رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

محصولات جدید

مریم صناعی

نویسنده افتخاری
  • تعداد ارسال ها

    842
  • Posts on chatbox

    0
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    9

تمامی مطالب نوشته شده توسط مریم صناعی

  1. طبیعت زیبای طالقان

    تصویربردار : نرگس غواصی
  2. ترین های سایت

    ممنون که به من لطف داشتید، دوستتون دارم??
  3. رمان «سقوط گربه وحشی» منتشر شد

    به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «سقوط گربه‌ی وحشی» عنوان رمانی است از کالین جانسون، نویسنده نامدار استرالیایی که برای نخستین بار به فارسی ترجمه شده است. این رمان که به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه شده و تحسین منتقدان و استقبال مخاطبان را به‌همراه داشته است، در ایران با ترجمه شهره قدمی و به‌همت نشر ایجاز، بهار امسال چاپ و منتشر شده است. هرچند برای نخستین‌بار است که اثری از کالین جانسون به فارسی ترجمه و در ایران منتشر می‌شود، ولی شهرت این نویسنده استرالیایی مرزهای کشورش را درنوردیده و در دنیا به‌عنوان نویسنده‌ای جنجالی و نامتعارف شناخته می‌شود. رمان «سقوط گربه‌ی وحشی» نیز شهرتی جهانی دارد و مورد تحسین بسیاری از منتقدان واقع شده و بارها به‌ زبان‌های مختلف منتشر و تجدید چاپ شده است. این رمان می‌تواند برای آنهایی‌که به ادبیات «نسل بیت» و ادبیات دهه‌های 60 و 70 امریکا علاقه دارند، رمانی جذاب و خواندنی باشد؛ زیرا به‌اعتقاد مترجم این کتاب، رمان «سقوط گربه‌ی وحشی» را می‌توان رمان نسل بیتی، آن‌هم از نوع استرالیایی‌اش، قلمداد کرد. جانسون در این اثر به مسائلی چون زندگی روشنفکران، هنرمندان و دانشجویان می‌پردازد و به زندگی زیرزمینی و نامتعارف جوانان استرالیایی و «بیجی‌ها» (خرده‌فرهنگی متاثر از هیپیزم آمریکایی) در دهه 1960 سرک می‌کشد. فرهنگ بکر و رازآمیز بومیان استرالیا، نوع مواجهه حاکمیت و مهاجران اروپایی و غیربومی با آنان و تبعیض نژادی رخ‌داده در تاریخ معاصر استرالیا نیز از جمله مضامینی است که نویسنده در این اثر به آن پرداخته است؛ پردازشی بدیع با نثری شیوا و خلاقانه. در پایان این کتاب و در «موخره‌ای بر رمان»، ماری دوراک اطلاعات جالب و خواندنی درباره کاین جانسون ارائه کرده است. او با اشاره‌هایی به وضع بومیان استرالیا و بچه‌های نوجوان آنها، از نحوه آشنایی‌اش با او می‌گوید؛ از خلق‌وخو و تفاوت چشمگیری که این بومی‌زاده استرالیایی با دیگر هم قبیله‌ای‌های خود داشت: «ما با اطلاعاتی که جمع‌آوری کردیم، فهمیدیم که کالین در یک شهر کشاورزی به نام نروگین در 120 مایلی پرت به دنیا آمده است.» دوراک از یتیم شدن کالین در بدو تولدش می‌گوید، از تحصیل نصفه‌نیمه‌اش، عضویتش در یک گروه بیجیز، تلاشش برای یافتن کار شهری و تحصیل شبانه در دانشگاه، هوش سرشار و علاقه وافر به مطالعه و... بنا به گفته‌های دوراک، کالین جانسون راه سختی را برای نویسنده شدن طی می‌کند، ولی سرانجام موفق می‌شود که دست‌نویس داستانش را برای او و فلورانس جیمز، نویسنده و منتقد ادبی، بفرستد؛ داستانی پر از ایده‌های غیرمعمول و بامعنی. این همان دست‌نویس اولیه «سقوط گربه‌ی وحشی» است. اثری که نویسنده‌اش در ابتدا به آن به چشم یک دست‌گرمی و یا «به‌عنوان گواهی محکم برای تغییر جهت، احتمالا تغییر جهت به ریشه بومی‌اش» نگاه می‌کند. اما رمان «سقوط گربه‌ی وحشی» چیزی فراتر از این حرف‌هاست. ناشری مشتاقانه انتشار آن را می‌پذیرد. آن‌‌هم «به دلیل کیفیت بالای ادبیاتش و هم به دلیل این‌که این اولین تلاش یک بومی بود برای داستان‌نویسی، که خودش را با این شکل معرفی می‌کرد.» این رمان منتشر می‌شود و شهرتی فراتر از حدتصور برای نویسنده‌اش به ارمغان می‌آورد؛ شهرتی فراتر از مرزهای استرالیا و در تعارض با تقسیم‌بندی انسان‌ها به دو دسته بومی و غیربومی! ماری دوراک، درباره رمان «سقوط گربه‌ی وحشی» یادآور می‌شود که «استفاده نویسنده از راوی اول‌شخص و واقع‌گرایی او در تصویرسازی، نباید به این منتهی شود که خواننده بتواند با استفاده از جزئیات داستان درنهایت هویت شخصیت اصلی داستان را تشخیص دهد. کتاب باید به‌عنوان کاری تخیلی از یک مرد جوان خوانده شود، کسی که اگرچه به سمت فرهنگ مبتذل رایج در اردوگاه‌های بومیان و پاتوق بزهکاران تمایل دارد، به اندازه‌ کافی قوی است که به‌عنوان شخصیت مثبتی که خواهان بی‌طرفی و نظم است، خودش را جا بیاندازد. صداقت گفتارش در نگاهی که به دنیای پس از جنگ جهانی داشت نوری به دنیای وحشتناک و خطرناک پس از جنگ انداخت.» دوراک در مقام حامی و کاشف نبوغ این نویسنده نابغه و خلاق، در سال 1962 و پیش از انتشار این رمان، در ستایش از این اثر متفاوت و بی‌بدیل اضافه می‌کند: « نویسنده به خود اجازه برخورد احساساتی نداده است. او هیچ تلاش واضحی برای جلب همدردی خواننده، حتی کسانی که نگران رفاه و آرامش او هستند، با قهرمان ساختگی‌اش نمی‌کند؛ قهرمانی که سردرگم است، خشمگین است. با این‌حال، داستان تلاشی بی‌هدف و چالشی ضروری برای جامعه‌ای است که افرادی مثل او را پرورش داده است.» به‌عنوان نمونه، این نثر صمیمی، صداقت در نوشتار، چالش فکری و فلسفی در مواجهه با امور واقعی و روزمره، سخره گرفتن مفاهیم اخلاقی پذیرفته شده، چالش با پیرامون و دنیایی که به زندگی او شکل می‌دهد، تخیل بی‌حد و مرز و.. را می‌توان به وضوح در این بخش از رمان مشاهده کرد: «هم بازیگرم و هم تماشاگر. با شخصیتی دوگانه. می‌توانم از پوستم خارج شوم و خارج از بدنم به خودم نگاه کنم. حالا کنار خودم ایستاده‌ام و با پوزخندی احمقانه همان‌طور که به این بدن دراز و خمیده صابون می‌زنم، خودم را تماشا می‌کنم. امروز آب حمام داغ است و آماده برای یک تغییر. دانه‌های آب به‌نرمی روی پوست بدنم می‌چکند. می‌توانم در خیالم دست‌های مادرم را شبیه‌سازی کنم. صدای آب تبدیل به صدای او می‌شود: همه چیز درست می‌شود. یک راحتی تصنعی. آیا واقعا همه چیز دوباره درست خواهد شد؟» کتاب «سقوط گربه‌ی وحشی»، اثر کالین جانسون، با ترجمه شیوا قدمی از سوی انتشارات ایجاز در 144صفحه و با شمارگان هزار نسخه و با بهای 12هزار تومان منتشر شده است.
  4. انتشار اثری دیگر از شیوا مقانلو

    به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) این اثر را نشر چشمه به قیمت بیست و پنج هزارتومان عرضه کرده است. این روایت‌‌ها، برای روزنامه نوشته شده‌اند، مقانلو در این‌باره می‌گوید: « فانوس را در فروردین 1392 روشن، و در اسفند همان سال خاموش کردم. به شکل ستودنی هفتگی در روزنامه‌ی اعتماد. اولش، مثل خیلی اول‌ها، بیشتر حرف دلی بود در برابر همگان. به روزدی اما زورق‌های زیادی در مسیر پیوستند و همدلانه با نورش حرکت کردند. گاهی لابه‌لای این نوشته‌ها خودشان و نزدیکان‌شان را می‌دیدند و همدلانه خبرم می‌کردند نور را به کدام سو بچرخانم. گاه نامه‌های پُرهیجان‌شان ایده‌های تازه می‌داد؛ گاه نظرات‌ تندشان متهمم می‌کرد که از کجای ماجرا‌شان را می‌دانم ـ که نمی‌دانستم ـ و گاه از اشاره کردن یا نکردنم به موردی عصبانی یا نامید می‌شدند. هرچه بود، در این تکثر نور لذت نابی را تجربه کردم ـ و کردیم ـ که در کتاب‌های داستانی تألیف یا ترجمه‌ام کمتر چشیده بودم؛ حسی از حضور مستقیم و روزانه و عینیِ مخاطب همراه. به‌قصد کتاب شدن، متن‌ها را ویرای شکردم. همان سبک و پیکر، کمی تراشیده‌تر. فانوس دریایی خطاب و متعلق به هر «تو»یی است که خودشان را در آن پیدا کند. شاید از ابتدا یک «تو» خاص و آشنا در متن‌هایم وارد شده باشد، شاید هم هر مخاطبی که در مسیر نور قرار گرفته همان جا به «تو» متن تبدیل شده باشد، شاید هم اصلاً همه‌اش «من» باشد. هرکدام که باشد، خودش را میانه‌ی متنی پیدا می‌کند و از نو می‌شناسد. هرجا «تو» باشی، «من» هم همان جایم. » این مترچم همچنین در این‌باره می‌‌گوید: حرف‌هایی هست، نه آشکارا شعر و داستان و پند و خاطره، که از جنس روزمرگی‌ها و معمولی‌هایی که از فرط نزدیکی شعر و داستان‌‌شان از یادمان رفته است. حرف‌هایی برای به یادآوردن همان خُردها و کم‌رنگ‌ها، بهانه‌هایی از جنس کلمات، تا یادمان باشد در روزها و شب‌های تنهایی‌مان چه‌قدر مثل هم‌ایم و چه‌قدر قطره‌ی آب‌ایم و نقشه‌ی وجودمان چه تپه ماهورهای یکسان دارد. فانوس دریایی هم همین است؛ نور کوچکی بر گستره‌ی دریای روزمره‌ها که با زورق‌های فردی‌مان در آن شناوریم و باید از نو به یاد بیاوریم که... این متن تکه‌ای از روایت‌های اوست: «او و تلفن همراهش تا آخر عمر به‌خوبی و خوشی با یکدیگر زندگی کردند، با من حرف بزن، یک عصب مُرده، اصل باش و اصل بخر، به‌خاطر یک مشت برنج، تقلیل آدم‌های بزرگ به حرف‌های کوچک، یک پیاده‌روی مهمان من باش، آی آینه! ای آینه! چه کسی از همه زیباتر است؟، چشم در برابر چشم، فقط دست‌خطت قبول است، پشت این بخار، برای رفتن آماده‌ای؟، هزار و یک شب صدا، هفدهم آگوست را به خاطر بسپار، پابه‌راه، از لای زرورق‌ها، غلام نگرس جماش آن سهی سروم...، بازی بی‌تقلب، ساعت بیست و پنج، از توی این قاب تکان نخور، رؤیای من را ندیدی؟، از میان سایه‌روشن‌ها، قهرمان قصه‌ها بزرگ‌سالی، ای آشنای مکرر...، حسرت اول، گره اندرگره، مرگ‌های تصاعدی، چشم‌به‌در، غار برادران رایت، سه‌رنگ، موعد پرداخت، صفحه‌ی چندم او هستی؟، احساسات توی بطری، به‌خاطر آن لحظه‌ی جادویی، روز پرواز لباس، آرزو‌های کوچک. می‌نشینیم لب دریا، رویاروی آب بی‌کران، و کوچکی‌مان را به عظمتش می‌دهیم تا دغدغه‌های‌مان را بشوید. حواس‌مان پرت آن عظمت، بی‌خیال تک‌قطره‌های خُرد نادیدنی می‌شویم که جمع فروتن‌شان این رنگ آبی‌ و آن عمق بی‌نهایت را شکل داده. عظمت دریا جلوِ دیده شدن خُردی قطره‌هایی را می‌گیرد که چه بسیار موج از آن‌ها برخواهد خاست.» از این مترجم و داستان‌نویس آثار متعددی منتشر شده است، از آن جمله می‌توان به کتاب‌های «کتاب هول»، «آن‌ها کم از ماهی نداشتند»،‌«دود مقدس» از آثار این نویسنده است.
  5. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از ایندیپندنت- زنان در اعتراض به لایحه سلامت کنگره آمریکا لباس قرمز پوشیدند و تقاضا کردند این لایحه، که نقض حقوق زنان به حساب می‌آید، از دستور کار خارج شود. ردای قرمز و کلاه سفیدی که این زنان بر تن داشتند شبیه آنچه شخصیت «آفرد» در «سرگذشت ندیمه» می‌پوشید، است. این زنان داوطلب در پی آن بودند که به نمایندگان بفهمانند آنان نیز مانند حکومتِ تمامیت‌خواه حاضر در کتاب «آتوود» رفتار می‌کنند و زنان جامعه را مانند ندیمه‌ای می‌دانند که اختیاری ندارند و باید به فرامین‌شان گوش بسپارند. داستان «سرگذشت ندیمه» پس از ترور رئیس‌جمهور «ایالات متحده آمریکا» به ضرب گلوله و به قتل رساندن همه اعضای کنگره انقلابی در کشور رخ می‌دهد. قانون اساسی رسمی کشور لغو می‌شود و حکومتی تمامیت‌خواه و مسیحی به نام «گیلاد» شکل می‌گیرد. مرزهای کشور بسته می‌شود. راه فراری وجود ندارد. زنان هدف اصلی ظلم حکومت محسوب می‌شوند و حقوق و آزادی‌های فردی آنان به شدت نقض می‌شود. آن‌ها اجازه کار در خارج از خانه، مالکیت دارایی‌های خود، و ارتباط با دیگران را طبق قانون جدید از دست می‌دهند و بر اساس وضعیت تأهل و باروری خود مورد سنجش قرار می‌گیرند. در این وضعیت دیکتاتوری است که خواننده ناگهان با شخصیتی جدید آشنا می‌شود. این شخصیت اصلی یک ندیمه است و طبق روال معمول یکی از دارایی‌های ارباب خانه محسوب می‌شود. «آفرد»، شخصیت اصلی داستان چیز زیادی درباره زندگی خود به دیگران نمی‌گوید. تنها چیزی که از او می‌دانیم این است که قبلاً با یک مرد مطلقه ازدواج کرده بود اما ازدواجش توسط حکومت لغو شده است. به همین دلیل کودک وی از او ستانده و به یک خانواده دیگر بخشیده و خود وی نیز دستگیر می‌شود. در پایان کتاب با سخنرانی درباره زندگی این ندیمه و صد سال پس از مرگ او پایان می‌یابد و ما از خلال این بخش می‌فهمیم که کمی پس از عاشق شدن وی پلیس او را به جایی نامعلوم می‌برد و خواننده نمی‌داند او را کجا بردند. اما خواننده می‌فهمد که او در نهایت رستگار شده است. «گیلاد» نیز بالاخره فرو می‌پاشد و این درسی تاریخی به ما می‌آموزد. پیغام نهایی «آتوود» در واقع پیمانی جدید است: حکومتی که تلاش زیادی کرد امید را از مردم بگیرد از بین رفت و روح انسانی همیشه پیروز است. «فرن وایلند»، یکی از زنان حاضر در این گردهمایی اعتراضی در این باره گفت: «این لایحه برای زنان بسیار مضر است. لایحه سلامتی که هیچ نشانی از سلامت در آن وجود ندارد. پوشیدن این لباس‌ها به نمایندگان نشان می‌دهد زیر ذره‌بین مردم هستند و باید تصمیمات خود را با دقت بیشتری بگیرند.» لایحه سلامت آمریکا پس از سرکار آمدن «ترامپ» وارد مجلس شد و اکثریت محافظه‌کار تصمیم گرفتند لایحه پیشنهادی «اوباما» را تغییر دهند و هزینه‌های درمان را افزایش دهند. پس از این اتفاق نمایندگان تصمیم‌گیری در این باره را به تأخیر انداختند. این رمان با ترجمه سهیل سمی در نشر، ققنوس منتشر شده است.
  6. درخواست روجلد (کاور) رمان

    سلام ، خسته نباشید نام رمان : تریفا داستان در مورد زنیه که از طریق شغلش با همسرش ازدواج می‌کنه ، اما به شغلش بیشتر از زندگی اش اهمیت می‌ده و این باعث به جود اومدن فاصله بین خود و همسرش و منجر به جدایی از هم می‌شه
  7. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران‌(ایبنا) به نقل از بنیاد موقوفات افشار، هیات گزینش جایزه بنیاد موقوفات دکتر محمود افشــار یزدی، بیســت و چهارمین جایزه ادبی و تاریخی خود را به ایران‌شناس فرانسوی، ژیلبر لازار تقدیم خواهد کرد. این جایزه که شامل یک لوح، یک نشان و یک قالی دستباف نائین زیوریافته با نام لازار است، ۱۳ تیر برابر ۴ ژوئیه در خانه فرهنگ در پاریس - فرانسه ( Centre culturel d'Iran, N ۶, Rue Jean Bart, Paris, ۷۵۰۰۶ به دست رئیس شورای تولیت بنیاد موقوفات افشار، دکتر سیدمصطفی محقق داماد، به لازار اهدا خواهد شد.لازار از دانشمندانی است که عمر خود را صرف تحقیق درباره زبان فارسی و فرهنگ ایرانی کرده است؛ به همین مناسبت سال گذشته فرهنگستان زبان و ادب فارسی نیز او را به‌عنوان عضو افتخاری خود برگزید.«زبان کهن‌ترین متون نثر فارسی»، «دستور زبان فارسی معاصر»، «فرهنگ فارسی- فرانسه»، «شکل‌گیری زبان فارسی»، «اشعار پراکنده قدیمی‌ترین شعرای فارسی‌زبان از حنظله بادغیسی تا دقیقی»، «بررسی وزن شعر ایرانی»، «ترجمه فرانسوی برگزیده رباعیات خیام» و «گزیدهای از غزل‌های حافظ» از‌جمله آثار این ایران‌شناس است. سال گذشته این جایزه به شاعر پرآوازه ایرانی، امیرهوشنگ ابتهاج (سایه) اهدا شد.از دیگر دانشمندانی که تاکنون این جایزه را دریافت کرده‌اند می‌توان به ریچارد فرای، شارل هانری دو فوشه کور، برت فراگنر، آنجلو میکله پیه مونتسه، سیدمحمد دبیرسیاقی، غلامحسین یوسفی، منوچهر ستوده و عبدالحسین زرین‌کوب اشاره کرد.دکتر سیدمصطفی محقق داماد، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، دکتر ژاله آموزگار، دکتر جلال خالقی مطلق، دکتر محمود امیدسالار، دکتر فتح االله مجتبایی، دکتر حسن انوری و کاوه بیات اعضای هیات گزینش کتاب و جایزه دکتر محمود افشار از اعضای هیات گزینش کتاب و جایزه دکتر محمود افشار هستند.
  8. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، کتابخانه‌های عمومی در قبال کاربران نابینا و کم‌بینا مسئولیت مهمی را برعهده دارند و از این رهگذر باید زمینه‌ای برای استفاده آن‌ها از کتابخانه‌ها فراهم شود. به همین منظور این نهاد با تهیه و تدوین کتاب «خدمات کتابخانه‌های عمومی برای نابینایان و کم‌بینایان» تلاش می‌کند تا با تهیه چارچوبی برای خدمات و تجهیزات کتابخانه‌های عمومی در بخش نابینایان و کم‌بینایان، ضمن ایجاد وحدت‌رویه و یکپارچگی، امکان ارتقای کیفی و کمی خدمات و تجهیزات این بخش را نیز فراهم کند. کمیسیون فنی تدوین استاندارد، هدف و دامنه کاربرد، اصطلاحات و تعاریف، خدمات بخش نابینایان و کم‌بینایان، منابع اطلاعاتی، تأمین منابع، شرایط استفاده، کتابدار بخش نابینایان و کم‌بینایان، مکان و فضا، مدیریت و اطلاع‌رسانی، خدمات فنی، تجهیزات ویژه بخش نابینایان و کم‌بینایان، تجهیزات کتابخانه‌ای بخش نابینایان و کم‌بینایان، نرم‌افزارهای مورد نیاز بخش نابینایان و کم‌بینایان، تجهیزات تولید منابع گویا و سامانه‌های نرم‌افزارهای مبتنی بر وب ویژه نابینایان و کم‌بینایان عناوین بخش‌های مختلف این کتاب را تشکیل می‌دهند. در بخش پیشگفتار، هدف از تهیه این کتاب بدین شرح توضیح داده شده است: «تسهیل استفاده «گروه‌های حاشیه‌شده اجتماعی» از کتابخانه‌های عمومی از جمله «افراد با آسیب بینایی» یکی از ارکان تضمین‌کننده عمومیت کتابخانه‌ها است. این مهم در «قانون تأسیس و نحوه اداره کتابخانه‌های عمومی کشور» در بند ح ماده 3 به عنوان یکی از وظایف اصلی هیئت امنای کتابخانه‌های عمومی تصریح شده است: «برنامه‌ریزی برای استفاده نابینایان از امکانات کتابخانه‌های عمومی» از آغاز فعالیت هیئت‌امنا نیز این امر مورد تأکید قرار گرفت و بخش نابینایان در کتابخانه‌های عمومی فعال و تقویت شد. تجربه حاصل از این فعالیت‌ها در طی سال‌ها، شالوده استاندارد در کتاب «خدمات کتابخانه‌های عمومی برای نابینایان و کم‌بینایان» را شکل می‌دهد.» در ابتدای اثر اسامی، محل خدمت و سِمَت اعضای کارگروه استاندارد نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور (به ترتیب الفبای نام خانوادگی) ارائه شده است. «برای راه‌اندازی بخش نابینایان و کم‌بینایان حداقل 100 عنوان کتاب بریل، کتاب مصور برجسته یا درشت‌خط، اشتراک حداقل یک نشریه ویژه نابینایان و حداقل 1000 عنوان کتاب گویا ضروری است. مدیریت کتابخانه باید منابع اطلاعاتی بخش نابینایان را از طریق خرید، اهدا، مبادله و بارگیری (دانلود) از اینترنت تهیه کند. کتابخانه‌هایی که دارای چاپگر بریل یا استودیو هستند، می‌توانند منابع مورد درخواست نابینایان را به صورت نسخه بریل یا گویا تهیه کنند. کتابدار بخش نابینایان و کم‌بینایان باید به شیوه استفاده از تجهیزات و نرم‌افزارهای ویژه نابینایان و کم‌بینایان مسلط باشد. ترجیحاً دارای مدرک کتابداری و در صورت نبود نیروی متخصص کتابداری بومی در منطقه از نابینایان توانمند و مسلط به نرم‌افزارها و تجهیزات نابینایان (از دیگر رشته‌های تحصیلی) استفاده شود.» جملات بالا برگرفته از بخش‌هایی از کتاب «خدمات کتابخانه‌های عمومی برای نابینایان و کم‌بینایان» است.کتاب «خدمات کتابخانه‌های عمومی برای نابینایان و کم‌بینایان» با همکاری نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور و از سوی انتشارات کتاب نشر در 64 صفحه و به بهای 40 هزار ریال منتشر شده است.
  9. حکایت یک وجب روغن

    یک وجب روغن ناصرالدین شاه سالی یک بار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای ایوان می نشست و قلیان می کشید و از بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در پایان کار دستور می داد به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد. به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد به او می گفت بسیار خوب بهت حالی می کنم دنیا دست کیه... آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد
  10. « فاوست » گوته ، تراژدی عصر مدرن

    «فاوست» گوته، تراژدی عصر مدرن روزنامه شرق - پیام حیدرقزوینی: «فاوست» گوته تازه‌ترین ترجمه محمود حدادی است که به‌تازگی در نشر نیلوفر با همکاری دانشگاه بهشتی به‌چاپ رسیده است. حدادی که عمده فعالیت‌اش در عرصه ترجمه مربوط به کلاسیک‌های آلمانی‌زبان بوده است، پیش‌تر دو اثر دیگر از گوته، «دیوان غربی-شرقی» و «رنج‌های ورتر جوان»، را هم به فارسی منتشر کرده بود. گوته‌ از چهره‌های کلاسیک ادبیات آلمان است که از چند دهه پیش در ایران شناخته می‌شد و از همین «فاوست» او هم ترجمه‌هایی از جمله ترجمه به‌آذین موجود بود. اما ترجمه حدادی چند ویژگی متمایز دارد که ترجمه از زبان اصلی از جمله آن‌هاست. «فاوست»، نمایشنامه‌ای است در دو بخش، در قالب زبان منظوم و با مضمونی که خود گوته آن را تراژیک خوانده است. آنچه اینک منتشر شده، بخش اول «فاوست» است و در آینده بخش دومش هم با ترجمه حدادی منتشر خواهد شد. از دیگر ویژگی‌های ترجمه حدادی، پی‌نوشت‌های مفصلی است که در پایان کتاب آمده که به فهم متن گوته کمک زیادی می‌کند و ارجاعات مختلف آن را به تفصیل توضیح داده است. جز این، مقاله‌ای هم به پیوست کتاب منتشر شده که در آن، به تاریخچه فاوست‌نامه‌نویسی، از آغاز تا دوران معاصر، اشاره شده است. فاوست از چهره‌های مرکزی فرهنگ مدرن است که از قرن شانزدهم تا امروز بی‌وقفه روایت شده است و امروز رد او را نه فقط در ادبیات بلکه در حوزه‌هایی دیگر از فرهنگ مدرن هم می‌توان دید. مضمون «فاوست» را می‌توان تراژدی عصر مدرن نامید وگوته به اعتبار همین «نمایشنامه» از نویسندگان مورد علاقه مارکس بوده و او در «سرمایه» ارجاعاتی به برخی تمثیل‌های «فاوست» داده است. به مناسبت انتشار «فاوست» و همچنین مجموعه داستانی از نویسندگان آلمانی‌زبان با عنوان «گدا و دوشیزه مغرور»، با محمود حدادی گفت‌وگو کرده‌ایم. در این گفت‌وگو درباره دلیل ترجمه مجدد این اثر، اهمیتش و همچنین سابقه فاوست‌نویسی در ادبیات آلمان و اروپا صحبت کرده‌ایم. همچنین به دلایل اهمیت مضمون «فاوست» در فرهنگ مدرن هم پرداخته‌ایم. حدادی در جایی از این گفت‌وگو درباره جایگاه دوگانه گوته در ادبیات آلمان می‌گوید: «گوته عمری هشتادودو ساله داشته است، در روزگار او چیزی شبیه عمر نوح! او که روشنگر قرن هجدهمی است، اگر ده سال دیگر نقد بقا می‌یافت، جنبش‌های کارگری قرن نوزدهم را هم به چشم خود می‌دید. طبیعی است که نویسندگان نسل‌های بعدی حسی دوگانه در قبال او داشتند. او را از یک سو نماد عصر کلاسیک و نماینده احیای «یونانیت» و اومانیسم می‌دانستند، از سوی دیگر مناسبات سرمایه‌داری زبان، اهداف و اولویت‌های ادبیات را برایشان تغییر داده بود. رفتن به جانب نگارشی رئالیستی و همدردی با محرومان جهان کارگری ضرورتی هرچه بیشتر می‌یافت. خب گوته در ضمن، وزیر شاه ایالت فئودالی زاکسن–وایمار بود، آن هم در زمانی که بسیاری از نویسندگان نسل نو نه تنها با قدرت دولتی بیگانه بودند، بلکه درافتادن با این دولت‌های عقب‌مانده کارشان را به تبعید یا هجرت کشانده بود.» اين روزها همچنين كتاب ديگري از گوته با عنوان «خويشاوندي‌هاي اختياري» با ترجمه سعيد پيرمرادي در نشر چشمه منتشر شده است. گوته در اين اثر روابط انساني و پيچيدگي‌هاي آن را به تصوير كشيده است. پیش از این «رنج‌های ورتر جوان» و «دیوان غربی- شرقی» گوته با ترجمه شما منتشر شده است و به‌تازگی نیز «فاوست» را ترجمه كرده‌اید. چرا باز به سراغ گوته و این‌بار «فاوست» او رفتید. آیا از آغاز قصد داشته‌اید كه آثار گوته را به‌صورت یك پروژه به فارسی برگردانید؟ حتما چنین نیست. ترجمه مجموع آثار گوته یا مهم‌ترین این آثار نیاز به کار جمعی و حمایت سازمان‌یافته دارد؛ به‌طورمثال می‌دانم که دانشگاه شانگهای با حمایت دولت چین و نظارت «انجمن کلاسیک‌های شهر وایمار و آرشیو گوته» چنین کاری را در پیش گرفته‌اند، همراه هیأتی از مترجمین. ولی با شرایط امروز نشر در ایران، حتی تصور تحقق چنین پروژه‌ای دشوار است. این سه اثری که نام بردید، هرکدام در ایران به دلیلی بازتاب خاص داشته‌اند. داستان ورتر اول‌بار که بیش از هفتاد سال پیش از فرانسه به فارسی درآمد، موجی از رمان‌نویسی به سبک خود در ایران راه انداخت. «دیوان غربی-شرقی» هم که مستقیم از ادبیات فارسی الهام گرفته است و به‌نوعی گفت‌و‌گوی گوته است با شاعران فارسی‌زبان. ازاین‌رو ترجمه‌اش اولویت داشت. «فاوست» هم به‌هرروی از آثار کانونی گوته است. این نمایشنامه چون با اسطوره و داستان‌های کتاب مقدس رابطه بینامتنی دارد، به‌تعبیری می‌توانش جزو ادبیات جهانی دانست و توجیه ترجمه‌اش هم در همین است. صحنه‌های توراتی آن، متن را برای هر زبانی خودی و آشنا می‌کند. قبل از ترجمه شما ترجمه‌های دیگری از «فاوست» در ایران منتشر شده بود كه ترجمه به‌آذین یكی از آنهاست. آیا به دلیل علاقه شخصی به سراغ «فاوست» رفتید یا ترجمه‌های موجود را، كه از زبان واسطه هم انجام شده‌اند، راضی‌كننده نمی‌دانستید؟ خب این کتاب چون جایگاهی و شهرتی دارد، پیش‌تر هم با استقبال مترجمان روبه‌رو بوده است و به گفته یک دوست و مشوق، پیشکسوتانی مانند آقای به‌آذین چراغ آن را روشن نگاه داشته‌اند. من در راه یافتن به ارتباطات بینامتنی این اثر منابع بیشتری در اختیار داشتم. یقین دارم به لطف این منابع به ترجمه منطبق‌تری دست یافته‌ام. این هم که مستقیم از زبان گوته ترجمه می‌کردم، در روند کار اطمینان‌خاطر بیشتری می‌داد که به نسبت به متن اصلی نزدیک‌تر شوم. به‌طوركلی نظرتان درباره ترجمه مجدد چیست و در چه مواردی ترجمه مجدد ضرورت دارد. برخی معتقدند كه شاهكارهای ادبی و خاصه آثار كلاسیك هرچند سال یك‌بار باید ترجمه مجدد شوند، آیا شما با این نظر موافق‌اید؟ نهضت ترجمه تنها به اراده فرد، به خواست این یا آن مترجم شکل نمی‌گیرد. خواننده هم باید در ذوق ادبی به درجه‌ای برسد که نیاز او را از ادبیات بومی خودش فراتر ببرد. آن‌وقت است که دادوستدی بین او و مترجم صورت می‌بندد. هم در این دادوستدِ دوسویه است که روند ترجمه شکل می‌گیرد و تکامل آن آغاز می‌شود. پیشگامان این نهضت در میانه دوره قاجار به تجربه‌ای تکیه نداشتند که هیچ، جامعه فرهنگی جز الگوهای ادبیات بومی خودش الگویی نمی‌شناخت. اینکه ذوق جامعه از لطایف سعدی و نصایح ناصرخسرو گذار کند و تفاهمی هم به‌طورمثال با نوولی از توماس مان پیدا کند، این نگاه جهانی یافتن، مهلت و فرصت می‌خواهد. قاعده این است که ما از تجربه پیشینیان بهره ببریم. مترجمان پیشکسوت اما درهرحال، در انتخاب اثر، گلچین‌هایی کرده‌اند که هنوز هم اعتبار و خواهان دارد. در نتیجه ترجمه دوباره‌شان توجیه می‌یابد. توجیه دیگر ترجمه دوباره، تحول خود زبان است. و تحول زبان فارسی شاید در این میان تند و چشم‌گیر باشد. نزدیک‌کردن زبان فاخر ادبی به سادگی و بی‌پیرایگی زبان گفتاری شاید یکی از دستاوردهای دلنشین این تحول باشد، البته سبک کلام معیاری عینی و بیرونی است و انتخاب آن نه به اراده مترجم. ترجمه شما از «فاوست» به نثر است، نه نظم. آیا این ازآن‌روست كه ترجمه شعر را امكان‌ناپذیر می‌دانید یا در این مورد خاص برگرداندن «فاوست» به نظم ممكن نبوده است؟ در مواردی این‌چنین آیا امكان ترجمه به صورت نثر موزون وجود ندارد؟ من «ناظم» نیستم. یعنی منظوم‌کردن متن از عهده‌ام برنمی‌آید، آن هم در حجمی به این بزرگی. اما اگر مترجم ناظمی هم پیدا شود، یک مشکل دیگر یافتن نوعی از وزن و نوعی زبان منظوم است که با ذوق ملی هماهنگ باشد. یک مثال معکوس: بزرگی حافظ چند شاعر آلمانی را چنان مقهور و مجذوب کرد که به‌عینه قالب غزل را از او وام گرفتند. ولی ذوق ادبی آلمانی‌ها کمترین اقبالی به این قالب شعری نشان نداد. گوته فراست داشت و در عین نزدیکی معنوی به شعر فارسی در دام قالب‌های آن نیفتاد. بلکه در چارچوب قالب‌های شعر آلمانی ماند. اما دلیل این‌که من بااین‌حال این اثر را ترجمه کردم، جنبه روایی این اثر منظوم بود. «فاوست» شعر هست، اما شعر روایی. گفتن ندارد که با ترجمه‌اش به نثر گوشه‌ای از اثر کم و گم می‌شود. بااین‌حال به ترجمه محتوایی‌اش می‌ارزید. حداقل برای معرفی آن. آنچه اكنون منتشر شده بخش اول «فاوست» است و البته در پایان بخش اول، پی‌نوشت‌هایی مفصل و همچنین مقاله‌‌ای درباره «فاوست» آمده است. چرا هردو بخش كتاب را به صورت یكجا منتشر نكردید؟ ترجمه بخش اول چقدر طول كشید و آیا ترجمه بخش دوم كتاب به پایان رسیده است؟ بخش اول «فاوست» با بخش دوم آن چندین تفاوت آشکار دارد. خود گوته بین این دو اثر بیش از سی‌سال فاصله انداخته است. بخش اول حاصل جوانی اوست، بخش دوم اثری پیرانه‌سر و فلسفی. در خود آلمان هم رسم است که خاصه در چاپ‌های دانشجویی این دو بخش در دو کتاب جداگانه چاپ می‌شوند، بخش اول یک‌پارچگی و اجرای تئاتری بیشتری دارد. ترجمه بخش دوم را تازه در دست گرفته‌ام. نگران موفقیت بخش اول بودم. چندین ترجمه‌ام بی‌انعکاس بوده‌اند. ازجمله رمان «آشفتگی‌های ترلس جوان» از روبرت موزیل. نمی‌شود کار کنیم و تنها حاصلش پرکردن گوشه انبار ناشر باشد. برای هر کار تازه نیاز به حداقلی از موفقیت هست. گرچه بی‌آن هم متوقف نمانده‌ام. با این اوصاف آیا می‌توان دو بخش «فاوست» را دو اثر مستقل از هم در نظر گرفت؟ حتما این دو اثر استقلال خود را دارند. البته موتیف‌های زیادی هم آنها را به هم پیوند می‌دهند. خاصه موتیف کانونی یا همان پیمان انسان با شیطان، یا موتیف عشق به گرتشن، معشوقه محکوم به مرگ فاوست. ولی بخش اول خاصه از نظر بردن به روی صحنه بسیار ملموس‌تر، مردمی‌تر و دراماتیک‌تر است. نقد دانشمندی ورشکسته، طنز شادابی که در رابطه فاوست و شیطان می‌آید، عشق و مرگ؛ دیدن چنین ترکیبی در تئاتر، زود از خاطر نمی‌رود. بخش اول برای آلمانی‌ها شاید نوعی متن ملی شده است. یک-دو مونولوگ آن خاطره مشترک است. مهم‌ترین ویژگی‌های زبان گوته چیست و آیا او در آثار مختلفش زبانی با ویژگی‌های مشترك دارد؟ برای شما دشوارترین موارد در ترجمه «فاوست» چه بود؟ استفان سوایگ می‌گوید اگر شیللر بزرگ از شصت درصد واژگان آلمانی بهره می‌گیرد، وسعت بهره‌گیری گوته از خزانه این زبان نود درصد است. او در «ورتر» زبانی را به کار می‌برد که در نهضت ادبی دوران خودش، نهضت جوانانه «توفان و طغیان»، الگویی برای پیشگامان ساده‌نویسی می‌شود. در جمع‌آوری شعر عامیانه دستیار گتفرید هردر فیلسوف بود و خودش هم از تاثیر زبان و فضای شعر مردمی و روستایی شعر عامیانه سروده است. طبیعی است زبان بیشتر آثارش فاخر است، خاصه در آثار دوران گرایش او به کلاسیک. اما در «فاوست» سطح زبان و ساحت‌های کاربرد آن صحنه‌به‌صحنه عوض می‌شود. در یک صحنه سخن خداوند با فرشتگان می‌آید، در یک صحنه دیگر جر و منجر مشتی عامی مـ ـسـ ـت در یک میخانه. به نسبت این صحنه‌های متفاوت لحن بیان هم تغییر می‌کند. عرض کردم که سبک کلام، این‌که ما به چه شیوه حرف بزنیم، معیاری عینی دارد و حکمی است که شرایط بیرون بر نویسنده یا مترجم تحمیل می‌کند. در ترجمه‌های شما، ازجمله در همین «فاوست»، رد سنت ادبی فارسی از نثر و شعر، دیده می‌شود. البته این به معنای تقلید نیست بلكه به معنای پشتوانه‌ای است كه در زبان ترجمه‌های شما وجود دارد. این زبان چقدر به سنت ادبی و چقدر به آثار معاصران تكیه دارد؟ متأسفانه دید و اطلاع من از ادبیات روز فارسی بسیار محدود است. به اقتضای کار ترجمه اگر کتابی بخوانم، بیشتر از حوزه ادبیات کلاسیک فارسی است. البته باید بگویم در هیچ دوره از زندگی‌ام امان و فراغتی برای تحصیل پیگیر نداشته‌ام و با اطلاعات تجربی‌ام حتما به نقص آدم‌های خودآموز مبتلا هستم. جبران این نقص‌ها همیشه زحمت مضاعف بر دوشم می‌گذارد. در ته ذهنم هم هرگز خودم را مترجم حرفه‌ای ندانسته‌ام. در ترجمه «فاوست»، همسرایی شخصیت‌ها را موزون ترجمه كرده‌اید و از امكانات شعر فارسی به خوبی استفاده كرده‌اید. مثلا در جاهایی از وزن و زبان شعرهای عامیانه و فولكلور فارسی به خوبی كمك گرفته‌اید و جالب این‌كه زبان را هم نشكسته‌اید: «قلعه دیوار دارد/ دختر و قار دارد/ من سرباز دلیرم/ هرچه باشد می‌گیرم./ چه قلعه، چه دختر،/ چه دژ باشد چه دلبر./ آستین را بالا برچین/ به عزم صید شیرین./ بدَم، بدَم به شیپور!/ عیش ما را نكن كور...». یا لحن برخی شخصیت‌ها اگرچه عامیانه است اما در اینجا هم زبان نشكسته است و مثلا در جایی از كتاب آمده: «هركی هم نازك‌نارنجی است، جل‌اش را جمع كند بزند به چاك!» براساس چه معیاری می‌توان از اصطلاحات عامیانه در اثری كلاسیك استفاده كرد بی‌آنكه زبان ترجمه دچار افت شود؟ خب همان جانب عینی سبک کلام، افت و اوج زبان آن را توجیه، بلکه ضروری می‌کند. کار این تغییر لحن در «فاوست» آسان‌تر می‌شود؛ چون هر صحنه از نمایش ما را به میان آدم‌هایی با پس‌زمینه‌های متفاوت اجتماعی می‌برد. البته چندجا در متن ترانه‌ها و سرودهایی پیش می‌آید که نمی‌شد به نظم ترجمه‌شان نکرد. به این موارد محدود می‌توان با کمی حوصله لباس شعر پوشاند، خاصه اگر قالب آن، مثل ترانه، مشخص باشد. «فاوست» شاید مشهورترین اثر گوته باشد اما آیا می‌توان آن را مهم‌ترین اثر او هم دانست؟ طبیعی است که هنرمند در هر اثرش بخشی از جهان‌نگری و سرشت هنری خود را به جا می‌گذارد. از این ‌حیث اهمیت یک اثر باعث کورشدن فروغ دیگر آثار نمی‌شود. منتها اهمیت «فاوست» در این است که مرحله به مرحله در طول شصت ‌سال تحریر شده است. به این معنی مشایع تمام مراحل زندگی هنری گوته بوده است. و فراموش نکنیم که این نویسنده در عمل شاهدی بر دو قرن پرتحول بوده است. او که در میانه قرن هجدهم به دنیا آمده، فرزند قرن هجدهم و نوزدهم است و به‌این‌ترتیب وارث اندیشه روشنگری است در عین آن‌که شکل‌گیری دنیای صنعت و سرمایه را هم در قرن نوزدهم دیده است. خب موضوع «فاوست» هم چون که تاریخی است او را به قرن شانزدهم می‌برد. به میزان یک چنین زمان درازی «فاوست» یک پنجره فراخ به روی زندگی باز می‌کند. شاید این مشغلهِ عمر بودنش برای گوته، در میان مجموعه آثار این نویسنده به آن برجستگی می‌بخشد. از نكات قابل‌توجه كتاب، پی‌نوشت‌هایی است كه به كتاب افزوده‌اید كه به فهم بهتر متن گوته كمك زیادی می‌كند. جز این، مقاله مفصلی با عنوان «تاریخچه فاوست‌نامه‌نویسی» نیز به پیوست كتاب منتشر شده كه در آن به سابقه «فاوست» در تاریخ آلمان، «فاوست‌»‌های نویسندگان مختلف و «فاوست» در ایران پرداخته‌اید. این كار زحمتی مضاعف می‌طلبد و در ایران چندان مرسوم نیست. چرا فقط به ترجمه خود نمایشنامه بسنده نكردید و متن‌های دیگری هم به آن افزودید؟ همچنان که عرض شد، «فاوست» ربط‌های بینامتنی با بسیاری آثار باستانی و اسطوره‌ای دارد، حتی از بسیاری نقاشی‌های دوران رنسانس الهام می‌گیرد، وانگهی به یک واقعه مشخص تاریخی برمی‌گردد، بسنده‌کردن به ترجمه صرف متن، کتاب را پادرهوا می‌گذاشت. مترجم در ضمن و به‌طور طبیعی معرف هم هست. منتها سهم معرفی درمورد این کتاب به اقتضای چندجانبگی موضوع آن بیشتر بود. خاصه که «فاوست‌»نویسی در اروپا از قرن شانزدهم یک سنت بدون وقفه دارد. مارلو، لسینگ، هاینه، توماس مان و پسرش کلاوس مان موضوع پیمان با شیطان را با استفاده از همان شخصیت‌ها، یعنی با فاوست و مفیستو دائم مطرح کرده‌اند. وانگهی موتیف عشق زمینی از نگاه عرفان قرون وسطایی و جوامع سنتی موتیفی جهانی است و در ادبیات فارسی هم نمونه دارد. بنابراین مقایسه فاجعه گرتشن با سرنوشت شخصیت‌هایی چون برصیصای عابد یا شیخ صنعان حتما زمینه‌ای برای مقایسه سنت‌های متفاوت در بین فرهنگ‌ها به دست می‌دهد. البته من در این مورد گزیده‌ای را از تحقیق بینافرهنگی آقای طبری پیوست کتاب کرده‌ام. به‌گمانم رجوع به منابع اینترنتی مانند ویکی‌پدیا نمی‌توانست مجموع این اطلاعات را یکجا در اختیار خواننده بگذارد. چشم‌انداز بازکردن به روی حواشی و جوانب این اثر را در شناخت آن بی‌فایده ندیدم و برایم خوشایند بود که در این راه دسترسی به منابع لازم داشتم. گویا «فاوست» مصداقی واقعی در تاریخ آلمان داشته و بعدها در میان مردم بدل به افسانه آدمی شده كه از اخلاق مسیحی دور شده و داستان‌هایی عبرت‌آموز پیرامون این موضوع ساخته شده كه در مقاله پیوست كتاب از آن با عنوان «فاوست عامیانه» یاد كرده‌اید. «فاوست» گوته چقدر با این تصویر عامیانه و همچنین با «فاوست» یوهان اسپیس و كریستوفر مارلو،‌كه پیش از «فاوست» گوته منتشر شدند، تفاوت دارد؟ فاوست عامیانه را مسئولین کلیسایی و روحانیون مسیحی نوشته‌اند. آن هم براساس زندگی یک دانشمند آلمانی در قرن شانزدهم، عصر رنسانس. تضاد عمده زمانه به ناچار در آن انعکاس پیدا می‌کند. در آن زمان هنوز دانش‌های زمینی و فلسفه یونانی کفر و دورشدن از یاد خدا تلقی می‌شده است. از سوی دیگر همین دانش‌ها بعد از قرون تاریک وسطا جانی نو و رواجی تازه می‌یافتند. کلیسا که تفاهمی با علم‌جویی فاوست نداشته، تمایل او را به جستن دانش، از جمله پزشکی و نجوم و کیمیاگری، ناشی از پیمان او با شیطان گمان می‌کند. شرط این پیمان هم گویا این بوده است که فاوست روحش را به شیطان بفروشد. بنابراین در «فاوست عامیانه» به جهت زنهار به مؤمنان، مرگ فاوست به دست شیطان رقم می‌خورد. «فاوست» مارلو به حکم اینکه مارلو انگلیسی بود و انگلیسی‌ها در آن دوران عمده‌ترین ملت دریانورد جهان بودند، رگه‌هایی از داستان «رابینسون کروزو» را در خود گرفته است. به‌هرحال این امر که هر نویسنده نگاه فلسفی خود را در این اثر بگنجاند، در «فاوست»نویسی تبدیل به سنت شده است. فاوست از چهره‌های مركزی فرهنگ مدرن است كه از زمان انتشار اولین اثر درباره او تا امروز، بی‌وقفه روایت شده است. رد فاوست را نه فقط در ادبیات بلكه در هنرها و حوزه‌های دیگر، از اپرا و آثار كلامی-فلسفی گرفته تا كتاب‌های كمیك، می‌توان دید. به‌عبارتی «فاوست» را می‌توان تراژدی عصر مدرن هم دانست. به‌ نظرتان چه چیزی باعث شده كه چهره فاوست در تاریخ مدرن این‌قدر پراهمیت شود؟ آیا در ادبیات آلمان كسانی مثل گوته، لسینگ، هاینریش هاینه و توماس مان كه هریك روایت خود را از فاوست به دست داده‌اند برای تصویركردن زمانه‌شان به سراغ این مضمون رفته‌اند؟ همین‌طور است که می‌گویید، خود «فاوست عامیانه» از تضاد میان فروبستگی اجتماعی قرون وسطا با روح جوان و نوجوی رنسانس، فضایی دراماتیک می‌گیرد. دو قرن پس از آن، «فاوست» گوته مشخصا مناسبات انسان و جهان را در دورانی مطرح می‌کند که دانش‌خواهی مرزهای اراده فردی را درهم می‌شکند، پول در قالب اسکناس شکلی انتزاعی به خود می‌گیرد، تولید کالا ماشینی می‌شود و به دنبال آن رقابت و سرعت در تولید مفهومی نو به زمان می‌بخشد، شتاب تبدیل به هدف می‌شود و مبنای رابطه میان انسان‌ها قرار می‌گیرد. تمامی این مناسبات می‌تواند مثل غولی که از شیشه بیرون می‌آید و سرخود می‌شود و دیگر فرمان نمی‌پذیرد، محصول دست آدم را با آدم دشمن کند. خاصه در بخش دوم «فاوست» این مسائل بیشتر مطرح می‌شوند. بخش اول در درونمایه اصلی‌اش نقد قرون وسطا است از نگاه اومانیسم. آیا به‌جز آثاری كه به‌طور مشخص با محوریت «فاوست» نوشته شده‌اند، آثار دیگری هم هستند كه به طور غیرمستقیم به «فاوست» توجه داشته‌ باشند؟ مثلا گویا توماس مان در «مرگ در ونیز» ارجاعی به «فاوست» داده است. بله، در «مرگ در ونیز» صحنه‌ای کابوس‌مانند می‌آید که شخصیت‌هایش غول و جن هستند در حال برگزاری مراسمی مانند جشن لگام‌گسیخته شیاطین. این صحنه با «شب والپورگیز» یا همان جشن شیاطین در نمایشنامه «فاوست»، شباهت آشکار موضوعی و ساختاری دارد. اما جیمز کروس نویسنده معاصر ادبیات کودکان در آلمان، کتابی دارد به نام «تیم تالر یا خنده به فروش رفته». و این داستان پسر یتیم اما خنده‌رویی است که از شدت فقر خنده‌اش را به یک سرمایه‌دار ثروتمند ولی عبوس می‌فروشد. منتها تجربه‌هایش خیلی زود نشانش می‌دهند که خنده در زندگی بالاترین ثروت است. پشیمان‌شدن پسر یتیم از این معامله، واقعه رمان را به حرکت در‌می‌آورد. موتیف پیمان با شیطان در این رمان جوانانه هم موضوع کانونی است. «فاوست» گوته اثری آشكارا چندوجهی است كه به جز ارزش‌های ادبی‌اش،‌ از وجوه مختلف دیگری هم مورد توجه بوده است. نوع نگاه و جهان‌بینی گوته و تصویری كه او از عصر روشنگری به دست داده، باعث شده او به یكی از چهره‌های موردعلاقه ماركس هم بدل شود. مارشال برمن هم بخشی از كتاب «تجربه مدرنیته»‌اش را به گوته و «فاوست» او اختصاص داده و این اثر را «تراژدی توسعه و رشد» در فرهنگ مدرن نامیده است. عجیب این‌كه گوته در ادبیات آلمان، در جایی میان جهان كهن و جهان نو قرار گرفته و حتی نسل نویسندگان و شاعران بعد از گوته او را نماد جهان كهنه می‌دانستند. از این حیث چرا «فاوست» او به اثری این‌‌قدر مهم بدل شده است؟ گوته عمری هشتادودو ساله داشته است، در روزگار او چیزی شبیه عمر نوح! او که روشنگر قرن هجدهمی است، اگر ده سال دیگر نقد بقا می‌یافت، جنبش‌های کارگری قرن نوزدهم را هم به چشم خود می‌دید. طبیعی است که نویسندگان نسل‌های بعدی حسی دوگانه در قبال او داشتند. او را از یک سو نماد عصر کلاسیک و نماینده احیای «یونانیت» و اومانیسم می‌دانستند، از سوی دیگر مناسبات سرمایه‌داری زبان، اهداف و اولویت‌های ادبیات را برایشان تغییر داده بود. رفتن به جانب نگارشی رئالیستی و همدردی با محرومان جهان کارگری ضرورتی هرچه بیشتر می‌یافت. خب گوته در ضمن وزیر شاه ایالت فئودالی زاکسن–وایمار بود، آن هم در زمانی که بسیاری از نویسندگان نسل نو نه‌تنها با قدرت دولتی بیگانه بودند، بلکه درافتادن با این دولت‌های عقب‌مانده کارشان را به تبعید یا هجرت کشانده بود. در این میان مارکس در انگلستان زندگی می‌کرد که پیشرفته‌ترین کشور صنعتی روزگار او بود. وی در تشریح مکانیسم درونی سرمایه‌داری، کتاب «کاپیتال» را هم در همین کشور نوشته است. چشم آینده‌نگری که در «فاوست» به جهان نگاه می‌کند، موجب شده است که این فیلسوف اقتصاددان چند تمثیل را هم از این نمایشنامه، در تشریح مکانیسم نظام سرمایه‌داری، در کتاب عمده‌اش «سرمایه» بگنجاند. مدتی پیش هم كتاب دیگری با ترجمه شما و با عنوان «گدا و دوشیزه مغرور» منتشر شد كه مجموعه‌ای است از داستان‌های نویسندگان آلمانی‌زبان از قرن هجدهم تا امروز. در این كتاب داستان‌هایی از نویسندگان مشهور آلمانی در كنار داستان‌هایی از نویسندگان كم‌تر شناخته‌شده انتخاب شده است. معیار انتخاب داستان‌های این كتاب چه بوده است و آیا باز هم مجموعه‌هایی شبیه به این ترجمه خواهید كرد؟ تا دو یا سه نسل، ادبیات آلمانی به واسطه زبان‌های انگلیسی یا فرانسه به دست خواننده فارسی‌زبان می‌رسید. خب، در چنین حالتی به ناچار دایره انتخاب بر سر شهره‌ترین نویسندگان محدود می‌ماند. برشت، نیچه یا ریلکه از جمله این نویسندگان مطرح‌تر آلمانی بودند. حالا که چند مترجم آلمانی‌زبان به عرصه آمده‌اند، طبیعی است که دایره معرفی ادبیات این زبان هم فراخ‌تر می‌شود. خاصه چند نویسنده اتریشی مانند هرمان بروخ یا هوفمنستال، به رغم اعتبارشان تا حال معرفی نشده بودند، به همچنین روبرت موزیل. آن آنتولوژی فرصت داد من آن‌ها را معرفی کنم. در این میان یک آنتولوژی دیگر در دست اتمام است که در آن هم باز چند نویسنده گمنام مانده معرفی می‌شوند. آیا بعد از انتشار بخش دوم «فاوست» همچنان كلاسیك‌ها را ترجمه خواهید كرد؟ در حال حاضر بخش دوم را در دست ترجمه دارم. حواشی‌نویسی بر این بخش البته وقت بیشتری می‌برد. اگر عمری بود، یقین که اثر شایسته معرفی، بسیار زیاد است. به طور نمونه جای تاسف دارد که از فریدریش شیللر، دوست و حامی فکری گوته، ترجمه‌ای منطبق با زبان روز به بازار نمی‌آید. هنوز بخشی مهم از آثار كلاسیك به فارسی ترجمه نشده‌اند و طبیعی است كه ترجمه كلاسیك‌ها دشوارتر است و زمان و انرژی بیشتری‌ می‌طلبد. در غرب و حتی برخی كشورهای همسایه آثار كلاسیك با حمایت نهادهای فرهنگی ترجمه و منتشر می‌شوند كه این موضوع در ایران سابقه‌ای ندارد و هر آنچه تاكنون منتشر شده نتیجه تلاش‌های فردی مترجمان بوده است. «فاوست» توسط انتشارات نیلوفر و با همكاری دانشگاه بهشتی منتشر شده است. به‌نظرتان حمایت دانشگاه‌ها و نهادهای فرهنگی چقدر در ترجمه كلاسیك‌ها ضروری است؟ البته دانشگاهیان بدون نگاه به مسایل یا منافع اداری‌شان هم تولید ادبی-فرهنگی بالایی دارند. منتها کار ترجمه در هر حال کاری فردی است. جز موارد محدود، سراغ ندارم که دانشگاهی برای ترجمه، آن هم ترجمه آثار هنری غرب، کاری تشکیلاتی کرده باشد. در زمینه فلسفه و علوم، وضع فرق می‌کند. مشکل دیگر دانشگاه‌ها این است که برای انتشارات خود، قدرت توزیع چندانی ندارند. این‌که نشر خصوصی هرباره چقدر آماده همکاری با نهادهای دولتی باشد، پیچیدگی‌هایی دارد که راه‌حل آن را باید از مسئولین مربوطه پرسید. به‌هرحال واقعیت این است که همکاری در کار چاپ تراژدی «فاوست»، استثنا بود. حسن‌اش هم این‌که کار ویرایش را آسان کرد. این روزها سی‌امین دوره نمایشگاه كتاب هم در حال برگزاری است. نمایشگاه كتاب تهران چقدر با نمایشگاه‌های كتاب دیگر كشورها متفاوت است؟ برخی معتقدند نمایشگاه كتاب تهران چیزی بیش از یك بازار بزرگ موقت كتاب نیست. نظر شما در این مورد چیست؟ طبیعی است که نمایشگاه کتاب در ایران اگر هم از غرب الگو گرفته باشد، در عمل بر اثر شرایط محلی ویژگی خودش تکامل پیدا می‌کند. درست است که در ظاهر به بازار موقت کتاب می‌ماند، اما هجوم جوانان به آن، نه‌تنها از تهران که از شهرستان‌ها هم، دل‌پذیری فصل بهار، و مکان مناسب‌تری که در این میان به آن اختصاص داده‌اند، اگر از جانب مثبت نگاه کنیم، نوعی «هفته جشن کتاب» پدید آورده است که این خوشایند است. البته نواقصی هم دارد. از جمله بین خوانندگان و تولیدکنندگان کتاب در این روزها ارتباط خاصی برقرار نمی‌شود و خاصه تلویزیون در ایجاد این ارتباط نقشی که باید، طبیعی است که برعهده نمی‌گیرد.
  11. مالاپارته

    مالاپارته؛ پرابهت‌ترین نویسنده و قهرمان فاشیسم روزنامه آرمان امروز ، شاهرخ شاهرخیان*: کورتزیو مالاپارتاته (۱۹۵۷-۱۸۹۸) زمانی به‌عنوان نویسنده و قهرمان فاشیسم در ایتالیا شناخته می‌شد، اما بعدها با درک واقعیت‌های فاشیسم، سعی کرد خود را با روزنامه‌نگاری و نویسندگی علیه فاشیسم تطهیر کند؛ «قربانی» یکی از مهم‌ترین و شاید بهترین اثر مالاپارته در جهت تطهیر خود و نفی فاشیسم است. مالاپارته این رمان را در سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۳ از آغاز جنگ آلمان و روسیه تا سقوط موسولینی، که به عنوان خبرنگار در جنگ حضور داشت، نوشت. ترجمه «قربانی» اول‌بار در سال ۱۳۵۶ توسط محمد قاضی منتشر شد، و اخیرا بعد از چهل سال از سوی نشر ماهی تجدید چاپ شده است. از مالاپارته، به‌جز رمان «قربانی»، دیگر شاهکارش «ترس جان یا پوست» (ترجمه بهمن محصص، ۱۳۴۵) و کتاب «تکینک کودتا» (ترجمه مدیا کاشیگر، ۱۳۸۳) نیز به فارسی منتشر شده است. آنچه می‌خوانید جستاری از ویلیام هُپ درباره زندگی و زمانه مالاپارته است. منتقدان در زمان حیات و همچنین پس از درگذشت کورتزیو مالاپارته به‌طور گسترده به تنوع کلی آثار استثنایی وی اذعان کرده‌اند. انتشار مجموعه متنوع آثار او با چاپ مقاله‌ای به نام «شورش سینت‌های ملعون» در سال 1921 آغاز شد که روایتی دلسوزانه از شورش سربازانی است که در شهر کاپرتو، ایتالیا در طی جنگ اول جهانی خدمت کردند. دیگر آثار برجسته وی در دهه 1920 و اوایل 1930، رمانی آشوبگرانه و محلی به نام «ماجراهای کاپیتانی شوربخت» در سال 1927، و داستانی به نام «تکنیک کودتا» در سال 1931 که هنر انقلابی‌گری را از زمان روم تا فاشیسم در اروپا وارسی می‌کرد، شامل می‌شود. پس از دوره زندانی و تبعید این نویسنده، نوشته‌های وی بیشتر حالتی سنجیده، دقیق و درون‌نگرانه به خود گرفت. ویژگی مسیر جدید آثار وی در قالب انتشار کتاب‌هایی مانند مجموعه فرهیخته‌ای از نظم‌ها و نثرهای خودزیست‌نامه‌ای به نام «زنی مثل من» در سال 1940، و در داستانی به نام «خورشید نابیناست» به شرح سوررئالیستی از فلاکت سربازانی که در مناطق رشته‌کوه‌های آلپ در طول جنگ دوم جهانی می‌جنگیدند، پرداخت. این روند در سال 1944 با اثر مشهور وی به نام «قربانی» به اوج خود رسید. «قربانی» کتاب بی‌نظیری است که گزارشی جانفرسا با قالبی روزنامه‌وار درباره قتل‌عام جنگ در اروپا را در خود جای داده است. گزارشات بلیغ راوی و یادآوری شب‌نشینی‌های فرهنگی که با برجسته‌ترین اشراف‌زاده‌ها، هنرمندان، و سیاستمداران زمان همراه بود نیز در این رمان به چشم می‌خورد. در سال 1949، با ورود رمان «پوست» به عرصه ادبیات، تداومی مستدل و بی‌آلایش در ادامه رمان «قربانی» تشکیل شد. این رمان بازگوکننده و روشن‌کننده تاثیر آزادی‌خواهی بر تمام سلسله‌مراتب جامعه ایتالیا داشت و این در حالی بود که سال‌های افت‌وخیز مالاپارته، او را با فیلمی به نام «مسیح ممنوعه» به عرض‌اندام در عرضه سینما کشاند و علاوه بر آن، آثار بسیاری چون «زنان نیز بازنده جنگ بودند» را برای تئاتر در سال 1954 قلم زد. زندگی جالب و متنوع مالاپارته درچارچوبی گسترده، تنوع ذاتی آثار غنی وی را منعکس می‌کند. وی در سال 1898 با نام کورت اریش ساکرت متولد شد و در شهر کوچک و صنعتی پراتو بزرگ شد. پدر وی کارآفرینی از ساکسونی بود، درحالی‌که مادرش از خاندان اشراف‌زاده شهر میدان به حساب می‌آمد. مالاپارته در پی شجاعتی که در جنگ اول جهانی از خود نشان داد، شایسته دریافت مدال افتخار شد و سپس قبل از بازگشت به ایتالیا که به یکی از حمایت‌کنندگان و مفسران غیرارتدکس فاشیسم تبدیل شد، در بلژیک و لهستان به عنوان دیپلمات مشغول به کار بود. او مدت اندکی نیز به عنوان سردبیر در روزنامه لاستامپا انجام وظیفه کرد. سپس در دهه 1930، به‌طور مکرر در محافل ادبی و اجتماعی پاریس حاضر شد که این امر نیز برای او به عنوان نویسنده و داستانسرایی جوان و متعهد شهرت قابل توجه‌ای بنا نهاد. بعد از اینکه سیاستمدار بانفوذی به نام ایتالو بالبو را مورد انتقاد قرار داد، به‌طرزی نامعقول در سال 1933 به ایتالیا بازگشت و طبق مقررات به مدت پنج سال به جزیره لیپاری تبعید شد. اما پس از گذشت تقریبا یک سال، اجازه بازگشت به سرزمین اصلی را کسب کرده و به‌تدریج فعالیت روزنامه‌نگاری خود را ادامه داد و در نقش بعدی خود، به عنوان خبرنگار روزنامه کوریره دلاسرا در آفریقا، یونان و منطقه اشغالی در طول جنگ دوم جهانی به‌طور موقت اقامت داشت. در طی تحقیق خود در دوره پساجنگ تحت نظارت فاشیسم، مالاپارته سعی داشت تا خود را از اتحاد با دستگاه حکومت موسولینی جدا سازد و سپس به تقویت شهرت خود به عنوان روزنامه‌نگار، طنزنویس و نویسنده سیار پرداخت و در همین راستا تا قبل از مرگ خود در سال 1957، به اتحاد جماهیر شوروی، آمریکای جنوبی و چین سفر کرد. در جریان زندگی و آثار مالاپارته، تداومی حاکی از فقدان نقد و استقبال عمومی برای این نویسنده چه در ایتالیا و چه خارج از آن کشور تا اندازه‌ای نامانوس و غیرقابل باور است. در دورانی که اقبال وی رو به زوال می‌رفت، ناگزیر تاوان سنگینی را برای وابستگی‌های دوران جوانی خود به فاشیسم متحمل شد. هرگز تب‌وتاب ناشی از انتشار مقالاتی چند در روزنامه خودش به نام لا کویستا دلستاتو را از خاطر نبرد، درحالی‌که بیتی از مجموعه‌شعرش موسوم به لارچیتالیانو در سال 1928، ذهنش را به خود مشغول کرده بود: «طنین صدای جوجه‌خروس، خورشید را به طلوع می‌کشد/ ای موسولینی سوار بر اسب از این دیار پر بکش!» به‌هرحال، به‌رغم آنکه از وسعت آثار هنری وی به عنوان شاهدی بر مهارت و هوش او یاد می‌شود، می‌توان آن را عاملی در نظر گرفت که تقریبا مسبب بی‌توجهی منتقدانه‌ای نسبت به او شده است، چون به ندرت در مجلات نقد که تمرکز خود را به ژانر ادبی منحصر می‌کنند، اسمی از او دیده می‌شود. همچنین تجزیه و تحلیل‌های بسیار اندک صورت‌گرفته، نشان می‌دهند که همزمان انتشار و هم موضوع آثارش، همه و همه وضع نامساعد طولانی‌مدتی برای او به بار آورده‌اند. به‌رغم گستره‌های سیاسی- فلسفی‌ای چون «ایتالیای بربری» که از سال 1925 در جهت شهرت وی به کار رفتند، و نیز نکوداشت‌هایی چون اشاره پیرو گوباتی به مالاپاراته به‌عنوان «پرابهت‌ترین نویسنده فاشیسم» در پیشگفتار کتاب خود، بعدها ثابت شد که این آثار پس از فروپاشی رژیم چیزی جز بار سنگین سیاسی نبوده است. او سپس خود را در ژانر استراپیز (Strapaese: جنبشی است ادبی که در خلال بحران مَتئوتی (تقابل سیاسی مابین لیبرال‌ها و حکومت فاشیسم) شکل گرفت. این جنبش به‌عنوان لابی برای روشفکران مخالف سیاست‌های رهاسازی انقلابی فاشیسم عمل می‌کرد. این جنبش به تشریح زبان تازه‌تری می‌پردازد که با انعکاس سنت‌های مشهور پیوند خورده باشد. استراپیز تمرکز خود را بر سنت‌های محلی و روستایی معطوف داشته و از الگوهای خارجی و جهانی اجتناب می‌ورزد.) جای داد، در این راستا آثاری را رقم زد که باعث تعالی ارزش‌های محلی و بومی منطقه روستانشین توسکانی شد، اما این جریان نیز به سبک ادبی زودگذری تبدیل شد که توجه منتقدانه اندکی را پس از مرگش به خود جلب کرد. در سال 1929 مجوز بازدید از مسکو را دریافت کرد و در این سفر به دلش افتاد تا سفرنامه اجتماعی و سیاسی جذابی درباره اتحاد جماهیر شوروی تحت‌عنوان «شناخت لنین» بنویسد. بااین‌همه، از آنجایی‌که او از معدود نویسندگان ایتالیایی بود که از جماهیر شوروی در آن زمان دیدن می‌کرد، این اثر زیر بهمن در حین نگارش سیار ناپدید شد و در دهه 1950، زمانی که دسترسی به اروپای شرقی بعد از مرگ استالین آسان‌تر بود، پدیدار شد. ابتکار و موضوع رمان «قربانی» استقبالی بین‌المللی کسب کرد و جز معدود آثاری از مالاپارته به حساب می‌آید که هنوز هم به چاپ می‌رسد، اما رمان «پوست» برخلاف ارزش یکسانی که نسبت به رمان «قربانی» دارد، ابتدا در سال 1949 زمانی به چاپ رسید که رفته‌رفته زخم‌های ناشی از جنگ در حال التیام بود. این امر سرنوشت منتقدانه این رمان را به سرعت محکم کرد، هرچند که گذر زمان به تدریج تحسینی سنجیده و بزرگوارانه برای این اثر به ارمغان آورد. تمایل شدید این نویسنده پساجنگ به طنزنویسی سیاسی خودش را در قالب رمان پیشرویی به نام «داستان فردا» در سال 1949 و در مجموعه‌شعری به نام «ستیز» در همان سال به نمایش گذاشت، اما از آنجایی‌که این آثار در ژانری با اندک دوامی قرار می‌گیرند، آنها نیز باعث نشدند تا نام مالاپارته در ادبیات ایتالیا از استحکام آنچنانی برخوردار شود. درعوض، کار به اثری پسااستراپیزی به نام «آن توسکانی‌های ملعون» رسید که عنوان آن همیشه می‌تواند به‌تنهایی بحث‌برانگیز و جذاب باشد، ولی به‌هرحال آخرین تشعشع شکوفایی و امید را به حرفه او تاباند. نگارش اولین رساله درباره مالاپارته به زبان انگلیسی، خواسته‌ای بود درخور ستایش که او را از جایگاه خود به عنوان نویسنده‌ای «فراموش‌شده» در ایتالیا و گمنامی در جاهای دیگر ارتقا می‌دهد، ولی چنین پروژه‌ای مستعد خطرات بالقوه است. پژوهشگران سابقا تلاش‌هایی را در جهت یافتن زنجیره‌های سیاسی در آثار وی و زمینه‌سازی قراردادن آنها در ادبیات ایتالیایی و اروپایی صورت دادند که به‌طور کلی کوشش رضایت‌بخشی از آب درنیامد. در حالتی مشابه، تخیلاتی پا‌به‌پای واقعیت در چرخه زندگی این نویسنده وجود دارد، مالاپارته برخی از آنها را اشاعه داد و بسیاری از تصورات و ادعاهای نابجا در همین وادی منجر به اقداماتی قانونی شد که در مقابله با نویسنده بیوگرافی او نشات می‌گرفت. درنتیجه، یکی از موثرترین و محکم‌ترین منابعی که می‌توان در آن به جست‌وجو پرداخت، خود متن‌های او توام با واکنش‌های منتقدانه وسیع و قابل توجهی که طی سالیان دراز دریافت کرده‌اند، است. این واکنش‌ها به‌طور مداوم بر خوانندگان روزگار مدرن در پذیرش و مقبولیت آثار او تاثیر گذاشته است. نخستین نوشته‌های مالاپارته ماهیت موافق و سازگاری با خوانندگان دارد، چراکه آثاری تمثیلی چون «ماجراهای کاپیتانی شوربخت» او را قادر ساخت تا خود را آشکارا به‌عنوان قهرمان مردم محلی بازآفرینی کند، درحالی‌که شرایط را برای خواننده معاصر و «ضمنی» -خواننده‌ای که به‌وسیله متن مورد پیش‌بینی قرار می‌گیرد- مهیا ساخت تا لذت همسان‌پنداری (یا همذات‌پندای) را با قهرمانی سهمناک تجربه کنند. فعالیت‌های این قهرمان، به ‌روشنی عصر جدید جوخه‌گرایی [از جوخه‌های فاشیسم که مابین سال‌های 1918 تا 1924 فعالیت داشت و توسط حکومت فاشیست ایتالیا رهبری می‌شد. به‌عنوان یک نهضت، بسیاری از رهبران ایتالیای فاشیسم در الهام‌گیری از موسولینی، آن را گسترش دادند، بااین‌حال تحت کنترل مستقیم بنیتو موسولینی نبود.] را به بار آورد. در این دوره تمام شهرها مورد تاخت‌وتاز دسته‌های فاشیست تحت کنترل رهبری محلی قرار می‌گرفت. رابطه مالاپارته با خوانندگان زمانی به اوج هیجان خود می‌رسد که آثاری مانند رمان «قربانی» منتشر شد. روای داستان مالاپارته تجربیات خود را در زمان تصرف اروپا توسط نازی‌ها به ثبت می‌رساند و این زمانی است که او در تلاشی آشکار سعی داشت تا خود را از مرتکبین مصیبت‌های شایعی که شاهدش بود، جدا کند. از آنجا که خواننده ضمنی بی‌چون‌وچرا به راوی اعتماد می‌کند و در تمامیت اخلاقی خود به او باور دارد، از نقدهای «قربانی» پرواضح است که خوانندگان واقعی بسیاری، احساس ناخوشایندی از همراهی با چنین کاراکتری در طول تجربه خوانش خود داشته‌اند. زمانی که خوانندگان کتابی را باز می‌کنند و آماده دریافت سخنان نویسنده می‌شوند، از روی عادت این کار را تا اندازه‌ای با توافق و اشتیاق نسبت به آن انجام می‌دهند که این امر با حسی توام با پیش‌بینی درباره آنچه که در شرف دریافت است، تکمیل می‌شود. تجریبات خوانشی مانند استفاده از دائرالمعارف معمولا با اهدافی چون ارجاع به منابع صورت می‌گیرند و مستقیما با انتظارات و نتایجی سروکار دارد، درحالی‌که دیگر تجربیات خوانش که در ارتباط و دریافت مطالب از سوی داستان درگیر هستند، در خصوص قصد نویسنده و تمایل خواننده، وضوح کمتری را شامل می‌شوند. با وجود این، اصول یک رابطه در قالب سرمایه‌گذاری دوسویه، مانند صرف انرژی خواننده درعوض دریافت سخنان نویسنده، دست‌نخورده باقی می‌ماند. در نقد خواننده‌گرا، این مفهوم به پیمانی روایی تبدیل می‌شود، اما مانند هر پیمانی، هیچ تضمینی وجود ندارد که از سوی هر دو طرف محترم شمرده شود. شک و تردید ذاتی پیمان روایی بیشتر از هر جای دیگر در آثار کورتزیو مالاپارته نمایان می‌شود. رابطه مابین نویسنده و خواننده در آنجایی به اوج اجرایی متقابل می‌رسد که مالاپارته به مفسری خودگمارده و قهرمان فاشیسم در نخستین آثارش تبدیل می‌شود. آنها همان آثاری هستند که برای تقویت خوانندگان معاصر و ضمنی او نیز به کار می‌روند. احساسات، جدل ها و گفت‌وگوهای پرشور درباره مالاپارته پیش از اینها فروکش کرده است، اما متن‌ها و ضدمتن‌های خوانندگانش در قالب نقدها، سرتاسر باقی ماندند. در آغاز هزاره‌ای جدید، احتمالا لحظه مناسبی است تا به بررسی امیالی نشست که الهام‌بخش معمای نویسندگی بوده و نشان تغییر او را از کشورها و تمام جهان به ثبت رسانده است. امیالی که جست‌وجوی منحصر‌به‌فرد او را برای دگرگونی خویش مطابق با چنین تغییرات زلزله‌واری برمی‌انگیزد.
  12. نگاهی با رمان جوینده ی طلا

    به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «جوینده‌ی‌ طلا» اثر ژان‌ماری گوستاو لوکلزیو با ترجمه پرویز شهدی در نشر چشمه به قیمت سی هزرارتومان منتشر شده است. رمان در سال‌های ابتدایی قرن در مناطقِ حاره‌ای و مستعمرات فرانسه می‌گذرد. روایت نوجوانی که با دیدنِ فضای دریا و جنگل رویابافی می‌کند اما ورشکستگی دردناک پدرش او را از آن دنیای خیالی خارج می‌کند. در ادامه پدر از نقشه‌ی گنج یک دزد دریایی سخن می‌گوید که در جزیره‌ای دورافتاده در حوالی استرالیا مدفون است و یافتنِ این گنج تمام هدف پسر می‌شود. لوکلزیو در این اثر بیانی شاعرانه و بسیط دارد و فضایی مملو از استعاره و راز. دلبستگی همیشگی‌اش به رمان‌هایی چون جزیره‌ی گنج لویی استیونسن که از کتاب‌های محبوب کودکی‌اش بوده و همین‌طور رابینسون کروزوئه‌ی دانیل دِفو و موبی دیکِ ملویل تأثیرش را بر این رمان گذاشته است. شاید بتوان رمان‌های او را اجرایی دانست امپرسیونیستی در روایت. مشاهده‌ای محص و نزدیک شدن به بافتِ طبیعت و تنهایی عمیق و البته پُرخیالی که انسانش را سرشار می‌‌کند. جوینده‌ی طلا رمانی است که در آن رازها لحظه‌ای رخ می‌نمایند و ناپدید می‌شوند. مثلِ درخشش ستاره‌ای در آسمانِ منطقه‌ای استوایی... ترکیب دریا و مردی پی گنج. جوینده‌ی طلا بیشتر به یک رؤیا شبیه است تا واقعیت. سرگذشت مصیبت‌‌بار آدمی‌های زمان ما که زندگی را دنبال گنجی موهوم، بی‌حاصل و بی‌هدف هدر می‌دهند. اگرچه جوینده‌ی این گنج یک نفر بیشتر نیست، اما نمادی است از کل بشریت، از انسان‌های به اصطلاح «متمدن» و «مترقی» که هر روز از گهواره‌شان یعنی طبیعت بیشتر فاصله می‌گیرند و در نابودیِ خود و زادگاه‌شان، یعنی کره‌ی زمین می‌کوشند. در عالم خیال به‌دنبال خوشبختی و آسایش هستند، اما در عالم حقیقت رو به فنا می‌روند. لوکلِزیو عاشق طبیعت است، طبیعت بکر و دست‌نخورده که در عین خشونت بسیار زیبا و فریبنده است. شخصیت اصلی کتاب پس از تلاش‌های بی‌شمار و رنج‌ها و مرارت‌های فراوان به این نتیجه می‌رسد که خوشبختی در بی‌نیاز بودن و دوری از زیاده‌خواهی است و انسان موقعی به آسایش واقعی می‌رسد که آزمندی را در خود بکُشد و به آن‌چه لازمه‌ی زنده‌بودن و زندگی کردن است بسنده کند. رمانِ جوینده‌ی طلا از مشهورترین رمان‌های اوست که در سالِ 1985 منتشر شد. رمانی درباره‌ی یکی شدنِ انسان‌ِ تنهای او با طبیعتی بکر در میانه‌ی تاریخی پُرفراز و نشیب و مملو از خطر، رمان داستانِ پسری داشت که در ملکِ مستعمراتی‌شان روزگارِ خوشی دارد تا این که پدرش ورشکست می‌شود. لوکلزیو نویسنده‌ی فرانسوی به خاطر علاقه‌اش به فضاهای گرم‌سیر و مردمان بومی بسیار مشهور است. او سال‌های زیادی از عمرش را در سفر گذرانده است و بسیاری از این سال‌ها را در مکزیک زندگی کرده است. ژان ماری گوستاو لوکلِزیو در سیزدهم آوریل 1940 در شهر ساحلی نیس به دنیا آمد. تحصیلاتش را در نیس، اکس آن پرووانس و سپس در لندن و بریستول ادامه داد. در بیست‌وسه‌ سالگی اولین اثرش صورت‌جلسه که بسیاری آن را الهام گرفته از آثار کامو و نویسندگان رمان نو می‌دانند مورد استقبال قرار می‌گیرد و برنده‌ی جایزه‌ی رنودو می‌شود، جایزه‌ای که از جایزه‌های ادبیِ معتبر فرانسه است. سال 1967 برای انجام خدمت نظام‌وظیفه به تایلند فرستاده می‌شود. اما به علت اعتراض‌های شدیدش علیه سوء‌استفاده‌های جنسی از کودکان از آن ‌جا اخراج و به مکزیک فرستاده می‌شود. از سال 1970 تا 1974 برای زندگی به بومیان پاناما می‌پیوندد که بسیار با آن‌چه تا آن زمان می‌شناخته متفاوت بوده است. تجربه‌ای که از این راه به دست می‌آورد، بعدها به گفته‌ی خودش «منقلب‌کننده» است. در پایان دهه‌ی 70، سبک نوشتاری‌اش تغییر می‌کند و آثاری ملایم‌تر درباره‌ی دوران کودکی خودش، اقلیت‌ها و سفرها منتشر می‌کند. این روشِ جدید، مورد استقبال فراوان خواننده‌هایش قرار می‌گیرد. در سال 1980، لوکلِزیو اولین شخصی است که جایزه‌ی ادبی بزرگ پل موران را از فرهنگستان فرانسه به خاطر رمان صحرا دریافت می‌کند. علاقه‌اش نسبت به فرهنگ‌های خاور دور در سال 2008، همزمان با انتشار داستان همیشگی ویژگی‌های اخلاقیِ مادرش الهام گرفته، جایزه‌ی ادبی نوبل را نصیبش می‌کند. اولین واکنشش نسبت به این افتخار بزرگ اعلام این نکته بود که روش و سبک نوشتنش «تغییر نخواهد کرد.» در سال 2010 نشان عقاب آزتِکِ مکزیک به عنوان «کارشناس تمدن‌های باستانی مکزیک» از سوی رییس‌جمهور این کشور به او اعطا می‌شود. اوکلِزیو در حال حاضر، یکی از بزرگ‌ترین و سرشناس‌ترین نویسندگان فرانسه و دنیاست. از سال 1963 تا 2010 ده‌ها جایزه‌ی بزرگ ادبی و فرهنگی به‌خاطر نوشته‌ها و فعالیت‌های ادبی و اجتماعی‌اش به او اعطا شده است. طی دهه‌ی 60 با انتشار آثاری مانند صورت جلسه، تب و باران سیل‌آسا به سبک نوشتاری جنبش رمان نو به‌ویژه ناتالی ساروت، ژرژ پرک و میشل بوتور می‌پیودد که در جهان‌شان مسئله ی درد، اضطراب و زجر کشیدنِ انسان‌های شهرنشین مطرح است و او را به نحوی دنباله‌روِ مکتب اگزیستانسیالیسم و به ویژه آلبرکامو می‌کند. صورت‌جلسه به طرز آشکاری یادآور بیگانه‌ی آلبرکامو است. آثار متعددی از این نویسنده به فارسی ترجمه و منتشر شده است که از آن جمله می‌توان به این آثار شاره کرد. «ماهی طلا» ترجمه فرزانه شهفر، نشر افق، «دگرگونی‌ها» ترجمهمرتضی عسگری، نشر نیلوفر، «خلسه مادی» ترجمه ماندانا صدرزاده نشر ثالث، «آوای گرسنگی» ترجمه مهتاب صبوری نشر افراز و...
  13. علی شریعتی

    دکتر على شریعتی‌ به سا‌ل‌ ۱۳۱۲ در مزينان از توابع سبزوار در خا‌نواده‌‌ای‌ مذهبی‌ چشم‌ به‌ جها‌ن‌ گشود پدر او استا‌د محمد تقی‌ شریعتی‌ مردی‌ پا‌ک‌ و پا‌رسا‌ و عا‌لم‌ به‌ علوم‌ .نقلی‌ و عقلی‌ و استا‌د دانشگا‌ه‌ مشهد بود علی‌ پس‌ از گذراندن‌ دوران‌ کودکی‌ وارد دبستا‌ن‌ شد و پس‌ از شش‌ سا‌ل‌ وارد دانشسرای‌ مقدما‌تی‌ در مشهد شد. علا‌وه‌ بر خواندن‌ دروس‌ دانشسرا در کلا‌سها‌ی‌ پدرش‌ به‌ کسب‌ علم‌ می‌ پرداخت‌. معلم‌ شهید پس‌ از پا‌یا‌ن‌ تحصیلا‌ت‌ در دانشسرا به‌ آموزگا‌ری‌ پرداخت‌ و کا‌ری‌ را شروع‌ کرد که‌ در تما‌می‌ دوران‌ زندگی‌ کوتا‌هش‌ سخت‌ به‌ آن‌ شوق‌ داشت‌ و با‌ ایما‌نی‌ خا‌لص‌ با‌ تما‌می‌ وجود آنرا دنبا‌ل‌ کرد. شریعتی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۳۴ به‌ دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ و علوم‌ انسا‌نی‌ دانشگا‌ه‌ مشهد وارد گشت‌ و رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ را برگزید. در همین‌ سا‌ل‌ علی‌ با‌ یکی‌ از همکلا‌سا‌ن‌ خود بنا‌م‌ پوران‌ شریعت‌ رضوی‌ ازدواج‌ میکند. وجود تفکر خلا‌ق‌ با‌عث‌ شد که‌ معلم‌ شهید در طول‌ دوران‌ تحصیل‌ در دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ به‌ انتشا‌ر آثا‌ری‌ چون‌: ترجمه‌ ابوذر غفا‌ری‌ ، ترجمه‌ نیا‌یش‌ اثر الکسیس‌ خ‌ .کا‌رل‌ و یک‌ رشته‌ مقا‌له‌ها‌ی‌ تحقیقی‌ در این‌ زمینه‌ همت‌ گما‌رد.معلم‌ انقلا‌ب‌ در سا‌ل ‌ ۱۳۳۷پس‌ از دریا‌فت‌ لیسا‌نس‌ در رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ بعلت‌ شا‌گرد اول‌ شدنش‌ برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ به‌ فرانسه‌ فرستا‌ده‌ شد. وی‌ در آنجا‌ به‌ تحصیل‌ علومی‌ چون‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌، مبا‌نی‌ علم‌ تا‌ریخ‌ و تا‌ریخ‌ و فرهنگ‌ اسلا‌می‌ پرداخت‌ و با‌ اسا‌تید بزرگی‌ چون‌ ما‌سینیون، گورویچ‌ و ‌سا‌تر و... آشنا‌ شد و از علم‌ آنا‌ن‌ بهره‌‌ها‌ی‌ بسیا‌ر برد.دوران‌ تحصیل‌ شریعتی‌ همزما‌ن‌ با‌ جریا‌ن‌ نهضت‌ ملی‌ ایران‌ به‌ رهبری‌ مصدق‌ بود که‌ او نیز با‌ قلم‌ و بیا‌ن‌ خود و نوشته‌‌ها‌ی‌ محکم‌ و مستدل‌ از این‌ حرکت‌ دفا‌ع‌ مینمود. وی‌ پس‌ از سا‌لها‌ تحصیل‌ با‌ مدرک‌ دکترا در رشته‌‌ها‌ی‌ .جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و تا‌ریخ‌ ادیا‌ن‌ به‌ ایران‌ با‌زگشت‌ در هما‌ن‌ دوران‌ نیز فعا‌لیتها‌ی‌ بسیا‌ری‌ در زمینه‌‌ها‌ی‌ سیا‌سی‌ و مبا‌رزاتی‌ و اجتما‌عی‌ داشت‌ که‌ به‌ گوشه‌ای‌ از آن‌ فعا‌لیت‌ها‌ میپردازیم‌ .در سا‌ل ‌۱۹۵۹ میلا‌دی‌ به‌ سا‌زما‌ن‌ آزادیبخش‌ الجزایر مى‌پیوندد و سخت‌ به‌ فعا‌لیت‌ مى‌پردازد. در سا‌ل ۱۹۶۰ میلا‌دی‌ مقا‌له‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ "به‌ کجا‌ تکیه‌ کنیم‌" را در یکی‌ از نشریا‌ت‌ فرانسه‌ منتشر میکند. در سا‌ل‌ ۱۹۶۱میلا‌دی‌ مقا‌له‌ "شعر چیست‌؟" سا‌تر را ترجمه‌ و در پا‌ریس‌ منتشر مینما‌ید و در هما‌ن‌ اول‌ علت‌ فعا‌لیت‌ در سا‌زما‌ن‌ آزادیبخش‌ الجزایر گرفتا‌ر میشود و در زندان‌ پا‌ریس‌ با‌ "گیوز" مصاحبه‌‌ای‌ میکند که‌ در سا‌ل‌ ۱۹۶۵ در توگو چا‌پ‌ میشود.در سا‌ل‌ ۱۹۶۱ نیز مقا‌له‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ "مرگ‌ فرانتس‌ فا‌نون‌" را در پا‌ریس‌ منتشر میکند، همچنین‌ در طول‌ مبا‌رزات‌ مردم‌ الجزایر برای‌ آزادی‌ دستگیر میشود و مورد ضرب‌ و شتم‌ پلیس‌ فرانسه‌ قرار میگیرد و روانه‌ء بیما‌رستا‌ن‌ میشود و سپس‌ به‌ زندان‌ فرستا‌ده‌ .میشود. همچنین‌ با‌ مبا‌رزان‌ بزرگ‌ ملتها‌ی‌ محروم‌ نیز آشنا‌ میشود وی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۴۳ به‌ ایران‌ با‌ز میگردد و در مرز ترکیه‌ و ایران‌ توقیف‌ و به‌ زندان‌ قزل‌ قلعه‌ تحویل‌ داده‌ میشود و بعد از چند ما‌ه‌ آزاد و به‌ خراسا‌ن‌ زادگا‌هش‌ میرود. در سا‌ل‌ ۱۳۴۴ مدتی‌ پس‌ از بیکا‌ری‌ ، اداره‌ فرهنگ‌ مشهد ، استا‌د جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و فا‌رغ‌ التحصیل‌ خ‌دانشگا‌ه‌ سوربن‌ را بعنوان‌ دبیر انشا‌ء کلا‌س‌ چها‌رم‌ دبستا‌ن‌ در یکی‌ از روستا‌ها‌ی‌ مشهد استخدام‌ میکند، و سپس‌ در دبیرستا‌ن‌ بتدریس‌ میپردازد و با‌لا‌خره‌ به‌ عنوان‌ استا‌دیا‌ر تا‌ریخ‌ وارد دانشگا‌ه‌ مشهد میشوددر سا‌ل‌ ۱۳۴۸ به‌ حسینیه‌ ارشا‌د دعوت‌ میشود و بزودی‌ مسئولیت‌ امور فرهنگی‌ حسینیه‌ را بعهده‌ گرفته‌ و به‌ تدریس‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌ مذهبی‌،‌ .تا‌ریخ‌ شیعه‌ و معا‌رف‌ اسلا‌می‌ میپردازد در این‌ محل‌ است‌ که‌ دکتر شریعتی‌ با‌ قدرت‌ و نیروی‌ کم‌ نظیر و با‌ کنجکا‌وی‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ تا‌ریخ‌ ، چهره‌ ها‌ی‌ مقدس‌ و شخصیتها‌ی‌ بزرگ‌ اسلا‌م‌ را معرفی‌ نمود. استحکا‌م‌ کلا‌م‌ ، با‌فت‌ منطقی‌ جملا‌ت‌ با‌ اتکا‌ء به‌خ‌ پشتوانه‌ فنی‌ و عمیق‌ فکریش‌ هر شنونده‌ ای‌ را در کوتا‌هترین‌ مدت‌ سرا پا‌ گوش‌ میسا‌خت‌ و در نیم‌ راه‌ گفتا‌ر تحت‌ تا‌ثیر قرار میداد و سپس‌ به‌ هیجا‌ن‌ می‌ آورددر سا‌ل‌۱۳۵۲، رژیم‌، حسینیه‌ء ارشا‌د که‌ پا‌یگا‌ه‌ هدایت‌ و ارشا‌د مردم‌ بود را تعطیل‌ نمود، و معلم‌ مبا‌رز را بمدت ‌ ۱۸ما‌ه‌ روانه‌ زندان‌ میکند و درخ‌ خلوت‌ و تنها‌ ئی‌ است‌ که‌ علی‌ نگا‌هی‌ به‌ گذشته‌ خویش‌ می‌افکند و .استراتژی‌ مبا‌رزه‌ را با‌ر دیگر ورق‌ زده‌ و با‌ خدای‌ خویش‌ خلوت‌ میکند از این‌ به‌ بعد تا‌ سا‌ل‌ ۱۳۵۶ و هجرت‌ ، دکتر زندگی‌ سختی‌ را پشت‌ سرخ‌ گذاشت‌ . سا‌واک‌ نقشه‌ داشت‌ که‌ دکتر را به‌ هر صورت‌ ممکن‌ از پا‌ در آورد، ولی‌ شریعتی‌ که‌ از این‌ برنا‌مه‌ آگا‌ه‌ میشود ، آنرا لوث‌ میکند. در این‌ زما‌ن‌ استا‌د محمد تقی‌ شریعتی‌ را دستگیر و تحت‌ فشا‌ر و شکنجه‌ قرار داده‌ بودند تا‌ پسرش‌ را تکذیب‌ و محکوم‌ کند. اما‌ این‌ مسلما‌ن‌ راستین‌خ‌ سر با‌ز زد، دکتر شریعتی‌ در هما‌ن‌ روزها‌ و سا‌عا‌ت‌ خود را در اختیا‌ر آنها‌ میگذارد تا‌ اگر خواستند، وی‌ را از بین‌ ببرند و پدر را رها‌ کننددر مهر ما‌ه‌ سا‌ل‌ ۱۳۵۳ سا‌واک‌ که‌ غا‌فلگیر شده‌ بود و از محبوبیت‌ علی‌ آگا‌ه‌ او را بدست‌ شکنجه‌ روحی‌ و جسمی‌ سپرد، و میخواستند او را وادار به‌ همکا‌ری‌ نموده‌ و برایش‌ شوی‌ تلویزیونی‌ درست‌ کنند و پا‌سخ‌ او که‌ هیچگا‌ه‌ حقیقتی‌ را به‌ خا‌طر مصلحت‌ ذبح‌ شرعی‌ نکرده‌ است‌ چنین‌ بود " و اگر ".خفه‌ام‌ کنند سا‌زش‌ نخواهم‌ کرد وحقیقت‌ را قربا‌نی‌ مصلحت‌ خویش‌ نمیکنم‌ دکتر در ۲۵ اردیبهشت‌ ما‌ه ۱۳۵۶ تهران‌ را بسوی‌ اروپا‌ ترک‌ گفت‌ تا‌ دورانی‌ جدید را با‌ مطا‌لعه‌ و مبا‌رزه‌ آغا‌ز کند. سر انجا‌م‌ در روز یکشنبه ۲۹ خرداد ما‌ه‌ ۱۳۵۶ با‌ قلبی‌ عا‌شق‌ ، اندیشه‌ ای‌ پا‌ک‌ ، ایما‌نی‌ محکم‌، زبا‌نی‌ قا‌طع‌، قلمی‌ توانا، روانی‌ آگا‌ه‌ و سیما‌یی‌ آرام‌ بسوی‌ آسما‌نها‌ و آرامشی‌ ابدی‌ عروج‌ کرد و عا‌شقا‌ن‌ و دوستداران‌ خود را در این‌ فقدان‌ .همیشه‌ محسوس‌ تنها‌ گذاشت‌ .خدایش‌ بیا‌مرزد و راهش‌ پر رهرو با‌د
  14. محمود اعتمادزاده مشهور به م.ا.بهآذین

    به.آذین، نویسنده و مترجم ایرانی را بشناسید برترین ها: کم‌تر رمان‌خوانی است که رمان‌های «جان شیفته» و «ژان کریستف»، اثر رومن رولان و یا «دُنِ آرام» نوشته‌ی میخائیل شولوخف را نخوانده باشد. مترجم این آثار ارزش‌مند ِ ادبیات کسی نیست جز محمود اعتمادزاده. محمود اعتماد‌زاده مشهور به م.ا.به‌آذین، نویسنده و مترجم شناخته‌شده‌ی ایرانی در بیست‌وسوم دی‌ماه ۱۲۹۳ شمسی در کوچه‌ی خُمِران چهل‌تن ِ شهر رشت و در یک خانواده‌ی «بازرگان-خرده‌مالک» به دنیا آمد. آموزش ابتدایی را در شهر زادگاهش سپری کرد و در اواخر تابستان ۱۳۰۶ به هم‌راه خانواده به مشهد رفت و سه سال اول متوسطه را در مشهد گذراند و پایان دوره‌ی متوسطه راهی تهران شد. به‌آذین در سال ۱۳۱۱ جزو دانش‌جویان اعزامی از طرف دولت وقت به فرانسه، ره‌سپار آن کشور شد و تا دی‌ماه ۱۳۱۷ در فرانسه ماند. زبان فرانسه آموخت و از دانش‌کده‌ی مهندسی دریایی «برست» و دانش‌کده‌ی مهندسی ساختمان دریایی در پاریس گواهی‌نامه گرفت. به‌آذین پس از بازگشت به ایران به نیروی دریایی پیوست و با درجه‌ی ستوان دوم مهندس نیروی دریایی در خرمشهر به کار مشغول شد. پس از مدتی به نیروی دریایی بندر انزلی منتقل شد و ریاست تعمیرگاه این نیرو به عهده‌ی او قرار گرفت. بیش‌تر وقت به‌آذین حتا در دوران تحصیل به دلیل علاقه به ادبیات با ادبیات و آثار ادبی سپری شد. در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوم، شوروی و انگلیس ایران را از دو سو اشغال کرده بودند و تعدادی از شهرها از جمله بندانزلی چند بار بمباران شد. به‌آذین در روز چهارم شهریور ۱۳۲۰ در بمباران به سختی مجروح شد و در بیمارستانی در رشت کار به قطع دست و بازوی چپش کشید. هنوز در بیمارستان بستری بود و زخم پای چپش به‌بود نیافته بود و در آن ترکش وجود داشت که او را مخفیانه به تهران آوردند تا به عنوان اسیر جنگی گرفتار ارتش شوروی نشود. به‌آذین از دست ارتش سرخ نجات یافت اما زمان زیادی نگذشت که خود به استقبال اندیشه‌ی سرخ رفت و تا پایان عمر به آن وفادار ماند. چندی پس از این به‌آذین از نیروی دریایی استعفا داد تا راحت‌تر بتواند به ادبیات و هم‌چنین به فعالیت سیاسی بپردازد. به‌آذین پس از استعفا از خدمت نظامی به وزارت فرهنگ رفت. سال‌ها به تدریس خصوصی زبان فرانسه و تدریس ریاضی در دبیرستان‌ها و هم‌چنین کار در کتاب‌خانه‌ی ملی پرداخت. او چند هفته‌ای هم در دوره‌ی وزارت دکتر فریدون کشاورز، در سال ۱۳۲۵، معاونت فرهنگ گیلان را بر عهده داشت. به‌آذین پس از ترک ارتش به قول خودش «در اندیشه و احساس» به جنبش جهانی کارگری پیوست. پس از انقلاب اسلامی به‌آذین تحت تاثیر حزب توده از کانون نویسندگان که خود از بنیان‌گذاران آن بود و در هیات دبیران آن فعالیت داشت جدا شد و به تعبیری انشعاب کرد و «شورای نویسندگان و هنرمندان» را بنا نهاد. در سال ۱۳۵۸، هیات دبیران کانون نویسندگان ایران که متشکل از باقر پرهام، احمد شاملو، محسن یلفانی، غلام‌حسین ساعدی و اسماعیل خویی بود تصمیم به اخراج به‌آذین، سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج و فریدون تنکابنی گرفتند و این تصمیم به تایید مجمع عمومی کانون نویسندگان رسید و عضوهای وابسته به حزب توده و این چند نفر از کانون نویسندگان اخراج شدند. رهبر معظم انقلاب در سال ۱۳۸۵ هنگام بازدید از غرفه‌ی «نشر ناهید» در نمایش‌گاه کتاب که ناشر کتاب‌های به‌آذین نیز هست رو به مسئول غرفه کرده و می‌گوید:«سلام مرا به آقای به‌آذین برسانید.» به‌آذین روز چهارشنبه ۱۰ خردادماه ۱۳۸۵ بر اثر ایست قلبی در بیمارستان آراد تهران درگذشت. از به‌آذین ترجمه‌های فراوانی بر جا مانده است که می‌توان به بابا گوریو نوشتهٔ انوره دو بالزاک، زنبق درّه نوشتهٔ انوره دو بالزاک، چرم ساغری نوشتهٔ انوره دو بالزاک، دخترعمو بت نوشتهٔ انوره دو بالزاک، ژان کریستف نوشتهٔ رومن رولان، جان شیفته نوشتهٔ رومن رولان، سفر درونی نوشتهٔ رومن رولان، زمین نوآباد نوشتهٔ میخائیل شولوخف، دُنِ آرام نوشتهٔ میخائیل شولوخف، شاه لیر نوشتهٔ ویلیام شکسپیر، هملت نوشتهٔ ویلیام شکسپیر، اتللو نوشتهٔ ویلیام شکسپیر، استثناء و قاعده نوشتهٔ برتولت برشت، فاوست نوشتهٔ یوهان ولفگانگ فون گوته و نامه سن میکله نوشتهٔ اکسل مونته ، ۱۳۷۹، نشر آتیه اشاره کرد. از نوشته‌های به‌آذین نیز می‌توان به این کتاب‌ها اشاره داشت: پراکنده (۱۳۲۳)، بسوی مردم (۱۳۲۷)، خانوادهٔ امین زادگان (رُمان ناتمام)، دختر رعیت (۱۳۳۰)، نقش پرند (۱۳۳۴)، مُهرهٔ مار (۱۳۴۴)، قالی ایران (۱۳۴۴)، گفتار در آزادی (۱۳۴۷)، شهر خدا (۱۳۴۹)، مهمان این آقایان (۱۳۵۰، چاپ ۱۹۷۵، کُلن، آلمان)،از آن سوی دیوار (۱۳۵۱)،کاوه (نمایشنامه، ۱۳۵۵)، بار دیگر،این بار… (۱۳۷۰، انتشار: ۱۳۸۸)، از هر دری… (۱۳۷۱ و ۱۳۷۲)، مانگدیم و خورشیدچهر،بر دریاکنار مثنوی و دید و دریافت (۱۳۷۷) و نامه هائی به پسر(۱۳۸۲)
  15. آلن گینزبرگ

    نسل «بيت» و جهان شعري «آلن گينزبرگ» روزنامه اعتماد - علي شروقي: «الن گنيزبرگ » در پانوشتي كه بر شعر «زوزه »اش نوشته ، از چندتن از سردمداران «نسل بيت » با صفت مقدس ياد مي كند: «... كرواك مقدس ... با روز مقدس ... گدايان مقدس ...» كه اين شايد اداي ديني باشد به نسلي كه داعيه دار بينشي تازه در ادبيات بود و بويژه اداي دين به «ويليام باروز» كه اولين بار «گينز برگ » دانشجوي دانشگاه «كلمبيا» را با دنياي زيرزميني تبهكاران آشنا كرد. دنياي آدم هاي مطرودي كه بچه هاي «نسل بيت » را شيفته خود كردند كه اين شيفتگي در ادبيات اين نسل مشهود است . ادبياتي كه از يك سو پيوندي قوي با زبان و رفتار آدم هاي اين دنياي زيرزميني دارد و از سوي ديگر وابسته است به تمام آنچه كه دهه هاي پنجاه و شصت ميلادي با آن مشخا مي شود. همه چيز از بمب اتم گرفته تا پوسترهاي جذاب تبليغاتي و كوكاكولا و بمب اتم و كمونيسم و بوديسم و ذن و عرفان شرقي و تخدير و جنايت و هذيان و جنون و تيمارستان و هيپي هاي معترض پابرهنه و شليك اسلحه هاي باندهاي گانگستري و ترور و ماري جوآنا و ال .اس .دي و مكاشفه و موسيقي جاز و بلوز سياهان و بارها و كافه ها و آپارتمان هاي به قول گينزبرگ ، «فكسني » و دود سيگار و تمام آنچه كه در آن دهه ها رايج بود و براي نويسندگان و شاعران «نسل بيت » به امكانات تازه زباني براي آفرينش ادبي بدل شد و ادبياتي آفريد كه كولاژ تمام خرده ريزها و فرهنگ ها و خرده فرهنگ هاي آن دهه بود به علاوه اسطوره و ملكوت و تاريخ و بيان تمام اينها به زباني تند و خشن و عريان و پرهياهو كه انگار موسيقي زباني نويسندگاني چون «فردينان سلين » و «هنري ميلر» را به آهنگ جاز مي نواخت . ادبياتي كه گاه بشدت شفاهي بود و سرشار از امكاناتي اجرايي . ادبياتي كه موسيقي را هم براي خود به وام گرفته بود و به قول «رضا براهني »: «آنچه از آميزش جميع سنت هاي متحرك و جامع و پرقدرت به وجود آمد، شعر را از صورت ساده كلامي اش در آورد و در ميان هنرهاي ديگر يله اش كرد. براين مجموعه رنگين بيفزاييد نفوذ شعر و آواز سرخپوستي را، شعر مركب از وزن و بي وزني را و شعر توام با موسيقي را و شعري را كه كاريكاتور و مضحكه شعر واقعي است ، ولي خود سراپا شعر هم هست چراكه جد و هزل و مصيبت و طنز را در هم مي آميزد و معجوني از تمام هنرها را در وجود و با حضور شعر اعلام مي كند. اين شعر از ادبيات توده ها، از رجزخواني و خطاب و مقابله و محاكات و نمايشنامه ، شعر و نثر رسمي و تراژدي و كمدي منتهاي استفاده را مي كند و چيزي تحويل مي دهد كه تمام روح و تن آدمي را موقع ارايه دادن به حركت در مي آورد.»(1) «براهني » ضمن اين توضيح از «گينزبرگ » و برخي شاعران ديگر «نسل بيت » به عنوان شاعراني ياد كرده كه اين ويژگي ها در شعرشان وجود داشت . او مي نويسد: «براي امثال آلن گنيزبرگ و جروم راتنبرگ ، ديگر شعرخواني ساده مطرح نبود، بلكه آواز و رجز هم مطرح بود و براي امثال فرلنيگتي آلت موسيقي هم مطرح بود و بعدها در محافل مختلف آميزه يي از آلات مختلف و شعر و رقا و فرياد هم مطرح بود؛ و بويژه گروهي از سياهان مجبور بودند شعر را بدل به نوعي فرياد عليه بيداد اجتماعي بكنند.» (2) آنچه «براهني » بر شمرده دقيقاص همان عناصري است كه در اشعار «آلن گينزبرگ » كنار هم قرار گرفته اند و از اجزايي به ظاهر نامتجانس ، شكوهي شاعرانه آفريده اند. شعر «گينزبرگ » در برخي سطرها بمبي مي شود كه در صورت خواننده مي تركد و گاه چاهي كه از اعماق آن صداي ضجه بر نسلي به گوش مي رسد كه «گينزبرگ » در شعر «زوزه » از آنها ياد مي كند. زبان گاهي لحن بيانيه يي پرشور را مي يابد و گاه صدا ضعيف و بغض آلود مي شود و گاه مصراع ها انگار سطرهايي هستند از كتاب مقدس . سطرهايي به زبان وردگونه و رازآميز و گاه روايتي هستند از يك واقعه تاريخي يا نقل حوادث به سبك روزنامه يي و گاه زبان ، زبان تبهكاران و لمپن هاست و البته در آميختن تمام اين صداهاي ضد و نقيض و انگار مدام در زد و خورد با يكديگر، نه فقط حاصل آشنايي «گينزبرگ » با «ويليام باروز» و ديگر نويسندگان هم نسل او كه پيش از آن شايد حاصل تجربه هاي كودكي شاعر باشد و تضادهايي كه از آشفتگي خانواده بر مي خاست و روح او را شقه شقه مي كرد. «آلن گينزبرگ » در سوم ژوئن 1926 متولد شد. پدرش شاعر و معلمي يهودي و سوسياليست بود و مادرش كمونيستي مجنون كه اطرافيان را قاتلين خود مي پنداشت و سرانجام سر از دارالمجانين در آورد. دوره دبيرستان براي «گينز برگ » دوره آشنايي با «والت ويتمن » بود كه اين آشنايي و علاقه فراوان به اين شاعر از نقاط مشترك تمام نويسندگان و شاعران نسل بيت بود و همه آنها «ويتمن » را تا حد پرستش دوست داشتند. سال هاي تحصيل در دانشگاه كلمبيا، سال هاي آشنايي با «جك كرواك » و «ويليام باروز» و... بود و سال هاي ورود به دنياي زيرزميني تبهكاران و اجتماع در كتابفروشي «فرلينگتي »، ديگر شاعر نسل بيت و اولين ناشر آثار بيت ها. از جمله ناشر كتاب «زوزه » آلن گينزبرگ كتابي كه هر چند در آغاز شاعر را به دادگاه كشاند اما اكنون يكي از شعرهاي ماندگار ادبيات جهان است . شعري به تمام معنا عصياني و آكنده از پرخاش و ضجه و اندوه و هذيان و البته گاه آغشته به رنگ تند سياسي كه اين شايد ريشه در پيشينه خانوادگي شاعر داشت و بين بيت ها «گينزبرگ » يكي از آنهايي بود كه از ديگران سياسي تر بودند و همين ويژگي او را از «جك كرواك » جدا مي كرد كه بيشتر به سبك مي انديشيد و خيال نداشت ادبيات را به بيانيه سياسي تقليل دهد و «كرواك » انگار در برابر رفيق هم دانشگاهي اش به اين واقعيت رسيده بود كه جهان با كلمات تغيير نمي كند و بيهوده نبايد داعيه دار چيزي شد كه در نهايت مدعي را روسياه خواهد كرد و البته همين اختلاف ها بود كه اين همه تنوع را در آثار «بيت » ها به وجود آورد و اكنون هم «ريچارد براتيگان » را جزو آنها به حساب مي آورند و هم «گينزبرگ » و «كن كيسي » را در حالي كه وقتي به عمق تفكر هر يك از آنها مي رسيم ، مي بينيم ، هيچ كدام در جزييات شبيه آن يكي نيستند هر چند در آثار تمام شان كليات مشتركي به چشم مي خورد مثل گرايش به فلسفه ذن و عرفان شرقي در برابر نظام مصرفي و كالا محور امريكايي ادبيات «بيت »ها، هجويه يي است بر آن و بيهوده نيست كه «گينزبرگ » در اشعارش ، زبان به ستايش نسلي مي گشايد كه جامعه آنها را مطرود مي داند. «همان ها كه نصفه شب اطراف ريل ها پرسه زدند و ماتم گرفته بودند كه كجا بروند و بي آنكه دلي شكسته به جا بگذارند رفتند.» «همان ها كه دنبال يك تخم مرغ خودشان را زير كاميون هاي گوشت انداختند.» (سطرهايي از شعر زوزه ) «زوزه » همان طور كه شاعر بر پيشاني آن نوشته ، شعري است كه «گينزبرگ » آن را براي «كارل سالمون » سروده . براي «كارل سالمون » كه در بيمارستان رواني از مغزش قطعه برداري كردند. در همان بيمارستان رواني كه مادر «گينزبرگ » هم در آن بستري بود و شايد «كارل سالمون » در واقع نماد نسلي بود كه هر يك به گونه يي متلاشي شدند. نسلي غرق در مخدر و هذيان و پرسه هاي شبانه از كافه يي به كافه ديگر. نسلي كه بخش اول شعر زوزه سرگذشتش را روايت مي كند و شعر پس از عبور از وردگونه توام با دهشت و خشونت بخش دوم وارد بخش سوم مي شود كه خطابه يي است ستايش آميز براي شخص «كارل سالمون »: «كارل سالمون ، من در ديوانه خانه ي راك لند همراه توام جايي كه تو ديوانه تر از مني در ديوانه خانه ي راك لند همراه توام جايي كه حال تو وخيم است در ديوانه خانه ي راك لند همراه توام جايي كه به سايه مادرم شبيه مي شوي ...» و بدين سان «كارل سالمون » خاطره يي مي شود از مادر مجنون گينز برگ . خاطره يي از روح و روان چند پاره او و هم نسلانش . خاطره يي كه به زبان هذياني شعر گينزبرگ و نويسندگان و شاعران هم دوره او لحني عصياني مي دهد. لحني كه شايد مودبانه نباشد اما هنوز هم پس از اين همه كه از سال 1955 كه سال سرودن زوزه است و از سال 1997 كه سال مرگ شاعر آن است مي گذرد، باز هم خواندني است . همان قدر كه «صيد قزل آلا در امريكا» «ريچاد براتيگان » و آثاري از اين دست . هر چند برخي معتقدند تاريخ مصرف اين گونه آثار گذشته و ناخودآگاه نسل امروز را در جادوي «هري پاتر» و مانند آن مي جويند! 2 و 1 : رضا براهني \ شعرهاي زندان \ تهران 1358، امير كبير، صا 41 40
  16. غلامحسین نقشینه

    غلامحسین نقشینه، «دایی‌جان ناپلئون» فراموش نشدنی هفته نامه چلچراغ - ابراهیم قربانپور: آلفرد هیچکاک فقید در یکی از طرح‌های دیوانه‌واری که برای فرانسوا تروفو تعریف می‌کند، از یک طرح فیلمنامه حرف می‌زند. در طرح او مردی صبح زود از خواب بیدار می‌شود. تمام آداب یک مرد مدرن را به جا می‌آورد، ریش می‌تراشد، صبحانه می‌خورد، مرتب لباس می‌پوشد، کراوات می‌زند و به سر کار می‌رود. کار او در یک ارکستر بزرگ است. او در انتهای ارکستر می‌نشیند و تمام مدتی که دیگر نوازندگان در حال نواختن‌اند، درست مثل یک مجسمه سر جایش می‌ماند و فقط در پایان مراسم وقتی آهنگ رو به اتمام است، بلند می‌شود و با سازش یک نت می‌نوازد. بعد از پایان اجرا او درست عکس همه کارهایی را که صبح انجام داده تکرار می‌کند و به رختخواب می‌رود. هیچکاک این مرد را «مرد یک‌نتی» می‌نامید. او بعدتر ایده مرد یک‌نتی را در یکی از معروف‌ترین آثارش «مردی که زیاد می‌دانست» استفاده کرد و با ترفندی ریز ثابت کرد چه اهمیتی برای او قائل است. نقشه قتل یک مقام حکومتی قرار بود درست زیر همان تک نت مرد یک‌نتی اجرا شود. موقعیت بعضی از بازیگران یا کارگردانان تاریخ سینما هم بی‌شباهت به مرد یک‌نتی هیچکاک نیست. آن‌ها تمام مدت عمر لباس پوشیده‌ و مرتب سرجایشان منتظر لحظه‌ای مانده‌اند که همان یک نت محوله را بنوازند و البته چنان درخشان آن یک نت را نواخته‌اند که مهم‌ترین اتفاقات در گوشه و کنار همان یک نت آنان رخ داده است. در سینمای ایران احتمالا شایسته‌ترین کاندیدا برای دریافت لقب مرد یک‌نتی‌ کسی نیست جز غلامحسین نقشینه. مردی بازمانده از قدیمی‌ترین نسل بازیگران تئاتر ایرانی که فقط یک شاه‌نقش برای زنده ماندن در خاطره ایرانیان داشت و همان یکی آن‌قدر بی‌نظیر بود که برای یک عمر کار او کفایت می‌کرد. او «دایی‌جان ناپلئون» ایرانیان بود. ۱ غلامحسین نقشینه متولد سال 1282 در تهران بود، یا آن‌طور که خودش دوست داشت بگوید، درست سه ماه قبل از آن‌که کلنل لیاخوف به فرمان محمدعلی شاه قاجار مجلس را به توپ ببندد، به دنیا آمده بود. نقشینه به سبب مکنت مالی و نیز سابقه خانوادگی این شانس را پیدا کرد تا از دوران نوجوانی در تئاترهای محلی و از دوران جوانی در تک و توک تئاترهای حرفه‌ای تهران بازی کند و سرانجام وقتی که میرسیدعلی‌خان نصر تصمیم گرفت هنرستان بازیگری را دایر کند، در ابتدا با عنوان فرمالیته هنرجو و خیلی زود در مقام هنرآموز مشغول به کار شد و به این ترتیب جزو اولین گروه فارغ‌التحصیلان مدرسه تئاتر نصر درآمد. بازیگری نقشینه در دوران پرتلاطم این هنر درست پیش از رونق گرفتن تئاتر علمی غرب‌آموخته‌ای که عبدالحسین نوشین نماینده رسمی آن شناخته می‌شد، گم شد و با بی‌علاقگی او به کار و کناره گرفتنش از آن در معرض فراموشی کامل قرار گرفت. اما یک نقش، درست در جایی که به نظر می‌رسید دوران بازی او یقینا به پایان رسیده است، منتظر او ایستاده بود تا نام کارمند فراموش‌شده وزارت پیشه و هنر را برای همیشه زنده نگه دارد. ناصر تقوایی در دوران جوانی بازی او را در گروه‌های دوره‌گردی که برای کار به جنوب کشور رفته‌ بودند، دیده ‌بود و پس از آن‌که مطمئن شد بازیگران حرفه‌ای‌تر تئاتر او را در مجموعه تلویزیونی «دایی‌جان ناپلئون» همراهی نخواهند کرد، به سراغ نقشینه آمد. نوبت نواختن آن یک نت بلند فرا رسیده بود. ۲ نصرت کریمی، با سابقه بازی طولانی و کارگردانی. پرویز فنی‌زاده بازیگر شناخته‌شده سینما و تئاتر. محمدعلی کشاورز ستاره‌ای در ابتدای درخشش. جهانگیر فروهر همکار قدیمی اما هم‌چنان فعال نقشینه. سعید کنگرانی جوانکی زیبا در آغاز راه ستاره شدن. اسماعیل داورفر با سابقه کار تئاتر و… این سیاهه بازیگرانی بود که ناصر تقوایی موفق شده بود آنان را برای کار در سریال تلویزیونی‌اش متقاعد کند. بازیگرانی عمدتا باسابقه که همه به بدبینی به رسانه بیش از حد عوامانه تلویزیون نگاه می‌کردند. سیاهه‌ای از بازیگرانی که یا ستاره بودند یا در آستانه ستاره شدن قرار داشتند. در این سیاهه احتمالا غریب‌ترین نام غلامحسین نقشینه بود که به نظر می‌رسید مدت‌هاست امکان درخشش را از دست داده است. انتخاب نقشینه برای نقش اصلی سریال بزرگ‌ترین ریسک تقوایی بود و اگر تعهد تلویزیون در آزاد گذاشتن کامل او در میان نبود، احتمالا با مخالفت جدی آن‌ها روبه‌رو می‌شد. ترجیح تلویزیون انتخاب بازیگری آزمون‌پس‌داده‌تر بود (تجربه «دلیران تنگستان» به‌هیچ‌وجه نشانی از یک تجربه موفق برای نقشینه نداشت)، اما به‌هرحال از سر اجبار با انتخاب تقوایی کنار آمدند. حاصل کار چیزی بود که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد. نقشینه در نقش دایی‌جان ناپلئون درخشید. ترکیب متناقض انضباط نظامی، سادگی که بی‌شباهت به شیزوفرنیا نبود و تدریجا به جنونی تمام‌عیار تبدیل می‌شد و البته رفتارهای اغراق‌آمیز برای شبیه‌تر شدن به ناپلئون و همه این‌ها در تضاد کامل با اندام نحیف و قامت کوتاه غلامحسین نقشینه باعث شد نقش دایی‌جان ناپلئون درست شبیه همان تصویری از آب دربیاید که خوانندگان مشتاق کتاب منتظرش بودند. زوج نقشینه و فنی‌زاده در نقش دایی‌جان و خدمتکارش مش‌قاسم هسته مرکزی سریال را تشکیل می‌دادند و چنان با نقش‌هایشان منطبق شده بودند که هنوز هم کسی حتی نمی‌تواند آن دو نقش را بدون این دو تصور کند. خود نقشینه تعریف می‌کند که بعد از خواندن یک جلد از فیلمنامه 17 جلدی دایی‌جان ناپلئون «صورت تقوایی را بوسیدم و به او گفتم این‌ها فیلمنامه نیستند؛ شاهکارند». مرد یک‌نتی جای درست نواختن نتش را پیدا کرده بود. ۳ نقشینه پس از «دایی‌جان ناپلئون» به همان غربتی خزید که تا پیش از آن در آن فرو رفته بود. فیلم «آقای هیروگلیف» که قرار بود باعث درخشش او و یاسمن آرامی (دختر آسیابان در فیلم «مرگ یزدگرد» بیضایی؛ زن یک‌نتی سینمای ایران!) شود، قربانی مشخص نبودن ضوابط در سال‌های آغازین انقلاب شد و هرگز به نمایش درنیامد و به این ترتیب دو نقش کوتاه او در دو فیلم دیگر تقوایی «ناخدا خورشید» و «ای ایران» آخرین خاطرات سینما از او شدند. شاید او دیگر پیشنهادی جدی نداشت، یا شاید پیشنهادهایش را جدی نگرفت. اما شاعرانه‌تر آن است که باور کنیم مرد یک‌نتی به همان یک نت درخشانش وفادار مانده بود. وفادار به آن یک نت خیلی بلند خیلی درخشان!
  17. سریال‌های ماه رمضانی که در خاطره‌ها مانده‌اند هفته نامه چلچراغ - جلال امانت: حالا دیگر دو دهه از زمانی که صدا و سیما تصمیم گرفت شب‌های ماه رمضان را یک‌سره وقف برنامه‌های کلیشه‌ای دهه‌های 70، مسابقه‌های یکنواخت و تکراری و موعظه‌های کم‌تماشاگر ملال‌آور نکند، گذشته است. دو دهه‌ای که به اندازه تنوع خود صدا و سیما در این سال‌ها متنوع و رنگارنگ از آب درآمد. دوره‌ای از این سال‌ها مصادف با عصر سریال‌سازی تلویزیون بوده است و دوره‌ای نسبتا طولانی‌تر مصادف با افول سریال‌سازی در سال‌های اخیر صدا و سیما. سال‌های کوچ نیروهای خلاق صدا و سیما به سینما، شبکه نمایش خانگی یا پستوی خانگی. سال‌هایی که باید به سازمان ثابت کرده باشد چیزی که به ماه رمضان‌های تلویزیون رونق می‌داد، نه کلیت وجود چیزی به نام «سریال»، که نیروهای خلاقی بود که آن سریال‌ها را می‌ساختند. نگاهی به سریال‌های در خاطر مانده آن سال‌ها این حقیقت را بهتر نشان می‌دهد. آوازهای اسکاری بالقوه یادداشت‌های کودکی یکی از اولین سریال‌های موفق ماه رمضانی تلویزیون «یادداشت‌های کودکی» پریسا بخت‌آور بود. سریالی که البته امروز کمی کند به نظر می‌رسد، اما سریال هنوز هم به لحاظ دراماتیک قابل دفاع و از نظر سنجیدگی کارگردانی قابل تامل است. در نظر داشته باشید سریال 16 سال پیش ساخته شده است و البته به‌وضوح بودجه کلانی هم برای آن صرف نشده است. داستان قدیمی و کلاسیک بازگشت به خانه قدیمی پس از سال‌ها که هنوز هم از سوژه‌های محبوب تلویزیون و سینمای ایران است، در این سریال با چاشنی ملایمی از طنز همراه بود. نکته قابل توجه در مورد این سریال این است که در تیتراژ آن در دو جا نام اصغر فرهادی به چشم می‌خورد؛ اول در مقام نویسنده که البته برای دنبال‌کنندگان تلویزیون در آن سال‌ها چندان هم عجیب نیست و دوم در مقام خواننده! به‌هرحال تماشای این سریال نشان‌دهنده دو چیز است؛ اول این‌که یک سریال تلویزیونی به‌شدت نیازمند یک درام سنجیده و پرکشش است و دوم این‌که اصغر فرهادی از میان دو مسیر پیش رویش مسیر درست‌ را انتخاب کرده است! آه! آن خنده‌های به‌یغمارفته خانه به دوش در این‌که سازمان صدا و سیما استعداد بی‌نظیری در از دست دادن نیروهای توانمندش دارد، تردیدی نیست. سازمان چندین بار این آزمون را از سر گذرانده و هر بار ثابت کرده است ترجیح می‌دهد با نیروهای متوسط و کم‌سروصدا کار کند تا با نیروهایی که علاوه بر خلاقیت کمی شور یا سرکشی هم با خود به فضای خموده سازمان می‌آورند. بااین‌حال از دست دادن رضا عطاران حتی برای جایی مثل صدا و سیما هم عجیب بود. عطاران چه در مقام بازیگر و چه نویسنده و کارگردان دست‌پروده خود سازمان بود و درست زمانی که به نظر می‌رسید به اندازه کافی تجربه به دست آورده و به کارگردانی قابل اتکا تبدیل شده است، سازمان را ترک کرد و دیگر به آن بازنگشت. به‌هرحال مردم سه ماه رمضان را با سریال‌های عطاران پشت سر گذاشته بودند. سه سریالی که هنوز هم احتمالا بهترین طنزهای تلویزیونی ماه رمضان هستند؛ «خانه به دوش»، «متهم گریخت» و «بزنگاه». اگرچه سریال اول را نمی‌توان خالی از ضعف‌های دراماتیک تلقی کرد و کلیت داستان آن کمی دچار ضعف است، اما شوخی‌های سریال بعد از بیش از یک دهه هنوز هم جذابیتشان را از دست نداده‌اند. سریال دوم احتمالا بهترین کار عطاران از میان سه مجموعه بود. «متهم گریخت» داستان مهاجرت خانواده‌ای نسبتا شلوغ از یک شهرستان به تهران و حوادثی است که برای آنان در تهران پیش می‌آید. شوخی‌های عطاران به‌طور عمده بر مبنای موقعیت‌های تلخ اما خنده‌آوری است که در کلان‌شهر تهران برای مهمانان بی‌دست‌وپایش اتفاق می‌افتد و پس از بیش از یک دهه هنوز هم ذره‌ای از طراوتش را از دست نداده است. تراژیک‌ترین سرنوشت اما سهم مجموعه «بزنگاه» بود که در عمل در حکم خداحافظی عطاران با صدا و سیما نیز بود. «بزنگاه» که با شروعی بسیار جذاب می‌رفت به یکی از محبوب‌ترین مجموعه‌های تلویزیونی سازمان تبدیل شود، با فشار سازمان برای تغییر خط روایی و تغییر بعضی از شخصیت‌ها عملا در میانه کار از مسیر خود خارج شد و فقط با خلاقیت خود عطاران بود که توانست تا انتها سرپا بماند. فشارهای بیهوده هنگام تولید این سریال احتمالا انگیزه اصلی عطاران برای قطع همکاری با سازمان بود. شیخ صنعان در تهران میوه ممنوعه اگر تصور می‌کنید تجربه حسن فتحی برای استفاده از تئاتری‌ها برای دیالوگ‌نویسی از «شهرزاد» و نغمه ثمینی آغاز می‌شود، باید به «میوه ممنوعه» برگردید. حسن فتحی در این مجموعه از تیم نویسندگی علیرضا کاظمی‌پور و علیرضا نادری استفاده کرد و حاصل کار درامی پردیالوگ از کار درآمد که دیالوگ‌ها نقطه قوت آن بودند. «میوه ممنوعه» که برداشتی آزاد از داستان شیخ صنعان بود، یکی از معدود سریال‌های ملودرام تلویزیون بود که داستان آن هنوز هم بعد از یک دهه کمابیش جذابیت خود را حفظ کرده است. به‌علاوه استفاده از مجموعه قدرتمند بازیگران نیز کمک زیادی به اجرای صحیح فیلمنامه کرده است. قدر مسلم از دست دادن حسن فتحی برای درام‌سازی تلویزیون ایران ضایعه‌ای بزرگ است که فعلا به‌خاطر سوددهی اقتصادی شبکه نمایش خانگی اتفاق افتاده است. کاری از دست صدا و سیما ساخته است؟ هنوز باید منتظر بود. جایی برای سفارشی‌سازها هم هست صاحبدلان اطلاق عنوان دینی یا مذهبی به هیچ‌یک از چند مجموعه ذکرشده در بالا منطقی به نظر نمی‌رسد. اما سریال «صاحبدلان» محمدحسین لطیفی دقیقا با همین سفارش ساخته شده بود. «صاحبدلان» قرار بود بر مبنای داستان‌های قرآنی و با هدف ارائه الگوی فرهنگی مناسب ساخته شود و سازمان از پیش با چنین تبلیغاتی باعث شد حجم قابل توجهی از بینندگان سریال ریزش کنند، اما در عمل خود کار بسیار دل‌نشین‌تر از تبلیغات سازمان از کار درآمد. کار به‌هیچ‌وجه گل‌درشت درنیامده بود. استفاده از بازیگران قدرتمندی مانند حسین محجوب و باران کوثری در جبهه شخصیت‌های مثبت مانع از این شده بود که کار به دام کلیشه‌های همیشگی این قبیل نقش‌ها بیفتد. به‌علاوه محتوای دراماتیک کار و استفاده از تم داستانی نسخه‌های خطی آن‌قدر جذاب بود که نمی‌گذاشت شعارها آزاردهنده به نظر برسند. به‌هرحال این مجموعه باعث شد تلویزیون در دام این وسوسه بیفتد که تنها داشتن یک تم دینی قدرتمند برای ساختن سریال کافی است؛ تجربه‌ای که بر خلاف «صاحبدلان» در سال‌های بعد بارها شکست خورد.
  18. تکیه بر چهارچوب در ایستاده بودم و به حرکت تند دست‌هایش که نخ را میان تار و پود دار قالی گره می‌زد، نگاه می‌کردم. از وقتی چشم باز کرده بودم مونس عمه، همین دار قالی کوچک، که وسیله ی امرار معاشش هم بود دیده بودم؛ سفارش تابلو فرش می‌گرفت، تابلو فرش‌هایی با طرح " و ان یکاد " و نام جلاله ی خدا یکی از پر فروش ترین کارهای عمه بود. _ چیه عادله؟ به چی زل زدی؟ خنده‌ام گرفت، باز متوجه حضورم شده بود، و باز هم سوال تکراری من: _ پشت سرت هم چشم داری عمه؟ تکه ای از نخ سبز رنگ را از میان انبوه نخ‌های بالای دار بیرون کشید: _ از صدای نفس‌هات فهمیدم اینجایی تکیه‌ام را از چهارچوب در برداشتم و به طرفش رفتم، کنارش پشت به دار قالی نشستم و خیره در چشم‌هایش با شیطنت پرسیدم: _ برو دعا به جون سرماخوردگی و ریه‌های داغونم بکن اما سری‌های پیش چی؟ نفس پر صدایی کشیدم و به لحن شیطنتم بازجویی را اضافه کردم: _ جدا عمه از کجا متوجه حضورم می‌شی؟ راستش رو بگو شانه را محکم روی گره‌ها کوبید و با لبخند گفت: _ بزرگت کردم، پات رو بذاری تو کوچه متوجه حضورت می‌شم آری! عمه مرا بزرگ کرده و به عرصه رسانده بود، برایم هم مادری کرده بود هم پدری. زانوهایم را در آ-غـ ـوش گرفتم و سرم را به دیوار تکیه دادم، با لحنی که سعی در پنهان نگه داشتن نگرانی‌اش را داشت از بالای چشم نگاهم کرد و پرسید: _ چی شده؟ یهو بغ کردی! ناخودآگاه غم دلم را به زبان آوردم: _ من برم شما تنها می‌شی. با انگشت اشاره‌اش سقف را نشانم داد: _ خدا که هست! تمام شجاعتم را جمع کردم و سوالی را که مدت ها ذهنم را مشغول کرده بود پرسیدم: _ عمه؟ تا حالا عاشق شدی؟ _ آره. این را گفت و مشغول قیچی کردن ردیف نخ‌های گره زده شد؛ دلم ریخت! می‌دانستم که عمه خواستگاران زیادی داشت که یا آن‌ها به خاطر شرط عمه‌ام که همان عدم جدایی او از من بود، پا پس کشیده بودند یا خود عمه آن‌ها را نخواسته بود... نکند عمه به یکی از آن‌هایی که به خاطر من با او ازدواج نکرده بود علاقه داشت؟ آب دهانم را به سختی قورت دادم و پرسیدم: _ عاشق کی؟ نخ‌های چیده شده را داخل سطل کنار دار انداخت و کامل به طرفم برگشت، در چشم‌هایم خیره شد و با مهربانی گفت: _ عاشق یه بچه ی ناز و خوشگل که وقتی به خودم اومدم دیدم جونمه، عمرمه، اکسیژن برای تنفسمه... عاشق تو شدم عادله! رو ترش کردم: _ سر به سرم نذار عمه، داریم جدی حرف می‌زنیم، زود باش اعتراف کن! _ از این جدی‌تر؟ واقعا گفتم! من به جز خدا و بعدش هم تو عاشق هیچ احد دیگه‌ای نشدم. با دهان باز نگاهش می‌کردم، از حالت چهره‌ام خنده‌اش گرفت و پرسید: _ چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟ _ آخه مگه می‌شه؟ پس اینجوری که نمی‌شه بهش عشق گفت! چشم‌هایش را باریک کرد و با سری کج شده گفت: _ چرا همیشه فکر می‌کنی عشق یعنی علاقه بین زن و مرد؟ انسان می‌تونه به همه چی عشق بورزه، یکی به گل و گیاه، یکی به نقاشی، یکی به کتاب و مطالعه... حتما که نباید عشق فقط به جنس مخالف باشه!... آهی کشید و ادامه داد: _ خدا رحمت کنه پدر و مادرت رو، وقتی تو رو زنده از شکم مادرت بیرون کشیدن و تو بـ ـغل مامان ایران گذاشتن، گفتم خدایا! حکمتت چی بود که تو این تصادف وحشتناک این رو زنده نگه داشتی؟ حالا کی بزرگش می‌کنه؟ روزهای اول من و مامان ایران دو نفری نمی‌تونستیم از پس گریه‌های تو بربیایم، خودمون هم که عزادار بودیم و... بماند؛ وقتی یک ساله بودی و مامان ایران هم فوت کرد با اینکه تنهایی از عهده ی تو بر نمی‌اومدم اما اجازه ندادم خانواده ی مادریت هم ببرنت، یعنی نمی‌تونستم ازت دل بکنم، وقتی دست‌هات رو موقع بـ ـغل کردنت دور گردنم حلقه می‌کردی به جرات می‌تونم بگم حس پرواز بهم دست می‌داد، حتما که نباید متولد کنی تا مادر بشی، همین که کودکی رو بزرگ کنی هم حس مادر بودن رو تجربه می‌کنی... میان حرفش آمدم و نادم گفتم: _ ولی من هیچ‌وقت مادر صدات نکردم. لبخند زد: _ نکردی، چون خودم نخواستم. چون از اول بهت یاد دادم بگی عمه!... صدای زنگ در نگاه هر دویمان را به حیاط کشاند، عمه برای باز کردن در از جا بلند شد و حین رفتن گفت: _ خلاصه اینکه عادله خانم! هر چیزی تو زندگی می‌تونه عشق باشه، عشق عمه و برادرزاده که اصلا تو آسمون‌ها نوشته شده! جمله ی آخرش را با شوخی بیان کرد و هر دو خندیدیم، من اما به تعاریفم از عشق کلمه‌ای دیگر را اضافه کردم. عشق یعنی ایثار... مریم صناعی
  19. عکس نوشته های مذهبی

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×