مینا شیردل

رمان زیر تیغ تاوان | مینا شیردل | کاربر رمانخونه

فعال سازی حالت خواندن

30 ارسال در این موضوع قرار دارد

ارسال شده در (ویرایش شده)

سارا دستامو تو دستاش گرفت وبا چشم های لبریز از اشکش نگاهم کرد.

_سجاد...حاجی به عنوان سرجهاز یه آپارتمان نقلی بهم داده بود.یادمه وقتی داد گفت:"نذاشتم معلم شی؛چون دختر حاج مسلم نیازی به اون چندرغازا نداره!این واحد مال تو،اجاره ش بده،بفروشش،پولش بیشتر از سی سال حقوق مکتب خونه س!"...هه...

_خب...؟

_خب دیگه...رضاهم که میدونی انقدری داره که چشمش دنبال یه تیکه آپارتمان من نباشه!...اصلاتاحالا نپرسیده که چی کارش کردم؟...کلیدشو میدم تاهروقت که کاروبارت گرفت اونجا بمون.

_نه سارا،آخه...

_آخه نداره سجاد.این کمترین کاریه که میتونم واسه برادرم انجام بدم...میریم وسایل شخصیتو وقتی حاجی نیست میاریم.یه سری خورده ریزم میگیریم فعلا اموراتت بگذره.

_دلم نمیخواد به خاطر من زیربار حرفای رضا بمونی...

_ول کن رضارو...مال خودمه...اصلامیخوام آتیشش بزنم،به کی چه ربطی داره؟...منتی هم واسه تونداره،گفتم که پیگیرم نیست.

صورتمو بادستاش قاب گرفت ولبخندزد.

_آخه تو هنوزم داداش کوچولوی منی...مگه میذارم بهت بد بگذره؟...فقط سجاد یه چیزی...

_حاجی نفهمه؟...هم؟

سرشو به نشونه ی تایید تکون داد.

_بازم میگم مال خودمه.فقط نمیخوام ازاونجاهم بیرونت کنه.میدونی که زورش میرسه!

پوزخند تلخی زدم.

_آره...اون زورش میرسه...انقدری که حتی از کل دنیا بیرون کنه تک پسرشو!

دستشو روی پام گذاشت وبالبهای رنگ پریده ش لبخند نیمه جونی زد.

_حالا تو فعلا برو کنار سالومه درازبکش.چشماشوباز کنه داییشو ببینه،خوشحال شه بچه م!منم صبحونه آماده میکنم.

_باشه[لبخند].

کلافه ازاین که قراره چی کارکنم وبعدازاین چی میشه،بانفس عمیقی دستی لای موهام کشیدم وبه سمت اتاق سالومه رفتم.

ویرایش شده در توسط مینا شیردل

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

باصدای زنگ گوشی ازخواب پریدم.بادیدن اسم دیانا روی صفحه ی گوشی سریع انگشتمو روی پاسخ کشیدم وگوشیودم گوشم گذاشتم.

_سلام.

_سلام.صداشوببین!خواب بودی تاحالا؟

_مگه ساعت چنده؟

_به به شریک ماروباش!تازه میپرسه ساعت چنده؟ساعت یازدهه آقا.

_چی؟یازده؟

باهول وعجله نیم خیز شدم ونگاهی به ساعت مچیم انداختم.نفس عمیقی کشیدم وگفتم:

_سابقه نداشت اصلا انقدربخوابم.

_بله دیگه شانس منه!تااسم شراکت با دیانا اومد،زرنگاشم خواب آلود شدن!

_نه آخه جریان دیشب فرق داره.

_به به چشمم روشن!بهت نمی اومد توهم ازاین جریانا داشته باشی!

باتحلیل سریع و آنی تیکه ای که بهم انداخته بود،پوزخندی زدم وگفتم:

_اصلا اون جوری که فکرمیکنی نیست.میگم بعدا.

دیانا بالحنی که می خواست وانمود کنه دلخوره گفت:

_اوکی پس مزاحمت نمیشم.بعدا حرف...

_نه دیاناخانوم صبرکن...منواشتباه نشناختی،شک نکن!

قبل ازاین که جوابی بده،چندلحظه ای مکث کرد ونفس عمیقی کشید.

_امیدوارم سجاد...چون اگه برای این کارانتخابت کردم دلیلش صداقت و پاکی توئه که این روزا توکمتر کسی پیدامیشه...امیدوارم پشیمونم نکنی.

_نمیشی ولی...

_ولی چی؟

_درموردکار...بایدباهم صحبت کنیم.یه مشکلی هست.

_چه مشکلی؟

_بایدحضوری ببینمت.این جوری نمیشه.

_باشه.پس ساعت پنج توهمون کافه ساشا می بینمت.

_باشه پس،فعلا.

_بای.

همون طور که گوشی رو از کنار گوشم پایین می آوردم،آستین پیراهنم کشیده شد.سرمو که به سمت راستم چرخوندم بایه صورت تپل و دوجفت چشم های گردودرشت مشکی ،موهای لـ ـخت ومشکی وته چهره ای که شبیه ثمین بود،روبه رو شدم.بادندون های ریزوعدسیش لبخند دندون نمایی زد.

_دایی،دایی،دایی...

بایه حرکت بلندش کردم و روی شکمم گذاشتمش.

_جون دایی وروجک؟

_دیانا خانوم کیه؟

چشم هامو گرد کردم و درحالی که قلقلکش می دادم گفتم:

_تو فالگوش واستاده بودی وروجک؟

باا صدای خنده های سالومه،سارا وارد اتاق شدو باخنده گفت:

_به به سحرخیزای گرامی بفرمایین صبحونه حاضره...الهی مامان فدات شه...دیدی گفتم بچه م داییشو ببینه خوشحال میشه.

روتخت نشستم و سالومه رو هم  توبـ ـغلم نشوندم ودرحالی که هردومون ازخنده نفس نفس می زدیم گفتم:

_مگه میشه خوشحال نشه آخه؟

_خیلی خب پاشین بیاین صبحونه تونو بخورین.

***

آخرین جرعه ی چاییمو سرکشیدم وبانگاهی به ساعتم گفتم:

_سارا من برم دیگه.برم ببینم چی کار میتونم بکنم؟

_اوا کجا؟حالا نهارتو بخور بعدازظهر باهم میریم هم وسایلاتو بیاریم هم که خونه تو یه سروسامونی بدیم.

_نه بعدازظهرکاردارم.وسایلاو خونه رو خودم یه کاریش میکنم.

سارا دهن بازکرد جوابی بده که سالومه در حالی که هول هولکی لقمه ش رو قورت می داد گفت:

_بعدازظهر میری دیانا خانومو ببینی؟

چشم های گرد سارا بین من و سجاد چرخیدوگفت:

_کیو؟دیاناخانوم کیه؟

سالومه باشیطنت لب هاشو غنچه کردو شونه هاشو بالا انداخت.دستی پشت گردنم کشیدم وگفتم:

_اه...راستش...خب بعدا میگم سارا...الان باید برم کاردارم.

سارا قوری چای رو که دستش بود باعجله روی میز گذاشت وگفت:

_عمرا اگه بذارم بری...زودباش تعریف کن ماگوش میدیم...مگه نه سالوم؟

سارا چشمکی به سالومه زد و سالومه هم درحالی که تقلا می کرد باچشمکی پاسخ مادرشو بده کل صورتشو جمع کردو جفت چشماشو بازوبسته کرد.هردو درحالی که جفت دست هاشونو زیر چونه شون زده بودن وآرنج هاشونو به میزتکیه داده بودن،زل زدن به من.از حالتی که داشتن خنده م گرفت وگفتم:

_چیه؟چتونه؟

سارا_دیاناخانوم کیه؟بچه من دروغگو نیست می شناسمش،مگه نه سالوم؟

سالومه بالبخندی که دندون های عدسیشو نشون می داد سرشو به نشونه تایید بالاوپایین کرد.

_خب...راستش...آخه ازچی بگم؟...من ودیاناخانوم و دوتاجوون دیگه قمی خوایم تو یه کاری سرمایه گذاری کنیم...شریک شیم...اصلا دیشبم به خاطر همین باحاجی حرفم شددیگه...

لبخند روی لبای هردوشون ماسید.سارا درحالی که گوشه ی لب هاش افتاده بود وچشم هاش خط شده بود گفت:

_همین؟

 خنده م به خاطر حالتاشون تبدیل به قهقه شدوگفتم:

_آره خب...مگه می خواستی چی بشنوی؟

 

_ایش بی ذوق!...حالا خوشگله؟[لبخند]

_کی؟

سالومه_دیانا خانوم دیگه!

_خب...بدنیست...ولی به توی وروجک نمیرسه!

سارا_وای نپیچون سجاد...دوستش داری؟

_ای بابا سارا...توکه بازاز کاه کوه ساختی خواهرمن!

ویرایش شده در توسط مینا شیردل
پسند شده توسط سلاله علیائی و ghazal_m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سارا با کلافگی از کنار میز بلند شدو باتکون دستاش تو هوا گفت:

_ااااه سجاد...اززیرزبون تو هم که نمیشه حرف کشید...

باخنده و بریده بریده جواب دادم:

_آخه...حرفی نیست...که بکشی ام!...من دیگه پاشم برم تا شما مادرودختر ترورم نکردین!

_والا من که میگم بمون برانهار حالا که نمیمونی خوددانی!...ولی صبرکن یه لحظه...

سارا از آشپزخونه بیرون رفت.من هم سالومه رو بـ ـغل گرفتم و به سمت در خونه رفتم.چد دقیقه ای نگذشت که سارا درحالی که یه دسته کلید ویه تکه کاغذ دستش بود،به سمتم اومد.درحالی که به من و سالومه نزدیک می شدگفت:

_بیا سجاد...این کلید همونجاست که گفتم...این کلید ورودیه،این یکی براواحده،بقیه هم که کلید دوتا اتاقا وانباریه...اینم آدرسشه که دقیق نوشتم برات.

دسته کلیدوآدرسو ازش گرفتم وبالبخندی گفتم:

_ممنون سارا...کاش یه روز بتونم جبران کنم...

_این حرفا چیه؟مگه هفت پشت غریبه ایم؟...تاهروقت که کارت گرفت بشین.

سالومه رو به بـ ـغل سارا دادم و با برداشتن کتم از روی جارختی که تو ورودی بود،بـ ـو-سه ای روی لپ های سالومه انداختم.

_من دیگه برم دایی جون مواظب خودت و مامانت باش.

_پس بابا چی؟

من وسارا از شیطونی وحاضر جوابی سالومه خنده مون گرفت.درحالی که لپشو می کشیدم گفتم:

_جهنم ضرر مواظب اونم باش!

بعدازتشکرو خداحافظی با سارا و سالومه به سمت مقصدی ازآینده که نمی دونستم کجاست راه افتادم.مقصدی که برام نه راه پس گذاشته بودونه راه پیش و راهی که می رفتم نمی دونستم به کجاست؟

***

 کرایه تاکسی دربستی رو حساب کردم و جلوی آپارتمانی که ازروی آدرس کاغذ پیداش کرده بودم،ایستادم.سرموبلندکردم وبه ده طبقه ای که رو به روم قدعلم کرده بود نگاه کردم.آپارتمانی بانمای سنگ های تراورتن که پنج پله ی بزرگ تا ورودی ساختمان ونگهبانیش می خورد وتودوطرف دربزرگ ورودی باغچه های بزرگ وسرسبزی دیده می شدن.

پله هارو بالا رفتم و وارد لابی آپارتمان شدم که باسنگ های سفید مرمرین پوشونده شده بود.سنگ های مرمرینی که ازتمیزی برق می زدن.به سمت نگهبانی رفتم،چند تقه ای به شیشه زدم که نگهبان سرشو بلند کرد وبالهجه ی گیلکی گفت:

_بفرماییدآقا.

_سلام.خسته نباشید.

_سلامت باشی.

_من شریفی هستم.ازاین به بعدقراره ساکن طبقه ی دهم باشم.

_طبقه ی دهم؟اون که خیلی وقته خالیه...باخانوم شریفی نسبت دارین؟

_بله.برادرشم.

_مجرد؟

_ماخانواده ی خوش اعتباری هستیم،نگران نباشین.

_مالکی دیگه،زبانم کوتاهه.به خوشی بشینی آقا.

_ممنون.گفتم که اطلاع بدم.

_رو چشم ما جا داری.

_لطف دارین بااجازتون.

_خدابه همرات.

به سمت آسانسور رفتم وبافشردن شماره10به سمت خونه ای که قراربود بعدازاین همه ی تنهایی هام رو باهام سهیم بشه،راه افتادم.کلیدرو توقفل درچرخوندم داخل شدم.آپارتمان نقلی ودرعین حال شیکی که مبله بود وتقریبا نیازنبودوسیله ی زیادی غیراز وسایل شخصیم  بهش اضافه بشه.درورودی به راهروی کوچکی باز می شد وراهرو به نشیمنی صدمتری منتهی می شدکه سمت راستش دوباره یه راهرو شامل دواتاق،حمام وسرویس بهداشتی بودوسمت چپش هم بایه پله به یه شاه نشین کوچک وبـ ـغلش یه آشپزخونه اپنی می رسید.به سمت اتاق ها رفتم یکی کوچک بودوفقط کمددیواری وپارکت داشت؛اما اتاق دیگه علاوه برکمدوکف پارکتش یه حمام خصوصی،یه تخت دونفره چوبی ویه آینه کنسول چوبی داشت.مسلما اون اتاقو انتخاب کردم و روی تخت نشستم.گوشیمو از جیبم درآوردم و شماره ی فست فود سرخیابونوگرفتم.وقتی با تاکسی ازجلوش رد می شدیم،حفظ کردم وسریع سیو کردم که یادم نره.بعدازچندبوق بالاخره جواب دادن ویه پیتزابامخلفات،سفارش دادم.تازه تماسو قطع کرده بودم که پیامکی بااسم دیانا روصفحه نقش بست.سریع بازش کردم که نوشته بود:ساعت پنج نه،ساعت چهاربیا.

به این فکر می کردم که چه قدر همه عادت کردن که بالحن امری باهام حرف بزنن.البته برای منی که همیشه زیرچماق امر حاجی بودم یه جورایی عادت شده بود.تو جوابش"باشه"ای نوشتم وفرستادم.دستی روی ملحفه ی تخت کشیدم.انگار روی همه چی غبارنشسته بود.باخودم گفتم:این جوری نمیشه بایدبه سارابگم بیادکمکم ویه دستی روسرو روی این جا بکشم.

به سمت نشیمن رفتم وبابرداشتن ملحفه ی مبل به انتظار پیتزام نشستم.چهل دقیقه ای طول کشید تااین که زنگ دربه صدا دراومدو پیک با جعبه ی پیتزا سررسید.بعدازخوردن نهار نگاهی به ساعتم انداختم،برای رفتن به کافه وسرموقع رسیدن،غذامو تندوتندخوردم،آبی به سروصورتم زدم و بابرداشتن دسته کلیدوگوشیم ازآپارتمان خارج شدم.باگرفتن شماره ی133خیلی سریع ترازچیزی که انتظارشوداشتم،ماشین دربستی جلوی درآپارتمان ایستاد.به محض سوارشدن آدرس کافه رودادم وراه افتادیم.

نگاهی به سروضعم انداختم یه پیراهن مردونه ی مشکی تنم بودکه آستین هاشوتاآرنجم تازده بودم بایه شلوارکتان مشکی و ونس های مشکی.بدنبودم امابه خاطربدخوابی دیشبش بی انرژی وخسته به نظرمی اومدم.نمی دونستم چراانقدر جلوی دیانا به سرووضعم حساس بودم.اون هم منی که انقدرازصبح تاشب توحجره ی حاجی سگ دومی زدم که سروضعم هم یادم می رفت.سوای اینا،کافی بودیه شونه دستم بگیرم وجلوی آینه موهامو مرتب کنم تا حاجی هزارجور انگ تمسخر بهم بزنه که مگه دختری که شونه گرفتی دستت وجلوآینه باموهات ورمیری پسرجون؟

بارسیدن به جلوی درکافه کرایه رو حساب کردم وپیاده شدم.مثل سری قبل بازهم دیانا جلوی درکافه منتظرم ایستاده بود؛اما این بارخبری ازاون لبخندهای گرم وشیرینش نبود.مانتوی جلوبازمشکی وبلندی که بلندیش تامچ پاش می رسیدبه همراه یه زیره ی بنفش تنش بود.شال بلند بنفشش هم کم وبیش هم قدمانتوش بود.عینکی مشکی بافرم های دایره ای تقریبانصف صورت کوچکشو پوشونده بودکه لب های آغشته به رژلب بنفشش زیراون عینک خودنمایی می کردن.کفش های پاشنه دارمشکیش هم باکیفش هماهنگ بودن.هنوز چندقدمی مونده بودبهش برسم که با صدای پاشنه هاش که خرامان به زمین می خوردن وصدامی دادن به سمتم اومد.مچ دستشو بالاآوردو درحالی که باانگشت اشاره ش به ساعت استیلش اشاره می کرد،گفت:

_ساعت چهاروده دقیقه...من همیشه انقدرصبورنیستما!

سری تکون دادم وگفتم:

_سلام.معذرت می خوام.مسیرم یه خورده دوره وترافیک خیابونا واینا...

درحالی که بایه دستش عینکشو برمی داشت دست دیگه ش رو روی لب هاش گذاشت،ریزریز خندید وگفت:

_قیافه شو ببین.چه سریعم جا می خوره.شوخی کردم بیا بریم داخل.

ویرایش شده در توسط مینا شیردل
پسند شده توسط ghazal_m و سلاله علیائی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

برخلاف سری قبلی که مثل یه جوجه اردک که دنبال مادرش راه بیفته،پشت سرش راه افتاده بودم،این بار باهمدیگه وشونه به شونه ی هم وارد کافه شدیم.باداخل شدن به کافه دیانا به سمتم برگشت و درحالی که با ابروهاش به یه سمتی اشاره می کردگفت:

_بریم اون گوشه؟...دنجه.

رد اشاره ش رو که گرفتم به دوتا مبل راحتی که یه گوشه کافه روبه روی هم گذاشته شده بودن و یه میز مربعی کوچک هم وسطشون بود،رسیدم.شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_نمیری بالا؟البته برای من فرقی نداره.

درحالی که مثل دختربچه های تخس لب هاش رو غنچه می کرد گفت:

_نه این جارو دوست دارم...

ازحالت لوسی که داشت،خنده م گرفت و تبسم محوی روی لب هام نشست.

_خیلی خب بریم.مشکلی نیست.

درحالی که پای راستشو روی پای چپش می انداخت گفت:

_خب سجاد پشت تلفن گفتی یه مشکلی هست.چی شده؟

طوری که سعی می کردم نگاهمو بدزدم و باهاش چشم تو چشم نشم گفتم:

_خب دیانا خانوم راستش من نمی تونم باهات همکاری کنم؛چون هیچ سرمایه ای تو دست و بالم نیست و این که متاسفانه پدر من نمی خواد من از زیر بار منتش بیرون بیام وبه خاطرهمینم وقتی شنید که می خوام یه کاری راه بندازم به جای حمایت...

به این قسمت حرفم که رسیدم آهی کشیدم و دادمه دادم:

_من به جای گرفتن حمایتش مجبور شدم خونه رو ترک کنم و ازاین به بعد تنها زندگی کنم...همین.

_میشه به جای نگاه کردن به درو دیوار به من نگاه کنی؟

ازحرفش جاخوردم و سریع مسیر نگاهمو به سمتش تغییر دادم.حالت چهره ش جدی بود.

_حالا کی خواست تو سرمایه گذاری کنی سجاد جان؟...ببین کاری که من می خوام راه بندازم کاریه که با روحیات خودم سازگاره.اون روزم گفتم واردات لوازم آرایشی کاملا اورجینال و مار ک دار،انقدریم سرمایه می تونستم از پدرم بگیرم که خودم تنهایی این کار وبارو راه بندازم،ولی خب من تو این راه به دو نفر نیاز داشتم که هم امین و مطمئن باشن وهم تو وظیفه ای که می خوام بهشون محول کنم باتجربه باشن.خب این وسط یه ضمانت مثل چک یا سفته یا یه درصد کوچکی از شرکتم داشته باشن برامنم بهتره.حالا که تو موقعیتشو نداری من می تونم یه چک یاسفته ازت بگیرم...

_خب من دسته چک ندارم...

_میتونی بگیری کارساده ایه.

_و وظیفه ای که بهم محول میشه؟

_خب ببین آرش و یلدا مسئول ارتباط شرکت با شرکت های خارجی هستن؛چون هم تواین زمینه تجربه ی کافی دارن وکشورهای زیادی رو گشتن و خیلی جاها رفتن و آشناهای زیادی دارن وهم دوستای قدیمی من هستن و بهشون ایمان دارم.و تو...

دست هاشو تو هم گره زد و وگفت:

_وتو مسئول ارتباط شرکت با شرکت های داخلی هستی.همون طور که می دونی ماهم دیگه رو مدت زیادی نیست که می شناسیم؛اما من تورو از طریق میلاد خیلی وقته می شناسم،یعنی این جوری بگم که من خیلی وقته دنبال آدمی مثل تو می گردم و به همه ی دوستام تقریبا سپرده بودم که اگه آدم امینی پیدا کردین بهم بگین ومیلاد تورو به من معرفی کردوگفت که تو خانواده ای بار می اومدی که باوجدانن وبه حلال و حروم مقیدن خوش حساب و اصیلن وسرشناسن و تقریبا بیشتر تهرانی های اصیل و نامدار خانواده و پدر وخاندانتونو می شناسن.خب مسلما اینا برای من خیلی مهم بود...

لبخندی یه وری زدم وگفتم:

_پس برای همین بوده که می دونستی خونه مون کجاست!

با لبخند متقابلی جواب داد:

_اوهوم میشه گفت.

_ولی آخه...

قبل از این که حرفم کامل بشه،پیشخدمت بامنو سررسید.

ویرایش شده در توسط مینا شیردل
پسند شده توسط ghazal_m و سلاله علیائی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

دیانا منورو گرفت و باسر تشکری کرد.منورو به سمت من گرفت و گفت:

_اول شما[لبخند].

لبخندی زدم وبدون گرفتن منو گفتم:

_فقط یه آب پرتقال خنک!

_چه ساده ودوست داشتنی!...پس منم یه موهیتو می خوام.

منورو به دست پیشخدمت داد و درحالی که دوباره تبسمش رو قورت می داد و چهره شو جدی می کردگفت:

_ولی و آخه و ایناهم نداره سجاد...این بهترین فرصته که بخوای روپای خودت بایستی...تاجایی هم که می دونم بچه نیستی...چندسالت بود؟

لب هامو روهم فشردم و گفتم:

_بیست وپنج...

_بفرما...خیلی هم زودترازاینا باید یه فکری می کردی.البته که هنوزم دیرنیست...

چشمکی زد و بالبخند دلبرانه ای گفت:

_منم بیست ودو سالمه.

_فارغ التحصیل شدی؟

دیانا ابروهاشو بالا انداخت و لب هاشو با حالت افاده ای جمع کرد و گفت:

_بله که شدم...مدیریت بازرگانی.توچی؟

_کارشناسی فرش.

چشماشو گرد کرد و باپایین انداختن گوشه ی لب هاش گفت:

_قحطی رشته بود؟

_به خاطر شغل آباواجدادیمون...ما کلا تو کار فرشیم...مخصوصا فرش دست بافت.

_واو.حاج آقاتون چه باحال آینده نگری کرده برات!

پوزخندی زدم وچشمامو از چشم های آبی ومخمورش گرفتم.پیشخدمت با سفارشا رسید.بعدازصرف سفارشامون،هرکدوممون راه خونه ی خودش رو گرفت.دیانا اصرار کرد که ماشین داره ومی تونه برسونتم؛بااین حال فکر کردم اگه بخوام از همون روز اول به عنوان یه پسر مجرد به همراه یه دختر،جلوی چشم نگهبانی و دروهمسایه به خونه برم؛شاید وجه خوبی نداشته باشه و برای ساراهم بد بشه.برای همین باتشکر ازش به یه تاکسی دربستی متوسل شدم و خودمو به خونه رسوندم.

***

ویرایش شده در توسط مینا شیردل

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

هنوزچند دقیقه ای از رسیدنم به خونه نگذشته بود که گوشیم زنگ زد.بادیدن اسم سارا رو صفحه ی گوشی سریع دستمو روی صفحه کشیدم وجواب دادم:

_سلام آبجی.

_سلام به روی ماهت.مستقر شدی سجادجان؟

_آره سارا ممنون به خاطر همه چی.

_تشکرلازم نیست عزیزم.ببین تخت ویه دست مبل ویخچال واجاق گاز وفرش وپرده هست دیگه درسته؟

_آره برامن کافیه هرچی که هست.

_نه خیر نیست!یه چند دقیقه دیگه  وانتی که فرستادم میاد دم درت.

چشمام ازتعجب بازترشدوگفتم:

_وانت براچی سارا؟

_یه خورده لوازمی داشتم ازجهازم که عوضشون کردم ومدلای جدیدشونو گرفتم.تسترومایکرویو وجاروبرقی وآباژور و...این جور چیزا دیگه.بعدشم یه آژانسم از محله خودمون میاد.اونم لباساو لوازم شخصی،لب تاپ و...این جورچیزاتو میاره.به حاج خانوم سپردم اتاقتو لـ ـخت کنه وهرچی داری بفرسته.گفت حاجی گفتم حاجی بامن.می دونی که کسی حریف من نمیشه.پاش بیفته حتی حاجی!

خنده ی کجی گوشه ی لبم نشست و گفتم:

_مطمئنم!

بعدازتشکر ازسارا گوشیو قطع کردم وخودمو روی مبل انداختم تا سفارشات سارا ازراه برسن.

چنددقیقه  بعد صدای دینگ دینگ آیفون توخونه پیچید.بادیدن تصویر مردی که تو آیفون دیده می شد،گوشی آیفونو برداشتم وگفتم:

_بارآوردین؟

_بله آقا.ازطرف خانوم شریفی.

_خیلی خب.بیاین بالا.

سه کارگر بعد ازاین که بارهارو بالا آوردن ودستمزداشونو گرفتن رفتن.هنوز چند دقیقه ای ازرفتنشون نگذشته بود که دوباره صدای زنگ آیفون توخونه پیچید.دوباره بادیدن تصویر پسرجوونی توآیفون حدس زدم که این هم آژانس باشه.این بار آیفونو براشتم وگفتم:

_اگه از طرف آژانسین وسایلاروتحویل نگهبانی بدین که بیاره بالا.

_بله آقای شریفی.

_کرایه تونو میدم به نگهبان.

_ممنونم.

بعدازاومدن لباس ها،وسایل شخصی ولوازمی که سارا فرستاد،همه شونو وسط نشیمن جمع کردم.خونه شبیه بازار شام شده بود.مطمئن بودم بعدازاون همه  سال،سگ دوزدن تو بیرون ازخونه این کارا ازدستم برنمیاد.دیگه روم نمی شد ازسارا بخوام که خونه روهم برام رُفت وروب کنه؛برای همین تصمیم گرفتم به فکر یه خدمتکار یه روزه برای این خونه باشم.ازاون جایی که هیچ وقت ازاین کارا نکرده بودم،نمی دونستم باید کجابرم یا به کی اعتماد کنم.باخودم فکر می کردم  کی می تونه بهم کمک کنه که بااولین اسمی که بعه ذهنم اومد لبخند ی رو لبام نقش بست.یه جورایی تو چشمای من تبدیل شده بود به الهه ی عقل کلی که می تونست همه جوره کمکم کنه ومسلما اون برای من کسی نبود،جز"دیانا"!

 

ویرایش شده در توسط مینا شیردل

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بعد از چند تا بوق صدای آرومش پشت تلفن پیچید:

_بله؟

_سلام دیانا...خانوم...

_سلام سجادجان.خوبی؟

_ممنون.خب ببخشید مزاحمت شدم راستش...

_مشکلی پیش اومده؟

_نه...یعنی آره...درواقع مشکل نیست،فقط به کمک نیازدارم.

_اِمــــ...خب چه کاری ازدستم برمیاد؟

_من یه خدمتکار می خوام که بتونه درعرض یه روز خونه ی جدیدمو سر و سامون بده.البته خیلی سخت نیست فقط من حوصله شو ندارم.

باصدایی که توش ذوق وهیجان بود گفت:

_واقعا؟خب این که کاری نداره.فقط باید آدرس خونه اتو برام بفرستی.همین.

_فکرمی کردم سخت تر باشه.باشه براتون پیامکش می کنم.

_نگران نباش اصلا...بسپارش به من!

_خیلی ممنون.پس مزاحمتون نمیشم.

_مراحمی...راستی سجاد یه کاری برای فردا داریم که من هماهنگش می کنم و خبرشو آخر شب بهت میدم.

_چه کاری؟

_حالا...کاری نداری؟فعلا.

_نه خداحافظ.

 تیکه های باقی مونده از پیتزای بعدازظهر رو خوردم و به سمت اتاقم ر فتم.از اون جایی که معاف شده بودم  و سربازی رو پیچونده بودم،می شد گفت اولین شبی بود که تو تمام عمرم باید به تنهایی سپری می کردم.به هر حال مجبور بودم بهش عادت کنم.نگاهی به لباس هام انداختم که دو روز متوالی تنم بودن.دوباره به سمت هال برگشتم و چمدونم رو کشون کشون به سمت اتاق بردم.حاج خانوم همه ی لباس های راحتی،رسمی،گرم و سرد هرچیزی رو که تو کمد داشتم برام فرستاده بود.یاد حاج خانوم افتادم و دلم گرفت.دلم خواست بهش زنگ بزنم وصداش رو بشنوم؛اما با نگاهی به ساعت منصرف شدم؛چون می دونستم حاجی تو اون ساعت خونه تشریف دارن!

لباس ها و حوله ام رو از تو چمدون برداشتم و به طرف حموم رفتم.بعد از یه دوش مختصر  از حموم دراومدم.حوله م رو تنم کردم و در حالی که موهامو خشک می کردم به سمت اتاق رفتم.به محض باز کردن در گوشیم رو دیدم که روی تخت داشت زنگ می خورد.با فکر این که شاید حاج خانوم یا ثمین باشه که پنهونی زنگ زدن ذوق زده به سمت گوشی پریدم؛اما با دیدن اسم دیانا ابروهام بالا پرید و جواب دادم:

_سلام.

_سلام از ماست...چه خبرا؟

_سلامتی،خبرخاصی نیست.

_خب پس اگه خبر خاصی نیست،بذار من یه خبر خوب بهت بدم.

_بله می شنوم.

_آدرس جایی رو که قراره شرکتمونو اون جا تاسیس کنیم،برات پیامک می زنم.فردا صبح ساعت نه باید بری بالاسر کارگرا و طراح های داخلی باشی،جناب مدیر فروش و روابط داخلی!

_من؟...اِه...خب...

_اِه وخب و اینا نداریما...قرار نیست از زیر کار دربرین آقای شریفی.

لبخندی زد و گفتم:

_بله چشم خانوم افشار!

_آفرین و در ضمن تو هم آدرس خونه ات رو برام پیامک کن و یه کلیدم یه گوشه قایم کن یا اگه نگهبان دارین بده بهش تا کارگرارو بفرستم سر و سامونش بدن.

_کارگرا؟چیز خاصی نیستا...فکر کنم یه کارگر کافی باشه.

_تو کاریت نباشه من می دونم چی کار می کنم.

_بله.هر جور صلاح می دونید.

_به هر حال...پس آدرس ها رو مبادله کنیم تا فردا به کارامون برسیم.شب خوبی داشته باشی.

_ممنون دیانا خانوم...شما هم همین طور...

_فکر کنم بهتر باشه فقط تو شرکت رسمی حرف بزنیم...این جوری حرص می خورم!

_بله خب طول می کشه تا عادت کنم!

_اوف...می دونم.به هر حال شناختم...خداحافظ.

_خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم و با پوشیدن لباس هام روی تخت دراز کشیدم.دستامو زیر سرم گذاشتم.ناخودآگاه لبخند کجی گوشه ی لبم نشست.دلم می خواست برم جلوی حاجی بایستم و بگم:

_من همون پسریم که می گفتی عرضه ی هیچ کاری رو ندارم.حالا شدم مدیر...مدیر فروش و روابط داخلی یه شرکت بین المللی....حالا می تونم روی پای خودم بایستم.آقای خودم باشم...آقای خودم و نوکر خودم!

ویرایش شده در توسط مینا شیردل
پسند شده توسط مليسا كيهان و ghazal_m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و با برداشتن کیف لب تاپم از خونه بیرون زدم.کت وشلوار مشکی و پیراهن سرمه ایم رو که از شب قبل آماده کرده بودمشون،پوشیده بودم.یه جورایی داشتم می رفتم تا اولین روز کاریم رو تجربه کنم.از آسانسور بیرون اومدم و به سمت نگهبانی رفتم.چند تقه ای به در زدم که نگهبان نگاهش رو از صفحه ی تلویزیون گرفت و به سمتم اومد.لبخندی زدم و گفتم:

_سلام آقای...

با لهجه ی شمالیش جواب داد:

_کریمی هستم آقا.

_بله...آقای کریمی...خسته نباشید.

_سلامت باشید.

_آقای کریمی این کلید واحد من خدمت شما.من خونه نیستم چند تا کارگر احتمالا بیان برای سر و سامون دادن خونه.کلیدو بی زحمت بدین بهشون.

_چشم آقا...فقط قابل اعتمادن دیگه؟
 

_بله...مشکلی نیست.

_بسیار خب آقا.

_خیلی ممنون،خدانگهدارتون.

_خداحافظ آقا.

پله های وروردی آپارتمان رو پایین رفتم.ماشین آژانسی که چند دقیقه ی پیش بهش زنگ زده بودم،دم در منتظرم بود.سوار شدم و آدرس شرکتو بهش دادم.گوشیم رو از جیبم درآوردم.واسه یه لحظه دلم خواست به حاج خانوم زنگ بزنم و درمورد امروز بهش بگم؛اما از طرفی هم صبح زود بود و دلم نیومد از خواب بی خوابش کنم.

*

ویرایش شده در توسط مینا شیردل
پسند شده توسط مليسا كيهان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 با توقف ماشین آژانس جلوی آسمون خراشی مه شرکت ما هم تو یکی از واحدهای اون برج بود کرایه ی ماشین رو حساب کردم و پیاده شدم.

یکی از ورودی های برج رو مه درب های کشویی اتومات بودن رو برای انتخاب کردم و وارد شدم.کل کف سالن که با سنگ های مرمرین پوشیده شده بودن از تمیزی برق می زدن.یک طرف لابی بزرگی بود و طرف دیگه ای نگهبانی لوکسی بود که سه خانوم و سه آقا با لبا های فرم هماهنگی،پشت پیشخوان نگهبانی نشسته بودن و جلوی هر کدوم یه کامپیوتر قرار داشت.

یه لحظه بین در آسانسورهایی که کنار هم قرار داشتن و نگهبانی مردد موندم.خب باید اعتراف کنم که اولین بارم بود راهم به همچین برج هایی می افتاد.نمی دونستم باید سرم رو پایین بندازم و برم یا قبلش به نگهبانی اطلاع بدم که من کیم و بعد برم؟

تصمیم گرفتم به طرف نگهبانی برم.جلوی پیشخوان یکی از آقایون ایستادم و گفتم:

_سلام.خسته نباشید.

_سلام خوش آمدید.کجا قراره تشریف ببرید؟

با سوالی که پرسید فهمیدم که اشتباه نکردم و جواب دادم:

_طبقه ی سی و دوم واحد سیصد و پونزده.خانوم افشار باید سپرده باشن.

_بله،بله.جناب مهندس شریفی؟

با شنیدن کلمه ی "مهندس" جا خوردم و سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

_اِه...سجاد شریفی.

_بله.شما دیگه جز کارکنان برج هستید.می تونید به راحتی رفت و آمد کنید جناب مهندس.مشکلی نیست.

با لبخندی مصنوعی سری تکون دادم و زیر لب تشکری کردم.به سمت یکی از آسانسورهای شیشه ای راه افتادم.با لمس دکمه ی لمسی سی و دو آسانسور خیلی نرم بالا رفت.هنوز تو شوک این بودم که کلمه ی "مهندس"از کجا تنگ اسمم خورده بود که آسانسور تو طبقهی سی و دو ایستاد.

وسط سالن ایستادم و چشم هام رو چرخوندم.واحد سیصد و پونزده رو سمت چپم دیدم که درش باز بود.به سمتش رفتم و وارد شدم.سالن بزرگی بود که چند دختر و پسر جوون باهم صحبت می کردن.وسایل دکور به طور در هم ریخته ای وسط سالن به چشم می خوردند.صدای آشنای دختری از بین  دخترها و پسرها گفت:

_بفرمایید آقای مهندس هم اومدن.خب بچه ها کار رو شروع می کنیم.

صدای یلدا بود که با دستش من رو به بقیه نشون می داد.با این حرفش همه سلامی بهم دادن و هر کدوم به طرفی رفتن.به تکون سرم اکتفا کردم و به سمت یلدا برگشتم و گفتم:

_سلام خانوم.

_سلام آقای مهندس.

نگاهی به اطرافم انداختم  و آروم گفتم:

_کی گفته من مهندسم؟

یلدا هیسی کرد و گفت:

_بابا یه کم سیاست کاری داشته باش.اینا پرستیژ کاره.کم کم یاد می گیری.

و با گفتن این حرف با صدای بلندی گفت:

_خیلی خب جناب مهندس.خانوم شریفی گفتن که امروز دکور شرکت فقط و فقط به نظر شماست.حالا این شما و اینم بچه های معماری که گوش به زنگ شمان.هر رنگی،هر مدلی که شما بگین.

سری به نشونه ی تشکر تکون دادم و گفتم:

_مطمئنا بچه ها کار خودش.ن رو بهتر بلدن.بهتره من فقط ناظر این باشم که کارشون رو به نحو احسنت انجام بدن...و البته این که مطمئنا می دونین این جا قراره یه شرکت واردات لوازم آرایشی باشه.پس مطابق همین معیار شر کت رو دیزاین کنین.پیشاپیش ممنونم.

همه شون با شنیدن حرف هام سرشون رو به نشونه ی تایید تکون دادن و مشغول کارشون شدن.

شرکت یه سالن بزرگ و پنج اتاق داشت که به خواسته ی دیانا یکی از اتاق ها به شکل آبدارخونه و چهار اتاق دیگه برای من و دیانا و یلدا و آرش طراحی می شدن.

نگاهم رو روی شرکتی که داشت آماده می شد چرخوندم.ته دلم احساس غرور و خوش حالی داشتم.با خودم می گفتم،کاش خیلی زودتر از اینا با کسی مثل دیانا  آشنا می شدم.دختری که به نظرم قوی بود و یه جورایی به من تلنگر زده بود تا از پیله ی وابستگی و اجبار بیرون بیام و برای خودم زندگی کنم.دیانا چیزی رو به من داد که من سال ها منتظرش بودم!جرات و انگیزه ی آزادی و یه زندگی نو! چیزی که حاج مسلم سال ها از بچگی از من گرفته بود رو دیانا در عرض چند روز و چند هفته بهم داده بود و اون هم چیزی نبود جز"استقلال"!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری