setareshab

ترجمه رمان وقتی خوابم مرا ببوس | مترجم setareshab | کاربر رمانخونه

فعال سازی حالت خواندن

46 ارسال در این موضوع قرار دارد

" براش یه سم ساختی."

اسپیر لرزان آب دهانش را قورت داد، اما جرقه ای از غرور حرفه ای چشم های تیره اش را روشن کرد.

حتی انکار هم نکرد " شاهکاره . من اونو ساختم ، پس می دونم دارم چی می گم. من اونو از ترکیب چند سم مهلک درست کردم. حتی اگه نیم اونس ازش خورده بشه ،صد در صد کشندست.

وقتی علائم ظاهر میشه دیگه دیر شده و آسیب اونقدر شدید ه که هیچ درمانی اثر نداره.فکر می کنم بشه یه پیوند چندگانه رو امتحان کرد،با فرض اینکه در اون  لحظه ،بطور اتفاقی  ،اندامهای زیادی در دسترس باشن و همشون با هم مچ باشن ،شاید بشه یه پادزهر درست کرد.ولی اگه ذره ای سم تو سیستم باقی بمونه، ممکنه به اندام ها حمله کنه. نه ، فکر نکنم بشه کاری کرد."

"متشکرم دکتر."

رودریگو لبخند زد ،لبخندی سرد، اگر دکتر کمی هوشیارتر بود  جای آنکه لبخند بزند ،چنان بوحشت می افتاد که از هوش می رفت.

دکتر گفت " خواهش می کنم"

هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که رودریگو گردن او را شکست و اجازه داد بدنش مانند عروسک پارچه ای بر زمین بیفتد.

 

فصل هفتم

 

صبح روز بعد سواین روی تختش در هتل دراز کشیده بود و در حالیکه به سقف خیره شده بود سعی میکرد نکته های مهم را بهم وصل کند.بیرون ، باران سرد نوامبر به پنجره ها ضربه می زد.

بدنش که به آب و هوای بسیار گرم آمریکای جنوبی عادت کرده بود ،هنوز با این هوا تنظیم نشده بودبنابراین سردش بود، هرچند در رختخواب گرم و نرمش لم داده بود و با خودش فکر میکرد با این هوای بارانی و هواپیمازدگی سزاوار کمی استراحت هست.

علاوه براین ، در حال فکر کردن بود و کار را کاملا تعطیل نکرده بود.

او شناختی از لیلی نداشت و این موضوع مانع میشد حدس بزند قدم بعدی او چه خواهد بود.

 

لیلی تاکنون خودش را بعنوان شخصی خلاق،شجاع و خونسرد شناسانده بود.

سواین مجبور بود از همه چیز اطلاع داشته باشد تا او را بشناسد.

از چالش خوشش می آمد ،بنابراین بجای آنکه اطراف پاریس راه برود و عکس لیلی را به مردم نشان بدهد و از آنها بپرسد آیا این زن را دیده اید؟--سعی کرد پیش بینی کند قدم بعدی او چیست.

و اگر به این جواب می رسید یک قدم از او جلوتر بود.

 

در ذهنش چیزهایی را که تا کنون در موردش فهمیده بود ،که زیاد هم نبود، را لیست کرد.

 

نقطه A : سالواتوره  نروی دوستان او را به قتل رساند. نقطه B : لیلی ، سالواتوره نروی را به قتل رساند.

 

بطور منطقی این باید پایان ماجرا باشد.

ماموریت تکمیل شد بجز چند چیز جزئی ، مثل بلافاصله دور شدن از رودریگو نروی سرحال و قبراق.

اما لیلی اینطور مدیریت کرد : به لندن گریخت ، تغییر قیافه داد ، بعد دوباره به پاریس بازگشت.

احتمالا می توانست اینجا در پاریس مخفی شود، با استفاده از یکی دیگر از هویت های ذخیره شده. از قرار معلوم این ذخیره بی پایان بود.

این احتمال هم وجود داشت که او فرودگاه را با پروازی به مقصد پاریس ترک کرده و در پاریس باز در هواپیمای دیگری به مقصد کشوری دیگر ،سوار شده باشد.

آن زن می دانست در فرودگاه دوربین ها فیلمش را گرفته اند ،بنابراین انتظار داشت دائما کسی در تعقیبش باشد، و سرنخ هایی را که گذاشته بود ،دنبال کند و بتواند به لیست مسافرین برسد و آن هویتی را که لیلی استفاده کرده است را بیابد.

مجبور بود تغییر هویتش را سریع انجام دهد تا از شر رودریگو خلاص شود و کمی زمان بخرد .

هرچند به این معنا بود که سه تا از اسامی مستعار را سوزانده بود و دوباره نمی توانست از آن اسامی استفاده کند بدون اینکه پرچم های قرمز را بالا ببرد و خودش را گرفتار کند.

پسند شده توسط مليسا كيهان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با این حال چیزی که دوربین های فرودگاه نتوانستند بگیرند این بود که او با ظاهر دیگری توانست فرودگاه را ترک کند.

کاغذ بازیش خوب بود ؛آدمهای با استعدادی را می شناخت.

قادر بود با وقار و متانت قدم بزند و از میان گمرگ و بازرسی امنیتی بدون هیچ  مشکلی عبور کند.

تا حالا می توانست هر کجا باشد.

می توانست به لندن برگشته باشد ، با چشم قرمز از خواب نیمروزی  می توانست در حال پرواز به ایالات متحده باشد.

 

آن زن  به پاریس برگشته بود. در اینجا باید چیز مهمی وجود داشته باشد.

از لحاظ مکانی ،حساس بود ؛پرواز کوتاه بود و قبل از اینکه مامورین امنیتی با دقت و زحمت زیاد فیلم دوربین ها را بررسی کنند تا بفهمند او چگونه اینکار را کرده و بعد با استفاده از لیست مسافرین بتوانند هویت او را بیابند ، به او فرصت فرود و دور شدن را می داد .

با برگشتن به پاریس او دولت و بوروکراسی دیگری را هم درگیر کرده بود، و این مسئله کارها را پیش از پیش کندتر می کرد.

هرچند می توانست با پرواز به هر کشور اروپایی دیگری همین کار را انجام دهد. پرواز از لندن به پاریس یکساعته بود ، بروکسل از این هم کوتاهتر بود ، آمستردام و لاهه هم همینطور.

 

سواین طاقباز روی تخت خوابیده بود دست هایش را برد پشت سرش و در هم قلاب کرد، و در حالیکه به سقف خیره شده بودابرو در هم کشید.

در این استدلال یک حفره وجود داشت.

او می توانست مدت ها پیش در لندن از گمرک رد شود و از فرودگاه خارج شود و هیچ شانسی به کسی ندهد تا با تماشای فیلم ها بفهمد چطور تغییر قیافه داده است.

اگر نمی خواست در لندن بماند،می توانست بعدا تغییر قیافه بدهد و چند ساعت بعد دوباره با پرواز دیگری به ایالات متحده برود، و بوضوح هیچکس نمی توانست پیدایش کند.

و می توانست آزادانه در کشورش باشد.

در حقیقت این حرکت بسیار زیرکانه تر از ماندن در فرودگاهی با آن همه دوربین های نظارتی بود.

پس چرا این کار را نکرد ؟

شاید فکر نمی کرد کسی بتواند ردش را پیدا کند و هویتش را دریابد ، شاید هم دلیل قانع کننده ای برای برگشتن به پاریس در آن زمان خاص داشت.

 

مسلما لیلی افسر میدانی نبود و فقط برای جاسوسی آموزش دیده بود ؛ مامورین قراردادی برای کارهای انفرادی استخدام می شدند،تا برای انجام ماموریت خاصی فرستاده شدند.

در پرونده اش چیزی مبنی بر اینکه در زمینه تغییر قیافه یا تکنیک های فرار آموزش دیده باشد ،وجود نداشت.

باید می دانست آژانس بعد از نابود شدن کسب و کارش با نروی در تعقیب او خواهد بود، اما امکان داشت او وسعت و میزان نظارت در فرودگاه های بزرگ را نمی دانست.

 

آن زن بسیار زرنگ بود ، بر همه چیز اشراف داشت و مسلط بود.

او می دانست دوربین ها همه حرکاتش را ثبت می کنند .گردوهای زیادی برایشان روی زمین ریخته بود تا برای مدتی سرشان گرم آنها شود.

باید تصمیم می گرفت به آنها زمان بیشتری بدهد ، تا فرودگاه هیثرو  را ترک کند و دوباره برگردد، ممکن است به آنها شانسی برای ...انجام کاری داده باشد.

نمی دانست چه کاری.

شاید اسکن چهره اش در بانک اطلاعاتی تشخیص چهره ؟ او در بانک اطلاعات تشخیص چهره آژانس بود ، اما هیچ جای دیگری نبود.

با این حال،اگر کسی ساختار چهره او را در پایگاه اطلاعات اینترپل اسکن کرده بود ، دوربین های ورودی فرودگاه قادر بودند قبل از اینکه او به گیت برسد چهره اش را با آن قیاش کنند . بله ، می توانست همین باشد .

او می ترسید نروی مشخصاتش را به پایگاه اطلاعات اینترپل داده باشد.                                                                      

پسند شده توسط مليسا كيهان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چگونه میتوانست این خطر را از خودش دور کند؟

با یک چیز ،انجام عمل زیبایی .کار هوشمندانه ای برای زنی در حال انجام ماموریت بود.

شاید جایی پنهان شود و بیرون نیاید تا آبها از آسیاب بیفتد و خودش هم جراحی پلاستیک انجام دهد،که ممکن است طولانی باشد.

شاید نوعی محدودیت زمانی برای انجام کارش داشت.

 

مثل...؟

جاهای دیدنی پاریس را ببیند؟

شاید کشتن سالواتوره نروی فقط شروع کار بود ، نه پایان ماجرا.

به هرحال افکارش در مسیر درست قرار داشت : آن زن قصد داشت کاری را انجام دهد ، کاری خیلی فوری که تک تک  ساعت ها برای انجامش محاسبه شده اند.

و او می ترسید زمان کافی برای انجام آن نداشته باشد.

 

سواین از جایش بلند شد و نشست ، با دست هایش صورتش را مالید.

 این منطق ناقص بود.

اگر پنهان می شد و جراحی پلاستیک انجام می داد، شانس بیشتری برای انجام ماموریتش داشت.

سواین این فکر را گوشه ذهنش گذاشت  تا دوباره به آن بازگردد.

تنها حدسی که منطقی به نظر می رسید این بود که  بمب ساعتی فرضی چند ماه پیش در  جایی کار گذاشته شده بود و  قرار بود دقیقا همین تاریخ، یا حداقل در فاصله زمانی کوتاهی  منفجر شود .

اما اگر واقعا چیزی در این مایه ها وجود داشته باشد ، چیزی که دنیا را به خطر بیندازد، تنها کاری که آن زن باید انجام میداد کافی بود گوشی تلفن را بردارد و تماس بگیرد، و بگذارد گروهی از کارشناسان متخصص اینکار را انجام دهند ،جای آنکه  سعی کند خودش به تنهایی مشکل را حل کند.

اما شخصا خطر کردن برای یک خطر جهانی بعنوان یک انگیزه خیلی منطقی به نظر نمی اید.

پس باید مسئله شخصی باشد.

کاری که خودش شخصا باید انجام می داد، و خیلی زود.

 

سواین در مورد محتویات پرونده لیلی فکر کرد.

انگیزه او برای کشتن سالواتوره نروی ،قتل دو تن  از دوستانش و دخترخوانده شان ، درست چند ماه قبل بود.

آن زن هوشمندانه زمینه چینی کرد و همه چیز را آماده نمود ، هفته ها وقتش را صرف کرد تا باندازه کافی خودش را به نروی نزدیک کند تا کارش را انجام دهد.

پس چگونه حالا هوشمندانه عمل نمی کند؟

چرا او که یک مامور باهوش ، حرفه ای بود ، کاری اینچنین احمقانه انجام داد تا نهایتا گرفتار شود؟

ناگهان فکر کرد ، انگیزه را فراموش کن.

سواین یک مرد بود و دیوانه وار تلاش می کرد بفهمد در ذهن یک زن چه می گذرد .

اگر مجبور می شد یک سناریو احتمالی انتخاب کند، این بود که آن زن هنوز کارش با نروی ها تمام نشده است.

با اینکه ضربه سختی به آنها زد، اما حالا برای کشتار بزرگی برگشته.

آنها او را عصبانی کرده بودند و او قصد داشت تلافی کند.

آهی از سر رضایت کشید.

عصبانیت لیلی اگر انگیزه را بوجود نمی آورد ،بدرد نمی خورد. او کسانی را که عاشق شان بود از دست داده بود ، او برگشته بود صرف نظر از اینکه چه بهایی برایش می پرداخت.

سواین او را  درک می کرد .

استدلالی ساده و بی عیب بود ،بدون تمام باید و نباید ها ، این دومین حدسش بود.

پسند شده توسط مليسا كيهان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می توانست چند ساعت دیگر وقتی خورشید در واشنگتن دی.سی طلوع کرد ،تمام حدسیاتش را برای فرانک وینی شرح بدهد.

اما حسی درونی به او میگفت در مسیر درستی است و قبل از آنکه با وینی حرف بزند باید حول و حوش این موضوع شروع به تحقیق کند.

فقط باید تصمیم می گرفت از کجا شروع کند.

همه این مسائل به دوستان آن زن برمی گشت.

هر چند کاری که آنها انجام دادند در ارتباط با قسمت  نامشروع سازمان نروی بود، همان چیزی که شاید هدف لیلی باشد ،بعنوان نوعی عدالت شاعرانه .

 

فکرش بسوی پرونده ای که در دفتر وینی مطالعه کرده بود،بازگشت.

وینی هیچ تشریفات اداری انجام نداده بود زیرا امکان داشت امنیت را بخطر بیاندازد؛ چشم هایی که صلاحیت ندارند ،نباید آنرا ببینند.

بجای آن کاغذها او بر حافظه خود متکی بود.

نام آوریل و کریستیان جوبران ، کارکنان قراردادی بازنشسته بیاد اورد.

آوریل کانادایی و تینا از ایالات متحده بود، اما آنان کلا در فرانسه زندگی می کردند و 12سال قبل کاملا بازنشسته شده بودند.

انگیزه سالواتوره نروی برای قتل آنها چه بوده است؟

 

بسیار خوب، ابتدا باید می فهمید محل زندگیشان کجا بود ، و چطور مردند، غیر از لیلی مانسفیلد چند دوست دیگر داشتند، آیا با شخص دیگری در مورد کار غیر عادی که انجام داده بودند ، صحبت کرده بودند؟

شاید نروی سلاح های بیولوژیکی تولید می کرد و آنها را به کره شمالی می فروخت.

هرچند باز هم ،اگر دوستان آن زن وسط چنین جریانی افتاده بودند ، لعنتی ها چرا به رئیس سابقشان تلفن نکرده بودند و به او گزارش نکرده بودند؟

فقط احمق ها سعی می کنند خودشان به تنهایی کارها را مدیریت کنند ، اما مامورین قراردادی احمق نبودند،زیرا اگر احمق بودند می مردند.

 

فکر درستی نبود چون خانواده جوبران مرده بودند.

اوه اوه .قبل از اینکه خودش را دوباره میان قضیه تصور کند، از تخت پایین آمد و دوش گرفت ،بعد برای صبحانه با سرویس خدمات هتل تماس گرفت .

سواین به دو دلیل هتل بریستول در منطقه شانزه لیزه را انتخاب کرد.

چون پارکینگ و خدمات 24ساعته داشت.

البته گران بود ، اما او به پارکینگ برای ماشینی که شب گذشته اجاره کرده بود نیاز داشت.و خدمات اتاق چون ممکن بود در ساعت های غیر معمولی به آن نیاز پیدا کند.

بعلاوه حمام مرمرش خنک بود.

 

در حالیکه کروسان و مربا می خورد ،به فکرش خطور کرد: جوبران ها لیز نخوردند وسط یک ماجرا.

آنها استخدام شدند کاری را انجام دهند که، شاید در آن موفق نبودند و شاید هم بودند.و بعد از آن وقتی نروی متوجه شد آنها را به قتل رساند.

 

لیلی احتمالا از قبل در جریان کارشان بود.

در این مورد او از لیلی عقب تر بود و تلاش می کرد به او برسد.

اما شاید لیلی هم اطلاع نداشت چه کاری بود. احتمال اینکه در آن زمان لیلی برای انجام ماموریتی از آنها دور بوده و در جریان این کار نبوده -بیشتر بود.

بنابراین حالا دارد سعی میکند بفهمد چه کسی آنها را استخدام کرده بود، و چرا.

اساسا شاید او در حال پرسیدن همان سوالات از همان افرادی باشد که سواین در نظر داشت با آنها مصاحبه کند.

شانس آن وجود داشت راهشان جایی بهم برسد.                                                                                           

پسند شده توسط مليسا كيهان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری