princess _darkness

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    6
  • Posts on chatbox

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  1. دل از خواب کندم. پتو رو کنار زدم به پنجره بزرگ اتاق نگاه کردم. چی می شد این اتاق پنجره نداشت؟ از روی تخت بلند شدم به طرف نور خورشید رفتم. روی صندلی نزدیک به پنجره نشستم. خونه مون یه حیاط خیلی بزرگ داشت که مامان به سلیقه خودش، حیاط را پر از گلهای رنگا رنگ کرده بود. داخل این خونه به این بزرگی، تنها من و مامان زندگی می کردیم. البته بابا هم دارم ولی اینقدر سر شلوغه که سالی یبار می بینمش. هر بار که از مامان پرسیدم:« بابا کجاست؟» گفت:«کار داره نمی تونه باشه» ولی نمی دونم این شغل بابا چیه؟ که حسرت نزدیک بابا بودنم رو به دلم گذاشته شاید حرف مسخره ای باشه، اینکه ندونم شغل بابام چیه؟ ولی وقتی بهت نگن، توهم نمی فهمی. یادمه یه بار این سوال رو از بابا پرسیدم ولی اون گفت:«وقتی بزرگ بشی می فهمی!» شاید اگه فهمیدنی بود تا الان فهمیده بودم. پیچیدن صدای مامان داخل گوشم که برای صبحانه صدام می کرد، افکارم رو به هم زد از کنار پنجره بلند شدم از اتاق بیرون اومدم و به طرف آشپز خونه رفتم.
  2. شروع کردم به نماز خوندن. آرامشی که در نماز خوندن داشتم، هیچ جای دنیا حتی توی آ-غـ ـوش مامان هم پیدا نمی کردم. نمازم رو با آرامش خوندم. نگاهم به قرآن افتاد. از داخل جلد پارچه ایش بیرون اوردمش. بازش کردم و خوندم اونقدر خوندم که دلم آروم بگیره. خیلی وقته دیگه آرامشم ساعتی شده، شایدم همیشه آرامشم ساعتی بوده. ولی توی همین لحظه ها یه آرامشی رو تجربه میکنم که وصف پذیر نیست. قرآن رو بستم و سجاده ام رو جمع کردم. حالا دیگه هیچ ترسی از خوابیدن نداشتم. روی تختم دراز کشیدم با بستن پلک هام، هاله ای سیاه رنگ چشمام رو در بر گرفت. نور خورشید، مستقیم به چشمام می خورد از شدت تابشش، چشم هام می سوختن. پتو رو کشیدم روی صورتم ولی زیر پتو هم فقط دی اکسید کربن بود اکسیژن یافت نمی شد. اووف! تحملم به سر رسید. پتو رو کنار زدم و چشم هام رو باز کردم. به جایی که نوز ازش می اومد، نگاه کردم. پرده هااتاق کنار زده شده بودن. خورشید پشت پنجره اتاقم نشسته بود و برام زبون در می آورد و آواز می خوند. کار مامان بود از پس بیدار کردنم بر نمی اومد! این کار رو به خورشید می سپرد.
  3. برف اومده بود و کل حیاط رو سفید پوش کرده بود. از ذوق، جیغ کشیدم. ولی باز یاد مامان باعث شد جیغم خفه باشه. آروم پام رو روی برف گذاشتم. برف، اینقدر زیاد بود که کفشام دیده نمی شد. برعکس همیشه اینبار دلم می خواست، عقربه ی ساعت حرکت نکنه و ساعت ها تا رسیدن به حوض زمان ببره. به حوض رسیدم. دور تا دورش پر از برف بود، ولی آبش کاملا یخ نزده بود. قسمت یخ نزده تیره رنگ بود، انگار آسمون رنگش رو داخل حوض ریخته بود. ماهی های قرمز، در اون قسمت حوض می رقصیدن. نمی دونم شایدم داشتن می لرزیدن. از بچگی برام سوال بود که چرا ماهی ها نمی خوابن؟! تنها جوابی هم که مامان براش داشت، این بود که وقتی من می خوابم اونا می خوابن؛ برای همین هیچوقت بیداری اونا رو نمی بینم. حتما الانم برای نماز صبح بیدار شدن. دلم می خواست خودم رو جای ماهی هایی که توی آب سرد حوض شنا می کردن بزارم، برای همین با آب سردی که داخل حوض بود وضو گرفتم.البته منجمدهم شد. با سرعت برگشتم اتاقم. بیرون خیلی سرد بود، ترسیدم سرما بخورم. سجاده سبز رنگ گلدوزی شدم رو که زحمتش رو مامان کشیده بود، روی زمین پهن کردم.
  4. برق اتاق رو، روشن کردم که چشمم دوباره به آینه افتاد. نور لامپ، صورتم رو رنگ پریده تر نشون میداد. یهو با فکر به اینکه مامان روشنی اتاقم رو ببینه، بلا فاصله خاموشش کردم و میخ سر جام ایستادم. نگاهی به تخت کردم؛ یعنی باید دوباره می خوابیدم. نگاهم به تخت خواب پر از ترس شد. نکنه دوباره بیان سراغم! نبابا، تجربه ثابت کرده نمی یاد ولی من که تا صبح خواب نمی بره. چشمم به قوطی قرص آرام بخش، که روی میز کنار تخت بودن، افتاد. قوطی ای که همیشه دست نخورده کنار تختم بود و تنها دلیل عوض شدنش، تاریخش بود که خبر از گذشتن مصرفش میداد. چشمم رو از قوطی گرفتم. وقتایی که آب هست، به قرص نیازی ندارم. با ناچاری، چند قدم به سمت تخت برداشتم. اتاق توی تاریکی فرو رفته بود. تنها صدایی که می اومد نفس کشیدن من بود. یهو با صدایی که سکوت رو شکست، هم ترسیدم هم خوشحال شدم. صدای اذان بود. قلبم آروم گرفت ونفسایی پر از آرامش کشیدم. به طرف پریز برق برگشتم. الان دیگه از روشن کردنش ترسی ندارم. دوباره فضا روشن شد لبخند زدم و به سمت در رفتم. آروم در اتاق رو باز کردم و پا به راه پله گذاشتم. از سالن رد شدم و پا به حیاط بزرگ و پر گل وگیاه خونه، گذاشتم.
  5. با وحشت از خواب پریدم. سعی می کردم نفس بکشم ولی نمی تونستم. گلوم به شدت خشک شده بود ونفسم بیرون نمی اومد. تلاش میکردم با دستام، گردنم رو فشار بدم تا نفسی که گیر کرده توی گلوم، بپره بیرون ولی دستام لمس شده بودن. از شدت ترس بدنم می لرزید، جوری که نمی تونستم خودمو کنترل کنم. اعداد، توی مغزم با سرعت باد جا به جا می شدن و انگار مغزم رو به جمجمم می کوبیدن. کاش، مغزم هم از کار می افتاد تا شاهد انفجارش نباشم. ای کاش، یه ساعت جلوم بود تا بفهمم کی این ۱۲۰ ثانیه تموم میشه ولی با این چشمای تار حتی نمی تونستم اطرافم رو ببینم، چه برسه عقربه ساعت. ۱:۵۸،۱:۵۹،۲:۰۰ همه ی اعداد از ذهنم پریدن. انگار هاله ای که نمی گذاشت نفسام بیرون بیان، پاره شد.ولی نفس کشیدن خشکی گلوم رو بر طرف نکرد. دستم رو به طرف میز بردم و توی هوا تکون دادم که دستم با شدت به پارچ آب خورد. لیوان کنار پارچ رو تا جایی که می شد، پر کردم؛ یجوری که فکر کنم مقداری روی میز ریخت. خوردن آب، هم خشکی گلوم و هم شدت نفسام رو کم تر کرد. بعد از گذروندن خان اول، نگاهی به اتاق کردم. توی تاریکی دلهره آور و ترسناکش محو شدم. روبه روم یه آینه بزرگ بود، که خوب چهره رنگ پریدمو نشون میداد. وای! نکنه الان یه جن بیاد پشت سرم؟! از ترس سریع بلند شدم و خودم رو به پریز برق رسوندم.
  6. به نام خالق جن و انس رمان کابوس‌های بی‌پروا نویسنده: مینا بهزادی خلاصه:خنده دار نیست؟ بی دلیل انتقام می گیرند! بی آن که بدانند مدرک نابودیشان را، در دست یک نوزاد جاگذاشته اند. بی عقلی یشان عذاب جانشان شد. فراموش کرده بودند، آن نوزاد، می تواند مثل آنها انسانیت را زیر پا بگذارد، همانطور که آنها انسان نبودند. مقدمه: جنس قلب هایشان چه بود؟آهن هم در کوره ذوب می شود. آنها که ادعای دانستند می کردند؛ چرا نمی دانستند؟ چرا از من نمی ترسیدند؟ چرا با دست های خودشان گورشان را کندند؟ آنها مگر ادعای دانستن نمی کردند؟ ژانر:ترسناک،تخیلی،درام