسال
    6. 96
      ارسال
  5. بخش هنری

    1. 235
      ارسال
    2. 107
      ارسال
    3. 191
      ارسال
    4. 603
      ارسال
    5. 52
      ارسال
  6. بخش تصاویر

    1. 1,736
      ارسال
    2. گالری عکس شهرها و آثار باستانی

      لطفا از ارسال تصاویر بی کیفیت، مکانهای مغایر فرهنگ ایرانی خودداری کنید.

      مدیران: سلاله علیائی
      200
      ارسال
    3. 5,004
      ارسال
  7. بخش خبری

    1. 3,681
      ارسال
  • حمایت مالی

  • رمانهای به روز شده

  • قسمت جدید رمانهای درحال تایپ

    • ***********************************
       
                                 بهار 
      _ بیشتر و دقیق تر که به نقاشی نگاه کردم متوجه شدم که چشمام رو توی نقاشی درشت تر و رنگ عسلی چشمام رو روشنتر کشیده بود.‌ حتی مقنعه روی سرم رو هم دقیق و زیبا کشیده بود.  دستام رو که پایین پنجره و زیر چونم ستون صورتم کرده بودم رو به وضوح کشیده بود ! برای یه لحظه نگاهمو از داخل تابلوی نقاشی به سمت پنجره اتاق طبقه بالای امارت دزدیدم و سرمو به پشت چرخوندم . اما هر چی تلاش کردم و هر چه قدر هم چشمامو روی پنجره دقیق کردم نتونستم چیزی رو از این فاصله نسبتاً دور ببینم ! دوباره ذهنم در مورد دانیل مشکوک شد و کلی سوال برام پیش اومد !!! ؟؟؟
      یعنی تصویر منو توی تخیلاتش و از پشت پنجره در حال نگاه کردن به درخت پرتغالی که زیرش ایستاده بود کشیده بود ؟ 
      یا شاید هم باید باور میکردم  که دانیل از این فاصله دور تصویر منو به صورت زنده دیده بود و نقاشی کرده بود ؟ 
      شایدم دانیل چشمای خیلی  تیز بین و نافذی داشت که من ازش بیخبر بودم ؟
      همین طور که جلوی تابلوی نقاشی دانیل میخکوب و مسخ شده بودم ؛ یکدفعه یاد نگاه کردن های دزدکی و مخفیانه دانیل زمانی که من بالا بودم افتادم ! این بار دیگه مطمعن شدم که حدسم در مورد دانیل درسته بوده و از همین فاصله دور داشته تصویر منو که پشت پنجره نشسته بودم رو با دقت  نقاشی میکرده... _ با نگاه عمیقی که به نقاشی دانیل کردم و چون خودمم نقاش بودم به وضوح فهمیدم که مهارتش توی نقاشی عالی هست. هنوز هم مسخ و میخکوب تصویر خودم توی نقاشی دانیل بودم که یکدفعه یکی از دستاشو عین برف پاک کن ماشین و بحالت خداحافظی چندین بار به چپ و راست توی هوا جلوی صورتم  حرکت داد و با اون صدای گرم و زیباش که فارسی رو خیلی جالب و با مزه تلفظ میکرد گفت :  _ کجایی بهار ؟ باتوام ! کجایی بهار ؟  _ بمحض شنیدن صدای زیباش حسابی جا خوردمو از حالت مسخ در اومدم !  چشمامو چندین بار بهم زدم و سریع خودمو جمع و جور کردم . مثل کسی که از خواب پریده باشه مِن و مِنی کردمو  دستپاچه گفتم :   _ راستش ، راستش من، همینجام ... 
      و برای اینکه بحث رو عوض کنم با لبخند ملیحی گفتم :  _ بهت تبریک میگم دانیل . تو یه هنرمند فوق العاده ای !... _ بلندتر و زیباتر از قبل خندید . بعد از چند لحظه ای سکوت و زل زدن به چشمام این بار ملتمسانه و مظلومانه گفت :  _ آیا این نقاشی رو از من قبول میکنی بهار  ؟!  _ از لحن ضعیف صداش و بیماری روحی و روانی که داشت حسابی دلم به درد اومد . برای اینکه خوشحالش کنم با لبخند گلِ گشادی به صورت سفید و روشنش بلند و رسا گفتم :   _ البته که قبول میکنم، اما یه شرط داره! ...  _ مثل یه پسر بچه سریع خوشحال شد و چشماش برق عجیبی زد و گفت :  _ ازت ممنونم بهار. بسیار خُب، چه شرطی ؟   _ همین طور که با تعجب بهم نگاه میکرد با خوشحالی به سمتش قدم آخر رو هم برداشتم . سریع تابلوی نقاشی که تصویر خودم روش بود رو از روی سه پایه مخصوص نقاشی جدا کردم . تابلوی جدید سفیدی رو روی سه پایه قرار دادمو از دانیل خواستم که روی تخته سنگی که نزدیک درخت پرتغال بود بی حرکت بشینه . سریع اطاعت کرد و همین که روی تخت سنگ بزرگ نشست به حالت تمسخرانه ای گفت:  _ راستش از الان میتونم حدس بزنم که چی بکشی بهار! و بلند خندید ...  _ در جواب مزه ای که پروند هیچ چیزی نگفتم و فقط قلم مو رو داخل رنگ فرو بردمو با خونسردی مشغول کشیدن نقاشی از دانیل شدم...
      « قلم آرام بگیر «شعر» فقط رام من است    شعر آرام بگیر «قافیه» همراه من است    یار آرام بگیر «عشق» نگهدار من است    عشق آرام بگیر «یار» هوا دار من است.      
                   علی _ اژدری خواه
    • ***********************************
                                   بهار    _ همین طور که از پشت پنجره اتاق طبقه بالای ویلا دانیل رو در حال کشیدن نقاشی نگاه میکردم ؛ یکدفعه متوجه شدم که هراز گاهی و خیلی زیرکانه و مخفیانه به سمت پنجره نگاه میکنه ! یعنی متوجه من شده بود ؟ یعنی به من فکر میکرد ؟ 
      شاید هم پرنده ای و یا گلهای پیچک بنفش نیلوفری رو که از پایین ساختمون سفید رنگ ویلا تا پنجره اتاق بالا رفته بودند رو نگاه میکرد ! 
      یعنی از چی نقاشی میکشید؟
      نمیدونم چرا ولی حس کنجکاوی عجیبی در مورد دانیل حسابی کلافم کرده بود. برای پایان دادن به این افکارم و پیدا کردن جواب سوالام فقط یه راه داشتم و اونم رفتن به سمت درخت پرتغال و دانیل بود. سریع موضوع رو با مریما در میون گذاشتم و ازش خواستم که باهم به سمت درخت پرتغال جلوی ویلا بریم ، ولی اون فقط نالید و با چشمای خواب آلودش خواب رو ترجیح داد . بالاخره  تصمیم گرفتم که خودم تنهایی برم. اول به سمت آینه بزرگ عمودی کنار در رفتم . با ۱۷۰ سانت قد و ۶۵ کیلوگرم وزن از نظر جثه از بقیه هم کلاسی هام بزرگتر بودم . از نظر استخون بندی و ژنتیکی به بابام رفته بودم . احساس میکردم که توی این مدت خیلی لاغرتر شده بودم . شلوار جینم رو که قبلاً به زور می پوشیدم و پوست شکمم رو کبود میکرد حالا داشت از پاهام پایین می افتاد! همین طور که بحالت ایستاده توی آینه تمام قد نگاه میکردم لباس سفید زیر مانتوم رو  داخل شلوارم کردم.  شلوار جینم رو بالاتر کشیدم و دکمه اونو محکم بستم. سر آستین های لباس سفید زیر مانتوم رو که بیرون اومده بودنو داخل آستین مانتوی گشادی که تنم بود کردم. برای اینکه چین و چروک مانتوی گشادم رو صاف کنم محکم پایین مانتو رو به سمت پایین کشیدم . بعد از چک کردن همه دکمه های مانتوم از پایین به بالا یقه مانتو رو صاف کردم . با پوزخند مسخره ای به خودم داخل آینه ، موهای خرمایی رنگم رو زیر مقنعه مشکی که سرم بود داخل دادم. سریع کفش ورزشی راحتی بدون بندی که داشتم رو از جا کفشی برداشتمو پوشیدم . برای اینکه مریما رو از خواب بیدار نکنم با احتیاط از اتاق طبقه بالا خارج شدم و یواش در اتاق رو بستم . در تمام ۱۵ سال عمرم و همیشه در زندگیم عاشق خونه و ویلاهای بزرگ بودم و فقط اونا رو توی فیلم دیده بودم !  اما حالا که داخل یکی از اونا بودم با ترس و لرز و به سختی از پله های مارپیچ به سمت سالن بزرگ امارت قدم برمیداشتم.‌ همین که پله آخر رو پشت سر گذاشتم وارد سالن بزرگ و خالی طبقه پایین امارت شدم. توی اون سالن بزرگ فقط یه میز غذا خوری قدیمی چوبی بزرگ و کلی صندلی که اطراف همون میز بزرگ بود قرار داشت.یه چیزی رو خوب میشد در مورد این میز چوبی بزرگ و این ویلای قدیمی زیبا حدس زد که زمانی این میز بزرگ و این ویلای زیبا میزبان مهونای زیادی بودند . نمیدونم چرا موقع ورود به این امارت بزرگ متوجه این چیزا نشده بودم ! شاید به خاطر حضور ایوان بود که لحظه ورود من و مریما رو همراهی میکرد . شاید هم به خاطر بزرگی و فضای خالی و ترسناک سالن و طبقه پایین امارت بود . قبل از اینکه از ترس جیغ بکشم ؛ سریع سالن رو که صدای تند قدم هام توش می پیچید رو ترک کردم. در بزرگ طلایی رنگ ورودی سالن که درست مثل در یه قصر بود رو باز کردمو مستقیم به سمت اون درخت خاص پرتغال حرکت کردم .‌ بعد از چند لحظه ای همین طور که چند قدمی دانیل بودم و سعی داشتم نقاشی که میکشید رو ببینم ، یکدفعه متوجه حضورم شد و به سمت من که پشت سرش بودم چرخید و جلوی تابلوی نقاشی و سه پایه دیوار شد . از ترس اینکه ترسونده باشمش همونجا ایستادم ! با دیدن من چشماش برق زیبایی زد و با لبخند ملیحی گفت :  _ پس اسم تو بهار هست ؟ _ با نگاه عاقل اندر سفیهی به صورت بزرگش چشمامو ریز کردمو در جوابش گفتم :   _ بله درسته ؛ همین طور که اسم تو دانیل هست ... _ این بار با لبخند گلِ گشاد و زیباتر و جذاب تری گفت :  _ بسیار خُب بهار . میدونی من اهل کجا هستم ؟  _ دوست داشتم بهش لبخند بزنم اما جلوی خودمو گرفتم. فقط  کلافه و با طعنه و کنایه بهش گفتم :  _ چه فرقی میکنه ؟ فعلاً که تو و برادرت ایرانی هستید و فارسی صحبت میکنید ...  _ این بار بلند خندید و گفت :  _ نکنه از من میترسی بهار؟ _ یعنی ازش می ترسیدم ؟ هرگز ! چون دیروز در بدترین شرایط غیر عادی هم بهم آسیبی نزده بود .‌ برای اینکه بحث رو عوض کنم با چشم و ابرو اشاره ای به پشت سرش کردمو ازش پرسیدم : _ چی کشیدی دانیل ؟!  _ بدون مقاومت سریع خودشو کنار کشید و گفت:  _ بیا و خودت ببین بهار ... 
      _ با کنجکاوی چند قدم فاصله ای که بینمون بود رو پشت سر گذاشتمو درست روبروی تابلوی نقاشی با صحنه عجیبی روبرو شدم ! لعنتی با این نقاشی که کشیده بود  به همه سوالایی که توی اتاق طبقه بالای امارت داشتم  جواب داد . چهره منو با مهارت زیادی درست عین خودم پشت پنجره اتاق طبقه بالای امارت کشیده بود..
    •  پرونده ها را می گیرد و بر روی میزش می گذارد، اما هنوز چشمانش روی صورتم ثابت است. از خیرگی نگاهش صورتم گُر می گرد. انگشتانم را به یکدیگر گره می زنم و خودم را مشغول نشان می دهم! _چیزه دیگه ای هم هست که می خوای بهم بگی؟ _راستش بله! _خب می شنوم! _شاید عجیب باشه ولی ازتون می خوام که این چند مدت حواستون به خودتون باشه! هنگامی سرم‌را به بالا می آورم که صدای قه قه خنده اش در اتاق طنین می اندازد. خنده هایش دل نگرانی مرا به سخره می کشد و همین کافیست که بغضی بزرگ و تلخ در گلویم جا خوش کند. _چیه نکنه تازگی ها زدی تو کار پیش بینی، می خوای 《جای نوسترداموس》 رو بگیری؟ من برای این چیزا وقت ندارم، بهتره بری برای ناهار! تصویر پوزخندش کم کم تار می شود! بهتر است زود تر بروم، تا بارش اشک هایم را از چشمان غمگینم نبیند. هر لحظه بیشتر احساس خفگی سراغم می آید، خوب است تا هنوز صدایی برایم باقی مانده از او و مهربانی اش خداحافظی کنم! _شرمنده که وقتتون رو بیخود گرفتم! با اجازه! با پاهای بی رمقم به سمت بیرون از اتاقش می روم. شرمنده هستم! در برابر افکارم ، در برابر غرور دوست داشتنی ام که به خاطر او و شاید حماقت خودم ترک خورده است! نباید می رفتم. ای کاش این بار به افکارم اجازه دخالت می دادم تا این گونه مورد تمسخر قرار نمی گرفتم. مدام حس می کنم نکند کسی این مکالمه رغت انگیزمان را شنیده. ای کاش می توانستم زمان را به عقب برگردانم و آن حرف را نمی زدم. در بین ان همه چهره به دنبال کسی می گردم که بتواند کمی، فقط کمی حالم را خوب کند. با دیدن او که دستش را از دور برای من تکان می دهد، قطره اشک سمجی روی گونه ام می افتد. به سرعت به سمتش پرواز می کنم و محکم به آغوشش می کشم. دیگر توان تحمل اشک های سمجم را ندارم، دیگر نمی توانم راه عبورشان را سد کنم، پس بی هوا به هق هق می افتم! محبوبه متعجب نگاهم می کند، اما وقتی متوجه اشک هایم می شود فقط بیشتر مرا به خودش می فشارد. **** دانای کل: چند روزی می گذرد که او جلوی کامپیوترش نشسته و حتی پلک زدن را هم از خودش دریغ می کند، مگر ان موقع هایی که حس می کند چشمانش خشک شده اند و دیدش تار!
  • فایل

  • برترین مشارکت کنندگان

  • بالاترین کسب کنندگان مدال

    هیچ کسی در این هفته مدالی دریافت نکرده است.

  • آخرین مدال های داده شده

  • نوشته‌های وبلاگ

  • آمار عمومی

    • مجموع موضوعات
      11,528
    • مجموع پست ها
      70,888
    • کل کاربران
      6,465
    • بیشترین آنلاین
      1,856
      15/01/97 22:47

    جدیدترین کاربر
    fereshtehghambari
    تاریخ عضویت 28/12/97 12:45

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×