رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

محصولات جدید

سلاله علیائی

مدیر بخش
  • تعداد ارسال ها

    1,561
  • Posts on chatbox

    286
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

تمامی مطالب نوشته شده توسط سلاله علیائی

  1. به رنگ عشق| مسلم علادی

    #مثلث_عشقی_فصلها "پاییز" عاشقیست و معشوقه ی زیبایش "بهار" سالها بدنبال معشوقه اش دویده، خودش را به هزار رنگ درآورده و به مقصود نرسیده، اما "بهار" که آزادی و سرمستی همیشگی اش را می خواست و بودن با "پاییز" را اسارت و فنا می دید و هربار خود را از "پاییز" دورتر میکرد، و "پاییز" بیچاره که آنقدر در این راه دوید و نرسید که نگزیر گوشه ای نشست و فقط تماشا کرد و کرک و پرهایش را ریخت، از آنکه می دید "بهار" دستهایش را در دستان "زمستانی" سرد و بی روح می گذارد، "زمستانی" که هیچگاه ذره ای از زیبایی "پاییز" را نداشت . . . #مسلم_علادی
  2. تکستگرافی موزیک

    سلام دوستان! این تاپیک مخصوص عکس نوشته های موزیک های ایرانی هست! لطفا بعد از هر عکس ، اسم موزیک و خوانندش و بنویسید و همچنین پست هایی که ارسال میکنید؛ کمتر از دو عکس نداشته باشه! موفق باشید! عاشقانه_فرزاد فرزین
  3. میزان خودروهای فرسوده و تاثیر آن بر آلودگی هوا
  4. اشعار رودکی

    و نو کند به زمانی همان که خلقان بود بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود همی چه دانی؟ ای ماهروی مشکین موی که حال بنده ازین پیش برچه سامان بود؟ به زلف چوگان نازش همی کنی تو بدو ندیدی آن گه او را که زلف چوگان بود شد آن زمانه که رویش بسان دیبا بود شد آن زمانه که مویش بسان قطران بود چنان که خوبی مهمان و دوست بود عزیز بشد که بازنیامد، عزیز مهمان بود بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم به روی او در، چشمم همیشه حیران بود شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود نشاط او به فزون بود و بیم نقصان بود همی خرید و همی سخت، بیشمار درم به شهر هر که یکی ترک نار پستان بود بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود به روز چون که نیارست شد به دیدن او نهیب خواجه‌ی او بود و بیم زندان بود نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود دلم خزانه‌ی پرگنج بود و گنج سخن نشان نامه‌ی ما مهر و شعر عنوان بود همیشه شاد و ندانستمی که، غم چه بود؟ دلم نشاط وطرب را فراخ میدان بود بسا دلا، که بسان حریرکرده به شعر از آن پس که: به کردار سنگ‌و سندان بود همیشه چشم زی زلفکان چابک بود همیشه گوش زی مردم سخندان بود عیال نه، زن و فرزند نه، معونت نه ازین همه تنم آسوده بود و آسان بود تو رودکی را، ای ماهرو، همی بینی بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی سرود گویان، گویی هزاردستان بود شد آن زمان که به او انس رادمردان بود شد آن زمانه که او پیشکار میران بود همیشه شعر ورا زی ملوک دیوانست همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود کجا به گیتی بودست نامور دهقان مرا به خانه‌ی او سیم بود و حملان بود کرا بزرگی و نعمت زاین و آن بودی ورا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود بداد میر خراسانش چل هزار درم درو فزونی یک پنج میر ماکان بود ز اولیاش پراگنده نیز هشت هزار به من رسید، بدان وقت، حال خوب آن بود چو میر دید سخن، داد داد مردی خویش ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود می آرد شرف مردی پدید آزاده نژاد از درم خرید می آزاده پدید آرد از بداصل فراوان هنرست اندرین نبید هرآن گه که خوری می خوش آن گهست خاصه چو گل و یاسمن دمید بسا حصن بلندا، که می گشاد بسا کره‌ی نوزین، که بشکنید بسا دون بخیلا، که می بخورد کریمی به جهان در پراگنید کار همه راست، آن چنان که بباید حال شادیست، شاد باشی، شاید انده و اندیشه را دراز چه داری؟ دولت خود همان کند که بباید رای وزیران ترا به کار نیابد هر چه صوابست بخت خود فرماید چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق و آن که ترا زاد نیز چون تو نزاید ایزد هرگز دری نبندد بر تو تا صد دگر به بهتری نگشاید دریا دو چشم و آتش بر دل همی فزاید مردم میان دریا و آتش چگونه پاید؟ نیش نهنگ دارد، دل را همی خساید ندهم، که ناگوارد، کایدون نه خردخاید اندی که امیر ما باز آید پیروز مرگ از پس دیدنش روا باشد و شاید پنداشت همی حاسد: کو باز نیاید باز آمد، تا هر شفکی ژاژ نخاید هر باد، که از سوی بخارا به من آید با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید بر هر زن و هر مرد، کجا بروزد آن باد گویی: مگر آن باد همی از ختن آید نی نی، ز ختن باد چنو خوش نوزد هیچ کان باد همی از بد معشوق من آید هر شب نگرانم به یمن تا: تو برآیی زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید کوشم که: بپوشم، صنما، نام تو از خلق تا نام تو کم در دهن انجمن آید با هر که سخن گویم، اگر خواهم وگر نی اول سخنم نام تو اندر دهن آید دریغ! مدحت چون درو آبدار غزل که چابکیش نیاید همی به لفظ پدید اساس طبع ثنایست، بل قوی‌تر ازان ز آلت سخن آمد همی همه مانیذ کسی را که باشد بدل مهر حیدر شود سرخ رو در دو گیتی به آور ایا سر و بن، در تک و پوی آنم که: فرغند آسا بپیچم به توبر
  5. کافه تریا | مانی دانته

    آن روز ها، کوچک تر که بودم، یکی بودم عین بقیه هم سن و سال هایم ! کسی که دیدش نسبت به اتفاق ها و جامعه سطحی بود، و بچگی و خامیه آن از رفتار و اخلاقش کاملا مشخص بود. کسی که درگیر کلیشه های دوران خودش شده بود ! از آن دست آدم ها که بزرگترین دغدغه اش ست کردن رنگ لباسش بود یادم است آن موقع ها از هرچه سیگار و مـ ـشـ ـروب، و از آدم هایی که مصرفش می‌کردند متنفر بودم ! حتی شاید خیلی وقت ها میشد که با یک ژست روشن فکرانه اینجور آدم ها را نقد می‌کردم، و در دلم برای حماقتشان پوزخند میزدم. ولی ... ولی دنیا خیلی بی رحم تر از آن چیزی بود که بگذارد اوضاع همانطور که است باقی بماند ! نمیدانم، برای باز شدن دیدم و پختگیه ذهنی ای که الان به دست آورده ام باید خوشحال باشم و یا بابت اعصاب خرابی که به دست آورده ام، و یا آن عدد در شناسنامه ام ناراحت ... ولی خب، هرچیزی یک قیمتی دارد، که دیر یا زود باید پرداخته شود ! قیمت بزرگ شدن و تجربه کسب کردن من هم زخم های عمیق و روحی ای بود که باعث بر باد رفتن بهترین روز های زندگیم شد روزهای نوجوانیم که باید به بهترین شکل ممکن سپری میشد را با فکر کردن به بی‌رحمی بعضی آدم ها و دنیا به هدر رفت، و آن آدم خوشحال و بیخیال را تبدیل به یک آدم افسرده و عصبی کرد، که برای آرام شدن و فرار از بعضی واقعیت ها، به همان سیگار یا مشروبی که از آن نفرت داشت پناه ببرد واقعیت هایی که شاید شنیدنش یک آدم چهل ساله را به گریه بیندازد به مرور زمان آنقدر قضاوت نا به جا و توهین از هر گوشه و کنار شنیدم که یاد گرفتم این تنهایی، یعنی اینکه باید روی پاهای خودت بایستی، و خودت تکیه گاه خودت باشی ... پس تک و تنها به راه خود ادامه دادم، روز ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم تا وقتی که آرام آرام مثل شمعی در خود سوختم و آب شدم ...
  6. پرسش و پاسخ (مجموعه داستان های کوتاه)

    سلام. داستان کوتاه "عشق مردنی نیست" به پایان رسید! جلدش رو هم درخواست دادم😊
  7. داستان کوتاه عشق مُردنی نیست | سلاله علیائی | کاربر رمانخونه

    فرتوتی و خستگی از چهرش می بارید. کلاه سفید رنگ و ریش های سفید تقریبا بلندش تصویری از یک درویش دل بریده از این دنیا و تعلقاتشو به نمایش می ذاشت. عصای چوبیشو چندبار به زمین کوبید تا حواس منو به خودش جلب کنه و بعد بدون اینکه حتی مهلت حرف زدن و یا حتی انجام واکنشی رو به من بده در حالی که به مغازه روبه رو چشم دوخته بود، شروع کرد به حرف زدن و گوش دادن به حرف های این پیرمرد سالخورده قطعا می تونست منو از تشویش نیومدنش کمی دور کنه: _ بار آخری که نفسش گرفت با دردمندی همه چیز و برای من تعریف کرد و گفت که اگه عمرش به دنیا نموند من امروز به جاش بیام پیش تو. چندبار جمله ی (من امروز به جاش بیام پیش تورو) در ذهنم بالا پایین کردم. حرفاش برای من گنگ بود و مدتی طول کشید تا بتونم با تجزیه تحلیل، اتفاقی که داشت رخ می داد رو درک کنم. اگه بگم که با شنیدن همین یک جمله غم عالم به دلم سرازیر شد قطعا دروغ نگفتم. همون طور که جعبه موزیکال برای من نوید خوش یُمنی بود، به جاش این پیرمرد نوید از یک واقعه ی تلخ رو بهم می داد. به سمت پیرمرد چرخیدم اما اون همچنان به مغازه ی روبه رو چشم دوخته بود. حدس اینکه پیرمرد ارتباط نزدیکی با لوازم تحریری محبوب هفت سالگی من داره سخت نبود. حالا که بیشتر دقت می کنم می بینم که چهرش چقدر آشناست. مخصوصا چشم های یک دست سیاهش که عجب منو یاد چشم مشکی محبوب خودم می اندازه. می خواستم با سوال پرسیدن جواب تمام مجهول های ذهنیم رو به دست بیارم که اجازه نداد و من با اشتیاق به بقیه ی حرفاش گوش سپردم: _ گفت که بهت بگم تو تموم این ده سال حتی یک لحظه هم اون دختر هفت ساله رو فراموش نکرده. گفت که بهت بگم تو تموم این ده سال برای اومدن سر قراری که مطمئن بوده تو هم میای لحظه شماری می کرده. گفت که ... اون فقط گفته بود؟ این فعل ماضی دلخراش چی بود که به تک تک جمالتش زنجیر شده و قلب منو به تلاطم انداخته؟ این تلخی زهر مانند چی بود که کام منو هم بی نصیب نذاشته بود؟ این... این چه سناریوی وحشتناکی بود که داشت رقم می خورد؟ بغض صدای این پیرمرد قطعا از جنس گریه های بی صدای من بود. گریه هایی که قبل از واقعه شروع به مرثیه سرایی کرده بودند: _ گفت که بهت بگم با اینکه خودش ُمرده اما عشقش به تو هیچوقت نمی میره. گفت که تا دنیا دنیاست یک پای دلش پیش تو و لوازم تحریری و اون جعبه موزیکاله! و در حالی که اشک هاش پهنه ی صورت چروک شدشو نوازش می کردن، با لنگ زدن و همون عصای چوبیش بین حجم تاریکی شبِ دلدادگی من ناپدید شد. ناپدید شد و منو میون هجوم انواع حس های متناقض بغض، دلتنگی، عذاب وجدان، سرخوردگی و ... ناکامی رها کرد. این سناریوی تلخ حالا به اخرش رسیده بود. شروع نشده به تهش رسیده بود و منو هم داشت به تهه این داستان می کشید. مسخ شده و یا شاید هم خشک شده روی نیمکت سوخته شده از عشقی که تازه جوونه زده بود به جمله ی اخر پیرمرد فکر می کردم: _ با اینکه خودش مرده اما عشقش به تو هیچوقت نمی میره! لبخند تلخی گوشه ی لبم نقش بست و رو به آسمون گفتم: _و به راستی که عشق مردنی نیست! پایان! 97/4/15 21:33
  8. داستان کوتاه: عشق مردنی نیست به قلم: سلاله علیائی ژانر: عاشقانه، درام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اولین های زندگی حکم گلوله های اسلحه رو دارن. اگه ناغافل ماشه ی این اسلحه رو لمس کنی، گلوله ی اولین هات درست می خوره وسط مغزت! جایی از ذهنتو سوراخ می کنه که اگه صدسال هم بگذره، تصویرش بازهم به همون اندازه واضح و روشنه. مثل اولین جشن تولد، اولین روز مدرسه و یا اولین هدیه زندگی. من اولین هدیه زندگیمو تو هفت سالگی گرفتم. هر روز ساعت پنج بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل می شدم، از مسیری به خونه بر می گشتم که بتونم مغازه ها رو ببینم. یکی از اون مغازه هایی که همیشه پشت شیشه اش می ایستادم و اجناسشو نگاه می کردم، مغازه لوازم تحریری بود که یک جعبه موزیکال رو برای فروش گذاشته بود. به خونه که می رسیدم همه ش از اون جعبه موزیکال و فرشته ای که با کوک کردن روی صفحه ی الکتریکش می چرخید، حرف می زدم و بقیه هم به این ذوق کودکانم می خندیدند. یک روز دلمو زدم به دریا و رفتم داخل لوازم تحریری. رو به فروشنده که یک جوون حدودا هفده یا هجده ساله بود گفتم که جعبه موزیکال و برام بیاره. راستش قصد خریدنشو نداشتم، فقط می خواستم ببینم که موقع کوک کردنش چه اهنگی و پخش می کنه و برای یک بار هم که شده فرشته ی بالدارشو من روی صفحه اش بذارم و همین طور هم شد. وقتی که چشم هام رقص و چرخش اون فرشته رو با چاشنی اهنگ عاشقانه تایتانیک دید نتونستم جلوی بروز احساستمو بگیرم و بغض کردم و با گفتن جمله ی (کاش منم یکی از این ها داشتم) مغازه رو ترک کردم. بعد از اون روز هر بار دیگه که به اون جعبه موزیکال و رقص فرشته نگاه می کردم ناخوداگاه اهنگ تایتانیک تو ذهنم تداعی و اکو می شد، به علاوه همیشه یک جفت چشم مشکی رو هم از پشت شیشه می دیدم که به من، به یک دختر هفت ساله با روپوش آبی و کیف خرسی خیره شده. بعد از اون روز دیگه جعبه موزیکال بهانه بود، من برای دیدن اون یه جفت چشم مشکی به سمت اون خیابون و مغازه می رفتم. یه بچه ی هفت ساله در اون سن قطعا درک درستی از عشق یا دوست داشتن نداره و یا شاید اصلا چنین احساساتی به ذهنش هم خطور نکرده باشه، منتها حسی که من موقع یواشکی نگاه کردن اون دو جفت چشم مشکی رنگ داشتم یه جور قلقک زیرپوستی بود که بیشترین اثرش باعث یک لبخند دزدکی موقع فرار از پشت شیشه لوازم تحریری می شد. روزهای بعدی پشت سرهم می اومدن و تعطیلات عید نوروز رسید و من به مدت پانزده روز از دیدنش محروم شدم. وقتی بعد پانزده روز با عجله از مدرسه بیرون اومدم و با بیشترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم به اون مغازه رسیدم. برای این شوق و اشتیاق هیچ دلیل موجهی جز اینکه جعبه موزیکال و اون دو جفت چشم مشکی جزو اولین های من بودند رو نداشتم. اولینی که بدجور روی بوم سفید ذهن و قلبم جا خوش کرده بود. اولینی که اولین من بود. هیچوقت فکرشو نمی کردم که شاید این آخرین باری باشه که می بینمش؛ اما آخرین بار بود و وقتی اونجا رسیدم دیدم که کارتن های حاوی اجناس مغازه رو پشت وانت آبی رنگ می ذاره و می خواد برای همیشه اون مغازه رو جمع کنه. با دیدن اون صحنه ها واقعا ناراحت شدم. حتی اگه بگم که اشک تو چشمام نشسته بود دروغ نگفتم. اولین من داشت می رفت. داشت دلخوشی دیدن خودش و او جعبه موزیکال و از من می گرفت. با همون چشم های اشکی آروم آروم به سمت شیشه ی لوازم تحریری رفتم. دیدمش که داشت داخل مغازه رو کمی جمع و جور می کرد. برگه ی آچاری رو برداشت و روش با ماژیک آبی چیزی نوشت و به قصد وصل کردنش به سمت شیشه اومد که منو دید. چند لحظه ای خیره نگاهم کرد که باعث شد اشک هام از حصار چشم هام خارج بشه. با ناراحتی چرخیدم و از اون مغازه فاصله گرفتم. من توی هفت سالگیم فهمیدم که بهتره خودم برم تا اینکه اونی که دوسش دارم از جلوی چشمام محو بشه. بعد از چند ثانیه صدای پاشو شنیدم که به دنبالم می اومد و خیلی ناگهانی زیپ کیفمو باز کرد و جعبه ای و داخلش انداخت. با بهت و شاید کمی ترس به سمتش برگشتم. در حالی که عقب عقب می رفت دو انگشت وسط و اشاره شو کنار شقیقش تکون داد و گفت: _منتظرتم! و شاید این "منتظرم" همون "دوستت دارم" لعنتی بود که هیچوقت به زبون نیاورد. و این حرکتش باعث شد تا علارغم میلم بایستم و رفتنشو تماشا کنم.
  9. داستان کوتاه عشق مُردنی نیست | سلاله علیائی | کاربر رمانخونه

    وقتی به خونه رسیدم سریعا اون جعبه رو باز کردم و دیدم که داخلش همون جعبه موزیکالی هست که هر روز از پشت شیشه نگاهش می کردم. خوشحالی که در اون لحظه احساس می کردم غیرقابل توصیف بود و وقتی فرشته طلایی رنگش با چاشنی اهنگ تایتانیک رو صفحه چرخید، این خوشحالی هفت سالگیم به حد اعلا رسید. این اولین و بهترین هدیه ی زندگیم بود و به اندازه ی جونم که نه، حتی بیشتر از جونم دوسش داشتم. من این هدیه رو به فال نیک دوباره دیدنش گرفتم و با همون دست های کوچیکم دعا کردم که کاش بشه دوباره ببینمش. بعد ها در مقابل سوال ها و جواب های خانواده م که می خواستن بدونن این هدیه رو کی به من داده، فقط به گفتن کلمه ی (یک دوست) اکتفا کردم و فقط خودم می دونستم که کلمه ی دوست برای صاحب اون دو جفت چشم مشکی نهایت نامردی و بی معرفتی بود. کلمه ی دوست برای کسی که اولینِ یک دختر بشه و هر روز و هرشب با فکر کردن به ظاهرش، به حرف زدنش، به "منتظرم" روز آخرش برای خودش رویا پردازی بکنه و سال های بعد که بزرگ تر میشه و با آدم های زیادی برخورد می کنه، ناخوداگاه اون ها رو با مرد رویایی هفت سالگیش مقایسه کنه قطعا خـ ـیانت به خودش و عشق پاکشه! فردای اون روز جعبه موزیکال خراب شد، دیگه فرشته طلاییش رو صفحه الکتریکی نمی چرخید و اهنگ تایتانیک خش دار پخش می شد. اون موقع اصال نفهمیدم که چرا خراب شد چون اونقدری باهاش بازی نکردم اما حالا بعد یازده سال که دوباره اون جعبه موزیکال و از بین وسایل خاک خورده ی انباری بیرون آوردم فهمیدم. فهمیدم که اون فرشته طلایی به خاطر کاغذی که درست زیر صفحه ی الکتریکی جاساز و باعث شده بود از القای الکتریکی جلوگیری کنه، نمی چرخید و چقدر دیر فهمیدم! چقدر دیر فهمیدم که صاحب اون دو جفت چشم مشکی این نامه رو ماهرانه داخل جعبه پنهان کرده بود تا من بخونمش. من اون نامه دو خطی رو درست بعد یازده سال خوندم: _ "تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی" به تاریخ امروز بر روی نیمکت دلداده ی روبروی لوازم تحریری منتظر دختر هجده ساله ای خواهم بود که در هفت سالگی تنم فرسود و عقلم برد و عشقم همچنان باقی! و منِ امروزی هجده ساله درست در همون تاریخ نامه رو پیدا کردم. نامه رو از همون جعبه موزیکالی پیدا کردم که روزی نوید دوباره دیدنشو به من داده بود و در طی این سال ها الحق که رازدار خوبی برای منی که حتی یک لحظه از فکرش غافل نشده بودم بود. بدون فوت وقت آماده ی رفتن شدم. من یک بار با دیر رسیدن اونو یازده سال بین خاطرات هفت سالگیم گم کردم، قطعا دوست ندارم برای بار دوم تو سن هجده سالگیم از دستش بدم؛ اما این دست سرنوشت بود که هیچ مرد جوونی روبروی لوازم تحریری منتظر معشوق هفت ساله ی سر به هواش نبود؟ یک ساعت انتظار، دوساعت انتظار یا شاید هم چندین ساعت انتظار باعث نشد از اومدنش دلسرد بشم. اون مرد عشق ناخواسته ای بود که با خواسته ی من جاودان مونده بود. حتی اگه این قرار نانوشته بین منو و خودشو فراموش کرده باشه و نیاد، من ساعت ها و روزها و حتی سال ها روی همین نیمکت به انتظارش می شینم. ته دلم یه شیرینی دلپذیر از این که سال های پیش اون هم به من فکر می کرده و با ابتکار زیباش این قرار ملاقات و ترتیب داده حس می کردم. در این بازه ی زمانی لبخند جزو جداناپذیر صورتم شده بود و مصمم و با امیدواری روی اون نیمکت ثانیه های بودنش رو می شمردم که پیرمردی با عصای چوبی کنارم نشست.
  10. صندلی داغ همکاران | ghazale

    من اومدم با سوالات بسی داغ ۱. یه جمله برای آغاز صندلی داغت بگو ۲.یه بیو کامل از خودت در حد سه خط! ۳. قد؟ ۴. وزن؟ ۵.ر‌شته تحصیلی؟ ۶. کجا زندگی می کنی؟ ۷. اصالتا کجایی هستی؟ ۸. خواهر بهتره یا برادر؟ ۹. باباتو دوست داری یا مامانتو؟ ۱۰. مامانتو دوست داری یا باباتو؟ ۱۱.محرم رازت کیه؟ ۱۲. صندلی داغ و با رسم شکل نشون بده! ۱۳. رنگ مورد علاقه؟ ۱۴. غذای مورد علاقه؟ ۱۵. یه انتقاد از من؟ ۱۶. یه نکته مثبت از من؟ ۱۷. ادمین گپ بودن چه حال و هوایی داره؟ ۱۸. اون اولا که باهم ا‌شنا شدیم درباره‌ام چی فکر می کردی؟ ۱۹. چرا اونجوری فکر می کردی؟ ۲۰. الان چه جوری فکر میکنی؟ ۲۱. به درس خوندن اعتقاد داری؟ ۲۲. اگه یه روزی من مردم اولین چیزی که میگی چیه؟ ۲۳.کدوم کشور و غیر از ایران برای زندگی انتخاب میکنی؟ ۲۴.خودتو از نظر درونی معرفی کن! ۲۵. اگه پسر بودی اسمت چی بود؟ ۲۶. چرا هیچوقت ماه پشت ابر نمی مونه؟ ۲۵. چرا عاقل کند کاری که باز آرد به کنعان غم مخور؟ ۲۶. چطور با رمانخونه آ‌شنا شدی؟ و در اخر ... ۲۷. آرزوی زندگیت!
  11. اشعار احمد جامی

    در نعمت سیدالمرسلین و خاتم‌النبیین (ص) جامی از گفت و گو ببند زبان! هیچ سودی ندیده، چند زیان؟ پای کش در گلیم گوشه‌ی خویش! دست بگشا به کسب توشه‌ی خویش! روی دل در بقای سرمد باش! نقد جان زیر پای احمد پاش! فیض ام‌الکتاب پروردش لقب امی خدای از آن کردش لوح تعلیم ناگرفته به بر همه ز اسرار لوح داده خبر قلم و لوح بودش اندر مشت ز آن نفر سودش از قلم انگشت از گنه شست دفتر همه پاک ورقی گر سیه نکرد چه باک؟ بر خط اوست انس و جان را سر گر نخواند خطی، از آن چه خطر؟ جان او موج خیز علم و یقین سر لاریب فیه اینست، این! قم فانذر ، حدیث قامت او فاستقم، شرح استقامت او جعبه‌ی تیر مارمیت، کفش چشم تنگ سیه دلان، هدفش وصف خلق کسی که قرآن است خلق را وصف او چه امکان است؟ لاجرم معترف به عجز و قصور می‌فرستم تحیتی از دور
  12. عکس از کودکان کار

  13. عکس از کودکان کار

  14. دانلود آهنگ آدینه از چارتار

    🎵 Adineh #Chaartaar میگدازد سـ ـینه ی من سـ ـینه ام آیینه ی من پس کجا جویم تو را من که سرتاسر خموشم مـ ـسـ ـت بی اندازه نوشم پس کجا جویم تورا پس کجا جویم تورا من که شیدا شدنم محو پیدا شدنم عابری گم شده در کوی رها شدنم من که سرتاسر خموشم مـ ـسـ ـت بی اندازه نوشم پس کجا جویم تو را پس کجا جویم تو را من به خوابی که آدینه دیدم شاعری مرده در سـ ـینه دیدم نغمه ای بر لب این شوق صدا شدنم من که سرتاسر خموشم مـ ـسـ ـت بی اندازه نوشم پس کجا جویم تو را پس کجا جویم تو را دانلود اهنگ با کیفیت ۱۲۸ دانلود اهنگ با کیفیت ۳۲۰
  15. علیرضا فغانی در بین داوران جام جهانی

  16. تغییرات سفره ایرانی ها طی ده سال

  17. دیوان اشعار عطار نیشابوری

    حکایت مفلسی که عاشق شاه مصر شد بود اندر مصر شاهی نامدار مفلسی بر شاه عاشق گشت زار چون خبر آمد ز عشقش شاه را خواند حالی عاشق گم‌راه را گفت چون عاشق شدی بر شهریار از دو کار اکنون یکی کن اختیار یا به ترک شهر، وین کشور بگوی یا نه، در عشقم به ترک سر بگوی با تو گفتم کار تو یک بارگی سر بریدن خواهی یا آوارگی چون نبود آن مرد عاشق مرد کار کرد او را شهر رفتن اختیار چون برفت آن مفلس بی‌خویشتن شاه گفتا سر ببریدش ز تن حاجبی گفتا که هست او بی‌گناه ازچه سربریدنش فرمود شاه شاه گفتا زانک او عاشق نبود در طریق عشق من صادق نبود گر چنان بودی که بودی مرد کار سربریدن کردی اینجا اختیار هرک سر بر وی به از جانان بود عشق ورزیدن برو تاوان بود گر ز من او سربریدن خواستی شهریار از مملکت برخاستی بر میان بستی کمر در پیش او خسرو عالم شدی درویش او لیک چون در عشق دعوی دار بود سربریدن سازدش نهمار زود هرکه در هجرم سر سر دارد او مدعیست دامن‌تر دارد او این بدان گفتم که تا هر بی‌فروغ کم زند در عشق ما لاف دروغ دیگری گفتش که نفسم دشمن است چون روم ره زانک هم ره رهزنست نفس سگ هرگز نشد فرمان برم من ندانم تا ز دستش جان برم آشنا شد گرگ در صحرا مرا و آشنا نیست این سگ رعنا مرا در عجایب مانده‌ام زین بی‌وفا تا چرا می‌اوفتد در آشنا گفت ای سگ در جوالت کرده خوش هم چو خاکی پای مالت کرده خوش نفس تو هم احول و هم اعورست هم سگ و هم کاهل و هم کافرست گر کسی بستایدت اما دروغ از دروغی نفس تو گیرد فروغ نیست روی آن که این سگ به شود کز دروغی این چنین فربه شود بود در اول همه بی‌حاصلی کودکی و بی‌دلی و غافلی بود در اوسط همه بیگانگی وز جوانی شعبه‌ی دیوانگی بود در آخر که پیری بود کار جان خرف درمانده تن گشته نذار با چنین عمری به جهل آراسته کی شود این نفس سگ پیراسته چون ز اول تا به آخر غافلیست حاصل ما لاجرم بی‌حاصلیست بنده دارد در جهان این سگ بسی بندگی سگ کند آخر کسی با وجود نفس بودن ناخوش است زانک نفست دوزخی پر آتش است گه به دوزخ در سعیر شهوتست گاه در وی زمهریر نخوتست دوزخ الحق زان خوش است و دل پذیر کو دو مغزست آتش است و زمهریر صد هزاران دل بمرد از غم همی وین سگ کافر نمی‌میرد دمی
  18. دوبیتی های باباطاهر

    نفس شومم بدنیا بهر آن است که تن از بهر موران پرورانست ندونستم که شرط بندگی چیست هـ ـر-زه بورم بمیدان جهانست
  19. حال کجای دنیا ایستاده‌ای؟

    قصه از آنجا شروع شد... که دلتنگی هایم را پشت یک پازل هزارتکه پنهان کردم و دست هایم خالی ماند از حجم نبود دست هایت! تا آنجایی که در میان فرمول اکسیر زندگی ام تو را کم آوردم... و همه ی قسم هایم برای بودنت به زیر تلی خاک شد و اثری از آنها نماند! اکنون... گله ای ندارم! ناشکری نمی کنم! برای یافتنت تمام صفحات این زندگی را ورق نمی زنم! اما میخواهم بدانم... حال کجای دنیا ایستاده ای که برای نابودی ام خود را سرگردان جاده های بی وفایی کرده ای؟! 💫 #سلاله_علیائی
  20. نتیجه دیدار ایران و اسپانیا در جام جهانی 2018 روسیه

    از دست این گربه ها که همه ش میرن از ظرف پرچم ایران غذا میخورن من میگم ایران می بره💪😂 اگه هم گل به خودی بزنن که چه بهتره😂💪😎
  21. بهترین اسمی که برای یه رمان شنیدین چی بوده؟

    من بیشتر اسم هایی که از ترکیب دوتا کلمه کاملا متفاوت نسبت به هم انتخاب شده خوشم میاد و کنجکاوم میکنه تا اون کتاب و بخونم. مثلا یک کتاب دیدم به اسم (سقوط ماهی ها) قطعا دوتا کلمه ی سقوط و ماهی هیچ ربط و وجه اشتراکی باهم ندارن و همین باعث میشد که من اون کتاب و بخونم و مفهوم اسمشو پیدا کنم
  22. دلنوشته ی صوتی به مناسبت دوساله شدن سایت و انجمن رمانخونه نویسنده:مهشاد نظریان گویندگان: مهدیه قربانی، یلدا علیپور تنظیم:سلاله علیائی دانلود مستقیم: Do Salegi (Romsnkhone.ir).mp3

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×