رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

  1. انجمن رمانخونه در یک نگاه

    1. 472
      ارسال
  2. بخش ادبی

    1. داستان و حکایات کوتاه

      اگر داستان از خودتان نیست حتما نام نویسنده را ذکر نمایید و اگر نامش را نمیدانید بنویسید از نویسنده ناشناس

      مدیران: ملیسا کیهان
      1,022
      ارسال
    2. 577
      ارسال
    3. 11,222
      ارسال
  3. بخش ویژه

    1. 13,992
      ارسال
    2. 261
      ارسال
  4. بخش عمومی

    1. 728
      ارسال
    2. 1,139
      ارسال
    3. 205
      ارسال
    4. 840
      ارسال
    5. 110
      ارسال
    6. 96
      ارسال
  5. بخش هنری

    1. 235
      ارسال
    2. 107
      ارسال
    3. 191
      ارسال
    4. 604
      ارسال
    5. 52
      ارسال
  6. بخش تصاویر

    1. 1,736
      ارسال
    2. گالری عکس شهرها و آثار باستانی

      لطفا از ارسال تصاویر بی کیفیت، مکانهای مغایر فرهنگ ایرانی خودداری کنید.

      مدیران: سلاله علیائی
      200
      ارسال
    3. 5,004
      ارسال
  7. بخش خبری

    1. 3,681
      ارسال
  • حمایت مالی

  • رمانهای به روز شده

  • قسمت جدید رمانهای درحال تایپ

    • با سلام و خسته نباشيد. رمان حالِ خوبه عشق به قلم خودم به اتمام رسيد. جلدهم تحويل گرفتم. سپاس از تمامي زحماتتون.
    • {{يك سال بعد}} به شكم نيمه برآمده ام زل زدم. ماهاي آخر بارداريم بود و من به همراهه فرهود چشم انتظاري دخترمون رو مي كشيديم! توي اين مدت اتفاقاتي افتاد توي زندگيامون كه باور كردني نبود! فرناز  و آرمان باهم عقد كردند و ترتيب جشن عروسي رو دادند. آخر عاقبت كاره ركسانا هم زندان شد شاهرخ هم به واسطه مرگ اون بچه بي گناه راهي زندان شد.ساعت رو نگاه كردم نُه صبح بود درباره از سرجا بلند شدم و رفتم توي آشپزخونه تمام كارام رو انجام دادم كه يهو ديدم درد شديدي توي كمرم پيچيد بي تفاوت به كارام ادامه دادم كه ديدم دردش داره بيشتر و بيشتر ميشه! با استرس دستم رو به روي شكمم گذاشتم دوباره كمرم تير كشيد! لـ ـبم رو به زير دندون انداختم چشمام رو بستم. دكتر بهم گفته بود كه ماهاي آخر دردهاي خفيف طبيعيه اما اگر شدت گرفت بايد خودت برسوني بيمارستان! بعد از ده دقيقه دردم به قدري زياد بود كه جيغ مي كشيدم و گريه ام گرفته بود. خودم رو با كمك ديوار به اتاق خواب رسوندم با هق هق شماره فرهود رو گرفتم بعد از دو تا بوق جواب داد: _جونه دلم؟ با گريه و درد زمزمه كردم: _فــرهود بيا خونه، بايد بريم بيمارستان! _باشه عزيزه دلم، تو آروم باش خوشگلم سريع خودم ميرسونم خونه! از درد شديدي كه زير دلم پيچيد جيغي كشيدم و گفتم: _زود بيا. بعد از يك ساعت در با شتاب باز شد فهميدم خودشه از توي اتاق بلند فرياد زدم: _فرهــود! اشكام روي گونه ام ميچكيد كنارم  با رنگ پريده زانو زد: _عزيزه دلم الان ميريم بيمارستان. لباسام رو تنم كرد. چند دقيقه بعد مامان و خاله ساحل سر رسيدن با ديدن حال و روزم كلي دلداريم دادند. فرهود دست انداخت به زيو زانوم و سوار ماشين شديم. بلافاصله با عجله روند سمت بيمارستان. دردم زياد تر ميشد و جيغ كشيدنم غير عادي بود و دست خودم نبود! فرهود سريع به دكتر امير شاهي خبر داد و اونم گفت: _توي بيمارستان منتظرمونه! فرهود با سرعت ميروند مامان زير گوشم دعا ميخوند. به بيمارستان رسيدم كه روي برانكارد خوابوندم فرهود با بغض كنارم ميدويد با بيحالي زمزمه كردم: _مراقب دخترمون باش! اخمي به ابروش ميون اشكاش داد: _ويـــانــا! بعد از چند ثانيه اون قدر درد كشيدم كه ديگه ناتوان شده بودم و از شدت درد پلكام روي هم افتاد هيچي جز تاريكي نديدم!                           ***** صداي گريه ضعيفي زير گوشم ميپيچيد. توي اتاق عمل بودم پلكاي داغم رو از هم باز كردم كه پرستار با نوزاد پتو پيچ شده بالا سرم اومد. كنارم گذاشتش با هق هق و بي حالي بهش نگاه كردم با عشق لبخندي زدم به چهره ورم كرده و چشماي بسته پرنسس كوچكم!  انگشتم رو دوره انگشت سفيد و ظريف كوچيكش پيچيدم و با صداي گرفته زمزمه كردم: _دخترم! اشكام روي بدن بـ ـر-هـنه ظريفش ميريخت و شروع به گريه كرد.ميون اشكام لبخندي زدم و گفتم: _خوش اومدي پرنسسِ زيباي من! پرستار از آغـ ـوشم جداش كرد و رفت بعد از چند ساعت از اتاق عمل بردنم بيرون و به بخش ريكاوري، فرهود از پشت شيشه نگاهم كرد و لبخندي زد با اشك لبخندي زدم و زمزمه كردم: _دوستت دارم. انگشت حلقه اش رو آروم بـ ـوسيد و خيره نگاهم كرد. بعد از يك ساعت بردنم توي بخش. اكسيژن رو كنار زدم كه مامان بالا سرم اومد: _الهي قربونت بره مادر. سرم رو به حالت كج روي بالش بود. ناليدم: _مامان نميارنش ببينمش؟ با خوشحالي لبخندي زد و گفت: _سفيد برفي بود ماشاالله اون بيرون دارن از پشت شيشه خودشون واسه اشهلاك ميكنن!چرا دخترم الان ميارنش پيشت تا بهش شير بدي. بلافاصله در باز شد و همه اومدند توي اتاق. فرناز و آرمان تا خبر رو شنيدن خودشون رسوندند. سوگند آروين كوچولو رو پيش بيتا و آرسين گذاشته بود.همه كلي تبريك گفتند چند ثانيه بعد پرستار با يك تخت كوچيك وارد اتاق شد. فرهود كنارم اومد با چشماي سرخ شده از اشك نگاهم كرد و جسم ظريف و نرم دخترم توي بـ ـغلم گذاشت. همه بالافاصله بيرون رفتند. توي اتاق فقط خودمون سه تا بوديم ميون اشكام خنديدم و گفتم: _جناب سرگرد دخترتون رو ديدين؟ با عشق سرش رو كج كرد روي دستش رو آروم بوسـ ـيد: _پرنسس بابا...خوشگلِ من...ويانا ظرافتش به خودت كشيده! اون يكي دستش رو اينبار من بـ ـوسيدم. اشكام رو با پشت دست پاك كردم كن فرهود با دستاش توي آغـ ـوشش كشيدش. بغض كرده بود پشت به من ايستاد به سر شانه هاي پهن و محكم عشقم خيره شدم و صحنه اي زيباتر از اين توي عمرم نديده بودم! مردي كه ديونه وار مي پرستيدمش ثمره عشقمون رو بـ ـغل گرفته بود و داشت پدرانه هاش رو براي اولين بار زيره گوشش زمزمه ميكرد! اشكام از سره شوق بود يك ثانيه ام بند نمي اومدند، چشماي اشكيش رو توي چشمام دوخت و گفت: _تو كه نفسِ اول و آخرمي، ويانا خيلي دوستت دارم. با لبخند به هردوشون كه روبروم ايستاده بودند خيره شدم: _منم خيلي دوستت دارم.   {{ســه ســال بــعـد}} برنج رو به روي دم انداختم كه صداي قدم هاي وانيا توي آشپزخونه پيچيده شد: _مامان يعني امشب همه ميان؟ به سمتش برگشتم و لپاي شكلاتيش رو بوسـ ـيدم: _آره ماماني شما باز شكلات خوردي و پيرهنتم كثيف كردي! چشماي سبزش رو كه با چشماي فرهود مو نميزد توي چشمام چرخوند: _خودت بهم اجازه اش رو دادي كه. توي آغـ ـوشم كشيدمش: _آره خوشگلم اما نگفتم كه همه اش رو الان تموم كني واسه دندوناي سفيد و كوچولوت خوب نيست ماماني! دستاش رو دوره گردنم پيچيد: _پس چرا هميشه رو ميز بابايي كلي شكلات هست هميشه با چاييش دوتا ميخوره! چون پليسه اجازه داره شكلات زياد بخوره؟ لبخندي به چهره شيرين دختره سه ساله ام زدم و گفتم: _نه عزيزه دلم! بابايي كاره اشتباهي ميكنه دوتا شكلات با چاييش ميخوره! _پس منم ديگه شكلات نخورم؟! موهاي طلايي بلندش رو كه خودم بافته بودم پشت گوشش انداختم: _به اندازه بايد بخوري پرنسس من! از آغـ ـوشم پايين اومد و تند به سمت پله ها رفت گفت: _ميخوام برم پيش بابايي. دستش رو گرفتم و باهم رفتيم توي اتاق فرهود خواب بود و وانيا سريع رفت كنارش با خنده و تُن صداي ظريفش زمزمه كرد: _بابايي بيدار نميشي؟! فرهود از زير پتو دست وانيا رو كشيد باعث شد بيوفته توي آغـ ـوشش لپاش رو بـ ـوسه بارون كرد و گفت: _وروجك بابا چطوره؟ با ناز دستاش بلند كرد: _بابايي من به مامان گفتم تو دوتا شكلات با چاييت ميخوري! فرهود ريز ريز خنديد و روي موهاي وانيا رو بوسـ ـيد و گفت: _ماماني دعوام كرد؟ _نه ولي ميخواد دعوات كنه! دستام رو توي هم پيچوندم بالا سرشون ايستادم: _بله ميخوام دعواتون كنم جناب سرگرد. وانيا رو به روي پاش گذاشت هر دوشون بهم خيره شدن با خنده گفتم: _اما به جاي دعوا تنبيه تون ميكنم، تنبيه ام اينه كه... فرهود با حسرت به چشمام زل زده بود و سرش كج كرد. بيشتر خنديدم: _تنبيه اينه كه بابايي رو قلقلكش بديم! وانيا با خنده جيغي كشيد و دستاش دوره گردن فرهود پيچيد و گفت: _آماده باش!  فرهود بلند بلند ميخنديد و بعد چند ثانيه هر دومون رو كنار زد و زير گوشم زمزمه كرد: _وقتي اينجوري تنبيه ميكني دلم ميخواد واسه ات غش كنم! سمت گردنم سرش رو آورد كه سرم رو سريع كشيدم كنار و با ابرو به وانيا اشاره كردم و زير لـ ـب گفتم: _آخه جلو بچه! فرهود كه به خودش اومد نگاهي به وانيا كه توي لباس دخترونه سفيده كوتاهش شبيه فرشته ها شده بود انداخت و  به سمتش رفت: _از همه اين تنبيه ها بگذريم... به من نگاه كرد و چشمكي زد و ادامه داد: _امروز روزه تولده كيه به نظرت ماماني؟ وانيا لبخندي زد و با ذوق گفت: _تولده من! فرهود سر تكون داد و لپ سفيدش رو با سرانگشت كشيد: _بابايي قربونت بره كه همه چيز رو ميدوني! از روي تخت بلند شد و با هم بيرون رفتند از اتاق اومدم بيرون فرهود داشت بادبادكاي صورتي كف سالن رو به سمت وانيا پرت ميكرد به سمت آشپزخونه رفتم برنج دم كشيده بود زيرش رو خاموش كردم و غذا رو كشيدم توي ظرف و بلند گفتم: _پدر و دختره نمونه تشريف بيارين ناهار آماده ست. ميز رو كامل چيدم و كمك كردم وانيا روي صندلي بشينه غذاش و روبروش گذاشتم قاشق مخصوصش بهش دادم پيش بندش و دوره گردنش بستم. بعد از ناهار وانيارو خوابوندم كه براي عصر جشن تولد انرژي داشته باشه. از اتاق اومدم بيرون ديدم فرهود داره قهوه ميخوره كنارش رفتم. ليوانش رو گذاشت كنار و دستاش رو باز كرد و گفت: _دليلِ آرامش، بابت همه چيز ازت ممنونم!  _فرهود باز شروع كردي؟! نفس عميقي كشيد و گفت: _اين يه حقيقته ويانا! من اگه تورو نداشتم يا باتو هيج وقت آشنا نميشدم الان اين زندگي شيرين و آروم رو نداشتم! خواستم حرفي بزنم كه صداي زنگ آيفون بلند شد به سمتش رفتم با ديدن همه كه پشت در ايستادم لبخندي زدم و گفتم: _مهمونا اومدن.                           ****** _يك...دو...سه... من و فرهود به همراه وانيا شمعاي روي كيك رو فوت كرديم همه شروع به دست زدن كردند، آرمان بمب كاغذي رو به روي سرمون تركوند و وانيا با شوق دست ميزد. مامان و خاله ساحل قربون صدقه اش ميرفتند، فرناز با شكم برآمده اش به طرف وانيا اومد و هديه اش رو به دستش داد: _اين كارا چيه؟ آخه چرا زحمت كشيدين؟! آرمان گفت: _ناقابله! سوگند هم هديه اش رو به دستم داد: _اينم از طرف آروين واسه وانياي خوشگل! همه كادوهاشون رو دادند و يكي يكي همه رو باز كرديم نوبت به هديه منو فرهود رسيد يه پلاك ظريف ساده كه روش اسمش رو نوشته بود. دايي ها و دو تا زندايي هم سر رسيدند خبر خوشحال كننده اي كه از طريق دايي و سوگند بهمون رسيد بارداري نفس بود و نامزدي بيتا با همكلاسي دانشگاهش! ديگه همه چيز تكميل شده بود براي خوشحالي، بعد از جشن ميز چيدم و همه رو دعوت كردم روي ميز تا شام صرف بشه.                              **** به قدم هاي پرشتاب وانيا خيره شدم و گفتم: _آروم ماماني! فرهود دستاش رو از روبرو باز كرده بود منتظر بود وانيا توي بـ ـغلش فرود بياد. چند دقيقه بعد فرهود محكم وانيا رو در آغـ ـوش گرفت. روي ماسه هاي ساحل كنارشون نشستم و به آسمون آبي درخشان خيره شدم و فرهود كنارم نشست و روي موهام رو بوسـ ـيد. با عشق به وانيا خيره شدم و فرهود غرق در چشمام شد و ناليد: _چشم عسليه من خيلي ديونه اتم!
        "حالِ خوبه عشق" "پـــايــــان" "مـهـشاد" با تشكر از "كتايون هوشيار" عزيز بابت همراهي اش و سپاس از "سمانه" مهربان به پاس زحماتش. 2/3/98
       
    • {{يــك ماه بعد}} از اتاق پرو بيرون اومدم. نگاهي به لباس سفيدم انداختم، اونقدر شيفونش پف بود كه نميتونستم با يك دستم به حركت درش بيارم. سوگند با شكم نيمه برجسته اش كنارم اومد و گفت: _اي جانم كه! دستي به شكمش كشيدم و خنديدم. لباس رو از تنم بيرون آوردم. با برداشتن كاورش از مدون بيرون اومديم. سوگند با مامان اينا رفت خونه تا به حنابندون شب برسند. تا به خودم اومد گونه ام رو بـ ـوسيد: _بريم عروسِ نازم. _بريم. نزديك به يك ماه بود كه به صورت محضري عقد كرديم و بلافاصله مراسم عروسي راه انداخته شد تو اين مدت شنيدن خبرِ توراهي سوگند و شاهين همه مون رو ذوق زده كرده بود. از متشين پياده شدم و خداحافظي كردم. وارد خونه شدم كه صداي زندايي بلند شد: _به افتخاره عروس خوشگله. همه حاضرين يك صدا كل كشيدند و دست زدند. دخترا برام حنابندون گرفتند. قرار شد كل خونواده فرهود شب با حنا و كلي كادو بيان خونه. دوشي گرفتم و كه مامان با استرس گفت: _پيرهنت رو به روي تخت گذاشتم بجنب بيا پايين عمه هاي فرهود اومدن. آرايش مختصري كردم و موهام را با اتو لَخت كردم. صداي ولوم آهنگ در و پنجره ها رو ميلرزوند. با دختر دايي ها و عمه و عمو هاي فرهود آشنا شدم و همه شون رو براي اولين بار بود كه از نزديك ميديدم. گرم صحبت بودم گوشم زنگ خورد: _جونم عزيزم؟ _ويانا من خونه مامان اينام از اينجا صبح ميام دنبالت مراقب خودت باش. از جمع فاصله گرفتم و گفتم: _توام همين طور جونِ دلم! گوشي رو قطع كردم و كناره بقيه نشستم خاله ساحل و فرناز حناي تزيين شده رو آوردند روي ميز. تا نزديكاي صبح زديم و رقصيدم كه نزديكاي چهار صبح تنه خسته ام  رو به روي تخت انداختم و نفهميدم كي پلكام سنگين شدند!                             ****** ساعت زنگ خورد و با احساس كرختي پتوم رو كنار زدم. وارد حمام شدم و دوش آب رو باز كردم. سشوار رو زدم به برق و موهام رو خشك كردم كه مامان وارد اتاق شد توي يك كلوله پشتي وسايلم رو آماده كرد و تحويلم داد. با پوشيدن پالتوم تند تند از پله ها پايين اومدم كه مامان و خاله ساحل لقمه اي پر ملات از خامه و عسل به سمتم اومدند. زندايي اسپند رو به دوره سرم چرخوند و گفت: _ايشالله مباركت باشه دختره نازم. گونه اش رو بوسيـ ـدم و رفتم بيرون،سريع توي ماشين سوار شدم كه لبخندي عميق زد: _فداي چشماي خسته خانوم! با اضطرابي كشنده ناليدم: _دارم از هيجان ميميرم فرهود! امشب اگر همه چيز تموم بشه من يه نفس عميق ميكشم! كف دستم رو به روي قلبش كشيد: _تموم ميشه چشم عسليه من امشب همه چيز تموم ميشه! بلافاصله روند سمت آرايشگاه كاور لباس عروس رو به دستم داد و گفت: _ظهر آرمان كه دخترا رو مياره آرايشگاه، براتون غذا هم مياره. سري تكون دادم و لقمه تو كيفم رو بهش دادم و رفتم توي برج شيك و چند طبقه. وارد سالن بزرگ آرايشگاه رزا شدم. لباسام رو با تونيك توسي بافت تعويض كردم. توي اتاق مخصوص وارد شدم و روي يونيت خوابيدم كه رزا بالا سرم اومد، وسايل ميكاپش رو باز كرد شروع به كار روي صورتم كرد. اون قدر خسته بودم كه زيره دستش از شدت خستگي خوابم برد. پلكاي سنگينم رو با بي حالي از هم باز كردم كه خنديد و با سرانگشت دستي به تاج ابروم كشيد. مدل موهام رو همانطور كه خواستم خيلي ساده توي گودي سرم جمع كرد و تارِ روي پيشانيم رو حالت داد. تورِ بلند رو پشت سرم فيكس كرد و نيم تاج ظريف نگين دار رو هم وسط سرم قرار داد. كارش وقتي به اتمام رسيد. با كمكش لباسم رو به تن زدم، با ديدن خودم در آينه قدي مات و مبهوت چهره آرايش شده ام شدم. سوگند و شادي  كنارم اومدند و بغـ ـلم گرفتند. مامان نگاهه اشكيش رو توي صورتم چرخوند و قربون صدقه رفتنش شروع شد: _مباركت باشه دوره سرت بگردم من. لبخنده پر بغضي زدم مامان سريع خداحافظي كرد و رفت تا زودتر به باغ برسه، بيتا و غزاله به همراهه دخترا باهام شروع به عكس گرفتن كردند. بعد از چند دقيقه فرهود دنبالم اومد سوگند پاپيون شنلم رو بست و كمك كرد برم توي آسانسور. وقتي به طبقه پايين رسيدم در باز شد و وارد لابي سالن شدم، كت شلوار مشكي مارك مشكي با پيراهن سفيد و پاپيون مشكي روبه روم ايستاده بود. موهاش حالت داده شده بود و تارِ سركش لعنتي روي پيشانيش مثل هميشه مـ ـسـ ـتم كرد. نگاهه شيشه ايش رو توي نگاهم انداخت و به طرفم اومد. كمرم رو توي دست گرفت و ناليد: _من چطور از اين همه زيبايي دَووم بيارم! دسته گل ديزاين شده رو به دستم داد.حلقه حلقه سفيدم با رديف نگين هاي يك دست ميون دستم برق ميزد. سواره ماشين شديم و روند سمت باغ آتليه: _تو زندگي مني پس به زندگي تازه ام خوش اومدي جانِ دلِ من. از ته دل خنديدم و دستش رو گرفتم. چشم بست با ذوق فرياد زد، دلم ميخواست اون لحظه فقط من باشم و فرهود، ميون قهقه هاش غرق شدم و به چشماي روشنش دل سپردم.  بعد از عكاسي نزديكاي شب بود كه به باغ رسيديم از ماشين پيدا شديم و دنباله ي لباسم رو توي دست گرفتم. فيلمبردار اشاره داد وارد بشيم دستم رو گرفت با ورودمون فشفشه ها روشن شد و كاغذ رنگي مثل بمب تركيد. صداي كل و هلهله فضا رو پر كرده بود خاله ساحل با اشك نگاه مون مي كردند.توي جايگاه نشستم فرناز با لباس شب دنباله دار مشكيش كنارمون اومد. فرهود دستم رو گرفت و روبه روم وايستاد ديونه وار واسه اش لبخند زدم و با ناز سرشانه هام رو بالا انداختم و به چشماي جذابش چشم دوختم. با ديدنِ نگاهش با تمام وجود ضعف رفتم. به وجودش در كنارم افتخار كردم و با عشق به سمتش رفتم. دستام رو به دورِ گردنش حلقه كردم و همنوا با ريتم آهنگ تنم رو حركت دادم. سرش رو كج كرد به روي صورتم و زمزمه كرد: _چشم عسليه من! سرانگشتم رو به زير گلوش كشيدم و ناليدم: _تو جونه مني جناب سرگردِ قصه سرنوشتم! خنديد و همون لحظه احساس كردم قلبم از حركت ايستاد، نوك بينيش رو به بينيم تكيه داد. با عشق دستم رو بيشتر به دورِ گردنش حلقه كردم خم شد و بلافاصله مُهر سكوت رو به روي لـ ـبم زد.نور روي پيست رقص كم شد و فقط توي حاله اي روشن قرار گرفتيم. با اشك ازش جدا شدم كه با سرانگشت اشكام رو پاك كرد و حصار دستاش رو به دورم پيچيد.                               ****** بعد از اتمام مراسم همه تا خونه باغ همراهيمون كردند. خواستم پياده شم كه خاله ساحل دنباله لباسش رو گرفت و گفت: _عزيزم لباست خسته ات ميكنه پياده نشو. با كمك فرهود از ماشين پياده شدم و توي آغـ ـوش بابا فرو رفتم. _از الان بايد چجوري با دوريت تو خونه كنار بيام؟! با بغض زمزمه كردم: _بابايي! گونه ام رو نوازش كرد و دستم رو گذاشت توي دست فرهود و گفت: _تموم دار و ندارم رو امشب دارم بهت ميسپارم خوشبختش كن. فرهود دستم رو فشار داد: _جاش روي جفت چشمامه تا آخره عمر خاك پاشم! مامان با اشك بـ ـغلم كرد و توي گوشم قربون صدقه ام رفت، خاله ساحل واسه هر دومون آرزوي خوشبختي كرد. بعد از اينكه رفتند باهم وارد حياط خونه باغ شديم.دسته گلم رو برداشتم دنباله بلنده لباسم رو گرفت در رو باز كرد. پلكام رو بستم دستم توي دست گرفت در باز كرد از پله ها پايين رفتم.با ديدن اون همه عكس از خودم در كنارِ يك عالمه شمع كوچيك و بزرگ سفيد كه جاي جاي خونه رو گرفته بودند اشك تو چشمام جمع شد، سرش رو توي گردنم فرو كرد: _خوشت اومد يكي يه دونه ي من؟ سرانگشتم رو ميون موهاش فرو كردم و ناليدم: _فرهود بگو كه اينا خواب نيست! بهم بگو. _خواب نيست نفسم. تعلل كنار گذاشتم و نزديكش شدم.بلافاصله دست انداخت به دور زانوهام و جسمم رو ميون تنش كشيد و از پله ها بالا رفت. 
      ميون عاشقانه هاي گرمش غرق شدم، فضاي اتاق با نور شمع روشن بود و گلبرگ هاي نازك رُز هاي قرمز با فرودم به روي تشك ميون تنم فرو رفتند. ميون لحظات پاك عشق غرق نوازش هم بوديم.حالِ خوبه عشق زير پوستم با هر عاشقانه اش مي دويد و احساس پاك عشق در تمام وجودم محاصره شد.
  • فایل

  • برترین مشارکت کنندگان

  • بالاترین کسب کنندگان مدال

    هیچ کسی در این هفته مدالی دریافت نکرده است.

  • آخرین مدال های داده شده

  • نوشته‌های وبلاگ

  • آمار عمومی

    • مجموع موضوعات
      11,532
    • مجموع پست ها
      70,978
    • کل کاربران
      6,495
    • بیشترین آنلاین
      1,856
      15/01/97 22:47

    جدیدترین کاربر
    tarajalali
    تاریخ عضویت 31/02/98 06:16

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×