رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

رمان

112 فایل

  1. 2,000 تومان

    خرید و دانلود رمان خارجی گرگ و میش از استفنی میر و ترجمه مریم وحیدی

    نام رمان: گرگ و میش
    نویسنده: اِستِفِنی مِیِر
    مترجم: مریم وحیدی
    ژانر: ترسناک
    تعداد صفحات: 197
    خلاصه داستان: بِلا دختریه که با دخترای اطرافش یکم متفاوته. از اینکه مورد توجه باشه خوشش نمیاد و دوست داره همیشه معمولی باشه که همین‌طور هم هست. بِلا با مادرش زندگی می‌کنه و مادرش بعد از ازدواج مجددش می‌خواد با همسر جدیدش به مسافرت بره. همین موضوع باعث می‌شه که بِلا در سن 17 سالگی (بعد از چند سال) به شهر کوچکی که پدرش توش زندگی می‌کنه برگرده و با پدرش زندگی کنه. چون شهر کوچیکه همه همدیگه‌رو میشناسن و وقتی بلا وارد دبیرستان جدیدش می‌شه خیلی مورد توجه قرار می‌گیره که اصلا از این موضوع راضی نیست. در این بین پسری توجه بِلا رو به خودش جلب می‌کنه؛ اما اون پسر یک آدم معمولی نیست...!
     
     
    قسمتی از داستان:
    دوباره به سمت همون پسر برگشتم و نگاهی بهش انداختم، داشت به سینیش نگاه می‌کرد، و با انگشتای سفیدش تیکه ای از نونش می‌کند. دهنش به سرعت تکون می‌خورد و لباش یکم از هم باز شده بود. بقیه هنوز سرشون به اطراف گرم بود؛ ولی من حس کردم که داره خیلی آروم با اونا حرف می‌زنه.
    از نظر من اسماشون یه خورده قدیمی و عجیب بود! شبیه اسمایی بود که مامانبزرگ و بابابزرگ ها داشتن... شایدم تو این شهر کوچیک این‌جور اسما معمول تر بود! بالاخره یادم اومد که اسم بغل دستیم جسیکا بود، یه اسم خیلی رایج. دو تا همکلاسی به اسم جسیکا تو کلاس تاریخم، وقتی فینیکس بودم، داشتم.
    ناخود آگاه گفتم:
    - اونا... خیلی خوش قیافه ان!
    جسیکا دوباره خندید و گفت:
    - آره... و همشون با همن...‌ یعنی روزالی و اِمِت، جاسپر و آلیس. و با هم زندگی می‌کنن! صداش یه جوری بود که انگار کل شهر بهشون مشکوکن!
    البته اگه راستشو بخواین، باید بگم حتی اگه تو فینیکس هم بودن پشت سرشون شایعه های زیادی پخش می‌شد، اینجا که دیگه جای خود داره!
    پرسیدم:
    - کدوماشون بچه های کالِن هستن؟ به نظر نمیاد به هم ربطی داشته باشن!
    - اوه...‌ نه! دکتر کالِن خیلی جوونه... شاید حدوده 30 سالش باشه... اونا به فرزندی قبول شدن. اون دوتایی که موهای بلوند دارن دو قلو ان... بقیه هم پرورشگاهی
    - فکر نمی‌کنی یکم برای اینکه مال پرورشگاه باشن بزرگن؟
    - الان بزرگ شدن... جاسپر و روزالی هر دوشون 18 ساله ان و از وقتی 8 ساله بودن با خانم کالِن زندگی می‌کردن. فکر کنم خاله شون باشه... یا یه چیزی تو همین مایه ها!
     
     
    *برای خرید و دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید و عضو شوید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    0 خرید    2 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  2. رایگان

    دانلود داستان کوتاه فصل تازه از مهشاد نظریان

    نام داستان کوتاه: فصل تازه
    نام نویسنده: مهشاد نظریان
    ژانر: اجتماعی
    تعداد صفحات: 16
    خلاصه داستان:
    از ميان بايدها و نبايد‌هاي زندگي بايد يك پُل باشد، تا راهي درست را نشانمان دهد. درست شبيه به يك تولد دوباره، تولدي كه در آن انسان رنگِ جديد و حياتِ پاكي به سرشت خود نسبت می‌دهد.
    فصلِ تازه روايت‌گر يك تولد دوباره‌ست، تولدِ جوانه‌ي "بودن" و "اميد" در كنارِ باورهاي خواستني در اعماق وجودِ خودمان.
     
    قسمتی از داستان:
    از دنياي كودكي كه بيرون آمده و به بزرگسالي رسيدم. جرقه‌‌ای به اسم كمبود محبت در وجودم شكل گرفت و با ديدنِ محيط اطرافم، خصوصاً مادري كه صبح و شبش فيلم نامه نويسي بود و قرار ملاقات‌هاي شبانه مختلف با كارگردان‌هاي به نام.
    و پدري كه بيشتر وقتش در بيمارستان و اتاق عمل بود. دنيايي به اسم "تنهايي" را خيلي وقت  می‌شد كه در وجودم پيدا كرده بودم.
    روزهاي طلايي، نوجواني هر دختري به مراتب برايش خاطره‌ساز و زيبا می‌شود. اما براي من همه اش يك كاسه سوپ داغ و نان باگتي كه اَسما خانم به سفارش مادرم برايم درست می‌كرد محسوب می‌شد.
    صبح‌ها تنها صداي راديوي مادر بزرگ پيرم كه قبل سرطان ريه اش در كنارمان زندگي می‌كرد تا حدودي وجودم را خوشحال و مشتاق به زندگي نشان می‌داد. در آغاز هفته، يك اميد برايم باقي می‌ماند و آن هم ديدار دوستانه در مدرسه و سر كله زدن با دوستاني كه هيچ شباهتي در زندگيشان به من نداشتند.
    مادرم بعد از ورودم به دبيرستان، تنها راه چاره را در زندگي ايده آلش فقط رفتن به مشاوره و غُر زدن به پدرم می‌دانست و آخرش هم به خاطرِ اخلاق و رفتار لجوج و يك دنده اش پا به مشاوره گذاشتيم و آن جا بود كه من مفهومِ خانواده را با تمام وجود درك كرده و فهميدم كه شايد من بزرگترين اشتباه زندگي پدر و مادرم هستم و تمام.
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    67 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  3. رایگان

    داستان کوتاه شبهای زرد_فرداهای صورتی از انیس موحدی

    نام داستان کوتاه: شبهای زرد_فرداهای صورتی
    نام نویسنده: انیس موحدی
    ژانر: غمگین و اجتماعی
    تعداد صفحات: 25
    خلاصه داستان:
    من یه رویای خیلی بزرگ دارم. رسیدن به این رویا برام حکم نفس کشیدن داره... در زندگی شب‌های زردی (سختی) به امید فرداهای صورتی (روشن) سپری کردم. خب ما یه خانواده چهار نفره شاد و صمیمی بودیم. آره بودیم... ولی...
     
    قسمتی از داستان:
    کلی راه رفته بودم تا از اون دفترچه‌هایی که عاشقشون بودم بخرم همون آهنگی که جدیدا تو دهنم افتاده بود و گذاشتم و تا خونه باهاش زمزمه می‌کردم قدم زدن و دوست داشتم یه جورایی گره‌های ذهنمو باز می‌کرد دوباره همون پیرمردی که که همیشه کنار درخت روبرو خونه مون تکیه می‌داد و دیدم از نظر آیدا خیلی عجیب و ترسناک بود البته با این فیلمایی که که اون صبح تاشب نگاه می‌کرد توقع زیادیم نمی‌شد ازش داشت خودمم ته دلم یکم از این پیرمرد عجیب و غریب می‌ترسید سرمو انداختم پایین و از پله‌ها تند تند بالا رفتم. بابا چمدون لباس‌ها رو ریخته بود وسط سالن و مشغول جمع کردن لباس‌ها بود بدون اینکه نگاهی بندازه دوباره شروع کرد:
    - بدو بدو نسترن لباساتو بیار تا چمدون و ببندیم.
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    77 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  4. رایگان

    داستان کوتاه کشف آرامش از ناهید هاشمی

    نام داستان کوتاه: کشف آرامش
    نام نویسنده: ناهید هاشمی
    ژانر: درام
    تعداد صفحات: 15
    خلاصه داستان:
    در رابطه مردی جوان و آشفته است که در طول زندگی اش به دنبال یک چیز می گردد و تنها یک هدف دارد
    کشف آرامش...
     
    قسمتی از داستان:
    رنجیده با خلقی تنگ از شیشه ماشین به بیرون نظاره می‌کردم. هوایی دود آلود، خیابان شلوغ، ترافیک و رانندگانی که تعجیل خود، در رانندگي را به گردن هم افکنده، به يک ديگر ناسزا مي‌گويند. چه سرسام‌آور! اين‌ها بر ناراحتي‌ام مي افزودند. نمی‌دانم چرا ولی بودن در این شهر، مرا یاد ضمیر اگاهی می‌انداخت که دوستش ندارم. آخ پدر... اخه چرا من اينجا هستم؟ چرا قبول کردم بيايم؟
    شمال کجا مشهد کجا؟
    عقل که نباشد جان در عذابست ديگر. اي ابله!
    صداي راننده به گوشم رسيد
    -اقاي نيک خواه بفرماييد. اين هم يکي از بهترين هتل‌هاي شهر مشهد، قصرطلايي.
    اخم نقش بسته‌ی روی صورتم عمیق‌تر شد. با خشم گفتم:
    - برايم اهميتی ندارد.
    -بله چشم آقا...
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    67 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  5. رایگان

    دانلود داستان کوتاه مرد رفتن نبود از زهره جهانبخشی

    نام داستان کوتاه: مرد رفتن نبود
    نام نویسنده: زهره جهانبخشی
    ژانر: عاشقانه و درام
    تعداد صفحات: 8
    خلاصه داستان:
    داستان راجع به دختریه که فکر می کنه عشقش در دو قدمی خوشبختی رهاش می کنه اما...
     
    قسمتی از داستان:
    پشت تیر برق قایم شده بود. چونه‌اش از بغض می‌لرزید. بی‌رمق و دلگیر بود. به آن شخص خیره شده بود کسی که مدت‌ها می‌شناختش کسی که دلش را به او سپرده بود. اما...
    به اون دختری که جای من رو گرفته بودم با غم نگاه می‌کردم. مگه چه فرقی بین من و اون دختر بود که آبان انتخابش کرد و می‌خواد باهاش ازدواج کنه.
    یاد حرفاش افتادم که همیشه زیبایی من رو ستایش می‌کرد همیشه می‌گفت کسی مثل تو دل من رو این‌طوری نلرزونده.
    به تموم حرفاش شک کردم. هیچ کدومش رو واقعی نمی‌دونم. اگه من رو دوست داشت به این راحتی من رو رها نمی‌کرد و بره سراغ انتخاب بعدی. به عشقی که به من داشت شک دارم.
    به حلقه کذایی که توی مشت گره شده‌ام بود فکر می‌کردم. به قول و قرار‌های آبان فکر می‌کردم.
    همه‌ش یه خواب بود یه خواب کوتاه و قشنگ که تعبیرش حسرتی ناگفتنی برایم داشت.
    یه آن از زمان آبان من رو دید و متوجه حضورم شد با دستش دختره رو به داخل خونه هدایت کرد به خونه مامانش، همون زن کینه‌ای که هیچ وقت نخواست خوبی‌های منو ببینه و اصلا از من خوشش نیومد...
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    54 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  6. رایگان

    دانلود رمان فرار سپید از زهرا حسنی

    نام رمان: فرار سپید
    نام نویسنده: زهرا حسنی
    ژانر: عاشقانه و اجتماعی
    تعداد صفحات: 338
    خلاصه داستان:
    داستان دختری ست 25 ساله، که طی یک سری افشاگری‌ها، مهم ترین قرار زندگی اش را نادید می‌گیرد و به عبارتی قرار را بر فرار ترجیح می‌دهد. فراری که زندگی اش را تحت شعاع قرار می‌دهد و...
     
    قسمتی از داستان:
    بهت‌زده به داخل فنجان روبه رویش نگاه می‌کند. انعکاسی از تصویر چشمانش، در آن مایع قهوه‌ای‌رنگ نقش بسته بود. حس می‌کرد زندگی‌اش همانند آن قهوه، رنگی تیره به خود گرفته است. تمام آرزوهایش، هدف‌هایش و علی‌الخصوص احساسی که تازه به خود قبولانده بود و داشت می‌پذیرفت!
    باز دست لرزانش را به سمت پاکت کذایی روی میز می‌برد و آرام بلندش می‌کند. باورش نمی‌شد که دنیای رنگی‌اش، به اعماق دره‌ی نابودی کشیده شده و یک باره همگی رنگ‌باخته باشند!
    دو مرتبه می‌خواهد به محتویات آن پاکت نامه نگاه کند که بین راه، پشیمان دست پس می‌کشد.. می‌لرزد و می‌ترسد! می‌ترسد که دل ضعیف و‌ ترک خورده‌اش این بار، کاملاً خرد شود... ریز و ریز تر! کلافه، تکیه بر پشتی صندلی می‌دهد. نگاهش می‌چرخد و مجذوب حلقه‌ی نقره فام تک نگینش می‌شود. دستش را بالا می‌آورد و خیره براندازش می‌کند. سردرگم و دودل بود. نمی‌دانست به کدام یک از حرف‌های دلش گوش دهد؟! نمی‌دانست باید در مقابل تقدیر اجباری‌اش بسوزد و بسازد و یا سنگ شود، محکم شود و مقابله کند با اصلِ ماجرای آینده‌ای که در برابرش قد علم کرده بود و قصد زمین زدنش را داشت؟! بالاخره، از حلقه نگاه برمی‌دارد و با زانوهایی سست شده و بی رمغ، از جایش بر می‌خیزد و با انزجار و بی میلی، پاکت را داخل کیف چرمش جای می‌دهد.
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    40 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  7. رایگان

    دانلود رمان پیچ و خم عشق از زهره جهانبخشی

    نام رمان: پیچ و خم عشق
    نام نویسنده: زهره جهانبخشی
    ژانر: عاشقانه و اجتماعی
    تعداد صفحات: 178
    خلاصه داستان:
    عشق اجباری یا عشق از دست رفته مسأله این است. در پیچ و خم عشق باید چه کرد؟
    دختری که مسیر عشقش عجیب بود. نرسیدن برایش راحت تربود تا رسیدن. داستان راجع به عشق‌هایی‌ست که به دنبال همدیگر هستند؛ اما همدیگر را به دست نمی آورند... قصه ما داستان نازگل و دوست داشتنش است، دختر قصه مابه آرزویش می‌رسد یانه؟ با نازگل همراه باشید؛ خواندنش خالی از لطف نیست.
     
    قسمتی از داستان:
    همه خوشحال بودند من از همه خوشحال تر. احساس خوبی بود؛ انگار خوشبخت ترین آدم دنیا بودم امشب قرار بود سهیل به خواستگاریم بیاد ضربان قلبم از آوردن اسمش بالا رفت. امروز با گوشیم مشغول پیامک بازی با دوستام بودم برای همشون جالب بود که دارم ازدواج میکنم هیچکی باورش نمیشد که من ازدواج کنم از بس سخت پسند بودم. گوشیم داشت خاموش میشد بلند شدم گوشیم رو زدم به شارژ از پنجره به منظره بیرون خیره شده بودم پاییز داشت از راه میرسید به قول تینا فصل عاشقانه‌ایه لبخندی به گوشه لبانم نشست نشستم روبروی ایینه اتاقم. از دبیرستان تا همین الان شب و روزم سهیل بود، دوران دبیرستان به اتمام رسید وارد دانشگاه شدم هیچ کس رو جز سهیل نمی‌دیدم.
    بهنام بهم علاقه مندبود درطول این هشت ترم که گذشت هرترم ازم خواستگاری میکرد هر چقدر واسطه فرستاد اما من جوابم یک کلمه بود؛ نه!
    بنده خدا وقتی اخرین بار همدیگه رودیدیم غم دنیاتوی چشماش بود دلم براش میسوخت اون روز بهم گفت امیدواره درآینده همدیگرو ببینیم از این که این همه حواس و عشقش رونثارمن میکرد دلم براش سوخت یکی از دوستام به شوخی گفت واقعا بی لیاقتی پسربه این خوش تیپی و خوبی رو رد میکنی. از لحاظ موقعیت مالی که خوبم هست. چه کنم دلم پیش سهیل بود احساس بدی پیدا میکردم هرکی به خواستگاریم می اومد چون حس دورشدن وجدایی از سهیل بهم دست میداد دیگه خانوادم ازدستم کلافه شده بودندهمه خواستگارهام رورد میکردم توی مهمونی و دانشگاه و...
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    127 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  8. رایگان

    داستان کوتاه عشق مردنی نیست از سلاله علیائی

    نام داستان کوتاه: عشق مردنی نیست
    نام نویسنده: سلاله علیائی
    ژانر: عاشقانه و درام
    تعداد صفحات: 8
    خلاصه داستان:
    تو رفتی اما صدایت را گذاشتی بماند. اول هم همه جا بود. بعد زمان شروع کرد  آن کارِ غم انگیز را با آن کردن. هرچند که وقتی فراموشش می‌کنم دردش کمتر است، دلم نمی‌آید فراموشش کنم. مثل این است که پدری ناگهان اسباب‌بازیِ کودکِ از دست رفته‌اش را ببیند. هم نگه داشتنش کارِ سختی است برایش، هم دور انداختنش دردِ بزرگی است در دلش. آدم دلش می‌خواهد حرمتِ عشق را نگه دارد. فراموش کردنش سنگدلی می‌خواهد؛ اما به خاطر آوردنش هم ویران‌کننده است. هیچ‌وقت نباید به عشق کم محلی کرد. اما  این هم مثل آن است که جایی در  تسخیرِ ارواح باشد. این طور نیست؟ معشوقت در خیالت بر می‌گردد و تو ترس به دلت می‌افتد . . .
    (رابرت وون)
     
    قسمتی از داستان:
    اولین‌های زندگی حکم گلوله‌های اسلحه رو دارن. اگه ناغافل ماشه‌ی این اسلحه رو لمسکنی، گلوله‌ی اولین‌هات درست می‌خوره وسط مغزت! جایی از ذهنتو سوراخ می‌کنه که اگه صدسال هم بگذره، تصویرش بازهم به همون اندازه واضح و روشنه. مثل اولین جشن تولد، اولین روز مدرسه و یا اولین هدیه زندگی.
    من اولین هدیه زندگیمو تو هفتسالگی گرفتم. هر روز ساعت پنج بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل می‌شدم، از مسیری به خونه بر می‌گشتم که بتونم مغازه‌ها رو ببینم. یکی از اون مغازه‌هایی که همیشه پشت شیشه اش می‌ایستادم و اجناسشو نگاه می‌کردم، مغازه لوازم تحریری بود که یک جعبه موزیکال رو برای فروش گذاشته بود. به خونه که می‌رسیدم همه‌ش از اون جعبه موزیکال و فرشته ای که با کوک کردن روی صفحه‌ی الکتریکش می‌چرخید، حرف می‌زدم و بقیه هم به این ذوق کودکانم می‌خندیدند.
    یک روز دلمو زدم به دریا و رفتم داخل لوازم تحریری. رو به فروشنده که یک جوون حدودا هفده یا هجده ساله بود گفتم که جعبه موزیکال و برام بیاره. راستش قصد خریدنشو نداشتم، فقط می‌خواستم ببینم که موقع کوک کردنش چه آهنگی و پخش می‌کنه و برای یک بار هم که شده فرشته‌ی بالدارشو من روی صفحه اش بذارم و همین‌طور هم شد. وقتی که چشم‌هام رقص و چرخش اون فرشته رو با چاشنی آهنگ عاشقانه تایتانیک دید نتونستم جلوی بروز احساستمو بگیرم و بغض کردم و با گفتن جمله‌ی (کاش منم یکی از این‌ها داشتم) مغازه رو ترک کردم.
     
    برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    125 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  9. رایگان

    دانلود رمان ساعت آخر از دریا عبدالعلی زاده

    نام رمان: ساعت آخر
    نام نویسنده: دریا عبدالعلی زاده
    ژانر: عاشقانه
    تعداد صفحات: 151
    خلاصه داستان:
    داستان روايتگر زندگي دختري ست به نام تبسم که بي سرپرست بزرگ شده است و با هر سختي به تحصيلش ادامه داده و اکنون وکيل دادگستري ست.
    راستي چه مي شود اگر وکيل عاشق موکل خود که پاي اعدام است شود؟واين وسط پاي يک سرگرد جوان به ماجرا باز شود؟
    بااين همه او دختري ست که با تمام زندگي دخترانه اش سعي دارد مردانه روي پاهايش باايستد اما کسي چه ميداند زندگي چه خوابي برايمان ديده است.
    زندگي گاهي يادآورت مي شود که گاهي هم ايستادگي شکست مياورد، گاهي اوقات ممکن است چوب مقاوتمان را بخوريم. زندگي يادت ميدهد که اگر زيرک باشي موانعت را دور مي زني و شايد اين تنها درسي است که بهايش عمرمان است.
      قسمتی از داستان:
    جلوی عمارت پیاده می‌شوم. من این عمارت را خوب می‌شناختم؛ ساختمانی که ظاهرش سفید است و باطنش سیاه. اینجا جایی‌ست که ارزش انسان‌ها بر بی ارزشی‌شان مقرر می‌شود و همین را برایشان مقدر می‌سازند. من از این عمارت خاطرات خوبی به یاد ندارم؛ برای همین این‌گونه تلخ سخن می‌گویم. عنوانی که برسر در این عمارت زده شده از قدرت تخریب بسیار بالایی برخوردار است؛ «بهزیستی» الحق هم که همان‌طور بود. ارزش ما در آنجا فقط به اندازه تنهایی‌هایمان بود
    کسی جرات نداشت باصدای بلند بخندد. شب‌ها نخوابیده کابوس می‌دیدیم. آری!
    کابوس بیداری هزاران بار بدتر از کابوس در رویاست. هرشب راس ساعت مقرر به خواب می‌رفتی. این یک فرمان بود بی برو برگشت.
    بی سرپرست بودن عجیب وبال گردنمان شده بود. بدترین اتفاق هم آنجایی بود که بعد از زمان طولانی کلی به هم عادت می‌کردیم و یکهو خانواده‌ای پیدا می‌شد و سرپرستی کسی را بر عهده می‌گرفت و جای خالی آن شخص همیشه و همیشه روی تخت خالی‌اش به جا می‌ماند؛ اما اکنون من به عنوان وکیل دادگستری در مقابل این عمارت ایستاده‌ام. اکنون دیگر کسی نیست که نبایدها را بگوید و حتی در عوض وقتی می‌بینند هزار بار در مقابلت دولا راست می‌شوند و این آزار دهنده است.
    لااقل هرچه که هستی خوب یابد خودت باشی فقط فقط خودت!! رنگ عوض می‌کنی که چه شود؟ ذات واقعی بلاخره خود را نشان می‌دهد؛ اما من اینجا را دوست داشتم؛ اینجا خانه من بود آدم که نباید همیشه خاطرات نسبتا بد را خط بزند. شاید آنها فقط باب میل من نباشد...
    با صدای زنگ تلفنم از سیر در خاطرات قدیمی‌ام دست می‌کشم. خانم واقف کسی که در کنارش به کارآموزی مشغولم... او وکیل مجربی‌ست و من همیشه دوست داشتم درکنارش چیزهای زیادی بیاموزم.
    - بفرمایید خانم واقف.
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    74 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  10. رایگان

    داستان کوتاه خانواده رابینسون از الهه قادریکتا

    نام داستان کوتاه: خانواده رابینسون
    نام نویسنده: الهه قادریکتا
    ژانر: عاشقانه و اجتماعی
    تعداد صفحات: 86
    خلاصه داستان:
    داستان خانواده‌ رابینسون با خانواده‌های دیگه متفاوته، چرا؟ چون که اتفاقی تو گذشته افتاده که باعث ایجاد یه شکاف شده و با هر اتفاقی این شکاف بزرگ و بزرگتر می‌شه تا این که این خانواده‌ تو یک شب سقوط می‌کنه... آیا می‌تونن دوباره سرپا بشن؟
     
    قسمتی از داستان:
    فصل اول | بازگشت به خانه
    (چارلتون)
    - چی کار داری می‌کنی؟
    با صدای دیوید دست از کار کشید. صدای عصبی دیوید بلندتر شد:
    - چی کار داری می‌کنی شیرین؟!
     دست شیرین را پس زد.
    - کنار اسناد چایی نریز... اگه یه وقت بریزه روشون چی؟
    شیرین غر زد:
    - اینا فقط برگه‌ی کاغذن و معلوم نیست کِی تبدیل به پول میشن؟
    دیوید در حالی که چیزی را یادداشت می‌کرد، گفت:
    - هر وقت غر زدن تو تموم شد، اون موقع پول میاد
    شیرین ظرف‌ها را روی میز چید که دیوید باز غر زد:
    - اینو دیدی؟ قبض برق ماه پیشه
    بعد با صدای بلند مبلغ را خواند:
    - شش هزار و چهارصد و هفتاد و هشت دلار... فقط مال یه ماهه...!
    اجازه‌ی حرفی به شیرین نداد و ادامه داد:
    - دو دقیقه هم نمی‌تونی تلویزیون لامصبو خاموش کنی. بعد همه ش میگی پول نیست، پول نیست!
    شیرین هم مثل خودش غرید:
    - می‌خوای اونم نبینم؟ از پنکه‌ای که همیشه بالاسرت روشنه کم کن. نه از تلویزیون دیدن من...
    - چرا بحثو عوض می‌کنی؟
    شیرین نگاهی بهش انداخت و بی توجه گفت:
    - این‌ها رو ولش کن. زنگ زدی به لوله‌ کش؟
    دیوید سکوت کرد که شیرین ادامه داد:
    - عیبی نداره، هیج عیبی نداره. فقط سه روزه که آب چکه میکنه. هر وقت خونه روآب برداشت اون وقت بگو بیاد
    دیوید کارتی را برداشت و جلوی صورت شیرین تکان داد.
     
    برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    44 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  11. رایگان

    دانلود داستان کوتاه ای کاش باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت از سنابانو

    نام داستان کوتاه: ای کاش باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت
    نام نویسنده: سنابانو
    ژانر: عاشقانه و اجتماعی
    تعداد صفحات: 43
    خلاصه داستان:
    گلشید پس از ۱۵ سال دوری، به خانه‌ی کودکی‌هایش برمیگردد و در انتظار تکرار دیداری ست که به دنیای خاکستری‌اش رنگی از جنس عشق ببخشد...
     
    قسمتی از داستان:
    «سرزمین مادری»
    _مامان‌جان، عزیزم رسیدیم بلندشو 
    ماهدخت هیچ‌وقت نتوانست ترس از پرواز را فراموش کند؛ حتی اگر نزدیک به ۱۲ ساعت در آسمان بودند باز هم خواب به چشمش نمی‌آمد. با چشم‌هایی نیمه خواب به عسلیِ خسته‌ی گلشید نگاه کرد و پلک راستش را ماساژ داد و لبخندش را ندید، در را باز کرد و پیاده شد؛ گلشید چتر را سریعا باز کرد و دست مادرش داد. 
    _شما برو داخل، من چمدونا رو میارم
    کلیدها را به سمت ماهدخت گرفت و دستش را پشت کمرش گذاشت و کمی نوازش کرد؛ مادر پرانرژی‌اش چندماهی بود روی مرز افسردگی قدم میزد، خسته بود!
    بارانِ دی‌ماه شدت گرفته بود، گلشید با عجله چمدون‌های سنگین را از راننده گرفت و تشکر کرد. جلوی در خانه لحظه‌ای ایستاد و شاید جریان خون نزدیک قلبش بند آمد! باران سرتاپایش را خیس کرده بود اما هنوز با خودش در جنگ بود که نگاهش را بدوزد به درِ آبی رنگ یا نه... صدای لاستیک‌‌های ماشین انگار گلشید را از مرداب بیرون کشید و باز هم نمیدانست چرا با عجله در را بست و پشت در ایستاد. نفس حبس شده اش را بیرون داد و چمدون‌ها را روی سنگ‌های ریز کشید. فکرش را هم نمیکرد بعد از ۱۵ سال هنوز هم جریانِ لذت‌بخش خاطرات کودکی قلبش را بلرزاند. قطره‌های روی زنجیر زنگ زده‌ی تاب را لمس کرد و دلش برای دستان پدرش تنگ شد، به خاطر ماهدخت باید میخندید! نمیتوانست غم از دست دادن او را هم تحمل کند. با قدم‌هایی بلندتر خودش را به ساختمان رساند و در را بست. بوی محمدی‌ها لبخند روی لبش اورد: 
    _ماهی‌جان ببین خاتونت چه کرده 
     
    برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    22 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  12. رایگان

    دانلود رمان انتقام (جلد دوم رمان اعتماد) از کوثر78

    نام رمان: انتقام (جلد دوم رمان اعتماد)
    نام نویسنده: کوثر78
    ژانر: عاشقانه انتقامی کل کلی هیجانی
    تعداد صفحات: 276
    خلاصه داستان:
    کارن پسری که پس از سال ها متوجه راز قتل پدر و مادرش می شود، به دنبال آن برای انتقام از مردی که خانواده اش را به قتل رسانده با طرح و نقشه ی قبلی خودش را به دختر امیرسام (بارانا) نزدیک میکند تا بتواند وارد خانواده ی امیرسام شود و کمر به نابودی او ببندد؛ اما تقدیر چیز دیگری برای آن دو رقم زده است...
    پایان خوش
     
    قسمتی از داستان:
    خسته از این همه مشغله های روزانه و سرو کله زدن با یه مشت جماعت زبون نفهم و اون کارمندای بی خاصیت که انگاری فقط بلد بودن پول یامفت بگیرن سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و دستی رو پلکای خستم کشیدم،دلم می خواست هر چه زودتر به عمارت برسم ... مطمئنن یه دوش آب گرم حالمو جا می اورد...
    نفس عمیقی از سر  کلافگی کشیدم و سرمو به سمت پنجره ی دودی ماشین چرخوندم و نگاهی به آسمون ابری تهران انداختم. دست دراز کردم و پنجره رو پایین کشیدم که باعث شدم سوز سرد هوای بهمن ماه تو ماشین بپیچه‌ و خوابالودگی رو از سرم بپرونه. نگاه بی تفاوتم به بیرون و مردمی بود که به خاطری سردی هوا خودشون رو بغچه پیچ کرده بودن تا سرما به بدنشون نفوذنکنه.
    یک ربع بعد به عمارت رسیدم؛ در ورودی ساختمون اتوماتیک باز شد و راننده به ارومی ماشین رو وارد حیاط عمارت کرد ‌‌و به دنبال ما دو ماشین دیگه که مربوط به بادیگار هام بودن وارد شدن قبل از اینکه راننده در ماشین رو برام بازکنه خودم از ماشین پیاده شدم...
    صدای بر خورد کف کفش هام باسنگ ریزه ها ی حیاط حس خوبی بهم میداد به خاطر سردی هوا یقه اورکت مشکی رنگمو بالا تر کشیدم و دوطرفشو بیشتر به هم چسبوندم.
     
    رمان اعتماد(جلد اول) را از اینجا دانلود کنید:
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    217 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  13. رایگان

    دانلود رمان صبورم که باشم از zeynab227

    نام داستان: صبورم که باشم...
    نام نویسنده: zeynab227
    ژانر: درام، اجتماعی و عاشقانه
    تعداد صفحات: 196
    خلاصه داستان:
    داستانی شاید به ظاهر تلخ؛ اما شیرین. از دو مرد… دو مردِ موفق؛ اما درد کشیده. زیر و بَم زندگی را چشیده و با تمام بهانه‌گیری‌های چرخ روزگار، کنار آمده. جسور… مقتدر… باصلابت. هر دو به ناگاه، وارد راهی می‌شوند که نه راه پس دارند و نه راه پیش. شاید دلیل ورودشان به این راه، فرق داشته باشد؛ اما راهشان یکسان است و سرنوشت آن‌ها را نشانه رفته است. زندگی‌ِ‌شان در این راهه بسی سخت و دشوار، همانند طی کردن در راهی تاریک و بدون نوری است و باید یک تنه، جور عبور کردن از آن را بکشند. راهی که سرنوشتشان، در گروِ آن است و میتواند زندگیِ آنان را دگرگون سازد. هر دو آزمایش می‌شوند. وارد آزمون پروردگارشان می‌شوند. پایان این آزمون سخت را تنها خدایشان می‌داند. یکی باید در قبال گرفتن آرامش، عزیزش را فدا کند و دیگری باید سخت تلاش کند؛ تلاش، برای نگهداری از گنجینه‌ای که اینک، با عضوی مقـدس و کوچک، ضربان روتینِ زندگی‌اش، به حالت نرمال بازگشته و به نوعی،‌ تازه متولد گشته؛ اما این بار با دو روح پاک، در یک کالبد.
       
    قسمتی از داستان:
    با حس برخورد جسمی نرم روی گونه‌اش، پلک‌هایش به ارتعاش درآمدند و آرام، میانه آن‌ها را از هم گشود. کمی پلک زد و با دیدن چهره‌ دلنشین دُردانه‌اش، مِهر پدرانه‌اش گل انداخت و روی لبانش جوانه زد. صدای کودکانه و زیبای دخترکش، بهترین نوای صبحش شد.
    _چقدر می‌خوابی بابایی؟ حوصله‌م سر رفت.
    به آرامی روی تختش نشست و جسم نحیف و ظریف دخترکش را روی پاهای خود نشاند و با قلبی مالامال از عشق پدرانه‌اش، بـ ـوسه‌ای بر خرمن موهای ابریشمی و خرمایی رنگ او نشاند و با لبخند عریضی که هنوز هم، روی لبانش محفوظ بود و گویا حالا حالاها قصد از بین رفتن نداشت، گفت:
    _سلام عزیز دل بابا. مگه ساعت چند بیدار شدی؟
    ناز دخترانه‌اش را روی چشمان درشت قهوه‌ای رنگش کشاند و با همان لحن کودکانه و بی‌ریایش پاسخ داد:
    _سلام. از اون موقعی که مادر جون از اون شکلات تلخ‌ها بهم داده بیدارم تا الآن. تو هم هنوز خواب بودی، حوصله‌م سر رفت، بعد مادر جون گفت بیدارت کنم.
    به ناگاه، لبخندی که قدرتش را به رخ فرمان عقلش می‌کوباند و همچنان محفوظ مانده بود، با شنیدن عبارت ” شکلات تلخ ” از زبان دخترش، به آسانی رنگ باخت و جایش را به غم نهفته در چشمانش داد. عجب صفت عجیبی! “شکلات تلخ”. ای کاش نیست می‌شد؛ ولی شاهد حجم زیاد قرص خوردن‌های دخترش، آن هم از این سن کم نمی‌شد؛ اما چه می‌شه کرد. فعلا هر نفس دم و بازدم زندگی‌اش، بعد از خدا به این قرص‌های مزخرف و به قول دخترش “شکلات تلخ” وابسته بود.
    صدای گله‌مند دخترکش، او را از سیل افکارهای تلخ و وهم‌انگیز ذهنش دور کرد.
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    124 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  14. رایگان

    دانلود رمان و عشق تنها عشق از sedna.z

    نام رمان: و عشق تنها عشق
    نام نویسنده: sedna.z
    ژانر: عاشقانه و معمایی
    تعداد صفحات: 365
    خلاصه داستان:
    داستان دوتا انسان دیونه… که ضد هم هستن… همش جنگ و دعوا دارن ولی یکی زور گوتره… دختری آروم ولی گاهی شیطون که آزار کوچولویی میرسونه… و پسری که با گذشته تلخش سرو دست میشکنه و دنبال طعنه و زخم زدنه… دختری که آرامه … ولی خودش غوغایی داره. پسری که طوفان... درونشم طوفان و هیاهوعه… ولی یه جایی آدم باید کم بیاره… اونجاست که دلت و باعقلت یکی میشه... اتفاقات پیچیده و توام از مهر محبت های گاهی اطرافیان...
     
     
    قسمتی از داستان:
    داد زدم:
    -ازت متنفرم!
    حرفی نزد یقشو چسبیدم فقط نگام کرد تف کردم تو صورتشو گفتم:
    -سپهر ازت متنفرم متنفر، تو که از اول چشمت دنبال ترمه بود چرا بهم نگفتی؟ هان لعنتی چرا نگفتی؟
    دستاشو رو دستم گذاشتو گفت:
    -آروم باش.
    یقه شو ول کردم کولمو برداشتمو گفتم:
    -تو خیلی پس فطرتی فراتر از خیلی… اومد سمتم که داد زدم:
    -چیه؟ حالاچی میخوای؟ شما که عشقو حالتونو کردین ترمه خانومم که حامله هستن وای خدا تو پدر شدی! هه!
    ترمه وارد اتاق شد به من نگاه کرد رفتم سمتش گلوشو گرفتم وگفتم:
    -زندگیتو جهنم میکنم عوضی!
    نفسش داشت به شماره می اُفتاد ولش کردمو رو زمین افتاد سپهر سمتش دویید. با خنده هیستیریکی گفتم:
    -هه! کفترای عاشق خـ ـیانت کار!
    در اتاقو باشدت تمام بستم به پهنا صورت اشک میریختم
     
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    262 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  15. رایگان

    دانلود رمان تو را از خاطرم بردم از مریم یوسفی

    نام رمان: تو را از خاطرم بردم
    نام نویسنده: مریم یوسفی
    ژانر: عاشقانه
    تعداد صفحات: 436
    خلاصه داستان:
    داستان ما، قصه مردی تنها و به دور افتاده از احساس است، طی ماجرایی از تمام زنان متنفر می‌شود‌ و دست تقدیر گره اش می‌زند به دختری بی آلایش و پر از احساس، اما از یاد رفته! این بار قهرمان داستان مرد دیگریست، که برای عشقش تا مرز نابودی می‌جنگد واما، آیا به وصالش می‌رسد؟
    امیدوارم رمان « تو را از خاطرم بردم » لحظات خوشی رو براتون رقم بزنه.
     
     
    قسمتی از داستان:
    باخشم وارد اتاق خوابم شدم… لگد محکمی‌ به در زدم که باعث بست شدنش شد… دنبال ساک دستی مخصوص مسافرتم می‌گشتم که در با شدت باز شدو نفیسه در چهارچوب در نمایان شد. نفیسه با صدایی که از شدت ترس می‌لرزید گفت:
    – شهاب چرا… چرا عصبانی میشی؟!
    به تندی سرمو بلندکردم و با چشمانی به خون نشسته نگاش کردم دوباره به حرف اومد.
    – بابا، به من بدبختم حق بده…
    و زد زیرگریه… باصدایی که سعی درنلرزیدن آن از خشم داشتم داد زدم:
    – آخه لامصب، تو خجالت نمی‌کشی…
    خنده ی عصبی کردم و بانفرت به طرف نفیسه برگشتم که از ترس خودشو جمع کرد. به سرتاپاش به حالت چندش نگاه کردم تنها پوشش تنش پیراهن حریر قرمز رنگ مخصوص خواب بود. پیراهن که چه عرض کنم نیم متر پارچه، همین! حالم داشت منقلب میشد!! از این همه وقاهت.
    بلند فریاد زدم:
     
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    266 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  16. رایگان

    دانلود داستان کوتاه عذاب انتظار از ملیسا کیهان منش

    نام داستان کوتاه: عذاب انتظار
    نام نویسنده: ملیسا کیهان منش
    ژانر: اجتماعی و عاشقانه
    تعداد صفحات: 84
     
    خلاصه داستان:
    گاهی تمام دلت را وسط می‌گذاری و فقط انتظار می‌کشی؛ لام تا کام حرف نمی‌زنی؛ هر که هر چه می‌خواهد بگوید؛ طعنه بزند؛ کینه توزانه نگاهت کند؛ هیچ مهم نیست؛ فقط یک چیز در ذهنت پر و بال می‌گیرد؛ که او خواهد آمد؛ دیر و زود دارد‌؛ اما سوخت و سوز ندارد؛ می‌آید و دلت می‌خواهد آمدنش را بکوبی در دهان یاوه‌گویان؛ بگویی دیدید بالاخره آمد؟!
    اما امان از روزی که با آمدنش بدتر تو را سرافکنده کند؛ با خود بگویی نیامدنش خیلی بهتر از آمدنش بود؛ دلت را زیر بار تشر می‌گیری که یک ذره منطق ندارد و تمام مدت انتظار کشیده است به خاطر اویی که بود و نبودش هر کدام یک عذاب است؟!
     
    قسمتی از داستان:
    -تا کی می‌خوای منتظرش بشینی؟!
    خسته از این سوال تکراری، پاسخ همیشگی‌ام را خونسرد تحویلش دادم.
    -تا وقتی برگرده!
    خشمگین شد؛ دوستم داشت دیگر!
    -به فکر خودت نیستی، حداقل به فکر این بچه باش. گناه داره همیشه تو رو بی حال و گریون می‌بینه!
    نگاهش کردم؛ جلوی پایم بساط عروسک بازی راه انداخته بود؛ همیشه دوست داشت موهایش را خرگوشی برایش ببندم! لبخند زدم. کودک سه ساله‌ام زیادی شیرین بود!
    -می شنوی چی می‌گم؟!
    به سمتش سرچرخاندم؛ من که دیگر از این همه یکنواختی بیزار شده بودم، او خسته نشده بود؟! روزی نبود که این بحث وسط کشیده نشود! آخر حرف جدیدی هم زده نمی‌شد! حرف او یک چیز بود و پاسخ من هم یک چیز!
    او می‌خواست تلنگر بزند که من از انتظار دست بکشم‌؛ اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم! هیچ چیز جز معشوق برای من مهم نبود! هر که هر چه می‌خواهد بگوید! مگر من اهمیت می‌دهم؟! مگر زلیخا عاشق یوسف پیغمبر نبود؟! سال‌ها انتظار کشید؛ نیش و کنایه شنید؛ از شیرینی انتظار دست کشید؟ لحظه شماری نکرد برای دیدن یوسفش؟! من چرا مانند او نباشم؟ من نیز عاشق مردی بودم که نزد خودم کم از پیغمبر نداشت! نجیب بود؛ پاک بود؛ هر صفت خوب را در وجودش داشت؛ فقط نمی‌دانم چرا صبح که چشم باز کردم، مانند هر روز او را جلوی دیدگانم مشاهده نکردم! به جای خودش نامه‌اش کنارم خوابیده بود!
       
     
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    145 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  17. رایگان

    دانلود رمان نوای عاشقی از فائزه آزادوار (دلنواز)

    نام رمان: نوای عاشقی
    نام نویسنده: فائزه آزادوار (دلنواز)
    ژانر: عاشقانه و خانوادگی
    تعداد صفحات: 450
    خلاصه داستان:
    رمان در مورد پسرى هست به اسم عليرضا كه علاقه‌ى شديدى به موسيقى داره؛ ولى پدرش به دلايلى مخالف صد در صد موسيقى هست و بچه‌هاش رو از كودكى از  فعاليت در موسيقى منع كرده؛ ولى عليرضا بدون اطلاع خانواده دوره‌ى موسيقى رو مي‌گذرونه و بدون اطلاع پدر در دانشگاه همين رشته رو تحصيل مي‌كنه.
    طى فعاليت‌هايى كه در اين زمينه داره پدرش متوجه مي‌شه و از خانواده طرد مي‌شه. در اين بين با دخترى به اسم دلربا آشنا مي‌شه كه دور از خانواده‌اش با خانواده‌ى خاله‌اش زندگى مي‌كنه و اين آشنايى كه با علاقه‌ى دو طرف همراه هست، منجر به ازدواج مي‌شه.
    بعد از دو سه سال زندگى مشترك و وجود يك بچه، دلربا كه در ايران جايى براى پيشرفت خودش نمي‌بينه و از طرفى موفق به راضى شدن عليرضا نمي‌شه...
    تمام شخصیت‌‌های داستان، زاده‌ی ذهن نویسنده می‌باشند)
     
    قسمتی از داستان:
    نگاهم به برد دانشگاه بود و بین صفحات پین شده، می‌چرخید که بالاخره شماره‌ی کلاس رو پیدا کردم. بعد از این همه تلاش، لبخندی به لبم نشست و برگشتم که برم سر کلاس که خوردم به یکی.
    دختره کمی عصبی دستی بلند کرد و گفت:
    _بابا حواست رو جمع کن، لِهمون کردی.
    نگاهم به سمتش کشیده شد که یه دختر ریزه میزه نظرم رو جلب کرد.
    نگاهش رو از من گرفته، به زمین دوخته بود و بین شلوغی، دنبال چیزی می‌گشت که گفتم:
    _ببخشید. شلوغه، متوجه نشدم پشت سرم وایسادین.
    نیم نگاهی به من انداخت و دوباره سرش رو پایین انداخت و گفت:
    _خواهش می‌کنم. می‌شه ببینید کلاس ساختار موسیقی با دکتر مجد، کدوم کلاس تشکیل می‌شه؟!
    لبخندی بر لبم نشست و گفتم:
    _دانشجوی رشته‌ی موسیقی هستید؟!
    بالاخره انگار دنبال چیزی که می‌گشت رو پیدا کرد، خم شد، برداشت و با لبخند خودکارش رو نشون داد و گفت:
    _بالاخره تو این شلوغی پیداش کردم. یادم باشه خلوت بود، بیام ببینم بقیه‌ی کلاس‌‌هام کجا تشکیل می‌شن.
     
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    88 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  18. رایگان

    دانلود رمان عشق بدون شکل از ز.مطلوبی

    نام رمان: عشق بدون شکل
    نام نویسنده: ز.مطلوبی
    ژانر: عاشقانه
    تعداد صفحات: 593
    خلاصه داستان:
    بازی زندگی سخت ترین بازی هستی است. گاهی زندگی لج می‌کند مدام تکرار ها را مقابلت به صف می‌کشد و تفاوت امروز و فردایت فقط در طرز نوشتاری اش می‌شود. گاهی آنقدر تکرار مکررات به پایت می‌پیچد و دور زندگیت حصار می‌کشد که فرصت نمی‌کنی حتی خورشید بالای سرت را هم ببینی... گاهی زندگی خسته ات می‌کند از حجم عظیم جای خالی ها. آنگاه به امید رهایی و فرار از تکرارها دست می‌اندازی به طنابی که معلوم نیست تو را به کدام ناکجا آباد می‌رساند.
    این داستان دختریست که می‌خواهد از خودش و تنهایی هایی که گریبان گیرش شده فرار کند. می‌خواهد خودش را در شلوغی شهر گم کند تا یاد نداشته هایش از فکر و ذهنش پاک شود... به شهر شلوغی پناه می‌برد و خودش را اسیر هیاهوی شهر می‌کند و آنجاست که عمق تنهایی ها و تکرارها برایش ملموس می‌شود. آنجاست که می‌فهمد زندگی تنها با او لج نکرده... تنها با او بازی نکرده. زندگی با همه هم بازی شده و هر کسی را به نوعی به نقطه باخت رسانده. اما با یک تفاوت که حالا او می‌داند می‌شود آن نقطه ای که سالها به چشم سیاهی و بدبختی می‌دید را جور دیگری هم ببیند... می‌شود در سیاهی مطلق هم خندید و به خوشبختی رسید... این داستان تنها داستان دختر قصه ی من نیست، داستان آدم هایی است که با همه نداشته هایشان برای ماندن و زندگی کردن می جنگند. با همه بی پناهی هایشان برای دیگری پناه می‌شوند و بـ ـغل می‌گیرند تنهایی ها و بی کسی های همدیگر را... این داستان، داستان آنهایست که چشم روی جای خالی ها نمی بندند بلکه جای خالی ها را با لبخندهایشان پر می‌کنند.
     
    قسمتی از داستان:
    نمی‌دانم با زل زدن به حیاط روبرویی و آه کشیدن ها مشکل من حل می‌شود یا نه؟ با کندن پوست دور ناخن هایم و ساییدن پا روی پا چطور؟ یا با ورد مدام که "من باید بروم... من می‌توانم" چهار ساعت از فرصتی که به خودم داده بودم می‌گذرد و من همچنان مثل مترسک سر مزرعه پدر بزرگم به پنجره تکیه داده و به هیچی فکر می‌کنم. کاش یکی بود که می آمد، محکم بر مغز نداشته ام می‌کوبید و از این بی فکری آزادم می‌کرد. کاش یکی بود که کاسه چه کنم را از دستم می‌گرفت و فنجان قهوه ی خوشمزه ام را دستم می‌داد و ذهنم به قهوه ی تمام شده ام پر نمی‌کشید. کاش نگار با آن پرحرفی آزاردهنده اش از همین در بسته که دارد کم کم خفه ام می‌کند می آمد رو سرم آوار می‌شد و تا صبح نظریه های علمی اش که دو هزار نمیارزد را قالبم می‌کرد تا من تنها دغدغه ام رها شدن از فرضیه های روانشناسی نگار در مورد ازدواج موفق و تصمیم گیری درست در دقیقه نود می‌شد. البته برای اولین بار در مدت زندگی بیست و سه ساله ام اعتراف می‌کنم که این روزها بد جور به نظریه اش در مورد تصمیم گیری درست در دقیقه نود نیاز دارم و اصلا فکرش را هم نمی‌کردم روزی زندگیم به نظریه ها و حرافی های نگار وابسته باشد. اما حالا در فضای نیمه تاریک و سرد اتاقم که پنجره بازش فقط تنم را سردتر از آنی که هست می‌کند، نه مترسک بودنم آرامم می‌کند، نه قهوه ی خوشمزه ام و نه نظریه ها و فرضیه های نگار به کارم می‌اید و باز مثل هزاران بار گذشته پدر است و یه آ-غ-و-ش چند هزار متری که به وسعت تمام ندانستن هایت و سردرگمی هایت می‌توانی درونش نفس بکشی و به آرامش برسی و همزمان با گوشت که زمزمه "من بهت اعتماد دارم" را میشنود زبانت بارها و بارها تکرار کند "ممنونم بابا" و این اعتماد سرآغاز شروع زندگیت می‌شود. این اعتماد روزه ای می‌شود که باید فطریه اش را بدهی. سلامی می‌شود که باید جوابش را بدهی و من حالا می‌دانم روزی باید خمس این حال خوبم را بدهم "باید" ی که پشت بندش تاکید دارد نه اجبار.
     
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    111 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  19. رایگان

    دانلود رمان مهبد از malihe2074

    نام داستان: مهبُـد
    نام نویسنده: malihe2074
    ژانر: عاشقانه، اجتماعی
    تعداد صفحات: 554
    خلاصه داستان: 
    مهبد پسری از تبار رنج و سختی و مردانگی. از جنس احساس و غیرت. از جنس مقاومت... بزرگ مردی کوچیک که با تمامی مشکلاتش برای محافظت از خواهر برادرهای کوچیکش جنگیده. برای رسیدن به عرش تلاش کرده... و از اون طرف رایکا دختری که روزی سرد، مغرور و خودخواه بوده پول‌های پدرش از پارو بالا می‌رفته! کسی نمی‌‌فهمه حکمت خدا رو... مهبد به رایکا دل می‌بنده و...
    همراه‌مون باشین تا با هم ببینیم آیا می‌شه دو قشر متفاوت از جامعه کنار هم، با هم عاشقانه بمونن و به اهدافشون برسن یا نه؟!
     
    قسمتی از داستان:
    چشم‌هام رو با یه جعبه چوب کبریت هم نمی‌شد باز نگه داشت! چرتم گرفته بود و صدای درس دادن خانم معلم قطع و وصل به گوشم می‌رسید؛ اما تمام سعی‌ ام این بود که دقت کنم و یاد بگیرم؛ اما نه که نه مغزم فرمون نمی‌داد! صدای معلم مانع خوابیدنم می‌شد:
    - پس به این ترتیب سه ضرب در چهار چند می‌شه بچه‌ها؟!
    دیگه هیچی نشنیدم. نمی‌دونم چقدر گذشته بود که دستی رفت رو شونم و تکونم داد با ضرب از جام پریدم و دورو برم رو نگاه کردم که چشم‌های عسلیم قفل شدن تو یه جفت چشم‌های قهوه‌ای تیره که مهربون نگاهم می‌کردن و لبخند زیبایی که لب‌های خانم معلم می‌زد بهم. معلم تازه کار و جوونی بود که به علت مهربونیش مورد پسندِ بچه‌ها بود. با ترس و اضطراب گفتم:
    - بـ... بـ... بخشید نفهمیدم کی خوابم برد!
    صندلیش رو کشید جلو و گفت:
    - مهبد بار سومیه که سر کلاس من می‌خوابی!
    خجالت زده سرم رو انداختم پایین و گفتم:
    - عذر می‌خوام خانم!
    نگاه موشکافانه و دقیقی بهم کرد و موهای رنگ شده‌اش رو زیر مقنعه مشکی ساده‌اش جا داد و گفت:
    - مهبد مشکلت چیه؟ چرا این‌قدر خسته و کلافه‌ای؟ چی تو زندگیت اذیتت میکنه؟!
    نگاهم رو بین نیمکت‌های خالی چرخوندم. تایم مدرسه تموم شده بود، با بغض سرم رو انداختم پایین، چی باید می‌گفتم؟!
    تا اومدم چیزی بگم در زده شد و آقای شکراللهی ناظم مدرسه اومد تو و رو به معلم‌مون گفت:
    - خانم کَرَمی! همسرتون اومدن دنبالتون، گویا خیلی هم عجله دارن.
    معلم از جاش پاشد، چقدر خوب شد که مجبور به توضیح دادن نشدم تا بهم ترحم نکنه. باید ممنون شوهرش باشم که به موقع رسید! نگاهم رو ازش دزدیدم که گفت:
    - بعدا حرف می‌زنیم مهبد جان. الان باید برم.
     
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    99 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  20. رایگان

    دانلود رمان کوتاه پاییز مرگ از آرمان فیروز

    نام رمان کوتاه: پاییز مرگ (مقدمه و روایت کوتاه دیگر از رمان روباه ماده)
    نام نویسنده: آرمان فیروز
    ژانر: عاشقانه- معمایی و تراژدی!
    تعداد صفحات: 108
    خلاصه داستان:
    رمان کوتاه پاییز مرگ، مقدمه‌‌ای بر رمان «روباه ماده» و همچنین روایت کوتاه دیگری از این رمان است؛ شایان ذکر است که علت اینکه این رمان کوتاه، روایت کوتاه دیگری از رمان «روباه ماده» است، به این خاطر است که این رمان قبل از رمان اصلی نوشته شده و پس از آن دستخوش تغییرات بزرگی در تمام زوایای رمان شده است؛ اما داستان محفوظ است. در این رمان کوتاه، در 2 فصل مجزا سعی شده است که بعضی از نکات کلیدی رمان در 2 صحنه کاملا متفاوت، به صورت تفهیمی برای مخاطب روابط پیچیده 9 شخصیت اصلی داستان، روشن شود.
    نکته: در نسخه اصلی رمان (روباه ماده) تغییرات بسیار زیاد و بزرگی انجام شده است؛ اما داستان اصلی محفوظ است که با بعضی از آن‌ها به طور کلی در رمان کوتاه پاییز مرگ با آن آشنا می‌شویم.
    در خلاصه رمان روباه ماده آمده است:
    با ورود دختری فرانسوی به نام ژاکلین که دوست دختر آلبرت، نوه ارشد خانواده‌‌‌های سانچز است، رازهای بزرگ مادران خانواده‌ها آشکار می‌شود؛ رازهایی که با روشن شدن آن ها، پایه‌‌‌های اساسی خانواده سانچز فرو می‌ریزد.
     
    قسمتی از داستان:
    بخش 1
    (هشدار برای یک مرگ)
    سال 2016 میلادی
    همه جا تاریک بود. در واقع، در حال خواب دیدن بودم. از این مسئله آگاه بودم. به هر حال وقتی که انسان خوابی رو می‌بینه و یا به زبان بهتر به رویا می‌ره، کاملا متوجه هـسـت که در رویا قرار داره. این هم به واضح نبودن تصویری که می‌بینیم بر می‌گرده چون هم می‌دونیـم که قبل از این به خواب فرو رفتیم و هم اینکه تمامی این تصاویر در ذهن و فکـر مـا می‌گـذرد. پـس تشخیص دادن تفاوت بیداری و رویا به محنت و مشقت زیادی احتیاج نداره. گاهی اوقات ما انسان‌ها تصور می‌کنیم که هنگام به خواب رفتن هر چیزی که می‌بینیم یک خواب است و می‌گوییـم: "خـواب دیده ام". فقط این را می‌گوییم؛ ولی نمی‌گوییم که چه نوع خوابی دیده ایم. در هر صـورت خـواب‌ها قصد رساندن یک پیام را به ما دارند و حتی اگر چنین هم نباشد حداقل از یک منبع نشات می‌گیـرنـد. غیر از این محال ممکن است که ما خوابی را ببینم. حال خواب، چه یک خواب مـعـمـولـی، چـه یـک رویای صادقه و چه یک کابوس باشد. در حال خواب تصاویری که مشاهده می‌کردم زیاد مشخص نبود؛ ولی می‌توانستم اصل قضیه را متوجه بشوم. از سیاهی تصویر و سکوت حاکم بر مکانی که خواب خویش در آن اتفاق می‌افتاد، کاملا مشهود بود که یک خواب معمولی نیست.
    قدم در جاده‌‌ای خاکی و دراز نهاده بودم که نه ابتدایش مشخص بود و نه انتهایش. سکوتی رعب آور بر فضا حاکم بود. هیچ موجودی به جز من در آن فضا قرار نداشت، حتی یک گـیـاه. اطـرافـم را جـز خاک و تپه‌‌‌های شنی چیزی پر نکرده بود.
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    66 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  21. رایگان

    دانلود رمان تاوان بی گناهی از الهه قادریکتا

    نام رمان: تاوان بی گناهی
    نام نویسنده: الهه قادریکتا
    ژانر: درام و عاشقانه
    تعداد صفحات: 440
    خلاصه داستان:
    داستان راجع به دختری‌ست به اسم "مهسا"که عاشق یک فرد مشهوری بنام "متین فروزنده" میشه ولی به علت اتفاقی در گذشته که خانواده‌ش پنهان کردند، مخالفت مادر متین و قضاوت نا‌به‌جا یه مدت از هم دور میشن. مهسا بعد چند سال جدایی بر‌میگرده ولی این دفعه متین با پنهان کردن موضوعی مهم به او خـ ـیانت می‌کند!
    "لیوانی که شکسته است را به هیچ روشی نمی‌توان به حالت اول برگرداند. چون شکل اولش را ندارد. فقط دستت را زخم می‌کند"
     
    قسمتی از داستان:
    «فصل اول»
    «عشق خردسال»
    - مهسا باز داری کجا میری؟
    کلافه از سوالات پی‌ در پی این روزهای مامان زیر لب گفتم:
    - ای بابا، باز شروع کرد
    - شنیدم چی گفتی‌ها
    خنده ریزی کردم، همیشه همین طور بود حتی اگر چیزی نمی‌شنید، باز هم می‌دونست زیر لب غر می‌زنم.
    - داریم میرم کتابخونه
    - با این تیپ؟!
    نگاهی به خودم انداختم. مانتو بلند مشکی، شلوار طوسی رنگ به تن داشتم. شال طوسی رنگی هم روی سر داشتم.
    - مشکلش چیه؟
    - اون چتری‌هات...
    - خب کوتاه شدن دیگه
    آخرین بشقاب‌ رو داخل کابینت گذاشت و گفت:
    - کوتاه شدن یا کوتاه کردی؟
    با نگاهی دوباره به آیینه گفتم:
    - خیلی هم خوبه، تازه مُده
    -مُد چیه بابا!
    همین طور غرغر کنان تا اتاق رفت. سمت در رفتم و گفتم:
    - وای مامان چه قدر شلوغش میکنی؟! یه کوچولو موئه دیگه.
    -برو پدر صلواتی. برو نبینمت
    متعجب به سمتش برگشتم و گفت:
    - مامان خوبی؟ چرا عصبانی امروز؟
     
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    111 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  22. رایگان

    دانلود رمان نه سیاه بود نه سفید از ریحانه رسولی

    نام رمان: نه سیاه بود نه سفید
    نام نویسنده: ریحانه رسولی
    ژانر: انتقامی، اجتماعی و عاشقانه
    تعداد صفحات: 955
    خلاصه داستان:
    دختری از جنس حریر... نرم و نازک... دختری حساس و لطیف... دختری ساده و مهربان... عاشق نمی شود اما وقتی که می شود زندگی اش در عرض ثانیه ای کن فیکون میشود به وسیله دستان مردی که به بهانه‌ی عاشقی جانش را میستاند...  تاوان می دهد... تاوان خـ ـیانت مادر... دردها و غصه ها رو تنها برای خود میخرد تا خانواده اش ازهم نپاشد... انگ هـ ـرزگی را به جان میخرد تنها برای خراب نشدن آینده‌ی برادر... دخترک نرم و نازک به فکر همه است الا خودش... خودش را قربانی خانواده ای میکند که بابی رحمی او را زیر پاهایشان لگدمال میکنند و صفت هرجایی را به او نسبت می دهند... اما کیست که بداند او فقط یک قربانی است؟ قربانی شعله های خشم و کینه‌ی یک گرگ... گرگی که تشنه بود... تشنه به نابودی صالحی ها... و اما حریر تمام دردها را به جان خرید تا هم آن گرگ سیراب شود و هم خانواده اش نجات پیدا کند از شعله های آتش انتقام آن گرگ کینه ای.
     
    قسمتی از داستان:
    بازم بوی ماه مهر... بوی کتاب و دفتر... بوی درس و امتحان... بوی مدرسه و جمع دوستانه و صمیمی و شیطنت های جوونی.
    به برادرم نگاه کردم که چشماش برق میزد و لباش میخندید... از لبخندش لبخندی روی لبام نقش بست.
    بی طاقت از آقاحشمت پرسید:
    _عمو پس کی میرسیم؟
    آقاحشمت به ذوق کودکانش لبخند زد و گفت:
    _میرسیم پسرم عجله نکن.
    بعد از دقایقی ماشین جلوی دبستان پسرانه متوقف شد.
    آقاحشمت: امیرعلی خان رسیدیم.
    امیرعلی باشتاب پیاده شد.
    صدا زدم: صبرکن علی.
    از ماشین پیاده شدم و جلوش زانو زدم تاهم قدش بشم... دستی به موهاش کشیدم و گفتم:
    _از اینکه داری بزرگ میشی و میری مدرسه خیلی خوشحالم... تو دیگه الان برای خودت مردی شدی دیگه نباید شیطونی کنی... باید درس بخونی و شیطنت و کنار بذاری... به حرف معلمت گوش کن و بهش احترام بذار... برای خودت دوست پیدا کن و باهمکلاسی هات محترمانه رفتار کن... مدرسه یعنی تعلیم و تربیت... یعنی اولویت اول یادگرفتن و باادب بودنه... پس پسره خوبی باش و آبجی تو سربلند کن.
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    1,021 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    به روزرسانی

  23. رایگان

    دانلود رمان مرگ مزمن از آندرومدا

    نام داستان: مرگ مزمن
    نام نویسنده: آندرومدا
    ژانر: درام، اجتماعی و اندکی جنایی
    تعداد صفحات: 375
    خلاصه داستان:
    اپیزود اول: انتقام از… “رفیق!” مادّه‌ی خانه خراب کنِ خانه‌ی پُر عشقِ “سامان” و خانواده‌اش می‌شود؛ او سرِ یک بازی که هرگز “سه” نمی‌شود زندگی اش را از دست می‌دهد و “مُردِگی” را بی “او” ادامه می‌دهد…
    اپیزود دوم: “مُردگی” رنگ عوض می‌کند؛ سامان زندگی را از سر می‌گیرد…
    اپیزود سوم: میانِ این آرامش، دلیل تباهیِ قصه؛ همان رفیقِ روی زخمش نمک پاشیده چرا به داستان برمی‌گردد؟! مگر “سامان” چند بار قرار است “مُردگی” کند و باز از سَر، زنده شود؟!
       
    قسمتی از داستان:
    روی زمین فرود می‌آیم. ساق پاهایم روی زمین سُر میخورند… کشیده میشوند… میلرزند و سُست می‌شوند. پیشانی داغ و خیس از عرقم روی قبرِ پوشیده با پارچه سیاه می‌نشیند. لب‌هایم عکسش، قبرش، چشمانش، گونه‌هایش، چانه اش و لـ ـب‌هایش را بـ ـوسه می‌زند! لب‌هایم اسمش را هم بـ ـوسه می‌زند. اسمی که با رنگ سفید روی تابلوی کوچک سیاه نقاشی شده (فرشته پور مُشیر)!
    اسمی که این روزها همه جا هست. روی اعلامیه‌های کاغذی روی دیوار، روی پارچه‌ها و بنرهای مشکی رنگِ متصل به ودر و دیوار خانه‌ی مان! دستی روی کمرم می‌نشیند. رضا با دستی که داغ است و صدایی که لرزان، می‌خواهد دلداری‌ام دهد. مگر دلی مانده اصلا که بخواهد “داری‌اش” دهد؟ اصلا بعد از فرشته مگر برای سامان دل مانده؟! ‌‌
    - پاشو داداش! پاشو داداش این‌جوری نکن! چه جوری نکنم؟! سجده روی قبر فرشته را می‌گوید؟ ‌‌
    - پاشو سامان! بچه داره نگات می‌کنه!
    بچه! بچه ام! اشک روی صورتم می‌رقصد. حالا من به فرشته می‌گویم پاشو! پاشو فرشته! ببین بچه‌ مان نگاهم می‌کند. صدای ضجه دیگری می‌آید. دست زِبرِ مادر روی پیراهن مشکی خاکی و کثیفم می‌لرزد: ‌‌
    - پاشو گل پسرم! پاشو الهی قربونت برم!
    پسر شده بودم دیگر! به پسرهای زن و زندگی دار می‌گفتند “مرد”!! یعنی من دیگر مرد نبودم؟ فرشته رفته بود. زنی رفته بود و زندگی‌ام را با خودش برده بود! شانه‌هایم باز می‌لرزند. چشمانم از “درد بی فرشتگی” بسته می‌شوند.
    دستان قدرتمند رضا از شانه‌های لرزانم می‌گیرَد و می‌نشانَدَم.
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    171 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  24. رایگان

    دانلود داستان کوتاه تاوان غرور از سید علی اکبر اژدری خواه

    نام داستان کوتاه: تاوان غرور
    نام نویسنده: سید علی اکبر اژدری خواه
    ژانر: اجتماعی و تخیلی
    تعداد صفحات: 14
     
    خلاصه داستان:
    در مورد مردی هست جوان، که یه زندگی خیلی معمولی داره، و‌لی ایمان قوی به “خوب بودن” و “خداوند” داره که طی یه پیام‌ تلفنی و اسرار آمیز زندگیش دگرگون ‌می‌شه‌.
     
     
    قسمتی از داستان:
    داستان داره شروع می‌شه الان سال ۱۳۹۶هست. البته آخرای ساله. از اینجا به بعد قهرمان داستان ادامه می‌ده به تعریف داستان:
    صبح با صدای پیامک گوشیم بیدار شدم. گوشی رو برداشتم و دیدم که این پیام اومده
    “سلام من فرشته خداوند هستم و ‌کار بسیار بزرگی می‌خوام بهت بسپارم! آیا حاضری برام کار کنی؟”
    دروغ نگم هم ترسیدم هم خندم گرفت. آخه من کجا فرشته کجا؟! شاید باورتون نشه هیچ شماره ای نبود فقط پیام بود. سر میز صبحانه که با پدر و مادرم نشسته بودیم یک دفعه زدم زیر خنده بابام گفت:
    – چیه؟! حالت خوبه؟!
    حوصله تعریف نداشتم و گوشی رو دادم بابام که پیامو ببینه. گوشی رو گرفت و به صفحه نگاه کرد. با تعجب گفت:
    -اینجا که پیامی نیست.
     
     
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    66 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

  25. رایگان

    دانلود داستان کوتاه شهر کاغذی از دریا عبدالعلی زاده

    نام داستان: شهر کاغذی
    نام نویسنده: دریا عبدالعلی زاده
    ژانر: اجتماعی و عاشقانه
    تعداد صفحات: 79
     
    خلاصه داستان:
    داستان روایت گر دختری‌ست دختری از تبار غم. دختری که با وجود ضربه هایی که خورده؛ باز هم می‌خواهد سرپا بایستد؛ استوار و محکم باشد نازنین دختری‌ست از طبقه معمول جامعه او بدون پدر بزرگ شده است آن هم درخانه ای که علاوه بر مادرش با ناپدری و خواهر ناتنی‌ش زندگی کرده. نازنین خیلی اتفاقی قدم در راهی میگذارد که روند زندگیش را تغییر می‌دهد او با مردی مرفه آشنا می‌شود؛ درست در جایی که نازنین گمان می‌کند همه چیز تمام شده؛ همه چیز شروع می‌شود.
     
    قسمتی از داستان:
    _نازنین مادر کجایی؟
    صدایش با امواج غم؛ گوش‌هایم را به نشنیدن فرمان می‌دهند. دستم را روی قلبم می‌فشارم تمام دلخوریم را سرش خالی می‌کنم و در آیینه به خودم زل می‌زنم. صورتی نهیف؛ باچشمانی کاسه خون و لبالب اشک و زندگانیی با چاشنی درد صدایش مرا از فراسوی خیال بیرون می‌کشد. صدایش نزدیک و نزدیکتر می‌شود و دری که به تندی باز می‌شود. با قیافه ای محزون و گرفته آهسته به سمتم می آید. قطعا که این حال و روزم برایش قابل تحمل نبود؛ اما چرا سکوت می‌کند و نگاه مترحمش را نثارم می‌کند. این نگاه‌های ترحم انگیز قطعا که کشنده تر از هرحرف سمی است…
    باز سکوت می‌کند و زبان به سخن نمی‌گشاید. این سکوت ها به یقین به جنایت کارترین قاتل زمانه تبدیل خواهند گشت. دستان گرم و ظریف و در عین حال محکمش را روی سرم می‌نهد. نمی‌دانم آخر این دستها از چه قدرتی برخوردارند که با لمس وجودم خواه ناخواه اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. نهایتا سکوت را می‌شکند:
    _حل می‌شه اذیت نکن خودتو.
    ناگهان اشکهایم سرد می‌شوند و متوقف. دیگر تن به سکوت نمی‌دهم:
    _حل می‌شه؟ چی حل می‌شه؟ چطوری می‌خواد حل بشه؟ این همون بلاییه که توبه سرم آوردی یادت رفته مامان؟؟
     
     
     
    *برای دانلود رمان در فرمت های مختلف گزینه دریافت فایل کلیک کنید.
     
    توضیحات:
    فرمت pdf مخصوص همه گوشی ها و کامپیوتر
    فرمت apk مخصوص گوشی های اندروید
    فرمت epub مخصوص گوشی های آیفون

    90 دریافت

       (0 امتیاز)

    0 دیدگاه

    ارسال

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×