رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

1 تصویر

درباره این فایل

نام رمان: نه سیاه بود نه سفید

نام نویسنده: ریحانه رسولی

ژانر: انتقامی، اجتماعی و عاشقانه

تعداد صفحات: 955

خلاصه داستان:

دختری از جنس حریر... نرم و نازک... دختری حساس و لطیف... دختری ساده و مهربان... عاشق نمی شود اما وقتی که می شود زندگی اش در عرض ثانیه ای کن فیکون میشود به وسیله دستان مردی که به بهانه‌ی عاشقی جانش را میستاند...  تاوان می دهد... تاوان خـ ـیانت مادر... دردها و غصه ها رو تنها برای خود میخرد تا خانواده اش ازهم نپاشد... انگ هـ ـرزگی را به جان میخرد تنها برای خراب نشدن آینده‌ی برادر... دخترک نرم و نازک به فکر همه است الا خودش... خودش را قربانی خانواده ای میکند که بابی رحمی او را زیر پاهایشان لگدمال میکنند و صفت هرجایی را به او نسبت می دهند... اما کیست که بداند او فقط یک قربانی است؟ قربانی شعله های خشم و کینه‌ی یک گرگ... گرگی که تشنه بود... تشنه به نابودی صالحی ها... و اما حریر تمام دردها را به جان خرید تا هم آن گرگ سیراب شود و هم خانواده اش نجات پیدا کند از شعله های آتش انتقام آن گرگ کینه ای.

 

قسمتی از داستان:

بازم بوی ماه مهر... بوی کتاب و دفتر... بوی درس و امتحان... بوی مدرسه و جمع دوستانه و صمیمی و شیطنت های جوونی.

به برادرم نگاه کردم که چشماش برق میزد و لباش میخندید... از لبخندش لبخندی روی لبام نقش بست.

بی طاقت از آقاحشمت پرسید:

_عمو پس کی میرسیم؟

آقاحشمت به ذوق کودکانش لبخند زد و گفت:

_میرسیم پسرم عجله نکن.

بعد از دقایقی ماشین جلوی دبستان پسرانه متوقف شد.

آقاحشمت: امیرعلی خان رسیدیم.

امیرعلی باشتاب پیاده شد.

صدا زدم: صبرکن علی.

از ماشین پیاده شدم و جلوش زانو زدم تاهم قدش بشم... دستی به موهاش کشیدم و گفتم:

_از اینکه داری بزرگ میشی و میری مدرسه خیلی خوشحالم... تو دیگه الان برای خودت مردی شدی دیگه نباید شیطونی کنی... باید درس بخونی و شیطنت و کنار بذاری... به حرف معلمت گوش کن و بهش احترام بذار... برای خودت دوست پیدا کن و باهمکلاسی هات محترمانه رفتار کن... مدرسه یعنی تعلیم و تربیت... یعنی اولویت اول یادگرفتن و باادب بودنه... پس پسره خوبی باش و آبجی تو سربلند کن.

 

*برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.

 

توضیحات:

فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر

فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید

فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون




بازخورد کاربر

برای ارسال پاسخ یک حساب کاربری بسازید و یا وارد شوید

شما برای ارسال پاسخ نیاز است که یکی از اعضا باشید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

هیچ امتیازی برای نمایش وجود ندارد.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×