مليسا كيهان

داستان کوتاه عذاب انتظار |MelisaKeyhan| کاربر رمانخونه

فعال سازی حالت خواندن

23 ارسال در این موضوع قرار دارد

ارسال شده در (ویرایش شده)

پست21

باز فقط نگاهش کردم. اما این بار بدون حس! ذهنم در گیر و دار تجزیه و تحلیل حرفش بود. خشکم زده بود. چشمانش رنگی از نگرانی گرفت. لب هایش تکان می خورد اما چه می گفت؟! نمی شنیدم. گوش هایم خالی از هر صدایی شده بود.

خیلی ناگهانی پی بردم به جمله آخرش؛ بهنام... بهنام مرده بود؟ منظورش همین بود دیگر؟

-از در پشتی داشت فرار می کرد هر چی ازش خواستم بایسته برعکس بیشتر می دویید. منم مجبور شدم بهش شلیک کنم. رفتم بالای سرش، داشت جون می داد. خیلی خون از دست داده بود. گفت به شما بگم ببخشیدش. آمبولانس رسید اما اون زودتر فوت کرد. گلوله جای حساسی اصابت کرده بود.

بعد از اتمام حرفش، حینی که همچنان نگاهم ثابت بود، سر زیر انداخت و من در اوج ناباوری تک خنده ای زدم. جوشش اشک را درون چشمانم حس می کردم. پلک نمی زدم. آن که زیر ملحفه پنهان شده بود، بهنام بود؟ همان که با برانکارد درون ماشین آمبولانس جای گرفت، بهنام بود؟ چگونه باور کنم؟ دیگر دل خوشی از او نداشتم، درست! اما او...

نگاه سُراندم به شیشه عقب ماشین رو به رویم. گویی حس کرد نگاهم را که روی پا ایستاد و دوباره به سمتم چرخید. دوباره با خنده های کودکانه اش برایم دست تکان داد.

اما او، پدر بچه ام بود. پدر ماهکم بود بهنام.

در دلم انفجاری رخ داد و سیل اشک بر صورتم روان شد. هق می زدم و سرم زیر بود تا آن موجود شیرین گریه مادرش را نبیند و ذوق و چهره ی خندانش از بین نرود.

-آروم باشید. دیگه باید برگردیم.

فقط سر تکان دادم و صدای قدم هایش روی شن ریزه ها می آمد که در حال دور شدن بود.

این چه آمدن و رفتنی بود؟ آن هم رفتنی که بلیت بازگشت نخواهد داشت. حقیقت بود که دیگر مانند سابق دوستش نداشتم و ذره ذره از عشقم نسبت به بهنام کم می شد اما، اما نمی توانستم خود را گول بزنم. هنوز اندکی با او بودن را می خواستم؛ هنوز اندکی از مهر او در دلم باقی مانده بود. حال که منطقی فکر می کنم، هنوز اندکی دوستش داشتم!

از من بخشش خواسته بود؛ می توانستم او را ببخشم؟ شاید اکنون نه؛ شاید زمانش قدری دورتر از حال بود!

او بر تنم زخم به جا گذاشته بود. بیشتر بر "قلبم". قلبی که سالهای طولانی به انتظارش نشست و دم نزد. امیدش را، حتی به اندازه سر سوزن، همیشه حفظ کرد. باور داشت صاحبش بالاخره باز می گردد. "دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز نه!" ایمان داشت به این جمله و همیشه زمزمه اش می کرد. در مقابل هر کس و ناکسی که یاوه می بافت، زمزمه اش می کرد تا فقط آرام گیرد. تا فقط صبر خود را بالا ببرد. نه، هنوز زمان بخشش فرانرسیده بود. هنوز نمی دانستم چه جواب قانع کننده ای تحویل دخترکم بدهم. شاید باید صبر می کردم تا قدری بیشتر بزرگ بشود. قدرت درکش رشد کند. او حتی نمی دانست چه کسی بود آن مردی که چند روزی میزبانش بود. همان بهتر که نمی داند. به این زودی هم نخواهد فهمید.

ماشین های پلیس استارت خوردند. ماهک را خانمی که در کنارش نشسته بود، به ماشینی که من درونش بودم منتقل کرد و خود صندلی کنار راننده نشست. اشک زیر چشمانم را پاک کردم و نفسی کشیدم. با لبخند دخترکم را نگاه کردم و گفتم:

-پیش خاله خوش گذشت مامان؟

سری پایین و بالا کرد و حینی که دست کوچش را بالا می آورد تا هدفون درونش را نشانم بدهد گفت:

-این نی نای نای می کنه.

خنده ام گرفت و صدای خنده مأمور خانم و آقا از صندلی های جلو بلند شد. نگاهشان کردم گذرا. ماهک با هدفون ور می رفت. همیشه در خانه هر موزیکی که پخش می شد، خود را تکان تکان می داد و همزمان نی نای نای می گفت و من در اوج غم از خنده ریسه می رفتم با دیدن حرکاتش و چیزهایی که زیرلب می گفت.

طره ای از موهایش را پشت گوشش انداختم و گفتم:

-از خاله تشکر کردی که برات نی نای نای گذاشته؟

در سکوت نگاهم کرد. با تردید سر تکان داد که دوباره آرام خندیدم. بر سرش بـ ـو-سه زدم و او سر روی پایم قرار داد و من دست نوازش کشیدم بر موهای عطردارش.

ویرایش شده در توسط مليسا كيهان
پسند شده توسط zeynab227 و خدیجه سیاحی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست22

همه رفتند و من ماندم و اوى زير خروارها خاك خفته. دست جلو بردم و برگ گلى را كه خود پر پر كرده بودم از روى مزارش برداشتم. زير بينى ام گرفتم و عطر ياس را نفس كشيدم. اشك ريختم و او روزى بهترين همسر بود براى من! سال ها در كنارش زندگى كرده بودم و حال كه او براى هميشه رفته بود، نمى توانم بى رحم و سنگ دل باشم. نمى توانم خوشحال باشم كه ديگر نيست شده! او هنوز ذره اى در دلم هست؛ و براى همان ذره حق دارم اشك بريزم؛ ناله كنم و ضجه بزنم. گرچه او بد شد، اما از ابتدا بد نبود! حداقل هميشه خوب بود در كنار من. و مى خواهم به حرمت همان روزهاى خوشى كه سپرى شد همراه او، خوشى و خوشبختى بود هر لحظه با او، چيزى كه خواسته بود را تقديمش كنم. بخشش!
خيره شدم به اسم حكاكى شده اش بر سنگ قبر، تبسمى كردم و آرام لب زدم:
-بخشيدمت!
دستى كشيدم بر چهره نقاشى شده بالاى اسمش و كف دستم با عطر گلاب تر شد.
با صدايى لرزان و گرفته از بغض ادامه دادم:
-بخشيدمت بهنام. اميدوارم اون دنيا خدا تو رو ببخشِ و جايگاه خوبى نصيبت بشه. آروم بخواب!
اشك زير چشمانم را زدودم. چند شاخه گل رز قرمز روى سنگ قبر را برداشتم و گلبرگ هاى همه شان را در مشت خود اسير كردم و كشيدم؛ و سپس دستم را با فاصله از قبر گرفتم و مشت خالى كردم.
در احوال ابرى خود غرق بودم كه صداى قدم هايى كه هر لحظه نزديك تر شنيده مى شد، مرا خشك زده بر جاى گذاشت. بى حركت در همان حالت نشسته قبلى ام بودم كه حضور كسى را درست پشت سرم حس كردم و اين بار صدايى مردانه و البته آشنا، به آرامى در گوشم نشست.
-سلام.
از جا برخاستم و به سمتش برگشتم. نگاهم از نيم بوت هاى مشكى رنگش آهسته بالا آمد و هنگامى كه به چشمان به رنگ شبش رسيد مكث كرد.
سر تا پا سياه به تن پوشانده بود. شال بلند و مردانه اى را دور گردنش حلقه كرده بود. از آن هايى بود كه معمولاً مردان اهلش در مراسم هاى عزادارى شب هاى محرم، حتما به دور گردن داشتند.
مانند هميشه ريش و سبيل گذاشته بود و از آخرين بارى كه ديده بودمش قدرى بلندتر و بر حجمشان افزوده شده بود. با اين حال صورتش زيادى مرتب بود.
پلك زدم و بى رمق سرى به نشانه "سلام" تكان دادم و با صدايى خش دار گفتم:
-شما اينجا چى كار مى كنيد؟!
نگاهى گذرا به پشت سرم انداخت و سپس بى توجه به سوال پرسيده ام، گفت:
-تسليت مى گم.
از خاطرم پر كشيد، جوابى كه منتظرش بودم.
سرم را به سمت راست چرخاندم؛ با نگاه گوشه چشمى ام. آه كشيدم بى اراده؛ از ته دل؛ سوزناك بود، خيلى!
باز سر تكان دادم و همزمان گفتم:
-ممنونم!
نگاهم به فاصله كم بينمان بود كه پس از مكثى كوتاه گفت:
-وقت داريد صحبت كنيم؟!
سر بلند كرده و نگاهش كردم. جدى بود. نمى دانم راجع به چه مى خواست با اين جديت سخن بگويد. اما اگر كنجكاو شده باشم، پس بايد گوش بسپارم تا ابهام ذهنم رفع شود.
خم شدم تا كيفم را از كنار سنگ قبر بردارم كه با صدايش در همان حالت بى حركت ماندم.
-نه. همين جا حرف بزنيم. كنار اين قبر. سه نفرى.
از سردرگمى اخم هايم درهم رفت. صاف ايستادم و خيره در چشمانش. چه مى خواست و معنى اين رفتارش چه بود؟ هيچ نمى توانستم دليلى پيدا كنم. تا خودش نمى گفت، همچنان ذهنم مشغول مى ماند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری