رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
اطلاعیه ها
  • << کتاب های چاپ شده انجمن
  • 1- مجموعه دلنوشته خزان زده اثر خدیجه سیاحی از نشر شانی
  • 2- رمان در برزخ تنم اثر ک.دلیری(سامیا) از نشر شقایق
  • 3- مجموعه دلنوشته ز سینه درد می آید اثر روژینا خوشه گیر از نشر شانی
  • 4- رمان ماهتاب اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • << آثار در دست چاپ
  • 5- رمان آخرین پروانه اثر ساناز رمضانی از نشر شقایق
  • 6- رمان و خوابی که آرام گرفت اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 7- رمان اردیبهشت اثر غزل سلیمانی از نشر طلایه
  • 8- رمان لحد شوم اثر زهرا ابراهیم زاده از نشر شقایق
  • 9- رمان مهره سوخته اثر زینب حسینی (فاخته) از نشر طلایه
  • 10- کتاب قلعه حیوانات ترجمه آرمان فیروز از نشر آراسپ
  • 11- کتاب خیانت ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ
  • 12- رمان حرف آخر اثر زهرا مطلوبی از نشر شقایق
  • 13- رمان کـک اثر مهدیس مسکینی و لیلی والی (نیلوفر پارسیان) از نشر طلایه
  • 14- کتاب الفبا ترجمه مژگان اولادی از نشر آراسپ

برترین رمان های اخیر

جدیدترین محصولات

محصولات جدید

پست های پیشنهاد شده

پست21

باز فقط نگاهش کردم. اما این بار بدون حس! ذهنم در گیر و دار تجزیه و تحلیل حرفش بود. خشکم زده بود. چشمانش رنگی از نگرانی گرفت. لب هایش تکان می خورد اما چه می گفت؟! نمی شنیدم. گوش هایم خالی از هر صدایی شده بود.

خیلی ناگهانی پی بردم به جمله آخرش؛ بهنام... بهنام مرده بود؟ منظورش همین بود دیگر؟

-از در پشتی داشت فرار می کرد هر چی ازش خواستم بایسته برعکس بیشتر می دویید. منم مجبور شدم بهش شلیک کنم. رفتم بالای سرش، داشت جون می داد. خیلی خون از دست داده بود. گفت به شما بگم ببخشیدش. آمبولانس رسید اما اون زودتر فوت کرد. گلوله جای حساسی اصابت کرده بود.

بعد از اتمام حرفش، حینی که همچنان نگاهم ثابت بود، سر زیر انداخت و من در اوج ناباوری تک خنده ای زدم. جوشش اشک را درون چشمانم حس می کردم. پلک نمی زدم. آن که زیر ملحفه پنهان شده بود، بهنام بود؟ همان که با برانکارد درون ماشین آمبولانس جای گرفت، بهنام بود؟ چگونه باور کنم؟ دیگر دل خوشی از او نداشتم، درست! اما او...

نگاه سُراندم به شیشه عقب ماشین رو به رویم. گویی حس کرد نگاهم را که روی پا ایستاد و دوباره به سمتم چرخید. دوباره با خنده های کودکانه اش برایم دست تکان داد.

اما او، پدر بچه ام بود. پدر ماهکم بود بهنام.

در دلم انفجاری رخ داد و سیل اشک بر صورتم روان شد. هق می زدم و سرم زیر بود تا آن موجود شیرین گریه مادرش را نبیند و ذوق و چهره ی خندانش از بین نرود.

-آروم باشید. دیگه باید برگردیم.

فقط سر تکان دادم و صدای قدم هایش روی شن ریزه ها می آمد که در حال دور شدن بود.

این چه آمدن و رفتنی بود؟ آن هم رفتنی که بلیت بازگشت نخواهد داشت. حقیقت بود که دیگر مانند سابق دوستش نداشتم و ذره ذره از عشقم نسبت به بهنام کم می شد اما، اما نمی توانستم خود را گول بزنم. هنوز اندکی با او بودن را می خواستم؛ هنوز اندکی از مهر او در دلم باقی مانده بود. حال که منطقی فکر می کنم، هنوز اندکی دوستش داشتم!

از من بخشش خواسته بود؛ می توانستم او را ببخشم؟ شاید اکنون نه؛ شاید زمانش قدری دورتر از حال بود!

او بر تنم زخم به جا گذاشته بود. بیشتر بر "قلبم". قلبی که سالهای طولانی به انتظارش نشست و دم نزد. امیدش را، حتی به اندازه سر سوزن، همیشه حفظ کرد. باور داشت صاحبش بالاخره باز می گردد. "دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز نه!" ایمان داشت به این جمله و همیشه زمزمه اش می کرد. در مقابل هر کس و ناکسی که یاوه می بافت، زمزمه اش می کرد تا فقط آرام گیرد. تا فقط صبر خود را بالا ببرد. نه، هنوز زمان بخشش فرانرسیده بود. هنوز نمی دانستم چه جواب قانع کننده ای تحویل دخترکم بدهم. شاید باید صبر می کردم تا قدری بیشتر بزرگ بشود. قدرت درکش رشد کند. او حتی نمی دانست چه کسی بود آن مردی که چند روزی میزبانش بود. همان بهتر که نمی داند. به این زودی هم نخواهد فهمید.

ماشین های پلیس استارت خوردند. ماهک را خانمی که در کنارش نشسته بود، به ماشینی که من درونش بودم منتقل کرد و خود صندلی کنار راننده نشست. اشک زیر چشمانم را پاک کردم و نفسی کشیدم. با لبخند دخترکم را نگاه کردم و گفتم:

-پیش خاله خوش گذشت مامان؟

سری پایین و بالا کرد و حینی که دست کوچش را بالا می آورد تا هدفون درونش را نشانم بدهد گفت:

-این نی نای نای می کنه.

خنده ام گرفت و صدای خنده مأمور خانم و آقا از صندلی های جلو بلند شد. نگاهشان کردم گذرا. ماهک با هدفون ور می رفت. همیشه در خانه هر موزیکی که پخش می شد، خود را تکان تکان می داد و همزمان نی نای نای می گفت و من در اوج غم از خنده ریسه می رفتم با دیدن حرکاتش و چیزهایی که زیرلب می گفت.

طره ای از موهایش را پشت گوشش انداختم و گفتم:

-از خاله تشکر کردی که برات نی نای نای گذاشته؟

در سکوت نگاهم کرد. با تردید سر تکان داد که دوباره آرام خندیدم. بر سرش بـ ـو-سه زدم و او سر روی پایم قرار داد و من دست نوازش کشیدم بر موهای عطردارش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست22

***

همه رفتند و من ماندم و اوى زير خروارها خاك خفته. دست جلو بردم و برگ گلى را كه خود پر پر كرده بودم از روى مزارش برداشتم. زير بينى ام گرفتم و عطر ياس را نفس كشيدم. اشك ريختم و او روزى بهترين همسر بود براى من! سال ها در كنارش زندگى كرده بودم و حال كه او براى هميشه رفته بود، نمى توانم بى رحم و سنگ دل باشم. نمى توانم خوشحال باشم كه ديگر نيست شده! او هنوز ذره اى در دلم هست؛ و براى همان ذره حق دارم اشك بريزم؛ ناله كنم و ضجه بزنم. گرچه او بد شد، اما از ابتدا بد نبود! حداقل هميشه خوب بود در كنار من. و مى خواهم به حرمت همان روزهاى خوشى كه سپرى شد همراه او، خوشى و خوشبختى بود هر لحظه با او، چيزى كه خواسته بود را تقديمش كنم. بخشش!
خيره شدم به اسم حكاكى شده اش بر سنگ قبر، تبسمى كردم و آرام لب زدم:
-بخشيدمت!
دستى كشيدم بر چهره نقاشى شده بالاى اسمش و كف دستم با عطر گلاب تر شد.
با صدايى لرزان و گرفته از بغض ادامه دادم:
-بخشيدمت بهنام. اميدوارم اون دنيا خدا تو رو ببخشِ و جايگاه خوبى نصيبت بشه. آروم بخواب!
اشك زير چشمانم را زدودم. چند شاخه گل رز قرمز روى سنگ قبر را برداشتم و گلبرگ هاى همه شان را در مشت خود اسير كردم و كشيدم؛ و سپس دستم را با فاصله از قبر گرفتم و مشت خالى كردم.
در احوال ابرى خود غرق بودم كه صداى قدم هايى كه هر لحظه نزديك تر شنيده مى شد، مرا خشك زده بر جاى گذاشت. بى حركت در همان حالت نشسته قبلى ام بودم كه حضور كسى را درست پشت سرم حس كردم و اين بار صدايى مردانه و البته آشنا، به آرامى در گوشم نشست.
-سلام.
از جا برخاستم و به سمتش برگشتم. نگاهم از نيم بوت هاى مشكى رنگش آهسته بالا آمد و هنگامى كه به چشمان به رنگ شبش رسيد مكث كرد.
سر تا پا سياه به تن پوشانده بود. شال بلند و مردانه اى را دور گردنش حلقه كرده بود. از آن هايى بود كه معمولاً مردان اهلش در مراسم هاى عزادارى شب هاى محرم، حتما به دور گردن داشتند.
مانند هميشه ريش و سبيل گذاشته بود و از آخرين بارى كه ديده بودمش قدرى بلندتر و بر حجمشان افزوده شده بود. با اين حال صورتش زيادى مرتب بود.
پلك زدم و بى رمق سرى به نشانه "سلام" تكان دادم و با صدايى خش دار گفتم:
-شما اينجا چى كار مى كنيد؟!
نگاهى گذرا به پشت سرم انداخت و سپس بى توجه به سوال پرسيده ام، گفت:
-تسليت مى گم.
از خاطرم پر كشيد، جوابى كه منتظرش بودم.
سرم را به سمت راست چرخاندم؛ با نگاه گوشه چشمى ام. آه كشيدم بى اراده؛ از ته دل؛ سوزناك بود، خيلى!
باز سر تكان دادم و همزمان گفتم:
-ممنونم!
نگاهم به فاصله كم بينمان بود كه پس از مكثى كوتاه گفت:
-وقت داريد صحبت كنيم؟!
سر بلند كرده و نگاهش كردم. جدى بود. نمى دانم راجع به چه چیز مى خواست با اين جديت سخن بگويد. اما اگر كنجكاو شده باشم، پس بايد گوش بسپارم تا ابهام ذهنم رفع شود.
خم شدم تا كيفم را از كنار سنگ قبر بردارم كه با صدايش در همان حالت بى حركت ماندم.
-نه. همين جا حرف بزنيم. كنار اين قبر. سه نفرى.
از سردرگمى اخم هايم درهم رفت. صاف ايستادم و خيره در چشمانش. چه مى خواست و معنى اين رفتارش چه بود؟ هيچ نمى توانستم دليلى پيدا كنم. تا خودش نمى گفت، همچنان ذهنم مشغول مى ماند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست23

با ابروهای درهم تنیده نگاهش می کردم و توقع داشتم سوالم را از چشمانم بخواند. اما او بی توجه، قدم به جلو نهاده و از کنارم گذشت و آن طرف قبر بهنام ایستاد؛ درست رو‌به روی من.

چین پیشانی‌ام خود به خود صاف شد. چرا او اینقدر عجیب شده بود؟ آخر این چه رفتاری بود؟ می خواهد صحبت کند؟ پس چرا سکوت کرده؟ چرا اصرار داشت در کنار مزار بهنام باشیم هنگام صحبت؟

گاهی گیج می کرد مرا! گاهی در مقابلش کم می آوردم؛ درست مانند همین موقعیت پیش آمده!

تاکنون نگاهش به سنگ قبر بود که گذرا چشمانش روی من چرخید و سپس تن خم کرد و روی پای چپش نشست.

کلافه نفسی بیرون فرستادم و سر جای قبلی‌ام نشستم.

نگاهم روی او ثابت بود. دقایقی گذشت و گویا او در ذهنش جملاتی را ردیف می کرد که من مشتاق هر چه زودتر شنیدن‌شان شدم. در آخر طلسم سکوت را شکست و لب گشود. نگاه من نمی کرد. مخاطبش گویا بهنامِ زیر خاک بود. قصدش چه بود را، فقط خدا می دانست.

-می دونستم چی به سرش اومده. می دونستم چی به سرش اوردی. خواستم بشم سایه بالا سر خودش و بچه ش. نذاشت، چون تموم فکر و ذهنش تو بودی. نذاشت پدر بشم واسه ماهکش. چون ماهک خودش پدر داشت. اما کدوم پدر؟ پدری که خلاف رو ترجیح می ده به زن و بچه ش، و الان عاقبتش شده یه مشت خاک سرد که زیرش نفس نمی کشه...

مات حرف هایش مانده بودم. چه می گوید خدایا! با یک مُرده که توان دفاع از خود را ندارد، چه کار دارد؟ گفته هایش چه معنی داشت، وقتی مخاطبش نمی شنید؛ نمی فهمید؛ توان پاسخ دادن نداشت!

انتظار شنیدن هر حرفی را داشتم، الاّ چنین حرف هایی. بهنام هر چه بود، او حق نداشت ندانسته قضاوتش کند. اگر من بر علیه مردی که روزی عاشقش بودم سخن می گفتم، این حق من بود. حق من بود معترض بشوم از وضعیتی که دچارش شده بودم؛ نه او. او حق نداشت در روابط من و بهنام دخالت کند.

بعد از سکوتش، خواست دوباره دهان باز کند که این بار اجازه ندادم و تن صدا بالا بردم.

-بسه، بسه دیگه...

متعجب نگاهم کرد و اندکی نگرانی هم در کنج چشمانش نهفته بود و من آن را به خوبی می دیدم.

جوشش اشک را پشت پلک هایم حس می کردم اما نمی خواستم بریزد. عصبی نفس کشیدم و خصمانه به او توپیدم.

-معنی این حرف‌ها چیه؟ چرا مواخذه‌ش می کنی وقتی نیست که جوابتو بده؟ مثلا می خوای بگی خیلی شجاعی؟ خیلی جرأت داری که هر چی دلت می‌خواد می گی؟ اصلاً به کی می گی؟ به اونی که زیر خاکِ؟ نیست تا از خودش دفاع کنه؟ بهنام هر چی بود، بازم اسمش به عنوان شوهر تو شناسنامه منه. بازم پدر بچه منه و اینو هیچ کس نمی تونه تغییر بده.

هر چه می گفتم فقط سرش را پایین‌تر می برد. دیگر مهم نیست اگر پشیمان است. چون حرفش را زده بود. چه حقیقت و چه به اشتباه. دیگر مانند آب ریخته شده بود که نمی شد جمعش کرد.

عصبی کیفم را چنگ زدم و از جا برخاستم و از قبرستان خارج شدم.

-مهتاب صبرکن. من منظوری نداشتم. بذار توضیح می دم.

هر گام که به دنبالم بر می داشت، من قدم هایم تندتر می شد.

-صبرکن گوش بده به حرف‌هام...

نمی خواستم. نمی خواستم گوش بدهم. توضیحش را نمی خواستم. فقط می خواستم به خانه برسم. خود را در اتاق حبس کنم و اشک بریزم به حال دل دیوانه‌ام.

دستی در هوا تکان دادم برای تاکسی‌ای که از دور می آمد. جلوی پایم ترمز کرد و فوری صندلی عقب جای گرفت و با عجله گفتم:

-آقا زودتر برید.

سر به عقب چرخاندم و شهاب در دو قدمی ماشین بود که راننده پدال گاز را فشرد و می دیدم که او می دوید اما به نتیجه نمی رسید و در آخر از دیدم دور شد و ایستاده بود.

-خانوم مزاحم‌تون شده؟

برگشتم و صاف سر جایم نشستم. در دل پوزخند زدم. شهاب مزاحم من شده بود؟ نمی دانم؛ شاید نه، شاید...

در جواب راننده هیچ نگفتم و شقیقه‌ام را به پنجره سرد تاکسی چسباندم.

نمی دانم چرا باز داشتم از بهنام دفاع می کردم. او دیگر رفته بود. دیگر نبود. حال تنها بودم. من و ماهکم دیگر مرد خانه نداشتیم. دخترکم دیگر پدر نداشت. انتظار تمام شده بود؛ اما آن خوشی که همیشه در ذهنم پررنگ بود و خواستارش بودم، کجاست؟ نمی دانم، نمی دانم از این به بعد چه بلایی قرار بود بر سر زندگی‌ام آوار شود. نمی دانم عاقبت من و دخترکم چه می شد!

کرایه را حساب کرده و از ماشین پیاده شدم. می دانستم سمانه امروز به سر کار نرفته و مراقب ماهک است.

کلید انداختم و داخل خانه شدم. که ناگهان چیزی با شتاب پاهایم را چسبید.

با قهقهه‌ی سمانه، نگاه پایین بردم و ماهک را دیدم که محکم مرا گرفته بود. خندیدم؛ خم شدم و دست های کوچکش را گرفتم. در چشم های به رنگ قهوه‌اش خیره شدم و با لبخند گفتم:

-خانوم کوچولوی من چطوره؟

سر جایش بالا و پایین پرید و با لحن شیرین بچگانه‌اش گفت:

-مامان بیا بازی.

طره ای از موهای بلندش را پشت گوشش روانه کردم و خواستم چیزی بگویم که سمانه نزدیک شد و پشت سر ماهک ایستاد و گفت:

-خاله بذار مامان یه کم استراحت کنه. بیا من باهات بازی می کنم.

به نشانه اعتراض پا زمین کوبید و من جانم را برای آن اخم کوچکش می دادم. دلم را زیر و رو می کرد با هر واکنشش.

ایستادم و دستش را در دستم گرفتم. نگاهم به سمانه بود که گفتم:

-من خسته نیستم مامان خودم باهات بازی می کنم.

-هــــورا!

سمانه هیچ نگفت و من با دیدن شوق دخترکم، لبخندی مهمان لب‌هایم شد.

می دانستم مراعات حال مرا می کند؛ می دانستم با وجود خشمش، اما درک می کند همسرم را از دست داده‌ و عزادار هستم. زمانی که فهمید بهنام چه کارهایی انجام داده و او بود که ماهک را دزدید، ساعت‌ها بساط بحث و جدل به راه بود و سرکوفت می زد. محاکمه می کرد که چرا سال‌ها به انتظار مرد خود نشسته‌ام؛ آن هم چنین مردی که استاد کارهای خلاف بود. و من پاسخی جز سکوت برایش نداشتم. هنوز از دست من شکار بود و گاهی غضبناک نگاهم می کرد و من چاره‌ای نداشتم جز صبر، تا آتش خشم درونش فروکش کند و بتوانم با آرامش با او همکلام بشوم.

***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست24

***

سه روز بعد...

-مامان اینو باید بذاری اینجا.

آجری برداشتم و بر بنای خانه افزودم. حواسم هر کجا که بود، اما در کنار دخترکم و میان اسباب بازی هایش نبود. و صدای معترض ماهک گویای همین بود.

-اِ مامان خرابش کردی. تو بلد نیستی.

پلک زدم و دستم را پیش بردم تا خرابه های خانه کوچکش را بازسازی کنم که با دست کوچکش دستم را پس زد و لب به اعتراض گشود.

-نکن. خودم بلدم تو بلد نیستی.

سپس دست دور اسباب بازی هایش قرار داد و همه را به سمت خودش کشید. کنج لبم محو بالا رفت. به گمانم اندکی تلخ بود. چون هیچ حس خوبی نداشتم. شاید اتفاقی در راه است؛ که قرار است به مزاجم خوش نیاید. نمی دانم...

آشوب درونم از کجا نشأت می گرفت را فقط خدا می داند!

در احوال خود غوطه‌ور بودم و ماهک غرق بازی‌اش، که سر سمانه از لای در داخل آمد و اطراف را کاوید. نگاه گنگ و پرسشی‌ مرا که دید، لبخندی دستپاچه و تصنعی به رویم پاشید؛ بی حرف، فوری سر عقب برد و در را چفت کرد.

ابرویم بالا پرید. چه شده بود؟ این رفتار سمانه چه معنی داشت؟ گویا فقط آمده بود تا از حضور من و ماهک در اتاق مطمئن شود. مشکوک می زد! مخصوصا با آن دستپاچگی مشهودی که بعد از رسیدن به نگاه کنجکاو من، سراغش آمده بود.

از جا برخاستم تا پیشش بروم و معنی کارش را جویا شوم. دستم نزدیک دستگیره در ثابت ماند. صداهای ریزی به گوشم می رسید. هر چه کوشیدم واضح نشد. فقط صدای پچ‌پچ مانند سمانه نظرم را جلب می کرد و نمی دانم چه کسی را مخاطب قرار می داد، اما هر که بود، گویا پشت تلفن صحبت می کرد که من نمی شنیدم. عجیب بود. خواستم از اتاق بیرون بروم که لحظه‌ی آخر شنیدم سمانه با صدایی کنترل شده که سعی می کرد بالا نرود، پر حرص گفت:

-لعنتی مگه نگفتم نیا؟

سپس صدا‌ها قطع شد. آن جمله را به گمانم چون از در اتاق من عبور می کرد تا به اتاق خود برود، توانستم بشنوم.

چه کسی آمده بود؟ سمانه از دست چه کسی عصبی شده بود؟ با چه کسی آهسته و پنهانی صحبت می کرد؟

کلافه از سر سرگردانی لبی فشردم و دستگیره را پایین داده و از اتاق خارج شدم.

قدمی برداشتم که بازهم صداهایی مبهم. این بار صدایی مردانه اما آهسته هم چاشنی صدای سمانه شده بود. متعجب گوش تیز کردم اما صدای مردانه را تشخیص ندادم.

راهرو را گذراندم اما هنوز نه من در دید آن‌ها بودم و نه آن‌ها در دید من! شال روی میز تلفن را چنگ زدم. خانه آپارتمانی بود و همسایه‌هایش حساس. اگر مردی ناآشنا را پشت در واحدی از آن می دیدند، گاهی گمان بد می کردند. حال غریبه‌ای آمده بود و باید می رفتم و تذکری به آن مرد و سمانه‌ی بی فکر می دادم.

از پشت دیوار بیرون آمدم؛ همان دم جمله‌ای را با صدایی مردانه و آشنا شنیدم؛ این بار مفهوم بود و من هم کر نبودم.

-من باید باهاش حرف بزنم. پس کی وقتش می شه؟

سر بلند کردم که با شهاب رو‌به‌رو شدم. چند قدم دورتر از آن دو ایستاده بودم. شهاب بین درگاه و سمانه یک دستش به چهارچوب در و دیگری خودِ در را گرفته بود که با این کارش راه شهاب را سد می کرد و او نمی توانست وارد خانه شود.

مات و مبهوت نگاهشان می کردم و عالمی علامت سوال در ذهنم گردش داشت. شهاب این‌جا چه می کرد خدایا! حال سمانه با او دست به یکی می کرد تا مرا دور بزنند؟ چه وقت این همه با هم خوب شده بودند و گویا برای من نقشه می کشیدند.

-تا تو رو ندیده از اینجا برو خواهش می کنم. دردسر نساز.

پوزخند زدم. هنوز متوجه من نشده بودند. اما شهاب با کلافه‌گی دستی در موهایش فرو برد و سرش بالا رفت. همان لحظه چشمش مرا هدف گرفت. سیبک گلویش را از این فاصله دیدم که تکان خورد. دستانم را درهم گره زدم و حالتی عصبی و طلبکار به خود گرفتم. سمانه گیج صدایش می زد و هراسان می گفت:

-الان چه وقت هنگ کردنِ؟ جان هر کی دوست داری برو تا دیر نشده.

پوزخند دوم و طعنه‌وار گفتم:

-دیگه دیر شده سمانه خانوم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست25

وحشت زده، فوری به سمتم برگشت. دستش را روی قلبش گذاشت و نفسی فوت کرد. بی آن‌که به روی خود بیاورد که پشت سر و دور از چشم من، چه کاری انجام داده است، ترسیده از حضور ناگهانی من گفت:

-وای یه ندا بده وقتی میای، ترسیدم دختر.

لب‌هایم هنوز کج بودند و دستانم همچنان در هم گره زده که گفتم:

-مزه ش به همین یهویی بودنشِ!

آب دهان قورت داد و نگاهی به شهاب کرد. شاید منتظر بود او حرکتی بزند و بلکه هم نجاتش بدهد از دست من و این موقعیت پیش آمده.

شهاب اما نگاهش را پاسخ نداد و به سمت من قدم برداشت. با دو گام بلند آن همه فاصله را طی کرد. آنقدر که قدمی عقب رفتم تا فاصله‌مان از اندک بیشتر شود. خونسرد نگاهش کردم؛ کلافه بود؛ این را می شد از چهره پریشانش دریافت. از دستی که مدام پشت گردنش کشیده می شد و یا درون شبِ موهایش فرو می رفت.

سمانه در را بست و روی مبل نشست، طوری که نیم رخ من و شهاب را تنها می توانست نظاره کند.

شهاب دهان باز کرد که حرف نیامده‌اش را قیچی کرده و محکم گفتم:

-برای چی اومدی اینجا؟

دستش کنارش مشت شد. همان تیپی را داشت که آخرین بار در کنار مزار بهنام دیده بودم. البته تنها تفاوتی که داشت، این بار پیراهنش چهارخانه بود؛ سیاه و سفید. اما سری قبل هیچ طرح و نقشی بر پیراهنش حک نشده بود. ساده و ساده! کت هم نداشت. نمی دانم برای چه سیاه به تن داشت؛ من عزادار بودم؛ آیا او هم عزای کسی را گرفته بود؟

-اومدم باهات حرف بزنم. بهت زنگ می زنم اون صدای لعنتی می گه خاموشه. چرا درک نمی کنی منو...

میان حرفش پا نهادم و با طعنه گفتم:

-نه که شما درک می‌کنی و مراعات حال من عزادار رو می‌کنی!

فریاد زد:

-یه دقیقه ساکت باش بذار حرفمو بزنم.

اخم درهم کشیدم غلیظ. دندان ساییدم و از بینشان غریدم:

-یواش، بچه خونه هست. ملاحظه منو نمی کنی، لااقل مراعات دخترمو بکن که نترسه با نعره هات.

سپس بی حرف به سمانه نگاه کردم که گویا سینما یا تئاتر آمده بود. از دستش عصبی بودم. اگر از شهاب خلاصی یابم و پای او را از خانه بیرون کنم، حساب او را خواهم رسید. نباید پنهان می کرد که با شهاب در ارتباط است. نباید مرا از افکار او بی خبر می گذاشت.

دریافت منظور نگاهم را و از جا برخاست و به اتاقی که ماهک به گمانم همچنان مشغول بازی است، رفت.

عصبی نفس کشیدم و به سمت شهاب سر چرخاندم. سنگینی نگاهم را حس کرد و سر بلند کرد.

-ببخشید. یه لحظه کنترل صدام از دستم خارج شد. خواهش می کنم بهم گوش بده.

کوتاه آمدم. باید می گذاشتم هر حرفی دارد، بزند و برود و دیگر پشت سرش را هم نگاهی نیندازد، حتی برای برداشتن کلاهش هم بازنگردد.

سری تکان داده و اشاره کردم بنشیند. خود زودتر روی مبلی تک نفره جای گرفتم. او هم با مکث مبل تکی را که مقابلم بود انتخاب کرده و بر آن نشست.

یک دقیقه سکوت حاکم بر فضا شد. به او مهلت صحبت داده بودم و منتظر تا حرف از دهان بیرون کند.

-سه روز پیش می خواستم تو رو کنار مزار بهنام دوباره خواستگاری کنم. می خواستم در مورد من بهش بگی. اگه نظرت مثبتِ، بهش بگی تا دلت آروم بگیره. که فکر نکنی کارت اشتباهه، که رضایت بگیری، نفهمیدم چی شد نخواستم اینجور بشه...

نگاهم خیره به نقطه ای نامعلوم از زمین، و نگاه او سنگینی می‌کرد روی شانه‌هایم. صدایش پشیمان بود؛ لحنش آرام و ملتمس.

-ببخش منو. خواهش می کنم. هیچ مشکلی با شرایطت ندارم. این که قبلا ازدواج کردی. این‌که از یه مرد دیگه بچه داری. حاضرم پدر بشم واسه ماهک. واسه تو تکیه‌گاه. رهات نمی کنم هرگز. اجازه بده سایه بالا سر بشم واسه خودت و بچه‌ات. قول می دم خوشبختتون کنم. می‌بینی سر تا پا سیاهم؟ فقط به خاطر تو که دلخور ازم نگاه می گیری.

جمله آخرش پاسخ من شد. او عزادار من بود! در یک روز آنقدر بدی از بهنام دیده بودم که حال شنیدن حرف‌های شهاب قدری برایم نامطمئن بود.

«قد من روی کره زمین

هیچ کسی تو رو دوسِت نداره

هیچ کسی نمی‌تونه توی عشق

ادای منو حتی دراره

هیچ کسی مثل منه دیوونه

عاشق دیوونه ها نمیشه

من بگم می‌شه عاشق تو شم؟

تو بگی عزیزم آره می‌شه»

اما می‌شد؟ که خوشبخت بشوم؟ که تکیه‌گاهی مردانه تا ابد همراهم باشد؟ محبت پدرانه نصیب دخترک یتیمم بشود؟ می توانستم رنگ خوشی را ببینم؟ با او، شهاب...

-من همه دنیامو پای تو می‌ریزم، همه دنیام باشه پیشت یادگاری...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست26

گیج نگاهش کردم؛ سرش زیر بود و گویا متن آهنگی را زمزمه می‌کرد. فاصله‌مان زیاد نبود و شنیدم چه زیر لب خواند.

من هم در این سه روز افکار آرامی نداشتم؛ همه‌اش شهاب بود که خود را درون ذهنم جای داده بود. تمام رفتار و اخلاقش را با دقت بیشتری در سرم کاویدم. از همان دفعه اول که او را دیدم، تا همین حالا که مقابلم نشسته بود و چهره‌ای مظلوم اختیار کرده بود. همیشه صادق بود و آن چشم‌های زاغی‌اش این را همیشه فریاد می زد.

بهنام نیامده رفت؛ شاید باید من هم بروم؛ از این زندگی؛ زندگی که دیگر بهنامی در آن وجود نداشت و صاحبش هم او نبود. شاید باید از نقطه‌ای دیگر دنیایی می ساختم روشن تر از قبل. زندگی می کردم بی هیچ دغدغه و انتظاری. آری...

چشم به شهاب دوختم که نگاهمان با هم تلاقی پیدا کرد. سکوت بود و اما بدی‌اش را حس نمی کردم. سنگین نبود. اکنون آرامش داشت.

شهاب به حرفش عمل می کرد؛ این را احساس می کردم. خوشبخت می کرد من و دخترکم را. مرد می شد برای من؛ پدر می شد برای ماهک. سایه‌ای می شد بالای سرمان؛ از جنس حمایت و امید به زندگی...

بی حرف و ناامید نیم خیز شد که شاید از خانه خارج بشود، که فوری گفتم:

-چای می خوری؟

متعجب در همان حالت نیم خیز، قدری نگاهم کرد. لبخندی زدم و از جا برخاستم و به آشپزخانه رفتم. زمانی که می دانستم از دیدش خارج شده‌ام، ایستادم. از پشت دیوار حرکاتش را دنبال کردم. آرام نشست و هنوز مات بود. که کم کم لب‌هایش به لبخند گشوده و سرخوش پا روی پا انداخت. دست روی دهانم فشردم تا صدای خنده ام بالا نرود.

قبولش کرده بودم و او این را فهمید. دیگر با خود کنار آمده بودم. تکلیف خود و زندگی ام را امشب مشخص کردم. شهاب را می پذیرفتم تا همسر شود برایم؛ مرد زندگی شود؛ تا دخترم از داشتن پدر محروم نشود.

گذشته امشب چال شد. شاید برای همیشه؛ اما می دانستم که برای همیشه از خاطرم پاک نمی شود. چال می شود اما باز سر از خاک بیرون می آورد. همیشه می ماند؛ در گوشه ای از ذهن؛ هرچند محو؛ اما گاهی خودنمایی می کند؛ گاهی زخم‌های تازه التیام یافته‌ات را دست کاری می کند تا سر باز کرده و از خون جاری شوند. حال آن‌که کودکی دارم که با نگاه کردن به او، تمام خاطرات تلخ و شیرین تداعی می شود؛ هر چه کنم، گذشته پایدار می ماند...

***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست27

تاریخ تکرار می شود...

دوان دوان از خانه خارج شدم و تماس‌های مکرر را بی‌ آن که برقرار کنم، قطع می کردم. داشتم می رفتم دیگر، نمی دانم چرا اندکی نمی توانستند صبر پیشه کنند. با پشت سر هم زنگ زدنشان استرس مرا بیشتر می کردند. خود درونم آشوب بود و آن‌ها نمی گذاشتند قدری آرام بگیرم.

در ماشین را به هم کوفتم. استارت زده و راهی آدرسی که در دست داشتم، شدم. در این بین به آینده‌ام فکر کردم. خوشبختی کم‌ترین حق من بود. نباید به آن می رسیدم؟ مرگ پدر و مادرم را به چشم دیدم و زمان زیادی برد تا بتوانم خود را جمع و جور کرده و از افسردگی نجات یابم. تنهایی بد دردی است؛ یتیم بودن از آن بدتر است. یک شبِ هم پدرت را از دست بدهی و هم مادرت را. این عذاب نیست؟ درد نیست؟ یک شبِ بی خانواده شدن را هر کسی درک نخواهد کرد. و من طول کشید تا به آن پی ببرم. به این‌که دیگر نه نوازش‌های مادرانه‌ای وجود دارد و نه حمایت‌های پدرانه‌ای، که مرا دلگرم به ادامه زندگی کند.

مادرم همیشه دوست داشت مرا در لباس عروس ببیند؛ پدرم داماد می خواست تا تک دخترش را به او بسپارد. نشد، عجل مهلت نداد و هر دو این آرزو را با خود به زیر خاک بردند.

دسته ای از موهای صاف و اتو کشیده‌ام را که جلوی دیدم را گرفته بودند، کنار زدم. گوشی‌ام روی صندلی شاگرد بود و صفحه‌اش روشن و خاموش می شد.

پوفی کلافه کشیدم. این‌ها دست بردار نیستند. تا زمانی که پاسخ‌شان را نداده‌ام مدام صدای گوشی روی مغزم قدم‌رو می رود.

حینی که نگاهم به جلو بود، دست دراز کردم تا گوشی را بردارم اما با عبور کردن چرخ‌های ماشین از دست‌انداز، جهش من و ماشین به بالا، که دلیلش غفلت من بود، گوشی از لبه صندلی پایین افتاد.

صاف ایستادم و دندان به هم ساییدم. با ماشین‌های مقابلم فاصله‌ی زیادی داشتم. در حالی که فشار کمی به پدال گاز وارد می کردم، فوری خم شدم تا گوشی را از کف ماشین بردارم که ناگهان صدای اصابت شدید دو شیء، مرا محکم به داشبرد کوباند.

تن راست کردم و با ترس و وحشت به صحنه‌ی مقابلم چشم دوختم. به طرز وحشتناکی سپر عقب خودرو مقابلم آسیب دیده بود. فرورفتگی‌اش چشم‌گیر بود.

آب دهان قورت دادم. با این اوصاف سپر جلوی ماشین من هم باید همین برنامه باشد.

راننده که مرد بود، غضبناک نگاهی به ماشینش کرد و سپس به سمت من آمد. همهمه‌ای ایجاد شده بود و مردم دور صحنه تصادف جمع شده بودند. دستانم یخ بسته بود. حال باید چه می کردم؟ چرا اکنون؟ در روزی به این مهمی؟ خدایا خودت کمک کن!

چند تقه به شیشه پنجره خورد که شانه‌هایم بالا پرید. صدای زنگ گوشی‌ام نمی‌دانم برای چندمین بار، بلند شد. بی‌آن‌که شیشه را پایین بکشم و جواب آن مرد عصبی را بدهم که به من و رانندگی کردنم ناسزا می گفت، تماس را وصل کردم. ترس در صدایم مشهود و بغض در گلویم مانده بود.

"حال"

-الو...

صدای نگران و هراسانش باعث شد اشک روی صورتم جاری بشود.

-الو مهتاب؟ کجایی؟ چرا دیر کردی؟

ریتم نفس‌های نامنظمم را شنید. سکوت من بر تشویشش افزود.

-مهتاب؟ خوبی؟

چانه‌ام می لرزید؛ لب‌های لرزانم را به سختی گشودم.

-شهاب...

-جانم؟ کجایی مهتاب؟ چرا داری گریه می کنی؟

صحنه ای در گذشته عیناً مشابه با همین صحنه پیش آمده، در ذهنم یادآور شد. شهاب را مخاطب قرار ندادم وقتی زیر لب زمزمه کردم:

-تاریخ تکرار می شه...

می دانم تمام وجودش گوش شده بود، پس شنید چه گفتم.

-تاریخ؟ چی شده؟ منو نصف جون کردی. کجایی که اینقدر دورت شلوغه؟

بغض سختی را فرو خوردم و با صدایی گرفته گفتم:

-شهاب بیا اینجا. تصادف کردم.

دست خودش نبود برای همین دلخور نشدم. صدای فریادش هق هقم را بیشتر کرد.

-چی؟! تصادف؟ کجا؟ چرا زودتر خبر ندادی؟ اصلا چرا نذاشتی خودم بیام دنبالت؟ منو زیر خاک می کنی با این لجبازی‌هات. آدرس بفرست اومدم.

مهلت نداد حرفی بزنم و تماس را بلافاصله قطع کرد. نباید دلخور می شدم؛ حق داشت؛ مگر داماد به دنبال عروس نمی رود و بعد از آن در کنار هم وارد محضر نمی شوند؟ من چه می دانستم قرار است عیناً همان اتفاقی رخ بدهد که سال‌ها پیش تجربه‌اش کردم.

این بار هم اعتقادی به آرایشگاه نداشتم و دوست داشتم با دست‌های خودم، خود را آراسته کنم. با این‌که این بار بیشتر از من گذشته بود. من یک بار عروس شده بودم.

سال‌ها پیش ماشین خودم را درب و داغان کردم. اما اکنون، ماشینی که زیر پایم بود، متعلق به شهاب بود. نمی دانم با دیدن سپر نابود شده‌اش چه واکنشی نشان خواهد داد.

از ماشین پیاده شدم و سعی در آرام کردن فرد خسارت دیده، کردم. ماشین پلیس آژیرکشان به صحنه رسید. و من خدا خدا می کردم شهاب زودتر برسد. آن زمان هم بهنام فوری سر رسید و قائله ختم به خیر شد.

-شما مقصرید؟

مخاطب افسر قرار گرفته بودم. شال حریر سفید رنگم را اندکی جلو کشیدم و دهان باز کردم تا جواب بدهم که آن صاحب ماشین آسیب دیده با توپ پر رو به افسر گفت:

-معلومه که ایشون مقصرن جناب، ببینید چه بلایی سر سپر ماشین من اومده. حالا من چی کار کنم با این وضع؟ داشتیم زن و بچه رو می بردیم مسافرت شمال.

چشمانم از نور شدید آفتاب ریز شد. افسر نوشته هایی را یادداشت می کرد. دستم را سایه‌بان چشمانم قرار داده و گفتم:

-آقا من که از شما معذرت خواستم. می بینید که منم خسارت دیدم.

-چه خبره اینجا؟

با دیدن شهاب که از پشت سر مرد نزدیک شد، دلم آرام گرفت. افسر نگاهی به او کرد و گفت:

-چیزی نیست آقا بفرمایید حل می شه.

اطرافش را نگاه کرد و سپس ادامه داد:

-چرا اینجا جمع شدین؟ بفرمایید، خانوما آقایون بفرمایید لطفا.

کم کم دورمان خلوت شد و دوباره به شهاب تذکر دادند تا متفرق شود، اما او قدم برداشت و کنار من ایستاد.

-ایشون خانوم بنده هستن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست28

مرد که گویا داغ دلش تازه شده باشد، به شهاب توپید:

-آقا دست زن جماعت نباید ماشین داد، ببینید خانوم شما چه بلایی سر ماشین من اوردن، حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟

شهاب دستی گوشه لبش کشید که من به وضوح خنده‌اش را دیدم. نامرد!

همه دیگر باید بدانند که رانندگی خانم‌ها از آقایان هم بهتر شده است؛ نمی‌دانم چرا مردها خود را بالاتر از ما زن‌ها می دانند! کاش دنیا قانونی داشت و در آن تاکید می‌کردند که مردسالاری به پایان رسیده است، زن و مرد با هم برابرند؛ هیچ مردی حق ندارد خود را بالاتر از زن بداند و به او دستور بدهد و در زندگی‌ مشترکشان خود به تنهایی بر تخت بنشیند و حکومت کند. بی انصافی و ناعدالتی تا کجا، تا به کِی...؟

-من از شما عذرمی خوام، لازم نبود پلیس خبر کنید، خسارتتون چقدر می شه من تقدیم می کنم.

اخم درهم کشیدم و بی توجه به آن‌ها ماشین را دور زده و سمت شاگرد نشستم. دستانم را قفل هم کردم. شهاب چند تراول به دست مرد داد و بعد از آرام کردنش و صحبت کردن با پلیس، آن‌ها دور شدند و شهاب پشت فرمان نشست. بلافاصله با لحنی خشمگین و طلبکارانه گفتم:

-حالا دیگه ما رو مسخره می کنی؟

منظور حرفم را دریافت و با لبخندی که بر لب داشت گفت:

-آخه حرفش با مزه بود. از طرفی هم راست می گه دیگه، شما خانوما ماشین که زیر پاتون میاد انگار تو مسابقه دو شرکت کردین هی گاز می‌دین، بابا ماشین داغون شد، اون وسط باعث تلفات دادن هم می‌شید.

ابروهایم بالا پرید و پر حرص گفتم:

-اینجوریِ دیگه آره؟ بزن کنار خستم می خوام برم خونه.

فوری لبخند از روی لبش محو و دستپاچه شد؛ ماشین را کناری نگه داشت؛ به سمتم چرخید و گفت:

-اِ مهتاب من شوخی کردم. ببخشید، چرا دلخور می شی؟ اون مرتیکه نفهم بود یه چیزی گفت...

مهلت پایان دادن به جمله‌اش را ندادم و با پوزخند گفتم:

-یه چیزی گفت تو چرا ازش طرفداری می کنی؟

با دست چپش به پیشانی‌اش کوبید و هیچ نگفت.

نفسی عمیق کشیدم و سر به سمت پنجره چرخاندم و نظاره‌گر محیط بیرون شدم.

-حالا من یه اشتباهی کردم به حرفش خندیدم. تو بزرگواری کن ببخش. مهتاب از محضر وقت گرفتیم‌ها، تا الانم کلی دیر شده.

پاسخی ندادم و اشکالش کجا بود قدری بیشتر منت‌کشی می‌کرد؟ حال من باید او را آزار می‌دادم. به هیچ کس هم بر نمی خورد؛ حقش بود!

-مهتاب جان، عزیزم، تو محضر ماهک خانوم با یه لباس خوشگل بهونه مامانشو می گیره، بهتر نیست منتظرش نذاریم؟

من می‌گویم نامرد است؛ داشت از نقطه ضعفم سواستفاده می‌کرد؟

لب فشردم تا دهان باز نکنم و چیزی بگویم که پشیمانی به بار آورد. خود را نباختم و باز سکوت جوابش بود.

-دِ لامروت زدی ماشین نازنینمو داغون کردی هیچی نگفتم، به جای من تو طلبکاری؟!

به هیچ وجه نتوانستم جلوی خود را بگیرم و اتاقک ماشین از صدای خنده من پر شد. آخر جمله‌اش را زیادی بانمک بیان کرده بود و طنز در لحنش موج می‌زد.

به سمتش برگشتم که نگاه و دستانش را بالا برد و گفت:

-ماشین فدا سرش، خندید.

خنده‌ام کم کم جای خود را به لبخندی با عمق زیاد داد، که خطر غرق شدن را داشت.

او هم به رویم لبخندی پاشید که عشق را می شد درونش حس کرد. سپس مهربان گفت:

-حالا خانومی اجازه می‌دی بریم محضر؟ سپردم عاقد رو روی صندلیش با طناب به‌بندن که در نره. چون ساعت کاری داره تموم می‌شه.

باز صدای قهقهه‌ام بالا گرفت. می دانستم به شوخی گفته است.

سر جلو کشید و خنده ام پایان یافت. نگاهش خاص بود. آب دهان قورت دادم بی اراده. چشمانش خیره به چشمانم بود. آن دو گوی سیاه رنگ، عجیب مسخ می کرد آدم را.

دست پیش کشید و طره‌ای از موهایم را دور انگشت سبابه‌اش پیچاند. چشمانش بر اجزای صورتم در حرکت بود. نفسم در قفس اسیر شده بود و راه رهایی نداشت. مانند دختری هجده ساله گُر گرفته بودم و مگر اولین بار بود در چنین موقعیتی قرار می گرفتم؟ مگر نزدیکی یک مرد برایم تازگی داشت؟

نمی دانم؛ نمی دانم شاید منشأ این حس فقط شهاب بود. نه علاقه‌ی من به او.

برای آن‌که جو بینمان را آرام کنم، نیم نگاهی به موهایم که دور انگشتش جا خوش کرده بود، انداختم و گفتم:

-اگه می خواستم موهام فر بشه که چند ساعت واسه صاف کردنشون وقت نمی‌ذاشتم.

کمی مکث و بعد گویا تازه فهمیده بود چه گفتم، که موهایم را آزاد کرد و این خاصیت موهای من بود که زود حالت می گرفتند.

شرمسار لبی کج کرد، دستی به چانه‌اش کشید و گفت:

-شرمنده، اما خوشگل شد نه؟

آینه را پایین کشیدم و به آن دسته از موهایم نگاه کردم. کمی پیچ و تاب خورده بود، اما راست می گفت، در میان آن همه موی صاف، این طره میانشان متفاوت شده بود و چشمک می زد.

آرایش صورتم کمرنگ شده بود؛ اما وسط خیابان جایی نبود که از نو خود را بسازم. حساس نشدم و فقط رنگ رژ لبم را پررنگ کردم. سنگینی نگاه شهاب را حس می کردم؛ اما بهترین کار عدم توجه به او و نگاهش بود.

زیپ کیف دستیِ کوچکم را بستم و چشم به رو‌به رو دوختم تا اویی که کنار دستم نشسته بود، خود را جمع و جور کند.

که طولی نکشید حس کردم سبُک شدم. ماشین استارت خورد و صدای او نرم گوشم را نوازش داد.

-بریم عزیزم؟

نگاهش کردم. لبخند زدم.

-بریم.

دنده عوض کرد و با احتیاط میان ماشین‌های در حرکت قرار گرفت.

دستم جلو رفت و دکمه ضبط را فشردم و موزیکی که خود قبل از آمدن شهاب گوش می دادم از وسط متن، فضا را پر کرد. خواننده می خواند و شهاب روی فرمان ضرب می گرفت.

تو رو می‌خوام از دست ندم

دلتو بگیرم پس ندم

تو عشقِ دل و جون منی

نمی‌ذارم بری دل بِکَنی

تو آسمونا دنبال تو،

می‌گردم ولی رو زمینی

چشمانم، نیم رخ زیبایش را هدف قرار داد. ریش و سیبیلش را اصلاح کرده بود. اولین بار بود که او را اینگونه می دیدم و اعتراف خواهم کرد که این مدل چهره نیز به او می‌آید و جذابش می کند.

اگر او را قبل از بهنام می‌دیدم، شاید زندگی‌ام هیچ گاه به نقطه پایان نمی‌رسید. که بخواهم از نو شروعش کنم با زندگی در کنار مردی دیگر.

حال شهاب تمام قلبم را تصاحب کرده بود و اجازه نمی‌دادم برود و دلش را به هیچ عنوان پس نمی‌دادم.

دهان باز کردم تا حرف دلم را بگویم که او نیز همزمان به سمتم برگشت و عجیب آن بود که هر دو گفتیم:

-چه خوب که آفریده شدی!

یک صدا خندیدیم؛ از این همه هماهنگی متعجب شده بودیم. خوشی در دلمان می جوشید و در کنارش عشق هم جاری بود.

«دنیا...

بدی خواهد کرد،

سرنوشت بلا می شود بر زندگی‌ات

اما فراموش نکن،

که خوبی نیز در کنار این بدی‌ها 

وجود دارد.

تمام آرزوهایت روزی براورده خواهند شد

روزی به خوشی و آرامشی که حسرتش را داری،

خواهی رسید.

دیر و زود دارد، اما سوخت سوز نه»

 

"پایان"

1396/12/25

03:05 بامداد

ملیسا کیهان منش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

همکاری رمانخونه با انتشارات زیر جهت حمایت از نو قلمان

×