kosarr

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    181
  • Posts on chatbox

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد kosarr در 22 دی

kosarr یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

11 دنبال کننده

درباره kosarr

  • درجه
    کاربر 0.5 ستاره

اطلاعات من

  • حالت اصلی من
    Akhmoo
  • حالت فرعی من
    Akhmoo

تاریخ تولد من

  • روز
    18
  • ماه
    بهمن
  • سال
    1375
  1. تو اون تاریکی و رقص نور هایی که گاهی روشن می شدن چیزی رو به خوبی نمی تونستم تشخیص بدم به سرعت خودم رو رسوندم به در خروجی و رفتم داخل حیاط ... از ترس و دوییدن شروع کرده بودم به نفس نفس زدن ... پشت سرم رو نگاه کردم ...خبری از رادین نبود، سرخوش از اینکه از دست رادین خلاص شدم به گوشه ی حیاط رفتم ... سوز و سرما به داخل استخوان هام رفت و باعث شد بلرزم ... ولی میترسیدم پام رو داخل ساختمان بزارم، تلفن همراهم رو از جیب مانتوم بیرون کشیدم و شماره ی عسل رو گرفتم .. جواب نداد ... خب طبیعی بود داخل اون صدا من هم بودم صدای زنگ موبایلم رو نمی شنیدم... _حلما؟؟ با شنیدن صدای مردانه ای که اسمم رو به زبون آورده بود دوباره ترس به جانم برگشت ... ترجیح دادم جوابی ندم در اون لحظه به هیچ عنوان مغزم قادر به تشخیص صدا نبود با نزدیک شدن همان مرد به روبروم با ترس چشم هام رو بستم که صداش اومد: _حلما؟؟ تو بیرون چی کار می کنی؟ چرا پیش عسل نیستی؟ آرام چشم هام رو باز کردم و با دیدن امیرحسین نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم ... از حضورش در این لحظه به قدری خوشحال بودم که اشک شوق داخل چشم هام جمع شدن ... آروم لب زدم: _اومدم هوا بخورم پوزخندی زد و گفت: _تو این سرما؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: _آره _بیا بریم داخل ... من تازه رسیدم اومدم دیدم نیستی، عسل هم دنبالت میگشت، گفت رفتی دستشویی و درست نیم ساعته نیومدی آخه نمیگی نگرانت میش... حرفش رو خورد و ادامه نداد و درعوض مچ دستم رو گرفت و با حرص به داخل ساختمان می کشید
  2. با انزجار صورتم رو ازش گرفتم، _میترسی؟ _بکش کنار، وگرنه جیغ میزنما خندید و گفت: _هر چقدر که میخوای جیغ بکش خودتم میدونی اون بیرون اونقدر صداهست که صدای تو توش گمه _تو ... تو مـ ـستی... بکش کنار _اتفاقا هوشیارتر از قبلم _بوی الکل داره میاد _خب بیاد صورتش رو کج کرد و درست مقابلم گرفت و ادامه داد: _خیلی خوشگلی... ولی، ولی... جیغ کشیدم: _بکش کنار حروم زاده دستاش رو به عنوان تسلیم بالا برد و چند قدم عقب رفت و گفت: _باشه باشه ... من تسلیم، میکشم عقب ... مثل اون همه سال که کشیدم عقب و منتظر یه فرصت خوب بودم تا انتقام تک تک روزای گندم رو ازت بگیرم ... _هر کاری کردی خودت کردی ... تو تاوان کارت و دادی یعنی باید میدادی _دوستت هم باید تاوان می داد تاوان داداشش رو ... تو هم باید تاوان بدی، تاوان زرنگ بازی و پلیس بازیاتو... اگه تو نبودی ... اگه تو اون شب نمی اومدی ... پریدم وسط حرفش رو گفتم: _بیچاره سارینا زیر خروار ها خاک میخوابید آره؟؟... تو یه آدم ضعیفی که برای انتقام از کار سینا... تاوانش رو از خواهرش می گیری!اون بهت علاقه داشت می فهمی؟؟؟ کلافه دستی به موهاش کشید ک گفت: _حوصله ی شنیدن این حرف های صدمن یه غازتو ندارم...من مسئول علاقه ی هیچکسی نیستم ... می تونست نشه کلمات با بی رحمی تمام روی زبان رادین جاری می شد و من تنفرم لحظه به لحظه بیشتر از قبل شعله می گرفت، از دیوار فاصله گرفتم و با تمام قدرت رادین رو هل دادم روی تخت و چون انتظار همچین حرکتی رو نداشت تعادلش رو از دست داد و تلو تلو خورد، افتاد روی تخت ... سریع به سمت در رفتم و دستگیره را پایین کشیدم ... خوشحال از اینکه قفل نبود از اتاق بیرون دوییدم ...
  3. آب گلوم رو به سختی قورت دادم با لکنتی که حاصل از ترس بود گفتم: _ت...تو...تو اینجا... چی کا...چی کار میکنی؟ پوزخندی زد و گفت: _تو آسمونا دنبالت میگشتم وسط تولد پیدا کردمت ... خودم رو از بـ ـغلش کشیدم بیرون و چند قدمی عقب رفتم: _چی میخوای ازم؟ نزدیکم اومد ... با هر قدمش به سمتم منم قدمی به عقب برمیداشتم ... کمرم خورد به دیوار و باعث شد تو جام متوقف شم ... نزدیک تر شد بهم و با همون پوزخند مسخره اش صورتش رو روبروم گرفت و دستش روبالا آورد با پشت انگشت اشارش گونه ام رو نوازش کرد و گفت: _خودتو ... با انزجار صورتم رو کشیدم کنار و گفتم: _تویه آشغال هـ ـوس بازی که هیچ وقت قرار نیست آدم شی _سعی کردی آدم شما ولی نشد ندونستی بااین کار فقط نفرتم رو نسبت به خودت بیشتر میکنی و من و حریص تر میکنی برای انتقام ازت _انتقام برای چی ... من فقط ... با سیلی محکمی که به صورتم خورد حرفم نصفه موند و خفه شدم ...ازم فاصله گرفت با داد گفت: _توعه عوضی توعه بی پدر باعث شدی از خانوادم ترد شم ...باعث شدی پنج سال از زندگیمو سه سال از جوونیمو جایی و باشم که نباید باشم ... دستم رو روی صورتم گرفتم ... اشک هام بی امان جاری شدن روی صورتم ... ترس وحشتناکی با وجود این موجود آشغال به کل تنم رخنه کرده بود ... نگاهش رو دوخت بهم و ادامه داد: _تو ... تو باعث شدی مامانم بخوابه سـ ـینه ی قبرستون ... تو دختره ی آشغال ... همه ی جرعتم رو ریختم روی زبونم و گفتم: _مامانت بخاطر من نمرد ... مامانت برای کار توعه عوضی سکته کرد ... _خفه شو ... خفه شو لعنتی ... _برای چی خفه شم؟ من کار اشتباهی نکردم ... ولی توعه عوضی زندگی سارینا رو به تباهی کشوندی ... تو اونو از دنیای دخترونه اش کشیدی بیرون با حرص اومد نزدیکم و یقه ام رو گرفت و گفت: _آره ... چون حقش بود ... چون باید اینکارو میکردم ... همونطور که داداش بیشرفش زندگی خواهر منو تباه کرد شوکی که با حرفش بهم وارد شد سخت بود _دروغ میگی _آره فکر کن دروغ بگم ... فکر کردی که چی؟بیایین و شکایت کنین و من و اعدام کنن و خلاص؟ به صورت عصبی خندید و ادامه داد: _خیلی بچه ای حلما خیلی ... هیچی و نتونستی ثابت کنی ... هیچ چیز رو... فک کردی اونقدر بی کس و کارم که راحت میتونی منو بندازی زندان و همه چی تموم شه؟ _ازت متنفرم رادین نگاه کثیفش رو سر تا پام انداخت و گفت: _خوبه ... خوبه ... نفرت هم یه حسه ... و از اینکه بهم حس داری خوشحالم میکنی ... بهم نزدیک شد بازم ... بوی الکل داشت اذیتم میکرد...
  4. یکباره چراغ ها خاموش شدن و من تو جام خشکم زد ... اولش ترسیدم ولی بعد همزمان رقص نور ها هم روشن شدن و صدای سوت و جیغ بلند شد ... نفس محکمی کشیدم و به راهم ادامه دادم و به دری که مریم گفته بود رسیدم .. جلو تر رفتم و تقه ای به در زدم ... اینکه کسی جواب نداد حاکی از خالی بودنش بود ... در رو باز کردم و رفتم داخل و در رو بستم و قفل رو چرخوندم ... بازم کف دستام عرق کرده بودن ... عادتی که هر وقت استرس و اظطراب میگرفتم میشد ... شیر آب سرد رو باز کردم و دست هام رو گرفتم زیرش ... سردی آب باعث شد کمی آروم شم... شیر آب رو بستم، تو آیینه نگاهی به خودم انداختم ... و بعدش آروم قفل در و چرخوندم و در و باز کردم و رفتم بیرون ... این سمت اونقدر تاریک بود که ندونسته کم مونده بود با یه نفر برخورد کنم چشم چرخوندم سمت میزی که عسل اونجا بود تا بالاخره پیداش کردم ... سخت مشغول بگو بخند با چند تا دختر و پسر همسن و سال خودش بود ... خواستم برم سمتش که مچ دستم کشیده شد و جیغ خفیفی کشیدم ... مچ دستم همچنان توسط شخص نامشخص در حال کشیده شدن بود به سمت مقصدی که نمیدونستم کجاست ... تقلا کردم و گفتم: _ولم کن ... تو کیی؟ولم کن دستم کنده شد! هیچ جوابی نشنیدم که احتمال دادم به علت بلندی صدای موزیک صدام بهش نرسیده ... دوباره با داد گفتم: _هووو... با تواما...ولم کن ... وحشیی؟؟؟ در اتاق رو باز کرد و من رو پرت کرد داخل اتاقی که تاریک تر از بیرون بود... با ترس دوییدم سمت در که بهش برخوردم و دست هاش دور کمرم حلقه شد و من شروع کردم به تقلا کردن و داد زدم: _ولم کن ... تو کیی؟ عوضی با توام هااا مگه کریییی ولم کن ... سرش رو آروم آورد سمت گوشم و با صدای آدومی که باعث شد بدنم مور مور شه گفت: _هیسسسس .... قلبم به طرز وحشتناکی توی سینم میکوبید ... به یک باره کلید چراغ اتاق رو زد و اتاق روشن شد ... سرم رو آروم بالا آوردم و با دیدن فرد روبروم شوکه شدم ...
  5. ***** دستم رو دور بازوی عسل حلقه کردم و گفتم: _او...اینجا عروسیه یا تولد؟ _خیلی باحالن ها _هوممم... با ورودمون به داخل ساختمان دختری که که دکلته ی قرمز رنگ تنش بود و موهای نسکافه ای رنگش رو شنیون کرده بود اومد سمت ما و با خوش رویی و گفت: _سلام عسل جان خوش اومدی عزیزم ... با عسل دست داد و بعد برگشت سمت من و گفت: _شمام خوش اومدین عزیزم ... عسل بهم اشاره کرد و گفت: _مریمی اینم حلمایی که بهت میگفتم، دختر خاله ام دختری که حالا فهمیدم اسمش مریمه با لبخند مهربانی گفت: _عهه... خیلی خوش حالم که اومدی تولدم عزیز دلم ... توروخدا راحت باش اینجا ... لبخندی زدم و گفتم: _مرسی مریم خانوم تولدتون مبارک _فدات شم خوشگلم _توروخدا بیایین داخل از خودتون پذیرایی کنین ... بفرمایین خودش جلوتر حرکت کرد و با دستش به سمت میزو صندلی هایی که خالی بودن اشاره کرد و گفت: _عسل عزیزم اینجا بفرمایین ... یه کم بعد فرنوش و یاسی هم میان ... اگه میخوایین لباس هاتونم عوض کنین طبقه ی بالا اولین اتاق سمت راست ... عسل خم شد و گونه مریم رو بـ ـوسید و با خنده گفت: _فدات شم خانومی ... یه نفس بگیر عزیزم مریم خنده ی شیرینی کرد و گفت: _وای اونقدر استرس دارما... _رامین کجاست پس؟ _اینجا بود...رفت بیرون الان میاد _باشه ... آروم باش بابا یه تولد دیگه ... _اه نمی دونی که رامینم بهم گفت، میگه تو واسه یه تولد اینطور استرس داری برای عروسیمون قراره چیکار کنی با این حرف هر سه مون خندیدیم و عسل شروع کرد به در آوردن مانتوش و رو کرد بهم و گفت: _توهم دربیار ... راحت باش سرم رو تکون دادم و گفتم _باشه ... سرویس بهداشتی کجاست؟ مریم به جای عسل جوابم رو داد : _عزیزم ... مستقیم که میری بپیچ چپ دومین دره ... رو درش یدونه گله _مرسی از کنارشون گذشتم و به سمتی که مریم میگفت رفتم معذب بودم ... درسته اولین مهمونی مختلطی نبود که شرکت می کردم ولی اون مهمونی هایی که بودم هم همه آشنا بودن و پدرو مادرم هم بودن ... اینجا ولی بااین که لباسام پوشیده بودن حتی دلم نمیخواست مانتوم رو از تنم در بیارم ... صدای بلند موزیک بیشتر از اندازه رو مخم بود ...
  6. جیغ کوتاهی کشید و بـ ـغلم کرد و گفت: _عاشقتم...من میرم حاضر شم توهم حاضر شو ... فقط لباست پوشیده باشه که اگه خدایی نکرده امیر حسین هم اومد مهمونی و زهرمارت نکنه ... با خنده سرم رو به نشانه ی مثبت تکون دادم ... با خارج شدن عسل از اتاق، از داخل کمد شروع به گشتن یه لباس به رنگ قرمز گشتم که چشمم به تونیک قرمز و مشکیم خورد ... با ذوق برش داشتم و رفتم جلوی آیینه قدی و گرفتم مقابل خودم و نگاه کردم ... بهم میومد ... همینطور هم پوشیده بود ... خم شدم و از کشو جین مشکی رنگم رو هم بیرون آوردم و هر دو رو انداختم روی تخت و لباس و حوله ام رو برداشتم و از اتاق خارج شدم تا حموم برم ... در مسیر اتاق تا حمام یک بار دیگه مشغول چک کردن حوله و لباس هایی که همراه خودم آورده بودم بودم و بی حواس در حمام رو باز کردم و با یکی سـ ـینه به سـ ـینه شدم ... و تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم سمتش که محکم من رو گرفت و من با تماس با سـ ـینه ی لـ ـخت مرد روبروم بدنم گرفت ... سرم رو با تردید بلند کردم و شوکه به مرد روبروم خیره شدم ... امیر حسین ... شاید فاصله ی بینمون اندازه ی یک وجب بود ... حرم نفس هاش به صورتم میخورد ...و باعث میشد هر استرسم بیشتر شه ... چشم هاش حس عجیبی داشتن که نمیشد فهمید چی میگذره داخلشون کم کم لبش به لبخند کجی کنار رفت و گفت: _کجا بااین عجله؟ _حموم از آغوشش بیرون کشیدم خودم و صاف مقابلش ایستادم و نگاهم رو ازش گرفتم _چرا نگاه نمیکنی؟ به بالاتنه ی لختش اشاره کردم _شما عادت نداری بعد حموم لباس تنت کنی؟ تیشرتی که دستش بود رو گرفت سمتم و گفت: _میخواستم بپوشم ولی تو ... _معذرت میخوام متوجه نبودم از حموم اومد بیرون ... سریع رفتم داخل و در رو قفل کردم ... نگاهم کشیده شد سمت آینه ی حموم ... از دیدن گونه های سرخ از خجالتم خندم گرفت ...
  7. **** آخرین لباسم رو هم داخل کمد گذاشتم و درش را بستم ... قول داده بودم گریه نکنم ... ولی مگه میشه از خانوادت دور شی و گریه نکنی؟ صورت گرفته و پر از بغض حورا یک لحظه هم از چشمم دور نمیشه ... بابا قول داد که تعطیلات عید به تهران بیان ... ضربه ای که به در خورد من رو از فکر کشید بیرون با صدای گرفته گفتم: _بله بفرمایین ... در باز شد و عسل و خاله در درگاه ظاهر شدن ... لبخندی از حضورشون روی لبهام نمایان شد ... خاله نزدیکم شد و شونه هام رو نوازش کرد و با لحن مهربانی که خاص خودش بود گفت: _عزیزدلم یه دفعه احساس غریبی نکنی ها راحت باش اینجام خونه ی خودته ... _مرسی خاله ... عسل با همون ذوقی که از اول با ورودم به این خونه داشت گفت: _اومممم... چیزه اصلا پایه ی یه مهمونی توپ هستی؟؟ با تعجب اول به خاله نگاه کردم و بعد به عسل: _چه مهمونیی؟ _مامان هم در جریانه امروز تولد یکی از دوست های مشترکمون مارو همدعوت کرده بعد گفته ما هن هر کیو که میخواییم رو با خودمون بیاریم کلمه ی دوست مشترکمون تو مغزم تکرار شد... یعنی دوست مشترک عسل با کی؟ فکرم رو به زبون آوردم : _دوست مشترکتون؟؟ خاله در حالی که از اتاق خارج میشد گفت: _آره دوست عسل با دوست امیرحسین ازدواج کردن ... الان شدن دوست مشترک این دوتا ... به هر حال من این اجازه رو دادم به عسل که بره... امیر حسین و نمی دونم که میره یا ولی تو هم می تونی با عسل بری ... برات خوبه یه کم دلت باز میشه و بعد چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت ... عسل اومد کنارم و گفت : _بیا دیگه ... منم تنها نیستم بی هوا پرسیدم: _امیر...امیرحسین میاد؟ بیخیال شونه بالا انداخت و گفت : _نمیدونم، حرفی نزده ... بااین اخلاقش آدم نمیتونه نزدیکش شه سریع پاچه آدمو میگیره ... از دل پر عسل خندم گرفت _مختلطه؟ سرش رو تکون داد و رفت سمت کمدم و درش رو باز کرد و گفت: _اره ... لباس قرمز نداری؟ _اونوقت امیرحسین هیچ مخالفتی نداره تو میری به این مراسمای مختلط؟ همانطور که داشت لباسهام رو واکاوی میکرد گفت: _چرا؟ مگه میشه گیر نده ؟... کلا این بشر آفریده شده که گیر بده، محسن اصلا اینطوری نیست ها... یکی از شرط هاش هم اینکه که لباس پوشیده تنم کنم آریشمم کم باشه ... اه بیا خودت بگرد من خسته شدم لباسات از مال منم بیشترن رفتم سمت کمد و پرسیدم : _حالا چرا قرمز؟ _برای اینکه تم قرمز و سیاهه _من نمیام بااین حرفم سرش رو به سرعت چرخوند طرفم : _چرا؟ _حوصله ندارم عسل _غلط کردی مگه دست خودته _نه عزیزم تو برو خوش بگذره بهت صورتش گرفته شد و اومد نزدیکتر وگفت: _نیای دیگه حق نداری با من حرف بزنی.. _عه عسل! _عه نداره که کلافه نفسم رو دادم بیرون و گفتم : _باشه _باشه میای؟یا باشه با من حرف نمیزنی؟؟ خندیدم و گفتم: _میام
  8. با رفتن امیر حسین، عسل هم با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد و شروع کرد به تعارف کردن ... خاله فنجان چاییش را برداشت و گفت: _عسل برو اتاق حلما رو نشونش بده ببین خوشش میاد یا ... مامان پرید وسط حرف خاله و گفت: _لازم به این همه زحمت نیستیم به خدا ... _این چه حرفیه، حلما هم عین عسل به خدا احمد بفهمه قراره حلما اینجا بیاد خیلی خوشحال میشه . عسل دستم و گرفت و گفت : _پاشوبریم نشونت بدم ... نگاهم و دوختم به مامانم که سرش رو تکون داد... از جام بلند شدم و با عسل هم قدم شدم به سمت طبقه ی بالا .... عسل با ذوق جلوی یکی از اتاقا ایستاد و گفت : _ایناها... اینجا با دقت نگاه کردم درست چسبیده بود به اتاق امیر حسین ... درش رو باز کرد و هر دو وارد اتاق شدیم ... _نظرت چیه؟. البته به این خالی بودنش نگاه نکنا ... مامانت گفت مثل اینکه قراره تخت و وسیله های خودتو بیاری... مامان هرچقدر گفت که بخریم قبول نکردخاله سرم و تکون دادم : _آره بابا میخوام چیکار ... کلا یک ساله که اونم وسیله های خودمو بیارم راحترم ... _باشه عزیزم هر طور که راحتی ... اتاق بـ ـغلیش هم که میدونی اتاق امیرهه... _اتاق تو هم که اون وره! خندید و گفت : _آره ... میگما من به مامان گفتم تو بیای تو اتاق من باهم باشیم ولی مامان قبول نکرد گفت همه ی بچه هام اتاق جدا دارن حلما هم دخترمه نباید بینتون فرق بزارم که خندیدم و گفتم: _الهی فدای قلب مهربونش بشم من ... وای عسل توروخداببخشید ها مشتی به بازوم زد و گفت : _دیونه نشو ... حالا بیا بریم پایین ... فردا میاییم اینجارو تمیز میکنیم ... چشمام رو به عنوان تایید کوبیدم رو هم رو هر دو ازراتاق اومدیم بیرون ... چشمم رو اتاق امیر حسین موند... به اتاق پسری که بهم علاقه ای نداره ولی میخواد بدستم بیاره... بااینکه عاشقشم و در کنارش بودن آرزومه ... ولی هیچ وقت اجازه نمیدم به من به عنوان یه وسیله ی شخصی نگاه کنه ... و تا وقتی که حسش بهم عشق و دوست داشتن نشه نمیزارم نزدیکم شه ...
  9. *** (حلما) کلافه و عصبانی از حرفهایی که شنیده بودم از امیرحسین ...از ماشین پیاده شدم و زنگ آیفن رو زدم ... با باز شدن در سریع رفتم داخل و منتظر امیرحسین نشدم ... با قدم های تند وارد ساختمان شدم عسل با خوشرویی به پیشوازم اومده بود .. سعی کردم آروم کنم خودمو ... با آرامش ساختگی و لبخند زورکی رفتم سمتش دستم رو گذاشتم تو دستاش و گفتم: _سلام _سلام عزیزدلم ... امیر کو پس؟ _میاد من زود تر اومدم _آها بیا تو ببینم ... بلا چرا زود تر بهم نگفتی؟ همینطور که با عسل وارد پذیرایی میشدیم گفتم : _یهویی شد ..والا راضی به زحمت نیستم ... _دیونه چه زحمتی اتفاقا عالی میشه ... نمیدونی که چقدر ذوق کردم ... با ورودمون به پذیرایی خاله با دیدنم با ذوق از جایش بلند شدو اومد سمتم : _سلام دخترم _سلام خاله جون ... _بیا بشین .. امیر کو؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم : _میاد... و کنار مامانم روی مبل نشستم ... _سلام ... سرم رو چرخوندم سمت صاحب صدای مردنه ای که سلام داد ... امیر حسین همونجور اخمو وارد پذیرایی شد مامانم به پاش بلند شد که امیر حسین سریع گفت: _سلام خاله ... عه بشینین توروخدا ... _سلام امیررجان خسته نباشی _مرسی ...سلام مامان خوبی؟ خاله خودش رو روی مبل جابجا کرد و گفت: _سلام پسرم، شکر ... بیا بشین عسل رفته چایی بیاره امیرحسین بدون اینکه بشینه رو کرد به خاله و پرسید: _نه نمیخوام ... مامان محسن کجاست؟ _شرکت امیرحسین کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت: _آها... خودش گفت بهت؟ _آره چطور؟ _هیچی ... من میرم اتاقم استراحت کنم ... محسن اومد بگو بیاد اتاقم کارش دارم _باشه قدم هاش رو تند کرد و از پله ها بالا رفت ... این پسر هیچ وقت قرار نبود یه کم لطافت و مهربونی رو مهمون دلش کنه ...
  10. **** صدای گرگ و درخت های سرو و کاج بلند سیاهی شب رو به طور وحشتناک تری ترسیم می کردند ... کل وجودم رو ترس گرفته بود.. تو جایی بودم که نمی دونستم کجاست ... با تمام وجودم داد زدم ... _کاوهههه صدای نشنیدم... از ترس داشتم می لرزیدم ... اونقدر جیغ زده بودم که صدام گرفته بود ناگهان صدای زنی نظرمو جلب کرد ... لبخند اومد روی لبام ... پس یکی دیگه هم اینجاست و تنها نیستم .. به سمت صدا قدم برداشتم ... هر چقدر نزدیک تر میرفتم صدا واضح تر میشد.. تااینکه رسیدم ... با دیدن شخص که داخل مرداب داشت دست و پا میزد وا رفتم ... شوکه شدم ... خودم ... خودم بودم ... با دقت بیشتری زل زدم بهش ... خیلی شبیه من بود ... کمک میخواست ... مطمعنم خودم بودم ... دنبال وسیله ای گشتم تا نجاتش بدم ... صدای زوزه ی گرگ باعث شد برگردم به پشتم ... با دیدن گرگها ..ترسیدم ...شروع کردم به دوییدن ... _آرامش؟؟؟ به یک باره از خواب پریدم ... وحشتناک بود ... چهره ی نگران کاوه مقابلم بود ... صورتم خیس بود... خودم رو انداختم بـ ـغلش و گریه کردم و گفتم: _وحشتناک بود کاوه ... کاوه دستی به موهام کشید و من رو بیشتر به سـ ـینه ی مردانش فشرد و با لحن مهربانی گفت: _نترس خانومم... من پیشتم ... همش خواب بود ... نترس عزیزدلم
  11. بعد از انداختن حلقه ها... احساس خفگی بهم دست داد ... به فضای بیشتری برای نفس کشیدم احتیاج داشتم ... خواستم از جام بلند شم که کاوه دستم رو گرفت و پرسید: _جایی میخوای بری؟ _امم.. آره ... میرم ...چیزه ... آها دستشویی ... زود برمیگردم _منم باهات میام لبخند الکی زدم و گفتم: _احتیاجی نیست ... خودم میرم خب _باشه پس مواظب خودت باش سرم و برای تایید تکون دادم و از جام بلند شدم و به داخل ساختمون رفتم ... کسی داخل نبود ... همه مشغول بودن ... هرآن ممکن بود اشکام از پشت حصار پلکهام سرازیر شن ... کلافه بودم ... چندین بار نفس عمیق کشیدم ... به سمت سرویس بهداشتی رفتم و در و باز کردم و خودم رو انداختم تو ... شیر آب رو باز کردم ک دست هام رو گرفتم زیر آب سرد ... سرم رو بلند کردم و خودم رو داخل آیینه نگاه کردم ... این من بودم آرامش... دختری که تقدیرش رو خودش با دست های خودش تغییر داد ... از خودم متنفر شده بودم شیر لب رو بستم و نگاه از دخترک بی رحم در آیینه گرفتم و در رو باز کردم ... با باز کردن در با فردی سـ ـینه به سـ ـینه شدم ... سرم رو بلند کردم ... آرتا... با دیدنش شوکه شدم... سرم رو انداختم پایین و خواستم از کنارش رد شم که مچ دستم از طرفش کشیده شد و من و کوبید به دیوار و جفت دست هاش رو کنار سرم گذاشت رو دیوار ... سرش رو آورد نزدیکم ... با ترس لب زدم : _بزار برم ... چیکارم داری ؟ نفسش رو داد روی صورتم و با خونسردی گفت: _تو کاوه رو دوست نداری! نگاهم ما بین چشم هاش به دوران افتاد _از کجامیدونی؟ _میدونم چون داری سر لج بازی با من به زندگیت گند میزنی ....نکن ... این کارو نکن آرامش پوزخندی زدم و گفتم: _کاوه مرد کاملیه ... میتونه کاری کنه که عاشقش شم ... دستش رو مشت کرد و کوبید به دیوار و گفت: _چرا؟؟... _چی چرا؟؟..تو که منو نمیخوای!... پس لزومی هم نداره نگران آینده ام باشی ... من خودم خوب میدونم که دارم چیکار میکنم... هیچ کار من به تو مربوط نیست پسر عمه ... من پام و از زندگیت کشیدم بیرون ... تو هم بکش ... با دست زدم قفسه ی سینش و هلش دادم عقب و از کنارش رد شدم ... سخت بود.. گفتن اون حرفها خیلی سخت بود... ولی باید میزدم ... برای التیام قلب شکستم باید میزدم ...
  12. اونقدر مشغول بود که اصلا متوجه حضور من نشده بود ... تک سرفه ای کردم که با صداش سریع سرش رو بالا گرفت و با لبخند نگاهم کرد ... سرم رو پایین انداختم و خیره شدم به مجسمه ای که داشت میتراشید... شکل فرشته بود ... با ذوق زیاد گفتم: _آرتا این خیلی خوشگله... فرشتس؟؟ آرتا دستی به مجسمه کشید و گفت: _آره ... اونقدر ازش خوشم اومده بود که یکهو گفتم: _میشه بدیش به من؟؟ آرتا دوباره دستی به بال های چوبی فرشته کشید و گفت: _نه _چرا؟؟ _چون صاحب داره .. با تعجب پرسیدم: _ صاحبش کیه؟؟؟ نگاهم کرد ... رنگ نگاهش به یک باره شیطون شد و گفت: _عجله نکن میفهمی ... چون میشه عروس این عمارت و فرشته ی زندگی من ... شوکه شدم و یک حس خاصی وادارم کرد به حسادت کردن ... اون وقت هنوز متوجه نشده بودم که چرا برای این حرف آرتا حس حسادت گرفتم ... با سقلمه ای که به دستم زدن از عالم گذشته به حال پرت شدم ... پرنیان عصبی خم شد و گفت: _نکنه میخوای عاقد برای بار چهارم عقدو بخونه؟؟؟ سریع قرآن و بستم و با صدای نسبتا گرفته ولی بلندی گفتم: _بااجازه ی بزرگترا بله صدای نفس عمیق کاوه باعث شد به سمتش برگردم... فهمیدم که ترسیده بود نکنه پشیمون شدم.. دوباره صدای کل و دست زدن بلند شد ... نگاهم باز هم کشیده شد سمت آرتا ... مغرورانه نگاهم میکرد ولی نقش پوزخند مسخره اش از رو لبش پاک نشده بود نگاهم رو سریع ازش دزدیدم و تو دلم گفتم: _آرامش تو دیگه متاهلی ....
  13. هر دو به سمت سفره ی عقد رفتیم ... عقد و عروسی و رو تو یک روز انداخته بودیم ... پشت سفره ی عقد کاملا نقره ایم ک همه اش به سلیقه ی خودم بود به روی صندلی نشستیم ... پرنیان و سمیه زن داداش کاوه پارچه ای رو بالای سرمون گرفتن و زندایی شروع کرد به سابیدن قند بالا سرمون ... همه جا ساکت بود ... چشمم افتاد به آرتا... نگاهم به نگاه خیرش گره خورد ... از نگاهش چیزی مشخص نبود... چیزی نمیشد فهمید... نگاهم رو گرفتم و از داخل آیینه ی روبروم به کاوه نگاه کردم ... سرش پایین بود و اخم مهمون ابروهاش ... نفس عمیقی کشیدم و قرآن رو باز کردم ... و گوش هام رو سپردم به عاقد .... _دوشیزه ی محترمه سرکار خانوم آرامش... حواسم پرت شد ... پرت چند سال پیش... مسئله ای که الان به یک باره وارد مغزم شد ... زمانی که 15سال بیشتر نداشتم که رفتیم خونه ی عمه اینا ... مثل همیشه دنبال آرتا بودم ... از عمه سراغش رو گرفتم که گفت داخل کارگاهشه ... به سمت اتاقک گوشه ی حیاط بزرگ عمارت عمه اینا دویدم ... و به کارگاه معروف بین فامیل و آشناهای آرتا رسیدم ... کارگاهی که آرتا هر وقت حوصله اش سر میرفت می آمد اونجا و پناه میگرفت ... و همه ی بی حوصلگی اش رو سر چوب ها و تخته ها خالی میکرد و تراش کاری میکرد و وسیله های چوبی میساخت ... جلو رفتم و در زدم ... صدایی نشنیدم ازش ... دوباره در زدم ولی باز هم هیچ صدایی نیومد ... نگران شدم و در رو هل دادم ... باز بود! آروم وارد اتاقک شدم... از همون ابتدای ورود با وسیله ها و مجسمه های چوبی که دست ساز آرتا بود روبرو شدم... با ذوق برای هزارمین بار به اونا نگاه کردم و وارد محوطه ی اصلی شدم ... آرتا رو سخت مشغول کار دیدم ... جلو تر رفتم
  14. حلما سرش را برگرداند طرف شیشه و به بیرون نگاه کرد ... قلب اش بی امان میکوبید ... چشم هانش خائن ترین عضو بندش بودند و این را خوب می دانست... چشم گرفت و دوخت به بیرون که ناگاه رسوایش نکنند این دو تیله ای خائن.! هنوز برای رسوا شدنش در مقابل امیر حسین زود بود ... خیلی زود نمی خواست امیر حسین چیزی از این حس بفهمد می دانست که له میشود. می دانست که خورد میشود. پس زبان به کام گرفت و چشم بست به روی این عشق آتشینش... منتظر بود هر چه که میشود ابراز این عشق ابتدا از جانب امیرحسین باشد... تا ببیند و بسنجد ... صدای تلفن همراه امیرحسین سکوت داخل ماشین را شکست ... _الو بله ؟؟....سلام مامان ... عه چرا ... نه اتفاقا الان کنارمه ... آره ... آره .... باشه الان میاییم ...تمام فعلا حلما برنگشت سمت امیر حسین ولی بعد قطع کردن تلفنش در حالی که حواسش به رانندگی اش بود رو به حلما گفت: _قراره بیای خونه ما؟ حلما نگاهش را به زیر انداخت و جواب داد: _آره... بابا انتقالی گرفته بیمارستان شیراز، مثل اینکه یه سال قراره اونجا باشن. _آها... حتما توهم بخاطر کارت موندی اره؟ _نمونم؟.باید برای اینم جواب پس بدم؟ امیرحسین پوزخند عصبی زد و گفت: _تا وقتی عین آدم حرف نزنی هیچ کدوم از کارات به من مربوط نیست ... حلما تخس شد و با بی میلی گفت: _از اولم هیچ چیز من به تو مربوط نبود ... امیرحسین فریاد زد : _حلما... اون روی سگم و بالا نیار ... دیدی یه کاری دست خودمو خودت دادما! با این فریاد امیر حسین ... حلما به معنای واقعی لال شد ولی امیر حسین ادامه داد: _دونه به دونه ی کارات به من مربوط نبود ولی الان مربوطه ... فهمیدی؟از این به بعد برای آب خوردنت هم باید از من اجازه بگیری؟ حلما بااینکه ترسیده بود ولی نتوانست جلوی زبان اش را بگیرد و با لجاجت جواب داد: _مگه برده گیر آوردی؟ من خودم خانواده دارم _فعلا که قراره بیای اونجایی که من هستم ... _اصلا نمیام خونتون ... میرم خونه ی دایی امیرحسین نیم نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی دخترک گستاخ کناریش انداخت و با اطمینان گفت: _میای! _نوچ نمیام ... بیام که اذیتم کنی آره؟؟ امیر حسین که از گستاخ بودن و حاضر جوابی حلما کلافه شده بود گفت : _اذیتت نمیکنم فقط باید اون زبون درازت کوتاه شه همین ... با توقف ماشین جلوی در هر دو ساکت شدند و حلما با عصبانیت درماشین را باز کرد و پیاده شد ...
  15. چشم از حلما گرفت و به روبرو خیره شد ... نمی خواست چیزی بگه ولی گفت عاشق حلما نبود ... ولی حضور اش و نگاه اش بهش آرامش می داد ... حلما شوک زده خیره به نیم رخ امیر حسین .. هنوز از شوک حرف امیر حسین در نیامده بود که امیر حسین نگاهش را برگرداند طرف حلما و گفت: _نمی دونم ... نمی فهمم چی میگم!نمیخوامت ولی دلم هم نمی خواد کسی نزدیکت شه ...نمی خوام مال کسی دیگه ای بشی ... حلما کلافه پلک زد سرش را کمی متمایل کرد روی شانه ی راستش و چشم هاش رو ریز کرد و با عصبانیت گفت: _من و با شرکت و وسایل شخصیت اشتباه گرفتی پسر خاله _یعنی چی؟ _یعنی من مال هیچ کسی نیستم و نمی شم حتی تو.. امیر حسین پوزخندی زد و گفت: _اینو بدون من تاالان هر چی خواستم بدست آوردم حلما خندید و گفت: _هر چی به غیر نیروانا عصبی داد زد : _بحث نیروانا رو نکن ... بهت اون شب لعنتی هم گفتم من یه چیزی رو بخوام بدست میارم... پس اگه مال من نشده یعنی نخواستمش.. _اونوقت منم یکی مثل اونم آره؟ _درباره ی چیزی که نمیدونی حرف نزن ... _میشه بگی تا بدونم ؟ _زمانش میفهمی _الان می خوام _الان برا دونستن خیلی چیزا زوده حلما کلافه نفس را بیرون داد و گفت: _معلومه با خودت چند چندی؟ امیر حسین خم شد طرف حلما ... و آرام زیر لب گفت: _میدونستم ولی یه مدته نمی دونم همه ی برنامه هام و ریختی بهم ... حلما یک تای ابروی اش را بالا انداخت و انگشت اشاره اش رو گرفت طرف خودش و پرسید: _من؟ مگه چیکار کردم؟ رنگ نگاه امیر حسین تغییر کرد و زل زد به چشم های حلما و گفت: _اینجوری نگاهم نکن... بار دیگه تضمین نمیکنم که با این نگاهت ... ادامه ی حرف اش نزد و کلافه و عصبی استارت زد و حرکت کرد