فعال سازی حالت خواندن

27 ارسال در این موضوع قرار دارد

سر میز شام، مامان موضوع ماندنشان در خانه ی وحید مطرح کرد؛ آرام در گوش مامان پچ زدم:
- آقا وحید روزها نیستند، حوصلتون سر می ره. تشریف بیارید خونه ی ما، آخر هفته هم آقا وحید میان پیش ما.
مامان لبخند زیبایی زد:
- ممنون دخترم. به اندازه کافی مزاحمت شدیم. چند روزی هم اینجا بمونیم، بعدش می ریم.
جمله اش هنوز تمام نشده بود که صدای اعتراض پسرهایش بلند شد:
- کجا؟!
- تازه اومدین!
بابا رضا که تازه غذایش را تمام کرده بود، بعد از اینکه با دستمال چربی دور لبش ر پاک کرد، خطاب به پسرانش گفت:
- اگه مایل هستید، چند روزی رو بریم شمال.
سعید زود جواب داد:
- آره حتما.
وحید نگاهی بهم انداخت و رو به سعید گفت:
- شاید زن داداش کار داشته باشه و درس شاگرداش مونده باشه.
توی دلم می گویم چه قدر خوب است که برادرشوهرم حواسش به کارهایی که دارم هست. برایم احترام قائل هست. همانقدر هم از بی حواسی شوهرم به خودم دلگیر می شوم.
سعید که انگار یادش افتاده، همسری هم دارد که شریک زندگیش هست، نگاهی بهم می اندازد:
- تبسم، یه چند روزی به شاگردهات مرخصی بده، این جوری دعای خیرشون هم پشت سرته.
 و شروع کردن به خندیدن!
 این خنده به نظرم یکی از بی مزه ترین خنده های حرص درآر سعید بود!
من که همیشه عاشق خنده هایش بودم، چه شده که این خنده اش اینقدر آزار دهنده است؟!
 اما، من سکوت کردم و مشغول غذا خوردنم شدم. البته بیشتر بازی می کردم. نمی خواستم عکس العمل بچگانه ای نشان بدهم. یا مسبب سفر نرفتنشان من باشم.
بعد از کلی کلنجار که در چند ثانیه ی کوتاه توی ذهنم کردم، لیوان آب را سر کشیدم. در حالی که لیوان را روی میز می گذاشتم، گفتم:
- اگه همه برنامه هاتون اکی باشه، منم برنامه ریزی می کنم و برای شاگردم کلاس جبرانیش رو می ذارم.
وحید بعد از شنیدن نظر من:
- اتفاقا منم چند روزی مرخصی طلب دارم. فردا کارهای عقب مونده رو انجام بدیم و پس فردا عازم شیم.
با بغضی که توی گلو داشتم از اینکه نتوانسته بودم نظر و خواسته ام را که میلی به رفتن این سفر یهویی ندارم؛ بگویم، به زور لبخندی زدم. بشقابم را بر داشتم و به سمت آشپزخونه راه افتادم.
خوب شد که از جایم بلند شدم وگرنه همانجا سیلاب اشک هایم راه می افتاد. 

پسند شده توسط PEYMAN_Beh و katayoun

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی ماشین سکوت کردم و از بغض سر میز شام، خبری نبود. همه ی بغضم را با خوردن چای فرو داده بودم. سعی کردم که به اعصاب خودم مسلط باشم و در فرصتی مناسب حتما با سعید صحبت کنم.  بهش بگویم توقع داشتم نظرم را بپرسد و برای من ارزش قائل باشد.
 می توانم آن صحنه را تصور کنم؛ سعید با لبخند روی لبش جوابم را می دهد: مگه حالا چی شده؟ اگه سختته نمی ریم.
با اینکه این حرفها هنوز پیش نیامده، ولی من دارم پیشاپیش حرص می خورم! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تا ذهنم را خالی کنم و به این چیزها فکر نکنم.
 به بیرون نگاه کردم. هنوز افکار قبلی از ذهنم خارج نشده که با خودم فکر کردم توی این شهر بزرگ، چند تا از زن ها از زندگی راضی هستند؟ چند تا از شوهرها، همه جوره حامی زن هایشان هستند؛ طوری که آب در دلشان تکان نخورد؟ 
از آهی که کشیدم به خودم میایم، و خیلی جدی به افکارم ایست می دهم که بس است، به اندازه ی کافی امشب، تخلیه انرژی روانی شده ام. 
متوجه سعید می شوم؛ همزمان با رانندگی، افکارش رو بلند تکرار می کند:
" فردا صبح یه سر برم مغازه، سفارش های مشتری ها رو انجام بدم و برای بقیه ی سفارش ها چند روز تاخیر بزنم، بعدش برم برای معاینه فنی ماشین، بعدش هم خرید"
 رو به من می کند:
- تبسم؟ چی باید بگیرم؟
بی تفاوت نگاهش می کنم:
- هرچی دلت خواست. 
 - دستت درد نکنه، این چند روز حسابی خسته شدی، می دونم الانم خوابت میاد.
در درونم فریادی بلند می کشم: یعنی بازم نفهمید که من ناراحتم؟!
نفهمید علت ناراحتیم، طرز رفتارشه؟اینکه حس من رو نمی فهمه؟ 
اینکه بدون نظر من، برنامه مسافرت می چینه؟
دوباره داشتم از درون حرص می خوردم و غر می زدم.
ندای درونم به مقابلم می آید:
- تبسم خانوم از کجا بفهمه؟ تو که همه اش لبخند روی لبهات بود!
تو که عشق شمالی. خوب سعید هم خواسته این جوری آب و هوایی عوض کنی، لیاقتت همینه بشینی کنج خونه، بپوسی! 
دهن کجی به ندا کرده و می گویم:
- پس می خواستی اخم کنم؟ اونم جلو خانواده اش؟ که بگن زن سعید، چقدر اخلاق بچگانه و لوس داره. و دلشون به حال پسرشون بسوزه؟ بعدشم، آره عشق شمالم، ولی یه شمال دونفره، عاشقانه. 
انگار که توی این زمان نیستم، بادم خالی شده و آرام به ندای درونم می گویم:
- مثل همه رمان هایی که توی دوران مدرسه ام خوندم. لبخندی روی لبم می آید و ادامه می دهم:
- اینکه توی کلبه ی جنگلی، کنار آتیش شومینه، مرد زندگیم، گیتار به دست و خیره به من، عاشقانه برام بخونه. 
ندا حالت عق زدن را در می آورد و بعد سری به تاسف برایم تکان می دهد و نا امید از من، دنبال کارش می رود.
پوزخندی به رویای بچگانه ام زدم و آهسته چشم هایم را روی هم گذاشتم.

 

پسند شده توسط PEYMAN_Beh و katayoun

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

توی راه، همه اش در حال چرت زدن بودم و سعید هم می گفت: 
- بخواب تا برسیم سرحال باشی و بریم ساحل. 
من هم از خدا خواسته، با لبخندی روی لب، چرت می زدم.
چقدر خوب که یادش بود من عاشق این هستم تا پایم به شمال برسد، به ساحل رفته و به دریا سلام کنم. 
خوبی ویلای پدر سعید نزدیک بودنش به ساحل بود. ولی ویلای بابای خودم سمت جنگل بود. قبل از گذاشتن وسایل، سعید به خانواده اش اطلاع می دهد که تا ساحل می رویم و زود برمی گردیم. نگاه جدی بابا، در لبخند مهربان مامان و وحید محو شد و ما به سمت ساحل راه افتادیم. اندازه ی بچه ای که ذوق پارک رفتن داشته باشد، ذوق داشتم. از خوشحالی زیاد، روی پا بند نبودم. عمیق هوا را می بلعیدم و مـ ـسـ ـت می شدم از هوای تازه و مرطوب. سعید هم با لبخند روی لبش، کنارم بود. کاش زمان در همین لحظه، کمی توقف می کرد؛ توقع زیادی که نداشتم، همین که پر از حس های خوب بودم و سعید هم کنارم بود. توجه اش به من بود و دلیل لبخندش من بودم. مرد مغرور من، در این لحظه، شبیه مردهای رمانتیک و عاشق بود. خدا را شکر می کردم برای داشتن کسی که در کنارش، آرامش داشتم. 
روی شن های ساحل پاهایم را دراز کردم و خیره به دریا شدم.
دختر و پسری کمی آن طرف تر از ما مشغول بحث بودند؛
صداهایشان میان امواجی که به ساحل می آمد، کم و زیاد می شد.
از حرکات دست پسر فهمیدم که  چیزی را برای دختر توجیح می کند.
نگاهم را برمی گردانم سمت سعید؛ با گوشیش مشغول فرستادن پیام بود.
بلند شدم و برای قدم زدن به لب ساحل رفتم. سعید هم دنبالم آمد و آهسته و بدون حرف، کنار هم شروع به قدم زدن، کردیم. تمام حس های خوبم، با این فکر که چرا وقتی سعید کنارم هست، گوشی اش را سایلنت نمی کند، می پرد. ندای درونم با تعجب می گوید:
- خدا شفات بده که اینقدر توهم نداشته باشی، تبسم متوقع! 

پسند شده توسط katayoun و PEYMAN_Beh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در حال قدم زدن روی شن و صدف های کنار ساحل، آرام تو افکارم غرق شدم؛ چرا زندگیم هیچ هیجانی ندارد؟ الان که اوج جوانی و طراوتمان هست، مثل پیرمرد و پیرزن ها کنار هم زندگی می کنیم، پس دوران پیری را چطور می خواهیم بگذرانیم؟ اصلا به پیری می رسیم؟ چرا داریم دچار روزمرگی می شویم؟
 پوزخندی می زنم، در شروع زندگی هم همین جور بودیم. سعید آرام هست و اهل هیجان نیست. در نتیجه همه ی شور و هیجانم، در آرامشی که سعید داشت، محو می شد. مثل یک جاذب قوی، همه ی انرژی من را، به خودش جذب می کرد. سعید مثل خاک گلدانی می ماند که لیوان آبی را که من برای سرحالی اش به پایش می ریزم، بدون گذاشتن هیچ ردی، می خورد و حتی کمی خیس نمی شود.
حتما توقع من زیاد هست، وگرنه سعید مشکلی ندارد که بخواهم شکایتش را به جایی ببرم.
باید چشمم را به خوبیهایش باز کنم. خوبیهایی که شاید به چشم من نیاید، چون به آنها عادت کرده ام. ولی همین رفتار و اخلاق سعید، آرزوی خیلی از زنهایی هست که شوهرانی بداخلاق دارند. نمونه اش خواهر سهیلا، شاگردم که هیچ دل خوشی از زندگی اش ندارد!
سعید گوشی اش را از جیب شلوارش در آورد و از من عکس می انداخت. کلی ژست گرفتم و با خنده و شوخی مدل های ژستام را تغییر می دادم و سعید با حوصله همراهیم می کرد. بعد از چند تا عکسی که ازم می گیرد من نیز از او عکس گرفتم و آخرسر هم دو تایی، چند تا سلفی انداختیم. از قیافه های توی عکس ها شروع به خندیدن کردیم. بعد از اتمام عکس گرفتنمون و خارج شدن از ان جو شاد و صمیمانه ای که به مدت چند دقیقه بود، توجهم را به اطراف می دهم. اینقدر غرق در عکس گرفتن بودیم که نفهمیدیم امدیم این ورتر. نزدیکتر شدیم به ان دختر و پسر. از این فاصله قیافه ی دختر را می توانستم واضح تر ببینم.
دقیق شدم و چشم هایم را ریز کردم. آره میشناختمش، ناهید بود! 
همکلاسی دوران مدرسه ام. 
 با ذوق برای سعید می گویم. میخواهم با حالت دو بروم و بـ ـغلش کنم که با سیلی که به صورت ناهید می خورد، من از جا پریدم و یک لحظه هنگ کردم. اهورا پشیمان جلویش ایستاده بود و تا می خواست در آغوشش بگیرد، ناهید با دستش راه برگشت را نشانش می دهد تا تنهایش بگذارد.
می خواستم پیش ناهید بروم، سعید هم مثل من جا خورده ولی زود به خودش مسلط شده و می گوید:
- فکر کنم الان دوست نداره که تو این حالت ببینیش.
حرف سعید را قبول داشتم و می خواستم تا رویم را برگردانم که نگاه ناهید چشمانم را اسیر خودش کرد. بی هیچ حرفی جلو رفتم و تو آغوشم گرفتمش و اجازه دادم تا خودش را خالی کند.

پسند شده توسط katayoun و PEYMAN_Beh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سعید اشاره کردم تا برود. و او بدون هیچ حرفی، آهسته به سمت ویلا برگشت. بعد از اینکه ناهید کمی، فقط کمی آرام شد، سمت کافه ای که میز هایش لب ساحل چیده بود، سفارش کیک و قهوه دادم.
- خیلی خوشحالم می بینمت ناهید، چند وقت پیش سراغت رو از مامانت گرفتم، گفت اینقدر سرگرم زندگیت شدی، که زیاد بهشون سر نمی زنی.
لبخند محوی روی لب های ناهید نشست، بدون اینکه جوابی به حرفم بدهد، دستش را روی دستم گذاشت :
- خیلی دلم برات تنگ شده تبسم. کاش بچه بودیم، صبح ها می اومدم دنبالت و باهم می رفتیم مدرسه.
به رویش خندیدم و گفتم:
- ای خانوم زرنگ، تو که اون موقع ها از خدات بود که بزرگ شی و مدرسه تموم شه و از شرش خلاص شی.
از خنده ی من، ناهید هم به خنده افتاد و همزمان دوتایی گفتیم: 
- یادش به خیر!
و شروع کردیم خاطراتی را با ذوق تعریف کردن و خندیدن.
سفارشمان را میان خنده و ابراز دلتنگی خوردیم.
به ناهید گفتم که با خانواده ی شوهرم آمده ام. لبخند تلخی زد:
- منم برای مچ گیری شوهرم!
چشمانم اندازه ی فنجون روی میز، گرد شد و زمزمه کردم:
- چی میگی ناهید؟ مچ گیری برای چی؟ به چی شک کردی؟
از اینکه بی مقدمه بهم گفت برای چه آمده، شوکه شده بودم و سکته ی کامل را وقتی زدم که ناهید خیره به انگشتای قفل شده اش که روی میز بود، گفت:
- و مچش رو گرفتم. با یه دختر برنز سرتا پا پروتز و عمل!
هر کاری کردم نتوانستم گریه ی ناهید را بند بیاورم. همه ی نگاه ها روی ما بود. دستمالی بهش دادم و آرام بلندش کردم و سمت دریا رفتیم.
ناهید تو بـ ـغلم زار می زد و من هم پا به پایش گریه می کردم. دریا هم از غم ناهید خروشان شده بود و امواجش را با خشم به ساحل می کوبید.
نمی دانم چند دقیقه گذشت که گریه ناهید تبدیل به هق هق شد. سمت سرویس بهداشتی رفتیم تا آبی به سر و صورتمان بزنیم.

پسند شده توسط katayoun و PEYMAN_Beh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشی همراهم نبود، گوشی ناهید را برداشتم و دیدم چقدر تماس بی پاسخ از اهورا داشت. گوشی را  سمتش می گیرم:
- چک کن، مثل اینکه سایلنت بوده متوجه نشدی.
پوز خندی زد:
- یه عمر متوجه نبودم. اتفاقا الان متوجه ام که نمی خوام دیگه صداش رو بشنوم. و با بغض رویش را برگرداند.
به سعید زنگ زدم و وقتی مطمئن شدم توی ویلا هستند، گفتم که همراه ناهید می آیم.
با این حرفم خواستم سعید، پیش زمینه ای برای خانواده اش آماده کند تا دلیل حال بد ناهید را بدانند که با شوهرش بحث کرده. بعد از اینکه تماس را قطع کردم؛ ناهید تشکر می کند و می گوید که اصلا حال خوشی برای دیدن کسی ندارد:
- تبسم من که باهات تعارف ندارم، برای مطمئن شدن از شکی که داشتم، اومدم دنبال اهورا. حالا هم اینجا کاری ندارم. 
با صدای تحلیل رفته اش ادامه می دهد: 
- فقط می خوام برگردم.
- من نمی ذارم اینجوری بری، تو حالت خوب نیست! قول می دم کسی مزاحمت نشه...
میان حرفم می پرد و با صدای ضعیفی می گوید:
- حالم خوب نیست تبسم! 
و از حال می رود.
من نیز وا می روم.
اصلا تا حالا پیش نیامده که کسی جلوی من حالش بد شود! چه برسد به اینکه غش کند. استرس می گیرم و با ترس به اطرافم خیره می شوم که یاد سعید توی فکرم مثل ستاره ای درخشان چشمک می زند، نفسی می گیرم و به او زنگ می زنم.
به قطرات سرمی که توی انژیوکت دست ناهید، می ریخت زل زده بودم که سعید ضربه ی آهسته ای به بازویم زد و اشاره کرد تا از اتاق بیرون برویم.
آرام پیشانی ناهید را بـ ـوسـ ـیدم و گفتم الان برمی گردم.
سعید به دیوار راهروی بیمارستان تکیه زده و دستانش را توی سـ ـینه اش جمع کرده بود. با دیدن من صاف ایستاد:
- چرا به شوهرش خبر ندادی؟
- سعید، قضیه مثل اینکه بیشتر از یه بحث ساده اس!
- زن و شوهرن، تبسم لطفا دخالت نکن تو کارشون.
- سعید من هنوز اصل قضیه رو نمی دونم که بخوام دخالت کنم، ناهید جواب اهورا رو نداد و می خواست مستقیم برگرده بره خونه که فشارش افتاد.
 بغض به گلویم چنگ انداخت:
- دیدی دکتر گفت افت فشار عصبی بوده، الهی بمیرم براش.

پسند شده توسط PEYMAN_Beh و katayoun

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری