emorlia

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    26
  • Posts on chatbox

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره emorlia

  • درجه
    جدید

اطلاعات من

  • جنسیت
    Female
  • شهر
    کرج
  • حالت اصلی من
    Khosh Hal
  • حالت فرعی من
    Mehraboon

تاریخ تولد من

  • روز
    17
  • ماه
    مهر
  • سال
    68

آخرین بازدید کنندگان نمایه

26 بازدید کننده نمایه
  1. گوشی همراهم نبود، گوشی ناهید را برداشتم و دیدم چقدر تماس بی پاسخ از اهورا داشت. گوشی را سمتش می گیرم: - چک کن، مثل اینکه سایلنت بوده متوجه نشدی. پوز خندی زد: - یه عمر متوجه نبودم. اتفاقا الان متوجه ام که نمی خوام دیگه صداش رو بشنوم. و با بغض رویش را برگرداند. به سعید زنگ زدم و وقتی مطمئن شدم توی ویلا هستند، گفتم که همراه ناهید می آیم. با این حرفم خواستم سعید، پیش زمینه ای برای خانواده اش آماده کند تا دلیل حال بد ناهید را بدانند که با شوهرش بحث کرده. بعد از اینکه تماس را قطع کردم؛ ناهید تشکر می کند و می گوید که اصلا حال خوشی برای دیدن کسی ندارد: - تبسم من که باهات تعارف ندارم، برای مطمئن شدن از شکی که داشتم، اومدم دنبال اهورا. حالا هم اینجا کاری ندارم. با صدای تحلیل رفته اش ادامه می دهد: - فقط می خوام برگردم. - من نمی ذارم اینجوری بری، تو حالت خوب نیست! قول می دم کسی مزاحمت نشه... میان حرفم می پرد و با صدای ضعیفی می گوید: - حالم خوب نیست تبسم! و از حال می رود. من نیز وا می روم. اصلا تا حالا پیش نیامده که کسی جلوی من حالش بد شود! چه برسد به اینکه غش کند. استرس می گیرم و با ترس به اطرافم خیره می شوم که یاد سعید توی فکرم مثل ستاره ای درخشان چشمک می زند، نفسی می گیرم و به او زنگ می زنم. به قطرات سرمی که توی انژیوکت دست ناهید، می ریخت زل زده بودم که سعید ضربه ی آهسته ای به بازویم زد و اشاره کرد تا از اتاق بیرون برویم. آرام پیشانی ناهید را بـ ـوسـ ـیدم و گفتم الان برمی گردم. سعید به دیوار راهروی بیمارستان تکیه زده و دستانش را توی سـ ـینه اش جمع کرده بود. با دیدن من صاف ایستاد: - چرا به شوهرش خبر ندادی؟ - سعید، قضیه مثل اینکه بیشتر از یه بحث ساده اس! - زن و شوهرن، تبسم لطفا دخالت نکن تو کارشون. - سعید من هنوز اصل قضیه رو نمی دونم که بخوام دخالت کنم، ناهید جواب اهورا رو نداد و می خواست مستقیم برگرده بره خونه که فشارش افتاد. بغض به گلویم چنگ انداخت: - دیدی دکتر گفت افت فشار عصبی بوده، الهی بمیرم براش.
  2. به سعید اشاره کردم تا برود. و او بدون هیچ حرفی، آهسته به سمت ویلا برگشت. بعد از اینکه ناهید کمی، فقط کمی آرام شد، سمت کافه ای که میز هایش لب ساحل چیده بود، سفارش کیک و قهوه دادم. - خیلی خوشحالم می بینمت ناهید، چند وقت پیش سراغت رو از مامانت گرفتم، گفت اینقدر سرگرم زندگیت شدی، که زیاد بهشون سر نمی زنی. لبخند محوی روی لب های ناهید نشست، بدون اینکه جوابی به حرفم بدهد، دستش را روی دستم گذاشت : - خیلی دلم برات تنگ شده تبسم. کاش بچه بودیم، صبح ها می اومدم دنبالت و باهم می رفتیم مدرسه. به رویش خندیدم و گفتم: - ای خانوم زرنگ، تو که اون موقع ها از خدات بود که بزرگ شی و مدرسه تموم شه و از شرش خلاص شی. از خنده ی من، ناهید هم به خنده افتاد و همزمان دوتایی گفتیم: - یادش به خیر! و شروع کردیم خاطراتی را با ذوق تعریف کردن و خندیدن. سفارشمان را میان خنده و ابراز دلتنگی خوردیم. به ناهید گفتم که با خانواده ی شوهرم آمده ام. لبخند تلخی زد: - منم برای مچ گیری شوهرم! چشمانم اندازه ی فنجون روی میز، گرد شد و زمزمه کردم: - چی میگی ناهید؟ مچ گیری برای چی؟ به چی شک کردی؟ از اینکه بی مقدمه بهم گفت برای چه آمده، شوکه شده بودم و سکته ی کامل را وقتی زدم که ناهید خیره به انگشتای قفل شده اش که روی میز بود، گفت: - و مچش رو گرفتم. با یه دختر برنز سرتا پا پروتز و عمل! هر کاری کردم نتوانستم گریه ی ناهید را بند بیاورم. همه ی نگاه ها روی ما بود. دستمالی بهش دادم و آرام بلندش کردم و سمت دریا رفتیم. ناهید تو بـ ـغلم زار می زد و من هم پا به پایش گریه می کردم. دریا هم از غم ناهید خروشان شده بود و امواجش را با خشم به ساحل می کوبید. نمی دانم چند دقیقه گذشت که گریه ناهید تبدیل به هق هق شد. سمت سرویس بهداشتی رفتیم تا آبی به سر و صورتمان بزنیم.
  3. در حال قدم زدن روی شن و صدف های کنار ساحل، آرام تو افکارم غرق شدم؛ چرا زندگیم هیچ هیجانی ندارد؟ الان که اوج جوانی و طراوتمان هست، مثل پیرمرد و پیرزن ها کنار هم زندگی می کنیم، پس دوران پیری را چطور می خواهیم بگذرانیم؟ اصلا به پیری می رسیم؟ چرا داریم دچار روزمرگی می شویم؟ پوزخندی می زنم، در شروع زندگی هم همین جور بودیم. سعید آرام هست و اهل هیجان نیست. در نتیجه همه ی شور و هیجانم، در آرامشی که سعید داشت، محو می شد. مثل یک جاذب قوی، همه ی انرژی من را، به خودش جذب می کرد. سعید مثل خاک گلدانی می ماند که لیوان آبی را که من برای سرحالی اش به پایش می ریزم، بدون گذاشتن هیچ ردی، می خورد و حتی کمی خیس نمی شود. حتما توقع من زیاد هست، وگرنه سعید مشکلی ندارد که بخواهم شکایتش را به جایی ببرم. باید چشمم را به خوبیهایش باز کنم. خوبیهایی که شاید به چشم من نیاید، چون به آنها عادت کرده ام. ولی همین رفتار و اخلاق سعید، آرزوی خیلی از زنهایی هست که شوهرانی بداخلاق دارند. نمونه اش خواهر سهیلا، شاگردم که هیچ دل خوشی از زندگی اش ندارد! سعید گوشی اش را از جیب شلوارش در آورد و از من عکس می انداخت. کلی ژست گرفتم و با خنده و شوخی مدل های ژستام را تغییر می دادم و سعید با حوصله همراهیم می کرد. بعد از چند تا عکسی که ازم می گیرد من نیز از او عکس گرفتم و آخرسر هم دو تایی، چند تا سلفی انداختیم. از قیافه های توی عکس ها شروع به خندیدن کردیم. بعد از اتمام عکس گرفتنمون و خارج شدن از ان جو شاد و صمیمانه ای که به مدت چند دقیقه بود، توجهم را به اطراف می دهم. اینقدر غرق در عکس گرفتن بودیم که نفهمیدیم امدیم این ورتر. نزدیکتر شدیم به ان دختر و پسر. از این فاصله قیافه ی دختر را می توانستم واضح تر ببینم. دقیق شدم و چشم هایم را ریز کردم. آره میشناختمش، ناهید بود! همکلاسی دوران مدرسه ام. با ذوق برای سعید می گویم. میخواهم با حالت دو بروم و بـ ـغلش کنم که با سیلی که به صورت ناهید می خورد، من از جا پریدم و یک لحظه هنگ کردم. اهورا پشیمان جلویش ایستاده بود و تا می خواست در آغوشش بگیرد، ناهید با دستش راه برگشت را نشانش می دهد تا تنهایش بگذارد. می خواستم پیش ناهید بروم، سعید هم مثل من جا خورده ولی زود به خودش مسلط شده و می گوید: - فکر کنم الان دوست نداره که تو این حالت ببینیش. حرف سعید را قبول داشتم و می خواستم تا رویم را برگردانم که نگاه ناهید چشمانم را اسیر خودش کرد. بی هیچ حرفی جلو رفتم و تو آغوشم گرفتمش و اجازه دادم تا خودش را خالی کند.
  4. توی راه، همه اش در حال چرت زدن بودم و سعید هم می گفت: - بخواب تا برسیم سرحال باشی و بریم ساحل. من هم از خدا خواسته، با لبخندی روی لب، چرت می زدم. چقدر خوب که یادش بود من عاشق این هستم تا پایم به شمال برسد، به ساحل رفته و به دریا سلام کنم. خوبی ویلای پدر سعید نزدیک بودنش به ساحل بود. ولی ویلای بابای خودم سمت جنگل بود. قبل از گذاشتن وسایل، سعید به خانواده اش اطلاع می دهد که تا ساحل می رویم و زود برمی گردیم. نگاه جدی بابا، در لبخند مهربان مامان و وحید محو شد و ما به سمت ساحل راه افتادیم. اندازه ی بچه ای که ذوق پارک رفتن داشته باشد، ذوق داشتم. از خوشحالی زیاد، روی پا بند نبودم. عمیق هوا را می بلعیدم و مـ ـسـ ـت می شدم از هوای تازه و مرطوب. سعید هم با لبخند روی لبش، کنارم بود. کاش زمان در همین لحظه، کمی توقف می کرد؛ توقع زیادی که نداشتم، همین که پر از حس های خوب بودم و سعید هم کنارم بود. توجه اش به من بود و دلیل لبخندش من بودم. مرد مغرور من، در این لحظه، شبیه مردهای رمانتیک و عاشق بود. خدا را شکر می کردم برای داشتن کسی که در کنارش، آرامش داشتم. روی شن های ساحل پاهایم را دراز کردم و خیره به دریا شدم. دختر و پسری کمی آن طرف تر از ما مشغول بحث بودند؛ صداهایشان میان امواجی که به ساحل می آمد، کم و زیاد می شد. از حرکات دست پسر فهمیدم که چیزی را برای دختر توجیح می کند. نگاهم را برمی گردانم سمت سعید؛ با گوشیش مشغول فرستادن پیام بود. بلند شدم و برای قدم زدن به لب ساحل رفتم. سعید هم دنبالم آمد و آهسته و بدون حرف، کنار هم شروع به قدم زدن، کردیم. تمام حس های خوبم، با این فکر که چرا وقتی سعید کنارم هست، گوشی اش را سایلنت نمی کند، می پرد. ندای درونم با تعجب می گوید: - خدا شفات بده که اینقدر توهم نداشته باشی، تبسم متوقع!
  5. توی ماشین سکوت کردم و از بغض سر میز شام، خبری نبود. همه ی بغضم را با خوردن چای فرو داده بودم. سعی کردم که به اعصاب خودم مسلط باشم و در فرصتی مناسب حتما با سعید صحبت کنم. بهش بگویم توقع داشتم نظرم را بپرسد و برای من ارزش قائل باشد. می توانم آن صحنه را تصور کنم؛ سعید با لبخند روی لبش جوابم را می دهد: مگه حالا چی شده؟ اگه سختته نمی ریم. با اینکه این حرفها هنوز پیش نیامده، ولی من دارم پیشاپیش حرص می خورم! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تا ذهنم را خالی کنم و به این چیزها فکر نکنم. به بیرون نگاه کردم. هنوز افکار قبلی از ذهنم خارج نشده که با خودم فکر کردم توی این شهر بزرگ، چند تا از زن ها از زندگی راضی هستند؟ چند تا از شوهرها، همه جوره حامی زن هایشان هستند؛ طوری که آب در دلشان تکان نخورد؟ از آهی که کشیدم به خودم میایم، و خیلی جدی به افکارم ایست می دهم که بس است، به اندازه ی کافی امشب، تخلیه انرژی روانی شده ام. متوجه سعید می شوم؛ همزمان با رانندگی، افکارش رو بلند تکرار می کند: " فردا صبح یه سر برم مغازه، سفارش های مشتری ها رو انجام بدم و برای بقیه ی سفارش ها چند روز تاخیر بزنم، بعدش برم برای معاینه فنی ماشین، بعدش هم خرید" رو به من می کند: - تبسم؟ چی باید بگیرم؟ بی تفاوت نگاهش می کنم: - هرچی دلت خواست. - دستت درد نکنه، این چند روز حسابی خسته شدی، می دونم الانم خوابت میاد. در درونم فریادی بلند می کشم: یعنی بازم نفهمید که من ناراحتم؟! نفهمید علت ناراحتیم، طرز رفتارشه؟اینکه حس من رو نمی فهمه؟ اینکه بدون نظر من، برنامه مسافرت می چینه؟ دوباره داشتم از درون حرص می خوردم و غر می زدم. ندای درونم به مقابلم می آید: - تبسم خانوم از کجا بفهمه؟ تو که همه اش لبخند روی لبهات بود! تو که عشق شمالی. خوب سعید هم خواسته این جوری آب و هوایی عوض کنی، لیاقتت همینه بشینی کنج خونه، بپوسی! دهن کجی به ندا کرده و می گویم: - پس می خواستی اخم کنم؟ اونم جلو خانواده اش؟ که بگن زن سعید، چقدر اخلاق بچگانه و لوس داره. و دلشون به حال پسرشون بسوزه؟ بعدشم، آره عشق شمالم، ولی یه شمال دونفره، عاشقانه. انگار که توی این زمان نیستم، بادم خالی شده و آرام به ندای درونم می گویم: - مثل همه رمان هایی که توی دوران مدرسه ام خوندم. لبخندی روی لبم می آید و ادامه می دهم: - اینکه توی کلبه ی جنگلی، کنار آتیش شومینه، مرد زندگیم، گیتار به دست و خیره به من، عاشقانه برام بخونه. ندا حالت عق زدن را در می آورد و بعد سری به تاسف برایم تکان می دهد و نا امید از من، دنبال کارش می رود. پوزخندی به رویای بچگانه ام زدم و آهسته چشم هایم را روی هم گذاشتم.
  6. سر میز شام، مامان موضوع ماندنشان در خانه ی وحید مطرح کرد؛ آرام در گوش مامان پچ زدم: - آقا وحید روزها نیستند، حوصلتون سر می ره. تشریف بیارید خونه ی ما، آخر هفته هم آقا وحید میان پیش ما. مامان لبخند زیبایی زد: - ممنون دخترم. به اندازه کافی مزاحمت شدیم. چند روزی هم اینجا بمونیم، بعدش می ریم. جمله اش هنوز تمام نشده بود که صدای اعتراض پسرهایش بلند شد: - کجا؟! - تازه اومدین! بابا رضا که تازه غذایش را تمام کرده بود، بعد از اینکه با دستمال چربی دور لبش ر پاک کرد، خطاب به پسرانش گفت: - اگه مایل هستید، چند روزی رو بریم شمال. سعید زود جواب داد: - آره حتما. وحید نگاهی بهم انداخت و رو به سعید گفت: - شاید زن داداش کار داشته باشه و درس شاگرداش مونده باشه. توی دلم می گویم چه قدر خوب است که برادرشوهرم حواسش به کارهایی که دارم هست. برایم احترام قائل هست. همانقدر هم از بی حواسی شوهرم به خودم دلگیر می شوم. سعید که انگار یادش افتاده، همسری هم دارد که شریک زندگیش هست، نگاهی بهم می اندازد: - تبسم، یه چند روزی به شاگردهات مرخصی بده، این جوری دعای خیرشون هم پشت سرته. و شروع کردن به خندیدن! این خنده به نظرم یکی از بی مزه ترین خنده های حرص درآر سعید بود! من که همیشه عاشق خنده هایش بودم، چه شده که این خنده اش اینقدر آزار دهنده است؟! اما، من سکوت کردم و مشغول غذا خوردنم شدم. البته بیشتر بازی می کردم. نمی خواستم عکس العمل بچگانه ای نشان بدهم. یا مسبب سفر نرفتنشان من باشم. بعد از کلی کلنجار که در چند ثانیه ی کوتاه توی ذهنم کردم، لیوان آب را سر کشیدم. در حالی که لیوان را روی میز می گذاشتم، گفتم: - اگه همه برنامه هاتون اکی باشه، منم برنامه ریزی می کنم و برای شاگردم کلاس جبرانیش رو می ذارم. وحید بعد از شنیدن نظر من: - اتفاقا منم چند روزی مرخصی طلب دارم. فردا کارهای عقب مونده رو انجام بدیم و پس فردا عازم شیم. با بغضی که توی گلو داشتم از اینکه نتوانسته بودم نظر و خواسته ام را که میلی به رفتن این سفر یهویی ندارم؛ بگویم، به زور لبخندی زدم. بشقابم را بر داشتم و به سمت آشپزخونه راه افتادم. خوب شد که از جایم بلند شدم وگرنه همانجا سیلاب اشک هایم راه می افتاد.
  7. به آشپزخانه می روم. در حالی که برگی از کاهو های شسته شده ی داخل آبکش برمی دارم، رو به شهین خانوم می کنم: - چه خبر؟ - شکر خدا خانوم جون، می گذره. خدا خیر بده به آقای مهندس. خیلی هوامون رو داره. از وقتی سامان پسرم، رفته توی شرکتشون اوضاعمون خیلی بهتر شده... - خیلی دیگه مونده تا دیه رو تسویه کنید؟ - نه خانوم جون، قربون محبتتون. این جور که هم من، هم سامان درآمد داریم، انشالله تا سه سال دیگه تمومه. - انشالله. من با آقاجونم صحبت می کنم که یه گلریزان بین فامیلا راه بندازه. اشک تو چشمای شهین خانوم جمع می شه و آب بینی اش را با گوشه ی روسری اش پاک می کند: - خدا عوض خیر بهتون بده. چقدر این زن تپل و سفید که قد کوتاهی دارد، در نظرم دوست داشتی میاید که بی اختیار جلو رفته و در آ-غـ ـوش می گیرم: - غصه نخور شهین خانوم. خدا بخواد به زودی آقا صفدرت آزاد می شه. برای اینکه از این حال و هوا درش بیاورم، اشاره ای به سبد کاهو می کنم: - سالاد رو من درست می کنم. - وای نه خانوم، بفرمایین بشینین، چایی و شیرینی میل کنید. در حالی که به بیرون می رفتم گفتم که بعد چایی برمی گردم. با خنده سرش را تکون می دهد. پشت میز شطرنج بابا و وحید خیلی متفکرانه، مشغول بازی بودند و مامان و سعید روی کاناپه ی جلوی تلویزیون، صحبت می کردند. وقتی مامان من را دید جایی بین خودش و سعید برایم باز کرد. احساس کردم که با آمدنم، صحبتشان را قطع کردم، برای همین ناراحت شدم. بعد از خوردن چای با گفتن اینکه می روم پیش شهین خانوم، بدون اینکه منتظر جواب باشم ترکشان کردم. در تمام مدتی که مشغول درست کردن سالاد بودم غرق در فکرهایم بودم، اینکه آیا با گلریزانی که بابا راه بیاندازد آقا صفدر می تواند زودتر پیش زن و بچه هایش برگردد؟ شهین خانوم یک پسر کوچکتر هم که محصل هست، دارد. صدای سعید من را به خودم آورد: - به به! چه سالادی. از تعریفش لبخندی زدم و منتظر شدم تا ادامه ی حرفش را بزند. ادامه می دهد: - مامان می گه چند روزی اینجا می مونن، خیلی اصرار کردم که، بیان پیش ما، آخه روزها که وحید می ره شرکت، تنها می مونن. حالا تو هم بهشون بگو شاید حرف تو رو گوش کنن. تنها به گفتن باشه اکتفا می کنم.
  8. با لبخندی بر روی لب از اتاق بیرون میایم تا دسته جمعی؛ به خانه ی وحید، برادر بزرگتر سعید برویم. وحید با اینکه شش سالی از سعید بزرگتر هست، مجرد است و به قول خودش حالا حالا ها دم به تله نمی دهد! سعید مثل ترنم سنت شکنی کرده و زودتر از برادرش ازدواج کرده بود. شاید هم سنت شکنی نکرده و این رسم فقط مربوط به خواهرهاست نه برادرها، چون در بعضی خانواده ها، از جمله خانواده ی خودم، ازدواج خواهر کوچکتر، بستگی به ازدواج خواهر بزرگتر دارد. شاید در مورد پسرها، این رسم وجود نداشته باشد. وحید آپارتمانی را نزدیک محل کارش، خریده و به تنهایی زندگی می کند. آخر هفته را ترجیح می دهد با دوست ها و همکارانش مهمانی برود تا اینکه با ما باشد. وحید مدیرعامل یک شرکت مهندسی هست. از نظر قد و قیافه چیزی از سعید کم ندارد. وقتی به آپارتمان وحید می رسیم، شهین خانم در را باز می کند. شهین خانم آشپزی وحید را به عهده دارد. بعد از سلام و احوال پرسی، مامان مریم خطاب به وحید می گوید: - مادر جون ما زود اومدیم تا دیگه به شهین خانوم زحمت ندی، خودمون یه چیزی آماده می کردیم. وحید در حالی که صفحه شطرنجش را می چید تا همراه بابا، بازی کند، یکی از همان لبخندهایی که گونه هایش را چال می اندازد، می زند: - این چه حرفیه مادر من؟ می دونی چند وقته نیومدین اینجا؟ حالا هم که اومدین می خوایین همه اش تو آشپزخونه باشین؟ ادامه ی تعارفات و قربان صدقه هایشان را نمی شنوم و برای تعویض لباس، از سعید می خواهم تا من را به بهانه ی راهنمایی اتاق، همراهی ام کند! دوست ندارم در ذهن وحید، زن داداش فضولی باشم که به همه جا سرک می کشد.
  9. این روزها که بابا رضا و مامان مریم کنارمون هستند، سعید خیلی شاد و سرحال تر از قبل هست. ظهرها وقتی برای ناهار به خانه می اید چرت نمی زند و کاملا سرحال در خدمت خانواده اش هست. نمیخواهم حسودی کنم! چی می شد سعید همیشه همینجور بود؟ همین قدر شاد و سرحال و پر از زندگی... من اندازه ی خوشحالی سعید، ناراحتم. اندازه ی انرژی که دارد، خسته ام. اندازه ی خنده های از ته دلش، پر از بغضم. و من شده ام نقطه ی مقابل سعید! چرا سعید بلد نیست همه ی این حال خوشی را که الان دارد، در جمع دو نفره خودمان هم داشته باشد؟ یعنی همیشه برای خوش گذراندن باید نفرات دیگه ای هم باشند؟! اصلا چرا ما تفریحات دو نفره نداریم؟ یعنی با من به او خوش نمی گذرد؟! یعنی من نمی توانم همراه مناسبی برای گذراندن اوقات فراغتش باشم؟ این همه فکرهای جورواجور، انرژی زیادی ازم می گیرد و خسته ام می کند و در آخر سردرد می گیرم. چقدر دلم لک زده برای مسافرت دو نفره... آخرین باری که به سفررفتیم، مثل همه ی دفعات قبل مسافرتی خانوادگی بود. ما حتی مثل ترنم هم مسافرت های دوستانه نمی رویم. دل از خانواده نکنده ایم، آن وقت من توقع مسافرت دو نفره دارم. چقدر دلم گرفته... یعنی وقتی که من هم در جمع خانواده ام هستم، سعید این حس ها را تجربه کرده؟ یعنی میان این همه محبت، شده بی دلیل دلش بگیرد؟ ندای درونم به صدا در می آید: - نه بابا! بچه شدی تبسم؟! سعید و این فکرها؟ و چقدر سخت است که جلوی خانواده اش نقش بازی کنم و همه ی این حسی که دارم را پنهان کنم!
  10. خانجون همیشه بهم متذکر می شد که تا ابد سعید اینقدر مقابلم اروم نیست. بهتره است کمی بزرگ شوم و دست از کارهای بچگانه ام بردارم. غرور مرد برایش خیلی مهم است. من باید کوتاه بیایم و توقعاتم را کم کنم. با خودم می گویم، چقدر خوب سعید توانسته خودش را توی دل همه جا کند. خانجون، مادربزرگ پدری ام می شود. در خانه اش توی شهرستان تک و تنها زندگی می کند. زنی بامزه و شیرین زبان و عاقل. عاشق شخصیت مستقلش هستم که برعکس هم سن و سال هایش، وابسته به فرزندانش نیست. سعید آماده بود تا به سرکارش برگردد که با بلند شدن صدای گوشی اش سرجایش ایستاد و تماس را برقرار کرد. شاخکهای کنجکاویم فعال شد. - سلام مادر من چه خبر کجایین؟ -.... - آهان باشه... الان راه میفتم بیام دنبالتون. -...... - نه بابا چه کاری؟ بیکار بودم اتفاقا. بعد از قطع تماس رفت و در را پشت سرش بست. بعد انگار که چیزی یادش امده باشد سریع در را باز کرد: - تبسم جان من دارم می رم دنبالشون، چایی رو آماده کن. و من فقط دور خودم چرخیدم؛ یا خداااا خونه ی درهم! با این لباس های نامناسب! ذهنم قفل شده بود و نمی توانستم کاری کنم! وااای چکار کنم؟ الان می رسند! دو دور دیگرکه چرخیدم به خودم تشر زدم: - اه بس کن دیگه. دختر گنده خجالتم نمی کشه! اول بدو خرت و پرت ها و رو جمع کن و بریز توی کمد دیواری. بعدش هم لباس عوض کن و یه آرایش دو دقیقه ای... وای دوباره که داشتم دور خودم می گشتم. سعی در متمرکز کردن افکارم داشتم...اول لباس عوض کنم بهتر است. در حالی که داشتم به سمت اتاق خواب می رفتم، یاد سینک ظرفهای نشسته می افتم و... در همین زمان که من فقط توانسته بودم لباس عوض کنم بدون اینکه آرایشی داشته باشم، صدای زنگ آیفون میاید. با لبخندی از خجالت آشفتگی خودم و خونه به استقبال می روم. بابا رضا با همان جذبه ی همیشگی اش که یادگار دوران سرهنگی ایشان هست، وارد شد. بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه، در حالی که خانه را با دید کلی از نظرش می گذراند وارد هال شد. مامان مریم مثل همیشه شاد و مهربون وارد شد و حسابی ماچ و بـ ـو-سه بارانم کرد. بعد از نشستن و خوردن چایی و کمی جابه جا شدن، به مامان کمک کردم تا چمدان را در اتاق مهمان بگذارد.
  11. میان افکار و حرص خوردن هایم غوطه ور بودم که در باز شد و سعید با نان باگت و بسته ای در نایلون وارد شد. به آشپزخانه رفت و صدابم زد: - تبسم؟ چرا ناهار نخوردی؟ من که سرم را پایین انداخته بودم، به آشپزخانه رفتم: - هـ ـوس قیمه کرده بودم؛ و وقت نشد برای تو چیز دیگه ای آماده کنم توی دلم خودم را توبیخ کردم: - اره جون خودم! خوبه که فریزر پر از خورشته. و سعید در حالی که بسته ی سالاد الویه را باز می کرد گفت: - بهترین کار رو کردی. و من چقدر شرمنده شدم از این بچه بازی که در آورده بودم. و مدت این شرمنده بودنم چقدر کوتاه بود و اینقدر تخس بودم که نذاشتم ذره ای از ندامتم رو بفهمد. می خواستم اعتراضم را نشان بدهم؛ چرا بدون اینکه چیزی بگوید از خونه بیرون رفته است. اما سریع حرف مارال خانوم، همسایه روبرویی یادم امد " هیچ وقت نقطه ضعف ندین دستشون، مردها بفهمند شما از چیزی ناراحت می شین بعدا دوباره برای حرص دادنتون انجامش میدن ". - سعید جان نگفتی میری فروشگاه. خرید داشتم ها! ندای درونم بهت زده بهم گفت: - ماشالله تبسم خانوم، می بینم بدجور راه افتادی! از این حرف ندا، لبخند فاخرانه ای زدم و مثل ترنم، قری به گردنم دادم. سعید درحالی که از ساندویچش می خورد جواب داد: - باشه عزیزم. بگو شب که میام می خرم. از آدم خسته و گرسنه چه توقعایی داری ها. اون لحظه من فقط فکر می کردم که با چی خودم رو سیر کنم. و من دوباره شرمنده شدم از این کار بچگانه ام. مشاور تلویزیون صدبار گفته بود که توی قهر و دعواهاتون، غذاخوردن و خوابیدنتان عین قبل باشد. اما من یادم می رفت. و عجیب که مثل بچه ای لجباز می شدم، که دلم توقع داشت سعید نازم را بکشد و قربان صدقه ی این اخلاق مزخرفم برود. مثل رمان هایی که خوانده بودم؛ دختر هرچی ناز می کرد پسر نازش را خریدار بود و همه اش می گفت: - قربون اون ناز کردنت، اخم نکن اینجور خانومم، منو بکش اما نگاهت رو ازم نگیر! من با این چنین شخصیت هایی توی رویاهایم زندگی می کردم که هر چی پس زده شوند، عاشق تر از قبل جلو می آیند اگر هم لج بازی کنند که طرف قربان صدقه اشون می رود که خانم کوچولویشان لج کرده! اصلا چرا راه دور بریم؟ مثل شهروز. ترنم مرکز توجه شهروز هست. کافی است خم به ابروی ترنم بیاید، شهروز تا علت اخم خانومش را منهدم نکند، بی خیال نمی شود. اما سعید به قول خودش سعی داشت من را بزرگ کند و با بی تفاوتی هایش مقابل لجبازی من، به نوعی این اخلاق بد را از سرم بیاندازد. نمی دانم چرا همین که بی تفاوتیش را می دیدم انگار که آتشم زده باشند، بیشتر می سوختم و نقشه های خبیثانه ای در ذهن می کشیدم و لجبازی ام کش پیدا می کرد.
  12. ناهار مورد علاقه ی خودم را درست کردم و اصلا توجهی به اینکه سعید خورشت قیمه را دوست ندارد، نمی کنم. لبخند پلیدی رو لبم نقش می بندد، گویا می خواهم از آدمی جنایت کار، انتقام بگیرم. به خودم یادآوری می کنم که سیب زمینی های سرخ شده را حتما داخل خورشت بریزم تا سعید نتواندناخونک بزند و خودش را جوری سیر کند. ذات خبیثم بیدار شده بود و اینجور منو قانع می کرد که سعید حق نداشت صبح با اینکه زودتر بیدار شده بود صبحانه را آماده نکند. به حرف ندای درونم که به طرفداری از سعید می گفت: - تبسم مگه بچه ای، لجبازی می کنی؟ پاسخی ندادم. وقتی ظهر سعید با لبخند وارد شد کمی عذاب وجدان گرفتم. عذاب وجدانم زمانی بیشتر شد که به آشپزخانه رفت و دید فقط یک نوع خورشت روی اجاق گاز هست که حاضر نیست حتی به آن لب بزند. خودم را آماده کرده بودم جواب اعتراضش را بدهم که دیدم سعید با همه ی خستگی اش، بدون هیچ حرفی از خانه بیرون رفت. من می خواستم حالش را بگیرم که دوباره حال خودم گرفته شد! ماتم گرفتم... یعنی چی؟ این چه کاری بود؟ یعنی قهر کرد؟! چرا من این همه نقشه می کشم تا حالش را بگیرم، اونوقت اون بدون هیچ نقشه ای، در یک هزارم ثانیه به راحتی آب خوردن، حالم را می گیرد. حس انجام هیچ کار دیگری ندارم، همراه با گرفتن حالم، انرژی برایم باقی نمی ماند. وای خدای من... همیشه خانجون می گفت مردها شکمشان چقدر برایشان مهم است و یکی از راههای به دست آوردن دل مردها، خوب آشپزی کردن است. آن وقت من ساده، به جای اینکه غذای مورد علاقه اش را آماده کنم که خستگی اش از تنش بدر شود. او را گرسنه از خانه فراری می دهم. یعنی خاک تو سرت تبسم! فردا که مامان جونش بیاید و برایش غذاهای مورد علاقه اش را بپزد، حق نداری از اینکه قربان صدقه ی مامانش برود، ناراحت شوی. حالا کجا رفت؟ نکند به جایی برود و...
  13. با خودم مرور کردم؛ تا دیشب که رابطه امون خوب بود. با رد شدن عبارت " رابطه ی خوب" پوزخند تلخی زدم. رابطه ی خوب! تعریف من از رابطه ی خوب چی بود؟ چه توقعی داشتم و چی شد؟ چقدر رمان عاشقانه خواندم و فیلم هندی دیدم؟ چقدر در رویاهایم برای شریک آینده ام ناز می کردم و او هم فقط در حال منت کشیدن بود؟! سعید درونگراس؛ باید لابلای کارهایش دقت کنم تا بفهمم فلان کاری که انجام داده به خاطر من بوده است. پس چه شد که من سعید را انتخاب کردم؟! شاید درونگرایش را پای حجب و حیایش می گذاشتم. اگر سعید مثل شهروز که مدام دور ترنم می چرخد، دور و بر من بود، چه واژه ای استفاده می کردم؟ خودم هم خنده ام گرفت. دوباره رفته بودم توی فاز قضاوت کردن. حالم را نمی فهمیدم. کمی پر از بغض بودم. اصلا از ازدواجم پیشمان بودم! اگر مجرد بودم این حجم از ناراحتی که الان دارم را آ موقع داشتم؟! مسلم است که نه... در خانه ای که همه بهم توجه می کردند و کوچکترین تغییری در رفتارم را می فهمیدند و سعی در برطرف شدن علتش داشتند. خلاصه که چقدر دوستم داشتند و درکم می کردند. چقدر مهم بودم که خالصانه وقتشان را در عین پرمشغله بودنشان، در اختیارم قرار می دادند. چقدر خوب بود دورانی که اینقدر نازکش داشتم. اما حالا چی؟! سعید من را می فهمد؟ درکم می کند؟ برایش مهم هستم؟! چرا اینقدر فرق بین آدمهاست؟ چرا منی که به جنس محبت خانواده ام عادت کرده بودم، نمی توانستم خودم را با روحیات سعید وفق بدهم؟ چرا کارم رسیده به جایی که همش مقایسه می کردم؟ مگر نه اینکه سعید هم مثل من عاشق خانواده ش بود؟ پس چرا نمی توانست آنجور که مهران عاشقی رد توی خانواده یاد گرفته و تقدیم گلرخ می کرد، همون جور رفتار کند؟ نکند برایش عادی شده ام که به چشمش نمی آیم، تا بخواهد نیازهای احساسیم را ببیند و جواب دهد؟ چرا وقتی محتاج توجه و محبتش هستم، از من دریغ می کند؟ مگر اینطور نیست؛ زن ها خودشون را لوس می کنند، قهر می کنند، شوهرهایشان برایشان جان می دهند؟ بعد از منت کشی، چه آشتی شاعرانه ای دارند؟ چطور اینقدر قشنگ جنس لطیف زن را درک می کنند؟ زن ها مثل گل هستند؛ که شادابی و سرحالی اشان وابسته به توجه و دقت باغبونشان هست... از غصه ی زیاد در حال ترکیدن بودم. از اینکه شخصیتم بخواهد وابسته باشد؛ که محتاج توجه کسی باشم، که بلد نیست چطور با این همه حس زنانگی من کنار بیاید، بدم میاد. باز یک طرفه به قاضی رفتی تبسم خانوم! دوباره نزدیک عادت ماهیانه ات شده و بی اعصاب شدی. دو روز دیگر می بینمت که می گویی سعید بهترین مرد دنیاست، و خدا را بابت مرد مهربونی که بهت عطا کرده، شکر می کنی. - واقعا که. تکلیفت با خودت معلوم نیست! این جمله ی آخر را ندای درونم با تحکم بهم گفت و ادامه داد: - بلند شو که کلی کار داری.
  14. صبح با توقع اینکه سعید صبحانه را آماده کرده باشد؛ دست و صورتم را شستم. خوشحال و شاد به آشپزخانه رفتم. _ چه عجب بیدار شدی! نتوانستم لحنش را بفهمم. تعجب بود؟ تمسخر بود؟ فقط خواسته بود چیزی بگوید و این جمله از دهنش در آمده؟ بدون نیت و غرضی؟! توی صدم ثانیه داشتم جمله ی ساده ی سعید را تحلیل می کردم که نگاهم افتاد به میز خالی از صبحانه و گازی که کتری روی آن نبود! سعید آماده ی رفتن بود. ابروهایم به صورت غیر ارادی بالا رفتند: - خواب مونده بودی؟ - نه منتظر بودم بیدار شی و صبحونه بهم بدی. دلخور لب زدم: - خب حداقل یه چایی می ذاشتی. -چایی بدون صبحونه؟ نمی خورم دیرم می شه. خداحافظ! اول صبحی حالم را گرفت و خیلی ناراحت شدم. مگر چه می شد امروز را که خسته بودم، صبحانه را آماده می کرد؟ خب شاید تا چایی دم می کشید، من هم بیدار می شدم. مگر صبحانه درست کردن کاری دارد؟! اول رفتم توی فاز غر زدن و بعد هم غم و غصه خوردن. شروع به نجوا کردن با خودم کردم: - دیدی دوستم نداره. شوهرهای مردم براشون چه میز صبحونه ای که نمی چینند. اونوقت من... بغض گلویم را فشرد. آخر چرا، مسئله ای به این کوچکی اینقدر برایم مهم است؟! چرا کوچکترین حرکات سعید را زیر ذره بین می برم و تا آخرین حد بزرگش می کنم؟ نکند دارم سخت می گیرم؟ تقریبا فهمیده ام که خانواده ی مرد سالار سعید در کارهای خانه کمکی نمی کنند. پس چرا من از او توقع دارم؟! پس چرا اوایل سعید این طور نبود؟ ندای درونم من را خطاب قرار می دهد و می گوید: - از اولم همینجور بود خااانوم، منتها شما اینقدر حساس نبودی! جواب ندا را نمی دهم. کتری را از آب پر کردم و یک بسته نان از فریزر توی ماکروفر گذاشتم. نیمرویی برای خودم پختم تا جان غصه خوردن داشته باشم. بالاخره باید خودم را تقویت می کردم تا مغزم کار کند و بتوانم کشف کنم دور و اطرافم چه خبر هست؟ با شکم گرسنه که نمی شد به گفت و گو با ندای درونم که به شدت طرفدار سعید هست، بروم. بعد از خوردن صبحانه، آشپزخانه را به همون حال رها می کنم. به این دلیل که اصلا حوصله کوزت بازی ندارم. ظرفهای دیشب را هم باید جا به جا می کردم و اصلا حسش را نداشتم. دوست داشتم با این آشپزخانه ی شلوغ، روی کاناپه جلوی تلویزیون خودم را ولو کنم و توی فکر و خیال بروم!
  15. با ورود شهروز و سر و صدای بچه ها که از فاز غم بیرون آمده بودند، لبخندی مهمان لب هایم شد. چقدر خوب که شهروز شاد و سرحال بود و جو خانه را با نشاط کرد. با خاطری جمع، به آشپزخانه رفتم و مشغول پخت لازانیا شدم. صدای ترنم از سالن پذیرایی به گوش می رسید: - شهروز خوبه سفارش کردم بهت که چقدر لازمش دارم. اونوقت تو یادت رفت؟ واقعا که! با اینکه توی آشپزخانه بودم، می توانستن بدون اینکه ببینمشان تصور کنم که ترنم دستش را به چه حالتی تکون می دهد. هر حرف و جمله ی ترنم حرکت دست خاص خودش را داشت. به طوری که اگر صدایش نمی آمد، از طرز حرکات دستش، متوجه می شدیم چی می گوید. البته این حرکات منحصر به خودش بود. اگر علم زبان اشاره را داشت می توانست به عنوان مترجم ناشنوایان عزیز مشغول به کارشود. شهروز مثل همیشه با زبان چرب و نرمش سعی در دلجویی از ترنم داشت. من همان لحظه به این فکر کردم که تا حالا نشده چیزی را از سعید بخواهم و فراموش کند. و این یک امتیاز مثبت است. با رضایت، لبخند زیبایی زدم و توی افکار خودم بودم که چقدر به سعیدم سخت می گیرم. مرد مهربونم با اینکه زبان چربی ندارد ولی به قدری برایش مهم هستم تا نیازهایم را یادش بماند. و این یعنی خوشبختی. روانشناسی در برنامه ی تلویزیونی می گفت: مردها دوستت دارم را به زبان نمی آورند بلکه با کارهایشان نشان می دهند. امان از دست این مردهای مغرور ... - سلام خانوم. کجایی؟! برگشتم و با همان لبخند روی لبم به سعید سلام کردم و خرید ها را از دستش گرفتم. لبخند من به سعید هم سرایت کرد و چقدر شیرین بود این لبخند، روی صورت خسته ی مرد من. شام را دور هم خوردیم. بعد از رفتن بچه ها، خسته روی مبل افتادم که سعید، "خسته نباشیدی" گفت و محو تلویزیون شد. آنقدر خوابم می آمد که بدون مسواک زدن و فکرهای الکی و تشکیل دادگاه نظامی تو مغزم علیه بی احساسی سعید به خواب رفتم.