رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

محصولات جدید

elhaam

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    1,743
  • Posts on chatbox

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    17
  • Time Online

    4h 5m 50s

تمامی مطالب نوشته شده توسط elhaam

  1. ناگفته هایی از جنس دل

    📝 شبها را باید قهوه ریخت تلفن را خاموش کرد موزیک ملایمی گذاشت شبها را باید چشم در چشم هم عاشقانه رد و بدل کرد باید آرام در گوشت شعری از شاملو نجوا کرد و میان آغوشت چشم بر هم گذاشت دیگر بلند هم نشد،نشد... نویسنده:کاف وفا
  2. ناگفته هایی از جنس دل

    ما یک چالش بین خودمان داریم مخصوص وقت هایی که حوصله ی هم را نداریم و از باهم بودن طفره می رویم. چالش 24 ساعت بدون هم گذراندن! در این چالش ما قرار میگذاریم که 24 ساعت باهم حرف نزنیم، به هم پیام ندهیم، به هم فکر نکنیم، و کلن کاری به کار هم نداشته باشیم و یک روز را بدون هم بگذرانیم تا ببینیم زندگی بدون عشق بدون معشوق چه طعم و مزه ای دارد! یک بار که خیلی از دست هم کلافه بودیم و هی سر هم غر میزدیم ساعت 12 شب این چالش را شروع کردیم! من نشسته بودم پشت میز تحریرم و فکر میکردم چطور میتوانم تا فردا شب ساعت 12 با او یک کلمه حرف هم نزنم؟ چطور میتوانم بهش فکر نکنم؟ اصلن مگر زندگی بدون او حتا یک دقیقه اش هم ممکن است؟ بغض گلویم را گرفته بودم که دیدم سر ساعت 12:01 موبایلم زنگ خورد! خودش بود! گفت من نمیتوانم یک روز تو را از زندگی ام حذف کنم! و چالش 24 ساعته مان سر دقیقه ی اول شکست خورد! چالش مان شکست خورد اما عشقمان خیلی ساده خیلی پررنگ تر از قبلش شد! ما آدمها موجودات عجیبی هستیم! تا از دست دادن نعمتی را به یاد نیاوریم یادمان نمیفتد که قدرش را بدانیم! تا ترس نبودن کسی به جانمان نیفتد یاد نمیگیریم به پایش عشق بریزیم! با خاصیت های عجیب انسانی مان که اپیدمی هم هست که نمیشود کاری کرد اما چالش تصور نبودن خوب ها چالش خوبیست که یادآور شود باید قدر فرصت های کوتاه با هم بودن را دانست! #مانگ_میرزایی
  3. ناگفته هایی از جنس دل

    📝 شده یه وقتا موقع شام خانوادگی تصمیم بگیرین تلویزیونو خاموش کنین و بعدش بگین به به چه سکوتی کاش زودتر خاموشش میکردم! حضور یک سری آدما توی زندگیمونم همینه... بهشون عادت داریم به اون صدا به اون فضا باهاشون سازگار شدیم فقط با حذف کردنشونه که متوجه آرامش بعدش میشیم! خوشبختی همیشه به دست آوردن نیست؛ گاهی وقتا باید از دست بدی! نویسنده:نوشین نورانی
  4. ناگفته هایی از جنس دل

    📝 باید انسان برای خودش یه حریم و حرمت هایی داشته باشد نباید این‌قدر خوب بود که بقیه پیش خودشان خیالاتی شوند دلت را بشکنند و لبخند بزنی بشکنند و لبخند بزنی بشکنند و لبخند بزنی تا کی... برای آنهایی که تا رویت را برگردانی اَنگ ساده لوحی بر پیشانی ات میزنند گاهی باید با آدم ها همچون خودشان رفتار کرد، تا بدانند تحمل خودشان کار آسانی نبوده است
  5. ناگفته هایی از جنس دل

    قشنگ ترین عکس ها زمانی گرفته میشن که شما حواستون نیست ! و این عکس رو کسی گرفته که همه حواسش پیشِ شما بوده نویسنده:اکسی توسین
  6. ناگفته هایی از جنس دل

    📝 تاب و تحمل چیز خوبی ست... که اکثر ما نداریمش، گاهی حرفهایی می زنیم و دلی را میشکنیم که با هزار وصله و ‌پینه هم دیگر آن دل ، "دل" نمی شود.. هنگام ‌دلخوری ، نامهربانی ها را تاب بیاوریم.. مبادا این وسط حرمتی شکسته شود که تاوانش سالها تنهایی باشد... نویسنده:زیور شیبانی
  7. ناگفته هایی از جنس دل

    📝 زن های معمولی را بیشتر درک کنید!! زن معمولی نمیتواند هفت قلم آرایش کند تا به چشمتان بیاید!! یا کفش 7سانتی پا کند، او معمولی است، با کتانی و تنها رژ قرمز هم جذاب میشود!! زن های معمولی را بیشتر دوست بدارید، آنها دلشان را هرجایی جا نمیگذارند. شاید سالها عاشقتان باشند اما به زبان نمی آورند تا به عشقشان اعتراف کنید!! معمولی ها بهترند، بدون حاشیه، بلد نیستند یک چیپس را با ده گاز بخورند، در عوض پایه ی صبحانه های روز جمعه تان هستند!! این زن ها موی سرشان را خودشان میبافند، نه از سر دلبری و دلدادگی، از سر آراسته بودن ظاهرشان!! زنی که ناخن های لاک زده ندارد، اما رنگین کمان دلش را برای روز های مهتابی با تو بودن کنار گذاشته است!! این زن ها خیلی دوست داشتنی اند، چون تو را برای خودت میخواهند نه عاشق جیبتان میشوند، نه دل باخته لکسوز زیر پایتان هستند!! اینها همان هایی هستند که حاضرند زیر باران بی چتر با معشوقشان قدم زنند!! زن های معمولی،ساده اند!! نویسنده:مائده نواب
  8. ناگفته هایی از جنس دل

    📝 مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو میشوند... از آینده میترسند، از کسی که بهتر از آنها باشد، از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد، از کسی که جیبش پر پول تر باشد، از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید... برای همین دور میشوند،سرد میشود سخت میشوند و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی... زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛ دل شیر پیدا میکنند و میشوند مرد جنگ... میجنگند؛ با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم، با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان، با خودشان و قلبشان و غرور زنانه شان... از جان و دل مایه میگذارند و دست آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست، به سمت چپ سـ ـینه شان که نگاه میکنند خالیست، به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضور یکی... بعد محکوم میشوند به ساده بودن، به زود باور بودن، به تحمیل کردن خودشان... هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد، عاشق نبودن معنی میدهد نه جنگیدن های زن، معنیش تحمیل کردن است... نویسنده:فاطمه جوادی
  9. ناگفته هایی از جنس دل

    📝 برای خوشبختی راه درازی نروید ... دنبال داشتن آدم خاصی ... شغل خاصی ... موقعیت و مدرک و قیافه ی خاصی نباشید ...! خوشبختی یعنی که از همین چیزهای مثلا معمولی و دم دستی ، لذت ببرید ...! از همین چیزهای ساده ای که یادتان رفته روزی ... شبی ... وقتی ... داشتنش آرزویتان بود ...! خوشبختی را با همین چیزهای معمولی به خانه هایتان بیاورید ...! نویسنده:مهین رضوانی فرد
  10. ناگفته هایی از جنس دل

    📝 ‌هرخانه ای حال و هوای خاص خودش را دارد بعضی از خانه ها همین که وارد میشوی عجیب آرامت می کنند انگار که جادویت کرده باشند بعضی از خانه ها رسم شان است صبح های جمعه افتاب نزده تاسرکوچه را آب وجارو میکنند بعضی از خانه ها ... هیچ وقت دلتنگی ندارند بعضی از خانه ها صبح های زود بوی چای تازه دم ونان برشته می دهند وظهر ها بوی پیاز داغ ونعنا وغروب ها بوی هل و دارچین... بعضی خانه ها انگار مامن نورند بعضی از خانه ها آبروی یک محله اند راستی چرا توی قیمت خانه ها این چیزها حساب نمیشود ؟؟ نویسنده :ناشناس
  11. گذری بر اشعار شاملو

    سلام به همه کاربران عزیز رمانخونه امروز براتون شعر ها و عاشقانه های مرحوم استاد احمد شاملو را قرار دادیم شما هم اگه شعر و متن زیبایی از مرحوم شاملو دارید ، در انتهای همین صفحه از طریق نظرات برای ما ارسال کنید تا با نام خودتون در سایت قرار داده بشه در ادامه دعوتتون می کنیم به خوندن اشعار عاشقانه های شاملو دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم دلت را میبویند روزگار غریبیست نازنین و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند. به اندیشیدن خطر مکن! روزگار غریبیست نازنین آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود روزگار غریبیست نازنین و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری برآتش سوسن و یاس روزگار غریبیست نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد! ★★★★★★★★★★ آنکه میگوید دوستت میدارم، خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبان سخن بود! هزار کاکلی شاد در چشمان توست، هزار قناری خاموش در گلوی من. آنکه میگوید دوستت میدارم، دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید. هزار آفتاب خندان در خرام توست، هزار ستاره گریان در تمنای من. عشق را ایکاش زبان سخن بود ★★★★★★★★★★ روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . روزی که کمترین سرود ، بوسه است و هر انسان ، برای هر انسان ، برادری است . روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند ، قفل ، افسانه ای ست و قلب ، برای زندگی بس است . روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است ، تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست ، تا من بخاطر آخرین شعر ، رنج جست و جوی قافیه نبرم . روزی که هر لب ترانه یی ست ، تا کمترین سرود بوسه باشد . روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود . روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم و من آن روز را انتظار می کشم ، حتی روزی که دیگر نباشم . ★★★★★★★★★★ اشک رازی ست. لبخند رازی ست. عشق رازی ست. اشکِ آن شب لبخند عشقم بود. قصه نیستم که بگویی. نغمه نیستم که بخوانی. صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم، مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخن می گوید، علف با صحرا، ستاره با کهکشان و من با تو سخن می‌گویم. نامت را به من بگو. دستت را به من بده. حرفت را به من بگو. قلبت را به من بده. من ریشه های تو را دریافته ام. با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را، زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند. ★★★★★★★★★★ دستت را به من بده. دستهای تو با من آشناست. ای دیریافته! با تو سخن می گویم بسان ابر که با توفان، بسان علف که با صحرا، بسان باران که با دریا، بسان پرنده که با بهار، بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید، زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام. زیرا که صدای من با صدای تو آشناست. ★★★★★★★★★★ بالاخره خواهد آمد آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه­ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چقدر خوشبخت هستم. ★★★★★★★★★★ تو خوبی و این همه اعترافهاست. من راست گفته‌ام و گریسته‌ام و این بار راست می‌گویم تا بخندم، زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود. دلم می‌خواهد خوب باشم. دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم. نگاه کن: با من بمان...
  12. گذری براشعار محمود دولت ابادی

    سلام به همه کاربران عزیز رمانخونه امروز براتون شعر ها و عاشقانه های را قرار دادیم از محمود دولت ابادی شما هم اگه شعر و متن زیبایی از دارید ، در انتهای همین صفحه از طریق نظرات برای ما ارسال کنید تا با نام خودتون در انجمن قرار داده بشه در ادامه دعوتتون می کنیم به خوندن اشعار و متن های زیبلیی از محمود دولت ابادی پُک زدن به سیگار هیچ معنایی ندارد الّا نوعی لجاجت با خود، و حتی لجاجت در تداوم ِ نوعی عادت. عجیب ترین خوی ِ آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد و به کرات هم. هر آدمی ، دانسته و ندانسته ، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود بسر می برد ، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود ِ آدمی نسبت به خودش نیست. ✴✴✴✴✴✴✴ بیا وداع کنیم ... بیا وداع کنیم ... اگر بنا باشد کسی از ما بماند ... همان به که تو بمانی ... "کینه ی" تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا "عشق" من ! ✴✴✴✴✴✴✴ روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد. روشنی دارد، تاریکی دارد. کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده تمام می شود بهار می آید! ✴✴✴✴✴✴✴ زخمی اگر بر قلب بنشیند ؛ تو ، نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد ، قلبت هم نیست زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند ✴✴✴✴✴✴✴ روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند روز و شب دارد ، روشنی دارد ، تاریکی دارد ، کم دارد ، بیش دارد دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده ، تمام می شود بهار می آید ... ناب.bmp
  13. گذری بر اشعار قیصر امین پور

    حرفهــــا دارم اما ... بزنم یا نزنم؟ با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟ همه ی حرف دلم با تو همین است که دوست چــــه کنــم؟ حـرف دلــــــم را بزنــــم یا نزنــم؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیــــر قول دلــــــم آیا بزنــم یا نزنــم؟ گفته بودم کـه به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میــــوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشـــم تمنا بزنــــم یا نزنــــم؟ دست بر دست همه عمر در این تردیدم: بزنـــم یا نزنـــم؟ هـــا؟! بزنـــم یا نزنـــم؟ قیصر امین پور
  14. دلنوشته هاى افشین یداللهی

    تو حق نداری اسمِ دردهای مزمنت را عشق بگذاری! می‌توانی مدیونِ زخم‌هایت باشی اما محتاجِ آنکه زخمی‌ات کرده ، نه...! دست بردار از این افسانه‌های بی‌ سر و ته که به نامِ عشق، فرصتِ عشق را از تو می‌گیرد... آنکه تو را زخمیِ خود می‌خواهد آدمِ تو نیست، آدم نیست...! و تو سال هاست حوای بی آدمی... حواست نیست! افشین یداللهی
  15. گذری بر اشعار فاضل نظری

    سلام به همه کاربران عزیز رمانخونه امروز براتون شعر ها و عاشقانه های استاد بزرگوار فاضل نظری را قرار دادیم که متن ترانه ی سریال شهرزاد هم از اشعار این استاد گرانقدر ساخته شده شما هم اگه شعر و متن زیبایی از استاد گرانقدر فاضل نظری دارید ، در انتهای همین صفحه از طریق نظرات برای ما ارسال کنید تا با نام خودتون در انجمن قرار داده بشه در ادامه دعوتتون می کنیم به خوندن اشعار عاشقانه های فاضل نظری بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست ★★★★★★★★★★ به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد! ★★★★★★★★★★ عد از این بگذار قلب بیقراری بشکند گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند باید این آیینه را برق نگاهی می شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند ★★★★★★★★★★ چشمت به‌چشمِ ما و دلت پیشِ دیگری‌ست جای گلایه نیست که این رسمِ دلبری‌ست هرکس گذشت از نظرت، در دلت نشست تنها گناهِ آینه‌ها، زودباوری‌ست مِهرت به‌خَلق بیش‌تر از جور بر من است سهم برابر همه‌گان نابرابری‌ست دشنام یا دعای تو در حقّ من یکی‌ست ای آفتاب، هرچه کنی ذرّه‌پروری‌ست ساحل جوابِ سرزنش موج را نداد گاهی فقط سکوت سزای سبکسری‌ست ★★★★★★★★★★ به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد کی دلِ سنگِ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد عشق بر شانه ی هم چیدنِ چندین سنگ است گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد آه! یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد ★★★★★★★★★★ یین عشق ‌بازی دنیا عوض شده‌ ست یوسف عوض شده‌ ست، زلیخا عوض شده‌ ست سر همچنان به سجده فرو برده ‌ام ولی در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ ست خو کُن به قایقت که به ساحل نمی ‌رسیم خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ ست آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ‌ست حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ ست ★★★★★★★★★★ ز باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاجِ جشن هایِ زمستانی ات کنند پوشانده اند صبحِ تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاکِ مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش فرقِ رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند آبِ طلب نکرده، همیشه مراد نیست گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند ★★★★★★★★★★ در گذر از عاشقان رسید به فالم دست مرا خواند و گریه کرد به حالم روز ازل هم گریست آن ملک مست نامه تقدیر را که بست به بالم مثل اناری که از درخت بیفتد در هیجان رسیدن به کمالم هر رگ من رد یک ترک به تنم شد منتظر یک اشاره است سفالم بیشه شیران شرزه بود دو چشمش کاش به سویش نرفته بود غزالم هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد در جگرم آتش است از که بنالم منبع:pirekharabat.blogsky.com
  16. گذری بر اشعار سهراب سپهری

    سلام به همه کاربران عزیز رمانخونه امروز براتون شعر ها و عاشقانه های مرحوم سهراب سپهری را قرار دادیم البته اشعار سهراب همه بلند هستش فقط دوتا از مهمترین اشعارش رو براتون میزارم ولی در اینده از اشعار کوتاه این شاعر پراوازه هم استفاده میکنم شما هم اگه شعر و متن زیبایی از مرحوم سهراب سپهری دارید ، در انتهای همین صفحه از طریق نظرات برای ما ارسال کنید تا با نام خودتون در انجمن قرار داده بشه در ادامه دعوتتون می کنیم به خوندن اشعار عاشقانه های سهراب سپهری به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیا یید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی ★★★★★★★★★★ من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور ؟ اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت ؟ . بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست چه کسی تنهانیست ؟ همه از هم دورند همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد . من که در تردیدم تو چطور ؟ نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت . گفته بود آن شاعر : هر که خود تربیت خود نکند حیوان است . . … آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت من به آمار ، به این جمــــــــــــــــــــــــــــع و به این سطح که گویند پر از آدمهاست مشکوکم . نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست ؟ . من که می گویم نیست گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست یا که رنجور و غریــــــــــــــــب خسته ومانده ودر مانده براه پای در بند و اســـــــــــــــــــیر سرنگون مانده به چــــــــــاه خسته وچشــــــــــــم به راه تا که یک آدم از آنچا برسد همه آن جا هستــــــــــند هیچکس آن جا نیست وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی همه آن جا هستـــــــــــــــند هیج کس آنجا نیســـــــت هیچکس با او نیســـــــــت هیچکس هیچکـــــــــــــس . من به آمار زمین مشکوکم من به آمار زمین مشکوکم . چه عجب چیزی گفت چه شکر حرفی زد گفت : من تنهایم هیچکس اینجا نیست گفت : اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم اندر این تنهایی به خدا می شکنم به خدا می شکنم . من به آمار زمین شک دارم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست ؟ ★★★★★★★★★★ قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور باید شد دور مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود هیچ آینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد چاله ابی حتی مشعلی را ننمود دور باید شد دور شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست همچنان خواهم خواند همچنان خواهم راند پشت دریا ها شهری است که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف خاک موسیقی احساس ترا می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند پشت دریا ها شهری است قایقی باید ساخت
  17. حواسم هست، كه حواست نيست. تو خيلی وقته نيستی و من، خيلی وقته برای ديدنت، خاطره‌ها رو پياده‌روی می‌كنم. تو واسه نبودن، فقط خداحافظی نكردی، مگه رفتن به چی می‌گن؟ مگه دل كندن چطوريه؟ همينكه تووی حافظه‌ی كوتاه مدتم، هيچ اثری از تو نيست، همين كه تمام شهر برام جای خالی شده، همين كه تووی خيابونا، دنبال يكی شبيهت می‌گردم، يعنی حواسم بهت هست.. يعنی حواست بهم نيست.
  18. گذری بر نوشته های حامد نیازی

    لطفا... دلم را ببر! هر جا خواستی هر سمت خواست! ببرش توی دل پاییز رهایش کن طعم هوای دو نفره را بچشد! ببرش وسط یک شعر طعم بوسه را بفهمد! ببرش زیر باران بداند گم شدن یعنی چه! لطفا دلم را ببر... برش دار ببر زیر بید مجنون روی رنگین کمان دلم را ببر به اوج فیروزه ای آغوشت! دل بردن که سخت نیست... کافی ست وقتی پشت شیشه بخار گرفته نشستم و به شکل یک قلب تمیزش کردم که راه رفتنت را ببینم برایم دست تکان بدهی! به همین سادگی! عشق من.... لطفا زودتر دلم را ببر... نویسنده:حامد_نیازی
  19. من روستایی دوستت دارم ! می دانی یعنی چه ؟ یعنی ساده و سبز یعنی صمیمی یعنی خواستن از ته دل یعنی نگاهِ خواهانِ تو از پشتِ اقاقی ها من روستایی دوستت دارم شهر جایِ غریبی ست برایِ من ! من این همه نفهمیدن را نمی فهمم اینجا من این همه خنده هایِ الکی دوست داشتن هایِ یواشکی را نمی فهمم روستا جایِ فریاد است رویِ بلند ترین دشت باستی فریاد کنی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی تو ! آهااااااااااای تو! من... دوســــــــــــــــــــــــــــتت دارم و این صد ها بار تکرار شود در هوا و دخترکانِ روستا در گوشِ هم پچ پچ کنند بخندند و در خیالشان بگنجانند که به حتم روزی آن ها هم این فریاد را خواهند شنید و مردانِ روستا با غرورِ خودشان به تو بگویند : بلند شو ! جوابِ این همه فریاد خواستن است بودن است ماندن است؛ ماندن! نویسنده:عادل_دانتیسم
  20. کلمات... کمک ام نمی کنند برای باران پی نام دیگری هستم، این مواقع... معمولا کلمات کم می آورند، کلمات مقابل بی قراری های من کم می آورند، من مقصرم کنایه نزن...! کلمات هم گاهی مثل ما آدم ها گهواره ی خود را برمی دارند می روند جایی دور جایی خلوت جایی برای خودشان خواب می بینند خواب می بینند برای باران، برای تو، برای آدمی، کلمات معمولا در این مواقع نام های تازه تری از دریا گرفته با دست های پر از فانوس و بوسه به خانه برمی گردند. من تازه می فهمم جواب جهان چقدر دشوار است، حقیقت دارد که طغیان تلفظ نام تو از عبارت باران و بوسه گذشته است...! همین است که من گاهی می فهمم کلمات هم درد دارند، مثل آدمی از دست آدمی. نویسنده:سیدعلی_صالحی
  21. برترین های نیما یوشیج

    سلام خدمت تمام دوستان گلم خب برای شروع کار انجمن بهتر دیدم از ی شعر استفاده کنم ولی خب از چه شاعری و در چه سبکی بخاطر همین قرعه زدم خورد به اسم نیما(مدیونید اگه فکر کنید شخصا از نیما خوشم میاد خخخم) خب بگذریم.. به نظرم این شعر نیما هم قشنگه هم پر محتوا هستش و هم کوتاه خلاصه این که ایرادی بهش نیست(نگید چقدر تعریف کرد ) بعد از این همه مقدمه چینی برویم ببینیم شعر چی میگه خانه‌ام ابري است يکسره روي زمين ابري ست با آن. از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد مي‌پيچد. يکسره دنيا خراب از اوست و حواس من! آي ني‌زن که ترا آواي ني برده‌ست دور از ره کجايي! ... نیما یوشیج
  22. از این تنهایی ها خدا قسمت کند. که بنشینی، زانوها را بغل بگیری. به کسی که نیست فکر کنی، بعد ناگهان کسی از جایی دور بپرد وسط تنهایی ات و تعادلش را بهم بریزد! دست به دلِ آغوشت بگذارد، موهایت را پریشان کند، و توی صورتت فریاد بکشد که آمده تا تمام اتفاق های بد گذشته جبران شود. تو بلند بلند بخندی، و او بوسه اش را بگذارد وسط خنده هایت. گاهی زیادی که تنها می شوی، دلت از این سرزده آمدن های طولانی می خواهد!!! ? #شیما_سبحانی
  23. گذری بر اشعار قیصر امین پور

    سلام به همه کاربران عزیز رمانخونه امروز براتون شعر ها و عاشقانه های مرحوم قیصر امین پور را قرار دادیم شما هم اگه شعر و متن زیبایی از مرحوم قیصر امین پور دارید ، در انتهای همین صفحه از طریق نظرات برای ما ارسال کنید تا با نام خودتون در انجمن قرار داده بشه در ادامه دعوتتون می کنیم به خوندن اشعار قیصر امین پور حرفهاي ما هنوز ناتمام... تا نگاه مي کني: وقت رفتن است بازهم همان حکايت هميشگي ! لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود آي... ناگهان چقدر زود دير مي شود ★★★★★★★★★★ آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست " بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت " آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست ★★★★★★★★★★ ز غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟ بی رنگتر از نقطه ی موهومی بود این دایره ی کبود اگر عشق نبود از آینه ها غبار خاموشی را عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟ در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟ بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟ دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود از دست تو در این همه سرگردانی تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟ ★★★★★★★★★★ گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گاهی دگر، تهیه بدستور می شود گه جور می شود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود… گاهی برای خنده دلم تنگ می شود گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم کجایی چه می کنی بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود
  24. تا حالا شده با شنیدن ی آهنگ گریه کنی؟؟؟

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×