فعال سازی حالت خواندن

27 ارسال در این موضوع قرار دارد

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

نام رمان : توقع دل 

نویسنده : فاطمه نیساری 

ژانر : عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی

 

خلاصه :
روایت گر زندگی تبسم؛ دختر شاد دیروز و زن بی تفاوت امروز!
زنی که در ذهنش مشغول پردازش و نتیجه گیری رفتارهای اطرافیان به خصوص همسرش هست!
رمان توقع دل با ریتمی آرام درست مثل زندگی های امروزی پیش می رود و نشان می دهد که چطور آرام آرام بدون اینکه متوجه شویم با رفتارهای ناخواسته توی زندگی مشترک از هم دور می شویم. 
آن قدر که دیگر شاید دیر شود. رمانی آموزنده و گیرا. 
در کنار زندگی تبسم، زندگی متفاوت و جنجالی "پریناز" زنی عاشق و بی آزاری که همسرش را به فجیع ترین شکل ممکن به قتل می رساند و طی روند ماجرا، پرده از علت این کارش برداشته می شود، روایت می شود. 

 

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن 

"فروغ فرخزاد"

ویرایش شده در توسط روژینا خوشه گیر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی با سلام و درود فراوان خدمت شما، ضمن تشکر و سپاس بابت اعتماد به انجمن رمانخونه و تایپ رمان خود در این انجمن خواهشمندم موارد زیر را انجام دهید:

 

* قوانین تایپ رمان (اینجا) را مطالعه نموده و حتما رعایت فرمایید.

 

* در پست اول نام رمان، خلاصه ، ژانر و توضیحات لازم... را عنوان کنید و ادامه رمانتان را پس از پست تاییده مدیران (بعد همین پست) ارسال کنید.

 

* کلیه قسمت های رمان خود را درهمین تاپیک ارسال کنید و از حذف تاپیک خود جدا خودداری کنید. در صورت مشاهده کاربر از انجمن اخراج می گردد.

 

* لطفا در ارسال پست از نوشتن پارت کمتر از 20 خط در سیستم و کمتر از 40 خط در موبایل خودداری کنید.

 

* چنانچه تمایل به ایجاد صفحه نقد دارید، پس از گذاشتن چهار پست می توانید تاپیک نقدتان را در بخش نقد رمان کاربران (اینجا) ایجاد نمایید.

 

* لطفا برای طراحی جلد رمان پس از تایپ12پارت از رمانتان، به بخش طراحی جلد (اینجا) مراجعه نمایید و تا پایان رمانتان حتما درخواست کاور داده و آن را تحویل بگیرید.

 

* سوالات و مشکلات خود، در رابطه با بخش رمان را در تاپیک پرسش و پاسخ بخش رمان (اینجا) مطرح کنید.

 

* از تبلیغ رمان خود در پروفایل خصوصی دیگران بپرهیزید و برای اینکار و همچنین آشنایی سایر کاربران به بخش تبلیغات رمان (اینجا) مراجعه نمایید.

 

لطفاً قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و مغایر قوانین جمهوری اسلامی جداً خودداری کنید.

 

پیروز و سربلند باشید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

در بعد از ظهری آرام؛ که باد پرده ی حریر یاسی رنگ اتاق را به بازی گرفته بود، با سر و صدای روشا و رادشین از خواب پریدم.  بعد از کمی فکر کردن که منبع این صداها از کجاست؛ با اخم های درهم و موهای ژولیده در حالی که چشم هایم را با پشت دست می مالیدم از اتاق خارج شدم.
روشا با گریه به حالت دو از پله ها بالا می آمد و بین راه آب بینی اش را بالا می کشید که محکم با من برخورد کرد. جیغ بلندی کشید و گریه اش به هق هق تبدیل شد.
 خواب کاملا از سرم پریده بود. توی آغوشم کشیدمش، کمرش را نوازش می کردم و آرام از پله ها پایین آمدیم. با خودم نجوا می کردم:
- ماشالله چقدر سنگین شده و هنوز مامان سر غذا خوردنشون حرص می خوره. آخه مادر من، اگه این دختر بدغذاست و هیچی نمی خوره، پس چه جوری وزن گرفته؟!
چشمم به ترنم افتاد؛ بی خیال از سر و صدای اطرافش، مشغول ورق زدن ژورنال مد بود!
"خدایا کمی از این آرامش خواهرم رو به من عطا کن، مرسی."
با چشم دنبال مامان می گشتم که ترنم خانم، چشمش به جمالم روشن شد. با لبخندی بر روی لب های خوش رنگش، به سمتم آمد و دو تا ب*و*سه به هوا زد.
یکی از عادت های برجسته ی خواهر نازنینم؛ بوسیدن هوا به جای صورت است.
بعد از دریافت بـ ـو-سه های گرم خواهرم، سراغ مامان و رادشین را گرفتم. قبل از اینکه ترنم جوابم را بدهد؛ مامان، که رادشین پشتش پناه گرفته بود را دیدم.
مامان جلوی روشا آمد و مقابل پاهایش زانو زد. عروسکش را به دستش داد: 
- با این دستمال سری که به موهاش بستم دیگه کوتاهی موهاش توی چشم نیست.
  فکر کنم حالت صورتم شکل علامت تعحب بود چون مامان در حالی که کاملا می ایستاد برایم توضیح داد:
- رادشین با قیچی موهای عروسک روشا رو کوتاه کرده.
 برای شیطنت خواهرزاده های وروجکم ضعف کردم. ترنم خیلی ریلکس سمت میز رفت و ژورنال را برداشت؛ دنبال صفحه ای می گشت:
- تبسم جان... عزیزم بیا این رو ببین. برای مهمونی آخر هفته می خوام بگیرم.
 با ذوق سمتش رفتم که صدای مامان از آشپزخونه آمد:
- دخترها بیاین. این سالاد دست شما رو می بـ ـو-سه. من می خوام بچه ها رو ببرم پارک، گناه دارند.
 درحالی که مانتویش را تن می کرد؛ سمت جالباسی دم در رفت. از آنجا روسری و کیفش را برداشت. دست روشا و رادشین که از ذوق زیاد بالا و پایین می پریدند را گرفت و از خانه خارج شد.
من نیز بی خیال دیدن ژورنال شدم. به سمت سرویس بهداشتی رفتم تا آبی به سر و صورتم بزنم.
بعد از اینکه کمی مرتب و سرحال شدم موهایم را بالای سرم جمع کردم و به آشپزخانه رفتم. ترنم را مخاطب قرار دادم:
- شهروز کی میاد؟
- دیگه کم کم پیداش می شه.
و صدایش نزدیک شد. رو برگرداندم و ترنم را در ورودی آشپزخانه دیدم. از این مدل تکیه زدنش فهمیدم که خواهر کوچکم، باز التماس دعا دارد.
ترنم سه سال از من کوچکتربود ولی چهارسال زودتر از من ازدواج کرده بود. خیلی سر این عشق آتشینی که سال اول دانشکده گریبانش را گرفته بود جنگید تا به هدفش رسید. کلا درس را بـ ـوسید و کنار گذاشت. همان سال اول دوقلو باردار شد و اگر مادر شدنش را در نظر نگیرم می توانم بگویم که مسیر زندگی دلخواهش را پیش گرفت؛ اینکه مدل به مدل رنگ مو و آرایش عوض کند و تمام دغدغه اش، خرید لباس و آماده شدن برای مهمانی هایش باشد.
کاملا رفته بودم در حال و هوای چند سال پیش که دست های مانیکور شده ی ترنم، جلوی صورتم چندبار تکان خورد و من را از عالم گذشته رها کرد، با لبخندی تصنعی جوابش را دادم:
- همینجام.
- می دونی تبسم جان این سری بچه ها گفتن دوره ی همیشگی رو بریم ویلای شمال و...
دستم را بالا بردم و اجازه گفتن بقیه ی جمله اش را ندادم:
- پس به جای یه شب، دو سه شبی باید پذیرای فسقلی هات باشیم...
ترنم با چشمای گرد شده از تعجب، خندید. نزدیک تر آمد و هوا را بـ ـوسید: 
- عاشقتم خواهری که اینقدر ماهی، و حرفم رو می فهمی.

ویرایش شده در توسط emorlia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم زمان که دستش را از گردنم رها می کردم، گفتم: 
- ترنم! اشتباه نکن. من نگفتم که مواظبشونم. صبر کن جمله ام تموم شه؛ آخر هفته قراره مامان، بابای سعید از شهرستان بیان؛ و این چند روز کلی کار دارم.
می دونی که بیان چند روزی هستند و تو مهمونی هاشون همراهیشون می کنیم.
ترنم ابروهای قهوه ای رنگش را در هم کشید:
- اما...
وسط حرفش پریدم:
- اما بچه هات به تفریح و اینکه کنار مادر و پدرشون باشند، احتیاج دارند. اینقدر این بچه ها رو از سر خودت باز نکن!
ترنم صورتش را برگرداند و قری به گردنش داد:
- من خودم هنوز بچه ام.
خیارهایی که پوست کنده بودم را جلویش گذاشتم تا حلقه حلقه کند. ادامه دادم:
- مامان کوچولو، مسئولیت این فرشته ها با شماست.
صدای زنگ، مانع از تکمیل نصیحت کردنم شد.
عادت بدی که داشتم این بود؛ وقتی تو فاز نصیحت می رفتم، بدون اینکه طرف مقابل را درک کنم، خودم را علامه ی دهر فرض می کردم و یک بند، مشغول پند و اندرز می شدم.
با ورود شهروز، جو خانه شاد شد. شخصیت شهروز شاد و پر از انرژی هست.
- سلام تبسم جان.
با لبخندی برلب، پاسخگوی سلامش شدم.
هنوز روی مبل ننشسته بودم که صدای در اومد  مامان که روشا توی بـ ـغلش بود و رادشین که یکی از بندهای لباس سرهمی اش، از روی شونه اش به بازو سُر خورده بود، با خستگی پشت سرش تلو تلو می خورد، وارد هال شد.
به کمک مامان رفتم و ترنم، از آشپزخانه خارج شد و بدون توجه به بچه هایش، سمت شوهرش رفت.
من و مامان بچه ها را داخل اتاق خوابوندیم.
البته رادشین بعد از کمی نق زدن که چرا مامان روشا را بـ ـغل کرده، به خواب رفت.
به ساعت نگاهی کردم. سراغ گوشی ام رفتم تا به سعید زنگ بزنم، که صدای زنگ آیفون بلند شد، پس در را باز کردم.
سلام و احوال پرسی کردیم.
خیلی ساده تر از زن و شوهرهای اطرافم. با بیرون دادن نفسم سعی کردم خودم را آرام کنم و اینقدر نسبت به همه چیز حساس نباشم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"خب طبیعیه، کارش زیادتره" در صورتی که می دانستم؛ با این حرف ها فقط خودم را گول می زنم!
سعید اگر سرکار هم نرود، باز هم نمی تواند مثل مردهای اطرافم ابراز احساسات کند.
وقتی به خودم آمدم که سر میز شام، همه از دستپخت بی نظیر مامان تعریف می کردند. برای اینکه مثل بقیه شاد و سرزنده خودم را نشان دهم؛ با لبخندی به لب تایید کردم.
موقع جمع و جور کردن آشپزخانه، از مامان پرسیدم:
- بابا و مهران کی از شیراز برمی گردند؟
مامان با تعجب گفت:
- تبسم؟! سر میز که گفتم یکشنبه میان! چون قراردادشون مشکل داشته.
" آهانی" گفتم و ادامه دادم: 
- آره، اما منظورم این بود که نمی شد تلفنی رفع اشکال کنند و زودتر برگردند؟ دلم برای بابا تنگ شده.
جمله ی آخر را با لحنی کاملا لوس گفتم. مامان درحالی که من را توی آ-غـ ـوش گرم و نرمش می کشید، گفت:
- مگه برای بار اولشه؟
و من که دلیل بغض های این چند وقتم را نمی دانستم، لبم رو گزیدم تا اشک هایم جاری نشوند و مامان مهربانم را نگران نکنم.
موقع برگشت توی ماشین؛ مثل این چند وقت اخیر و شاید مثل همیشه، سکوت بود و سکوت و سکوت. 
هنگام خواب با خودم مرور کردم از زمان کودکی خودم و ترنم، از حمایت ها و مراقبت های مهران برادر بزرگ و مهدی برادر کوچک ترم.
و از شیطنت های پایان ناپذیر من و خواهر و برادرهایم.
از محبتی که بین مامان و بابا بوده و هست.
از عشقی که مهران، نسبت به گلرخ خانمش دارد.
و صد البته که این عشق با، باردار شدن گلرخ هزار برابر شده است.
از تصور گلرخ که موقع ویارش، اول از خجالت سرخ می شد، بعد می رفت سمت سرویس، لبخندی روی لبم آمد.
از بس که این دختر با حیا و ماخوذ به حیا هست.
هنوزم که هنوزه، برایمان جای سوال دارد که چطور این دو شخصیت؛ یعنی گلرخ آرام و نجیب و چادر به سر، در کنار مهران شر و شیطون و قرتی و آتیش پاره هست. چکار کرده که مهران قید آن همه دوست دخترهای رنگ و وارنگش را زده؟
"خدایا مرسی بابت این خانواده ی شاد، سالم و مهربان، که تا می خواهم توی ذهنم گله کنم، آنقدر چتر حمایت اطرافیانم را گسترده می بینم که فقط می توانم شاکرت باشم."
مرد من، سعید من، شاید ... آرزوی خیلی از زنها باشد.
مردی صبور، مهربان و با ایمان که تمام تلاشش برای رفاه زندگی مان هست. تا حالا نشده چیزی را بخواهم و دریغش کند. 
البته باید گفت که توقعاتم کاملا در حد معمول هست؛ نه مثل خواسته های غیر معقول ترنم که همیشه من و مامان بهش متذکر می شویم خیلی پرتوقع و ولخرج شده. ولی کو گوش شنوا؟
ترنم از بچگی همیشه دنبال برندها بود و دوس داشت از بهترین پاساژها خریدهایش را انجام دهد.
بابا هم که جانش بود و ته تغاری لوسش!
این وسط فقط مهدی که یک سال از ترنم بزرگتر بود، بهش خرده می گرفت و مثل موش و گربه بهم می پریدند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ترنم به تقلید از مهدی، رشته معماری را انتخاب کرد. در همان سال اول با ازدواجش قید رشته اش را زد.
مهدی هم یک سالی می شود که درسش تمام شده و توی شرکت مهندسی مشغول به کار هست. تا فرصتی گیر می آورد، پز موقعیت کاریش را به ترنم می دهد.
اما من، توی دانشگاه ریاضی محض خواندم. بعد از اتمام درسم همزمان با تدریس برای شاگرد خصوصی، برای کنکور ارشد خودم را آماده می کردم. آشنا شدن با سعید، مسیر تصمیماتم را تغییر داد.
حالا که فکر می کنم به چند سال قبل؛ به یاد می آورم خواستگارهای رنگ و وارنگ و عدم تمایل من به آغاز زندگی مشترک؛ در صورتی که ترنم در آن زمان، زمزمه های عاشقانه اش آغاز شده بود. بعد از یک سال اشک ریختن، بالاخره بابا و مامان راضی به سنت شکنی ازدواج خواهر کوچکتر شدند. من کاملا راضی و خرسند از اینکه به تصمیمم اهمیت داده بودند، سخت مشغول درس خواندن شدم.
ترنم غرق خوشبختی که به دنبالش بود. همراهی شهروز در خریدهایش و بعد هم شرکت در مهمانی های دوستانه اشون، نهایت آرزوی خواهر کوچکم بود.
اما من نمی خواستم که سقف آرزوهایم کوچک باشد.
برای خوشبختی دنبال کسی نبودم که آن را به من هدیه دهد و بخواهم وابسته ی کسی باشم. عشق من؛ درس خواندن و درس دادن به شاگردانم بود. افق پیش رویم را روشن می دیدم.
تصمیم داشتم بعد از اتمام درسم، داوطلبانه به یکی از روستاهای محروم کشورم بروم و عاشقانه آنچه از ریاضی می دانستم را در اختیار شاگردان زحمتکش آن منطقه قرار بدهم.
بچه هایی که بچگی نکردند و از طفولیت مزه ی تلخ کار کردن رل به جای شیرینی بازی کردن، به زور چشیده بودند.
وقتی به این همه بی عدالتی که در حقشون می شود فکر می کنم، بغض به گلویم چنگ می اندازد. تصمیم گرفتم که حداقل از خودم  برای پایان دادن به این بی عدالتی شروع کنم.
وقتی ترنم در جریان فکر و ایده ی من قرار گرفت؛ آنقدر زیر گوش مامان و بابا خواند تا حرف من پیش آنها بی اعتبار شد و گفتند توی همین شهر تهران از دانش آموزانی که بضاعت مالی مناسبی ندارند، شهریه ی پایین تری بگیرم و خودم را آواره ی دیار غربت نکنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح با صدای در، از خواب بیدار شدم. سعید نان تازه گرفته بود. با لبخند از من خواست تا در آماده کردن صبحانه عجله کنم تا دیرش نشود.
به آشپزخونه رفتم تا کتری را، روی اجاق گاز بگذارم اما سعید از قبل گذاشته و آبجوش آماده بود. چایی را دم کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. توی آینه به خودم خیره شدم، بینی ام را با دو انگشت گرفتم، کمی بزرگ بود و ترنم اصرار داشت برای عمل بروم. ولی من همین بینی خودم را دوست داشتم یا بهتر است بگویم خودم را گول می زدم که اینجوری بیشتر بهم میاید. 
چند بار پلک زدم و به خودم امید دادم که حداقل رنگ چشمهایم با موهای کوتاه قهوه ای رنگم تناسب دارد و چیزی از ترنم که عمل زیبایی کرده، کم ندارم.
 ناگهان یادم می افتد که سعید منتظر من است. سریع به آشپزخونه می روم و پشت میز می نشینم.
نمی دانم چرا این روزها اینقدر حساس شدم و آرام بودن سعید در خوردن صبحانه با، شر و شیطنت شهروز در قاپیدن لقمه از دست ترنم را مقایسه می کنم.
 چقدر دلم خواست.
 با خود می گویم شاید من همپای خوبی برایش نیستم.
پس بهتر است روی خودم کار کنم. 
حالا که اینقدر قشنگ و با دقت لقمه می گیرد، یکی از این لقمه هایش سهم من باشه، مگر چه می شود؟
زیر چشمی آمار لقمه اش را دارم. تا نزدیک دهانش می برد با صدای بلندی می گویم: 
- من!
سعید با تعجب به لقمه اش که در دهان من است، نگاه می کند. لبخند کجی می زند و لقمه ی بعدی را می گیرد.
و من دلم می گیرد از اینکه توقع داشتم غش غش بخندد و بگوید "قربون خانوم کوچولوی گرسنه ام بشم من!"
و بعد مثل این فیلم ها من را روی پاهایش بنشاند و مربایی را که از قصد گذاشتم دور لبم بریزد، با انگشتش پاک کند و بخورد.
اه لعنت ب من!
 اگر بخواهم فیلم عاشقانه ای ببینم؛ در حالی که عاشقی سـ ـینه چاک ندارم.
مثل توپی که بادش خالی شده، بودم. مثل یخی که آب شده و کتلتی که وا رفته. شاید هم حس کوهی را داشتم که ریزش کرده.
احساسم به من می گفت:
- خوب شد؟ خرد شدی؟ ضایع شدی؟ چه خوب بلدی خودت را کوچک کنی تبسم خانوم! خاک هفت عالم بر سرت. به تو هم می شود گفت زن؟ زن باید ناز کند. نه اینکه خودش را اینجور خفت بدهد تا دیده شود. آهی کشیدم و توی دلم گفتم"خیلی خوب حالا، مگه چی شده؟". و سعی کردم خودم را به آن راه بزنم.
 سعید متوجه ی حال گرفته ی من نمی شود و این برایم دردناک تر از هرچیز دیگه ای هست.
با خودم مرور می کنم که یک عاشق کوچکترین تغییر را توی چهره و رفتار معشوقش می فهمد.
و بعد با خود می گویم "یعنی سعید عاشقم نیست؟".
 از این فکر، قلبم به شدت مچاله می شود.
خیره می شوم به مردی که دم در ایستاده و طبق معمول می پرسد:
- من رفتم تبسم جان کاری نداری؟ خداحافظ.
و تا به خودم بیایم، بدون اینکه جوابش را بدهم، در را پشت سرش بست و رفت.
 جلوی آینه می روم و به چهره ی ماتم زده ی خودم زل می زنم.
"آیا توی این زندگی دارم حیف می شم؟"
من تشنه ی عشق هستم، مثل ترنم که شهروز عاشقانه سیرابش می کند. به یاد ندارم سعید حتی آن اوایل هم ذره ای احساسی رفتار کرده باشد.
وقتی سعید را با بابای خودم مقایسه می کنم؛ می بینم چقدر شبیه اون نسل هست و خنده ام می گیرد از اینکه نکند سعید سن واقعی اش را به من نگفته باشد و مثل کلاهبردارها سرم کلاه گذاشته باشد.
با تکان دادن سرم، سعی در پراکنده کردن این افکار الکی دارم و برای مرتب کردن تخت به اتاق خواب می روم.
چرخی توی آشپزخانه می زنم. بازهم این سوال تکراری...
"چی بپزم؟!"
پوفی می کشم و به هال می روم. تلفن را روی مبلای راحتی شکلاتی رنگم، پیدا می کنم.
شماره مامان را می گیرم تا با توجه به کارهای روزانه، حال و حوصله ام بهترین پیشنهاد را برای ناهار می دهد.
با توجه به اینکه کلی کار دارم؛ از قبیل رفتن به حمام و بعد هم مرتب  کردن خانه، پیشنهاد پخت کته و خورش آماده را می دهد. امروز شاگرد خصوصی دارم که نمی تواند در کلاس های موسسه شرکت کند. ثریا، دختر یکی از سرایدارن موسسه هست و چون وضع مالی مناسبی ندارند، مجبور به کار کردن هست و نمی تواند پا به پای بقیه در کلاس های آموزشگاه، شرکت کند. دختر ساده و زحمت کشی که با اینکه هیکل ظریفی دارد ولی دستانش بزرگ و مردانه است و چهره اش از بی رحمی روزگار، همیشه اخم آلود.
همزمان که آب موهایم را با حوله خشک می کردم، لباس هایی که روی مبل ها پخش بود را جمع می کردم که صدای زنگ آمد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از آیفون، ترنم که عینک بزرگی روی صورتش بود را دیدم. با اینکه در را باز کردم اما مجددا زنگ را فشرد.
آیفون را برداشتم و تند و سریع شروع به گفتن کرد:
- سلام تبسم جان. بچه ها را توی آسانسور می ذارم!
و فرصت نداد تا حرفی از دهانم خارج شود، چه برسد به اینکه بخواهم مخالفت کنم.
عصبی از این کارش؛ که بدون هماهنگی بچه های پر دردسرش را آورده بود، توی دلم بد و بیراه نثار خودم و خودش کردم. سریع حوله ی حمام را در آوردم و مانتوی بلندم را تن زدم. شالی روی سرم انداختم و با عجله سمت در رفتم.
تا نگاهم به قیافه های معصوم بچه ها افتاد همه ی عصبانیتم فروکش کرد. با لبخندی بر روی لب، هر دو را در آغوشم کشیدم. بعد از اینکه حسابی آن ها را چلاندم، راه اتاقم را در پیش گرفتم و مانتویم را بلوز و شلوار یشمی رنگی عوض کردم و از اتاق خارج شدم.
روشا و رادشین مثل دوتا خرگوش کوچولوی ناز، گوشه ی پذیرایی منتظر من ایستاده بودند.
" آخ که خاله قربونتون بره عشقای من".
مشغول در آوردن لباس های فرشته های خوشگلم بودم که همزمان گفتند "گشنه ایم" و زیر گریه زدند...
ای خدا! از دست این مادر با عاطفه چکار کنم؟ توقع داره بچه های سه ساله اش خودشون را سیر کنند. 
به آشپزخونه رفتم. شیرکاکائو و کیک را توی سینی گذاشتم. با رسیدن شاگردم، بچه ها را توی اتاقم بردم و با دادن دفتر و مداد گفتم که تا یک نقاشی خوشگل بکشند، کارم تمام می شود.
اصلا متوجه نشدم به ثریا چی یاد دادم. چون دلم شور اون دوتا وروجک را می زد که اینقدر بی صدا بودند.
حداقل اگر صدایشان می آمد، خاطرم جمع می شد که مشغول خرابکاری نیستند.


پسند شده توسط hasti.sky، katayoun، PEYMAN_Beh و 2 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در اتاق را باز کردم؛ دو قلوها مشغول کشیدن نقاشی بودند و بی جهت نگرانشون بودم.
بعد از راهی کردن ثریا، به اتاق رفتم. این دوتا وروجک تکون نمی خورند.
یهو دلم به شور افتاد. خدایا خودت رحم کن. این سکوت تن آدم را بدجوری می لرزاند. یعنی باید منتظر کشف یک خرابکاری باشم!
نگاهی سرتا سری به اتاق انداختم.
خدا را شکر. انگار همه چیز سر جایش بود، نفسی از آسودگی خیال کشیدم و با خاطری جمع، در حال بیرون رفتن از اتاق چشمم به دیوار افتاد.
بله! چه نقاشی روی دیوار کشیدند!
از سرم دود بیرون می زد. مثل این کارتون ها که شخص عصبانی دود از سر و گوش هایش بیرون می آمد. دقیقا می توانستم خودم را توی آن حالت تصور کنم. روشا وسط افکارم پرید:
- خاله جون من هی به راشی گفتم همین جا نداشی(نقاشی) کنیم ولی اون گوش نکرد و رفت رو دیوار. ولی من همین جا نشستم نگاه کن خاله جون.
نگاهم سمت تخت و رو تختی که تازه انداخته بودم، رفت که حالا با مداد چشم و رژلب هایم به طرز افتضاحی در آمده بود.
مانده بودم ماتم روتختی را بگیرم یا لوازم آرایش مارکم که کلی پول بابتشان داده بودم. البته به نظرم پول هایم را هدر داده بودم؛
چون این لوازم را به سلیقه ی ترنم گرفته بودم. چقدر حیفم می آمد بابت پول هایی که برای اینها داده بودم. آخر نه من، اندازه ی ترنم آرایش می کردم که این همه بخواهم لوازم گران و مارک بگیرم، نه اندازه ترنم ولخرج بودم.
اشک تو چشم هایم جمع شده بود. نفس از این دوتا در نمی آمد. 
 سعید که صدایم می زد وارد اتاق شد. نگاهی به اطراف انداخت و زیر خنده رد. روی دو پا نشست و دست هایش را برای روشا و رادشین باز کرد. این دوتا هم که دنبال پناه بودند با خوشحالی به بـ ـغلش پریدند.

پسند شده توسط PEYMAN_Beh، katayoun و Śámāņę

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناگهان یادم افتاد که حتی کته هم درست نکرده ام. در پاسخ سعید که از ناهار می پرسید، سرم را پایین انداختم:
- اصلا یادم نبود.
بعد از صرف غذایی که سعید از رستوران سرکوچه سفارش داده بود، بچه ها را توی اتاق مهمان خوابوندم و دو تا لیوان چای ریختم و چشم به سعید که روی کاناپه دراز کشیده و چشماش بسته بود، دوختم. آهسته گفتم: 
- چاییت یخ نکنه.
چشم هایش را باز کرد:
- مرسی.
همین!!!
فکر کنم اگر به قهوه خونه ی سرکوچه می رفت، از اصغر آقا تشکر گرم تری می کرد.
 از اینکه خودم را با قهوه چی سرکوچه مقایسه کردم، دلم گرفت.  توی ذهنم پیش بینی کردم که سعید از آن آقا بهتر و صمیمانه تر از من تشکر می کرد!
بعد از خوردن چای، دوباره به سرکارش بازگشت. سعید بر خلاف قیافه و تیپ رسمی که دارد و آدم فکر می کند باید مجری تلویزیون باشد، مغازه لوازم یدکی خودرو دارد.  برای ناهار به خانه میاید و بعد از کمی استراحت، به سرکارش باز می گردد.
لیوان های چای را توی سینک گذاشتم. در فریزر را باز کردم تا تدارک یک شام خوشمزه را ببینم. فکر کردم که لازانیا گزینه ی خوبی است و بچه ها هم عاشقش هستند و خودم هم بدجور هـ ـوس کرده ام.
 بسته ی گوشت را بیرون آوردم تا یخش باز شود. نگاهی به بسته ی پنیر انداختم و وقتی از کافی بودنش مطمئن شدم سرجایش قرار دادم.
 به بچه ها سر زدم؛ آروم و ناز خوابیده بودند.
روتختی را جمع کردم تا سر فرصت به خشک شویی ببرم.
حالا باید فکری برای دیوار می کردم. اما... دست من توان سابیدن این دیوار را نداشت.
باید از مامان بخواهم شماره ی خانومی که برای کمکش میاید را بدهد.
بعد از مرتب کردن خانه توی کمد دنبال روتختی دیگری گشتم و بعد  از بهم ریختن کمد یادم آمد که اصلا آنجا نیست.
وای خدا از کمر درد مُردم. الهی برای خودم بمیرم که اینقدر امروز کار کردم!
در حال دلسوزی کردن برای خودم بودم که صدای زنگ آمد. نگاهی به ساعت انداختم، هفت بود.


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بچه ها از صدای زنگ در، بیدار شدند.  جلوی آیفون رفتند. در حالی که بالا و پایین می پریدند، با ذوق و لحن قشنگ و شیرین بچگانه "ترنم جون" می گفتند.
خواهر سرشار از عاطفه ام به بچه هایش یاد داده بود که "ترنم جون" صدایش بزنند.
هر چقدر این بچه ها عاشق ترنم بودند، به همان اندازه هم ترنم از آنها فراری بود.
ترنم عقیده داشت که خیلی زود بچه دار شده و بچه ها جلوی خوشی کردنش را گرفته اند! به عبارتی همیشه در حال غر زدن بود.
هرکی نمی دانست، فکر می کرد ترنم صبح تا شب مشغول رسیدگی به این بچه هاست و به خاطر راحتی بچه هایش چند سالی، قید مهمانی و مسافرت هایش را زده... در صورتی که اینطور نبود. ترنم شاید ده روز اول زایمانش، آن هم به خاطر شرایط جسمانیش، پیش بچه هایش توی خانه مانده بود. همان اول با اینکه شیر زیادی داشت، به بهانه های مختلف به آنها شیرخشک داد. همه ی مهمانی ها و گردش و تفریحاتش بدون اینکه بچه هایش را همراهش ببرد، به راه بود.
 این طفل های معصوم یا مهد هستند یا پیش مامان.
با باز کردن در و پریدن بچه ها به آ-غـ ـوش ترنم، جیغ ترنم بالا رفت:
- آی ولم کنید. موهام خراب شد.
 روشا و رادشین در حالی که سرشان را پایین انداخته بودند و لبهایشان آویزان مانده بود، از ترنم فاصله گرفتند.
ترنم صاف ایستاد و با لبخندی بر روی لب سمتم آمد:
- وای که خسته شدم، چقدر طول کشید. شرمنده تو رو هم اذیت کردم.
همزمان که جواب سلامش را می دادم، بچه ها را سمت تلویزیون هدایت کردم. برایشان موز پوست کندم و گذاشتم روی میز تا بخورند.
 رو به ترنم گفتم:
- لطفا دیگه بدون هماهنگی این کار رو نکن. اصلا نفهمیدم امروز چی درس دادم.
ترنم در حالی که مانتو و شالش را روی دسته ی مبل می انداخت:
- وااا امروز شاگرد داشتی؟ تو رو خدا ببخشید. اصلا فکر نمی کردم که کار داشته باشی. 
 لبهایش را غنچه کرد؛ مثلا از اینکه برنامه های من را بهم ریخته، ناراحت شده است!



پسند شده توسط PEYMAN_Beh، Śámāņę، katayoun و 2 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سمتم آمد و با عشوه ای که جزو ذاتش شده بود، آرام دستش را از موهایش بیرون کشید.
تازه متوجه تغییراتش شدم.
بازهم رفته بود آرایشگاه و این بار برای اکستنشن مو!
اعتراف می کنم که موی بلندش خیلی بهش می آمد ولی به نظر من،
اینقدر واجب نبود که بچه هایش را گرسنه راهی خونه یکی دیگر کند.
رفته بودم تو فاز نصیحت کردن و متهم کردن ترنم به اینکه مادر خوبی برای بچه هایش نیست. برای همین خیلی جدی، ترنم را مخاطب قرار دادم:
- به خدا گناهه. چرا اینقدر برای این طفل های معصوم کوتاهی می کنی؟
مردم هزارتا دوا و درمون می کنند تا خدا بهشون بچه بده.
حالا که خدا لطف کرده و این دو تا فرشته اش رو توی دامنت گذاشته، قدر ندون.
حس می کردم علامه ی دهر هستم و باید ارشادش کنم. برای همین سرم را بالا گرفتم و توی چشمانش خیره شدم تا تاثیر حرفهایم بیشتر شود:
- خواهر خوبم، حواست بود چقدر دلتنگت بودند و تو محلشون نذاشتی؟
ترنم با چشم های نازش که اخیرا با کاشت مژه نازتر هم شده بود من را نگاه کرد:
- همچین میگی یکی ندونه فکر می کنه من براشون کم گذاشتم.
تبسم جان بردمشون بهترین مهد زیر نظر برترین مشاورها و روانشناس و مربی ها.
بهترین لباس ها و اسباب بازی ها رو فراهم کردم.
 وسط حرفش پریدم و این بار با حرکات دستم سعی در ادامه ی سخنرانی ام داشتم:
- مهر و محبت مادری چی؟ اینا رو با چه مقدار پول و از کدوم پاساژ می خری؟
ترنم خیلی جدی دستهایش را بالا آورد و خیره به ناخون هایش شد:
- وااای این صورتی به اون رنگ صورتی لباسم نمیاد!
و من هاج و واج به خواهری که توی دنیای خودش بود نگاه کردم. به این فکر می کردم؛ نصیحت و سخنرانی من را اصلا گوش نمی کرده چه برسد که بخواهد عمل کند!


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با ورود شهروز و سر و صدای بچه ها که از فاز غم بیرون آمده بودند، لبخندی مهمان لب هایم شد. چقدر خوب که شهروز شاد و سرحال بود و جو خانه را با نشاط کرد.
با خاطری جمع، به آشپزخانه رفتم و مشغول پخت لازانیا شدم.
صدای ترنم از سالن پذیرایی به گوش می رسید:
- شهروز خوبه سفارش کردم بهت که چقدر لازمش دارم. اونوقت تو یادت رفت؟ واقعا که!
با اینکه توی آشپزخانه بودم، می توانستن بدون اینکه ببینمشان تصور کنم که ترنم دستش را به چه حالتی تکون می دهد. هر حرف و جمله ی ترنم حرکت دست خاص خودش را داشت. به طوری که اگر صدایش نمی آمد، از طرز حرکات دستش، متوجه می شدیم چی می گوید. البته این حرکات منحصر به خودش بود. اگر علم زبان اشاره را داشت می توانست به عنوان مترجم ناشنوایان عزیز مشغول به کارشود.
شهروز مثل همیشه با زبان چرب و نرمش سعی در دلجویی از ترنم داشت. من همان لحظه به این فکر کردم که تا حالا نشده چیزی را از سعید بخواهم و فراموش کند.
و این یک امتیاز مثبت است.
با رضایت، لبخند زیبایی زدم و توی افکار خودم بودم که چقدر به سعیدم سخت می گیرم. مرد مهربونم با اینکه زبان چربی ندارد ولی به قدری برایش مهم هستم تا نیازهایم را یادش بماند. و این یعنی خوشبختی.
روانشناسی در برنامه ی تلویزیونی می گفت: مردها دوستت دارم را به زبان نمی آورند بلکه با کارهایشان نشان می دهند.
امان از دست این مردهای مغرور ... 
- سلام خانوم. کجایی؟!
برگشتم و با همان لبخند روی لبم به سعید سلام کردم و خرید ها را از دستش گرفتم.
لبخند من به سعید هم سرایت کرد و چقدر شیرین بود این لبخند، روی صورت خسته ی مرد من.
شام را دور هم خوردیم. بعد از رفتن بچه ها، خسته روی مبل افتادم که سعید، "خسته نباشیدی"  گفت و محو تلویزیون شد.
 آنقدر خوابم می آمد که بدون مسواک زدن و فکرهای الکی و تشکیل دادگاه نظامی تو مغزم علیه بی احساسی سعید به خواب رفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح با توقع اینکه سعید صبحانه را آماده کرده باشد؛ دست و صورتم را شستم. خوشحال و شاد به آشپزخانه رفتم.
_ چه عجب بیدار شدی!
نتوانستم لحنش را بفهمم. تعجب بود؟
 تمسخر بود؟
فقط خواسته بود چیزی بگوید و این جمله از دهنش در آمده؟ بدون نیت و غرضی؟!
 توی صدم ثانیه داشتم جمله ی ساده ی سعید را تحلیل می کردم که
نگاهم افتاد به میز خالی از صبحانه و گازی که کتری روی آن نبود!
سعید آماده ی رفتن بود. ابروهایم به صورت غیر ارادی بالا رفتند:
- خواب مونده بودی؟
- نه منتظر بودم بیدار شی و صبحونه بهم بدی.
دلخور لب زدم:
- خب حداقل یه چایی می ذاشتی.
-چایی بدون صبحونه؟ نمی خورم دیرم می شه. خداحافظ!
اول صبحی حالم را گرفت و خیلی ناراحت شدم.
مگر چه می شد امروز را که خسته بودم، صبحانه را آماده می کرد؟ خب شاید تا چایی دم می کشید، من هم بیدار می شدم. مگر صبحانه درست کردن کاری دارد؟!
اول رفتم توی فاز غر زدن و بعد هم غم و غصه خوردن. شروع به نجوا کردن با خودم کردم:
- دیدی دوستم نداره. شوهرهای مردم براشون چه میز صبحونه ای که نمی چینند.
اونوقت من... بغض گلویم را فشرد.
آخر چرا، مسئله ای به این کوچکی اینقدر برایم مهم است؟! 
چرا کوچکترین حرکات سعید را زیر ذره بین می برم و تا آخرین حد بزرگش می کنم؟ 
نکند دارم سخت می گیرم؟
 تقریبا فهمیده ام که خانواده ی مرد سالار سعید در کارهای خانه کمکی نمی کنند. پس چرا من از او توقع دارم؟!
پس چرا اوایل سعید این طور نبود؟ 
ندای درونم من را خطاب قرار می دهد و می گوید: 
- از اولم همینجور بود خااانوم، منتها شما اینقدر حساس نبودی!
جواب ندا را نمی دهم.
کتری را از آب پر کردم و یک بسته نان از فریزر توی ماکروفر گذاشتم. نیمرویی برای خودم پختم تا جان غصه خوردن داشته باشم.
بالاخره باید خودم را تقویت می کردم تا مغزم کار کند و بتوانم کشف کنم دور و اطرافم چه خبر هست؟
با شکم گرسنه که نمی شد به گفت و گو با ندای درونم که به شدت طرفدار سعید هست، بروم. 
بعد از خوردن صبحانه، آشپزخانه را به همون حال رها می کنم. به این دلیل که اصلا حوصله کوزت بازی ندارم.
ظرفهای دیشب را هم باید جا به جا می کردم و اصلا حسش را نداشتم. دوست داشتم با این آشپزخانه ی شلوغ، روی کاناپه جلوی تلویزیون خودم را ولو کنم و توی فکر و خیال بروم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خودم مرور کردم؛ تا دیشب که رابطه امون خوب بود.
 با رد شدن عبارت " رابطه ی خوب" پوزخند تلخی زدم.
رابطه ی خوب!
تعریف من از رابطه ی خوب چی بود؟
چه توقعی داشتم و چی شد؟
چقدر رمان عاشقانه خواندم و فیلم هندی دیدم؟
چقدر در رویاهایم برای شریک آینده ام ناز می کردم و او هم فقط در حال منت کشیدن بود؟!
سعید درونگراس؛ باید لابلای کارهایش دقت کنم تا بفهمم فلان کاری که انجام داده به خاطر من بوده است.
  پس چه شد که من سعید را انتخاب کردم؟!
شاید درونگرایش را پای حجب و حیایش می گذاشتم.
اگر سعید مثل شهروز که مدام دور ترنم می چرخد، دور و بر من بود، چه واژه ای استفاده می کردم؟ خودم هم خنده ام گرفت.
دوباره رفته بودم توی فاز قضاوت کردن. حالم را نمی فهمیدم.
کمی پر از بغض بودم.
اصلا از ازدواجم پیشمان بودم!
اگر مجرد بودم این حجم از ناراحتی که الان دارم را آ موقع داشتم؟!
مسلم است که نه...
در خانه ای که همه بهم توجه می کردند و کوچکترین تغییری در رفتارم را می فهمیدند و سعی در برطرف شدن علتش داشتند.
خلاصه که چقدر دوستم داشتند و درکم می کردند.
چقدر مهم بودم که خالصانه وقتشان را در عین پرمشغله بودنشان، در اختیارم قرار می دادند.
چقدر خوب بود دورانی که اینقدر نازکش داشتم.
اما حالا چی؟!
سعید من را می فهمد؟ درکم می کند؟ برایش مهم هستم؟!
چرا اینقدر فرق بین آدمهاست؟
چرا منی که به جنس محبت خانواده ام عادت کرده بودم، نمی توانستم خودم را با روحیات سعید وفق بدهم؟
چرا کارم رسیده به جایی که همش مقایسه می کردم؟
مگر نه اینکه سعید هم مثل من عاشق خانواده ش بود؟
پس چرا نمی توانست آنجور که مهران عاشقی رد توی خانواده یاد گرفته و تقدیم گلرخ می کرد، همون جور رفتار کند؟
نکند برایش عادی شده ام که به چشمش نمی آیم، تا بخواهد نیازهای احساسیم را ببیند و جواب دهد؟
چرا وقتی محتاج توجه و محبتش هستم، از من دریغ می کند؟
مگر اینطور نیست؛ زن ها خودشون را لوس می کنند، قهر می کنند،
شوهرهایشان برایشان جان می دهند؟ بعد از منت کشی، چه آشتی شاعرانه ای دارند؟
چطور اینقدر قشنگ جنس لطیف زن را درک می کنند؟
زن ها مثل گل هستند؛ که شادابی و سرحالی اشان وابسته به توجه و دقت باغبونشان هست... از غصه ی زیاد در حال ترکیدن بودم.
از اینکه شخصیتم بخواهد وابسته باشد؛ که محتاج توجه کسی باشم، که بلد نیست چطور با این همه حس زنانگی من کنار بیاید، بدم میاد.
باز یک طرفه به قاضی رفتی تبسم خانوم!
دوباره نزدیک عادت ماهیانه ات شده و بی اعصاب شدی.
 دو روز دیگر می بینمت که می گویی سعید بهترین مرد دنیاست، و خدا را بابت مرد مهربونی که بهت عطا کرده، شکر می کنی.
- واقعا که. تکلیفت با خودت معلوم نیست!
این جمله ی آخر را ندای درونم با تحکم بهم گفت و ادامه داد:
- بلند شو که کلی کار داری.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 ناهار مورد علاقه ی خودم را درست کردم و اصلا توجهی به اینکه سعید خورشت قیمه را دوست ندارد، نمی کنم.
لبخند پلیدی رو لبم نقش می بندد، گویا می خواهم از آدمی جنایت کار، انتقام بگیرم.
به خودم یادآوری می کنم که سیب زمینی های سرخ شده را حتما داخل خورشت بریزم تا سعید نتواندناخونک بزند و خودش را جوری سیر کند.
ذات خبیثم بیدار شده بود و اینجور منو قانع می کرد که سعید حق نداشت صبح با اینکه زودتر بیدار شده بود صبحانه را آماده نکند.
به حرف ندای درونم که به طرفداری از سعید می گفت: 
- تبسم مگه بچه ای، لجبازی می کنی؟
پاسخی ندادم.
وقتی ظهر سعید با لبخند وارد شد کمی عذاب وجدان گرفتم. عذاب وجدانم زمانی بیشتر شد که به آشپزخانه رفت و دید فقط یک نوع خورشت روی اجاق گاز هست که حاضر نیست حتی به آن لب بزند.
خودم را آماده کرده بودم جواب اعتراضش را بدهم که دیدم سعید با همه ی خستگی اش، بدون هیچ حرفی از خانه بیرون رفت.
من می خواستم حالش را بگیرم که دوباره حال خودم گرفته شد!
ماتم گرفتم...
یعنی چی؟ این چه کاری بود؟ یعنی قهر کرد؟!
چرا من این همه نقشه می کشم تا حالش را بگیرم، اونوقت اون بدون هیچ نقشه ای، در یک هزارم ثانیه به راحتی آب خوردن، حالم را می گیرد. حس انجام هیچ کار دیگری ندارم، همراه با گرفتن حالم، انرژی برایم باقی نمی ماند.
وای خدای من...
همیشه خانجون می گفت مردها شکمشان چقدر برایشان مهم است و یکی از راههای به دست آوردن دل مردها، خوب آشپزی کردن است.
آن وقت من ساده، به جای اینکه غذای مورد علاقه اش را آماده کنم که خستگی اش از تنش بدر شود. او را گرسنه از خانه فراری می دهم.
یعنی خاک تو سرت تبسم!
فردا که مامان جونش بیاید و برایش غذاهای مورد علاقه اش را بپزد،
حق نداری از اینکه قربان صدقه ی مامانش برود، ناراحت شوی.
حالا کجا رفت؟ نکند به جایی برود و...


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میان افکار و حرص خوردن هایم غوطه ور بودم که در باز شد و سعید با نان باگت و بسته ای در نایلون وارد شد.
به آشپزخانه رفت و صدابم زد:
- تبسم؟ چرا ناهار نخوردی؟
من که سرم را پایین انداخته بودم، به آشپزخانه رفتم:
- هـ ـوس قیمه کرده بودم؛ و وقت نشد برای تو چیز دیگه ای آماده کنم 
توی دلم خودم را توبیخ کردم:
- اره جون خودم! خوبه که فریزر پر از خورشته.
و سعید در حالی که بسته ی سالاد الویه را باز می کرد گفت: 
- بهترین کار رو کردی.
 و من چقدر شرمنده شدم از این بچه بازی که در آورده بودم. و مدت این شرمنده بودنم چقدر کوتاه بود و اینقدر تخس بودم که نذاشتم ذره ای از ندامتم رو بفهمد. 
می خواستم اعتراضم را نشان بدهم؛ چرا بدون اینکه چیزی بگوید از خونه بیرون رفته است.
اما سریع حرف مارال خانوم، همسایه روبرویی یادم امد " هیچ وقت نقطه ضعف ندین دستشون، مردها بفهمند شما از چیزی ناراحت می شین بعدا دوباره برای حرص دادنتون انجامش میدن ".
- سعید جان نگفتی میری فروشگاه. خرید داشتم ها! 
ندای درونم بهت زده بهم گفت:
- ماشالله تبسم خانوم، می بینم بدجور راه افتادی!
از این حرف ندا، لبخند فاخرانه ای زدم و مثل ترنم، قری به گردنم دادم.
سعید درحالی که از ساندویچش می خورد جواب داد:
- باشه عزیزم. بگو شب که میام می خرم. از آدم خسته و گرسنه چه توقعایی داری ها. اون لحظه من فقط فکر می کردم که با چی خودم رو سیر کنم.
و من دوباره شرمنده شدم از این کار بچگانه ام.
 مشاور تلویزیون صدبار گفته بود که توی قهر و دعواهاتون، غذاخوردن و خوابیدنتان عین قبل باشد.
اما من یادم می رفت. و عجیب که مثل بچه ای لجباز می شدم، 
که دلم توقع داشت سعید نازم را بکشد و قربان صدقه ی این اخلاق مزخرفم برود. مثل رمان هایی که خوانده بودم؛ دختر هرچی ناز می کرد پسر نازش را خریدار بود و همه اش می گفت:
- قربون اون ناز کردنت، اخم نکن اینجور خانومم، منو بکش اما نگاهت رو ازم نگیر!
 من با این چنین شخصیت هایی توی رویاهایم زندگی می کردم که هر چی پس زده شوند، عاشق تر از قبل جلو می آیند  اگر هم لج بازی کنند که طرف قربان صدقه اشون می رود که خانم کوچولویشان لج کرده!
 اصلا چرا راه دور بریم؟ مثل شهروز.
ترنم مرکز توجه شهروز هست. کافی است خم به ابروی ترنم بیاید، شهروز تا علت اخم خانومش را منهدم نکند، بی خیال نمی شود.
اما سعید به قول خودش سعی داشت من را بزرگ کند و با بی تفاوتی هایش مقابل لجبازی من، به نوعی این اخلاق بد را از سرم بیاندازد.
 نمی دانم چرا همین که بی تفاوتیش را می دیدم انگار که آتشم زده باشند، بیشتر می سوختم و نقشه های خبیثانه ای در ذهن می کشیدم و لجبازی ام کش پیدا می کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خانجون همیشه بهم متذکر می شد که تا ابد سعید اینقدر مقابلم اروم نیست. بهتره است کمی بزرگ شوم و دست از کارهای بچگانه ام بردارم. غرور مرد برایش خیلی مهم است. من باید کوتاه بیایم و توقعاتم را کم کنم. با خودم می گویم، چقدر خوب سعید توانسته خودش را توی دل همه جا کند.
خانجون، مادربزرگ پدری ام می شود. در خانه اش توی شهرستان تک و تنها زندگی می کند. زنی بامزه و شیرین زبان و عاقل. عاشق شخصیت مستقلش هستم که برعکس هم سن و سال هایش، وابسته به فرزندانش نیست. 
سعید آماده بود تا به سرکارش برگردد که با بلند شدن صدای گوشی اش سرجایش ایستاد و تماس را برقرار کرد.
شاخکهای کنجکاویم فعال شد.
- سلام مادر من چه خبر کجایین؟
-....
- آهان باشه... الان راه میفتم بیام دنبالتون.
-......
- نه بابا چه کاری؟ بیکار بودم اتفاقا.

بعد از قطع تماس رفت و در را پشت سرش بست.
بعد انگار که چیزی یادش امده باشد سریع در را باز کرد:
- تبسم جان من دارم می رم دنبالشون، چایی رو آماده کن.
و من فقط دور خودم چرخیدم؛ یا خداااا خونه ی درهم!
 با این لباس های نامناسب! ذهنم قفل شده بود و نمی توانستم کاری کنم!
 وااای چکار کنم؟ الان می رسند! دو دور دیگرکه چرخیدم به خودم تشر زدم:
- اه بس کن دیگه. دختر گنده خجالتم نمی کشه!
اول بدو خرت و پرت ها و رو جمع کن و بریز توی کمد دیواری.
بعدش هم لباس عوض کن و یه آرایش دو دقیقه ای...
 وای دوباره که داشتم دور خودم می گشتم. سعی در متمرکز کردن افکارم داشتم...اول لباس عوض کنم بهتر است. در حالی که داشتم به سمت اتاق خواب می رفتم، یاد سینک ظرفهای نشسته  می افتم و... در همین زمان که من فقط توانسته بودم لباس عوض کنم بدون اینکه آرایشی داشته باشم، صدای زنگ آیفون میاید.
 با لبخندی از خجالت آشفتگی خودم و خونه به استقبال می روم.
 بابا رضا با همان جذبه ی همیشگی اش که یادگار دوران سرهنگی ایشان هست، وارد شد. بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه، در حالی که خانه را با دید کلی از نظرش می گذراند وارد هال شد.
مامان مریم مثل همیشه شاد و مهربون وارد شد و حسابی ماچ و بـ ـو-سه بارانم کرد.
بعد از نشستن و خوردن چایی و کمی جابه جا شدن، به مامان کمک کردم تا چمدان را در اتاق مهمان بگذارد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

این روزها که بابا رضا و مامان مریم کنارمون هستند، سعید خیلی شاد و سرحال تر از قبل هست.
 ظهرها وقتی برای ناهار به خانه می اید چرت نمی زند و کاملا سرحال در خدمت خانواده اش هست.
نمیخواهم حسودی کنم!
چی می شد سعید همیشه همینجور بود؟ همین قدر شاد و سرحال و پر از زندگی...
من اندازه ی خوشحالی سعید، ناراحتم.
اندازه ی انرژی که دارد، خسته ام.
اندازه ی خنده های از ته دلش، پر از بغضم.
و من شده ام نقطه ی مقابل سعید!
چرا سعید بلد نیست همه ی این حال خوشی را که الان دارد، در جمع دو نفره خودمان هم داشته باشد؟
یعنی همیشه برای خوش گذراندن باید نفرات دیگه ای هم باشند؟!
اصلا چرا ما تفریحات دو نفره نداریم؟
یعنی با من به او خوش نمی گذرد؟!
یعنی من نمی توانم همراه مناسبی برای گذراندن اوقات فراغتش باشم؟
این همه فکرهای جورواجور، انرژی زیادی ازم می گیرد و خسته ام می کند و در آخر سردرد می گیرم.
چقدر دلم لک زده برای مسافرت دو نفره...
آخرین باری که به سفررفتیم، مثل همه ی دفعات قبل
مسافرتی خانوادگی بود.
ما حتی مثل ترنم هم مسافرت های دوستانه نمی رویم. دل از خانواده نکنده ایم، آن وقت من توقع مسافرت دو نفره دارم.
چقدر دلم گرفته...
یعنی وقتی که من هم در جمع خانواده ام هستم، سعید این حس ها را تجربه کرده؟
یعنی میان این همه محبت، شده بی دلیل دلش بگیرد؟
ندای درونم به صدا در می آید:
- نه بابا! بچه شدی تبسم؟! سعید و این فکرها؟
و چقدر سخت است که جلوی خانواده اش نقش بازی کنم و همه ی این حسی که دارم را پنهان کنم!

ویرایش شده در توسط emorlia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با لبخندی بر روی لب از اتاق بیرون میایم تا دسته جمعی؛ به خانه ی وحید، برادر بزرگتر سعید برویم.
وحید با اینکه شش سالی از سعید بزرگتر هست، مجرد است و به قول خودش حالا حالا ها دم به تله نمی دهد!
سعید مثل ترنم سنت شکنی کرده و زودتر از برادرش ازدواج کرده بود.
شاید هم سنت شکنی نکرده و این رسم فقط مربوط به خواهرهاست نه برادرها، چون در بعضی خانواده ها، از جمله خانواده ی خودم، ازدواج خواهر کوچکتر، بستگی به ازدواج خواهر بزرگتر دارد. شاید در مورد پسرها، این رسم وجود نداشته باشد.
وحید آپارتمانی را نزدیک محل کارش، خریده و به تنهایی زندگی می کند. آخر هفته را ترجیح می دهد با دوست ها و همکارانش مهمانی  برود تا اینکه با ما باشد.
وحید مدیرعامل یک شرکت مهندسی هست. از نظر قد و قیافه چیزی از سعید کم ندارد. وقتی به آپارتمان وحید می رسیم، شهین خانم در را باز می کند.
شهین خانم آشپزی وحید را به عهده دارد. بعد از سلام و احوال پرسی، مامان مریم خطاب به وحید می گوید:
- مادر جون ما زود اومدیم تا دیگه به شهین خانوم زحمت ندی، خودمون یه چیزی آماده می کردیم.
وحید در حالی که صفحه شطرنجش را می چید تا همراه بابا، بازی کند، یکی از همان لبخندهایی که گونه هایش را چال می اندازد، می زند: 
- این چه حرفیه مادر من؟ می دونی چند وقته نیومدین اینجا؟ حالا هم که اومدین می خوایین همه اش تو آشپزخونه باشین؟
ادامه ی تعارفات و قربان صدقه هایشان را نمی شنوم و برای تعویض لباس، از سعید می خواهم تا من را به بهانه ی راهنمایی اتاق، همراهی ام کند!
 دوست ندارم در ذهن وحید، زن داداش فضولی باشم که به همه جا سرک می کشد.

پسند شده توسط katayoun

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به آشپزخانه می روم. در حالی که برگی از کاهو های شسته شده ی داخل آبکش برمی دارم، رو به شهین خانوم می کنم:
- چه خبر؟
- شکر خدا خانوم جون، می گذره. خدا خیر بده به آقای مهندس.
خیلی هوامون رو داره. از وقتی سامان پسرم، رفته توی شرکتشون اوضاعمون خیلی بهتر شده...
- خیلی دیگه مونده تا دیه رو تسویه کنید؟
- نه خانوم جون، قربون محبتتون. این جور که هم من، هم سامان درآمد داریم، انشالله تا سه سال دیگه تمومه.
- انشالله. من با آقاجونم صحبت می کنم که یه گلریزان بین فامیلا راه بندازه.
اشک تو چشمای شهین خانوم جمع می شه و آب بینی اش را با گوشه ی روسری اش پاک می کند:
- خدا عوض خیر بهتون بده.
چقدر این زن تپل و سفید که قد کوتاهی دارد، در نظرم دوست داشتی میاید که بی اختیار جلو رفته و در آ-غـ ـوش می گیرم:
- غصه نخور شهین خانوم. خدا بخواد به زودی آقا صفدرت آزاد می شه.
برای اینکه از این حال و هوا درش بیاورم، اشاره ای به سبد کاهو می کنم:
- سالاد رو من درست می کنم.
- وای نه خانوم، بفرمایین بشینین، چایی و شیرینی میل کنید.
در حالی که به بیرون می رفتم گفتم که بعد چایی برمی گردم.
با خنده سرش را تکون می دهد.
پشت میز شطرنج بابا و وحید خیلی متفکرانه، مشغول بازی بودند و 
مامان و سعید روی کاناپه ی جلوی تلویزیون، صحبت می کردند. وقتی مامان من را دید جایی بین خودش و سعید برایم باز کرد.
احساس کردم که با آمدنم، صحبتشان را قطع کردم، برای همین ناراحت شدم.
بعد از خوردن چای با گفتن اینکه می روم پیش شهین خانوم، بدون 
اینکه منتظر جواب باشم ترکشان کردم.
در تمام مدتی که مشغول درست کردن سالاد بودم غرق در فکرهایم بودم، اینکه آیا با گلریزانی که بابا راه بیاندازد آقا صفدر می تواند زودتر پیش زن و بچه هایش برگردد؟ شهین خانوم یک پسر کوچکتر هم که محصل هست، دارد.
صدای سعید من را به خودم آورد:
- به به! چه سالادی.
از تعریفش لبخندی زدم و منتظر شدم تا ادامه ی حرفش را بزند. 
ادامه می دهد:
- مامان می گه چند روزی اینجا می مونن، خیلی اصرار کردم که، بیان پیش ما، آخه روزها که وحید می ره شرکت، تنها می مونن. حالا تو هم بهشون بگو شاید حرف تو رو گوش کنن.
تنها به گفتن باشه اکتفا می کنم.

پسند شده توسط katayoun

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری