فعال سازی حالت خواندن

120 ارسال در این موضوع قرار دارد

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

_می خوام باهات صحبت کنم علی ...
علی دستش را داخل جیب شلوارش کرد و گفت:
_گوش میدم ...
_تنها
_اینجا غریبه نیست ... از امروز حلما هم جزو کارمندهای این شرکته
_خانم
علی با تعجب پرسید:
_چی؟؟
امیرحسین با لجاجت و عصبانیت جواب داد:
_میگم خانوم بگو تا زبونت عادت کنه ...

حلما از این حمایت هر چند کوچیک امیر حسین شوکه شد...
 علی پوزخندی زد و گفت:
_تو چته امیر؟؟
لب پاینش را لحظه ای از عصبانیت به دندان گرفت و رهایش کرد و گفت :

_د...مرد ناحسابی چینی که حرف نمی زنم دارم به زبون مادریت باهات حرف میزنم ... میگم میخوام تنها باهات حرف بزنم ... 

علی که به این اخلاق امیر حسین عادت داشت... رو کرد به حلما و گفت:
_ببخش ... من برم ببینم چی میگه ... میام ادامش رو یادت میدم

حلما سرش را تکان داد و گفت:
_باشه 
علی رو کرد به امیر حسین و گفت:
_تو اتاقم منتظرتم ...

و از اتاق خارج شد ...

امیرحسین نگاه پر از خشم اش را مانند عقاب تیز بینانه روی حلما زوم کرد و انگشت اشارش را سمتش گرفت و گفت:

_آخرش کار خودت و کردی دختره ی لج باز ! ... با تو ام کار دارم ولی نه الان... مال تو بمونه به وقتش ..

حلما زبان چرخاند تا جوابش را بدهد ...ولی امیر حسین از اتاق خارج شد و در را با حرص کوبید...و به سمت اتاق علی گام برداشت ...
در اتاق علی را باز کرد و وارد شد 
علی که جفت دستانش را داخل جیب های شلوارش گذاشته بود و به میزکاراش تکیه داده بود با دیدن امیرحسین پرسید:
_چته؟؟
امیرحسین عین آتشفان فوران کرد و شروع کرد به حرف زدن:
_معلوم هست تو این خراب شده چه غلطی میکنین تو و محسن؟؟... حساب محسن موند برای خونه... اون از منشیت که اینجارو با خونه ی خاله اش اشتباه گرفته و نشسته پشت میزش و به خاله زنک بازیاش میرسه ... اینم از تو که برمیداری آدمایی رو میاری اینجا که هیچ سابقه کاری ندارن ... تازه فاقد مدرکن ...
_مشکلت الان  حلماس؟
_مگه نگفتم نیارش؟؟...هان مگه نگفتم!؟
_چرا نیارمش... اتفاقا دختر با استعدادیه...
_خب به درک ... من نمیخوام اینجا باشه
_مشکلت با دختر خالت چیه؟؟
_من مشکلی با اون ندارم ... ولی اون هنوز برای کار کردنش خیلی زوده خیلی ...
_همه ی ما یه روزی از یه جایی شروع کردیم...اونم باید از یه جایی شروع میکرد
_نمیخوام یه جاییه اون ..اینجا باشه

این حرف را گفت و کلافه چنگی به داخل موهایش انداخت...و نشست روی مبل چرم روبروی میز علی...
اصلا برای دعوا سر حلما اینجا نیامده بود...
خودش خوب می دانست ...
اما چرا الان بحث را کشاند سمت حلما؟

 

ویرایش شده در توسط kosarr
پسند شده توسط PEYMAN_Beh، مليسا كيهان و Me_Alya

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دختری که این چند وقته همه ی معادلاتش را بهم ریخته بود...
دلش نمی خواست به او فکر کند ... صدای علی او را از فکر بیرون کشید:
_دلیل این همه عصبانیتت حلماست.؟؟
از اینکه علی اینقدر راحت اسم حلما  را به زبان اش می آورد کلافه می شد ... اما کاری نکرد و نفس عمیقی از ته وجودش کشید و گفت:
_چرا مهرگان قرار دادش رو فسخ کرد؟؟
_نمی دونم
_نمی دونی یا نمی خوای بگی؟؟... چطور شد شرکتی که برای بستن قرار داد با ما تا دیروز داشت دست و پا می زد یهو میزنه زیر همه چی؟؟
_خب پشیمون شدن!
_اونوقت دلیل این پشیمونی چی میتونه باشه؟؟؟
_امیر زیاد گیر نده 

از جایش برخواست و مقابل علی ایستاد :
_عین بچه آدم جواب بده بهم علی ... کفریم نکن..
_خب بابا چته!؟
_میشنوم ...
_نمی دونم کی رفته آمار داده که قطعاتی که ما داریم اصل نیستن...
با تعجب نگاهش کرد:
_مگه اصل نیستن؟؟
علی تکیه اش را از میز برداشت و به پشت میزاش رفت و از داخل کشو پاکت سیگارش را بیرون کشید ... ضربه ای به سر سیگار زد و یک نخ برداشت و گوشه لبش گذاشت ...
فنک طلایی رنگش که نقش یک شیر رویه اش بود را از روی میزش برداشت و برد سمت سیگار با انگشت شستش فشاری بهش آورد و سیگارش را روشن کرد... پک عمیقی کشید و سیگار را مابین انگشتانش نگه داشت:
_نه... 
_یعنی چی نه؟؟ مگه تو نگفتی این قطعات اصلا؟؟
_نشد!
_چی نشد علی؟؟
علی جوابی نداد و روی صندلی اش نشست و سیگار را باز روی لب هایش گذاشت و دو پک زد ... 
امیر حسین از سکوت علی به ستوه آمد و دوباره پرسید:
_علی؟؟با توام میگم چرا نشد؟؟ 
علی عصبانی سیگار را داخل جا سیگاری شیشه ای روی میزش خاموش کرد و رو به امیر حسین با صدای بلند گفت:
_چیه علی علی راه انداختی ... وقتی همه ی نقشه ها زیر سر اون داداشته ... برو از همونم توضیح بخواه ... که چرا نشد چرا نخواست چرا هزار کوفت و زهرمار دیگه
امیر حسین خشمگین تر از علی فریاد کشید:
_معلوم هست چه گوهی دارین میخورین ... اعتبار چندین ساله ی شرکت منو بردین میفهمی یعنی چیی؟؟؟
_من فقط اجرا کننده بودم ... 
علی پوزخندی زد و ادامه داد:
_طراح نقشه برادر جناب عالی بود...که جنسایی بیاریم که قیمت هاشون ارزونن ولی برند هاشون زیاد معروف نیستن و ما میتونیم خودمون قطعات رو به اسم برند های همیشگی بندازیم به بقیه ی شرکتها باهمون قیمت های قبلی...

امیر حسین دست هایش را رویرصورتش کشید و پوفی کشید و زیر لب وایی گفت ...و با عصبانیت ازاتاق خارج شد


 

پسند شده توسط PEYMAN_Beh و Me_Alya

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

****


دلیل اون همه عصبانیت امیر حسین رو نمی دونستم ...
از رفتار هایی که این چند روزه پیدا کرده بود متعجب بودم ...
خیلی زود عصبی میشد و به همه چی گیر میداد ...
از همه جا بی خبر از اتاق خارج شدم، از سر کنجکاوی خواستم برم سمت اتاق علی که با امیر حسین روبرو شدم که با عصبانیت از اتاق علی خارج شد ...
با دیدنش تو جام متوقف شدم ...
اونم ایستاد و با چشم های سرخش نگاهم کرد ...
خیلی سعی میکرد خونسرد نشون بده ولی قفسه ی سـ ـینه اش این رو نشون نمی داد...با حرص بالا و پایین می شد ...
نگاهش رو با خشم از من گرفت و از سالن خارج شد ...
منگ و گیج بهش خیره شدم ...
خواستم به اتاق علی برم ولی منصرف شدم و عقب گرد کردم و رفتم داخل اتاقم ...

در رو بستم و رفتم سمت صندلی پشت میزم و عقب کشیدمش و نشستم ...

اخم جذابیت چهره ی مردانه ی امیر حسین را مردانه تر می کرد ...
اونقدر بداخلاق دیده بودمش که دیگه این نگاه هاش اذیتم نمیکرد ...
ولی نگاه این روز هاش دیگه سرد نبود...ولی شدید حرصی و عصبانی بود ...
با فکر اینکه قراره یک سال ساکن خونه ای باشم که امیرحسین هم یکی از ساکنین ثابت اونجاست ... خارج از ترس یک ذوقی دلم رو قلقلک میداد...

همراهم رو برداشتم و شماره ی مامان رو گرفتم... دلم میخواست بدونم خاله چی گفته بود ... می دونستم که قبول میکنه ولی خب برای اطمینان خاطرم خواستم از زبون مامان بشنوم... 

بعد از خوردن چند تا بوق صدای آرامش بخش مامان طنین انداخت توی گوشم
_جانم دخترم
_سلام مامانیم... خوبی؟ .. کجایی
_سلام عزیزم خوبم... خونه ی خاله ام
_میگما... چی گفت؟؟
_هیچی خاله استقبال کرد میگه حلما هم عین عسل...
خندید و ادامه داد:
_عسل که اونقدر ذوق کرده میگه از همین الان بیاد 
لبخندی از ذوق اومد روی لبام... میدونستم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_فداشون بشم دیگه ... همینو زنگ زدم بپرسم فقط 
_باشه ... کجایی؟؟
_هنوز شرکت
_چطوریاس؟؟
_ای بد نیست ... هنوز اولاشه ولی خب مهندس لطفی تو کارا خیلی کمکم میکنه...
_خدا خیرش بده ... حلما جان کاری نداری دخترم؟؟
_نه مامان جان فعلا
_فعلا عزیزم

گوشی رو قطع کردم ... چشم هام رو بستم و زیر لب گفتم:
_خب ... حلما خانوم زندگی جدیدت رو تبریک میگم با آقای مغرورو بداخلاقت...

 

پسند شده توسط سلاله علیائی، PEYMAN_Beh و p_a_r_i_a_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

از تصور اینکه با امیر حسین باشم ذوق کردم ...
با صدای در چشام رو باز کردم ...
در کسری از ثانیه علی تو در گاه ظاهر شد ...
قیافش فرق کرده بود ... عصبی بود و این رو راحت میتونستم متوجه شم ...
از جام بلند شدم که وارد اتاق شد و به صندلیم اشاره کردو با صدای آرومی گفت:
_بشین ...
_حالتون خوبه،؟
_اره... عادت میکنی تو هم 
با گیجی پرسیدم:
_به چی؟
روصندلی کناریم که قبلا هم نشسته بود نشست و گفت :
_به این جنگ عصابا... فکر نکن برای تو نیست ... اتفاقا برای تو بیشتر قراره باشه
نمی دونستم سوالی که تو مغزم بود رو بپرسم یا نه ولی نگران بودم برای حال امیرحسین  ..

با تردید سوال کردم :
_میگم...چیزه ... امیر حسین چش بود؟
نگاهم کرد... عمیق ...
_مهمه برات؟؟
_خب ... آره ...
_آها...اون که همیشه این مدلیه اخلاقش... تو حالت عادیش هم نمیشه با یه من عسل خوردش چه برسه وقتایی که عصبانیه...
خوشم نمی اومد راجع به امیر حسین اینجوری کسی صحبت کنه با اخم گفتم:
_خب... حتما یه چیزی شده که عصبی شده بود 
_اونکه آره ... یه مسئله ای بود بین خودمون که حل شد 
_مطمئنین؟؟
_از اینکه مسئله حل شده؟؟
_نه ...از اینکه بین خودتون بوده ....
دوباره نگاهم کرد ... این بار رنگ نگاهش فرق کرد...
_چطور؟؟؟
خودم رو با پرونده های روبروم مشغول کردم و شونه بالا انداختم :
_همینطور
_حلما نگام کن .... میگم نگام کن 
آروم سرم رو بلند کردم و نگاهم روسپردم به چشم هاش...
_تو ... چیزی شنیدی؟؟
سریع سرم رو تکون دادم:
_نه به خدا... از کجا باید میشنیدم آخه...
_پس چرا اون سوالو پرسیدی؟
_محض کنجکاوی ...
_آهان...آره درست کنجکاوی کردی ... مسئله خیلی هم خودمونی نبود ... اولش تو بودی ...
مات نگاهش کردم:
_چی؟...من؟؟
_آره توو...حلما؟؟؟
نگاهش کردم که با نگاهش همه ی صورتم رو کنکاوی میکرد:
_چرا امیر حسین روت حساسه ...
شوکه شدم!
از سوالش جا خوردم...
_خب ... خب... دختر خالشم...
از جاش بلند شد و رفت سمت پنجره ی اتاقم ...پاکت سیگارش رو از جیبش درآورد و یه نخ گذاشت روی لباش و روشنش کرد...
از جام بلند شدم نزدیکش شدم:
_میشه نکشین؟
بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد:
_چرا؟؟
صورتم رو جمع کردم :
_اذیت میشم از دودش...
نیم نگاهی بهم انداخت و پک عمیقی کشید و پنجره رو باز کرد و انداختش بیرون ...
_باشه...
_ممنونم ...
برگشت و روبروم ایستاد ...

 

پسند شده توسط Me_Alya، PEYMAN_Beh و p_a_r_i_a_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

یک قدم به عقب برداشتم ...
پوزخندی زد :
_میترسی؟
_از چی باید بترسم
_اذیت نمیشی؟؟
تو جام متوقف شدم ... اونم ایستاد و ولی نگاهش رو نگرفت ...
آروم پرسیدم:
_از چی؟؟
نگاهش رو ازم گرفت و به سمت در رفت و بازش کرد قبل اینکه خارج شه گفت:
_میتونی بری ... دیگه کاری نداری ... فردا منتظرتم 
و بدون اینکه از جانب من منتظر جوابی باشه از در خارج شد...

و من موندم وسط اتاق و حرف های پراز ابهام علی ...

دلم نمی خواست بار دیگه باهاش تنها باشم ...

به سمت پالتوم رفتم و تنم کردم ...
کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم ...

 

****

(امیرحسین)

با خروج حلما از در شرکت ... پایش را به پدال گاز فشار داد و حرکت کرد...

نمی دانست چرا نرفته بود و منتظر ایستاده بود ولی حالا خودش را در انتظار میدید ... 
مقابل دخترک ترمز کرد ...
حلما با ترس قدمی به عقب برداشت ...

یک آن از اینکه حلما را ترسانده بود غرق لذت شد ...

شیشه ی ماشین را پایین کشید و سرش را خم کرد و رو به حلما گفت:

_ترسیدی؟؟
حلما با دیدن امیر حسین شوکه شد ...
جلو آمد و با گیجی پرسید:
_تو اینجا چیکار میکنی؟؟
_سوال نکن ... سرده سوار شو...

حلما با اندکی تردید خواست به سمت در عقب برود که امیر حسین با صدای بلندی گفت:
_راننده ی خصوصیت نیستما... بیا جلو ...
حلما منصرف شد و با کلافگی در جلو رو باز کرد و سوار شد

 

پسند شده توسط سوین، p_a_r_i_a_، Me_Alya و 1 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در سکوت داخل ماشین نشست و کیفش را بـ ـغل کرد ...
امیر حسین پایش را به پدال گاز فشار داد و حرکت کرد...
سکوت محکمی در ماشین حکم فرما بود انگار که هر دو طی یک قانون نانوشته محکوم بودند به حرف نزدن ... 
ترافیک سنگین باعث شد امیر حسین ماشین را متوقف کند ... 
نیم نگاهی به حلما که سخت در خودش جمع شد بود انداخت 
_حالا که کار خودتو کردی راضی شدی؟
حلما برگشت و به امیر حسین نگاه کرد :
_کار بدی نکردم...
_بهت اخطار دادم که نزدیک علی نشو ...
_خب که چی؟... برای چی؟
_ برای اینکه من میگم...
حلمادکلافه پوووفی کشید و گفت:
_اونوقت مگه تو چیکاره ای منی که به حرفت گوش بدم؟
امیرحسین عصبی جواب داد:
_مثل بچه ی آدم دارم باهات حرف میرنم حلما... بیشتر از این عصبیم نکن ... 
_عصبی شی چیکار میکنی؟؟
_تو غلط میکنی اجازه میدی علی تااون حد نزدیکت شه ... 
آشوبی که بعد این حرف امیرحسین در دل حلما به پا شد غیر قابل وصف بود...
_داشت راه و روش کارا رو یادم میداد
امیر حسین کمی ماشین را به جلو حرکت داد و دوباره متوقف کرد و پوزخندی زد وگفت:
_ اهااا اونم کی علی ! کسی که تو کار خودش مونده داره راه و روش کار یادت میده؟
حلما در سکوت نگاه اش کرد که امیرحسین دوباره برگشت سمت حلما و گفت:
_چی میخوای؟؟
حلما گیج سرش را تکان داد:
_من؟؟...از کی؟
_اینطوری نگام نکن حلما...
حلما گیج تر از قبل مات خیره شد به امیر حسین...
_متوجه نمیشم...
_آره نگه داشتی کار از کار که گذشت متوجه همه چی شی!...
_چی میگی تو؟
_نباید میومدی حلما نباید!
_کجا؟؟شرکت ..؟
ترافیک روان شد و امیر حسین حرکت کرد...
همانطور که همه ی حواسش به جلو بود جواب داد:
_نه... همه چیو ریختی بهم حلما ... همه چیو ... 
حلما از این همه ابهام در کلام امیرحسین کلافه شد گفت:
_معلوم هست چی میگی؟؟
امیرحسین دور برگردان را دور زد و ماشین را کنار خیابان نگه داشت و برگشت سمت دخترک کناریش که گیج و کلافه نگاه اش میکرد... نفس عمیقی کشید و گفت:
_الان که اومدی نمیزارم بری بیرون حلما... نکه نخوام ها نمی تونم ... 
حلما با عصبانیت داد زد:
_از کجا؟؟
امیرحسین هم متقابلا داد زد :
_از زندگیم

پسند شده توسط سوین، Me_Alya، PEYMAN_Beh و 1 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چشم از حلما گرفت و به روبرو خیره شد ...
نمی خواست چیزی بگه ولی گفت ... 

عاشق حلما نبود ... ولی حضورش و نگاه اش بهش آرامش می داد ...
حلما شوک زده خیره به نیم رخ امیر حسین .. 

هنوز از شوک حرف امیر حسین در نیامده بود که امیر حسین نگاهش را برگرداند طرف حلما و گفت:
_نمی دونم ... نمی فهمم چی میگم ... نمیخوامت ولی دلمم نمی خواد کسی نزدیکت شه ...نمی خوام مال کسی دیگه شی ...

حلما کلافه پلک زد سرش را کمی متمایل کرد روی شانه ی راستش و چشم هاش رو ریز کرد و با عصبانیت گفت:
_من و با شرکت و وسایل شخصیت اشتباه گرفتی پسر خاله
_یعنی چی؟
_یعنی من مال هیچ کسی نیستم و نمی شم حتی توو... 

امیر حسین پوزخندی زد و گفت:
_اینو بدون من تاالان هر چی خواستم بدست آوردم 
حلما خندید و گفت:
_هر چی به غیر نیروانا 
عصبی داد زد :
_بحث نیروانا رو نکن ... بهت اون شب لعنتی هم گفتم من یه چیزی رو بخوام بدست میارم... پس اگه مال من نشده یعنی نخواستمش..
_اونوقت منم یکی مثل اونم آره؟؟
_درباره ی چیزی  که نمیدونی حرف نزن ...
_میشه بگی تا بدونم ؟؟
_زمانش میفهمی ...
_الان میخوام 
_الان برا دونستن خیلی چیزا زوده ... 
حلما کلافه نفس را بیرون داد و گفت:
_معلومه با خودت چند چندی؟؟؟
امیر حسین خم شد طرف حلما ... و آرام زیر لب گفت:
_میدونستم ولی یه مدته نمیدونم ... همه ی برنامه هام و ریختی بهم ...
حلما یک تای ابروی اش را بالا انداخت و انگشت اشاره اش رو گرفت طرف خودش و پرسید:
_من؟؟؟... مگه چیکار کردم؟؟
رنگ نگاه امیر حسین تغییر کرد و زل زد به جشم های حلما و گفت:
_اینجوری نگام نکن... بار دیگه تضمین نمیکنم که با این نگاهت ... 

ادامه ی حرف اش نزد و کلافه و عصبی استارت زد و حرکت کرد 


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حلما سرش را برگرداند طرف شیشه و به بیرون نگاه کرد ...

قلب اش بی امان میکوبید ... چشم هانش خائن ترین عضو بندش بودند و این را خوب می دانست...
چشم گرفت و دوخت به بیرون که ناگاه رسوایش نکنند این دو تیله ای خائن.!

هنوز برای رسوا شدنش در مقابل امیر حسین زود بود ... خیلی زود..
نمی خواست امیر حسین چیزی از این حس بفهمد ..
می دانست که له میشود.
می دانست که خورد میشود.
پس زبان به کام گرفت و چشم بست به روی این عشق آتشینش...

منتظر بود هر چه که میشود ابراز  این عشق ابتدا از جانب امیرحسین باشد...
تا ببیند و بسنجد ...

صدای تلفن همراه امیرحسین سکوت داخل ماشین را شکست ...
_الو بله ؟؟....سلام مامان ...  عه چرا  ... نه اتفاقا الان کنارمه ... آره ... آره .... باشه الان میاییم ...تمام فعلا

حلما برنگشت سمت امیر حسین ولی بعد قطع کردن تلفنش در حالی که حواسش به رانندگی اش بود رو به حلما گفت:
_قراره بیای خونه ما؟؟
حلما نگاهش را به زیر انداخت و جواب داد:
_آره... بابا انتقالی گرفته بیمارستان شیراز.. مثل اینکه یه سال  قراره اونجا باشن...
_آها... حتما توام بخاطر کارت موندی اره.؟؟
_نمونم؟؟...باید برای اینم جواب پس بدم؟
امیرحسین پوزخند عصبی زد و گفت:
_تا وقتی عین آدم حرف نزنی هیچ کدوم از کارات به من مربوط نیست ...
حلما تخس شد و با بی میلی گفت:
_از اولم هیچ چیز من به تو مربوط نبود ...

امیرحسین فریاد زد :
_حلما... اون روی سگم و بالا نیار ... دیدی یه کاری دست خودمو خودت دادما!
با این فریاد امیر حسین ... حلما به معنای واقعی لال شد ولی امیر حسین ادامه داد:
_دونه به دونه ی کارات به من مربوط نبود ولی الان مربوطه ... فهمیدی؟؟؟ از این به بعد برای آب خوردنتم باید از من اجازه بگیری؟؟
حلما بااینکه ترسیده بود ولی نتوانست جلوی زبان اش را بگیرد و با لجاجت جواب داد:
_مگه برده گیر آوردی؟؟؟... من خودم خانواده دارم 
_فعلا که قراره بیای اونجایی که من هستم ... 
_اصلا نمیام خونتون ... میرم خونه ی دایی
 امیرحسین نیم نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی دخترک گستاخ کناریش انداخت و با اطمینان گفت:
_میای!
_نوچ نمیام ... بیام که اذیتم کنی آره؟؟
امیر حسین که از گستاخ بودن و حاضر جوابی حلما کلافه شده بود گفت :
_اذیتت نمیکنم فقط باید اون زبون درازت کوتاه شه همین ...

با توقف ماشین جلوی در هر دو ساکت شدند و حلما با عصبانیت درماشین را باز کرد و پیاده شد ...

پسند شده توسط PEYMAN_Beh، p_a_r_i_a_، سوین و 2 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

***

(حلما)

کلافه  و عصبانی از حرفهایی که شنیده بودم از امیرحسین ...از ماشین پیاده شدم و زنگ آیفن و زدم ... با باز شدن در سریع رفتم داخل و مناظر امیرحسین نشدم ...
با قدم های تند وارد ساختمان شدم ... 
عسل با خوشرویی به پیشوازم اومده بود ..
سعی کردم آروم کنم خودمو ...
با آرامش ساختگی و لبخند زورکی رفتم سمتش دستم رو گذاشتم تو دستاش و گفتم:
_سلام 
_سلام عزیزدلم ... امیر کو پس؟
_میاد من زود تر اومدم 
_آها بیا تو ببینم ... بلا چرا زود تر بهم نگفتی؟
همینطور که با عسل وارد پزیرایی میشدیم گفتم :
_یهویی شد ..والا راضی به زحمت نیستم ... 
_دیونه چه زحمتی اتفاقا عالی میشه ... نمیدونی که چقدر ذوق کردم ...
با ورودمون به پزیرایی خاله با دیدنم با ذوق از جاش بلند شدو اومد سمتم :
_سلام دخترم 
_سلام خاله جون ... 
_بیا بشین .. امیر کو؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_میاد...
و کنار مامانم روی مبل نشستم ... 
_سلام ...
سرم رو چرخوندم سمت صاحب صدای مردنه ای که سلام داد  ... امیر حسین همونجور اخمو وارد پزیرایی شد مامانم به پاش بلند شد که امیر حسین سریع گفت:
_سلام خاله ... عه بشینین توروخدا ...
_سلام امیررجان خسته نباشی 
_مرسی ...سلام مامان خوبی؟
خاله خودش رو روی مبل جابجا کرد و گفت:
_سلام پسرم ... شکر ... بیا بشین عسل رفته چایی بیاره ...
امیرحسین بدون اینکه بشینه رو کرد به خاله و پرسید:
_نه نمیخوام ... مامان محسن کجاست؟؟؟
_شرکت ...
امیرحسین کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت:
_آها... خودش گفت بهت؟
_آره چطور؟
_هیچی ... من میرم اتاقم استراحت کنم ... محسن اومد بگو بیاد اتاقم کارش دارم ... 
_باشه
 
قدم هاش رو تند کرد و از پله ها بالا رفت ... این پسر هیچ وقت قرار نبود یه کم لطافت و مهربونی رو مهمون دلش کنه ... 


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


با رفتن امیر حسین، عسل هم با سینی چای از آشمزخونه بیرون اومد و شروع کرد به تعارف کردن  ... خاله فنجان چاییش رو برداشت و گفت:
_عسل برو اتاق حلما رو نشونش بده ببین خوشش میاد یا ...
مامان پرید وسط حرف خاله و گفت:
_لازم به این همه زحمت نیستیم به خدا ... 
_این چه حرفیه ... حلما هم عین عسل به خدا احمد بفهمه قراره حلما اینجا بیاد خیلی خوشحال میشه ... 
عسل دستم و گرفت و گفت :
_پاشوووو بریم نشونت بدم ...
نگاهم و دوختم به مامانم که سرش رو تکون داد... از جام بلند شدم و با عسل هم قدم شدم به سمت طبقه ی بالا .... 
عسل با ذوق جلوی یکی از اتاقا ایستاد و گفت :
_ایناها...  اینجا ...
با دقت نگاه کردم درست چسبیده بود به اتاق امیر حسین ... 
درش رو باز کرد و هر دو وارد اتاق شدیم ...
_نظرت چیه؟؟؟... البته به این خالی بودنش  نگاه نکنا ...  مامانت گفت مثل اینکه قراره تخت و وسیله های خودتو بیاری... مامان هرچقدر گفت که بخریم قبول نکردخاله .. 

سرم و تکون دادم :
_آره بابا میخوام چیکار ... کلا یک ساله که اونم وسیله های خودمو بیارم راحترم ... 
_باشه عزیزم هر طور که راحتی ... اتاق بـ ـغلیش هم که میدونی اتاق امیرهه...
_اتاق تو هم که اون وره!
خندید و گفت :
_آره ... میگما من به مامان گفتم تو بیای تو اتاق من باهم باشیم ولی مامان قبول نکرد گفت همه ی بچه هام اتاق جدا دارن حلما هم دخترمه نباید بینتون فرق بزارم که 
خندیدم و گفتم:
_الهی فدای قلب مهربونش بشم من ... وای عسل توروخداببخشید ها 
مشتی به بازوم زد و گفت :
_دیونه نشو ... حالا بیا بریم پایین ... فردا میاییم اینجارو تمیز میکنیم ... 
چشمام رو به عنوان تایید کوبیدم رو هم رو هر دو ازراتاق اومدیم بیرون ...
چشمم رو اتاق امیر حسین موند... 
به اتاق پسری که بهم علاقه ای نداره ولی میخواد بدستم بیاره...
بااینکه عاشقشم و در کنارش بودن آرزومه ... ولی هیچ وقت اجازه نمیدم به من به عنوان یه وسیله ی شخصی نگاه کنه ... 
و تا وقتی که حسش بهم عشق و دوست داشتن نشه نمیزارم نزدیکم شه ... 


 

پسند شده توسط سوین، PEYMAN_Beh، p_a_r_i_a_ و 2 کاربر دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

آخرین لباسم رو هم داخل کمد گذاشتم و درش را بستم ... 
قول داده بودم گریه نکنم ... ولی مگه میشه از خانوادت دور شی و گریه نکنی؟
صورت گرفته و پر از بغض حورا یک لحظه هم از چشمم دور نمیشه ...
بابا قول داد که تعطیلات عید به تهران بیان ... 
ضربه ای که به در خورد من رو از فکر کشید بیرون با صدای گرفته گفتم:
_بله بفرمایین ...
در باز شد و عسل و خاله در درگاه ظاهر شدن ...
لبخندی از حضورشون روی لبهام نمایان شد ...
خاله نزدیکم شد و شونه هام رو نوازش کرد و با لحن مهربانی که خاص خودش بود گفت:
_عزیزدلم یه دفعه احساس غریبی نکنی هااا راحت باش اینجام خونه ی خودته ...
_مرسی خاله ... 
عسل با همون ذوقی که از اول با ورودم به این خونه داشت گفت:
_اومممم... چیزه اصلا پایه ی یه مهمونی توپ هستی؟؟
با تعجب اول به خاله نگاه کردم و بعد به عسل:
_چه مهمونیی؟
_مامان هم در جریانه امروز تولد یکی از دوستامونه مارم دعوت کرده بعد گفته مام هر کیو که میخواییم رو با خودمون بیاریم 

کلمه ی دوست مشترکمون تو مغزم تکرار شد... یعنی دوست مشترک عسل با کی؟

فکرم رو به زبون آوردم :
_دوست مشترکتون؟؟
خاله در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:
_آره دوست عسل با دوست امیرحسین ازدواج کردن ... الان شدن دوست مشترک این دوتا ... به هر حال من این اجازه رو دادم به عسل که بره... امیر حسین و نمی دونم که میره یا ولی تو هم میتونی با عسل بری ... برات خوبه یه کم دلت باز میشه 

و بعد چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت ... 
عسل اومد کنارم و گفت :
_بیا دیگه ... منم تنها نیستم 
بی هوا پرسیدم:
_امیر...امیرحسین میاد؟؟
بیخیال شونه بالا انداخت و گفت :
_نمیدونم ... حرفی نزده ... بااین اخلاقش آدم نمیتونه نزدیکش شه سریع پاچه آدمو میگیره ... 
از دل پر عسل خندم گرفت ...
_مختلطه؟؟
سرش رو تکون داد و رفت سمت کمدم و درش رو باز کرد و گفت:
_اره ... لباس قرمز نداری؟؟
_اونوقت امیرحسین هیچ مخالفتی نداره تو میری به این مراسمای مختلط؟؟
همانطور که داشت لباسهام رو واکاوی میکرد گفت:
_چرا ... مگه میشه گیر نده ؟... کلا این بشر آفریده شده که گیر بده ... محسن اصلا اینطوری نیستا... یکی از شرط هاش هم اینکه که لباس پوشیده تنم کنم آریشمم کم باشه ... اه بیا خودت بگرد من خسته شدم لباسات از مال منم بیشترن 
رفتم سمت کمد و پرسیدم :
_حالا چرا قرمز؟؟
_برای اینکه تم قرمز و سیاهه 
_من نمیام

بااین حرفم سرش رو به سرعت چرخوند طرفم :
_چرااااا؟؟؟
_حوصله ندارم عسل
_غلط کردی مگه دست خودته ... 
_نه عزیزم تو برو خوش بگذره بهت ...

صورتش گرفته شد و اومد نزدیکتر وگفت:
_نیای دیگه حق نداری با من حرف بزنی..
_عه عسل!
_عه نداره که ... 
کلافه نفسم رو دادم بیرون و گفتم :
_باشه 
_باشه میای؟یا باشه با من حرف نمیزنی؟؟
خندیدم و گفتم:
_میام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جیغ کوتاهی کشید و بـ ـغلم کرد و گفت:
_عاشقتم...من میرم حاضر شم توهم حاضر شو ... فقط لباست پوشیده باشه که اگه خدایی نکرده امیر حسین هم اومد مهمونی و زهرمارت نکنه ...
با خنده سرم رو به نشانه ی مثبت تکون دادم ...
با خارج شدن عسل از اتاق، از داخل کمد شروع به گشتن یه لباس به رنگ قرمز گشتم که چشمم به تونیک قرمز و مشکیم خورد ... 
با ذوق برش داشتم و رفتم جلوی آیینه قدی و گرفتم مقابل خودم و نگاه کردم ...
بهم میومد ... همینطور هم پوشیده بود ...
خم شدم و از کشو جین مشکی رنگم رو هم بیرون آوردم و هر دو رو انداختم روی تخت و لباس و حوله ام رو برداشتم و از اتاق خارج شدم تا حموم برم ... 
در مسیر اتاق تا حمام یک بار دیگه مشغول چک کردن حوله و لباس هایی که همراه خودم آورده بودم بودم و بی حواس در حمام رو باز کردم و با یکی سـ ـینه به سـ ـینه شدم ...
و تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم سمتش که محکم من رو گرفت و من با تماس با سـ ـینه ی لـ ـخت مرد روبروم بدنم گررفت ... 
سرم رو با تردید بلند کردم و شوکه به مرد روبروم خیره شدم ... امیر حسین ...
شاید فاصله ی بینمون اندازه ی یک وجب بود ...
حرم نفس هاش به صورتم میخورد ...و باعث میشد هر استرسم بیشتر شه ... 
چشم هاش حس عجیبی داشتن که نمیشد فهمید چی میگذره داخلشون ... 
کم کم لبش به لبخند کجی کنار رفت و گفت:
_کجا بااین عجله؟؟
_حموم
از بـ ـغلش بیرون کشیدم خودم و صاف مقابلش ایستادم و نگاهم رو ازش گرفتم 
_چرا نگاه نمیکنی؟
به بالاتنه ی لختش اشاره کردم 
_شما عادت نداری بعد حموم لباس تنت کنی؟؟
تیشرتی که دستش بود رو گرفت سمتم و گفت:
_میخواستم بپوشم ولی تو ... 
_معذرت میخوام متوجه نبودم 
از حموم اومد بیرون ... سریع رفتم داخل و در رو قفل کردم ... 
نگاهم کشیده شد سمت آینه ی حموم ... از دیدن گونه های سرخ از خجالتم خندم گرفت ...

پسند شده توسط سوین، PEYMAN_Beh و مليسا كيهان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

*****


دستم رو دور بازوی عسل حلقه کردم و گفتم:
_اووو... اینجا عروسیه یا تولد؟
_خیلی باحالن ... 
_هوممم... 
با ورودمون به داخل ساختمان دختری که که دکلته ی قرمز رنگ تنش بود و موهای نسکافه ای رنگش رو شنیون کرده بود اومد سمت ما و با خوش رویی و گفت:
_سلام عسل جان خوش اومدی عزیزم ... 
با عسل دست داد و بعد برگشت سمت من و گفت:
_شمام خوش اومدین عزیزم ... 
عسل بهم اشاره کرد و گفت:
_مریمی اینم حلمایی که بهت میگفتم ... دختر خاله ام 
دختری که حالا فهمیدم اسمش مریمه ... با لبخند مهربانی گفت:
_عهه... خیلی خوش حالم که اومدی تولدم عزیز دلم ... توروخدا راحت باش اینجا ... 
لبخندی زدم و گفتم:
_مرسی مریم خانوم تولدتون مبارک ... 
_فدات شم خوشگلم 
_توروخدا بیایین داخل از خودتون پزیرایی کنین ... بفرمایین
خودش جلوتر حرکت کرد و با دستش به سمت میزو صندلی هایی که خالی بودن اشاره کرد و گفت:
_عسل عزیزم اینجا بفرمایین ... یه کم بعد فرنوش و یاسی هم میان ... اگه میخوایین لباس هاتونم عوض کنین طبقه ی بالا اولین اتاق سمت راست ...

عسل خم شد و گونه مریم رو بـ ـوسید و با خنده  گفت:
_فدات شم خانومی ... یه نفس بگیر عزیزم 
مریم خنده ی شیرینی کرد و گفت:
_وااای اونقدر استرس دارمااااا....
_رامین کجاست پس؟؟
_اینجا بود...رفت بیرون الان میاد ... 
_باشه ... آروم باش بابا یه تولده دیگه ...
_اه نمیدونی که رامینم بهم گفت ... میگه تو واسه یه تولد اینطور استرس داری برای عروسیمون قراره چیکار کنی

با این حرف هر سه مون خندیدیم و عسل شروع کرد به درآوردن مانتوش و رو کرد بهم و گفت:
_توهم دربیار ... راحت باش ...
سرم رو تکون دادم و گفتم 
_باشه ... سرویس بهداشتی کجاست؟؟
مریم به جای عسل جوابم رو داد :
_عزیزم ... مستقیم که میری بپیچ چپ دومین دره ... رو درش یدونه گله 
_مرسی ... 
از کنارشون گذشتم و به سمتی که مریم میگفت رفتم ...
معذب بودم ... درسته اولین مهمونی مختلطی نبود که شرکت میکردم ولی اون مهمونی هایی که بودم هم همه آشنا بودن و پدرو مادرم هم بودن ... اینجا ولی بااین که لباسام پوشیده بودن حتی دلم نمیخواست مانتوم رو از تنم در بیارم ... 
صدای بلند موزیک بیشتر از اندازه رو مخم بود ...

 

پسند شده توسط مليسا كيهان و PEYMAN_Beh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکباره چراغ ها خاموش شدن و من تو جام خشکم زد ...
اولش ترسیدم ولی بعد همزمان رقص نور ها هم روشن شدن و صدای سوت و جیغ بلند شد ... 

نفس محکمی کشیدم و به راهم ادامه دادم و به دری که مریم گفته بود رسیدم .. 
جلو تر رفتم و تقه ای به در زدم ... اینکه کسی جواب نداد حاکی از خالی بودنش بود ...

در رو باز کردم و رفتم داخل و در رو بستم و قفل رو چرخوندم ...

بازم کف دستام عرق کرده بودن ... عادتی که هر وقت استرس و اظطراب میگرفتم میشد ...
شیر آب سرد رو باز کردم و دست هام رو گرفتم زیرش ... 
سردی آب باعث شد کمی آروم شم...
شیر آب رو بستم ... تو آیینه نگاهی به خودم انداختم ... و بعدش آروم قفل در و چرخوندم و در و باز کردم و رفتم بیرون ...

 این سمت اونقدر تاریک بود که ندونسته کم مونده بود با یه نفر برخورد کنم ... 
چشم چرخوندم سمت میزی که عسل اونجا  بود ...
تا بالاخره پیداش کردم ...
سخت مشغول بگو بخند با چند تا دختر و پسر همسن و سال خودش بود ...
خواستم برم سمتش که مچ دستم کشیده شد و جیغ خفیفی کشیدم ... 

مچ دستم همچنان توسط شخص نامشخص در حال کشیده شدن بود به سمت مقصدی که نمیدونستم کجاست ...
تقلا کردم و گفتم:
_ولم کن ... تو کیی؟؟... ولم کن دستم کنده شد ...
هیچ جوابی نشنیدم که احتمال دادم به علت بلندی صدای موزیک صدام بهش نرسیده ... دوباره با داد گفتم:
_هووووو... با تواماااا...ولم کن ... وحشیی؟؟؟
در اتاق رو باز کرد و من رو پرت کرد داخل اتاقی که تاریک تر از بیرون بود... 
با ترس دوییدم سمت در که بهش برخوردم و دست هاش دور کمرم حلقه شد و من شروع کردم به تقلا کردن و داد زدم:
_ولم کن ... تو کیی؟؟... عوضی با توام هااا مگه کریییی ولم کن ...
سرش رو آروم آورد سمت گوشم و با صدای آدومی که باعث شد بدنم مور مور شه گفت:
_هیسسسس ....
قلبم به طرز وحشتناکی توی سینم میکوبید ... 
به یک باره کلید چراغ اتاق رو زد و اتاق روشن شد ...
سرم رو آروم بالا آوردم و با دیدن فرد روبروم شوکه شدم ...

پسند شده توسط مليسا كيهان، PEYMAN_Beh و p_a_r_i_a_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آب گلوم رو به سختی قورت دادم 
با لکنتی که حاصل از ترس بود گفتم:
_ت...تو...تووو اینجا... چیکا...چیکار میکنی؟
پوزخندی زد و گفت:
_تو آسمونا دنبالت میگشتم وسط تولد پیدا کردمت ...
خودم رو از بـ ـغلش کشیدم بیرون و چند قدمی عقب رفتم:
_چی میخوای ازم؟؟
نزدیکم اومد ... با هر قدمش به سمتم منم قدمی به عقب برمیداشتم ...
کمرم خورد به دیوار و باعث شد تو جام متوقف شم ... 
نزدیک تر شد بهم و با همون پوزخند مسخره اش صورتش رو روبروم گرفت و دستش روبالا آورد با پشت انگشت اشارش گونه ام رو نوازش کرد و گفت:
_خودتو ... 
با انزجار صورتم رو کشیدم کنار و گفتم:
_تویه آشغال هـ ـوس بازی که هیچ وقت قرار نیست آدم شی 
_سعی کردی آدم شمااا ولی نشد ... ندونستی بااین کار فقط نفرتم رو نسبت به خودت بیشتر میکنی و من و حریص تر میکنی برای انتقام ازت ...
_انتقام برای چی ... من فقط ...
با سیلی محکمی که به صورتم خورد حرفم نصفه موند و خفه شدم ...ازم فاصله گرفت با داد گفت:
_تویه عوضی تویه بی پدر باعث شدی از خانوادم ترد شم ...باعث شدی پنج سال از زندگیمو سه سال از جوونیمو جایی و باشم که نباید باشم ... 

دستم رو روی صورتم گرفتم ... اشکام بی امان جاری شدن روی صورتم ... 
ترس وحشتناکی با وجود این موجود آشغال به کل تنم رخنه کرده بود ... 
نگاهش رو دوخت بهم و ادامه داد:
_تو ... تو باعث شدی مامانم بخوابه سـ ـینه ی قبرستون ... تو دختره ی آشغال ... 

همه ی جرعتم رو ریختم روی زبونم و گفتم:
_مامانت بخاطر من نمرد ... مامانت برای کار توعه عوضی سکته کرد ... 
_خفه شو ... خفه شو لعنتی ... 
_برای چی خفه شم؟؟... من کار اشتباهی نکردم ... ولی تویه عوضی زندگی سارینا رو به تباهی کشوندی ... تو اونو از دنیای دخترونه اش کشیدی بیرون 
با حرص اومد نزدیکم و یقه ام رو گرفت و گفت:
_آره ... چون حقش بود ... چون باید اینکارو میکردم ... همونطور که داداش بیشرفش زندگی خواهر منو تباه کرد ...

شوکی که با حرفش بهم وارد شد سخت بود ... 
_دروغ میگی ... 
_آره فکر کن دروغ بگم ... فکر کردی که چی؟؟بیایین و شکایت کنین و من و اعدام کنن و خلاص؟؟؟
به صورت عصبی خندید و ادامه داد:
_خیلی بچه ای حلما خیلی ... هیچی و نتونستی ثابت کنی ... هیچیو ... فک کردی اونقدر بی کس و کارم که راحت میتونی منو بندازی زندان و همه چی تموم شه،؟؟؟...
_ازت متنفرم رادین ...
نگاه کثیفش رو سر تا پام انداخت و گفت:
_خوبه ... خوبه ... نفرت هم یه حسه ... و از اینکه بهم حس داری خوشحالم میکنی ... 

بهم نزدیک شد بازم ... بوی الکل داشت اذیتم میکرد...

پسند شده توسط مليسا كيهان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری