رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

1 تصویر

درباره این فایل

نام داستان: پوکه خالی ز عشق

نام نویسنده: آرزو ملک زاده

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات: 202

خلاصه داستان: لعیا دختری‌ست ساده، با زیبایی طبیعی... او، به خاطر تلقین خانواده و اطرافین، که گاهی به حکم شوخی یا از روی حسادت، او را زشت می‌خوانند؛ فکر می‌کند که واقعا زشت است.

هر چند بینی او با کمی انحنا، باعث شده او چنین افکاری به سرش خطور کند. در این بین او در دانشگاه عاشق همکلاسی خود شهرام می‌شود و بعداز عمل بینی متوجه می‌شود که این علاقه دو طرف ست.

به خواسته شهرام و بدون اطلاع به خانواده هایشان، صـ ـیغه ایی بین آن دو خوانده می‌شود؛ اما شهرام به خاطر بیماری پدر و سختگیری های مادرش مجبور به خواستگاری از دختر دیگر می‌شود و او را تنها می‌گذارد. در همان زمان گیسو خواهر لعیا به خواستگارش جواب مثبت می‌دهد و قرار بر گرفتن جشنی بعنوان عقدکنان، در خانه پدری آنها می‌گردد. جشن گیسو برگذار می‌شود و لعیا با دیدن داماد از حال می‌رود...

 

قسمتی از داستان:

تا اولین گام های سستم را به ساحل گذاشتم. موج با سرعت خود را به ساحل کوبید. حوصله این همه جنب و جوش را نداشتم. اصلا این همه تلاش برای چه بود؟ آرام چشماهایم را بستم.

غم بزرگی سراسر وجودم را گرفته و دلم فقط به اتمام زندگی ام خوش ست، رفتن و راحت شدن...

با خود زمزمه می‌کنم:

"صبر داشته باش... دیگه چیزی تا پایان خط نمانده. تا همین چند ساعت آینده، جنازه ات روی امواج آب، دست به دست می‌چرخه. وقتی که دیگه هیچ فرصتی برای غصه خوردن نیست. با خیال راحت، به عزاداری اونهایی که خودشان رو عزیزت می‌پنداشتن نگاه می‌کنی و فقط ازت خاطره ایی تلخ و تیره به جا می‌مونه، بدون هیچ نقطه روشنی در زندگی..."

لحظه ایی به شادی دختران همسن خود غبطه می‌خورم.

"اما خود کرده را تدبیر نیست."

اشک، بی اراده روی صورتم، خط می‌اندازد.

" مگه جز این هم، کاری بلد ست!؟"

چشمام از همین الان، برای خودشون عزاداری گرفتن. لجوجانه آن ها را از روی صورتم پاک می‌کنم.

" گریه تمام شد. از این به بعد، باید خون گریه کنید؛ اما اگر چشمی برای گریه مونده باشه!"

قدم های سستم را به سمت دریا برداشتم. آب کف آلود سفید رنگ، به پایم بـ ـوسه، خوش آمد گویی زد.

باد، گره شالم را در میان راه باز می‌کند. تکه پارچه رنگی، مثل مرغ آوازخان، در میان باد به گردش در می‌آید. انگار اوهم از صاحبش ترسیده؛ نکند از سرم بی افتد. شاید در فکر فرارست.. به او می‌خندم و محکم گوشه آن را نگه می‌دارم.

او چه گناهی کرده که باید با صاحبش طعمه دریا شود. صاحبش گناهکار بود نه او...

 

 

*برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.

 

توضیحات:

فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر

فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید

فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون




بازخورد کاربر

برای ارسال پاسخ یک حساب کاربری بسازید و یا وارد شوید

شما برای ارسال پاسخ نیاز است که یکی از اعضا باشید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

هیچ امتیازی برای نمایش وجود ندارد.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×