رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

1 تصویر

درباره این فایل

نام رمان: بهار هامون

نام نویسنده: ساجده سوزنچی

ژانر: مذهبی و عاشقانه

تعداد صفحات86 :

 

خلاصه داستان:

هامون هدایت یه پسر کاملا بی قید و پولداره… ارثی که از اجدادش به تک پسر خاندان هدایت رسیده انقدر زیاده ک اگر هامون تا آخر عمرش بخوره و بخوابه بازم تمومی نداره… همین پولداری، هامونو بی قید کرده و اهل هرکاری… اون شاید توی شناسنامه دینش اسلام باشه و مذهبش شیعه اما در واقعیت نه بویی از اسلام برده نه مذهب شیعه… هامون انقدر بی قیده ک بعضی وقتا منکر خدا میشه چه برسه به فرستاده های خدا… پس از همچین انسانی هیچ چیزی بعید نیست… اما یه دفعه چه اتفاقی میوفته که هامون عوض میشه؟؟!!!
پایان خوش…

 

 

قسمتی از داستان:

روپوش سفیدمو توی کمدم گذاشتم و کیفمو برداشتم... از در اتاق بیرون زدم. برای سر‌پرستار که بهم خسته نباشید می‌گفت سری تکون دادم و از بیمارستان بیرون اومدم....

نفس عمیقی از هوای سرد بهمن ماه کشیدمو سوار ماشین شدم... خوشحال بودم از اینکه امروز هم مثل هر روز بابت داشتن علمم چند نفر رو به زندگی برگردوندم. یه عمل قلب باز، چند تا آنژیو و بالن... اینم از کار امروزم...

بی توجه به هیاهو و شوری که توی خیابون ها بود، راه خودمو پیش گرفته بودم... لباس قرمز رنگم تضاد داشت با تمام پارچه سیاه هایی که سطح شهر رو پوشونده بودن صدای آهنگ مورد علاقم، گم شده بود توی صدای دسته های سینه زنی که راهو بند آورده بودن...

حسابی کفری شده بودم از دست تکیه های بی‌خودی که مردمو دور خودشون جمع کرده بودن و از هر کدومشون صدایی بلند بود... بوی تند اسپندی که به توی ماشین هم سرایت کرده بود، حالمو بهم می‌زد. پسر جوونی با سینی چای یک‌بار مصرفش کنار ماشینم اومد و تعارف زد...

 

 

*برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.

 

توضیحات:

فرمت pdf: مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر

فرمت apk: مخصوص گوشی های اندروید

فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون




بازخورد کاربر

برای ارسال پاسخ یک حساب کاربری بسازید و یا وارد شوید

شما برای ارسال پاسخ نیاز است که یکی از اعضا باشید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

هیچ امتیازی برای نمایش وجود ندارد.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×