Missmahdiew

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    37
  • Posts on chatbox

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

Your song

6 دنبال کننده

درباره Missmahdiew

  • درجه
    جدید

اطلاعات من

  • جنسیت
  • شهر
    Chaloss
  • حالت اصلی من
    Bi Tafavot
  • حالت فرعی من
    Halam ...!
  • علایق
    Graphic.novel.actor

تاریخ تولد من

  • روز
    22
  • ماه
    تیر
  1. ممنون عزیز دلم،خوشحالم که آروشا تونست نظرتو جلب کنه و ممنون از حمایتت گلم.. سعی میکنم خیلی زود پارت های بعدی رو بزارم و اینکه اسم شخصیت سهیل "احسان طاهر خانی هستش" بازم ممنونم.. دلت آروم دوست خوبم
  2. آروم حرف میزدن و منم مثه اُسکلا بهشون خیره بودم و همزمان که سعی میکردم بفهمم چی میگن تو فکر بودم که حتما واس خودم یه سمعک جور کنم با این شنوائیه ماورا طبیعیم..والا تو فکر بودم که یهو رضا همونجور که دستشو آورد بالا خیز برداشت سمتم و منم بی اختیار با دو ازش فرار کردم رفتم اونور کوچه وایستادم.. با تعجب گفت:چته؟ کولمو محکم تو دستام گرفتم:میخوای منو بزنی؟ لحنم خداییش زابلو بود..اصن روشا و این مدل تکلم؟ یکی هم نبود بگه آخه شُل مغز،رضا تا حالا چند بار زدتت که این بار دومش باشه؟ داشت همه سعیشو میکرد به قیافم نخنده،اخماشو تو هم گره زد.یا حضرت فیل.. با دستش اشاره کرد-بیا اینجا. جُم نخوردم که محکم تر گفت: -بت میگم بیا اینجا. آروم آروم رفتم سمتش،چند قدم باهاش فاصله داشتم که التماس کردم: +رضا جون..تو رو جدت بیخیال شو..غلط کردم..شیکر خوردم.. دستاشو بـ ـغل زد:رو چه اعتباری؟ اصن خداییش بعضی وقتا یه جوری حرف میزنه به جان جمال مُلتَفِت نمیشم چی میگه!! مثه خنگا گفتم:هَ..رو چی؟ نفسشو فوت کرد بیرون..به این کارام عادت داشت. -از کجا معلوم سر به راه شدی؟همین سه ماه پیش نبود،غیر از شیکر چیزای دیگه هم خوردی؟ به گلرخ اشاره کرد:همی این،نبود که کلی التماس درخواست کرد ببخشمت؟ گلی-چرا.. به قیافه ی منگلش نیگا میکنم..وایی خدا چه خنگــه.. +ممنون به خاطر تأیید به موقع،صادقانه و به جاتون.. از لحنم تابلو بود که ینی دعا کن از دست رضا خلاص نشم اگه نه چنان بلایی سرت بیارم.دختره ی مغز فندقی.. رضا-به من نگاه کن.. برگشتم سمتش،اینبار با دست به در زنگ زده ی خونه اشاره کرد:پاتو بزاری تو این خونه،دیگه نباید اون روشا ی سابق باشی.. +روشای چی؟ وایی خاک بر سرم..واقعا نمیفهمم چی میگه..سابق دیگه چیه؟فحش داد؟..آخه برادر من واس چی سیکل به بالا حرف میزنی؟ عصبی گفت-اینقدر مسخره بازی درنیار...همش واسه عالم و آدم شاخ میشی معنیه یه لغت ساده رو هم نمیدونی؟ اوهوک!!لغت!..نه دیگه،معنیه این یکی رو میدونستم..ولی همون کلوم رو هم میگفتی درک میکردیم داش رضا..لغت چیه؟ لبمو گاز میگیرم.. -ببین روشا،پاتو بزاری تو این خونه،دیگه نباید مثه قبل باشی..ینی بشنوم کاری میکنیا به ولای علی قیدتو میزنم..انگار هیچوقت خواهری به اسم روشا نداشتم..ولت میکنم تا تو هم بشی یکی عین نوچه های ایرج..این کارا واسه خراب دونیه ایرج خوبه،نه واسه منی که دارم جون میکَنَم تا یه کم آدم باشی.. بعد چند ثانیه گفت:اگه قراره اینجوری جواب جون کندنایی که تو این ۱۳سال و حتی قبلش کشیدمو بدی،پس همین الان برو..نمیخوام با یه آدمِ دزدِ دعواگیر،همخونه باشم.. چی میگه این؟یه تار موی گندیده ی داداشمو به کل جیبای پر پول مردم این شهر نمیدم..خیلی چیز بخورم بخوام واسه دزدی قید سایه بالاسرمو بزنم..دزدی نمیکنم دیگه..ولی خب دعوا بحثش جداس.. مخصوصاً اگه طرفت ایرج یا زیور باشه.. +باش.. -بلند تر،نشنیدم.. داد زدم:باشه..چشم..اُکی..اصن هر چی شما بگی،فقط بدون خیلی واسم عزیزی آقا رضا.. به گلی گفت:تو شاهدی دیگه..دیدی چی گفت؟ گلی-آره آره.. باز نگاش کردم که ساکت شد.. رضا به کنایه گفت:یه ماه دیگشم ببین..باید کمپوت ببریم ملاقاتش یا زندان..یا به لطف دعواهاش،بیمارستان.. دس خوش داش رضا..خوب خواهرتو شناختیا..خوشم اومد.. رو به من کرد:حالا اینا رو گفتی..ولی خب خوشبختانه دیگه حنات پیش من رنگ نداره.. گلی-حنا رنگ نداره؟ خندید:/ -چی میگی آقا رضا،حنا که رنگ داره..قهوه ایه مایل به قرمز..ینی ترکیبی از این دوتا..خدا بیامرز مادر بزرگم موهاشو با.. با دیدن قیافه ی منو رضا حرفش تو دهنش ماسید..یادم باشه اولین اولویت کاریمو اختصاص بدم به بردن گلی به دکتر..داره از دست میره.. انگار رضا هم با من هم عقیده بود..چون قیافش یه جوری بود.. رضا برمیگرده سمتم،دستشو رو لباش تکون میده و و طبق تجربه داره همه تلاششو میکنه نزنه زیره خنده..منم لبمو گاز میگیرم ولی تا نگاهم تو نگاه رضا قفل میشه جفتمون پقی میزنیم زیر خنده.. واااییییی خدااااااا...منو گاو کن. رضا سرشو گرفته بود بالا و بلند بلند میخندید و منم بدتر از اون،دلمو گرفته بودم و نشسته بودم رو آسفالتا..گه گداری هم زمینو گاز میزدم.. گلی هم بعد چند دقیقه ای صدای خندش رفت هوا. گلی-منو نداشتین چیکار میکردین؟..افسرده های بدبخت..
  3. من ۱۹پستمو گزاشتم،ممنون میشم اقدام کنید
  4. به عشق دستای کوچیک و دلای بزرگشون به عشق فرشته های بی بال.. به عشق بچه های کار.. Arosha novel Novelist:mahdiyeh ghorbani
  5. اینم ایرج ازش متنفرم..فقط همین.. یه شخصیت حیوون صفته آدم نما
  6. امیر و نرگس..خواهر و برادر کوچیک،ولی قوی تر از هر آدمه بزرگی.. از بچه هایی که برای ایرج کار میکنن. پ.ن:کاش بشه حواسمون بیشتر به دور و برمون باشه
  7. اینم از گلی"گلرخ".. خودم دوسش دارم،رفیق خوبیه.. درسته یه کم احساسی و خنگه ولی همدم خوبی واسه روشاس
  8. سلام،اگه میشه برای رمان آروشا برام جلد طراحی کنید.. ژانر:عاشقانه،اجتماعی به قلم مهدیه قربانی با این عکس لطفا.👆روش بنویسید"تقدیم به دستان کوچکه کودکان بزرگ این سرزمین" اینو هم یه جا جا بدید..👆 ممنون از لطفتون لینک
  9. +چی بهش گفتی؟ -چی میگفتم؟؟گفتم روشا دزد نیست.. بعد چند ثانیه ای انگار که یه چیزی یادش افتاد گفت: راستییی..اون پسره که رضا میگفت کیه؟نکنه داری زیرآبی میری..ها شیطون؟.. صاف نشستمو با کفه دستم محکم خوابوندم تو پیشونیم:واااااای گلـــی...اینو چجوری ماسمالی کنم...؟؟؟!!!!!!! *** -یه نفس عمیق بکش.. یه چشم غره بهش رفتم و دوباره به تعمیرگاهه عباس آقا نگاه کردم.. +گلرخ..اول تو برو.. -باشه..الان تو خوبی؟آرومی.. عصبی برگشتم سمتش:مُخمو خُردی دیگه..اَه..یه چک بهت میزنم یه دونه ام از دیوار بخوری..تا 10 روز درد بکشی و تا20 رو فقط بش فک کنی.. -ایششش اینو گفتو از پشت دیوار نگاهی به تعمیرگاه کرد و یهو گفت:اومد.. یواشکی از پشت دیوار،رضا رو زیره نظر گرفتم..الهی بمیرم..چشماش قرمز بود و زیرش گود افتاده بود.همیشه هر وقتی نمتونست شبا بخوابه اینجوری میشد.. دستاشو کرد تو جیب سیوشرتش و از تعمیرگاه دور شد که صدای عباس آقا باعث شد وایسته و برگرده سمتش: عباس-آقا راشا..دم آخری خدافظی نمیکنی؟اینه رسمش؟ رضا لبخند تلخی میزنه و میره سمتش و مردونه بـ ـغلش میکنه.. عباس-خدا خیرت بده جوون..ایشاا... همه چی درست شه،دوباره دستتو تو کار بند میکنم. جوون با لیاقتی هستی..غصه هم نخور خودم فعلا یه کاره خوب واست جور میکنم.. .راشا لبخندی زد و بعد چند دقیقه ای خدافظی کرد و پیاده،راه افتاد.. تا دمه خونه دنبالش رفتیم و تا اومد درو باز کنه گلرخ صداش زد: -رضا!؟ برگشت و با دیدن من اخماش رفت تو هم..دستامو جلو دهنم مشت کرده بودمو پشیمون،به رضا نگاه میکردم.. گلی چند قدم رفت جلو و بهش سلام کرد.رضا هم نگاهشو از من گرفت و آروم جواب سلامشو داد.
  10. کنارم به دیوار تکیه زد و پاهاشو دراز کرد.. -رفته کرج..رفت باری چیزی ببره.. +کی میاد؟ -چمدونم..شاید فردا صبح.. +خوب جرئت میکنه دختر فراریشو تنها تو خونه ول کنه بره.. -اووف..نگو که دیگه چیز بخورم بخوام در رم..والا دعواهای حاجی از نگاهای هیز اون آشغال بهتره..جام خوبه.. لبخند کجی بش زدم.. +حالا بگو بینم..واس یه دختر فراری چند شبی جا نداری؟ -نه..! +دکی..رفیق مارو.. -امشبو بمون.ولی فردا عصر بهرام از عسلویه برمیگرده.. صورتمو جمع کردم:ایییی...چندش.. بهرام،داداششه..و بر عکس گلی نچسب و چندش و حال به هم زن و هرچی بگم کم گفتم.. -جا پیدا کردی یه ندا هم به من بده..فردا یه بلبشو ی توپ افتادیم.. زانوهامو بـ ـغل گرفتم .چونمو گزاشتم روشو به طاقچه ی رو دیوار خیره شدم که گلی گفت: -فردا برو سراغش.. +سراغ کی؟ -رضا دیگه.. سرمو برمیگردونم سمتش: -رضا رو میشناسم حالشو هم میفهمم..مطمئنم از دیروز تا حالا یه آبه خوشم از گلوش پایین نرفته..پیشتر از 10 بارم به من زنگ زد و تابلو بود بغض داره..
  11. #روشا گلی-خاک تو سرت! سینیه چای رو میزاره جلوم و میشینه. -چقدر تو گاوی.. لیوان چایی رو میگیرم تو دستام:+اهه..خب دیگه هر چی جک جونور بود به ما نسبت دادی.. -خب شتر..مگه نگفتم دیگه دزدی نکن؟..من هیچی..واس خاطر رضا یه کم آدم میشدی.. " گلی تنها کسی بود که از اسم اصلی رضا خبر داشت..بقیه همون راشا صداش میزدن" یه قُلُپ چاییرو خوردم که سردیش حالمو به هم زد.. لیوانو کوبیدم رو سینی:خاک تو سرت با این چایات..یه بار شد مثه آدم کار انجام بدی؟ پشت گردنشو دست کشید و گفت:خو چیکار کنم..دیر به جوش میاد دیگه.. به پشتی تکیه میدمو چشمامو میبندم..صداشو میشنوم.. -میگم روشا..نکنه رفتی تو دار و دسته ی ایرج که اینجوری فرت و فرت جیب و کیفه مردمو میزنی.. عاقل اندر سفیهانه طوری، نگاش میکنم..آخه کم مغز تر از این رفیق ما تو عالم نی.. +مگه من توام که ایرج و دار و دستش مثه گاو ازم کار بکشن.. گلی وقتی 16 سالش بود از دست نامادریش که میخواست گلی رو به یه مرد45 ساله بده فرار کرد و قاطیه دار و دسته ی ایرج شد..هر کارم میکرد تا2 سال ونیم نتونست از دست ایرج فرار کنه..تا اینکه یه روز پلیس گرفتشو بردنش مرکز باز پروری.. بعد6 ماهم برگشت پیش بابا جانش حاج رضا..خوشبختانه زن باباشم سه ماه قبلش به درک واصل شده بود.. -وایی..یادم که می افته تن و بدنم میلرزه..اه..هنو نگاهای کثییفه سیا جلو چشمه.. دستاشو گزاشت رو صورتش:-ایییی.. +حاج رضا کو؟؟؟
  12. از شانس منه بدبختم مرده دنبال من افتاد..ولی من چنان با سرعت میدویدم که اون مرده چاق نمیتونست به گرد پام برسه.. الکی نبود که برو بچه ایرج بم میگفتن..روشا تیز پا..بعلهه.. فقط خداکنه اون پسره ی بزغاله رو نبینم اگه نه فک مکشو میارم پایین.. *** #سهیل تا در باغ باز شد،آروشا با چشمای گریون اومد سمتم..چند قدم بلند برداشتم و بـ ـغلش کردم..وای که بودنش چه آرامشی داشت..سرشو بـ ـوسـ ـیدم که ازم جدا شد و صورتمو با دستاش قاب گرفت: -خوبی؟؟کجا بودی.؟..مردم و زنده شدم.. اشکاشو پاک میکنم و تاری از موهاش که رو صورتشه رو میزنم کنار +ببخشید عزیزم..نگران شدی؟.نشد که خبرت کنم..یه اتفاقایی افتاد.. -چی شد؟؟ آلآن واقعا باید بش میگفتم تا صبح با یه دزد که ازقضا دخترم بود تو یه خونه زندونی شده بودم؟؟ خب دروغم نمیتونستم بهش بگم.. +مهم نیست..بهتره فراموشش کنیم..مهم اینه الآن اینجام.. سرشو به سینم تکیه میده:دیگه هیچوقت بی خبر جایی نرو..من بدونه تو دق میکنم سهیل.. محکم تر از قبل تو حصار دستام میگیرمشو آرامشه وجودشو به وجودم تزریق میکنم..
  13. صدای همون مرد دیروزیه میومد..انگار داشت سفارش رنگ یکی از اتاقارو به یه مرد دیگه میداد..بلآخره بعد یه ربعی صابخونه هه رفت و یارو نقاشه صدای آواز خوندنش بلند شد.. شیطونه میگفت برم دهنشو گل بگیرم با این صداش.. سهیل-میخوای چیکار کنی؟ به چشمای قرمزش نگاه کردم ..مشخص بود دیشب تا دیروقت نخوابیده.. نگامو ازش میگیرم:یه کاری میکنیم دیگه.. نقاشه از جلومون رد شد و به نظرم خیلی کور بود که مارو ندید..پشت به ما رفت سمت توالت و همونجور که دسمال سرشو گره میداد رفت تو و با پاش درو بست.. +بدو.. اینو گفتمو به سرعت جت بلند شدم . دویدم سمت در و از خونه زدم بیرون.. سهیلم دنبالم میومد..بچه سوسول بلد نبود مثه آدم بدویه..به سرعت اون همه پله رو رفتیم پایین..به در ساختمون که رسیدم صدای کلفت مردی میخ کوبمون کرد .. -خانوم آقا کی باشید.. برگشتیم که با یه مرد چاق سیبیلو با لباس آبی رنگ نگهبانی روبه رو شدیم.. خونسردیمو حفظ کردمو و اومدم یه دروغی واس خودم ببافم که سهیل با دو، در رفت.. منم که وضیتو خطری دیدم شروع کردم به دویدن...سهیل از سمت چپ در رفت و من از سمت راست..
  14. به دستام نگاه میکنم..بی حسه و نمیتونم تکونشون بدم.. -خیس شدی عزیزم..بیا بریم بالا..آقا سهیل اومد خبرتون میکنم...بیا عزیز دلم..مریض میشیا.. دستشو پشتم میزاره و منو به سمت ساختمون هدایت میکنه.. دوباره به در چشم میدوزم و هنوز ازش خبری نیست.. با بغض میگم:تو رو خدا حواست باشه..به سید بگو به همه جا زنگ بزنه..میترسم.. با لحن مهربونش حرفمو قطع کرد:به دلت بد راه نده آروشا جان..شاید درگیرن که نتونستن بهت خبر بدن.. +اون گفت میاد..سهیله من بدقول نیست..اون میاد.. و برای هزارمین بار سرمو به سمت در برگردوندم. #روشـا با شنیدن صداهای مبهمی چشمامو باز کردم..صبح شده بود .. حواسمو جمع کردم..صداها پشت در واحد بود..چشم چرخوندم سهیلو پیدا کنم.. رو مبل یه نفره،نشسته خوابش برده بود.. رفتم سمتش و تکونش دادم..آروم گفتم: +پاشو..مستر..پاشو بینم.. کیفمو از رو اُپن برداشتمو دوباره صداش زدم:پاشو بت میگم آخرش یه لقد به پاش زدم که بلآخره بلند شد.. -چته.. همون موقع کلید تو قفل در چرخید.. هر دو برگشتیم سمت درو و با یه حرکت سریع پشت یه ستون بزرگ نشستیم.. سهیل رنگش پریده بود و منم منتظر یه فرصت خوب واسه فرار بودم..
  15. گوشی رو باز میکنم..گوشیه ایرجم مثه گوشیه سهیل بود و آنتن نداشت.. با یادآوریه چیز دیگه ای دستمو تا ته بردم تو کولم و یه کم گزشت تا پیداش کنم..یه گوشی نوکیای ساده که رضا بهم داده بود.. روشنش کردم..با دیدن22 تماس بی پاسخ از رضا نفسم بند اومد..دوست نداشتم به حالی که مطمئنم تو اون لحظه ها داشت فکر کنم.. جلوش رو سیاه شدم بدجور.. صدای سهیل اومد:چی شد؟ به خودم میام و به بالای گوشی نگاه میکنم..آنتن نداره..پوووف.. +نداره.. اینو میگمو گوشی رو رو اپن پرت میکنم و میرم سمت کاناپه ی وسط سالن و دراز میکشم..بی توجه به سهیل که بدجور حالش داغونه چشمامو میبندم.. همه سعیمو میکنم به واکنش رضا فکر نکنم..ولی خب زیاد موفق نیستم.. #آروشــا دستامو رو هم فشار میدم و بی توجه به بارون ،جلوی در ورودیه باغ از یه طرف به طرف دیگه میرم.. به ساعت گوشیم نگاه میکنم..ساعت3..و اون هنوز نیومده.. لرزی به تنم می افته..نکنه چیزیش شده باشه.. دستمو به صورتم میکشم ..ترس و دلهره همه وجودمو گرفته ..و وقتی گوشیش میگه در دسترس نیست داغون تر میشم..آخه کجاس؟؟ صدای مریم خانوم باعث میشه برگردم عقب: -خانوم سرما میخوریدا..بیاید.بیاید بریم تو.. نزدیکش میشم: +مریم جون..سهیل زنگ نزد؟؟.. -نه خانوم.. +مامانش چی..به مامانش زنگ زدی؟چی گفت؟ -زنگ زدم خانوم جان..کسی جواب نداد.. دستمو میگیره:خاک بر سرم شدی یه گوله یخ..