رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

محصولات جدید

فاطمه میرشفیعی

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    721
  • Posts on chatbox

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2
  • Time Online

    1d 11h 28m 4s

تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطمه میرشفیعی

  1. اشعار سیمین بهبهانی

    من اگر مرد بودم؛ دست زنی را می گرفتم، پا به پایش فصلها را قدم می زدم و برایش از عشق و دلدادگی می گفتم تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد. #سیمین_بهبهانی
  2. اشعار اقبال لاهوری

    دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش! سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش! یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری راضی به همین چند قلم مال خودت باش! دنبال کسی باش که دنبال تو باشد! اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش! پرواز قشنگ است ولی بی غم ومنّت منّت نکش از غیر و پر و بال خودت باش! صدسال اگر زنده بمانی گذرانی پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش! ..... اقبال لاهوری
  3. کنایه

    کنایه : کنایه یعنی پوشیده سخن گفتن درباره امری با بیان نشانه ، نمونه یا دلیل آن امر و یا ذکر مطلبی و دریافت مطلب دیگر ، 1) بیا تا بر آریم دستی زدل ، دست از دل بر آوردن کنایه است به معنی از سر صدق به راز و نیاز پرداختن 2) دست و پنجه نرم کردن : کنایه از گلاویز شدن و زور آزمایی کردن 3) ران افشردن ، کنایه از برانگیختن عموماً و خصوصاً برانگیختن اسب 4) دست خاییدن ، کنایه از حسرت خوردن 5) چراغ مردن ، کنایه از خاموش شدن چراغ 6) زبان سبز ، کنایه از حیات ، شادابی و سرزندگی 7) گنبد لاجوردی ، کنایه از آسمان گنبد دوار و اخضر هم می گویند . 8) قبا دریدن ، کنایه از شکفتن گل
  4. پرسش و پاسخ (مجموعه داستان های کوتاه)

    با سلام و درود به تمامی رمانخونه ای های عزیز! با توجه به بالا رفتن تعداد رمان ها و داستان های کوتاه و همچنین علاقه دوستان مبنی بر نوشتن داستانهای کوتاه، انجمن رمانخونه تصمیم دارد با توجه به قوانین و استانداردهای ذکر شده؛ مجموعه داستانهای کوتاه نویسندگان علاقه مند و هنرمند در این زمینه را برای دانلود در سایت قرار دهد. لطفا علاقه مندان قبل از هر اقدامی قوانین را با دقت مطالعه کنند. نویسندگان گرامی نویسندگانی که دارای داستان کوتاه یا مجموعه داستان هستن؛ می‌توانند در بخش ادبی انجمن، قسمت "داستان کوتاه کاربران" اقدام به ایجاد تاپیک کنند تا در پایان به صورت فایلPdf و Apk در سایت و انجمن، برای دانلود قرار بگیرد همچنین فایل Word کامل شده‌ی داستان را می‌توانند برای ما ارسال نمایند تا پس از بررسی روی سایت قرار بگیرد. نکته: پس از پایان داستان‌تان در همین تاپیک، پایان داستان تان را به ما اعلام کنید. *در این تاپیک پاسخگوی سوالات و مشکلات شما در خصوص مجموعه داستان های کوتاه خواهیم بود.
  5. اشعار ابوالقاسم حالت

    قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد باهم نستيزند سپيدان و سياهان دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد افسار به دست دو سه گمراه نیفتد ايام به كام دو سه الدنگ نباشد مادون ز ستمكاری مافوق ننالد از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد هر مملكتی تا طلبد حق خودش را محتاج به صد لشكر صد هنگ نباشد ابوالقاسم حالت
  6. اشعار عباس خوش عمل کاشانی

    ز بیداد خزان سوخت،چو باغ دل شیدام بهار آمد و افروخت،چراغ دل شیدام غزل دفتر خود را، صمیمانه گشودند دو قمری که رسیدند،سراغ دل شیدام بیا پنجره بگشای،که پشت شب اوهام پگاه ملکوت است، فراغ دل شیدام مرا حسّ غریبی است، در این واحه ی تردید که طوبای یقین سوخت ، چو تاغ دل شیدام زمیخانه ی تسنیم،مگر چشمه گشودند که گلجوش بهشت است،به راغ دل شیدام اگر شرب طهور است، من و مستی جاوید اگر باده ی نور است ، ایاغ دل شیدام به ترحیب ملک بود، که در پرده نمودند شقایق شده پیوند، به داغ دل شیدام. عباس خوش عمل کاشانی
  7. ضرب المثل های قرآنی

    1. «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ»؛ چرا سخنی می گویید که به آن عمل نمی کنید.» (سوره ی صف، آیه ی 2) به عمل کار برآید، به سخن دانی نیست. 2. «وَما عَلَی الرَّسُولِ إلاّ الْبلاغُ؛ پیامبر وظیفه ای جز رسانیدن پیام (الهی) ندارد.» (سوره ی مائده، آیه ی 99) گر نیاید به گوش رغبت کس بر رسـولان پیام بـاشد و بس از ما گفتن بود. 3. «لِکُلِّ نَبأٍ مُسْتَقَر». هر خبری را وقت معینی است.» (سوره ی انعام، آیه ی 67) هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. 4. «ما عَلَی الْمُحْسِنین مِنْ سَبِیل؛ بر نیکوکاران باکی نیست.» (سوره ی توبه، آیه ی 91) آن را که حساب پاک است از محاسبه چـه باک است 5. «قُلْ کُلّ یعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ؛ بگو هر کس بر حَسَب شکل گیری شخصیتش، عمل می کند.» (سوره ی اسراء، آیه ی 84) از کوزه همان برون تراود که در اوست. 6. «ألَیسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ؛ مگر نه این است که صبح امید (پیروزی) نزدیک است؟» (سوره ی هود، آیه ی 81) در نا امیدی بسی امید است پـایان شب سیه سپید است (نظامی) 7. «عَسی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وهُوَ خَیر لَکُمْ؛ و شاید چیزی را خوش ندارید و حال آن که خیر شما در آن است.» (سوره ی بقره، آیه ی 261) دردا که طبیب صـبر* می فـرماید وین نفس حریص را شکر می باید * صبر: نوعی گیاهی دارویی و بسیار تلخ. 8 ـ «فإنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرا؛ پس به یقین بعد از هر سختی، آسانی است.» (سوره ی انشراح، آیه ی 5) از پَسِ هرگریه آخر خنده ای است. 9. «اللّهُ یرزُقُها وإیاکُمْ؛ خداوند، او و شما را روزی می دهد.» (سوره ی عنکبوت، آیه ی 60) هر آن کس که دندان دهد، نان دهد. 10. «وَلا تَجْعَلْ یدَکَ مَغْلُولَةً إلی عُنُقِکَ وَلا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ؛ وهرگز دستت را برگردنت زنجیر مکن (و ترک انفاق و بخشش مکن) و بیش از حدّ (نیز) دست خود را مگشا.» (سوره ی اسراء، آیه ی 29) اندازه نگه دار که اندازه نکوست. 11. «وَلا یحِیقُ الْمَکْرُ السَّیءُ إلاّ بِأهْلِهِ؛ و اندیشه ی بد، جز اهلش را فرا نگیرد.» (سوره ی فاطر، آیه ی 43) هر آن کس که اندیشه ی بد کند بـه فرجام بـد تـا تـن خـود کند(فردوسی) 12. «وَمَنْ أساءَ فَعَلَیها؛ وهر کس بد کند (به زیان) خود اوست.» (سوره ی جاثیه، آیه ی 15) هر که بدی کـرد و به بد یارش هم به بد خـویش گـرفتار شد 13. «وَجَزاءُ سَیئَة سَیئة مِثْلُها؛ و جزای بدی، بدی است مانند آن.» (سوره ی شوری، آیه ی 40) کلوخ انداز را پاداش سنگ است. (سعدی) 14. «وَلِکُلِّ أمّةٍ أجَل…؛ و برای هر اُمّتی اجلی است…» (سوره ی اعراف، آیه ی 34) که کار خدای نه کاری است خرد قـضـای نبشتـه نشـایــد سـِتُـرد(فردوسی) قضـا کشتی آن جا که خـواهد بَرد و گـر نا خـدا جـامعه بـر تن دَرَد(سعدی) 15. «وأنَّ لَیسَ للإنْسانِ إلاّ ما سَعی؛ و انسان را نیست جز آنچه کوشش کند.» (سوره ی نجم، آیه ی 39) به جز از کشته خویش نَدرَوی. نا بـرده رنـج گنج میسّر نـمـی شـود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد (سعدی) 16. «یعرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ…؛ گناهکاران به چهره و سیمایشان شناخته شوند.» (سوره ی الرحمن، آیه ی 41) رنگ رخسار خبر می دهد از سرّ ضمیر (سعدی) 17. «أولئِکَ الّذینَ اشْتَروا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَمَا رَبِحَتْ تِجارتُهُمْ وَما کانُوا مُهْتَدِین؛ آنانند که گمراهی را به بهای هدایت خریدند، پس تجارتشان سودی نکرد و از هدایت یافتگان نبودند.» (سوره ی بقره، آیه ی 16) دین به دنیا فـروشان خـرند یوسف فروشند تا چه خرند 18. «واعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جِمیعاً ولا تَفَرّقوا؛ وهمگی به ریسمان الهی دست زنید و پراکنده نشوید.» (سوره ی آل عمران، آیه ی 103) یک دست صدا ندارد. 19. «إنّی أری ما لا تَروْنَ؛ همانا من آن می بینم که شما نمی بینید.» (سوره ی انفال، آیه ی 48) تو مو می بینی و من پیچش مو. 20. «واجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أهْلِی، هارونُ أخِی اُشْدُدْ بِهِ أزْرِی؛ و از اهل من برایم وزیری قرار بده. هارون برادرم را، پشت من بدو استوار کن.» (سوره ی طه، آیه ی 29) اگر دو برادر دهد پشت به پشت تـن کـوه را بـاد مـانـد بـه مشت (فردوسی) برادر پشت برادر است. 21. «قالَ یا نُوحُ إنَّهُ لَیسَ مِنْ أهْلِکَ إنَّهُ عَمل غَیرُ صالِح؛ ای نوح بی گمان او از اهل تو نیست او [صاحب] کرداری نا شایست است.» (سوره ی هود، آیه ی 46) پسر نوح با بدان بنشست آثـار نـبـوتـش گـم شـد (سعدی) 22. «لَوْ کانَ فِیهما آلِهَة إلاّ اللّه لَفَسَدَتا؛ اگر در آن دو (آسمان و زمین) معبودانی جز خدای بودند، البته [هر دو] تباه می شدند.» (سوره ی انبیاء، آیه ی 22) دو پادشاه در اقلیمی نگجند. 23. «وإذا مَرّوا بِاللّغْوِ مَرّوا کِراماً؛ و چون به بیهوده ای بگذرند، کریم وار در می گذرند.» (سوره ی فرقان، آیه ی72) شتر دیدی، ندیدی. 24. «خَسِرَ الدُّنْیا وَالآخِرَة…؛ در دنیا و آخرت زیان کار شد.» (سوره ی حج، آیه ی 11) از آن جا رانده، از این جا مانده. 25. «کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیهِمْ فَرْحُونَ؛ هر گروهی بدان چه نزد آنهاست، شادمانند.» (سوره ی مؤمنون، آیه ی53) هر کسی را به کار خویش خوش است کس نگـوید کـه دوغ مـن تُـرش است 26. «واتَّقُوا فِتْنَةً لاتُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خاصّةً واعْلَمُوا إنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ؛ و بپرهیزید از فتنه ای که تنها به کسانی از شما که ستم کردند، نمی رسد و بدانید که خداوند سخت عقوبت می کند.» (سوره ی انفال، آیه ی 35) آتش که گرفت خشک و تر می سوزد. 27. «إنّ الإنْسانَ لَیطْغی أنْ رآهُ اسْتَغْنی؛ انسان چون خود را بی نیاز بیند، سرکشی کند.» (سوره ی علق، آیه ی6 و7) گر به دولت برسی مـ ـسـ ـت نگردی، مردی 28. «کانَ الإنْسانُ کفوراً؛ انسان ناسپاس است.» (سوره ی اسرا، آیه ی6 و7) نمک خوردن و نمکدان شکستن. 29. «والّذی جاءَ بِالصّدْقِ وصَدَّقَ بِهِ اولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ؛ و آن کسی که راستی آورد و آن را راست شمرد، آن گروهی هستند که ایشان پرهیزگارانند.» (سوره ی زمر، آیه ی33) راستی کـن که راستان رستند در جهان راستان قوی دستند 30. «فإذا عَزَمْتَ فَتَوکَّلْ عَلی اللّهِ؛ پس چون اراده کاری کردی برخدا توکل کن.» (سوره ی آل عمران، آیه ی) با توکل زانوی اشتر ببند. 31. «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ؛ هر نَفْسی، چشنده ی مرگ است.» (سوره ی آل عمران، آیه ی184) اگر چـرخ گردون کشد زین تو سرانجام خشت است بالین تو 32. «وَما تُقَدِّمُوا لأنْفُسِکُمْ مِنْ خَیرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ؛ وهر کار خیر که از پیش برای خود بفرستید همان را نزد خدا می یابید.» (سوره ی بقره، آیه ی110) دنیا مزرعه آخرت است. برگ عیشی به گور خویش فرست کـس نـیـارد تــو پـیـش فـرسـت بـیــا تــا بـرآریــم دسـتـی ز دل کـه نـتــوان بـرآورد فــردا ز گـِل (سعدی) منبع:hawzah.net 
  8. پرسش و پاسخ (مجموعه داستان های کوتاه)

    با سلام تاپیک شما برای فایل شدن و برای دانلود قرار گرفتن مورد برسی قرار میگیره بهتون اعلام میکنم ❤?
  9. ضرب المثل دیگ به دیگ میگه روت سیاه

    بعضی از آدم ها خودشان عیبی دارند، اما به خاطر همان عیب، دیگران را سرزنش می کنند. مثلا، خودشان خیلی پر حرف هستند، اما به بقیه هم ایراد می گیرد که چرا آن ها پر حرفی می کنند. یا مثلا خودشان خیلی تنبل هستند. اما همیشه به دوست یا همکارشان می گویند که فلانی تو چرا این قدر تنبل هستنی. هر کسی خوب است اول به فکر عیب های خودش باشد. اگر خودش پرحرف و پرخور است خوب است اول عیب های خودش را کنار بگذارد. یا اگر خودش مسواک نمی زند و دهانش بو می دهد بهتر است اول خودش مسواک بزند و بعد دیگران را نصیحت کند که مسواک بزنند. کار این جور آدم ها مثل آن است که یک دیگ سیاه به دیگ سیاه دیگر می گوید که تو چرا آن قدر سیاه و کثیف هستی؟ در قدیم که برای پختن غذا زیر دیگ ها هیزم می گذاشتند دود و آتش، دیگ ها را خیلی سیاه می کرد. آیا خنده دار نیست که یک دیگ سیاه و دودی، دیگ دیگر را مسخره کندکه تو چرا این قدر کثیفی؟ آن چه گفتم توضیح این ضرب المثل است که می گوید: دیگ به دیگ می گوید رویت سیاه. یعنی کسی عیبی دارد ولی به خاطر همان عیب دیگران را مسخره می کند. تهیه: شهرزاد فراهانی- منبع: شهر ضرب المثل
  10. داستان کوتاه مردگان از محمدحسین محمدی

    جنازه‌های‌مان را از بین چاه كشیدند و همراه خودشان بردند. بعد از چند روز، پایْ كه روی‌مان مانده شد، بیدار شدیم. گفتم: «ما را یافتند.» پدر گفت‌:‌ «آسوده بودیم، باز جنجال شد.» كاكایم گفت: «ها، ما را یافتند.» پدر دوباره گفت: «نمی‌فهمند كه مرده‌ها را نباید بیدار كنند.» گفتم: «ما كه نمردیم، ما كشته شدیم.» كاكایم فقط خنده كرد، درست مثل وقتی كه هنوز زنده بود و خنده می‌كرد، خنده كرد. بعد از جایش برخاست و كالایش را تكاند و خاك‌باد كرد. بین چاه از گرد و خاك پر شد و مامایم كه در چاه تا شده بود‌ جنازه‌های ما را بیرون بكشد، سرفه كرد و بعد با شف لنگی‌اش جلو بینی و دهانش را بست. به یاد بویی افتادم كه درون چاه را پر كرده بود، گویی تازه شامه‌ام به‌كار افتاده باشد.‌ گفتم: «این بوی چیست؟» پدر گفت: «جنازه‌های‌مان بوی گرفته‌اند.» كاكایم كه حالا ایستاده بود و خیره‌خیره به طرف مامایم می‌دید كه با شف لنگی‌اش جلوی بینی و دهانش را بسته کرده بود؛ گفت: «سلام علیكم !» و منتظر ماند مامایم جوابش را بگوید یا مثل وقتی كه هنوز زنده بود و هر وقت به او سلام می‌داد، جواب سلامش را بدهد و بگوید: «چه‌طور استی دیوانه‌ی خدا!» تا او خنده كند. مامایم نگفت. ولی كاكایم مثل آن‌وقت‌ها كه هنوز زنده بود، خنده كرد. بعد راه افتاد كه از چاه برآید. گفتم: «كمك نكنیم؟» كه دیدم كاكایم سر جایش ایستاده‌ شد و بعد طرف ما دور خورد. متعجب بود، گفت: «پایم دیگر نمی‌لنگد!» و پای‌هایش را محكم روی دیواره‌ی نم‌دار چاه فشار داد و نگاه‌شان كرد. گفت: «این پایم دیگر كوتاه‌تر نیست، جان كاكایش ببین.» و راست‌راست از دیواره‌ی چاه بالا شد و از میان كله‌هایی كه از دهانه‌ی چاه خم شده بودند و درون چاه را می‌دیدند، گذشت و از چاه برآمد. من هم از پشتش از چاه برآمدم. در بالای چاه چهار نفر دیگر هم بودند. آن‌ها كه سرهای‌شان را از دهانه‌ی چاه خم كرده بودند و به درون چاه خیره شده بودند؛ از جای برخاستند. بعد پدرم هم از چاه برآمد. ما ایستاده‌ ماندیم كه كَی جنازه‌های ما را از چاه بیرون می‌كشند. كاكاگفت: «چرا این‌قدر معطل می‌كنند؟» كه یكی از آن‌هایی كه جلوی بینی و دهانش‌ را با شف لنگی‌اش بسته كرده بود‌، ریسپانی درون چاه انداخت. كاكا گفت: «برویم از خرمن‌مان خبرگیری كنیم.» پدر گفت: «چی كنیم، مگر از یادت رفته كه گندم‌ها چور شده!؟» من به آدم‌های بر سر چاه می‌دیدم كه خم شده بودند و زور می‌زدند و ریسپان را طرف بالا كش می‌كردند و عرق می‌ریختند. عرق روی پیشانی‌شان برق می‌زد. به آفتاب نگاه كردم كه در مابینْ‌ْجايِ آسمان بود و بر آن‌ها می‌تابید. چشم‌هایم را نزد. اول می‌خواستم چشم‌هایم را تنگ كنم، ولی همان‌طور با چشم‌های باز دیدمش. پدر گفت: «امسال در خانه گندم نیست.» كاكایم باز مثل آن‌وقت‌هایی كه زنده بود، خنده كرد؛ گویی یك نفر به او گفته باشد: «چه‌طور استی دیوانه‌ی خدا!» مردها جنازه‌یی را بالا كشیدند از دهانه‌ی چاه، جنازه‌ی یكی از ماها را. نشناختمش، حتا از كالایش، كه از كدام‌مان است. كالایش با خون و خاك یكی شده بود. پیش رفتم. مردی را كه صورت جنازه را با دست پاك می‌كرد، شناختم. پوز و دهانش را بسته كرده بود و فقط چشم‌هایش دیده می‌شد. هم‌كوچه‌گی‌مان بود و قوماندان‌گفتنی. قوماندان‌گفتنی قوماندان نبود، ما قوماندان می‌گفتیمش، چون هیچ‌وقت تفنگش را زمین نمی‌ماند. نمی‌دانم چرا تفنگش را به همراه خود نیاورده بود. قوماندان گفتنی همان‌طور كه صورت جنازه‌ی یكی از ماها را از خاك پاك می‌كرد، به طرف روستای كنار جاده می‌دید. به صورت جنازه خیره شدم و خودم را شناختم كه صورتم از درد در‌هم رفته بود و چشم‌هایم باز مانده بود. زبانم را دندان گرفته بودم. یك‌دفعه احساس كردم زبانم می‌سوزد و دهانم پُر‌خون شده ‌است. هیچ نفهمیده بودم كه زبانم را دندان گرفته‌ام. وقتی كه پشت پیكا دراز كشیده بود و قید پیكا را زده و طرف ما نشانه گرفته بود؛ یادم می‌آید كه می‌خواستم گریان كنم، ولی نتوانسته بودم. در آن لحظه شاید چیزی می‌خواستم بگویم. شاید می‌خواستم بگویم ما را نكشد، شاید... یادم نمی‌آید چی می‌خواستم بگویم. بعد دیدم جنازه‌ی كاكایم را هم از چاه كشیدند و پهلوی جنازه‌ی من خواباندند. كاكایم هنوز راه می‌رفت و می‌گفت: «پایم دیگر نمی‌لنگد. ببین جان كاكایش، پایم دیگر كوتاه نیست.» و آمد و به پای كوتاه‌تر جنازه‌اش خیره شد و باز خندید. پدر گفت: «آسوده خواب كرده بودیم، حالی یك جنجال دیگر شد.» گفتم: «چرا ما را بیدار كردند؟» پدر هیچ نگفت. از سرِ زمین‌ها كه بر‌می‌گشتیم، پدر خون‌جگر بود. گندم‌های ما چور شده بود. نزدیك پل تصدی كه رسیدیم مرد پیكادار را دیدیم كه از طرف شهر می‌آمد. ما نَو از مكتب پهلوی جاده گذشته بودیم. او پیكایش را انداخته بود روی شانه‌اش و آرام‌آرام می‌آمد. قطار مرمی‌ها دور گردنش بود و دستمال گل سیبی به دور سرش بسته كرده بود و پاچه‌های ازارش را بَر زده بود. ما را كه دید پیكا را از شانه‌اش برداشت، روی شانه‌ی دیگرش ماند و در جایش ایستاده شد. بعد یك‌دفعه قدم‌هایش را تیز كرد و به طرف ما آمد. در بیست قدمی ما كه رسید پیكا را از روی شانه‌اش پایین كرد و به طرف ما گرفت. گفت كه تكان نخوریم. پدر به ما گفت: «آرام باشید.» مرد پیكادار نزدیك آمد. گفت: «از كجا استید؟» پدر گفت: «آمده بودیم خرمن‌مان را جمع كنیم، بعد از چند روز جنگ آمده بودیم...» مرد با عصبانیت گفت: «گفتم از كجا استید؟» كاكایم گفت: «از بلخ، از بلخ استیم.» و مثل همیشه خندید. مرد مجبورمان ساخت به پایین جاده برویم. مردم هم دور ما جمع شده بودند. در همین‌جا كه حالا ایستاده شده‌ایم و جنازه‌های‌مان را می‌بینیم، ایستاده بودند. مرد پیكادار ما را لب چاه ایستاده كرده بود و روی ما به طرف او بود و پشت ما به چاه. حالا جنازه‌های ما را از چاه كشیده‌اند و می‌خواهند با خودشان ببرند. جنازه‌های ما را كه بر تیلر تراكتور ماند‌ند. پدر گفت: «برویم.» و خودش رفته از تیلر تراكتور بالا شد و نشست. من مانده بودم بروم یا... كه پدر صدایم كرد. كاكایم را هم صدا كرد. كاكایم هیچ نگفت. خوشحال بود كه پایش نمی‌لنگد. من كه سوار تیلر شدم، كاكایم گفت: «من نمی‌آیم، می‌خواهم راه بروم.» پدر گفت: «بیا، باید ما را گور كنند.» مردها همان‌طور با بینی و دهان‌های بسته‌شده با شَفِ لُنگی‌های‌شان دور جنازه‌های ما نشسته بودند. تراكتور كه چالان شد، پایین شدم. گفتم من هم می‌مانم، پیش كاكایم می‌مانم. كاكایم هنوز راه می‌رفت و پای بر زمین می‌كوبید و به پای‌هایش نگاه می‌كرد. به طرفش رفته گفتم: «چی كار كنیم کاکا!؟» کاکا باز گفت: «پایم دیگر كوتاه نیست!» و در تاریكی هوا پای كوبید بر زمین. بعد شنیدم یكی گفت: «او چرا این‌قدر راه می‌رود و دیوانه‌گی می‌كند؟» رویم را به طرف صدا دور دادم. لب جاده ایستاده بود، هم‌سن و سال خود من بود. به طرفم آمد و گفت: «چی گپ شده؟» گفتم: «جنازه‌های ما را از چاه كشیدند و بردند.» بعد مثل این‌كه تازه فهمیده باشم او ما را می‌بیند‌، گفتم: «تو هم كشته شده‌ای؟» گفت: «ها، در میدان هوایی. هفتاد نفر بودیم، همه از یك قشلاق. راستی شما را كی كشت؟» روستا را كه در تاریكی فرو رفته بود، نشانش دادم: «از همین قشلاق است. ببینم، می‌شناسمش.» گفت: «من كسی را كه مرا كشته یافتم، دیروز یافتمش، او هم كشته شده. مرا كه دید ترسید، شاید فكر كرد كه می‌خواهم بكشمش. بالای سر جنازه‌اش نشسته بود. جنازه‌اش در آفتاب پندیده بود. ولی سالم بود. او كه ما را می‌كشت، اول سرهای‌مان را پوست می‌كند. جنازه‌ام را كه دیدم، نشناختم خودم را. ولی او را زود شناختم، بالای سر جنازه‌اش كه در آفتاب پندیده، ایستاده و می‌گفت كه می‌ترسد یكی بیاید جنازه‌اش را پوست كند‌ با بَرچَه؛ مثل خودش و رفیق‌هایش كه ما را پوست كندند.» بعد گفت: «من می‌روم، شما نمی‌آیید؟» گفتم: «كجا؟» گفت: «پیش مرده‌های دیگر، مگر شما نمرده‌اید؟» گفتم: «ما منتظر استیم پدرم بیاید.» گفت: «باز می‌بینم‌تان.» و رفت. او كه رفت، نشستم بر دهانه‌ی چاه و خیره شدم در تاریكی درون چاه. هنوز نشسته‌ام. كاكایم كه مانده شد آمد و پهلویم نشست. گفت: «حالی جنازه‌های ما را گور كرده‌اند؟» گفتم: «نی، اگر گور می‌كردند، پدر حتمی پس می‌آمد.» گفت: «كی می‌آید؟» گفتم: «بیا برویم، آن مرد پیكادار را یافت كنیم.» كاكایم باز مثل آن‌وقت‌هایی كه هنوز زنده بود، خندید و گفت: «شاید او هم مثل ما هنوز بیدار باشد.» 2 جنازه‌ها را از بین چاه كشیدند و با خودشان بردند. پنج نفر بودند. چند روز می‌شد كه آمده بودند این‌جا و ما می‌دیدیم‌شان. اول بین قشلاق دل نمی‌كردند كه بیایند. همان‌جا سر جاده و اطرافش را می پالیدند و پرس‌وجو می‌كردند. بین سیلْ‌برد را هم پالیده بودند. زیر پل تصدی را هم. روی پل، آن‌جا كه راه قشلاق از جاده جدا می‌شد و پایین می‌آ‌مد یكی‌شان می‌ایستاد. چند روز بود كه می‌دیدیم‌شان. از هر كس كه می‌دیدند پرسان می‌كردند. نشانی‌های جنازه ها را می‌دادند، می‌دانستیم ما، همه را، پسرك كه نَو پشت لبش سبز شده؛ پدر، مردی با موی‌ْْها و ریش ماش و برنج و قدی بلند؛ و آن دیگری، جوان‌تر، با پایی كه می‌لنگید. پای راستش می‌لنگید، این را كه از آن‌ها شنیدیم به فكر رفتیم و برگشتیم به آن روز تا لَنگِشِ پای آن جوان‌تر را نشان كنیم. هیچ توجه نكرده بودیم به پایش. و بعد كه آن‌ها گفتند، بعضی‌های‌مان گفتیم كه بلی ها! یك پایش می‌لنگید. آن جوان‌تر، یك پایش كوتاه‌تر از پای دیگرش بود. از ما كه پرسان می‌كردند، ساكت می‌ماندیم و فقط خیره‌خیره نگاه‌شان می‌كردیم. بعد كه توضیح می‌دادند، آن‌سوی خانه‌های فامیلی‌ها ، بعد از كارخانه‌ی پوست كه بسیار وقت است مخروبه شده، زمین اجاره داشته‌اند و گندم كشت كرده بودند. جنگ كه كمی آرام شده بوده، آمده بودند خرمن كوبیده‌شان را بردارند تا چور نشود. آن‌وقت ما می‌گفتیم كه ندیده‌ایم‌شان. ما كه می‌دانستیم كجا استند، نمی‌گفتیم ولی. دشمن و دشمن‌داری می‌شد آن‌وقت. آن‌ها هم می‌دانستند كه می‌دانیم ما و هیچ نمی‌گوییم. این‌جا اگر امروز در دست این‌ها است، صبا روز شاید كه در دست آن‌ها باشد، همان‌طور كه حیرتان هنوز در دست آن‌هاست. شاید صبا باز پیش بیایند. اول كه می دیدیم‌شان حیران می‌ماندیم ما كه چه‌طور دل كرده‌اند و آمده‌اند این‌جا. می‌گفتیم نمی‌گویند كه بكشیم‌شان؛ و آن‌ها چند روز بود كه می‌آمدند، صبحِ وقت می‌آمدند. آن‌ها را اول، كسانی از ما كه صبحِ وقت به طرف شهر می‌رفتند، دیده بودند. كم‌كم بین قشلاق هم می‌آمدند، آن‌وقت كه دیدند كاری به كارشان نداریم، می‌آمدند بین قشلاق. همه‌جا پُر شد كه صاحبان جنازه‌ها آمده‌اند. می‌آمدند و از بچه‌های خردسال پرسان می‌كردند. می‌دانستند بچه‌های خردسال حتا. ندیده بودندشان، شنیده بودندكه بچه‌ی فلانی سه نفر را كشته و بین چاه انداخته. نمی‌گفتند بچه‌ها هم، می‌دانستند آن‌ها هم كه نباید بگویند. یكی‌شان قبر بین سیلْ‌برد را نشان‌شان داده بوده، خردترین‌شان شاید كه نمی‌فهمیده نباید نشان بدهد. آن‌ها قبر بین سیل‌برد را كنده بودند و دو جنازه را كشیده بودند. باز‌هم بود، جنازه‌های قوی‌هیكل كه ما كشته بودیم‌شان. وقتی قشلاق را پس گرفته بودیم، گرفتار شده بودند. یكی‌اش نی فارسی می‌فهمید و نی پشتو، ما هم نمی‌فهمیدیم كه چی می‌گوید. تنومند بود و چند دفعه شور آورده بود كه تفنگ یكی از ماها را بگیرد. آخر كه نشده بود كشته بودیمش. و بعد كه شنیدیم در میدان هوایی چه‌قدر از ما را كشته‌اند، دیگران‌شان را هم كشته بودیم و انداخته بودیم‌شان بین سیل‌برد كه به گردن یك نفر نشود. صبا صبحِ وقت رفتیم گورشان كردیم. بچه‌های خردسال هم آمده بودند. یكی از همان‌ها بوده كه نشان داده بوده شاید، خردترین‌شان شاید... جنازه‌ها را كه می‌كشیدند همه بودیم آن‌جا. جنازه‌ها را كشیدند. نگاه كردند به جنازه‌های شاریده و سر شور دادند و به یك‌دیگر نگاه كردند و پس روی‌شان خاك انداختند و به طرف ما نگاه كردند. در نگاهان‌شان همان چیزی خوانده می‌شد كه در چشم‌های ما خوانده می‌شد. ما هم نگاه‌شان می‌كردیم. می‌دانستند كه می‌دانیم و نمی‌گوییم. می‌دانستیم كه پشت كی‌ها می‌گردند و نمی‌گفتیم. وقتی بچه‌ی فلانی ـ نباید نامش را بر زبان بیاوریم، فكرش را هم نباید بكنیم ـ كشت‌شان، بعضی از ما هم بودیم آن‌جا. ده ـ دوازده نفر بودیم ما. سر جاده، نرسیده به پل تصدی راه‌شان را دور داده بود. از وقتی كه میدان هوایی را پس گرفتیم و دیگر برای جنگ به سه‌راهی حیرتان نرفتیم، او كه نامش را نباید بگوییم، پیكایی را كه در جنگ گرفته بود به روی شانه‌اش می‌انداخت و قطار مرمی‌هایش را دور گردنش می‌انداخت و پاچه‌های اِزارَش را تا زیر زانو بَر می‌زد و تِمْ می‌داد. پیكا را به طرف‌شان گرفت و آن‌ها ایستاده‌ شدند، بی هیچ كدام گپی. از سر جاده پایین‌شان كرد و به طرف دشت بردشان. به طرف چاه خشك و قدیمی بردشان. گفتیم كه ایلای‌شان كن، این‌ها كه در جنگ نبودند. گفت مگر خواهر زاده‌ی من در جنگ بود كه این‌ها پوست كندندش، زنده زنده. مگر آن‌هایی را كه این‌ها در میدان هوایی كشتند در جنگ بودند. گفتیم كه این‌ها از خود مزار استند... گفت كه از همین قوم بودند آن‌ها كه ما را كشتند. گفتیم كه این‌ها را همه دیده‌اند كه آمده‌اند این‌جا. صبا روز پشت‌شان می‌آیند، جنازه‌ها را پیدا می‌كنند. دشمن و دشمن‌داری می‌شود. این‌ها را ریش‌سفیدترین‌مان گفت. پیكا را به طرفش دَور داد كه اگر پیش بیایی تو را هم پهلوی‌شان می‌مانم. مرد قد‌بلند كه موی‌ها و ریش و ماش و برنج داشت گفت كه بچه‌اش را نكشد. اما او نمی‌شنید. همه‌اش از خواهر‌زاده‌اش و آن‌هایی كه این‌ها در میدان هوایی كشته بودند می‌گفت. می‌گفت كه همین‌ها كشته‌اند آن‌ها را. بیچاره مرد قد‌بلند می‌گفت ما نبودیم، ما نكشتیم‌شان. چی گناه كرده‌ایم كه از همان قوم استیم. آمده بودیم خرمن‌مان را ببریم. پسرك فقط حیران نگاهش می‌كرد. گویی آفتاب چشم‌هایش را می‌زد كه تنگ كرده بودشان. ما پشت به آفتاب ایستاد شده بودیم. فقط نگاه‌مان می‌كرد. هنوز بچه‌سال بود و آن دیگری هم كه حالا می‌دانیم پای راستش می‌لنگید، هیچ گپ نمی‌زد. می‌دیدیم كه می‌لرزید پای‌هایش، شاید همان پایی كه كوتاه‌تر بوده می‌لرزیده. او پس‌تر رفت و پیكا را كه روی زمین ماند و دستمال گلِ سیبش را از سرش باز كرده و روی زمین هموار كرد و روی آن، در پشت پیكا دراز خواب كرده بود. و ما پس‌تر ایستاده شده بودیم. پسرك گریه‌اش گرفته بود و طرف ما می‌دید، نی طرف مرد قد بلند می‌دید. و آن‌كه پایش می‌لنگید، می‌دیدیم لرزش بدنش را. می‌خواست روی زمین بنشیند كه رگبار مرمی‌ها باریدن گرفت به طرف‌شان. اول آن‌كه می‌لنگید در خود پیچید و در چاه افتاد و پسرك كه می‌خواست بنشیند با روی به زمین افتاد و مرد قد‌بلند بین دهانه‌ی چاه و زمین ماند و اطراف‌شان از مرمی‌هایی كه به زمین خورده بود، خاك‌باد شد. او از جایش برخاست و رفت مرد بلند قد را با پای درون چاه انداخت و بعد نول پیكا را در دهانه‌ی چاه گرفت و باز شلیك كرد كه نكند زنده مانده باشند هنوز كه نمانده بودند. پسرك را ما انداختیم در چاه. مجبورمان ساخت كه ما بیندازیمَش. و بعد خاك ریختیم در چاه كه بوی‌شان‌همه‌جا را پُر نكند و كس خبر نشود. خود پیكا به ‌دست ایستاده شد و نگاه‌مان كرد. پسان پیكایش را به شانه‌اش انداخت و قطار خالی مرمی‌ها را دور گردنش، و به طرف قشلاق رفت و ما هنوز بر سر چاه بودیم. نمی دانستیم چی بكنیم. از خاك‌انداختن كه دست كشیدیم، مدتی همان‌جا ماندیم و بعد یكی‌یكی رفتیم. رفتیم تا به زن‌های‌مان ‌وقتی كه شب پهلوی‌شان خواب كردیم، آرام‌آرام و با خوف قصه كنیم كه بچه‌ی فلانی این‌ها را كشته. رفتیم به پدرها و مادرهای‌مان قصه كنیم. برای آشناهای‌مان یا هر كس را كه در راه دیدیم... و صبا روزش همه خبر داشتند. حتا بچه‌های خردسال و حالا این‌ها آمده‌اند، جنازه‌ها را كشیده‌اند و با خود‌شان برده‌اند. و حالا ما به هر جایی كه می‌رویم، بیم داریم كه مبادا یكی جلومان را بگیرد و.... 3 شنیده‌ام امروز جنازه‌ها را از بین چاه كشیده‌اند و با خودشان برده‌اند. از شهر كه پس می‌آمدم مردم یك‌رقم دیگر نگاهم می‌كردند. از سر جاده به طرف قشلاق پایین آمدم، در راه هر كس را كه می‌دیدم خیره‌خیره نگاهم می‌كرد و از پهلویم كه می‌گذشت. سنگینی نگاهش را پشت سرم احساس می‌كردم. اگر دو یا چند نفر بودند همراه هم پچ‌پچ می‌كردند و می‌رفتند. جور پرسانی می‌كردند، نی مثل همیشه. به خانه كه رسیدم، مادرم گفت: «اُ بچه چرا پیش روی همه كشتی‌شان؟ همه دیده‌اند كه تو... صبا روز كدام گپ كه شد یكی شاهدی می‌دهد، چرا آن بی‌گناه‌ها را كشتی؟ آن‌ها كه جنگ نكرده بودند.» جنگ كرده بودند یا نكرده بودند، من نمی‌فهمم، فقط همین‌كه از قوم ما نبودند باید می‌كشتم‌شان. آن‌ها هم تا وقتی دست‌شان رسید ما را كشتند، چون ما از قوم‌شان نیستیم. مگر نواسه‌اش چی كرده بود. هم‌سن همان پسرك بود كه كشتمش. مادر می‌گفت جنازه‌ها را از بین چاه كشیده‌اند و برده‌اند. هیچ رأی نزدم از این‌كه صاحب جنازه‌ها پیدا شده‌اند. از مردم بلخ بودند. خوب این‌جا چه می‌كردند، حتمی كدام فساد داشتند كه آمده بودند در این وقت جنگ. امشب هیچ نمی‌دانم چرا خواب به چشم‌هایم نمی‌آید. از وقتی كه هوا تاریك شده هراس افتاده در دلم. نكند كدام كس شیطانی كرده باشد. اگر نشانی‌ام را داده باشد....‌ كی می‌تواند چاه را نشان داده باشد. اگر بفهمم كدام شیر ناپاك خورده بوده... چاه خشك بود و خاك‌ها را روی‌شان ریختیم تا بوی‌شان ‌همه‌جا را نگیرد. تنها من كه نكشته‌ام. آن سه نفر را من كشتم، اما بین سیل‌برد چند جنازه‌ی دیگر هم گور شده‌اند. همین مردم گورشان كردند. پدر می‌گوید: «بچه‌یم خوب نكردی كه پیش روی مردم كشتی‌شان، اول، نباید می‌كشتی. دوم، چرا پیش روی مرد‌م... لاحول...» با همین پیكای زاغْ‌نولْ سرشان ضربه كردم. پیكا را از میدان هوایی گرفته بودم. وقتی به میدان رسیده بودم، می‌گریختند. چند نفرشان پس مانده بودند، از پشت‌شان دویدم و سرشان تیر انداخت كردم. یكی‌شان غلتید و دیگر از جایش برنخاست. او كه پیكا در دستش بود، پیكا را انداخت و گریخت. به پیكا كه رسیدم، ایستاده شدم. برداشتمش و تا هنوز پیشم است. عجیب خوش‌دست است این پیكا. یك هفته بعد از جنگ قزل‌آباد و پس‌گرفتنِ میدانِ هوایی همیشه با پیكا می‌گشتم. می‌انداختمش سر شانه‌ام. قطار مرمی را می‌انداختم دور گردنم. هیچ‌كس چیزی گفته نمی‌توانست... دل نمی‌كردند، یا از شرم گپ زده نمی‌توانستند. كلگی‌شان گریخته بودند. من مانده بودم و چند نفر دیگر. قزل‌آباد و میدان هوایی را كه پس‌ گرفتیم، جنازه‌ها را یافتیم؛ همه از قزل‌آباد بودند، پوست كرده بودندشان. خواهرزاده و شوی خواهرم را هیچ نشناختم. هیچ‌كدام‌شان شناخته نمی‌شدند از بس كه لَت‌و‌كوب شده بودند. بعد از روی كالاهای‌شان شناختم. همان‌جا قسم خوردم هر كس از این قوم را كه گیر كنم زنده نمانمش. دو روز بعد سر جاده دیدم‌شان. خونم به جوش آمد. خواهر زاده‌ام غرق در خون پیش چشمم آمد. گفتم چه گپ شده كه این‌جا راست راست راه می‌روند. پیكا را از شانه‌ام پایین كرده سرِ راه‌شان ایستاده شدم. سه نفر بودند، دو مرد پُخْتَه‌سال و یك بچه كه نَو پشت لبش سبز شده بود. هم‌سن و سال خواهرزاده‌ام. گفتم داغش را در دل مادرش می‌نشانم. از مكتب پهلوی جاده كه گذشتند حیران ماندند كه چی كنند. گفته بودم این‌جا چی می‌كنند. از كجا استند. یک لحظه تشویش كردم كه نكند از شهر باشند. امشب هوا كه تاریك شد، تشویش به جانم افتاد. پیكای زاغ‌نُولَم را گرفته آمدم به بالای بام. نكند امشب سراغم بیایند. این‌جا نشسته‌ام و تشویش رهایم نمی‌سازد. هیچ نگفتند، حتمی می‌دانستند كه هر چی بگویند قبول نمی‌كنم. از جاده پایین‌شان آوردم و طرف دشت روان شدیم. هر كس می‌دیدمان از پشت‌مان می‌آمد. می‌گفتند چی كار می‌خواهم بكنم. گفتم قسم خورده‌ام هر چی از این قوم گیر كردم زنده نمانم. سر چاه خشك رسیدیم، لب چاه ایستادشان كردم. مردم می‌دیدند. دورتر از ما ایستاده بودند. مردی كه موی و ریش ماش و برنج داشت، گفت: «ما را می‌كشی، بكش. فقط همین بچه‌ام را ایلا كن.» گفتم شما خواهرزاده‌ام را ایلا كردید. مرد دیگر كه جوان‌تر بود، گفت كه ما نبودیم، به خدا ما نبودیم. گفت كه ما از بلخ استیم. گفت كه دینه‌روز به مزار آمده‌ایم. پسرك هیچ نمی‌گفت، پهلوی پدرش ایستاده بود. فقط خیره‌خیره نگاهم می‌كرد. گفتم شما اگر نبودید، پس كی بود، از قوم‌تان كه بودند. هفتاد نفر را زنده پوست كردید. حالی می‌گویید ما نبودیم. مردم گفتند كه نكشم‌شان. یكی طرفم آمد، ریش‌سفید بود گمانم، پیكا را طرفش گرفتم، گفتم پیش بیایی تو را هم پهلوی‌شان ایستاده می‌كنم. پس رفت. لب چاه ایستادشان كرده بودم، پدر پسرك گفت: «بچه‌ام را بگذار برود...» مرد دیگر كه جوان‌تر بود می‌لرزید و هیچ نمی‌گفت. چند قدم پس‌تر رفتم و پیكا را روی زمین ماندم. دستمال گل سیبم را پشتش هموار كردم و روی آن دراز خواب كردم. قید پیكا را كه كشیدم، پسرك می‌خواست گریان كند. نمی‌دانم، دهانش را باز كرده بود، شاید چیزی می‌خواست بگوید. خواهرم را گفته بودم، خون بچه‌ات را نمی‌مانم روی زمین بماند. دخترهایش را گفتم، خون پدرتان را می‌گیرم و آن‌ها مثل این‌كه بسیار وقت است یتیم شده باشند، آرام بودند و فقط خیره‌خیره نگاهم می‌كردند. پسرك هم می‌خواست گریان كند. قنداق پیكا را كه به شانه‌ام چسپاندم، پسرك مثل این‌كه می‌خواست بنشیند و همان‌طور دهانش را باز كرده بود تا چیزی بگوید، ماشه را فشار دادم و قطار مرمی‌ها روی زمین بازی كردند و بعد از جایم برخاستم و رفته در چاه ضربه‌‌یی شلیك كردم. بعد به چند نفر گفتم جنازه‌ی پسرك را هم در چاه انداختند و روی‌شان خاك ریختند تا بوی‌شان از چاه نبرآید. ‌امروز آن‌ها را از چاه كشیده‌اند و برده‌اند. اگر بفهمم كی چاه را نشان‌شان داده... كدام شیر ناپاك خورده‌ی خدا‌زَده... شنیده بودم پشت‌شان می‌گردند. چند نفر از بلخ آمده بودند و پشت‌شان می‌گشتند. شاید گفته باشند كه من كشتم‌شان. اگر به سراغم بیایند چی. من تنها یك نفر استم. نی، نمی‌آیند. اگر بیایند كی می‌فهمد. در تاریكی كی خبر می‌شود. باید تا صبح بیدار باشم. همین‌جا بالای بام باید بمانم تا همه‌جا را خوب دیده بتوانم. پیكا هم كه آماده است. خدایا... چی‌كار بكنم. خواب به چشم‌هایم... خواب اگر به چشم‌هایم بیاید چی...■ محمدحسین محمدی
  11. وزارت خزانه‌داری آمریکا نام ۲ فرد و ۴ شرکت مرتبط با ایران را در فهرست تحریم‌ها قرار داد اسامی افراد و شرکت‌های تحریم‌شده به شرح زیر است: ? رضا حیدری ?محمود سیف ?شرکت آلمانی فورنت تکنیک ?پردازش تصویر رایان ? هلدینگ تجارت الماس مبین ?شرکت مرکز تجاری چاپ، در فرانکفورت
  12. قلم سبز | جایگزینی

    درد را باید با تمام وجود احساس کرد درد را باید درک کرد. درد، باید بیاید به جانت بنشیند بسوزاند تمام جانت را برود. اما من درد را هر روز میبینم، درد را هر روز میشنوم. آری! با درد میشود عجین شد؛ با درد می توان زندگی کرد. به دست راستم نگاهی انداختم، دستی که بود اما کمی متفاوت تر از ظاهر معمولش. درد را دیدم. قلم را برداشتم و رنگ سیاهی بر صفحه ی سفید بوم کشیدم. این کوچه پر بود از درد و درد پر بود از سیاهی! قلمویم رنگ سفیدی در انتهای این کوچه ی عجیب کشید. اگرچه درد بود اما باید تمام میشد، باید یک روزی میرفت! دیر یا زود باید می رفت. مردی میان کوچه کشیدم. این مرد در میان کوچه های تاریکی از جنس امید بود، به رنگ سفیدی که انتهای کوچه به انتظارش نشسته بود. بلند شدم و از دور نگاهی به مرد خسته ی بومم انداختم؛ چه زیبا جان گرفته بود! موضوع بعدی: کودک یتیمی که کنار خیابان رها شده
  13. رخداد زلزله در برخی از مناطق کشور

    اخبار #زلزله_کرمانشاه ?پس لرزه 4 و 3 دهم ریشتری در قصرشیرین، ساعت 16:46 سه شنبه شب؛ ♦️شمار پس لرزه ها در منطقه پس از زلزله یکشنبه شب از رقم 220 بار گذشته است. پس لرزه 3 و 1 دهم ریشتری در قصر شیرین، ساعت 16:14 امروزتولد دو نوزاد در بیمارستان صحرایی؛ ? رادیو امید برای زلزله‌زده‌ها راه‌اندازی می شود ?مدیر کل صداوسیما استان کرمانشاه از راه‌اندازی رادیو امید به منظور پوشش اخبار زلزله غرب کشور و به ویژه استان کرمانشاه خبر داد. پیام تسلیت مقامات و سران کشورها به مناسبت #زلزله_کرمانشاه ?شینزو آبه، نخست وزیر ژاپن: خبر وقوع زلزله در غرب ایران قلبم را به شدت به درد آورد. از طرف دولت و ملت ژاپن به بازماندگان تسلیت می گویم. ?ولیدجنبلاط، رهبر حزب سوسیالیست ترقی‌خواه لبنان در نامه‌هایی به رهبرانقلاب و رئیس جمهور ایران، جان باختن شماری از مردم در حادثه زمین لرزه را تسلیت گفت. ?سلطان قابوس پادشاه عمان در پیامی به حجت الاسلام و المسلمین حسن روحانی رئیس جمهوری اسلامی ایران، جان باختن تعدادی از هموطنانمان در زلزله غرب ایران را تسلیت گفت. ذخایر سازمان انتقال خون تکمیل شدتوصیه پزشکی قانونی درباره دفن جانباختگان زلزله ?کمالی، مدیرکل پزشکی قانونی کرمانشاه: بازماندگان به لحاظ حقوقی و قانونی به مشکل برخورد می‌کنند و باید برای دفن عزیزانشان حتما جواز دفن بگیرند. ?حدود ۳۰ نفر از قربانیان بدون جواز فوت دفن شده‌اند.اخبار #زلزله_کرمانشاه شبکه برق #سرپل_ذهاب ترمیم شد؛ افزایش شمار کشته شدگان زلزله به 432 نفر آموزش و پرورش استان کرمانشاه: ♦️فردا چهارشنبه 24 آبان، تمامی مدارس استان، صبح و ظهر، #تعطیل است. تعداد زخمی ها: 7817 نفر
  14. رخداد زلزله در برخی از مناطق کشور

    ⭕️از صبح امروز تا اکنون 147 نشست و برخاست هواپیما و هلی کوپتر در فرودگاه کرمانشاه در راستای کمک به #زلزله زدگان صورت پذیرفته است. ⭕️آموزش و پرورش استان کرمانشاه: به علت خطرات ناشی از وقوع زلزله، سه شنبه همه مقاطع تحصیلی استان در نوبت صبح و عصر تعطیل است. #زلزله ⭕️بازوند استاندار کرمانشاه اعلام کرد: هموطنانی که میخواند کمک های غیرنقدی بفرستند بدانند که به پتو، چادر مسافرتی، آب معدنی، کنسرو و خرما نیاز بیشتری داریم. ⭕️تکذیب شایعه تعطیلی جایگاه‌های سوخت در کرمانشاه ?مدیرعامل شرکت ملی پخش فرآورده‌های نفتی: سوخت‌رسانی در استان‌های زلزله‌زده از جمله کرمانشاه به صورت مطلوب در حال انجام است. ?شایعاتی در شبکه‌های مجازی مبنی بر اینکه برخی از جایگاه‌های سوخت با کمبود سوخت مواجه شده و تعطیل هستند، منتشر شده که صحت ندارد. #زلزله ⭕️تعطیلی برنامه‌های هنری به احترام قربانیان زلزله غرب ایران ?معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با انتشار اطلاعیه‌ای اعلام کرد: در پی جان باختن تعدادی از هموطنان در حادثه زلزله شب گذشته و همچنین اعلام عزای عمومی، ضمن ابراز همدردی هنرمندان سراسر کشور با این حادثه دلخراش، فردا (سه شنبه ) تمامی برنامه‌های هنری تعطیل خواهد بود. ?193 پس لرزه تا کنون استان کرمانشاه را لرزانده است ?آخرین آمار از شمار مصدومان و جان باختگان زلزله ? 407 نفر جان باخته ? 7156 نفر هم مصدوم
  15. رخداد زلزله در برخی از مناطق کشور

    ?تولد نوزاد در منطقه زلزله‌زده سرپل ذهاب با کمک پزشکان نیروی زمینی ارتش در بیمارستان صحرایی در تیپ ۷۱ ابوذر
  16. رخداد زلزله در برخی از مناطق کشور

    فلاحی، مدیرکل تأمین اجتماعی کرمانشاه: دستور برقراری بیمه بیکاری و مستمری بازماندگان برای بیمه شدگان حادثه دیده در زلزله، صادر شده است. مدیرکل اوقاف کرمانشاه: آشپزخانه ای با ظرفیت پخت روزانه ۵ هزار پرس غذای گرم در سرپل‌ذهاب احداث می شود. مکالمه مشترکان همراه اول در مناطق زلزله زده رایگان اعلام شد. اداره كل ارتباطات شرکت ارتباطات سیار ایران: خدمات همراه اول در اسلام آباد، پاوه، تازه آباد، جوانرود، روانسر، سرپل ذهاب، قصر شیرین، کرند غرب، گهواره، گیلان غرب، چوار، زرنه، ایوان و سرابله تا ساعت 14 فردا سه شنبه رایگان است. خوشقدم، مدیرکل نظارت و هماهنگی گشت های تعزیرات: با هرگونه سوءاستفاده از حادثه دردناک زلزله و افزایش کرایه و قیمت بلیت های سفر به کرمانشاه با قاطعیت برخورد می شود. هموطنان در صورت مشاهده تخلف، مراتب را با سامانه پیامکی 300000135 و یا تلفن 124 اطلاع دهند.
  17. رخداد زلزله در برخی از مناطق کشور

    °•°پس لرزه ها هنوز هم ادامه خواهد داشت 146 پس لرزه تا ساعت 14 امروز استان کرمانشاه را لرزانده است افزایش جان باختگان به348 نفر و آمار زخمی به 6603 مردم ضمن بی توجهی به شایعات اخبار را از طریق رسانه ملی دنبال کنند. پالایشگاه گاز ایلام به دلایل امنیتی غیر فعال شد رییس جمهور برای برسی روند امداد رسانی فردا به کرمانشاه خواهد رفت سفیر آلمان ضمن اعلام همدردی با آسیب دیدگان برای امداد رسانی اعلام آمادگی کرد شرکت ملی گاز : در پی زلزله دیشب استان کرمانشاه، گاز برخی مناطق به منظور امنیت جان مردم به صورت محدود قطع شده است . تا هماهنگی های لازم صورت گیرد اعزام 150 گروه جهادی دانشجویان بسیجی برای امداد رسانی به آسیب دیدگان زلزله؛ سازمان بسیج مستضعفین در منطقه سرپل ذهاب بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) را دایر کرد. آماده باش نیروهای امدادی کنار باند فرودگاه مهرآباد برای پذیرش مجروحان زلزله غرب کشور؛ کلاس های درس دانشگاه رازی کرمانشاه سه شنبه 23 و چهارشنبه ۲۴ آبان تعطیل است.
  18. رخداد زلزله در برخی از مناطق کشور

    جدیدترین اخبار : رییس‌جمهور در گفت و گوی تلفنی با وزیر کشور دستورات لازم برای رسیدگی به وضع زلزله زدگان و مناطق زلزله زده را صادر کرد مرکز زمین لرزه در مرز عراق نزدیک به ایران بوده است طبق آخرین اخبار شدت زلزله هفت و سه دهم ریشتر بوده زلزله درساعت 21:48:15 رخ داده است طبق اخرین امار تا ساعت 00:48 شصت نفر در قصر شیرین زخمی شده اند مشکل خاصی در تاسیسات گازی ایلام و کرمانشاه وجود ندارد. 20 فروند بالگرد آماده امداد است. تا به حال گزارشی مبنی بر خسارات احتمالی زلزله گزارش نشده است.
  19. در اولین نگاه دیالوگ های گل درشت است که به چشم می آید، به گوش می آید. دیالوگ هایی دهن پرکن و گوش پرکن و بعضا گوش نواز. برای مخاطبین، این دست دیالوگ ها چندان هم نا آشنا نیست. در فیلم های مرحوم علی حاتمی مانند «مادر» و یا فیلم های مسعود کیمیایی و حسن فتحی این شکل دیالوگ نویسی و شخصیت پردازی به وفور استفاده شده است. دیالوگ هایی که شاعرانه هستند حتی اگر از قول و به لحن یک لات بی سر و پا باشد. برای مثال در فیلم «مادر» می بینیم که شخصیت علی کشاورز -که حال و هوای لات مآبانه سریال هزار دستان را حفظ کرده است- دیالوگ هایی دارد که گرچه حاکی از دریدگی اخلاقی و رفتاری شخصیت است اما آن قدر دقیق طراحی شده که حتی آن را هم شاعرانه می پنداریم و در ردیف دیالوگ های امین تارخ در همان فیلم قرار می دهیم. لات ها قشری بوده اند که در حدود یک قرن به طور جدی در جامعه ما دیده می شدند و خواهی نخواهی جزئی از فرهنگ و تاریخ اجتماع آن دوران شده اند. البته حال و هوا و برخی ارزش های آن قشر، هنوز در جامعه به چشم می خورد؛ ارزش هایی مانند غیرت افراطی و جوانمردی. حتی شاید بشود ریشه پدید آمدن این قشر را در تاریخ ایران جستجو کرد و حداقل به عیاران و پهلوانان که در داستان های کهن ما به وفور وجود دارند رسید اما این کاوش از حوصله این متن خارج است. ادبیاتی که این قشر با خود داشتند نشان از شجاعت و بی باکی از یک طرف و عمل گرا بودنشان از طرف دیگر بود. همین خصوصیت است که باعث شده در بسیاری از فیلم ها و سریال های خصوصا تاریخی ایران، این قشر و این تیپ وارد شوند. این شخصیت ها با ویژگی های منحصر به فردشان می توانند به تنهایی درام را جلو ببرند. از این شخصیت ها هر عملی بر می آید. اگر حس کنند از کسی باید دفاع کنند و یا حداقل از حق خودشان دفاع کنند ذره ای ترس به خودشان راه نمی دهند و حتی گاه بی تدبیرانه دل به خطر می زنند و این یعنی چیزی که یک درام خوب به آن نیاز دارد. شبیه این قصه را می توان در هالیوود و در ژانر وِسترن وگانگستری جستجو کرد. قصه کسانی که در دوره ای از تاریخ آمریکا در جامعه ای می زیستند که اسلحه بزرگترین قانونگذار و مجری قانون بود و طبیعتا اخلاقیات خاص خودش را حاکم می کرد. فیلم های این ژانر هم به دلیل داشتن قهرمان هایی بی باک و عمل گرا جذاب شده اند و همین طور است فیلم های گانگستری که در آن شخصیت هایی وجود دارند که مخاطب هر آن از آنان انتظار یک عمل خاص و چشمگیر دارد و البته این انتظار به وفور در این ژانر برآورده می شود و اساسا جذابیت این دو ژانر به همین اعمال و اتفاقات است. این است که در فیلم های مسعود کیمیایی و فیلم و سریال های مرحوم حاتمی و حسن فتحی به این شخصیت ها توجه شده و آثاری خلق شده که در خاطرها مانده است.
  20. نگاهی به دیالوگ های سریال زیر پای مادر

    سعید نعمت الله نویسنده ای است که ثابت کرده در خلق چنین شخصیت هایی و نوشتن دیالوگ ها و زبان و جهان این آدم ها چیره دست شده است. تفاوت بارز او با هنرمندان نامبرده این است که او این شخصیت ها را در بستر تاریخی نمی برد، بلکه آن ها را در خیابان های مدرن امروزی و آپارتمان ها و شهری که اکنون می شناسیم می آفریند. آن ها دیگر لزوما کت و شلوار مشکی و دستمال یزدی و کلاه ندارند، آن ها ممکن است حتی ریش و سبیل هم نداشته باشند! سریال هایی مانند «زیر هشت»، «دیوار»، «پشت بام تهران» و حالا «زیر پای مادر» نمونه ای از آثاری است که در آن نعمت الله در یک دنیای امروزی لات های یک قرن پیش را احضار کرده. با چنین انتخابی او درام های پرتنشی آفریده است. زمانی که چنین شخصیت هایی آفریده شود چه در لباس قهرمان، چه ضدقهرمان و حتی متحد، باعث می شود که ماجرا به سرعت جلو برود و تغییرات و بسامدهای شدیدی پیدا کند. برعکس اینکه اگر نویسنده ای شخصیت هایی خسته و ناامید بیافریند شاهد فیلم ها و سریال های کسل کننده خواهیم بود که مثالش را دیده ایم و در آن سریال ها بار اتفاقات دراماتیک ناگزیر بر دوش حادثه ها و اتفاق های پیش بینی نشده می افتد. اما در سریال های سعید نعمت الله، تک تک شخصیت ها یک اتفاق پیش بینی نشده می توانند باشند. آن ها باکی ندارند که از شهری به شهر دیگری راه بیافتند و یک خانواده را به راحتی به هم بریزند و به جان هم بیاندازند. آن ها باکی ندارند که بروند و کسی که حقشان را پایمال کرده، سـ ـینه قبرستان بفرستند. حتی از پلیس هم نمی ترسند. ممکن هم هست توبه کنند و تصمیم بگیرند امور را اصلاح کنند و کارهای بدشان را جبران کنند. جهانی برای خودشان ساخته اند که بسته به اینکه قهرمان داستان باشند یا ضد قهرمان، ارزش هایی مثل جوانمردی، غیرت، خودخواهی، خانواده دوستی و… در آن جهان حکمفرما است. در کنار حرکت سریع و رو به جلوی داستان، این انتخاب نویسنده باعث می شود که خواه ناخواه به مضمون های خاصی نیز بپردازد. جوانمردی و حفظ خانواده دو مضمون پرتکرار و پر کاربرد در این داستان هاست که از قضا نیاز جامعه امروز ما هم هست. در روزگاری که بی غیرتی خودش ارزش می شود و وفاداری و پایبندی به خانواده ارزشی نخ نما شده به نظر می رسد پرداختن به چنین داستان ها و چنین شخصیت هایی کاری درخور ستایش است. زمانی که در سریال، آرزوهای شخصیتی را دنبال می کنیم که همّ و غم اش خوشبختی و عاقبت به خیری پسرش است و در این راه فداکاری می کند یا پسری را دنبال می کنیم که می خواهد مادرش را پیدا کند و او را به خانواده برگرداند و یا بزرگترهایی را که برای حفظ و پربار شدن خانواده، اشتباهات کوچکترها را می بخشند، یعنی با یک سریال آموزنده و در عین حال سرگرم کننده مواجه ایم. از دیگر شاخص های سریال های اخیر سعید نعمت الله دیالوگ هاهستند. اگر دید ما به شخصیت های داستان مان این باشد که هرکدام یک لات بالقوه(!) هستند ناخودآگاه دیالوگ های ما هم همگی یک شکل و تماما دهن پرکن و پر از کنایه می شوند. از این وجه که گوش نواز هستند و شاعرانه و موزون، خودش به تنهایی یکی از جذابیت های سریال می شود اما این نوع از دیالوگ نویسی یک ضعف اساسی نیز دارد. در یک درام برای شکل گیری تضادهای مناسب و پیش رفت ماجرا، لازم است که شخصیت های ما تنوع داشته باشند به همین منظور بایستی شبکه ای از شخصیت های مختلف با جهان های مختلف و متضاد ساخته شود. در چنین حالتی خود به خود دایره واژگان ولحن شخصیت ها هم -گرچه ممکن است با توجه به حال و هوای اثر، وحدت نیز داشته باشند- متفاوت می شود. چیزی که ما در سریال های سعید نعمت الله کمتر مشاهده می کنیم. طبیعتا مخاطب حق دارد این ایراد را به این دست سریال ها وارد کند که مگر تمام شخصیت ها ممکن است شاعر باشند؟ آیا ممکن است در یک خانواده همه درشت صحبت کنند؟ همه کنایه بزنند؟ در یک محله و یک اجتماع چرا عمده افراد باید شخصیت هاییقلدرمآب باشند؟ و این تبدیل می شود به یک ضعف عمده در آثار این نویسنده که البته می شود با این حرف که جزئی از سبک اوست؛ از این ایراد نابخشودنی گذشت کرد.
  21. ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست

    از کوزه همان برون تراود که در اوست در قدیم آب آشامیدنی را در کوزه سفالی می‌‌‏ریختند و درِ کوزه را با کلاهکی حصیری و یا ابریشمی می‌‌‏پوشاندند. سپس کوزه را درظرفی می‌‌‏گذاشتند تا آب کم‌‌‏کم درمنافذ کوزه تراوش کرده و در ظرف جمع شود. در این روش کوزه و سرپوش هر مزه و بویی که داشتند به آب منتقل می‌‌‏شد. درچنین وضعی اصطلاحا می‌‌‏گفتند از کوزه همان برون تراود که در اوست. این ضرب المثل بعدها در مورد قضاوت کردن استفاده شد. منظور از آن این است که رفتار و گفتار انسان‌‌‏ها نشان دهنده درون آنهاست.
  22. سارینا قربانی عزیز تولدت مبارک

    سارینای قشنگم تولدت مبارک ❤:) برسی به همه ی آرزو های قشنگت
  23. عکس نوشته های مذهبی

  24. طنز نوشته کوتاه

    ما بچه بودیم یه بازی بود به نام : «همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» … صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت !

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×