رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

1 تصویر

درباره این فایل

نام رمان: بغض پاییز

نویسنده: ساناز رمضانی

تعداد صفحات: 527

ژانر: عاشقانه

 

خلاصه داستان: پسرك دل بست به تيله هاى آبى چشمانش… دلش لرزيد و ويران شد. دخترك روحش ميان قبرستان دفن شد و جسمش در كنار ديگرى، با جنينى در بطن!!

 

قسمتی از داستان:

مردمک های لرزانِ چشمانِ روشنش، دوخته شده بود به کاغذ پیش رویش. دست دراز کرد و از روی پیشخوان برداشتش! باورِ جواب آزمایش برایش سخت بود. خیلی سخت. لبان خشک شده و رنگ پریده اش را برای خروج اصوات، فاصله داد. بعد از تلاشی مضاعف و جان کندنی فراوان، زیر لب تشکری کرد و بیرون آمد. با ریزش اولین باران پاییزی، دلش ضعف رفت. لحظه ای دلش سراسر حسرت شد. ای کاش پدر و مادرش بودند و در این لحظات همراهی اش می کردند. غرق در افکارش بود که با برخوردن به جسمی، شانه ی سمت راستش عقب رفت. تعادلش را از دست داد و بر روی زمین افتاد. به طور غریزی کف دستانش را حائل بدنش کرد تا صدمه ای نبیند.

_آخ…!!! دستان و زانو هایش شروع به سوزش کرد.

_حالتون خوبه خانم؟

نگاهش اول به جین گلی و پاره شده اش افتاد و بعد چشمان خاص و قامت مردی که تا کمر خم شده! ابروهایش در هم گره خورد، با همان اخم خواست بلند شود که دستی بازویش را گرفت و کمکش کرد. دستش را با حرص از دست مرد خارج کرد.

_ولم کنین!

موهای بور و بلندش را با آن دستان زیبا و ناخن های طراحی شده اش پشت گوش فرستاد. بی آنکه حواسش به یک جفت، چشم هیز باشد.

_من واقعا معذرت می خوام. قصدی نداشتم. عجله داشتم و شما رو ندیدم.

از پر حرفی و سریع حرف زدن مرد حرصش در آمد و كفرى شد. كوتاه جواب داد:

 

 

* برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.

 

توضیحات:

فرمت pdf: مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر

فرمت apk: مخصوص گوشی های اندروید

فرمت epub: مخصوص گوشی های آیفون




بازخورد کاربر

برای ارسال پاسخ یک حساب کاربری بسازید و یا وارد شوید

شما برای ارسال پاسخ نیاز است که یکی از اعضا باشید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×