setareshab

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    62
  • Posts on chatbox

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

Your song

آخرین بار برد setareshab در 1 اسفند

setareshab یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

4 دنبال کننده

درباره setareshab

  • درجه
    جدید

Contact Methods

  • id telegram
    @mojganoladi

اطلاعات من

  • جنسیت
    Female
  • شهر
    باغ من
  • حالت اصلی من
    Mashghool
  • حالت فرعی من
    Sepas Gozar1
  • علایق
    مطالعه و موسیقی

تاریخ تولد من

  • روز
    6
  • ماه
    اردیبهشت

آخرین بازدید کنندگان نمایه

57 بازدید کننده نمایه
  1. رودریگو از لابلای حرف های بلان متوجه شد ،CIAسعی می کند او را پیدا کرده و از بین ببرد .این وجود مرد آمریکایی را که دنبالش بود را توضیح می داد ،و کمک میکرد قسمتی از ابهامات بخوبی روشن شود . رودریگو دلش میخواست بداند چه کسی این مهره های شطرنج را حرکت میداد.با منابع وسیع آمریکایی ها و اطلاعات زیادی که در مورد او داشتند،خیلی زودتر از او موفق به از بین بردن آن زن می شدند ...اما او میخواست شخصا مشکلش را حل کند.آن زن هنوز نفس می کشید و این خود یک مشکل بود. "راهی وجود داره که رابطتون اطلاعاتی رو که بدست میاره با شما به اشتراک بزاره ؟ اگر آنچه CIAمی دانست را میفهمید ،می توانست بگذارد آنها برایش کار را آماده کنند. "شاید. یه چیز دیگه هم هست که فکر میکنم خیلی براتون مهمه. این زن دوست بسیار نزدیک جوبران ها بود ." رودریگو چشمانش را بست . این نکته کوچکی بود که همه چیز را قابل فهم می کرد ،و همه را با هم مرتبط می ساخت. "متشکرم.لطفا بگین بدونم ،شما میتونین موضوعات دیگه ای رو هم با دوستامون کار کنین؟" "بله ،البته" "مایلم یه کپی از اطلاعاتی که در مورد اون زن هست رو داشته باشم." "به محض اینکه بتونم اونو براتون فکس می کنم." پاسخ بلان به این معنی بود که وقتی شب به خانه اش رفت آنرا خواهد فرستاد. هیچوقت اطلاعات را از ساختمان اینترپل برای رودریگو نمی فرستاد. رودریگو گوشی را گذاشت و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.بالاخره دو حادثه به هم وصل شدند ،اما نه آنطور که تصور می کرد.انتقام.چیزی که خیلی ساده با تک تک سلولهای بدنش آنرا درک میکرد. سالواتوره دوستانش را به قتل رسانده بود ،بنابراین ،او سالواتوره را به قتل رساند.هر کسی که جوبران ها را استخدام کرده بود تا کار وینچنزو را از بین ببرد،زنجیره ای از حوادث را بحرکت در آورد که با قتل پدرش به پایان رسیده بود. رو به وینچنزو گفت "اسمش لیلیان مانسفیلدِ،اسم واقعی دنیس مورل.اون یه قاتل حرفه ایه ،و دوست صمیمی جوبران ها بوده." چشم های وینچنزو از تعجب گشاد شد"و خودش رو هم مسموم کرد ؟عجب چیزی بود؟درخشان،بیباک،اما درخشان." رودریگو با وینچنزو در تحسین لیلیان مانسفیلد هم عقیده نبود.پدرش با مرگی سخت و دردناک از بین رفته بود،و او هرگز این را فراموش نخواهد کرد. بااین حساب آن زن ماموریتش را انجام داده و از کشور فرار کرده بود. شاید حالا از دسترس او دور بود اما از دسترس هموطنانش دور نبود. با وجود بلان ،او قادر بود برای جستجوی آن زن در کنار آنها باشد و هنگامی که به لیلی نزدیک شدند ،او وارد شود و خودش کار را تمام کند.با لذتی بزرگ. فصل یازدهم هنگامی که رودریگو فکس را دریافت کرد،مدت طولانی به عکس زنی که پدرش را کشته بود خیره شد.عکس رنگی چاپ شده بود.بنابراین رودریگو کاملا متوجه مهارت آن زن در تغییر قیافه شد.موهایش بلوند گندمی و بسیار صاف بود،و چشم هایی برنگ آبی روشن و نافذ داشت.به نظر بسیار زیبا و شیک می آمد،با چهره ای لاغر و گونه هایی برجسته. شگفت زده بود که چگونه رنگ قهوه ای مو و چشمش،چهره اش را آنقدر نرم کرده بود ؛که بدون تغییر ترکیب صورتش ،شناختنش غیر ممکن شده بود. فکر کرد لیلی میتوانست وارد اتاق شود و کنار او بنشیند و او حتی برای لحظه ای او را نشناسد.
  2. رودریگو فکر کرد برای اینکه برای محافظت از همه به اندازه کافی واکسن تولید شود هیچ راهی وجود ندارد.انفجار در ماه اوت همه چیز را بخطر انداخته بود ولی سالواتوره بسرعت خرابی ها را کنترل کرده بود. کسانی که عملیات انفجار را انجام داده بودند حذف شدند ،و سیستم امنیتی جدیدی نصب گردید،زیرا بدیهی بود که سیستم قبلی دارای نقص بزرگی بود. علیرغم همه تلاش ها رودریگو نتوانست بفهمد چه کسی آن زن و شوهر را استخدام کرده بود تا آزمایشگاه را از بین ببرند. یک رقیب برای واکسن؟ رقیبی وجود نداشت ،هیچ آزمایشگاه دیگری روی این پروژه خاص کار نمی کرد. یک رقیب تجاری؟ اهداف بزرگتری وجود داشت که می توانستند انتخاب کنند،اما نادیده گرفتند. اول انفجارآزمایشگاه ،و 3ماه بعد قتل سالواتوره. آیا این دو به هم ربط داشت؟ در طول سال ها ،فعالیت های زیادی در زندگی سالواتوره وجود داشت ،بنابراین شاید بین ایندو ارتباطی وجود نداشته باشد، شاید فقط سال خیلی بدی بوده است. در هر صورت جوبران ها حرفه ای بودند ،شوهر متخصص تخریب بود و زنش یک قاتل حرفه ای ؛احتمالا دنیس مورل هم یک قاتل حرفه ای بود. آیا این چیزی فراتر از حدس و گمان بود که کسی آنها را استخدام کرده ؟ اما این دو حادثه ذات متفاوتی داشتند.در اولی کار وینچنزو هدف قرار گرفته و نابود شده بود. این مسئله که او بروی روش جدیدی برای تولید واکسن آنفلوانزا کار می کرد ،موضوع سّری نبود ،چه کسی از این انفجار سود می برد؟ شخصی که او هم روی همین پروژه کار می کرد،می دانست به موفقیت نزدیک شده و فصد داشت دستاورد او را سرقت کند. بی تردید چند آزمایشگاه خصوصی وجود داشت که سعی می کردند واکسن آنفلوانزای مرغی را کشف کنند،اما در میان محققان چه کسی نه تنها میدانست وینچنزو به نتیجه نهایی نزدیک شده ،بلکه پول کافی برای استخدام دو حرفه ای داشته تا او را متوقف کند؟ شاید یکی از آزمایشگاه هایی که مجوز قانونی برای تولید واکسن آنفلوانزای مرغی دارند؟ از طرف دیگر ،کشتن سالواتوره هیچ اثری روی کار وینچنزو نداشت .رودریگو بسادگی جای سالواتوره را گرفت.نه ،قتل پدرشربطی به این کار نداشت. تلفن زنگ زد . وینچنزو بلند شد برود، اما رودریگو دستش را کشید تا بماند؛سوالات بیشتری راجع به واکسن از او داشت. گوشی را برداشت "بله " " من برای سؤالتون یه جواب دارم ." دوباره اسمی گفته نشد ،اما رودریگو صدای بم بلان را تشخیص داد. " در بانک اطلاعات ما چیزی نبود ،هر چند ،دوستانم اون عکس رو مطابقت دادند.اسمش لیلیان مانسفیلدِ،آمریکاییه،و مامور قراردادی آژانس،یه قاتل حرفه ایه" خون در رگ های رودریگو منجمد شد "اونا استخدامش کردن؟" اگر آمریکایی ها او را استخدام کرده بودند ،تازه مسائل پیچیده تر می شد. "نه ،رابط من می گه دوستانمون بسیار ناراحتن و خودشون در تلاشن پیداش کنن."
  3. وینچنزو گفت "شاید این فرصت فقط یکبار در تمام عمرمون نباشه،کاری رو که یه بار تونستم انجام بدم ،دوباره هم می تونم. " "تو این شرایط خاص ؟عالیه. اگه همه چیز خوب پیش بره ،ما رو مثل یه ناجی ستایش می کنن.ما کاملا" درموقعیتی هستیم که فقط یکبار به سوالات خبرنگارا پاسخ بدیم،چون سوالای بیشتر اونا برامون دردسر سازه.با دونستن اینکه چه کسی منابع مالی تحقیقات رو فراهم می کنه ،هیچ کس تعجب نمی کنه اگه ما واکسن رو داشته باشیم ،اما اگه این اتفاق هر سال یا هر 5سال تکرار بشه ، ممکنه یه نفر مشکوک بشه." وینچنزو گفت " همه چیز تغییر می کنه ،انسانها نسبت به قبل تماس نزدیک تری با حیوانات خواهد داشت." "تا حالا هیچ مریضی واقعا بعنوان بیمار آلوده به به ویروس آنفلوانزا مورد مطالعه قرار نگرفته .هر گونه تغییری توسط هزاران میکروسکوپ بررسی شده .شما دکترین و اینو بهتر می دونین." آنفلوانزا بزرگترین قاتل بود، در 1918تعداد بیشتری از مردم نسبت به 4سال طاعون بزرگ در قرون وسطی که اروپا را ویران کرده بود ، جان خود را از دست دادند.تعداد کسانی که در سال 1918 از بیماری آنفلوانزا مردند بین 40 تا 50 میلیون نفر براورد شد.حتی در سال های معمولی آنفلوانزا هر سال صدها هزار نفر را از بین می برد،هر سال 250میلیون دوز واکسن تولید می شود و این تنها بخش کوچکی از آن چیزی است که در طی پیدایش یک بیماری واگیردار مورد نیاز میباشد. آزمایشگاه ها در ایالات متحده ،استرالیا و بریتانیا تحت قوانین سخت گیرانه ای برای تولید واکسن کار می کنند . آنها واکسنی را تولید می کنند که ،ویروسی را را هدف قرار بدهد که محققان می گویند احتمالا آنفلوانزای غالب در آن فصل است. هرچند چیزی که در مورد بیماری های مسری قابل توجه بود ،این بود که همیشه ویروس از ویروس دیگری بوجود می آمد—که قبلا دیده نشده بود – بنابراین واکسن نمی توانست روی آن اثر بگذارد. کل فرآیند شبیه بازی (حدس بزن بعدی کیه )بود و میلیون ها نفر در خطر بودند.بیشتر اوقات محققان درست حدس می زدند ،اما در مورد آن یکبار که هر 30سال یا بیشتر پیش می آمد، یک ویروس جهش پیدا می کرد و آنها را در موقعیت بدی گیر می انداخت. آخرین بار 35سال پیش آنفلوانزای واگیردار در هنگ کنگ بوده است ،در سالهای 1968-1969. آنفلوانزای بعدی عقب افتاده بود و هر لحظه ممکن بود بیاید و ساعت تیک تاک میکرد. سالواتوره از تمام نفوذ و ارتباطش برای گرفتن کمک مالی از سازمان بهداشت جهانی ،به منظور ایجاد روش قابل اعتماد تولید واکسن آنفلوانزای مرغی ،استفاده می کرد. آزمایشگاه های منتخب که معمولا واکسن تولید میکردند، روی نوع معمولی ویروس و کار می کردند نه ویروس آنفلوانزای مرغی.بنابرین واکسن آنها بی اثر خواهد بود. با توجه به کمک های مالی سالواتوره و تحقیقات وینچنزو ، تنها آزمایشگاه نروی دانش لازم را برای تولید واکسن های پرندگان داشتند و در اینجا –این مهم ترین قسمت است- دوزهای واکسن آماده عرضه بودند. با مرگ میلیون ها نفر در سراسر جهان بر اثر ابتلا به نوع جدید ویروس، واکسن موثر بر آن بی نهایت قیمتی خواهد شد. وقتشان محدود بود . در این چند ماه باقیمانده چقدر می توانستند سود ببرند.
  4. این کار بطور بالقوه ،پولسازترین سرمایه گذاری در کل تشکیلات نروی بود. حتی سودآور تر از مواد مخدر. تاکنون آنفلوانزای مرغی راهی را می رفت که انتهایش مرگ بود،ویروس امکان داشت از طریق یک پرنده آلوده به انسان منتقل شود،اما فاقد توانایی لازم برای انتقال از انسان به انسان می باشد.. میزبان انسانی ممکن است بمیرد یا خوب شود، اماCDCآمریکا و سازمان بهداشت جهانی بشدت از تغییرات خاص در ویروس وحشت دارند . کارشناسان براین باور بودند که آنفلوانزای بعدی فراگیر خواهد بود، ویروس آنفلوانزا در مقابل انسان هایی که هیچ مصونیتی در برابر آن ندارند چون قبلا هیچ گونه تماسی با آن نداشته اند ، آنفلوانزای مرغی خواهد بود. تا کنون جهان خوش شانس بوده است. اگر ویروس جهش ژنتیکی پیدا می کرد که احتمال داشت قادر باشد از انسان به انسان منتقل شود و شرکتی که بتواند واکسن آنفلوانزا تولید کند می تواند نرخ آنرا تعیین کند. دکتر جوردانو آهی کشید " اگر هیچ مانعی نباشه ،تا تابستان آینده واکسن آماده می شه.هرچند، نمی تونم تضمین کنم که هیچ مشکلی پیش نیاد." انفجار آزمایشگاه در ماه اوت ،به اندازه چند سال کارها را به تعویق انداخته بود.وینچنزو دوباره یک ترکیب ویروس آنفلوانزای مرغی را جدا کرده بود و بطور دقیق یک وسیله تولید واکسن قابل اعتماد را توسعه داده بود. انفجار نه تنها محصولات را از بین برد،بلکه حجم عظیمی از اطلاعات را نابود کرده بود. کامپیوترها ،فایل ها، یادداشتهای سخت افزاری از بین رفته بودند. وینچنزو دوباره از ابتدا شروع کرده بود. این بار سریع تر پیش رفت ،زیرا وینچنزو در مورد آنچه می دانست و آنچه نمی دانست بیشتر اطلاعات داشت، اما رودریگو نگران بود. آنفلوانزای این فصل معمولی بود اما فصل بعد چطور؟ تولید یک مجموعه واکسن حدود 6ماه زمان می برد، و مقدار زیادی از آن تا پایان تابستان آینده آماده می شد. اگر آنها این مهلت را از دست می دادند و فصل آینده ویروس آنفلوانزا جهش یافته بود--طوریکه از انسان به انسان منتقل می شد ،آنها فرصت اینکه ثروت باورنکردنی به دست بیاورند را از دست می دادند، این مرض مسری میلیون ها نفر را در دنیا بسرعت آلوده می کرد و از بین می برد،اما در آن فصل سیستم ایمنی بدن کسانی که زنده بمانند ،تنظیم می شود بطوریکه در برابر ویروس مقاوم خواهد شد و ویروس اثرش را از دست خواهد داد. شرکتی که در مقابل ویروس جهش یافته واکسن آماده داشته باشد، شرکتی خواهد بود که بیشترین سود را خواهد برد. شاید بار دیگر خوش شانس باشند و در فصل آینده ویروس آنفلوانزا تغییر نکند، اما رودریگو از تکیه کردن بر شانس خودداری می کرد. این جهش ممکن بود هرزمان اتفاق بیفتد.او و ویروس با هم مسابقه داشتند و او تصمیم داشت برنده شود. به وینچنزو گفت " کار شما آینه که مطمئن باشین دیگه مانعی در کار نباشه.همچین فرصتی فقط یکبار تو عمر هر کسی پیش میاد و ما اونو از دست نخواهیم داد." در لفافه گفت که اگر وینچنزو موفق نشود اینکار را به انجام برساند از شخص دیگری استفاده خواهد کرد،کسی که توانایی داشته باشد و بتواند. وینچنزو دوست قدیمی پدرش بود. رودریگو احساس سالواتوره را نسبت به او نداشت. وینچنزو کار بسیار مهمی انجام داده بود،اما در موقعیتی بود که دیگران می توانستند جایش را بگیرند.
  5. در طول سالها با رودریگو نروی وارث مسلم سالواتوره آشنا بود ، و حالا او جانشین پدرش شده بود. رودریگو سردتر از سالواتوره بود. زرنگتر بود و ژرژ فکر می کرد احتمالا،بی رحم تر. تنها امتیازی که سالواتوره نسبت به پسرش داشت تجربه اش بود و سالهای بیشتری را طی کرده بود تا نامه اعمالش را سیاه کند. ژرژ نگاهی به ساعت کرد: یک بعد از ظهر. با شش ساعت اختلاف بین پاریس و واشنگتن، حالا باید آنجا هفت صبح بود،دقیقا ساعت مناسب برای جواب دادن به تلفن. از تلفن همراه خودش استفاده کرد، نمی خواست سوابق تماسش در اینترپل ثبت شود. موبایل ،اختراع شگفت انگیزی بود.آنها استفاده از تلفن ثابت را تقریبا منسوخ کردند.البته در برابر استراق سمع ایمن تر بودند. پس از چند ثانیه زنگ خوردن مردی گفت" الو" در پس زمینه صدایش ژرژ می توانست صدای اخبار تلویزیون را بشنود. ژرژ گفت " من برات یه عکس می فرستم ،اگرممکنه لطفا از طریق برنامه تشخیص چهره خودتون در اسرع وقت اونوتعیین هویت کن و نتیجه رو بمن اطلاع بده." هیچوقت در مکالماتش ازنام شخص، استفاده نمی کرد، طرف مقابلش هم همینطور. هر گاه یکی از آنها نیاز به اطلاعات داشت ،بجای استفاده از کانال رسمی ، با تلفن شخصی دیگری تماس می گرفت ، در نتیجه تماس رسمی را به حداقل می رساندند. " حتما " " لطفا همه اطلاعات مربوط به من را از کانال معمولی ارسال کن." هردو تلفن را قطع کردند ، مکالمات بین آنها همیشه کوتاه بود . ژرژ هیچ چیزی در مورد شخص طرف مکالمه اش نمی دانست ،حتی نامش را. تمام چیزی که می دانست این بود که همتای او در واشنگتن با دلایل مشابه ،با او همکاری می کند. هیچگاه اشاره دوستانه ای بین آنها وجود نداشت.هردو بخوبی درک میکردند این فقط مسئله کاری بود. * * * * * * رودریگو از دکتر جوردانو پرسید " من یه پاسخ قطعی لازم دارم، آیا شما برای فصل بعدی آنفلوانزا ، واکسن آماده دارین ؟" یک گزارش مفصل روی میز رودریگو بود، اما او نگران نتیجه نهایی کار بود، اینکه آیا میتوانستند در حجم موردنیاز واکسن تولید کنند؟ دکتر جوردانو کمک های بلاعوض زیادی از سازمان بهداشت جهانی،برای توسعه واکسیناسیونی قابل اعتماد در برابر انفلوانزای مرغی گرفته بود. آنها تنها آزمایشگاهی نبودند که روی این مشکل کار می کردند ،اما تنها جایی بود که دکتر جوردانو را داشت. جوردانو مجذوب ویروس ها شد و مطب خصوصیش را تعطیل کرد تا بروی ویروس ها مطالعه کند، و بعنوان یک متخصص شناخته شود، بعنوان کسی که با نبوغ قابل توجهی مشغول کار با موجودات میکروسکوپی بود شناخته شود. تولید واکسن برای هر نوع بیماری آنفلوانزای مرغی دشوار است ، زیرا آنفلوانزای مرغی برای پرندگان کشنده است و واکسن ها بوسیله کشت ویروس آنفلوانزا در تخم مرغ تولید می شوند. هرچند آنفلوانزا تخم مرغ ها را از بین می برد؛ بنابراین،واکسنی وجود نداشت، و توسعه دهنده فرآیند تولید واکسن موثر و قابل اطمینان علیه آنفلوانزای مرغی، می بایست پول نقد عظیمی داشته باشد.
  6. واقعا چیزهایی که شنیده بود چه معنایی داشت ؟ آن مرد جوان خوش قیافه میتوانست آنها را استخدام کرده باشد تا چیزی را در آزمایشگاه نروی منفجر کنند ،یا شاید یک ملاقات دوستانه بود. آوریل و تینا می توانستند در جایی دیگر با شخصی که استخدام شان کرده بود ،ملاقات کرده باشند،بجای اینکه اجازه بدهند او به خانه شان بیاید. در حقیقت ،احتمالش بیشتر بود. پیشانیش را مالید ، متوجه نمی شد کدام مهمتر است اینکه آنها آن کار را پذیرفتند یا اینکه آن کار چه بود. حتی نمی توانست مطمئن باشد کاری وجود داشت یا نه، اما این تنها سناریویی بود که حسش به او می گفت درست است و مجبور بود با غریزه اش جلو برود.چون اگر تردید می کرد در کارش شکست می خورد. در حالیکه عمیقا در فکر فرو رفته بود،به طرف سکوی قطار رفت. (فصل دهم) ژرژبلان بشدت به نظم و قانون اعتقاد داشت ،اما در ضمن مردی عملگرا بود که قبول داشت گاهی اوقات گزینه های دشواری وجود دارد و فقط میتوان بهترین گزینه را انتخاب کرد. دوست نداشت اطلاعات را به رودریگو نروی بدهد.اما اینکار را می کرد چون باید از خانواده اش محافظت می کرد و همچنین پسر بزرگش سال اول دانشگاه جان هاپکینز در ایالات متحده بود . هزینه تحصیل در دانشگاه جان هاپکینز تقریبا سی هزار دلار در سال بود؛ که به تنهایی می توانست او را بیچاره کند. اما او به نحوی مدیریت می کرد،نروی 10سال پیش به او نزدیک شده بود و پیشنهاد داده بود ژرژ از درآمد ثانویه بسیار سودمندی بهره مند شود،فقط کافیست اطلاعات در اختیار او بگذارد و گاهی اوقات هم لطف های کوچکی به او بکند که ژرژ مودبانه پیشنهادش را رد کرده بود. سالواتوره لبخند زد و شروع کرد لیست بلندبالایی از اتفاقات بدی که می توانست برای خانواده اش بیفتد را برایش شمرد. مثل آتش گرفتن خانه اش ،دزدیده شدن فرزندانش ، شاید حتی آسیب جسمی. گفت چگونه یک گروه ارازل و اوباش را به خانه پیرزنی فرستاد که خانه اش را داغان و به صورتش اسید بپاشند، اینکه چگونه پس اندازها ناپدید می شدند و اتومبیل ها تصادف می کردند. ژرژ فهمید سالواتوره تنها چیزهایی را مشخص کرده است که اگر او از انجام آنچه سالواتوره از او خواسته است خودداری کند،برای خانواده اش اتفاق خواهد افتاد. بنابراین سر تکان دادن قبول کرد و سعی کرد در طول سال ها آسیب هایی را که با دادن اطلاعات به او بوجود می آمد را محدود کند و به حداقل برساند. با این تهدیدات که برای وادار کردنش به همکاری عنوان شده بود ، سالواتوره میتوانست اطلاعات را به رایگان داشته باشد ،اما برایش حسابی در بانکی در سوئیس باز کرد و معادل دو برابر حقوقش را سالیانه در آن واریز می کرد. ژرژ مراقب بود در ظاهر با حقوق خود از اینترپل زندگی کند، اما آنقدر واقع بین بود تا از حسابش در سوئیس مخارج تحصیل فرزندش را بپردازد. اکنون مبلغ زیادی در حسابش وجود داشت ، در طول 10سال پول انباشته شده و سودش هم رویش کشیده شده بود. پول آنجا بود ؛نمی خواست برای خودش چیزهای لوکس بخرد، اما برای خانواده اش از آن استفاده می کرد. در نهایت میدانست با آن پول باید کاری انجام دهد،اما نمی دانست چه کاری.
  7. آوریل و تینا هر کدام چند فامیل داشتند ، مثل عموزاده و این چیزها،هرچند خیلی نزدیک نبودند. شاید مقامات خانواده شان را مطلع کرده بودند و آنها آمدند و همه چیز را جمع کرده بودند. امیدواربود اینطور باشد. این که خانواده اموال آنها را داشته باشد خوب بود، اما متنفر بود از این فکر که سرویس خدمات عمومی بیاید آنها را در جعبه گذاشته و بسته بندی کنند. لیلی شروع کرد با همسایه ها صحبت کردن و از آنها پرسیدن اینکه آیا قبل از کشته شدن دوستانش کسی به دیدن آنها آمده بود؟ قبلا از آنها سوال پرسیده بود اما سوال درستی را مطرح نکرده بود. البته لیلی برای آنها شناخته شده بود ،برای سالها او را دیده بودند، باهم سلام و احوالپرسی می کردند،و برای صحبت کوتاهی متوقف می شدند. تینا شخص خونگرمی بود . آوریل کمتر اهل معاشرت بود ،اما زیا با هیچکس غریبی نمی کرد و زود جوش بود. همیشه با همسایه ها دوستانه رفتار می کرد. تنها کسی که چیزی دیده بود مادام بنت بود که دو پلاک آنطرف تر زندگی می کرد. در اواسط دهه 80عمرش بود. عادت داشت روی صندلی جلو پنجره بنشیند و در حالیکه بافتنی می بافد به خیابان نگاه کند . او دائما در حال بافتن بود و تقریبا هر اتفاقی در خیابان می افتاد را او می دید. وقتی در را بروی لیلی باز کرد و لیلی سوالش را پرسید بی حوصله جواب داد " من قبلا همه چیز رو به پلیسا گفتم. نه ، من شبی که اونا کشته شدن هیچ کسی رو ندیدم.من پیرم .چشمام خوب نمیبینه. گوشام خوب نمیشنوه. و شبا پرده هارو میکشم .چطور میتونستم چیزی ببینم؟" " قبل از اون شب چی؟هر وقتی تو اون هفته؟ " به لیلی چشم غره رفت " اینم به پلیسا گفتم." " پلیس کاری انجام نداده" مادام بنت با انزجار دستی تکان داد انگار پشه مزاحمی را از خود دور میکند " البته که کاری انجام ندادن ،بیشترشون یه مشت آدم بدرد نخورن " لیلی صبورانه سوالش را تکرار کرد" شما کسی رو تو اون یه هفته دیدین که نمیشناختین؟" " فقط اون مرد جوون.خیلی خوش قیافه بود،مثل ستاره های هالیوود.یه روز برا چند ساعتی اومد دیدنشون.قبلا ندیده بودمش." قلب لیلی به شدت می زد"میتونین توصیفش کنین ؟خواهش می کنم مادام بنت." پیرزن کمی خصمانه شد، و چند عبارت توهین آمیز زمزمه کرد مثل:(احمقای بی کفایت)و (احمقای خطاکار)،بعد کمی لرزید،" بهتون گفتم ،خوش قیافه بود.قدبلند و باریک باموی سیاه.خیلی شیکپوش بود.با یه تاکسی اومد، و موقع رفتن یه نفر اومد دنبالش ،همش همین بود." "می تونین سنش رو حدس بزنین؟ " " جوون بود!از نظر من هرکی زیر 50باشه جوونه! با این سوالای احمقانه حوصلمو سر بردی." و با گفتن این حرف به عقب برگشت و در را بشدت بهم کوبید. لیلی نفس عمیقی کشید ،یک مرد جوان ،خوش تیپ با موهای سیاه،و شیکپوش . هزاران نفر بودند که در پاریس مردان خوش قیافه و شیکپوش دیده بودند. این یک تکه از پازل بود ، اما بعنوان یک سرنخ مستقل مطلقا بدرد نمی خورد. لیلی نه لیستی از مظنونین احتمالی داشت و نه مجموعه ای از عکس هایی که بتواند به مادام بنت نشان دهد و امیدوار باشد پیرزن بتواند یکی از آنها را بردارد و بگوید "این خودشه،همون مردِ. "
  8. بعد از خوردن یک ناهار ناسالم ولی فوق العاده رضایتبخش ،لیلی قطار SNCF را برای رفتن به حومه شهر جایی که آوریل و تینا زندگی می کردند، سوار شد . مدتی بعد به آنجا رسید ،باران متوقف شده بود و نور ضعیف خورشید بطور پراکنده سعی می کرد از لابلای ابرهای دلگیر خاکستری راهی به بیرون بیابد. اصلا گرمابخش نبود، اما حداقل باران کسی را بیچاره نمی کرد. بیاد آورد شبی که سالواتوره مرده بود از آسمان برف می‌بارید ،جای تعجب بود اگر پاریس برف بیشتری را در این زمستان ببیند . بندرت اتفاق می افتاد در پاریس برف ببارد. چقدر زیا دوست داشت برف بازی کند! هر زمستان آنها زیا را برای اسکی به آلپ میبردند؛ سه بزرگسال که زیا را بیشتر از جانشان دوست داشتند. لیلی خودش هیچگاه اسکی نمی کرد، زیرا یک تصادف میتوانست برای ماه ها او را خانه نشین کند، اما بعد از اینکه آنها باز نشسته شدند ،هر دو دوستش بطور افراطی به ورزش روی آوردند. خاطرات در ذهنش مانند کارت پستال به چشم می خورد:زیا بعنوان یک بچه سه ساله تپلی پرستیدنی، در یک لباس اسکی قرمز روشن،آدم برفی کوچک کج و کوله ای را نوازش می کند،این اولین سفرشان به آلپ بود. زیا با خرگوشی سرگرم بود و تینا پایه دوربین را در برف محکم کرد و سریع خود را به آنها رساند و همانوقت دوربین عکس انداخت. درحالیکه زیا طبقه بالا خوابیده بود ،آنها سه تابی کنار شومینه نوشیدنی می خوردند. اولین دندان زیا افتاد، شروع به مدرسه رفتن کرد. در مورد اولین رقص دو نفره اش صحبت می کند،اولین نشانه های بلوغ،اولین بار پریود شدن در سال گذشته،می خواهد ریمل بزند. لیلی از شدت خشم و درد چشمانش را بست ،پر از غم و یاس شد، مثل همه وقت هایی که بیاد می آورد آنها مرده اند. کشتن سالواتوره رضایتبخش بود ، اما کافی نبود تا گرما را به زندگیش برگرداند. بیرون خانه ای که دوستانش زندگی می‌کردند ایستاد.اکنون اشخاص دیگری آنجا زندگی می کردند،جای تعجب بود اگر می دانستند چند ماه قبل سه نفر در این خانه به قتل رسیده بودند. حس می کرد به دوستانش بی حرمتی شده،چون باید همه وسایلشان همانطور میماند و کسی به آنها دست نمی زد. اولین روزی که پس از مرگ شان به پاریس برگشت و فهمید آنها به قتل رسیده اند ، خودش بعضی از عکس ها، بعضی بازی‌ها و کتاب های زیا، چند اسباب بازی دوران کودکیش،آلبوم کودکیش —که خود او ابتدا شروع کرده بود و سپس تینا با عشق آنرا ادامه داده بود--را برداشته بود. البته خانه پلمپ شده بود و درش قفل بود ، اما این موضوع نتوانست مانع ورود او شود یک دلیل این بود که خودش کلید خانه را داشت. و دلیل دوم اینکه ، اگر لازم بود با دستانش سقف را برمی داشت تا بتواند وارد شود. اما چه اتفاقی برای بقیه وسایل افتاده بود؟ بعد از آن روزی که به اینجا آمده بود تا چند هفته درگیر پیدا کردن نام کسی بود که آنها را کشته بود ، و طرحش را برای انتقام شروع کرده بود؛ هنگامی که برگشت خانه خالی شده بود.
  9. سواین دوباره برنامه اش را ارزیابی کرد. از کار کردن خسته بود ولی کاری برای خودش از دستش بر نمی آمد. در مقابل خانه قدیمی جوبران ها قرار داشت ، متوجه شد محوطه خانه و نمای آن تمییز شده است.شاید به خانواده دیگری اجاره داده باشند یا فروخته باشند. تصور مبهمی از درون خانه داشت و می خواست هر طور شده داخل را ببیند تا شاید چیزی ،هرچند کوچک آنجا پیدا کند ، اما این مسئله تنها در صورتی ممکن خواهد بود که در فاصله بعد از مرگ جوبران ها خانه را اجاره نداده باشند و خانواده دیگری به آن نقل مکان نکرده باشند. مادر جوانی را دید که به پرستار بچه خوش آمد گفت--از روی شباهت متوجه شد مادر بچه است— و دو بچه پیش دبستانی خود را با عجله پرت کردند بیرون از خانه ،و قبل از اینک بتوانند آندو را بگیرند رفتند زیر باران . دو زن فورا دست هایشان را به دو طرف بدنشان باز کردند و آنها را مانند مرغ به داخل خانه کیش کردند . بعد زن جوان درحالی که چتر و کیف را محکم در دست گرفته بود ،به سرعت از خانه بیرون آمد. شاید سر کارش میرفت و یا برای خرید، در هر صورت برای سواین مهم نبود. مهم این بود که در آن خانه اقامت داشت و آن خانه دیگر خالی نبود. اینجا جایی بود که طبق برنامه باید می آمد و همچنین باید از همسایگان و صاحبان فروشگاه محلی در مورد جوبران ها سوال می پرسید. اینکه با چه کسانی دوست بودند و اینجور سوالها. اما اگر لیلی را ضمیمه پرسش هایش می کرد و راجع به او هم می پرسید ،اینکه چه وقت این طرف ها آمده، ممکن است شخصی به او بگوید که یک مرد آمریکایی چند ساعت پیش به اینجا آمده بود و در مورد تو سوال می کرد. لیلی احمق نبود ، دقیقا می دانست این به چه معناست، و خودش را جایی گم و گور میکرد. اگر روز قبل زودتر دنبالش می رفت می توانست او را بگیرد. اگر میدانست قدم بعدی او چیست لازم نبود او را تعقیب کند. تا آن وقت نباید باعث هوشیاریش شود چون ممکن است دوباره ناپدید شود. از طریق کانالی که موری با فرانسوی ها ایجاد کرده بود— توانست بفهمد لیلی با استفاده از هویت ماریل اس.تی.کلیر به پاریس برگشته ،اما آدرسی که در پاسپورتش ذکر شده بود با بررسی معلوم شد یک فروشگاه ماهی است. اگر تنها کمی باهوش بود دیگر از این هویت استفاده نمی کرد؛ احتمالا بی هیچ دردسری در قالب شخص دیگری فرو می رفت ، کسی که سواین هیچ راهی برای پیدا کردنش نداشت. پاریس شهر بزرگی بود با بیش از دو میلیون جمعیت و لیلی به مراتب بیشتر از او با آن آشنا بود. تنها اگر شانس می آورد و جایی راهشان بهم برخورد می کرد و سواین نمی خواست با عجله کردن این شانس را از بین ببرد. ناراضی بود.سوار بر ماشین دوری در آن محله زد ،مردم را دید که با عجله در خیابان حرکت میکنند متاسفانه اکثرشان بخاطر باران چتر در دست داشتند و صورتشان مشخص نبود. حتی اگر مشخص بود نمی دانست لیلی با تغییر قیافه چه شکلی شده است. ممکن بود هر شکلی باشد بجز قیافه هایی که تاکنون از او دیده بود. در ضمن شاید باید نگاهی به آزمایشگاه نروی بیندازد و سیستم امنیتی آنجا را بررسی کند. کسی نمی دانست چه وقت لازم می شد داخل آن ساختمان شود.
  10. جستجویش را با لوموند بزرگترین روزنامه فرانسوی ،شروع کرد و از تاریخ 21اوت در آرشیو به جستجو پرداخت-این زمانی بود که آخرین بار با جوبران ها شام خورده بود— تا 28اوت که جوبران ها کشته شدند. تنها اشاره به نروی در مورد سالواتوره بود که مقاله ای در مورد امور مالی بین المللی بود. دو بار مقاله را خواند، همه جزئیات را به امید اینکه شاید نکته ای در آن نهفته باشد جستجو کرد ، اما ، یا او در مورد امور مالی فکرش کار نمی کرد و یا واقعا چیزی وجود نداشت. پانزده روزنامه در کل ناحیه پاریس وجود داشت،بعضی از آنها کوچک بودند و بعضی نه. مجبور شد همه آنها را بررسی کند، و آرشیو آن یکهفته را بررسی کند . این کار وقت گیر بود ، بعضی وقت ها کامپیوتر برای دانلود یک صفحه وقت زیادی صرف می کرد . گاهی اتصال اینترنت قطع می شد و مجبور میشد دوباره وارد سیستم شود. سه ساعت از ورودش گذشته بود وقتی که وارد آرشیو روزنامه اینوستایر ،که یک روزنامه مالی بود،شد و برگ برنده را بدست آورد. موضوع فقط در یک ستون فرعی در روزنامه چاپ شده بود،بطول 2پاراگراف. در 25اوت ، یکی از آزمایشگاه های تحقیقاتی نروی متحمل انفجار و متعاقبا آتش سوزی شد —که در مقاله بعنوان (کوچک)و (حاوی) با (حداقل خسارت)توصیف شده بود —و به هیچ وجه بر تحقیقات مداوم در مورد واکسن تاثیری نداشت. آوریل متخصص انفجار بود ، و در این خصوص یک هنرمند واقعی بود. وقتی این امکان وجود داشت که با برنامه ریزی دقیق یک حمله را طوری طراحی کند تا تنها آنچه لازم بود منهدم شود ، هیچ فرصتی را برای نابودی بدکاران از دست نمیداد. چرا یک ساختمان را منفجر کند وقتی یک اتاق باید منفجر شود؟ یا اگر یک ساختمان باید منفجر شود ، چرا یک بلوک را منفجر کند؟ (حاوی)معمولا کلمه ای بود که برای توصیف کار او استفاده می شد. و تینا در از کار انداختن سیستم امنیتی مهارت داشت، به اضافه تبحر درکار با تپانچه. لیلی نمی توانست ثابت کند کار آنهاست اما حس ششمش میگفت که هست. حداقل این سرنخی بود که می توانست دنبال کند، و امیدوار بود مسیر درستی را طی کند. در حالت آنلاین همه اطلاعاتی که راجع به آزمایشگاه تحقیقاتی وجود داشت و همچنین آدرسش را در آورد. و فهمید مدیر آزمایشگاه رفیق خودش دکتر وینچنزو جوردانو است. خوب،نام او را در موتور جستجو تایپ کرد و بی نتیجه بود. در واقع انتظار نداشت آدرس و شماره تلفن دکتر جوردانو در دسترس باشد.. این ساده ترین راه برای یافتن او بود ، ولی مطمئنا تنها راه نبود. اتصال را قطع کرد و،شانه هایش را خم کرد و سرش را به جلو و عقب خم کرد و چرخاند تا عضلات گرفته گردنش شل شود. سه ساعت از پای کامپیوتر تکان نخورده بود و عضلاتش سخت شده بود ، بعلاوه او واقعا نیاز به استفاده از امکانات داشت . خسته بود ،اما نه به اندازه روز قبل، و از اینکه استقامت خود را در طی پیاده روی سریع از مترو تا اینجا، حفظ کرده بود راضی بود. وقتی کافه را ترک کرد باران هنوز می بارید، اما از شدنش کاسته شده بود و نم نم می بارید. چترش را گشود ، لحظه ای فکر کرد و سپس در جهت مخالف راهی که از آن آمده بود ، بر اه افتاد. گرسنه بود و می دانست دقیقا دلش چه می خواهد، برای نهار یک مک دونالد بزرگ میخواست
  11. بنابراین شاید پیروز می شد ،اما شغلش را از دست می داد،که باز او را برمی گرداند به همان موضوع قبلی در مورد اینکه واقعا می تواند یک زندگی عادی داشته باشد؟ در سناریوی بعدی او ممکن بود مدرک محکمی در مورد فروش غیرقانونی اسلحه به تروریست ها پیدا کند که زیاد بد نیست و همه موضوع را می‌فهمند و او مجبور میشود با نام مستعار زندگی کند.که در این صورت بیکار خواهد شد، و باز به این سوال برمی گردد آیا می تواند یک شغل معمولی داشته باشد و یک شهروند معمولی باشد؟ دو گزینه آخر مایوس کننده بودند. او به هدفش می رسید اما سرانجام کشته می شد. سرانجام آخرین گزینه و بدتراز همه ،اینکه قبل از انجام کاری کشته شود. مایل بود بگوید احتمالش 50--50است که یکی از دو نتیجه اول را داشته باشد، اما این چهار گزینه احتمال وقوع شان برابر نبود. فکر کرد 80درصد احتمال دارد بمیرد و او قصد داشت برای 20درصد مثل ابلیس تلاش کند. نمی توانست با تسلیم شدن زیا را سرافکنده کند. لاتین کوارتز هزارتویی از خیابان های سنگفرش باریک بود که همیشه مملو بود از دانشجویان اطراف دانشگاه سوربن و همچنین افرادی که برای خرید از بوتیک های عجیب و غریب و فروشگاه های اقلیت های قومی آمده بودند. اما امروز بارش باران در هوای سرد جمعیت را متفرق کرده بود. هر چند کافی نت مثل قبل شلوغ بود. لیلی در حالیکه چترش را می بست و بارانی و دستکش و روسری را در می آورد،کافه را در جستجوی میزی که اشغال نباشد و کمترین احتمال دیده شدن را داشته باشد، بررسی کرد. زیر بارانیش پلیور ضخیم یقه اسکی آبی پررنگ پوشیده بود که سایه تیره ای بروی چشمانش می انداخت ،شلوار گشاد راحتی با بوت کوتاه پوشیده بود. یک تپانچه رولور کالیبر22در غلاف چرمی کنار مچ پای راستش بود،که به آسانی در آن بوت کوتاه قابل دسترس بود، شلوار گشادش بخوبی هر نشانی از آن را مخفی می کرد. لیلی پشت یک میز قرار گرفت و طوری نشست که بتواند در کافی نت را زیر نظر داشته باشد، در عین حال آنقدر دنج بود که انگار کافه اختصاصا برای اوست. هرچند فعلا یک تین ایجر امریکایی داشت از آن نهایتا برای چک کردن ایمیل استفاده می کرد. همیشه تشخیص آمریکایی ها آسان بود. لیلی فکر کرد؛ تنها بخاطر لباس یا استایل آنها نبود ،یک چیزی در خود آنها بود ،یک اعتماد به نفس ذاتی که اغلب مغرورشان می کرد ، و خشم اروپایی ها را نسبت به آنها برمی انگیخت. خودش هم شاید همین طرز فکر را داشت--تقریبا مطمئن بود— اما در طی سالها سبک لباس پوشیدن و رفتار او عوض شده بود . اغلب مردم به اشتباه او را از اهالی اسکاندیناوی یا شاید آلمانی می دانستند بخاطر رنگش. هیچکس به او نگاه نمی کرد، شاید اتوماتیک وار به پای سیب و قهوه فکر می کردند. منتظر بود دختر نوجوان کارش با کامپیوتر تمام شود و آنجا را ترک کند، بعد جایش را بگیرد. بی تردید نرخ هر ساعت استفاده از کامپیوتر در اینجا بسیار منطقی بود، زیرا پر از دانشجویان کالج بود. پول یک ساعت را پرداخت ، انتظار داشت مدت استفاده اش خیلی طولانی تر از اینها باشد.
  12. عرصه عملیات کارش در درجه اول در اروپا بود،بنابراین بندرت پیش می آمد به خانه اش در ایالات متحده برود. با اینکه خیلی از اروپا خوشش می آمد و برایش راحت تر و آشناتر بود ، اما هیچگاه پیش نیامده بود که واقعا در آن اقامت کند. اگر روزی واقعا خانه ای می خرید--یک خانه خیلی بزرگ--حتما در ایالات متحده بود. گاهی اوقات فکر می کرد مثل آوریل و تینا خودش را از لانگلی بازنشسته کند؛ یک زندگی معمولی و شغلی با ساعت کاری 9تا5 ، بخشی از یک اجتماع باشد، همسایه هایش را بشناسد،با قوم و خویش ها رفت و آمد کند،تلفنی با دوستانش گپ بزند. نمی دانست چگونه به اینجا رسیده ، اینکه قادر باشد زندگی یک انسان را از او بگیرد درست به راحتی اینکه حشره ای را زیر پا له کند ،برای رضای خدا ، حتی می ترسید با مادرش تماس بگیرد. خیلی جوان بود که این کار را شروع کرد ، اولین بار اصلا برایش راحت نبود —مثل بید می لرزید— اما کار را انجام داده بود ، دفعه بعد آسانتر بود ، و دفعه بعدی باز هم آسانتر. پس از مدتی هدف ها دیگر برایش جنبه انسانی نداشتند. یک عدم ارتباط عاطفی که برایش لازم بود تا بتواند کارش را انجام دهد. شاید از سادگی بود ، اما او به دولتش اطمینان داشت که او را فقط بدنبال آدم بدها می فرستد؛ این یک باور ضروری بود ، تنها راهی که او میتوانست کارش را ادامه دهد. و حالا تبدیل به کسی شده بود که همیشه از آن می ترسید.زنی که احتمالا نمیتوانست به کسی اعتماد کند و وارد جامعه عادی شود. هنوز هم رویای بازنشستگی و استراحت را در سر داشت ، اما لیلی آنرا فقط یک رویا میدانست ، و بعید میدانست به واقعیت بپیوندد. حتی اگر از این وضعیت جان سالم بدر می برد ،استراحت کاری بود که انسان های معمولی انجام می دادند و لیلی می ترسید دیگر انسان نباشد. کشتن برایش غریزی و آسان شده بود. چه اتفاقی می افتاد اگر با رئیسی کثیف و یا همسایه ای شرور و فاسد سروکار داشت ؟ چه پیش می آمد اگر کسی سعی می کرد او را کتک بزند؟ آیا می توانست غرایز خود را کنترل کند، یا آنها را می کشت؟ حتی بدتر، اگر خودش شخصا برای کسی که عاشقش میشد خطرناک بود؟ نمیتوانست تحمل کند کسی در خانواده اش بخاطر او صدمه ببیند،بخاطر آنچه که بود. ماشینی بوق زد و لیلی توجهش به اطراف جلب شد. بشدت می ترسید از اینکه بجای تمرکز و هوشیاری اجازه دهد حواسش پرت شود. اگر نمی توانست تمرکزش را حفظ کند، هیچ راهی نبود که بتواند با موفقیت کارش را به پایان برساند. تا حالا آژانس باید ردش را پیدا کرده باشد--امیدوار بود--اما این نمی توانست زیاد ادامه پیدا کند. در نهایت کسی بدنبالش می آمد. واقع بینانه نگاه کرد ، 4 پیامد برای این وضعیت وجود داشت : در بهترین حالت ممکن است کشف کند چه چیزی آنقدر برای آوریل و تینا جذابیت داشت که آنان را از بازنشستگی خارج کند ،و آن چیست ، آیا ممکن است آنقدر وحشتناک باشد که دنیای متمدن از نروی ها فاصله بگیرد و آنها را از کارها کنار بگذارد؟ البته آژانس هیچگاه دوباره از او استفاده نخواهد کرد؛ هر چقدر هم توجیه شود مهم نیست . مهم این است یک مامور قراردادی که راه می افتد اینطرف و آنطرف آدم می کشد، برای این شغل خیلی بی ثبات است.
  13. بلان گفت" من ارتباط خودم رو با بانک اطلاعات اونا بررسی می کنم،" " احتیاط کنین" "البته" (فصل نهم) چتر بالای سرش او را از باران سرد محافظت می کرد ، لیلی سرش را بالا گرفت تا بتواند اطرافش را ببیند. بطور عجیبی گام های بلندی برمی داشت ،خود را وادار به سریع راه رفتن می کرد تا استقامتش را بسنجد. دستکش و پوتین پوشیده بود تا از سرما در امان بماند اما سرش پوشیده نبود و موهای بلوندش دیده می شد . اگر بطور تصادفی افراد رودریگو اینجا در پاریس به دنبالش بودند ، آنها دنبال زنی با چشم و موی تیره می گشتند . شک داشت رودریگو مسیر او را تا اینجا دنبال کرده باشد ، حداقل هنوز نه. هر چند موضوع آژانس کاملا فرق داشت. متعجب بود چرا به محض اینکه در لندن از هواپیما خارج شده بود دستگیرش نکرده بودند. او هیچ نشانی از آنها ندید چه در فرودگاه دوگول و چه امروز صبح. فکر کرد شاید از خوش شانسیش بود که رودریگو مرگ سالواتوره را پنهان نگه داشت و بعد از مراسم تدفین خبر را منتشر کرد.هیچ اشاره ای به مسموم شدنش نکرده بود، فقط اینکه او پس از یک بیماری مختصر فوت کرد. جرات نداشت بخودش امید بدهد، نمی توانست براحتی گاردش را باز کند. تا وقتی این کار را به پایان می رساند ،باید در مقابل مشکلاتی که از هر گوشه ای سر بر می آوردند،هوشیار می بود. هیچ ایده ای برای زندگی پس از انجام ماموریتش نداشت، تنهاهدفش زنده ماندن بود. لیلی کافی نت نزدیک آپارتمانش را انتخاب نکرد زیرا می دانست امکان دارد برای در خواست آنلاین اطلاعات در مورد سازمان نروی تله وجود داشته باشد. در عوض با مترو به لاتین کوارتز رفت ، تصمیم گرفت باقی راه را پیاده طی کند. تا حالا از این کافی نت بخصوص استفاده نکرده بود ، و این یکی از دلایل انتخابش بود. یکی از قوانین اصلی فرار این بود که یک روال معمولی را دنبال نکند ، قابل پیش بینی نباشد. ادمها گیر می افتادند ،چون در جایی که راحت تر و آشناتر بود حضور داشتند. لیلی زمان زیادی را در پاریس گذرانده بود ،به این معنی که مکان ها و افراد بسیاری بودند که باید از آنها دوری می کرد. هرگز واقعا اینجا اقامت نداشت ، در عوض پیش دوستانش می ماند--معمولا آوریل و تینا —یا در B و B اقامت داشت. (مسافرخانه هایی که اتاق و صبحانه می دهند) یکبار حدود یک سال ،یک آپارتمان در لندن اجاره کرد، اما آنرا ول کرد زیرا بیش از دو برابر زمانی را که در آپارتمان بود را در سفر بسر می برد و این فقط یک هزینه اضافه بود.
  14. رودریگو چینی به پیشانی انداخت ، افکارش از هم جلو میزدند" فهمیدم." ویدئو های امنیتی فرودگاه! چهره دنیس را در آن فیلم های امنیتی داشت ، بعلاوه عکسی بسیار واضح تر در پرونده تعیین هویت و تحقیقاتی که او راجع به سوابقش انجام داده بود." چه کسی برنامه تشخیص چهره را دارد؟" " اینترپل. همه سازمان های بزرگ مثل اسکاتلندیارد، FBI و CIA." " بانک های اطلاعاتشون رو به اشتراک گذاشتن؟" " تا یه حدودی.در یه دنیای بی نقص ، وقتی صحبت از تحقیقات باشه ، همه چی باید به اشتراک گذاشته بشه ، اما اونایی که مایلن بعضی اسرار حفظ باشه ،نه. اگه این زن یه جنایتکار باشه ، پس اینترپل باید بخوبی بشناسدش و تو بانک اطلاعاتش اونو داشته باشه. و یه چیز دیگه--" " چی؟" " صاحبخونش گفت یه مرد، یه آمریکائی، دیروز اونجا بود و در موردش سوال می پرسید. صاحبخونه اسمشو نپرسید و توصیفش اونقدر مبهم که بی فایدست. " رودریگو گفت" متشکرم " و تماس را قطع کرد. در حالی که فکر میکرد این چه معنایی می تواند داشته باشد. این زن که به دلار آمریکا پول پرداخت کرده است. یک مرد آمریکایی که به دنبال او بود. اگر این مرد کسی بود که زن را استخدام کرده بود ، باید قبلا می دانست او کجا رفته است — و در هر صورت وقتی ماموریتش تمام شده بود چرا مرد در جستجویش بود ؟ نه، این کاملا بی ربط است ، شاید یک آشنا باشد. شماره ای که قبلا بارها با آن صحبت کرده بود را گرفت. سازمان نروی در سرتاسر اروپا ، آفریقا و خاور میانه ارتباطاتی داشت. صدایی آرام و محکم گفت" ژرژ بلان هستم" این صدای محکم نشان میداد خودش است. رودریگو بندرت کسی را به شایستگی بلان دیده بود، البته هیچوقت اورا حضوری ندیده بود. " اگه یه عکس اسکن کنم و بفرستم کامپیوترتون ، از طریق برنامه تشخیص چهره میتونین برام شناسائیش کنین؟" نیاز نبود رودریگو خودش را معرفی کند ، بلان صدایش را می شناخت. کمی مکث کرد، بعد گفت" بله" هیچ توضیحی در مورد اقدامات امنیتی در کار نبود ، فقط تصدیق کوتاهی کرده بود. رودریگو گفت در عرض 5دقیقه میفرستم" بعد گوشی رو گذاشت و از فایل روی میزش ،عکس دنیس مورل— یا هر چی که اسمش بود— را برداشت و در کامپیوترش اسکن کرد و چندین خط تایپ کرد و سپس ارسال نمود. تلفن زنگ خورد ، رودریگو گوشی را برداشت " بله" بلان با صدای آرامی گفت " من اونو دارم ، جوابو پیدا کردم تماس می گیرم، اما اینکه چقدر طول بکشه..." رودریگو گفت " هرچه زودتر بهتر ، و یه چیز دیگه" " بله؟ " " ارتباط شما با آمریکائی ها —-" " خوب؟" " امکانش هست کسی رو که دنبالشم آمریکایی باشه." یا توسط یک آمریکایی استخدام شده باشد، به همین دلیل پرداخت به دلار ایالات متحده بود. در صورتی که فکر نمی کرد دولت ایالات متحده دلیلی برای آن کار داشت- استخدام آن هـ ـر-زه برای کشتن پدرش. می توانست خودش مستقیما با آمریکائی ها در ارتباط باشد و آنچه را که از بلان خواسته بود تا برایش انجام دهد را از آنان بخواهد، اما شاید بهتر بود از زاویه دیگری به موضوع نزدیک شود.
  15. (فصل هشتم) رودریگو گوشی را روی دستگاه گذاشت ، آرنج هایش را روی میز گذاشت و صورتش را در کف دستانش پنهان کرد. از شدت عصبانیت دلش می خواست یک نفر را خفه کند. موری و افراد خنگش کور و احمق بودند که اجازه دادند یک زن سر همه آنها کلاه بگذارد. موری قول داده بود کارشناس ها فیلم های فرودگاه را بررسی کنند ،اما هیچکس نتوانسته بود بگوید آن زن کجا رفته است. او عملا در مه گم شده بود، هر چند موری لطف کرده و گفته بود او تغییر قیافه داده بود، اما آنقدر زرنگ و حرفه ای بود که آنها نتوانسته بودند هیچ شباهتی پیدا کنند تا بتوانند ردیابیش کنند. نمی توانست به آن زن اجازه دهد بعد از کشتن پدرش خود را گم و گور کند. هم به اعتبارش لطمه می خورد و مهمتر از آن تمام وجودش طلب انتقام می کرد. غم و اندوه و زخمی شدن غرورش ، آشفته و نا آرامش میکرد. او و پدرش همیشه محتاط و دقیق بودند، اما این زن به نحوی قدرت دفاعی آنها را ضعیف کرد و موجب مرگی ناگهانی و دردناک برای سالواتوره شد. آن زن سالواتوره را حتی لایق گلوله ندانست ، بلکه سم را انتخاب کرد، سم سلاح بزدل هاست. شاید موری او را گم کرده باشد ،اما او رهایش نکرده بود و حاضر هم نبود رهایش کند. برای پیدا کردنش ابتدا باید او را شناسایی می کرد. آن زن چه کسی بود؟ کجا زندگی می کرد؟ خانواده اش کجا زندگی می کردند؟ ابزار شناسایی چه بودند؟ بدیهی است اثر انگشت. سوابق دندانپزشکی . آخری گزینه خوبی نبود ،زیرا اولا باید نام او و دندانپزشکش را میدانست. در هر حال این روش برای شناسایی جسد استفاده می شد. برای یافتن فردی زنده....چگونه باید اینکار را انجام داد؟ اثر انگشت. اتاقی که آن زن در مدت اقامتش در اینجا در اختیارش بود، روز بعد از رفتنش به خانه خودش ، توسط خدمه کاملا تمییز شده بود و هر گونه اثر انگشتی از بین رفته بود. فکر هم نمی کرد از هیچ لیوان و ظرفی که او استفاده کرده بود بتوان اثر انگشت پیدا کرد.احتمالا در آپارتمانش بتوان اینکار را کرد. با احساس خستگی مفرط ، با دوستی در اداره پلیس پاریس تماس گرفت و او بدون هیچ پرسشی ،تنها گفت خودش رسیدگی می کند. یک ساعت بعد دوستش زنگ زد و گفت آپارتمان را بررسی کرده و اصلا هیچ اثر انگشتی آنجا نبود. رودریگو خشمش را فرو برو ، " چه ابزار دیگری برای پیدا کردن هویت کسی وجود دارد؟ " " چیزی که تضمین شده باشد ،هیچ دوست من.اثر انگشت وقتی بدرد می خوره که اون شخص قبلا دستگیر شده باشه و اثر انگشتش در بانک اطلاعات وجود داشته باشه.تو هر روشی همینه. DNA هم همینطور.فقط وقتی بدرد می خوره که قبلا نمونه DNA وجود داشته باشه و با نمونه فعلی مقایسه بشه اونوقت میشه گفت هردو مال یه نفره یا نه. برنامه های تشخیص چهره هم فقط کسایی رو که در بانک اطلاعاتی هستن رو شناسایی می کنه و اغلب برنامشون برا تروریستاست. همینطود تشخیص صدا یا الگو های شبکیه چشم ، همه چی شبیه هم دیگست. یه بانک اطلاعات باید وجود داشته باشه که بشه ازش برای مقایسه استفاده کرد.