رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار به روز می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. دیروز
  3.  دکوراسیون داخلی آشپزخانه

    فرش گلیم بهترین انتخاب برای آشپزخونست چون در برابر رطوبت مقاومه
  4. هفته گذشته
  5. دلنوشته های « علی اژدری خواه »

    از اسب افتاده ای ولی از اصل نیفتاده ای ؟! به من چه اَبله. هااا چه گفتی : تو ؟ شرف داری . انسانیت داری .‌ وجدان داری . به من چه مرده متحرک... این روزها حتی خدای ناخدا هم تبدیل به یک ماشین حساب شده ... حرف حساب میزنی ! حرف حق میزنی ! ای مردک بی شرف ، اگر که شرف داشتی با دزدیدن و چاپیدن و دو رویی مثل بقیه ثروتمند بودی ای اَبله ... در شهری که همه مثل داستان زیبا و آموزنده « حاجی آقا » نوشته صادق هدایت ؛ فقط یکدیگر را می چاپند و سکه روی سکه میگذارند توی احمق شاعری را پیشه کردی و میخواهی جای آن شاعر : « منادی الحق » را بگیری! بله ، آن نابغه دوست داشتنی افسرده را می گویم « آقای صادق هدایت » وای ! وقتی اینجا این همه نابرابری و بی عدالتی را نسبت به عاشقان ادبیات و قلم و شعر را میبینم جانم آتش می گیرد ... وای ! وقتی که با سوادهای بیسواد بیمار گونه را می بینم بیشتر میرنجم ... وای ! وقتی که این روزها مردن همیشگی عشق را می بینم ؛ دیگر یعنی شروع شد تمامِ من ! و این موضوع یعنی عمق فاجعه ، یعنی عمق سوختگی ، یعنی خودِ خودِ سرطان ... آری ای دوست ؛ هر چه این دنیا و آدم هایش سیاه تر و‌ بی احساس تر شوند ، ما همانیم که هستیم ... آری ای دوست ، باور کن که من هرگز خریدنی نیستم ! ... « منطق و عقل خلق ما هستیم همچنان هم به عشق حساسیم »
  6. تغییراتی که باعث بزرگتر نشان دادن خانه های کوچک میشود

    فرش گرد هم به فضا جلوه و بعد خاصی میده که بزرگتر دیده میشه
  7. جدیدا
  8. سرباز بی نام و نشان

    گاهی وقت ها چه زود دیر میشود... باشوق و ذوق از خواب بیداشد،پسرش شب گذشته به او خبرداده که ساعت۸صبح،بیاید و رژهی پسرش را با افتخار تماشا کند و اوبا خود اعتراف کرده بودتا صبح از هیجان دیدار پسرش چشم روی هم نگذاشته بود،از خانه بیرون زد اما نمیدانست چرا دلش شور میزد،اعتنایی نمی کند به مراسم که میرسد چشمانش که هیچ تمام وجودش به دنبال پسرش می گردد اورا میبیند از خوشحالی بغض میکند،مادر است دگر،با افتخار دستی برای فرزندش تکان میدهد پسرش لبخندی به او میزند و باز مادر نمیداند چرا دلش گواه بد میدهد،نگاهی به قد و بالای رشید پسرش می کند،واو را درلباس دامادی تصور می کند و با خود میگوید کاش این هفته مانده از سربازی اش زود تمام شود.سربازان شروع به رژه رفتن می کنند،محکم،باصلابت و باز مادر دلش شور میزند خیره به پسرش صدای جیغی می شنود،صورتش را بر میگرداند خیلی ها روی زمین افتاده اند! بهت زده نگاهی به پسرش می کند،چرا روی زمین افتاده است؟! او که تا چند دقیقه پیش به او لبخند میزد به سمت پسرش میدود،کنارش مینشیند،بی اختیار مثل تمام مردم دیگر جیغ میزند،چون دیگر آن پسر و آن لبخند زیبا پرکشیده بود. در این حادثه خیلی ها زخمی شدند خیلی ها شهید اما انگار برای خوزستان این جیغ ها این صداهای شلیک وحشتناک عجیب و غریب نبود،انگار حادثه ۳۱شهریور۵۷را تداعی میکرد به پایان امد این دفتر اما برای خوستان حکایت همچنان باقی ایست...... Roghayeh.b
  9. سرباز بی نام و نشان

    گاهی وقت ها چه زود دیر میشود... باشوق و ذوق از خواب بیداشد،پسرش شب گذشته به او خبرداده که ساعت۸صبح،بیاید و رژهی پسرش را با افتخار تماشا کند و اوبا خود اعتراف کرده بودتا صبح از هیجان دیدار پسرش چشم روی هم نگذاشته بود،از خانه بیرون زد اما نمیدانست چرا دلش شور میزد،اعتنایی نمی کند به مراسم که میرسد چشمانش که هیچ تمام وجودش به دنبال پسرش می گردد اورا میبیند از خوشحالی بغض میکند،مادر است دگر،با افتخار دستی برای فرزندش تکان میدهد پسرش لبخندی به او میزند و باز مادر نمیداند چرا دلش گواه بد میدهد،نگاهی به قد و بالای رشید پسرش می کند،واو را درلباس دامادی تصور می کند و با خود میگوید کاش این هفته مانده از سربازی اش زود تمام شود.سربازان شروع به رژه رفتن می کنند،محکم،باصلابت و باز مادر دلش شور میزند خیره با پسرش صدای جیغی می شنود،صورتش را بر میگرداند خیلی ها روی زمین افتاده اند! بهت زده نگاهی به پسرش می کند،چرا روی زمین افتاده است؟! او که تا چند دقیقه پیش به او لبخند میزد به سمت پسرش میدود،کنارش مینشیند،بی اختیار مثل تمام مردم دیگر جیغ میزند،چون دیگر آن پسر و آن لبخند زیبا پرکشیده بود. در این حادثه خیلی ها زخمی شدند خیلی ها شهید اما انگار برای خوزستان این جیغ ها این صداهای شلیک وحشتناک عجیب و غریب نبود،انگار حادثه ۳۱شهریور۵۷را تداعی میکرد به پایان امد این دفتر اما برای خوستان حکایت همچنان باقی ایست...... Roghayeh.b
  10. ترکیب رنگ های زیبا برای دکوراسیون اتاق خواب

    به نظر من طرح و رنگ و حتی نوع فرش هم تو دکوراسیون داخلی از مهم ترین عناصره
  11. دلنوشته های « علی اژدری خواه »

    وقتی که خام تر بودم وقتی که یک بذر کوچک‌بودم در زمین تاریک دفن شدم . کم کم تبدیل به یک نهال شدم. از بدو ورود به اجباری هفت سالگی ، درخت انار با من دشمن شد . شلنگ آب با من دشمن شد. بعضی اوقات هم چوب انار داخل شلنگ آب رفت و هر دو با کمک هم حادثه شوم زمستانهای سرد ِ ناتمام دستهای کودکانه من شد . دهه اول زندگی من در آرزوی چکمه سوراخ زرد رنگ برادر بزرگم سپری شد . یک دهه و نیم گذشت و دعوا در محله و دزدی میوه ها از باغ محله بهترین تفریح من و هم سفره های من شد . دو دهه از عمرم گذشت و به عقدِ داعمی شعر در آمدم . سه دهه از عمرم گذشت و این بار آبستن قصه و باز هم عاشقِ شعر شدم . گوشه گیری و انزوا و افسردگی مانند یک وزنه سنگین جدا نشدنی مرا برای همیشه در آغـ ـوش گرفت . خدای من قلم شد .‌ پدر من شعر شد . مادر من قصه شد. بنازم غیرت غم که مثل مادری دلسوز هر روز به نوزاد درونم شیر می دهد. مصیبت و تاریکی مثل یک پدر دلسوز همیشه با من بوده و همراه من است. شکست پشتِ شکست و باز هم شکست و امیدِ واهی و دوباره شروع میکنم های معروفم ؛ تنها خدایان زنده من هستند که همه جا حضور داردند و همیشه با من هستند. فهم و ادراک عمیقِ فلسفه با من ازدواج اجباری کرد. نوشته ها و شعرهای تلخ من دوستانِ وفادارِ واقعی من هستند و تاریکی تنها چراغ شعله ور زندگی من است.‌‌..
  12. متن آهنگ فاصله از ايمان غلامی

    متن آهنگ فاصله از ايمان غلامی میگیری احساس من و به بازیبگو برقصم آخه به چه سازیهمیشه فاصله داری تو از منمن و تو مثل دو خط موازیهمه ی حرفای تو یه فریبهتو چشای تو یه حس عجیبهداره این فاصله میده عضابمواسه تو ساده شدم یه غریبهمی نویسم واسه تو روی شیشهخداحافظ عزیزم تا همیشهجدایی سخته یه زخمه عمیقهدوریه تو دیگه یه درمونده میشهمی نویسم واسه تو روی شیشهخداحافظ عزیزم تا همیشهجدایی سخته یه زخمه عمیقهدوریه تو دیگه یه درمونده میشه♫♫♫♫♫♫بازم اون حرفای سرده همیشهبگو می خوای بمونی یا نمیشهمی گیره آه دلم تو رو این بارتکلیف قلب شکسته چی میشهباور اون روزا مثل سراببا تو بودن دیگه مثل یه خوابهحالا تو نیستی و سهم تو از منفقط این عکسیه توی قابهمی نویسم واسه تو روی شیشهخداحافظ عزیزم تا همیشهجدایی سخته یه زخمه عمیقهدوریه تو دیگه یه درمونده میشهمی نویسم واسه تو روی شیشهخداحافظ عزیزم تا همیشهجدایی سخته یه زخمه عمیقهدوریه تو دیگه یه درمونده میشه بریا دانلود این آهنگ با دو کیفی و سایر آهنگ های ایمان غلامی به سایت مای تاپ صدا کلیک کنید.
  13. * * داستان های کوتاه * *

    لطفا تا آخر بخونین وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود. روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم. صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او به خاطر مشکلات ما مغشوش شود. برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بـ ـغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد. از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بـ ـغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بـ ـغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم. در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سـ ـینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام. در روز چهارم وقتی او را بـ ـغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بـ ـغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود! یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم. یکدفعه ضربه به من وارد شد. به خاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم. همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بـ ـغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بـ ـغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغـ ـوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغـ ـوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغـ ـوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان. اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بـ ـغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم. او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغـ ـوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بـ ـغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت. شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان به خاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم. جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند
  14. * * داستان های کوتاه * *

    مرد نصفه شب در حالی که مـ ـسـ ـت بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، می افته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره… زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه… صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده… مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره … که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته… زن: عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست… من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم… زود بر می گردم پیشت عشق من دوست دارم خیلی زیاد… مرد که خیلی تعجب کرده بود میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟ پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مـ ـسـ ـت بودی بهش گفتی… هی خانوووم ، تنهااااام بذار ، بهم دست نزن… من ازدواج کردم…
  15. * * داستان های کوتاه * *

    چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود. تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!
  16. * * داستان های کوتاه * *

    خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم. خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟ گفتم : اگر وقت داشته باشید. خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟ گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟ خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند. خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟ خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. همیشه
  17. * * داستان های کوتاه * *

    💟💟💟📘📙 داستان کوتاه عاشقانه قرار: نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده داشت می‌پژمرد. طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها. گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد. صدای تند قدم‌هاش و صدای نفس نفس‌هاش هم. برنگشتم به‌ روش. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم. تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمت جووی کنارِ خیابان. ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم. مبهوت. گیج منگ. هاج و واج نگاش کردم. توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت ماند رو آستین مانتوش که بالا شده، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را دیدم. چهار و چهل و پنج دقیقه! گیج – درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. چهار و پنج دقیقه بود!! 🖤💔
  18. * * داستان های کوتاه * *

    🔸🔹 پیرمردی نارنجی‌پوش در حالی که کودک را در آغـ ـوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: خواهش می‌کنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید. پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی‌شناسم. خواهش می‌کنم عملش کنید من پول را تا شب براتون میارم. پرستار: با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید. اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می‌اندیشید.😔
  19. * * داستان های کوتاه * *

    #عروسک چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بـ ـغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!” زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟” پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا” پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.” پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: “می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!” او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ” من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: “این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!” پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!” بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟” اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:” بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.” چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.” فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: “زن جوان دیشب از دنیا رفت.” اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود ♥️♥️
  20. * * داستان های کوتاه * *

    🔹🔸 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود .. پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است .. 😍😍
  21. اشعار سید علی اکبر اژدری خواه

    دلخوشم نکن به این دنیای زشت حتی اگه بعد از این بشه بهشت روح مرده ، مشکل از این جسم نیست آن خدای مهربانت ساختگیست آن خدای ساختگی ات زنده نیست یا اگر زنده ست کارش دشمنیست
  22. روانشناسي و مشاوره

    😭👶 اضطراب جدایی : احساسی است که به کودک دست میدهد بدون اینکه او بخواهد و به راحتی هم این احساس از او جدا نمی‌شود. اغلب ترس از جدایی بدون هیچ محرک خاصی در زندگی کودک بوجود می‌آید. به یاد داشته باشید که‌ لزوما یک اتفاق بد برای کودک یا خانواده او باعث ایجاد اضطراب جدایی نیست. تقریبا همه کودکان، شکلی از اضطراب جدایی را در مقطعی از زندگی خود تجربه می کنند. برخی کودکان خیلی زود و برخی خیلی دیر و بعد از گذراندن دوره ای طولانی بدون اضطراب جدایی، ترس از جدایی را تجربه خواهند کرد. این اضطراب در برخی کودکان به سرعت از بین میرود و در برخی تداوم خواهد داشت. ➖بروز اضطراب جدایی در کودک نشان دهنده رشد فکری اوست. او فهمیده که می تواند بر دنیای اطرافش تاثیر داشته باشد و از کاری کن دوست دارد اجتناب کند و به دیگران احساس خود را بفهماند. از آنجایی که کودک با جهان ناشناخته ای روبروست و از آنجا که در کنار شما بودن به او امنیت و آرامش می دهد ازجدا شدن هراس دارد. این بخش از زندگی کودک نیز خواهد گذشت و او یاد خواهد گرفت که شما باز خواهید گشت و او در کنار دیگران امنیت و آرامش دارد. ➖اضطراب جدایی شروع و پایان مشخص ندارد و قابل پیش بینی نیست. اضطراب جدایی روزهای خوب و روزهای بد دارد و روند ثابتی ندارد. اما این رفتار غیر قابل پیش بینی کاملا طبیعی است. بلوغ یافتن کودک و بدست آوردن مهارت برای کنترل انواع مختلف جدایی با اطمینان فرآیندی زمان بر است نه رویدادی يك شبه!
  23. دلنوشته های متفرقه

  24. دلنوشته های متفرقه

    خاطره های تلخت هر شب مرا به رگبار می بندند… اما هنوز نبض عشقت می زند ! به من بگو چقدر یک نفر می تواند هرشب به قلب خودش شلیک کند و صبح ، دوباره دوست داشتن ات را از سر شروع کند؟؟!!
  25. دلنوشته های متفرقه

    تمامی مرگ ها تنها دو دسته اند مردی نفس نمی کشد و زنی که حرف نمی زند….
  26. دلنوشته های متفرقه

    با من از تاریخ چشمهایت سخن بگو بگو چشمهای تو نبود خورشید چگونه می تابید باران چگونه می بارید!!؟؟؟؟ هر پنج شنبه با چشمانت فاتحه مرا میخوانی لبانت خیرات خواستنی من به مزار آغوشم بیا منتظرم….
  27. دلنوشته های متفرقه

    مــیدانی دلــواپــسی بـا دلــتنگی زمــین تــا آسمــ ـان تفــاوت دارد [دلـتنـگـی] یـک درد اســت.. [دلـواپــسی] هــزار و یــک درد دارد..دلتــنگ که بـاشی بـا -یـادش -خـاطراتــش خـودت را آرام می کنــی امــا دلـواپس که بـاشی او -نـرفته که یـادش بمـاند -نــیامده که دلـش بـاشد.. بلـاتکــلیفی… بــی خــبری … کـم کـم میمــیـری…
  28. دلنوشته های متفرقه

    مے شود تنــها شویم یڪ بوســـــــه از چشمـــــت ڪنم حلقه ے پیوندمـــــان را دزدڪے دستــــــت ڪنم مے شود هر ثانیه نام مـــــرا نجــــــوا ڪنے ♥♥♥
  29. دلنوشته های متفرقه

    آدمها!!!ساعت شنی نیستندکه سر وتهشانکنےدوباره از اول شروع شوندآدمها!!!!گاهے تمام میشوند…مواظب دل آدمهاباشیم…..
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×