فعال سازی حالت خواندن

14 ارسال در این موضوع قرار دارد

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان:زندگی با چشمان بسته

نام نویسنده:پیمان بهزادنیا (peyman_beh)

ژانر:درام،عاشقانه،هیجانی،پلیسی

خلاصه:داستان درباره ی فردی است که از کودکی ،سختی را به جان خریده و همه ی غم هایش را درون خود ریخته تا اطرافیانش رنج نکشند.اکنون به جایی رسیده که فکر می کند وضعیتش بدتر از این نمی شود و بالای سیاهی نیز رنگی نیست. در صورتیکه بدون اینکه خبر داشته باشد سرنوشت چند نفر دیگر هم از زمان کودکی اش به سرنوشت او گره خورده است و این تازه ابتدای راهی ست که تا قبل از این ،آن را با چشمان بسته می دید.

 

 

ویرایش شده در توسط روژینا خوشه گیر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی با سلام و درود فراوان خدمت شما، ضمن تشکر و سپاس بابت اعتماد به انجمن رمانخونه و تایپ رمان خود در این انجمن خواهشمندم موارد زیر را انجام دهید:

 

* قوانین تایپ رمان (اینجا) را مطالعه نموده و حتما رعایت فرمایید.

 

* در پست اول نام رمان، خلاصه ، ژانر و توضیحات لازم... را عنوان کنید و ادامه رمانتان را پس از پست تاییده مدیران (بعد همین پست) ارسال کنید.

 

* کلیه قسمت های رمان خود را درهمین تاپیک ارسال کنید و از حذف تاپیک خود جدا خودداری کنید. در صورت مشاهده کاربر از انجمن اخراج می گردد.

 

* لطفا در ارسال پست از نوشتن پارت کمتر از 20 خط در سیستم و کمتر از 40 خط در موبایل خودداری کنید.

 

* چنانچه تمایل به ایجاد صفحه نقد دارید، پس از گذاشتن چهار پست می توانید تاپیک نقدتان را در بخش نقد رمان کاربران (اینجا) ایجاد نمایید.

 

* لطفا برای طراحی جلد رمان پس از تایپ12پارت از رمانتان، به بخش طراحی جلد (اینجا) مراجعه نمایید و تا پایان رمانتان حتما درخواست کاور داده و آن را تحویل بگیرید.

 

* سوالات و مشکلات خود، در رابطه با بخش رمان را در تاپیک پرسش و پاسخ بخش رمان (اینجا) مطرح کنید.

 

* از تبلیغ رمان خود در پروفایل خصوصی دیگران بپرهیزید و برای اینکار و همچنین آشنایی سایر کاربران به بخش تبلیغات رمان (اینجا) مراجعه نمایید.

 

لطفاً قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و مغایر قوانین جمهوری اسلامی جداً خودداری کنید.

 

پیروز و سربلند باشید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خالق زندگی


مقدمه
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ...«سوره سجده _ آیه ی ۷»
همانا خداوند انسان را از گل آفرید...
یک تن...یک سر... و یک دل...
دو دست...دو پا... و دو گوش ...
یک بینی...یک دهان...و یک زبان...
و...
ولی تمثال گلی کجا و لفظ والای آدمیت کجا؟؟؟
و آنگاه خداوند متعال از روح وجودی خود در آن دمید...و اینگونه شد که خاکی پست و بی ارزش عشق گرفت و تبدیل شد به برترین مخلوقات...دل به سرپناه و خانه ای  برای سکونت عشق یار تبدیل شد...دستها، در دستان معشوق  قفل گشتند تا نه انسان تنها بماند و نه یار او...پاها هم قدم و همپای یار در پیمودن راه دراز عاشقی شدند...گوش ها صدای عشق را شنیدند و شناندند...زبان شروع کرد به حرف زدن با عشق و بینی هم بوی خوش آن را به جان آدمی سرازیر کرد...ولی...ولی...
ولی اولین شرط عاشق شدن، دیدن بود...حال آنکه این مخلوق،عضوی نداشت تا با آن یارش را ببیند و عشقش به دلش بیفتد...دستش را بگیرد و همپایش شود...صدایش را بشنود و او را صدا زند...با این وجود دیگر هیچ یک از اعضا نمی توانستند کارایی واقعی خود را بروز دهند...و این فقط یک معنی می داد...اینکه انسان نمی توانست اشرف مخلوقات باشد...پس خداوند آن را تکمیل نمود...
پرتوئی از صور یشم گذاشت
مهر آن داد و کمی خشم گذاشت
هردو از عاشقیش عشق گرفت
نام آن عاشقیش چشم گذاشت
و این دو چشم به فراتر از مرزهایشان قدم نهادند...دو الماس سرکش شدند که حتی در تاریکی هم می درخشیدند و شده بودند چراغ هدایت انسان...الماس هایی بی رنگ ولی با رنگ هایی گوناگون...
و خداوند از همان ابتدا به هر انسانی، یک جفت الماس رنگین عطا نمود... سبز...آبی...قهوه ای...خاکستری...
ولی سهم من از تقسیم الماس ها شد چشمانی به رنگ سیاهی شب...درست همرنگ با سرنوشتم...چشمانی که هرچقدر سعی کردم باز هم نتوانستم چیزی را با آنها رنگین ببینم...
نه...ایراد از آنها نبود...ایراد از پارچه ای بود که به اجبار روی چشمانم بسته بودند و از آن خبر نداشتم...
پارچه را کنار زدند...ولی همه چیز بدتر از قبل شد...از برزخی که به آن محکوم شده بودم به عذابی دردناک تر در قعر دوزخ گرفتار  شدم... 
ولی باید استوار می ماندم...باید بازهم زندگی می کردم...ولی نه با چشمان باز...
پلک هایم را بر روی هم نهادم...بدون هیچ پارچه و چشم بندی...و شروع کردم به پیمودن ادامه راه...راه دردناک زندگی...اینبار با چشمانی بسته...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرزام
برای بار هزارم چرخیدم و به پشت سرم نگاهی انداختم
...سیاهی تنها رنگی بود که حسش می کردم...صدای گوش خراش سکوت مثل میخی بود که داشتند به زور توی مغزم فرو می کردند...گوش هام شروع کرده بودند به سوت کشیدن...انگار مکان و زمان متوقف شده بود و داشتم توی این بیابون برهوت دنبال راهی می گشتم تا خلاص بشم...راهی که دیگه مطمئن شده بودم از اولش هم وجود خارجی نداشت و من محکوم شده بودم که تا ابد اینجا بمونم و تک زندانی این زندان بی انتها باشم...قدمی رو به جلو برداشتم ولی به محض اینکه پام به زمین رسید، تعادلم رو از دست دادم و به زور خودم رو سر جای قبلیم نگه داشتم..چشم هام رو گرد کردم و با دقت به جلو خیره شدم...باز هم سیاهی محض بود ولی انگار یه متر اون ورتر زمین زیر پام تموم می شد...بیشتر دقت کردم...انگار چیزی شبیه یه پرتگاه بود...همون چیزی که همیشه ازش واهمه داشتم...سنگ کوچکی رو از کنار پام برداشتم و آروم به جلو پرتاب کردم...صدایی نشنیدم...انگار ارتفاعش خیلی خیلی زیاد بود...مثل همیشه...نفس عمیقی کشیدم و فریاد زدم.
-خدایا!...صدامو میشنوی؟...اینجا دیگه کجاست؟...من اینجا چیکار دارم؟...این دیگه چه جور شکنجه ایه؟
با صدای پای چیزی سریع برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم...اولش فکر کردم که شاید گرگ باشه ولی وقتی نزدیک تر شد حس بی حسی عجیبی به تک تک سلول های بدنم هجوم آورد...دختری با پاهای بـ ـر-هـ ـنه...با لباسی سفید شبیه لباس خواب زنانه که تهش می رسید به بالای زانوهاش...موهایی که تا پایین کمرش رها شده بود و صورتی که مثل ماه شب چهاردهم تو اون تاریکی می درخشید...توی وضعیت بدی قرار گرفته بودم...از ترس اینکه جن باشه، دستها و پاهام بی حرکت مونده بودند...چند قدم جلوتر اومد و درست مقابلم ایستاد...قدش کمی از من کوتاه تر بود...سرش رو بلند کرد و توی چشم هام زل زد...به شکل وحشتناکی ترسیده بودم...فکر کنم فهمید که لبخند گرمی بهم زد...گرمای لبخندش به شکل عجیبی داشت سرمای وجودم رو خنثی می کرد...نه...این دختر نمی تونست جن باشه...قطعا یه فرشته ی زمینی بود...معصومیت داشت از صورتش می بارید...چند لحظه نگاهم کرد و وقتی مطمئن شد که دیگه نمی ترسم، از کنارم رد شد و به سمت پرتگاه رفت...هنوز یخ زبونم کامل آب نشده بود ولی به سختی گفتم:صبر کن...
سرجاش ایستاد ولی برنگشت.
-چیه؟
صداش،از هر صدایی رساتر و زیباتر بود.

پسند شده توسط Key1995، zeynab227، p_a_r_i_a_ و 15 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

-جلوتر نرو...
-چرا؟
-جلوت یه پرتگاهه که ارتفاعش خیلی زیاده...
-فرقش چیه؟
این دختر یا خودش رو مسخره کرده بود یا منو...با جدیت گفتم:فرقش اینه که اگه بیفتی، میمیری...
پشت به من ایستاده بود ولی تشخیص پوزخندش، کار سختی نبود...آروم به سمتم برگشت...
-مگه فرقی هم به حالم می کنه...من همین الانم فرقی با یه مرده ندارم...
-چرا این حرفو میزنی؟...مگه چی کم داری؟
-عشق...محبت...احساس
اینبار پوزخند من بود که خودنمایی می کرد...
-مسخره ست...به خاطر اینا می خوای خودتو به کشتن بدی؟
دلخور نگاهم کرد...انگار انتظار داشت که از گفته هاش حمایت کنم...
-آدم بدون غذا تا چند روز میتونه زنده  بمونه...بدون هوا تا چند ثانیه...ولی بدون این سه تا یه لحظه هم دووم نمیاره...عشق و محبت و احساس مثل سه تا منبع انرژی هستن که تو همه ی آدما پیدا میشن...آدما از انرژی های خودشون به همدیگه میدن و از همدیگه می گیرن...ولی اگه فقط انرژی بدن یا فقط انرژی بگیرن، اون وقته که دیگه دووم نمیارن...من یه عمر فقط انرژی دادم...ولی هیچی نگرفتم...یه عمر بدون هیچ کدوم از این ها زندگی کردم و دووم آوردم ولی الان دیگه نمیتونم...دیگه نمیشه...دیگه هیچ کسی برام باقی نمونده...
کمی صبر کرد.انگار داشت فکر می کرد.قطره ی اشکی از چشمش بیرون لغزید.
-فقط یه نفر برام باقی مونده بود...با تموم وجودم می خواستمش...ولی اونقدر قلبمو شکست که دیگه هیچ کدوم از اون تیکه ها به هم نمی چسبن...دیگه کسی برام باقی نمونده که دوستم داشته باشه...

قطره اشک آروم آروم داشت پایین می اومد...
-ولی خدا همیشه همه ی بنده هاشو دوست داره...به اونا محبت می کنه...تنهاشون نمیذاره...
-منم به خاطر همین می خوام برم پیشش...
دوباره پوزخند روی لبم نشست. با جدیت تمام گفتم: ولی اینکارت خودکشیه و تنها جایی که میری ته جهنمه...
-ولی اینکه خودکشی نیست...خدا،خودش منو به بهشتش دعوت کرده...آماده ست تا همه ی کمبود هام توی این دنیا رو جبران کنه...
یه قدم عقب رفت و درست لبه ی پرتگاه ایستاد. این دختر واقعا دیوونه بود. از ترس اینکه خودش رو بندازه سریع گفتم: باشه...اصلا هر چی تو بگی قبوله...فقط یه چیز...کی قلبت رو تیکه تیکه کرد؟

ویرایش شده در توسط PEYMAN_Beh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صورتش اونقدر معصوم بود که به زور می شد پوزخندش رو تشخیص داد.
-چه فرقی می کنه؟
-خب شاید بشه یه کاری کرد...
رد قطره اشکی رو که از صورتش پایین اومده بود پاک کرد.
-دیگه هیچ کاری نمیشه کرد...خیلی دیر شده...
لبخندی تو اون وضعیت روی صورتش نشست که هزار برابر زیباترش کرد.
-ولی اینو بدون که بخشیدمت...
چشم هام از تعجب گرد شد.
-منو؟
-آره...
طلبکارانه پرسیدم:مگه من چیکار کردم؟
نگاهش گویای همه چیز بود ولی انگار من بودم که نمی تونستم متوجه چیزی بشم...لب هاش رو آروم از هم باز کرد و با لحن غمگینی گفت: خیلی کارا کردی ولی اینو بدون که تا ابد...
چشم هاش رو به آرومی بست و دست هاش رو از هم باز کرد...آماده شد تا بپره...خواستم از فرصت استفاده کنم و بگیرمش...جمله اش ناتموم مونده بود ولی زودتر از من کاملش کرد...خودش رو به عقب رها کرد...
- دوست دارم...
لبه ی پرتگاه ایستاده بودم و داشتم با بهت پایین رو نگاه می کردم...روشنایی داشت آروم آروم جای خودش رو به تاریکی می داد...هنوز هم باور نمی کردم که نتونسته بودم بگیرمش...باور نمی کردم که این دختر معصوم دیگه زنده نباشه...باور نمی کردم که این اتفاقات واقعیت داشته باشه...نه...واقعیت نداشت...واقعی نبود...خواب بود...مثل همیشه...باید بیدار می شدم...باید به این شکنجه پایان می دادم...باید تمومش می کردم... باید... هرچی هوا دور و برم بود به داخل ریه هام فرستادم و با تموم وجودم فریاد زدم.
-خدا... 

فریادم به قدری بلند و کشدار بود که سقف آسمون رو پاره کرد و تونستم از اون زندان بی انتها به دنیای واقعی فرار کنم.با صدای فریاد نه چندان بلندی وحشت زده از خواب پریدم...دور و برم رو نگاه کردم...اولش همه چیز سیاه بود ولی یه کم که گذشت، چشمم به تاریکی عادت کرد...بردیا کنار تختم زانو زده بود و با حالتی نگران، سعی داشت آرومم کنه...
 

پسند شده توسط zeynab227، kosarr، Śámāņę و 15 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-هیچی  نیست...خواب دیدی...
دوباره اطرافم رو با دقت نگاه کردم...نه خبری از اون فضای خفقان آور بود...نه پرتگاه...و نه دخترک معصوم...خوابم اونقدر واقعی بود که انتظار نداشتم حقیقت نداشته باشه...بردیا یه لیوان آب دستم داد...هنوز هم داشتم نفس نفس میزدم...
در اتاق باز شد...فرگل بود...احتمالا از صدای فریادی که کشیده بودم، از خواب پریده بود...اولش به بردیا نگاه کرد و بعدش به من که تقریبا پشت بردیا بودم...چند قدم جلو اومد و با حالتی نگران پرسید: فرزام چی شده؟
بردیا که پی به  حال خرابم برده بود، گفت: چیزی نیست... کابوس دیده...ترسیده...
-آخه یه لحظه با صدای بلند داد کشید...از خواب پریدم...گفتم شاید اتفاق بدی افتاده باشه..
- نه... نگران نشو... گفتم که...چیزی نیست...تو برو راحت بگیر بخواب...
باحالتی که نشون میداد دو دله گفت:باشه...
از اتاق بیرون رفت و خواست در رو ببنده که صداش زدم...سر جاش ایستاد و نگاهم کرد...
-مامان که بیدار نشد؟
-نه...قرص هاش خواب آورن... خودت که میدونی...
-باشه...  پس تو هم برو بخواب...
در رو بست. لیوان آبی رو که بردیا دستم داده بود، تا ته سر کشیدم...تا آخرین جرعه اش رو...
-بازم همون کابوس؟
-آره ... ولی ایندفعه یه کم فرق داشت...
-چه فرقی؟
-این دفعه حرف میزد...
-چی می گفت؟
-نمیدونم...زیاد یادم نمیاد... انگار می گفت که هیچ کسی دوستش نداره و از اینجور حرفا دیگه...
-همین؟
-آخرشم برگشت بهم گفت که دوستم داره و خودشو پرت کرد تو دره..
اولش مات و مبهوت مونده بود و فقط نگاهم می کرد ولی بعد از چند ثانیه زد زیر خنده...آروم می خندید تا بقیه صداش رو نشنوند...
-مرض... کجاش خنده دار بود؟
به زور خنده اش رو جمع کرد و گفت: طرف برگشته بهت گفته دوست دارم...اونوقت تو وحشتناک تر و ترسناک تر و سهمگین تر از دفعات قبلی از خواب پریدی...خوب شد چیز دیگه ای بهت نگفت...
دوباره زد زیر خنده... اگه می فهمیدم که اون دختر کیه یا اینکه قیافش یادم می موند، شاید می تونستم پیداش کنم و کمکش کنم ولی... 
بعد از اینکه خنده اش تموم شد، کمی جدی شد.
-پسر خوب... چرا به حرفم گوش نمیدی... اصلا بیا با هم بریم پیش یه روانشناس...
-مگه من دیوونم؟
-مگه هر کی که میره پیش روانشناس، دیوونه ست؟
-ول کن تو رو خدا... هیچی نیست...فقط یه خوابه... بهش فکر نکنم درست میشم...
-یه ساله داری همینو میگی... به بقیه هم که چیزی نمیگی... به منم اگه تصادفا نمی فهمیدم، نمی خواستی چیزی بگی...کلا معلوم نیست  چند وقته داری این کابوس رو می بینی و دم هم نمی زنی...
خسته شدم از این همه سوال و جواب تکراری...
-ای بابا... بردیا داری خیلی بزرگش می کنی...گفتم که چیز خاصی نیست...تموم شد و رفت...حالا ساعت چنده؟
-من به خاطر خودت گفتم...
گوشی خودش رو از روی عسلی کنار تختم برداشت و به صفحه اش نگاه کرد.
-ساعت حدودای سه و نیمه...
همونطور که از جام بلند می شدم، گفتم: پاشو آماده شو...نمی خوام بدرقه ی سعید رو از دست بدم...
-پروازش ساعت هشته... هنوز زوده...از الان می خوای کجا بری؟
-نمیدونم... بلند شو بریم فقط... وسط راه یه مسجد پیدا می کنیم و نمازمون رو می خونیم ... از اونجا هم میریم فرودگاه...زود باش...
غرغر کنان و با نارضایتی از جاش بلند شد.
-لعنت به من که رفیق نیمه راه نیستم دیگه... 
لبخندی به لبم نشست و سمت کمد لباس هام رفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-خب بچه ها...دیگه وقت رفتنه...خوبی...بدی...حلال کنید...
لبخند به لب جلو رفتم و گفتم: فقط به شرطی حلالت می کنیم که فراموشمون نکنی...
-چرا فراموشتون کنم...من که تو این دنیا غیر از شما کسی رو ندارم...
اخم هام رو تو هم جمع کردم و با لحنی جدی گفتم: اینطوری نگو... پدر و مادرت بیشتر از ما تو رو می خوان و نگرانت هستن؟
پوزخندی روی لبش نشست.
-اونا اگه نگرانم بودن، از هم جدا نمی شدن...اونا اصلا به من فکر هم نمی کنن...ببین...حتی بدرقه هم نیومدن...
چند ثانیه تو خودش رفت...شاید داشت به خاطرات تلخ و شیرینش فکر می کرد...ما هم به احترامش سکوت کرده بودیم ولی نباید این لحظه های آخر با هم بودن اینطوری سپری می شد...خواستم لب باز کنم و بحث رو عوض کنم که خودش به حرف اومد.
-حالا بی خیال...بیاین آخرین مرحله رو هم رد کنیم که دیرم شد...
بردیا نزدیکتر اومد...سعید زودتر دستش رو دراز کرد...هر سه تامون دستامون رو روی هم گذاشتیم...همیشه وقتی می خواستیم با هم عهدی ببندیم، اینکارو می کردیم...سعید زود تر از ما گفت: نمی خواستم تنهاتون بذارم ولی قول میدم وقتی درسم تموم شد برگردم پیشتون...
بردیا ساکت ایستاده بود و نگاهمون هم نمی کرد. بعضی وقتا فقط سرش رو بالا می آورد و اطراف رو دید می زد. نگاهم رو ، رو دست هامون قفل کردم و گفتم: از اول عمرم سعی کردم یا با کسی دوست نشم یا اگه میشم، طرفم مثل خودم تا آخرش باهام باشه...شما دو نفر تنها دوستام تو این دنیا بودید...هستید...و خواهید بود...از اولش که با هم نبودیم ولی تا آخرش با همیم...
بردیا هنوز حرفی به زبونش نیاورده بود و فقط به دست هامون زل زده بود. سعید که به این رفتار بردیا عادت نداشت، تو صورتش نگاه کرد و گفت: بردیا نمی خوای چیزی بگی...الان گیت های پرواز رو می بندن ها...
بردیا سرش رو بلند کرد...ناراحتی از چهره اش می بارید...
-نمیدونم بگم یا نه...ولی دلم خیلی برات تنگ میشه...
سعید بردیا رو محکم در آ-غـ ـوش گرفت و گفت: قول میدم خیلی زود برگردم...قول...
سمت من چرخید و اینبار منو محکم تو آ-غـ ـوش گرفت.
-حواستون به همه چیز باشه...تند تند زنگ میزنم بهتون...فکر نکنین از دستم خلاص شدین ها...
بردیا حالت صورتش رو عوض کرد و از پشت، مشت نرمی به کتف سعید زد و با خنده گفت: د بیا برو دیگه بچه تا اشکمونو در نیاوردی...
بعد از رفتن سعید، با بردیا سوار ماشین من شدیم تا به خونه برگردیم. بردیا ساکت نشسته بود و باز هم هیچی نمی گفت. صد درصد یه اتفاقی افتاده بود که صداش در نمی اومد...وگرنه بردیا تو حالت عادی محال بود یه لحظه هم ساکت بمونه و زبونش کار نکنه...
گردنم رو کمی سمتش چرخوندم.
-بردیا همیشه اینطوری احساساتی میشی یا...
سریع وسط حرفم پرید و با لحن جدی گفت: جلوتو نگاه کن به کشتنمون ندی...
لحنش عادی نبود...مثل مواقعی شده بود که کسی پا روی دمش میذاشت...
-واقعا خیلی ناراحتی؟...آخه چرا؟...سعید که به آرزوش رسید...کلی درس خوند...کلی تلاش کرد...کلی زحمت کشید تا بتونه بدون منت از کسی، اون بورسیه رو بگیره...خودت که هر روز می دیدی...نکنه بهش حسودی می کنی؟
داشت از پنجره بیرون رو نگاه می کرد.
-بحث حسادت و ناراحتی و این چیزا نیست...من فقط نگرانشم...سعید هنوز بچه ست...۲۲ سال بیشتر نداره...تا الان تنها بود...از الان به بعد تو مملکت غریب تنها تر هم میشه...
نگاهش رو از پنجره گرفت و به من نگاه کرد...
-فهمیدی وقتی که داشتیم سعید رو بدرقه می کردیم، باباش از پشت ستون داشت ما رو نگاه می کرد...
با تعجب سرم رو برگردوندم و یه لحظه نگاهش کردم.
-واقعا...پس چرا جلو نیومد که سعید رو بدرقه کنه؟
-برای اینکه سعید ازش متنفره...نخواست لحظه ی آخر، بیشتر از این، پسرشو ناراحت کنه...
نگاهش رو از من گرفت و دوباره از پنجره بیرون رو نگاه کرد...
-خیلی سخته که این همه به یه نفر نزدیک باشی ولی خودتو خیلی دور از اون حس کنی...خیلی سخته که بچه ای رو که از خون خودته با عشق بزرگ کنی ولی وقتیکه به این سن رسید، بفهمی که ازت متنفره...واقعا خیلی سخته...دلم براشون می سوزه...رابطه بینشون خیلی وقته که بدجوری زخمی شده و عفونت کرده ولی اونا به جای اینکه زخم رو ببرن و ضدعفونیش بکنن، فقط با دستمال می بندنش...از طرف دیگه هم از این ناراحتم که چرا جوونایی مثل سعید به خاطر نبود امکانات، فوج فوج دارن میرن اونطرف...چرا ما باید این جوونا رو تا این سن پرورش بدیم و حالا که وقت برداشت می رسه، ولشون کنیم به حال خودشون...دلم از این می سوزه که رنجش رو ما می کشیم ولی محصول رو یکی دیگه میاد مفت برمیداره و میبره...
راست می گفت...اگه شرایط دست به دست هم می دادند، شاید سعید میتونست تو وطن خودش بمونه و به هرچیزی که می خواست، همین جا می رسید...اگه پدر و مادرش با هم تفاهم داشتند...اگه از هم جدا نمی شدند...اگه اوضاع تحصیل درست و حسابی وجود داشت و آینده ی خوبی هم در انتظارش بود... اگه...اگه...اگه...و هزاران اگه  دیگه...بردیا راست می گفت...سعید تا الان تنها بود...از الان به بعد هم قرار بود تنهاتر بشه...
-مواظب باش!!!
با فریادی که بردیا کشید ، سریع به خودم اومدم و پدال ترمز رو تا ته فشار دادم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با ایستادن یهویی ماشین، به جلو پرت شدم...اگه کمربند نبود، احتمال داشت سرم به فرمون اصابت کنه...بعد از چند ثانیه، سرم رو آروم  بالا آوردم و روبروم رو نگاه کردم...اول ماشین و بعد راننده اش...چند لحظه طول کشید تا مغزم، قیافه اش رو تحلیل کنه...تحلیل چند ثانیه ای مغزم به صورتم سرایت کرد و به رنگ سرخ درآوردش...ایندفعه دیگه نمی تونستم عصبانی نشم... با حرص از ماشین پیاده شدم ولی تا خواستم سمتش برم، گاز ماشین رو گرفت و با سرعت دور شد...فقط تونستم با حرصی که معلوم نبود می خواستم کجا خالیش کنم و دستی که مشت شده بود، دور شدنش رو تماشا کنم...با اینکارش، اعصابم رو بیشتر خرد کرد...از حرصم نمی دونستم چیکار کنم...خون، خونم رو می خورد...سوار ماشین شدم و حرکت کردم...بردیا با تعجب پرسید:می شناختیش؟
-متاسفانه بله...
- کی بود؟
-یه دختر غد مغرور مریض افاده ای که از قضا همسایه ی روبرویی مونه...
-حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟...نه تو مقصر بودی و نه اون...سر کوچتون باریکه...به خاطر همون، همدیگه رو ندیدین...
راست می گفت... هیچ کدوم مقصر نبودیم...ولی آدم عصبانی که چیزی حالیش نیست...فقط می خواد یه نفر یا یه چیز رو پیدا و حرصشو رو اون خالی کنه...
-از این دختره خوشم نمیاد...کلا رو اعصابمه...
-چرا؟
-چی چرا؟
-چرا رو اعصابته؟
-چه میدونم...هر دفعه منو می بینه یا لبش رو کج می کنه...یا چشمشو نازک می کند...یا سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده...کلا هر وقت بهم می رسه ، باهام مثل کسی که ازش متنفره، رفتار می کنه...الانم که خودت دیدی دیگه...
به خونه رسیدیم و ماشین رو جلوی در پارک کردم.
-بابا من اصلا باهاش کار ندارم...اصلا باهاش حرف نزدم تا حالا...واقعا نمیدونم چرا اینطوری می کنه...
-از کی با هم همسایه هستین؟
مشغله های من اونقدر زیاد بود که حتی وقت نمی آوردم سرم رو بخارونم...چه برسه به فکر کردن به همچین مسائلی...
-نمیدونم...یادم نیست...فکر کنم از وقتی که اومدیم تهران، اینا هم اینجا بودن...
با چشم خونشون رو نشون دادم.
-از کی اینطوری رفتار می کنه؟
-چه میدونم...
پوزخندی گوشه ی لبم نشست و گفتم: احتمالا از وقتی که به دنیا اومده و منو دیده، اینکارا رو می کنه...
یه کم مکث کردم و دوباره ادامه دادم...
-وقتی مادرش فوت شد، مامان به بهانه ی اینکه همسایمون هستن و زیاد فک و فامیل ندارن و خوبیت نداره که مراسم خاکسپاری، شلوغ نباشه، به زور منو برداشت و باهم رفتیم سر مزار...این دختره هم، همونجا سر خاک مادرش نشسته بود و آروم گریه می کرد...با هیچ کسی کار نداشت و فقط اشک می ریخت...ولی تا منو دید، اولش چند ثانیه نگام کرد و بعدش، از جاش بلند شد و جلوی همه داد زد که چرا اینجایی؟...چرا اومدی؟...دلت خنک شد و از اینجور حرفا...اولش چرخیدم و پشتم رو نگاه کردم...گفتم شاید اشتباه گرفته...بعدش که فهمیدم منظورش من بودم، یه لحظه همونطوری موندم...واقعا موندم که چرا اونطوری رفتار می کنه؟!...من اونموقع هیچ کاری نکرده بودم...الان هم همینطور...واقعا نمیدونم چرا اینقدر از من بدش میاد؟...
لبخندی گوشه ی لبش نشست و با شیطنت گفت: شایدم خوشش میاد...
اینبار پوزخندم غلیظ تر شد.
-اون؟...از من؟...ول کن تو رو خدا...
-چرا نه؟...میگه که «اگر با من نبودش هیچ میلی/چرا من را گرفت زیر تریلی»...درسته حالا زیر تریلی واقعی نگرفتتد، ولی تریلیش همچین هم غیر واقعی نبوده...
-بردیا اعصاب منو خرد نکن...نه اون لیلیه و نه من مجنونش...پیاده شو بریم تو...
دوباره لبخندش شیطانی شد.
-ولی من همینجا شرط می بندم که شما لیلی و مجنون هم میشید...باور نمی کنی؟
روی کف دستش با انگشت دو تا خط کشید.
-این خط...اینم نشون...
بردیا سابقه ی شیطنت های دیوونه واری رو داشت...وقتی حرفی میزد یا درست از آب در می اومد یا یه کاری می کرد که درست از آب دربیاد...ابروهامو تو هم گره کردم و انگشتمو به نشانه ی تهدید سمتش گرفتم.
-ببین بردیا! این موضوع با اون قبلی ها خیلی فرق می کنه...ایندفعه اگه کاری بکنی، باور کن می کشمت...
-من تا حالا بدت رو خواستم؟
-عه...عه...عه...چقدر پررویی...تازه داری تایید هم می کنی؟...
-حالا تو بگو...
-نه خیر...نخواستی...فقط هر دفعه اعصابمو خرد کردی با این بچه بازی هات...
کلید انداختم و در خونه رو باز کردم.
-ایندفعه من کاری نمی کنم...ولی شاید...
-ولی شاید؟
-ولی شاید تقدیر یه خرده بره رو اون اعصابت...
با گفتن این جمله پا به فرار گذاشت.
***

پسند شده توسط سوین، kosarr، zeynab227 و 11 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بردیا که بیشتر از همه غذا خورده بود، رو به مادرم گفت: دستت درد نکنه مامان مریم...خیلی خوشمزه شده بود...
مامان لبخند مهربانانه ای زد.
- نوش جان پسرم...سیر شدی؟
بردیا با تردید یه نگاه به من که داشتم با تعجب نگاهش می کردم و بعدش به قابلمه ی خالی از غذا انداخت...
-با این شرایط، بله...
مامان سفره رو جمع کرد و به آشپزخونه برد...وسایل باقی مونده رو جمع کردم و جوری که مامان و فرگل نشنوند، رو به بردیا گفتم: ۲ ساعته مثل جارو برقی نشستی اینجا و همه ی غذاها رو خوردی، آخرش دو قورت  و نیمت هم باقیه...پاشو...پاشو...
-که چیکار کنیم؟
-که بریم باهم ظرفا رو بشوریم...
رو مبل تک نفره نشست و آسوده بهش تکیه داد...
-تو رو خدا اذیت نکن فرزام...بذار دو دقیقه بشینیم، غذا هضم شه...بعدش خودت تنهایی برو بشور...
دست به سـ ـینه جلوش وایسادم...
-عجب رویی داری...لنگر انداختی، دستور هم میدی...
مثل همیشه، لبخندی شیطانی زد...
-اگه ناراضی هستین، نامزدمو بدین برم یه جای دیگه لنگر بندازم...
-نامزد شما هنوز جهازش ناقصه...هر وقت کامل شد، اون موقع بیا ببرش...
-پس منم تا وقتیکه جهازش کامل بشه، مهمونتونم دیگه...
دوباره لبخند شیطانیش خودنمایی کرد...از اینکه هیچوقت تو حرف زدن کم نمی آورد، خوشم میومد.فرگل سرش رو از آشپزخونه بیرون آورد و گفت: بردیا میای کمکم کنی ظرفا رو بشوریم؟
خواستم بگم که بردیا خسته ست و نمیتونه بیاد که یهو از جاش بلند شد و با سرعت، سمت آشپزخونه رفت...
-پس چی شد؟...تو که می خواستی بشینی غذات هضم شه...در حین راه رفتن، سرش رو سمتم چرخوند و گفت: ظرف شستن زودتر هضمش می کنه...
مامان و فرگل از این رفتار بردیا خندشون گرفت...بردیا آستین هاش رو بالا زد و کنار فرگل، مشغول شستن ظرف ها شد...از دور معلوم بود که دارن یواشکی در گوش هم پچ پچ می کنند...فرگل بعضی وقتا سرش رو بلند می کرد و از ته دل می خندید...هر دوتاشون هم، همدیگه رو خیلی دوست داشتند...از این خوشحال بودم که خواهر کوچیکم یه شریک بزرگ برای ادامه زندگیش پیدا کرده بود...میتونست از این به بعد، برخلاف من، آرامش واقعی رو حس بکنه... میتونست برخلاف من، اون روی دیگه ی زندگی رو هم ببینه...میتونست برخلاف من، دیگه غم رو تجربه نکنه... اگه هم غمی تو زندگیش به وجود بیاد، یکی مثل بردیا باشه تا مثل کوه پشتش بایسته و نذاره که غول سختی ها، از پا درش بیاره...فرگل حقش بود که از ته دل بخنده... حقش نبود که مثل من زندگی کنه...حقش نبود که دو تا شخصیت داشته باشه...حقش نبود که غم هاش رو قایم کنه و برای زنده نگه داشتن زندگی عزیزانش، همه چیزش رو مصنوعی کنه ...حتی لبخندش رو...نه...حقش نبود و حتی اجازه ی همچین حقی رو هم نداشت...بردیا هم برام حکم برادری رو داشت که نداشتم...تقریبا از وقتی که به تهران اومدیم، شده بود نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستم...تا جایی که حتی در برابر مشکلات هم پشتم رو خالی نمی کرد و همیشه هوامو داشت...بردیا هم اندازه ی فرگل تو زندگیش سختی کشیده بود...ولی هیچکدوم مثل من طعم تلخ و گس زجرآور زندگی ای رو که لابه لای این همه زندگی، توی این دنیای بزرگ ، گم بود ، حتی تصور هم نکرده بودند... خوشبختی حق جفتشون بود...

پسند شده توسط سوین، Key1995، p_a_r_i_a_ و 9 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-فرزام...مامان...
از دنیای فکر ها و اشک ها و رنج ها و دردها و وحشت ها و هزار تا چیز دیگه که باهاشون بزرگ شدم ولی از همه پنهان کردمشون، بیرون اومدم...وقتی واردش می شدم مثل یه باتلاق کهنه ولی قدرتمند، مجال بیرون اومدن بهم نمی داد...مامان کنارم نشسته بود و صدام میزد...
-بله؟
طلبکارانه نگاهم کرد...
-اصلا فهمیدی چی گفتم؟
پشت گردنم رو خاروندم.
-ببخشید...فکرم مشغول بود...
-میگم امروز دختر راضیه خانم رو تو روضه دیدم...خیلی ازش خوشم اومد...اصلا به دلم نشست...خانوم...نجیب...خوش بر و رو...خوش اخلاق...تازه مثل خودت تحصیل کرده و با سواده... خانوادشم که هر چی ازشون بگم کم گفتم...باباش که اهل محل رو اسمش قسم می خورن...مامانشو که خودم چند ساله از نزدیک می شناسم...برادر و خواهراشم یکی از یکی بهتر...کلا خیلی خانواده ی خوبین...
یه کم نزدیک تر اومد و با هیجان گفت: قرار بذاریم یه شب بریم خواستگاری...چطوره؟
لبخند زدم...از همون لبخند های قلابی...به احساسات مادرانه ای که به خاطر برنامه ریزی کردن برای خوشبخت کردن پسرش، این همه ذوق کرده بود...حتی با وجود اینکه میدونست باز هم قبول نمی کنه...چرا نمی تونستم باز هم بیخیال زندگیم بشم؟...چرا نمی شد که تو این مورد هم مثل همیشه، لبخند رو روی لب هاش بیارم؟...مگه ازدواج تا کجا میتونست منو تو لجن فرو کنه؟...ازدواج که چیز خوبی بود...شاید میتونست از لجنزار زندگیم نجاتم بده...ولی به چه قیمتی...به قیمت تباه کردن زندگی یه نفر دیگه...نه...این ناجوانمردی محض بود...تو اصول حاکم بر زندگیم، تباهی فقط برا یه نفر بود...فقط یه نفر...خودم...این باتلاق، زندگی من بود...قرار نبود که با کس دیگه ای تقسیمش کنم...تا لحظه ی آخر فرو رفتن...یا شاید هم تا ابد...
-ول کن تو رو خدا مریم جون...این همه کار ریخته سرم...اونوقت تو هم بهم یه پروژه ی جدید پیشنهاد میدی...
کمی اخماشو جمع کرد و با لحن جدی گفت: وقت زن گرفتنت گذشته...همین الانشم دیره...خدا قهرش میگیره وقتی یه جوون سالم مثل تو صاف صاف رو زمینش راه میره و هنوز مجرده...باید ازدواج کنی...
-یعنی ازم سیر شدی و دیگه نمی خوای که پیشت بمونم؟
نزدیکتر شد... سرم رو تو آغوشش گرفت و بـ ـوسید...
-قربونت برم... من همچین حرفی زدم؟!...مگه من از شماها سیر میشم اصلا...فرگل رو ببین کنار بردیا چقدر خوشحاله...می خوام تو هم سر و سامون بگیری...می خوام خوشحالی تو رو هم قبل از مردن ببینم...
سرم رو از آغوشش بیرون آوردم.
-خدا نکنه...این چه حرفیه که میزنی...
به ساعت روی دیوار نگاه کردم.
-قرصاتو خوردی؟
لبخندی روی صورتش نشست...از جنس مادرانه...واقعی واقعی...
-نگران نشو...هر روز سر ساعت می خورمشون...
لبخندش محو شد و دوباره لحنش رو جدی کرد.
-چی میگی؟...بریم خواستگاری؟
-بیخیال نمیشی...نه؟
-نه...
یه کم کلافه شدم...باید این زن رو درست و حسابی قانع می کردم وگرنه دست بردار نبود...سمتش چرخیدم...
-ببین مادر من...خودت که میدونی مشکلاتم زیاده...یکی دوتا هم نیستن...کارهای شرکت از یه طرف...دانشگاه و عروسی فرگل هم از طرف دیگه...پیدا کردن خونه و بقیه چیزها رو هم که دیگه نمیگم...حالا با این همه کار، دلت میاد یه مشغله ی دیگه هم به برنامه هام اضافه کنی...
لب هاش رو از هم باز کرد که چیزی بگه ولی سریع ادامه دادم...
-میدونم...میدونم...دوست داری که خوشبختیمو ببینی ولی باور کن منم فعلا نمی تونم...مخصوصا که طرف رو اصلا ندیدم...قبلا هم از اینجور گزینه ها که نه دیده بودمشون و نه می شناختمشون، بهم پیشنهاد داده بودی...ولی باور کن که نمیتونم با این شرایط و اونم این شکلی ازدواج کنم...
مصمم تر از قبل ادامه دادم...
-یه کم بهم وقت بده...قول میدم که تو اولین فرصت شادت کنم...چطوره؟
چهره اش کمی مغموم شد و پایین رو نگاه کرد... یهو سرش رو بالا آورد و انگشتش رو به نشانه ی تهدید سمتم گرفت.
-باشه...قبوله...ولی ایندفعه، دیگه دفعه ی آخر بود...یادت نره که قول دادی...اگه فراموش کنی، به ارواح خاک آقات، خودم میرم با سلیقه ی خودم برات زن می گیرم...تو هم باید قبول کنی...قبوله؟
لبخندی روی لبم نشست و در آ-غـ ـوش گرفتمش...
-قربونت برم...تو هرچی بگی قبوله...
احساس رضایت رو می تونستم از محکم تر شدن حلقه ی دست هاش دور کمرم حس کنم...آخ که من چقدر این زن رو دوست داشتم...
***

پسند شده توسط Śámāņę، ghazal_m، Key1995 و 7 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

ماشین رو تو پارکینگ شرکت پارک کردم. به محض اینکه بعد از پیاده شدن و بستن در ماشین، برگشتم، صدای کشیده شدن لاستیک های اتومبیلی روی زمین تو فاصله ی نزدیک بهم، باعث شد ناخواسته و تو یه لحظه چشم هام رو ببندم و سرم رو برگردونم و دست هام رو برای جلوگیری از برخورد، جلوی صورتم سپر کنم...چند ثانیه، سکوت، فضای اطراف رو فراگرفته بود...هیچ دردی رو تو هیچ کدوم از اعضای بدنم احساس نمی کردم... فکر کردم که شاید شدت برخورد اونقدر زیاد بوده که به خاطر اون دیگه چیزی رو حس نمی کنم ولی رفته رفته، هراس قبل از برخورد، داشت به شجاعتی برای باز کردن چشم هام تبدیل می شد...آروم آروم بازشون کردم...اول به دست و پاهام نگاه کردم...حرکت می کردند...پس سالم بودم...آروم آروم نگاهم رو بالاتر آوردم...بنز سفیدی به فاصله ی‌ یه وجب مونده تا زانوهام متوقف شده بود...کمی بالاتر از قبل...اینبار نگاهم رو به چهره ی دختری که رو صندلی راننده نشسته بود، دوختم...داشت بی وقفه می خندید...بهتم رو که دید، خنده اش به قهقهه تبدیل شد...کم کم بهتی که روی صورتم نشسته بود به خشمی سرکش تبدیل شد...چند قدم به سمت در راننده برداشتم و محکم بازش کردم...انگشت اشارمو با عصبانیت به سمت دخترکی که هنوز هم داشت می خندید، گرفتم.
-دختره ی دیوونه! مریضی همچین غلطی می کنی؟...داشتی منو به کشتن می دادی...
دستم رو بالا آوردم و داد زدم: بزنم بمیری؟...بزنم؟
خنده اش تبدیل شد به لبخند خبیثانه ای روی لب هاش...صورتش رو جلو آورد...
-اگه می تونی بزن...
دستم رو هوا خشک شد...ولی لبخند اون هنوز هم سرجاش خودنمایی می کرد...از این همه گستاخی، متحیر مونده بودم...
-بزن دیگه...
صداش عشوه داشت...مثل یه بچه کم سن و سال...درست برخلاف لحن قاطع و عصبی من که می شد از تک به تک نت هاش، خشم رو تشخیص داد...دستم به مشت تبدیل شد و آروم آروم پایین اومد ولی نگاهم هنوز روی صورتش قفل شده بود... شدت لبخندش دو برابر شد...ابروش رو بالا انداخت و سرش رو به طرفین تکون داد...مثل کسی که بخواد ضعف حریفش رو به رخش بکشه...دندون هام رو به شدت روی هم فشار می دادم تا ناخواسته مرتکب انجام کاری نشم...بالاخره بعد از چند ثانیه برگشتم و به طرف کیفم که روی زمین افتاده بود، رفتم...اون هم سریع ماشینش رو کنار ماشین من پارک کرد...قدم هام رو به سمت آسانسور تند کردم...راه رفتن همیشه مثل آبی بود که از شدت شعله های خشمم کم می کرد...از پشت صدای کفش های پاشنه بلندی که تند تند به زمین کوبیده می شدند، شنیده می شد...
-فرزام...صبر کن...
بی اعتنا و با عصبانیت به راه رفتنم، ادامه دادم.
-با توام...یه لحظه صبر کن آخه...
به در بسته ی آسانسور رسیدم و دکمشو فشار دادم...کنارم ایستاد و به صورتم چشم دوخت...
-خب معذرت می خوام...شوخی کردم دیگه...
نگاهم همچنان به در بسته ی آسانسور خیره بود و سعی داشتم آرامشم رو حفظ کنم.
-ببخشید...اصلا اشتباه کردم...جون ستاره بهم نگاه کن...
ابرو هام رو درهم کشیدم و سمتش چرخیدم.
-این چندمین باره که اشتباه کردی؟...چندمین دفعته که معذرت می خوای؟...بگو دیگه...
تمام سعیم رو می کردم تا صدام بلند نباشه...جدی تر ادامه دادم...
-شوخی حدی داره...تو دیگه اون حد رو هم گذروندی...می خوای آخرش با این شوخی های خرکی منو به کشتن بدی؟...آره؟
سرش رو پایین انداخته بود و هیچ حرفی برای گفتن نداشت...
چند ثانیه گذشت...خشمم تقریبا فرو نشسته بود...با حالت درماندگی گفتم: چرا این کارا رو می کنی آخه ستاره؟
سرش رو بالا آورد و تو چشم هام خیره شد.
-باور کن دست خودم نیست...هر دفعه که می بینمت، مثل بچه ها میشم و دوست دارم یه جوری شیطنت کنم...
-هر دفعه هم که دست روت بلند نمی کنم...بهت هیچی نمی گم... و تو هم مطمئنی که حتی بهت دست هم نمی زنم...بیشتر تشویق میشی... آره؟
لبخندش حالت شیطنت آمیز به خودش گرفت و با چشم هاش، حرفم رو تایید کرد...در آسانسور باز شد و چند نفر ازش بیرون اومدند...با سرم به داخل آسانسور اشاره کردم...
-برو تو...
لبخندش پر رنگ تر شد...کنارش داخل آسانسور ایستادم و دکمه ی طبقه ی نوزدهم رو فشار دادم...
-نمیدونم چرا هنوز هم با ما کار می کنی...پدرت شرکت به اون خوبی و بزرگی داره...به اندازه ی کافی هم که اینجا تجربه کسب کردی...اونجا، آینده ی بهتری منتظرته...
ساکت ایستاده بود...انگار می خواست یه حرفی رو بزنه ولی زبونش همراهیش نمی کرد تا واج ها و حرف ها و کلمه ها و جمله ها رو ادا کنه...
-دوست ندارم زیر سایه ی بابا کار کنم...نمی خوام بقیه به خاطر پدرم، بهم احترام بذارن...می خوام مثل اینجا، احترام خودمو داشته باشم...
-ولی تو این شرکت، بیشتر از این نمیتونی پیشرفت کنی...حق تو بیشتر از اینه که فقط یه طراح باشی...
-تو چی؟...تو حقت نیست که تو یه شرکت بزرگتر و بهتر کار کنی...
کمی از جوابش جا خوردم.
-من که رئیسم و موقعیتمم خوبه...شرکت هم وضعش خوبه...پروژه ها هم که دارن خوب پیش میرن...
پوزخندی روی لبش نشست.
-داری خودتو گول میزنی...
کمی جدی تر شد.
-نمیگم که شرکت آقای اعتماد، وضعش خوب نیست ولی اطرافتو نگاه کن...شرکت های بهتر از اینجا هم هستش...میدونم که پیشنهاد های خیلی خوبی رو رد کردی...اونم از شرکت های معروف...اگه دستشونو می گرفتی...الان وضعت، خیلی بهتر از این بود...کم کمش این بود که یه ماشین مدل بالا زیر پات بود و یه خونه ی بزرگتر و شیک تر اونم به اسم خودت می خریدی...
اینبار پوزخند من بود که خودنمایی کرد.
-موقعی که من دستمو دراز کرده بودم، هیچکدوم از اون شرکتا نگرفتنش...همشون پسم زدم...نخواستنم...تو اون شرایط سخت فقط یه دست طرفم دراز شد... دست آقای اعتماد... همون دستی که الان هم حاضرم خم بشم و با تموم وجود، ببوسمش...
کمی مکث کردم و دوباره مصمم تر از قبل ادامه دادم.
-الانم حاضر نیستم که اون دست رو ول کنم...
سریع بین حرفم پرید.
-منم به خاطر همون مرده که اینجام...بیشتر از پدرم براش احترام قائلم و دوست ندارم که از کنار کسی که دوستش دارم، دور بشم...هر وقت اون رفت، اون موقع منم میرم...از این به بعدم، هی این سوال تکراری رو ازم نپرس که چرا نمیرم؟
باورم نمی شد که دختر شاد و پرانرژی همیشگی به خاطر یه حرف از این رو به اون رو شده بود...اونقدر جدی جملشو بیان کرد که یه لحظه احساس کردم دخترکی رو که کنارم ایستاده، نمیشناسم.

ویرایش شده در توسط PEYMAN_Beh
پسند شده توسط kosarr، ghazal_m، setareshab و 6 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آسانسور ایستاد و درش باز شد.
-هر جور که میلته...
گره ی ابروهاش کمی شل شد.
-دختره ی دیوونه...
لبخند همیشگیش دوباره به سرعت صورتش رو زیبا کرد و خندید...از آسانسور بیرون اومدیم...انگار حرفی یادش اومد و خواست به زبون بیاره ولی به محض باز شدن در شرکت، سریع به قالب خانم طراح جدی همیشگی شرکت فرو رفت. آقا کریم، آبدارچی شرکت، بهمون سلام داد و کنار ایستاد تا وارد بشیم. ستاره وارد اتاق خودش شد و درش رو بست...به مسیر رفتنش خیره مونده بودم...از این خصوصیت ستاره خوشم می اومد که تو شرایط و محیط های مختلف، اخلاق و رفتار خاصی رو از خودش نشون می داد...دختری که اولش به اجبار پدرش پا به این شرکت گذاشته بود تا هم تجربه کسب کنه و هم سرش گرم بشه، الان شده بود یکی از طراح های اصلی اینجا و طرح هاش بدون هیچ عیب و نقصی، سر پروژه ها اجرا می شد و خیلی هم طرفدار پیدا کرده بود...اولین روزها وقتی که به شرکت می اومد، مثل یه آدم بیکار و سرخوش، هر کاری می کرد به جز کار اصلی شرکت...بعد از مدتی،کارمندها، یکی یکی از دستش شاکی شدند و حتی وقتی آقای اعتماد هم باهاش حرف زد، باز هم سر عقل نیومد...از طرف دیگه، چون پدرش با آقای اعتماد دوست بود و باهم روابط کاری داشتند، نمی شد که دخترش رو از شرکت اخراج کنیم...کم کم اعصاب منم داشت خرد می شد...یه روز به خاطر مشغله ی زیاد مجبور شدم بعد از پایان ساعت اداری هم بمونم و کار کنم...بعد از تموم شدن کارهام، وسایلم رو جمع کردم که برم خونه...تو اون ساعت از شب، مطمئن بودم که دیگه کسی تو شرکت نمونده ولی موقع رد شدن از جلوی در اتاق ستاره، صداهای عجیب و غریبی شنیدم...صدای قهقهه هاش، سکوت سنگین اون ساعت شرکت رو شکسته بود...انگار تو اتاقش تنها نبود و داشت با یکی حرف میزد...جلو رفتم و در اتاقش رو زدم...نشنید...دوباره زدم...باز هم هیچ صدایی نیومد...محکم تر زدم...
-خانم پارسا...حالتون خوبه؟
دوباره صدای قهقهه اش اومد.
-عالیم...بهتر از این نمیشم...مگه نمی بینی...میخوام از خوشی پرواز کنم...
این دختر تو حالت طبیعی نبود...داشت هذیون می گفت...ممکن بود بلایی سر خودش بیاره...دستگیره ی در رو پایین کشیدم ولی در باز نشد...از تو قفلش کرده بود...ایندفعه با کف دست هام به جون در افتادم...
-خانم پارسا...لطفا این در رو باز کنید...
-خانم پارسا نه... ستاره...ستاره صدام کن ...بیا ببین چطور می خوام  پر بکشم...
دستگیره رو دوباره پایین کشیدم ولی بازهم در باز نشد...شکی که اولش کرده بودم داشت به یقین تبدیل می شد...
-این لامصب رو باز کن وگرنه میشکونمش...زود باش...
صدام دیگه به فریاد تبدیل شده بود...بازهم هیچ صدایی نیومد...
-پشت در واینستا...
یه قدم عقب رفتم و چند بار با لگد محکم به در کوبیدم...قفل در شکست...سریع داخل رفتم...بوی الکل فضای اتاق رو پر کرده بود...پا بـ ـر-هـ ـنه روی یه چهارپایه رفته بود و یه بطری شیشه ای هم تو دستش داشت  که با دیدن یهویی من، پرت کرد طرفم...نتونستم جا خالی بدم...لحظه ی آخر فقط دستم رو بالا آوردم و جلوی سرم گرفتم...بطری شیشه ای به ساعدم برخورد کرد و خرد شد...سریع دست هاش رو بالا آورد و خواست گردنش رو توی حلقه ی طنابی که قبلا از سقف آویزونش کرده بود، بندازه...تازه متوجه جریان شدم...قبل از اینکه، بتونه گردنش رو تو حلقه ببره، سمتش دویدم و با پا به چهار پایه ی زیر پاهاش ضربه محکمی زدم...چهارپایه، چند متر اون طرف تر پرت شد... ستاره هم از بالا محکم به زمین خورد و صدای ناله اش بلند شد...
-دختره ی نفهم داشتی چه غلطی می کردی؟...ها؟
دستش رو به پهلوش گرفت و دوباره شروع کرد به ناله کردن...
-به تو چه عوضی...چرا نذاشتی کارمو تموم کنم...
آثار مـ ـستی هنوزهم تو صداش مشهود بود... دوباره داد زدم.
-میخواستی هممون رو بدبخت کنی؟آره؟
به زور خودش رو بلند کرد و روی زمین نشست...حتی تو حالت نشسته هم تعادل نداشت...
-تو چه می فهمی بدبختی چیه کثافت...
بالای سرش ایستادم.
-بدبختی چیه؟ ها؟...تو اصلا میدونی بدبختی چیه؟ اصلا میدونی چطوری نوشته میشه که اسم بدبخت رو گذاشتی رو خودت...
حالت عصبی بهش دست داده بود و با وجود این سرمستی هم نمی تونست درست حرف بزنه...اینبار با صدای بلند تر داد زدم: د حرف بزن دیگه...
-بدبختی، همین زندگیه که من دارم...پدر دارم ولی ندارم...مادر دارم ولی اونم ندارم...همه چی دارم ولی بازم هیچی ندارم...وقتی که هیچی ندارم چرا باید بمونم و با نداشته هام زندگی کنم...حالا فهمیدی بدبختی چیه...
سرم رو به طرفین تکون دادم و افسوس خوردم به این همه نعمتی که خدا به بعضی ها میداد ولی باز هم خوشبخت نبودند.
-آره...راست میگی...تو بدبختی...یه مرفه بی درد بدبخت که به خاطر بی دردی می خواد خودشو بکشه...نه...تو از بدبخت هم بدبخت تری... تو یه ترسویی...یه بزدل که از همه چی میترسه...حتی از زندگی کردن... لیاقتت همون خودکشیه...اینکه مثل یه بزدل بمیری و هیچ کس هم ککش نگزه... ولی نه اینجا...
جلو رفتم و با یه دست، یقه ی مانتوش رو که تقریبا باز بود گرفتم...با تموم زورم بلندش کردم...به طرف در خروجی کشیدمش...تعادل نداشت...چند قدم برداشت ولی بعدش بقیه ی راه رو تقریبا روی زمین کشیده می شد...در رو باز کردم و پرتش کردم تو راهرو...پخش زمین شد...
-گم شو تو یه قبرستون دیگه  خودتو بکش که حداقل یکی دلش به حالت بسوزه...
در رو محکم کوبیدم...این دختر هنوز چیزی از زندگی نمیدونست، اون وقت اسم خودش رو گذاشته بود بدبخت...دستم رو بالا آوردم که عرق سرد روی پیشونیم رو پاک کنم که سوزش شدیدی رو از ناحیه ی ساعدم احساس کردم...کتم رو درآوردم و آستین بلوزم رو بالا زدم...لعنتی...خرده شیشه های بطری ای که به ساعدم اصابت کرده بود، تو دستم فرو رفته بود و علاوه بر کوفتگی باعث خونریزی هم شده بود...باید سریع به یه درمانگاه یا بیمارستان میرفتم...سمت اتاق ستاره رفتم تا هم چراغش رو خاموش کنم و هم وسایلم رو از جلوی درش جمع کنم...خواستم کلید رو بزنم که چشمم به کیفی که محتویاتش روی میز خالی شده بود ،افتاد...نگاهم رو پایین تر آوردم و یه جفت کفش سیاه پاشنه بلند، که روی زمین افتاده بود، توجهم رو جلب کرد...همه ی وسایل هاش اینجا مونده بود و با وجود این بیرونش کرده بودم...باید وسایل هاش رو جمع می کردم و می انداختم جلوش که دیگه بهانه ای برای اومدن به اینجا پیدا نکنه...یه قدم به جلو برداشتم ولی صدای خرده شیشه های روی زمین مجال برداشتن قدم دوم رو نداد...چند لحظه به خرده شیشه هایی که روی زمین پخش شده بودند، نگاه کردم و بعدش به جفت کفش هایی که یه گوشه پرت شده بودند...زیر لب نالیدم: نه
با سرعت به سمت در خروجی شرکت دویدم...وقتی در رو باز کردم، از دیدن منظره ی روبروم مبهوت موندم...راهرو رو خون برداشته بود...ستاره به دیوار تکیه داده بود و اشک می ریخت...
-یا ابوالفضل
کنارش زانو زدم...سرش رو بالا آورد و با مردمک های خیسش تو چشم هام زل زد...خون زیادی از دست داده بود...رنگ صورتش به زردی میزد...خدایا من چیکار کرده بودم...لب هاش رو به سختی از هم باز کرد و آروم گفت: نمی خوام یه ترسو باشم...کمکم می کنی؟
-حرف نزن...
-کمکم می کنی؟
دستپاچه شده بودم و واقعا نمیدونستم که باید چیکار کنم...با عجز گفتم: خواهش می کنم حرف نزن...
از جام بلند شدم و کلافه داخل شرکت دویدم...دنبال یه چیزی می گشتم که بتونم از شدت خونریزی کم کنم...هیچی نبود...به آبدارخونه رفتم...کابینت ها رو تند تند باز و بسته می کردم که بالاخره یه چیز به درد بخور پیدا کردم...سمت ستاره دویدم...داشت هذیون می گفت...کیسه های زباله رو محکم دور مچ پاهاش گره زدم...صداش ضعیف تر شده بود...
-کمکم می کنی؟
اینبار داد زدم: د گفتم حرف نزن...
یه دستم رو زیر کمرش و دست دیگه ام رو زیر پاهاش انداختم و طوری که لمسش نکنم از رو زمین بلندش کردم و با تموم وجود سمت پارکینگ دویدم...سوزش شیشه هایی که تو ساعدم فرو رفته بودند، امانم رو بریده بود ولی اون لحظه فقط به یه چیز فکر می کردم...زندگی دختری که اگه میمرد، هیچوقت نمیتونستم خودم رو ببخشم...با چنان سرعتی تو خیابون ها رانندگی می کردم که چند بار کم مونده بود تصادف کنم...بالاخره به بیمارستان رسیدیم... پرستارها، ستاره  رو به سرعت به اتاق عمل بردند...اونقدر نگرانش بودم که بدون اینکه اجازه بدم ساعدم رو جراحی کنن، پشت در اتاق عمل روی زمین نشستم و منتظر موندم...اون لحظه از خدا فقط یه چیز می خواستم...زندگی ستاره...یکی از پرستار ها بیرون اومد و چند تا سوال راجع به مشخصات بیمار و نسبت من باهاش پرسید...
-بیمار خون زیادی از دست داده...
-خوب بهش خون تزریق کنید...
-نمیشه...بانک خون بیمارستان از گروه خونی بیمار نداره... لطفا خانواده اشو خبر کنید...شاید بتونیم ازشون خون بگیریم...
خواستم گوشیم رو دربیارم و یه جوری به خانواده اش خبر بدم که تازه یادم اومد وقتی با هول داشتم از شرکت بیرون می اومدم، گوشی رو همونجا جا گذاشته بودم...تمام شماره هام تو گوشی ذخیره شده بود و شماره ی هیچ کس رو هم حفظ نبودم...با درماندگی گفتم: ولی من الان خانواده اشو از کجا پیدا کنم؟
-اون دیگه مشکل خودتونه...
-اصلا گروه خونیش چیه؟
- O منفی
-خوب خانم چرا زودتر نمیگی...منم O منفی ام...کجا باید خون بدم؟
پرستار به ساعدم که هنوز هم یه کم خونریزی داشت، نگاه کرد و گفت: ولی شما که خودتون زخمی هستید...چرا اصلا اومدید اینجا...برید یه نفر دستتون رو...
حرفش رو قطع کردم و سرش داد زدم...
-گفتم کجا باید خون بدم؟
از دادی که سرش زدم، به خودش لرزید.
-ولی شما...
-مثل اینکه شما نمی فهمید...اون دختر باید زنده بمونه وگرنه این بیمارستانو رو سرتون خراب می کنم...
خیلی ازم خون کشیدند ولی به زنده موندن ستاره می ارزید...واقعا می ارزید...دو تامون هم تا چند روز به خاطر ضعف نتونستیم سر کار بیاییم...از اون روز به بعد، ستاره عوض شد و با کمک من، از دختر پژمرده و غمگین و بیخیال و سرخوش دیروزی تبدیل شد به خانم طراح متشخص و شاد و منظم و خوش فکر امروزی...خاطرات خیلی زود می گذرند ...همشون تو عرض چند ثانیه مرور میشن و بازم میرن همونجایی که بودن...آدم سخت باورش میشه که روزی یه همچین چیزهایی وجود داشتند...چشم از در اتاق ستاره گرفتم و سمت اتاق خودم رفتم...خانم مختاری، منشی شرکت، یه دقیقه بعد از من وارد شد و آمار و برنامه های امروز رو یادآوری کرد.
-آقای اعتماد امروز نمیان  شرکت ؟
-خیر...پیغام دادن که سر ساخت و ساز عمارت میرن...
-بسیار خوب...می تونید برید...
موقع خارج شدن برگشت و گفت: ببخشید آقای شریفی! پسر آقای اعتماد هم پیغام دادن که امروز حتما بهشون زنگ بزنید...
به تکون دادن سرم اکتفا کردم...از اتاق بیرون رفت و در رو هم بست...
من موندم و پرونده ها و فایل هایی که باید تا پایان ساعت کاری امروز بررسی می شدند تا طرحی ساده ولی مدرن و شیک برای پروژه جدید کشیده بشه ...شرکت تازه یه قرارداد جدید و پر سر و صدا بسته بود و به خاطر همین سرم خیلی شلوغ بود... کارم رو از اولین پرونده شروع کردم...ساعت یک شد...برایند حاصل از بررسی این چند تا پرونده تو این چند ساعت، هنوز رضایت بخش نبود...کلافه از پرونده ها و فایل های روی میز، به صندلیم تکیه دادم و پوفی کشیدم...مغزم همراهیم نمی کرد ولی این کار هم باید انجام میشد...با یه نفس عمیق، تکیه ام رو از صندلی گرفتم و دوباره مشغول شدم ولی همزمان صدای زنگ گوشیم بلند شد...بردیا بود...فراموش کرده بودم که بهش زنگ بزنم...بلندگوی گوشی رو روشن کردم و روی میز گذاشتمش تا همزمان با پرونده ها هم سر و کله بزنم...
-الو...سلام...
-سلام...
صداش هیجان داشت.
-کار داشتی؟
-آره...زنگ زدم ببینم سالم رسیدی شرکت یا نه؟
بازم شوخی ها و حرف های بی مزه همیشگی...
-سرم خیلی شلوغه...وقت ندارم...خداحافظ...
-قطع نکن...صبر کن...کارم واجبه...
-می شنوم...
هیجان صداش از بین رفت و صداش رو کمی جدی کرد.
-یادته یه بار گفتی که نذر کردی برای بچه های بهزیستی یا یه چیزی مثل اون، یه کاری انجام بدی؟
پرونده ها رو به حال خودشون رها کردم.
-خوب...آره...
-هنوزم حاضری نذرت رو ادا کنی؟
قضیه داشت جدی میشد...بلندگوی گوشی رو خاموش کردم و کنار گوشم گرفتمش...به صندلی تکیه دادم و گفتم: خوب...معلومه...
-باشه...پس امروز ساعت ۵ عصر برو به آدرس موسسه ای که برات می فرستم...خداحافظ...
سریع تکیه ام رو از صندلی گرفتم و تلفن رو بیشتر به گوشم نزدیک کردم.
-صبر کن ببینم...یعنی چی؟...قراره چیکار کنم؟
هیجان دوباره به صداش برگشت.
-هیچی...قراره به یه تعداد از بچه های سرطانی، کلاس آموزش طراحی بذاری...همه چی هماهنگ شده...روز های زوج، ساعت ۵ عصر... خداحافظ
جمله هاشو اونقدر سریع گفت که هول شدم.
-چی؟...صبر کن...نمیتونم...سرم خیلی شلوغه...وقت ندارم اصلا...
فکر کنم اصلا حرف هام رو نشنید.
-الو...صدا نمیاد...بهشون قول دادم یعنی قرارداد بستم...الو...اینجا آنتن نمیده...الو...الو...نری ضرر می کنم...الو...صدا نمیاد...رو سفیدم کن...الو...
-الو...الو...
صدای ممتد اون طرف خط ، مثل گچ ناخالصی شد که داشتند روی اعصاب نداشته ی من می کشیدند...بردیا همیشه کارش همین بود...وقتی می خواست یه نفر، کاری رو انجام بده، از هر روشی که میتونست، استفاده می کرد...یا با حرف هاش قانعش می کرد...یا تو رودربایستی میذاشتش...یا هم مثل الان  یه جوری حرفش رو میزد و آدم رو لای منگنه میذاشت...واقعا مونده بودم که این وسط باید چیکار کنم؟...از یه طرف کارهای شرکت سرم ریخته بود...از طرف دیگه، درخواستی بود که بردیا باهاش، منو لای منگنه گذاشته بود و نذری که باید چند سال پیش ادا میشد ولی هنوز روی زمین مونده بود...ساعت کاری شرکت هم که با همچین برنامه ای اصلا جور درنمی اومد...بازم یه مشغله ی دیگه به برنامه هام اضافه شد...آرنج دست هام رو روی میز گذاشتم و با کف دست هام، تکیه گاهی برای سرم درست کردم...درمانده و با حالت عجز نالیدم: لعنت بهت بردیا...
 

پسند شده توسط Key1995، zeynab227، ghazal_m و 5 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

خدا انسان رو در رنج و سختی آفریده...
همه ی آدم ها برا خودشون، دردهایی دارند...آدم بی درد نداریم...اگه داشته باشیم، اسمش دیگه آدم نیست...هر کس فکر می کنه که درد خودش، بدتر از مال بقیه ست...تصور می کنه که مشکلاتش کمرش رو خم کردند و دیگه هم نمیتونه که با وجود اونا صاف بایسته...ولی وقتی مشکلات بقیه رو می بینه، درد بزرگی که تا اون موقع روی دوشش سنگینی می کرده، دیگه اون قدرت سابق رو نداره...دیگه نمیتونه مثل قدیم زور بگه و کمر آدم رو خم کنه...فراموش میشه...به همین سادگی...این قانون طبیعته...مثل یه چرخه ی اکوسیستم ولی با این تفاوت که اینبار، درد های بزرگ، درد های کوچک رو شکار می کنند و مهر از یاد رفته یا از بین رفته رو پیشونی شون می زنند...و شاید این یه لطفه که خدا موقع خلقت به انسان داده که درد رو با درد فراموش کنه...ولی چرا من شامل این لطف نشدم؟...چرا هیچکدوم از درد هام بدون کم و کاست، تو حافظه ی بلندمدتم رفتند و دیگه هم هیچ کورسوی امیدی برای فراموشی شون به وجود نیومد...شاید به خاطر این بود که الفبای زندگیم رو از همون اول اینطوری نوشته بودند و دیگه هم نمیشد که تغییرش داد...ولی حس عجیبی بهم می گفت که شاید اینجا بتونه یه خرده از شدتش کم کنه...شاید درد آدمای اینجا بتونه دردهای من رو هم از یادم ببره ولی...
بعد از حرف زدن با مدیر موسسه و به توافق رسیدن، به بهانه ی دیدن کلاس ها، تصمیم گرفتم که از کل موسسه بازدید کنم. هیئت مدیره ی موسسه تصمیم گرفته بود که برای بالا بردن روحیه بیماران سرطانی، کلاس طراحی و موسیقی برای اونا برگزار کنه. قرار بود با آثار بچه های کلاس طراحی، نمایشگاهی برپا بشه و گروه موسیقی هم تو یکی از سالن های شهر، کنسرت زنده اجرا کنه. قدم زدن تو این مکان، حس و حال عجیبی رو به آدم القا می کرد. دلم از دیدن منظره های روبروم به درد اومده بود. قبلا شنیده بودم که بیماران سرطانی به خاطر مصرف داروهای مخصوص، موهای سر و بدنشون میریزه...فکر می کردم که دردشون فقط همینه...امروز با چشم های خودم دیدم که واقعا چه زجری می کشند و چطوری با این بیماری دست و پنجه نرم می کنند...با دو چشمم دیدم که خانواده ی بعضی هاشون چه غمی تو دلشون لونه کرده و با این وجود برا زنده نگه داشتن امید عزیزشون تند تند میگن و می خندن...دیدم که خانواده ی بعضی هاشون هم مثل مریضشون، یه گوشه ساکت بغ کردن و هیچی نمیگن...دیدم که بعضی هاشون هم حتی خانواده ای نداشتن که شاید این لحظات آخرشون رو با اونا بگذرونن...بعضی چیز ها رو دیدم ولی مطمئن بودم که هنوز هم خیلی چیزها برای دیدن باقی مونده بود...قوی ترین و بهترین دارویی که میتونست به این بیماران برای ادامه دادن و موندن کمک کنه، امید بود...چیزی که اینجا برای بعضی ها زیاد بود...برای بعضی ها کم...و برای عده ای هم اصلا وجود نداشت...این بچه ها به جرم کدوم گناه نکرده، باید تو این سن به این درد مبتلا می شدند؟
-آقا...آقا...نمی شنوید؟...با شمام...
نگاهم رو پایین آوردم و به دختربچه ی  کوچکی که لباس مخصوص بیماران موسسه رو پوشیده بود، دوختم...ماسک سفید رنگی روی صورتش زده و خرس عروسکی قهوه ای رنگی رو با دستاش، به سـ ـینه اش چسبونده بود...موهای سرش و ابروهاش مثل بقیه بیمارها ریخته و به همین خاطر روسریش رو تا جایی که میتونست جلو آورده بود...از بچگی عادت نداشتم که با بچه های کوچیک سر و کله بزنم...حتی از حرف زدن باهاشون هم امتناع می کردم...از این رو سرد جوابش رو دادم...
-بله؟
-برای عیادت اومدین؟
انتظار همچین سوالی رو از این دختربچه نداشتم...دستش رو جلوی دهانش آورد و چند سرفه خشک کرد.
-نه...
سرش رو کمی به راست متمایل کرد.
-پرستار جدیدید؟
مثل یه نگهبان داشت پرس و جو می کرد.
-نه
عروسک رو رفته رفته داشت بیشتر به سینش فشار می داد...سرش رو برای چندمین بار برگردوند و پشت سرش رو نگاه کرد.
-می خواید اینجا کار کنید؟
نمی خواستم اینجا کار کنم...هدفم چیز دیگه ای بود.
-نه
سرفه هاش کمی بیشتر از قبل شد ... کاملا مشخص بود که ترس رفته رفته داره بر تن و روحش چیره میشه...و این چیزی بود که نمی خواستم بیشتر از این باعثش بشم...خم شدم و روی پاهام نشستم تا بیشتر از این به خاطر بالا نگه داشتن سرش اذیت نشه...با محبت گفتم: اومدم به فرشته های اینجا، طراحی یاد بدم...
-مگه اینجا فرشته داره؟
با ناز و عشوه حرف میزد.
-آره...پره...مگه نمی بینی؟
دور و برش رو یه نگاه کرد.
-کو؟
فشار هنوز کم نشده بود و دست هاش همچنان به سرخی می زد.
-مثلا الان یکی شون جلوم وایستاده و داره باهام حرف میزنه...
اولش متوجه حرفم نشد ولی بعد از چند ثانیه فشار دست هاش شروع کرد به کم شدن...چراغ چشم هاش تند تند روشن و خاموش می شد...انگار کم کم حس امنیت قبل از حرف زدنش با من، داشت به وجودش برمی گشت...
-آهان...شما همون کسی هستید که قراره مثل آبجی پینار کلاس بذاره؟
این دختر با وجود سن کمش از همه چیز خبر داشت.
-هووووم...آره...
سرش رو به چپ متمایل کرد...انگار می خواست تقاضایی بکنه...
-میشه به منم طراحی یاد بدید؟...آخه بچه ها به من میگن چون سنت کمه و نقاشی هات بچگانه ان، به دردمون نمیخورن و نمیتونیم تو نمایشگاه بذاریمشون...
صداش رو مظلومانه کرد و دوباره گفت: میشه؟
مگه میشد درخواست همچین بچه ای رو رد کرد...این دختر بچه ی کوچک داشت چیکار می کرد؟...منی که تا همین چند دقیقه قبل، اصلا به همچین بچه های کوچکی، محل هم نمیذاشتم، الان دوست داشتم که فقط بنشینم و با شوق به حرفای این دختربچه گوش بدم.
-باشه...قبول
چهره اش در آنی از لحظه از این رو به اون رو شد و خندید...ذوق زده شده بود...خوشحال کردن این بچه حس عجیبی رو بهم القا می کرد...تو یه حرکت غیرمنتظره سرش رو جلو آورد و گونه ام رو بـ ـوسید...
یه لحظه از تعجب چشم هام گرد شدند...انتظار همچین حرکتی رو ازش نداشتم ...انگار خودش هم فهمید...متعجب بودنم یه حسی براش به وجود آورده بود که فکر می کرد شاید کار اشتباهی انجام داده...به زور لبخندی رو روی صورتم نشوندم...نمی خواستم که دوباره ازم بترسه...با دیدن لبخندم، سریع از حالت پشیمونی به خندیدن، تغییر چهره داد.
-اسمت چیه؟
-فرزام...
دوباره حالت التماس به خودش گرفت.
-میشه بهت بگم داداش فرزام؟
-باشه...بگو...
آفرین به پدر و مادری که همچین دختری رو تربیت کرده بودند.
-اسم تو چیه؟
خواست لب هاش رو از هم باز کنه.
-نرگس...نرگس...
سرش رو به سرعت چرخوند و پشت سرش رو نگاه کرد...با دیدن خانم پرستار جوانی که سمت ما می دوید، پا به فرار گذاشت.
-بالاخره که میگیرمت...بیا اینجا...
لبخند روی لبم رو جمع کردم و بلند شدم و ایستادم...خانم پرستار بهم رسید...
-سلام با کسی کار داشتید؟
داشت نفس نفس می زد...به حالت جدی و رسمی همیشگی ام برگشتم...
-سلام...شریفی هستم...مدرس رشته طراحی...از مدیریت اجازه گرفتم که نگاه کوتاهی این اطراف بندازم...
-بله بله...خوش اومدید...منم احمدوند هستم...پرستار بخش کودکان...
دستش رو سمتم دراز کرد...قصدش فقط یه دست دادن معمولی بود ولی این عمل برا من خط قرمز حساب میشد...ابروهام رو درهم کشیدم...نگاهم رو از دست دراز شده اش گرفتم و به صورتش دوختم...لبخندش خشک شد و دستش رو آروم پایین آورد...انتظار همچین برخوردی رو ازم نداشت...تصمیم گرفت که جو سنگین بینمون رو عوض کنه...
-کلاس ها انتهای راهرو هستن...فکر کنم الان هم کلاس موسیقی داره برگزار میشه...اگه دوست داشته باشید،می تونید یه نگاهی هم به اون کلاس بندازید و با همکارتون هم آشنا بشید...
عجله ای که توی رفتارش داشت به حرف زدنش هم سرایت کرده بود...
-ببخشید...اگه کاری ندارید، من برم دنبال این دختر...وقت خوردن داروهاش که می رسه خودش رو قایم می کنه...ببخشید...
از جلوی راهش کنار رفتم و گفتم: بفرمایید...
قدم هاش رو تند کرد و ازم دور شد...هنوز چشم از پرستار برنداشته بودم که صدای موسیقی از ته راهرو به گوشم رسید...سرم رو برگردوندم و آروم آروم به سمت صدا قدم برداشتم...کمی نزدیک شدم...صدای ویولون بود...نزدیکتر شدم...طوری نواخته میشد که صداش داشت از دیواره ی مرزهای تنم می گذشت و جایی در اعماق وجودم رسوخ می کرد...به در باز کلاس رسیدم و درست روبروش کنار دیوار ایستادم...زنی پشت به در و وسط تعدادی پسر و دختر نوجوان روی صندلی نشسته بود...آرشه رو با مهارتی خاص روی سیم های ویولن به حرکت در می آورد...غم عجیبی تو صدایی که از ویولن درمی اومد، پنهان شده بود...به دل آدم چنگ می انداخت و تسخیرش می کرد...انگار دل نوازنده از روزگار خیلی پر بود و برای همین هم، سیم های ویولن باهم و با نظم خاصی به رقص دراومده بودند تا کمی از لیوان غم این دل کم کنند...وقتی صدا قطع شد، به خودم اومدم و دیدم که چند دقیقه همونطور به دیوار تکیه دادم و محو منظره روبروم شدم...صدای زن از داخل کلاس می اومد که داشت با بچه ها خداحافظی می کرد...همه رفتند...تنها شد...پاهام همراهیم نمی کردند که جلو برم...اون نشسته به صندلی تکیه داده بود و من ایستاده به دیوار...
شاید نمی خواستم که بدون بهانه با همکار نوازنده ام آشنا بشم...شاید هم دلم نمی خواست تا وقتیکه روی صندلی نشسته و استراحت می کنه، خلوتش رو بهم بریزم و مزاحمش بشم...یه کم که گذشت، خودش از جاش بلند شد و سمت کیف ویولن رفت...در زدم و خواستم سلام بدم که سرش رو بلند کرد و به صورتم خیره شد...از دیدن چهره ی دختر نوازنده، زبونم بند اومده بود...انگار حسمون متقابل بود و اونم به خاطر بهتی که از دیدن من، بهش دست داده بود، چشم هاش گرد شده بودند...حتی یه درصد هم احتمال روبرو شدن با این دختر و اونم اینجا و با این شرایط ، به ذهنم هم خطور نمی کرد...
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری