مليسا كيهان

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    185
  • Posts on chatbox

    6
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

Your song

آخرین بار برد مليسا كيهان در 19 بهمن

مليسا كيهان یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

درباره مليسا كيهان

  • درجه
    کاربر 0.5 ستاره

اطلاعات من

  • جنسیت
    Female
  • شهر
    یه دزفولی...
  • حالت اصلی من
    Mehraboon
  • حالت فرعی من
    Relax

تاریخ تولد من

  • روز
    25
  • ماه
    مرداد

آخرین بازدید کنندگان نمایه

322 بازدید کننده نمایه
  1. پست22 همه رفتند و من ماندم و اوى زير خروارها خاك خفته. دست جلو بردم و برگ گلى را كه خود پر پر كرده بودم از روى مزارش برداشتم. زير بينى ام گرفتم و عطر ياس را نفس كشيدم. اشك ريختم و او روزى بهترين همسر بود براى من! سال ها در كنارش زندگى كرده بودم و حال كه او براى هميشه رفته بود، نمى توانم بى رحم و سنگ دل باشم. نمى توانم خوشحال باشم كه ديگر نيست شده! او هنوز ذره اى در دلم هست؛ و براى همان ذره حق دارم اشك بريزم؛ ناله كنم و ضجه بزنم. گرچه او بد شد، اما از ابتدا بد نبود! حداقل هميشه خوب بود در كنار من. و مى خواهم به حرمت همان روزهاى خوشى كه سپرى شد همراه او، خوشى و خوشبختى بود هر لحظه با او، چيزى كه خواسته بود را تقديمش كنم. بخشش! خيره شدم به اسم حكاكى شده اش بر سنگ قبر، تبسمى كردم و آرام لب زدم: -بخشيدمت! دستى كشيدم بر چهره نقاشى شده بالاى اسمش و كف دستم با عطر گلاب تر شد. با صدايى لرزان و گرفته از بغض ادامه دادم: -بخشيدمت بهنام. اميدوارم اون دنيا خدا تو رو ببخشِ و جايگاه خوبى نصيبت بشه. آروم بخواب! اشك زير چشمانم را زدودم. چند شاخه گل رز قرمز روى سنگ قبر را برداشتم و گلبرگ هاى همه شان را در مشت خود اسير كردم و كشيدم؛ و سپس دستم را با فاصله از قبر گرفتم و مشت خالى كردم. در احوال ابرى خود غرق بودم كه صداى قدم هايى كه هر لحظه نزديك تر شنيده مى شد، مرا خشك زده بر جاى گذاشت. بى حركت در همان حالت نشسته قبلى ام بودم كه حضور كسى را درست پشت سرم حس كردم و اين بار صدايى مردانه و البته آشنا، به آرامى در گوشم نشست. -سلام. از جا برخاستم و به سمتش برگشتم. نگاهم از نيم بوت هاى مشكى رنگش آهسته بالا آمد و هنگامى كه به چشمان به رنگ شبش رسيد مكث كرد. سر تا پا سياه به تن پوشانده بود. شال بلند و مردانه اى را دور گردنش حلقه كرده بود. از آن هايى بود كه معمولاً مردان اهلش در مراسم هاى عزادارى شب هاى محرم، حتما به دور گردن داشتند. مانند هميشه ريش و سبيل گذاشته بود و از آخرين بارى كه ديده بودمش قدرى بلندتر و بر حجمشان افزوده شده بود. با اين حال صورتش زيادى مرتب بود. پلك زدم و بى رمق سرى به نشانه "سلام" تكان دادم و با صدايى خش دار گفتم: -شما اينجا چى كار مى كنيد؟! نگاهى گذرا به پشت سرم انداخت و سپس بى توجه به سوال پرسيده ام، گفت: -تسليت مى گم. از خاطرم پر كشيد، جوابى كه منتظرش بودم. سرم را به سمت راست چرخاندم؛ با نگاه گوشه چشمى ام. آه كشيدم بى اراده؛ از ته دل؛ سوزناك بود، خيلى! باز سر تكان دادم و همزمان گفتم: -ممنونم! نگاهم به فاصله كم بينمان بود كه پس از مكثى كوتاه گفت: -وقت داريد صحبت كنيم؟! سر بلند كرده و نگاهش كردم. جدى بود. نمى دانم راجع به چه مى خواست با اين جديت سخن بگويد. اما اگر كنجكاو شده باشم، پس بايد گوش بسپارم تا ابهام ذهنم رفع شود. خم شدم تا كيفم را از كنار سنگ قبر بردارم كه با صدايش در همان حالت بى حركت ماندم. -نه. همين جا حرف بزنيم. كنار اين قبر. سه نفرى. از سردرگمى اخم هايم درهم رفت. صاف ايستادم و خيره در چشمانش. چه مى خواست و معنى اين رفتارش چه بود؟ هيچ نمى توانستم دليلى پيدا كنم. تا خودش نمى گفت، همچنان ذهنم مشغول مى ماند.
  2. پست96 نمی دانستم چقدر است دارم راه می روم؛ حتی نمی دانستم کجا هستم؛ چقدر از خانه دور شده بودم؛ تنها چیزی که می دانستم این بود که پاهایم توان ایستادن نداشتند و دیگر حسشان نمی کردم؛ به اولین نیمکت که رسیدم بی رمق نشستم؛ بی آنکه از قصد باشد وارد پارک شده بودم که پر از وسائل ورزشی بود و عده ای مشغول استفاده کردن از آنها بودند. دستانم را پشت نیمکت گذاشتم و سرم را به عقب مایل کردم؛ چشم هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم؛ هوای بهاری واقعاً شگفت انگیز بود؛ این را می توانستم حس کنم، اما مانند دیگران نمی توانستم شاد باشم و مانند شکفتن شکوفه های بهاری لبخند بزنم؛ حس تازه ای درونم یافت نمی شد، با اینکه همیشه می گفتند با آمدن فصل بهار تمام دردهای دنیا فراموش می شود و همگی یک زندگی جدید را آغاز می کنند؛ اما من هنوز در دنیای قدیمیِ خودم زندگی می کردم. حس کردم کسی کنارم نشست که با شنیدن صدایش، تردیدم به یقین تبدیل شد. -یه چیزی بدم حالت جا بیاد؟ متعجب چشم هایم را باز کردم و صاف نشستم؛ سوالی به دختری که کنارم نشسته بود نگاه کردم؛ کلاه لبه داری روی سرش بود؛ شال گردنِ قرمز رنگی گردنش را پوشانده بود؛ صورتش آرایش نداشت و به طرز زننده ای آدامس می جویید؛ چیزی که لحظه ای اول توجهم را جلب کرده بود، بریدگی ابروی چپش بود؛ و برایم عجیب که با همان جمله لحنِ لاتی اش را تشخیص دادم. -نیگا نیگا می کنیا! چیزی می خوای بگو، نه برم ردِ کارم، وقتمو نگیر! من وقت او را گرفته بودم؟ خودش کنارم نشسته و حال طلبکار بود؛ اصلاً او چه کاره بود و من چه باید از او بخواهم؟! با حرفی که زده بود، اخم کردم و رو برگرداندم. بی اراده خود را روی نیمکت کشیدم و از او فاصله گرفتم؛ با کاری که کرد چشمانم از تعجب گرد شد؛ همان قدر که از او فاصله گرفته بودم، نزدیکم شده بود! چه از جانم می خواست؟ چرا نمی رفت و نمی گذاشت به حالِ خودم باشم؟ -بیا اینو بگیر و باهاش صفا کن. یک تای ابرویم را بالا دادم و به چیزی که جلوی صورتم گرفته بود با دقت نگاه کردم؛ شبیه سیگار بود اما شک داشتم خودش باشد. با تردید، در حالی که اخمِ غلیظی بر پیشانی ام نشسته بود گفتم: -این چیه؟! پوزخند زد و گفت: -سیگارِ دیگه! لحنش طوری بود که نمی شد آن را پذیرفت؛ اهل چنین چیزهایی هم نبودم که تمامِ مخدرهای دنیا را تشخیص بدهم. نگاهم را از او گرفتم به خیابان دوختم. با شنیدن صدایش نزدیک گوشم، تنم مور مور شد! -نگران نباش دختر، با یه بار هیچی نمی شه. لحنش وسوسه انگیز بود و به هیچ عنوان نمی خواستم گولش را بخورم؛ اما نمی دانم چه چیزی باعث شد که به سرعت وا بدهم و کم کم بدنم سست شد و با تردید به سمتش برگشتم؛ لبخندِ کنج لبهایش را، چشمانِ رضایت بخش و مرموزش را نادیده گرفتم و دستم را پیش بردم و آن به ظاهر سیگار را از دستش گرفتم؛ همچنان در تک تک حرکاتم تردید وجود داشت؛ بین دو انگشتم گرفته بودم و وارسی اش می کردم. -فال می گیری؟! سکوت کردم؛ من هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم؛ مرگ یک بار، شیون هم یک بار! در یک تصمیم آنی، آن استوانه ای باریک را گوشه ی لبم گذاشتم که آن دختر بلافاصله فندک زیرش گرفت و روشنش کرد؛ پُک عمیقی به آن زدم و وارد شدن دود را به ریه هایم حس کردم؛ نتوانستم دود را از دهانم خارج کنم؛ بی تجربه بودم و نابلد؛ دود در گلویم گیر کرد و به سرفه افتادم؛ سرم شدید تیر کشید و بوی تندی مشامم را پر کرد؛ ناخودآگاه آن شیء را به نا کجا آباد پرت کردم که فریاد دختر کناری ام بلند شد. -اِ چی کار می کنی دیوونه، پولشو از حلقومت می کشم بیرون! گلویم را چنگ زدم؛ داشتم جان می دادم؛ نمی توانستم نفس بکشم و سرفه می کردم. بریده بریده در جوابش گفتم: -من، بابت، این کثافت، کاریا، پول نمی دم! پوزخند عصبی زد و گفت: -تو پاستوریزه ای به من چه؟ چرا سیگارو پرت می کنی؟ راهِ تنفسم باز شده بود؛ نفس عمیقی کشیدم؛ همچنان سرم تیر می کشید؛ با چهره ای که درد در آن مشخص بود نگاهش کردم؛ به رو‌یش پوزخند زدم و گفتم: -سیگار نبود! بی تفاوت شانه بالا انداخت و گفت: -هر چی که بود، تا پولشو ندی از اینجا نمی رم! لب هایم را روی هم فشردم؛ آن بوی تند و عجیب، شباهتی به بوی سیگار نداشت؛ تجربه کشیدن‌ سیگار را نداشتم اما بوی آن هم برایم تازگی نداشت! این بو که در مشامم پیچیده بود و دودش گلویم را خراش می داد، شدتِ تندی اش زیاد بود و غیرقابل تحمل! می دانستم هر چه که هست، با همان یک پک، آلوده اش شده ام چون همچنان دودش در ریه هایم وجود داشت و حس کرختیِ عجیبی در بدنم ایجاد شده بود. عصبی یقه اش را چسبیدم که صدای اعتراضش بلند شد؛ توی صورتش غریدم. -بگو چی بود لعنتی؟! دستش را روی دستم گذاشته بود و سعی داشت آن را جدا کند. اخم هایش در هم فرو رفت و گفت: -ماری جوانا. دستم شل شد و افتاد! گیج نگاهش کردم؛ این دیگر چه زهرماری بود؟ تا حالا اسمش را نشنیده بودم! -اینو بگیر با خودت تمرین کن، عادت می کنی، این بار و مهمون ما باش، اینم شماره‌م کاری داشتی ساغر در خدمتِ. ضربه ای به شانه ام زد و بلافاصله از جایش بلند شد و تا بخواهم بجنبم از دیدم خارج شده است. به جای خالی اش نگاه کردم؛ مانند همان قبلی بود؛ منتهی این بار می دانستم سیگار نیست و چیزی بدتر از آن است و نمی خواستم دوباره به آن لب بزنم. کنارش تکه کاغذی بود که روی آن یک شماره موبایل نوشته شده بود. به اطراف نگاه کردم؛ برایم عجیب بود که در این فضا مگس هم پر نمی زد! به یک باره خلوت شده بود. نگاه پر از تردیدم را به کنارم دوختم؛ یک چیزی ته دلم را قلقلک می داد که دوباره امتحانش کنم؛ با اینکه عواقبش برایم مشخص بود اما آن حسی که به من نهیب می زد این کار را نکنم، نتوانست بر ته دلم غلبه کند و من دستم جلو رفت.
  3. پست95 فصل بیست و دوم: یک هفته بعد... (فرهاد) مشتی به میزِ مطالعه اش کوبید و با عصبانیت زیر لب گفت: -لعنت به این زندگی! خود را روی کاناپه گوشه اتاق پرت کرد؛ انگشتانش را خشن وار درون موهایش فرو برد. -من چقدر بی عرضه ام، چقدر بی عرضه ام آخه! هیچ کس در خانه نبود؛ همه برای عید دیدنی به خانه عمویش رفته بودند؛ در حالی که او در خانه مانده بود؛ می دانست بعداً باید جواب پس بدهد و گرفتار عمویش می شود که چرا همراه خانواده اش نیامده است؛ بعد از دلش در می آورد؛ آنقدر از دست خود عصبانی بود که به این سنت های دیرینه اهمیت نمی داد. یک هفته از آغاز سالِ جدید گذشته بود؛ مطب را تعطیل کرده بود؛ یا بیکار در خانه می نشست، یا به خانه ی رهام می رفت؛ رهام هم که به تازگی با آنالیا نامزد کرده بود؛ دیگر وقتی برای رفیقش نداشت؛ سرش گرم زندگیِ جدیدش بود؛ به خود نمی دید مزاحم خلوتِ دو نفره‌شان شود؛ فقط فرهاد بود که همچنان عزب مانده بود. تمام دنیا و تعلقاتش دست به دست هم داده بودند تا او به مُرادِ دلش نرسد؛ در این مدت آنقدر کار روی سرش ریخته بود؛ آنقدر بیمار برای جراحی داشت، که وقت سر خاراندن نداشت؛ نمی توانست هم همه را کنسل کند؛ زمانی که مدرک گرفته بود، قسم خورده بود تا پای جان در خدمتِ بیمارانش باشد. از طرفی دلش برای عشقش یک ذره شده بود؛ نتوانسته بود از زیر کار در برود و به سمتِ معشوقه اش پرواز کند؛ دیگر کلافه شده بود، نمی دانست چه حکمتی در آن است، که به جای آنکه بیشتر از قبل به هما نزدیک بشود، همان یک ذره نزدیکی هم به دوری مبدل شده بود. با شنیدن صدای زنگِ گوشی اش، چشمانش را باز کرد، بدونِ آنکه اخم هایش گشوده شود جواب داد. -الو داداش؟ کجایی؟ نمیای اینجا؟ عمو سراغتو می گیره. کلافه نفس عمیقی کشید و در جوابِ برادرش گفت: -عذرخواهی کن، حالشو ندارم بیام. صدای آهسته اش نشان می داد نمی خواهد کسی مکالمه اش را بشنود. -ولی داداش، بابا کلی از دستت حرص خورد که مجبور بود به جای تو عذرخواهی کنه، الان حسابی ازت شاکیِ. دستی به صورتش کشید؛ حسابی بی حوصله بود و دوست داشت هر چه زودتر قطع کند. -باشه باشه، بعداً از دل این دوتا برادر در میارم. فعلا! صدای برادرش خفه شد چون فرهاد بلافاصله گوشی را قطع کرد و اجازه نداده بود حرف بزند. این روزها اعصاب برایش نمانده بود و باید به جای دیگران خود را معالجه می کرد! آرنج هر دو دستش را روی پایش گذاشت و به جلو مایل شد. زیر لب زمزمه کرد: -باید تو لحظه زندگی کرد، تا برای خودت باشی، آره! در یک تصمیم آنی شماره هما را گرفت و گوشی را به گوشش نزدیک کرد. ××× (هما) اوایل فروردین ماه بود؛ هوا دیگر سردی زمستان را نداشت؛ بهاری شده بود و لذت بخش! از خانه بیرون زده بودم و بی هدف پیاده روها را قدم می زدم؛ از این که امسال سهیل و زن عمو بودند و در کنار هم سال را تحویل کردیم خوشحال بودم، باعث شده بودند حس تنهایی نداشته باشم؛ اما باز هم جای عزیز و مادرم زیادی خالی بود و می توانستم آنها را کنار خود تصور کنم؛ مانند سال های قبل کنار هم نشسته ایم و دعای سال تحویل را زیر لب زمزمه می کنیم؛ و من دعا می کنم هیچگاه سایه عزیزانم از سرم کم نشود؛ اما خدا صدایم را نشنید و سایه‌شان برای همیشه از سرم کم شد. تنها حُسن عیدِ امسال این بود که سارا هم به جمع خانواده‌ ام اضافه شد؛ فردای آن روز که من با سارا صحبت کرده بودم، همراه با سهیل و زن عمو به خانه‌شان رفتیم و او را برای سهیل خواستگاری کردیم؛ خیلی زود به هم محرم شدند و تاریخ عروسی مشخص کردند؛ جالب تر آنکه خبر ازدواج آنالیا و رهام هم به گوشم رسیده بود؛ باورم نمی شد چنین روزهایی را ببینم؛ سهیل دارد سر و سامان می گیرد؛ قصد دارم آن دو میلیارد را به کار بگیرم و با سهیل شریک بشوم و با هم یک شرکت تبلیغاتی راه بیندازیم؛ هنوز خودش را در جریان نگذاشته بودم، امیدوار بودم رد نکند. و آنالیا، کسی که روزی با او دشمن بودم، او هم دارد زندگی جدیدی را با کسی که دوستش دارد آغاز می کند؛ برای هر دو جفت خوشحال بودم و آرزوی خوشبختی‌شان را داشتم. همگی به تکاپو افتاده بودند تا مراسم ازدواج برگذار کنند و اگر اشتباه نکنم قصد دارند در یک شب عروسی بگیرند؛ جالب بود و دیدنی؛ دو عروس، دو داماد، در یک شب شادی‌شان را با هم قسمت می کنند. در این بین فقط من بودم که غم عظیمی در دلم نشسته بود و توان بیرون کردنش را نداشتم؛ تمام حس های منفیِ دنیا در من رسوخ کرده بود و نمی توانستم کاری از پیش ببرم؛ از یک طرف آن زن، که کاملاً برایم مرموز شده بود؛ از طرفی بیماری که گرفتارش شده بودم؛ می دانستم در این مدت که گذشته است، آن غده هر لحظه بر اندازه اش افزوده می شود و من به خود نمی بینم خودم را به تیغ جراحی بسپارم؛ اول و آخر مرگ در انتظارم است! و شکی در آن نیست که من همین را می خواهم، مرگ!
  4. متن آهنگ قد من روی کره زمین هیچکسی تورو دوست ندارههیچکسی نمیتونه توی عشق ادای منو حتی درارههیچکسی مث من دیوونه عاشق دیوونه ها نمیشهمن بگم میشه عاشق تو بشم تو بگی عزیزم آره میشهمن توی این شهر کسی رو جز تو ندارم تو چرا تازگیا ناسازگاریمن همه دنیامو پای تو میریزم همه دنیام باشه پیشت یادگاریروی کره زمین مث من کسی به تو نمیادخودتو خود خدا میدونید مث من هیچکسی خود تورو نمیخوادهی عکستو هر روز می بوسم بی تو تو این خونه میپوسمحس میکنم یه چند روزیه دیگه منو نداری دوسممن توی این شهر کسی رو جز تو ندارم تو چرا تازگیا ناسازگاریمن همه دنیامو پای تو میریزم همه دنیام باشه پیشت یادگاریمن به تو وابسته شدم از نبودنت خسته شدمدو روزه از من فاصلت ببین چقده شکسته شدمبه مردنم راضی شدم به این روزایی که دورم ازتروزایی که فک میکنم یکی رو آوردی وسطیکی رو آوردی وسط دانلود آهنگ با كيفيت 128 دانلود آهنگ با كيفيت 320
  5. پست21 باز فقط نگاهش کردم. اما این بار بدون حس! ذهنم در گیر و دار تجزیه و تحلیل حرفش بود. خشکم زده بود. چشمانش رنگی از نگرانی گرفت. لب هایش تکان می خورد اما چه می گفت؟! نمی شنیدم. گوش هایم خالی از هر صدایی شده بود. خیلی ناگهانی پی بردم به جمله آخرش؛ بهنام... بهنام مرده بود؟ منظورش همین بود دیگر؟ -از در پشتی داشت فرار می کرد هر چی ازش خواستم بایسته برعکس بیشتر می دویید. منم مجبور شدم بهش شلیک کنم. رفتم بالای سرش، داشت جون می داد. خیلی خون از دست داده بود. گفت به شما بگم ببخشیدش. آمبولانس رسید اما اون زودتر فوت کرد. گلوله جای حساسی اصابت کرده بود. بعد از اتمام حرفش، حینی که همچنان نگاهم ثابت بود، سر زیر انداخت و من در اوج ناباوری تک خنده ای زدم. جوشش اشک را درون چشمانم حس می کردم. پلک نمی زدم. آن که زیر ملحفه پنهان شده بود، بهنام بود؟ همان که با برانکارد درون ماشین آمبولانس جای گرفت، بهنام بود؟ چگونه باور کنم؟ دیگر دل خوشی از او نداشتم، درست! اما او... نگاه سُراندم به شیشه عقب ماشین رو به رویم. گویی حس کرد نگاهم را که روی پا ایستاد و دوباره به سمتم چرخید. دوباره با خنده های کودکانه اش برایم دست تکان داد. اما او، پدر بچه ام بود. پدر ماهکم بود بهنام. در دلم انفجاری رخ داد و سیل اشک بر صورتم روان شد. هق می زدم و سرم زیر بود تا آن موجود شیرین گریه مادرش را نبیند و ذوق و چهره ی خندانش از بین نرود. -آروم باشید. دیگه باید برگردیم. فقط سر تکان دادم و صدای قدم هایش روی شن ریزه ها می آمد که در حال دور شدن بود. این چه آمدن و رفتنی بود؟ آن هم رفتنی که بلیت بازگشت نخواهد داشت. حقیقت بود که دیگر مانند سابق دوستش نداشتم و ذره ذره از عشقم نسبت به بهنام کم می شد اما، اما نمی توانستم خود را گول بزنم. هنوز اندکی با او بودن را می خواستم؛ هنوز اندکی از مهر او در دلم باقی مانده بود. حال که منطقی فکر می کنم، هنوز اندکی دوستش داشتم! از من بخشش خواسته بود؛ می توانستم او را ببخشم؟ شاید اکنون نه؛ شاید زمانش قدری دورتر از حال بود! او بر تنم زخم به جا گذاشته بود. بیشتر بر "قلبم". قلبی که سالهای طولانی به انتظارش نشست و دم نزد. امیدش را، حتی به اندازه سر سوزن، همیشه حفظ کرد. باور داشت صاحبش بالاخره باز می گردد. "دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز نه!" ایمان داشت به این جمله و همیشه زمزمه اش می کرد. در مقابل هر کس و ناکسی که یاوه می بافت، زمزمه اش می کرد تا فقط آرام گیرد. تا فقط صبر خود را بالا ببرد. نه، هنوز زمان بخشش فرانرسیده بود. هنوز نمی دانستم چه جواب قانع کننده ای تحویل دخترکم بدهم. شاید باید صبر می کردم تا قدری بیشتر بزرگ بشود. قدرت درکش رشد کند. او حتی نمی دانست چه کسی بود آن مردی که چند روزی میزبانش بود. همان بهتر که نمی داند. به این زودی هم نخواهد فهمید. ماشین های پلیس استارت خوردند. ماهک را خانمی که در کنارش نشسته بود، به ماشینی که من درونش بودم منتقل کرد و خود صندلی کنار راننده نشست. اشک زیر چشمانم را پاک کردم و نفسی کشیدم. با لبخند دخترکم را نگاه کردم و گفتم: -پیش خاله خوش گذشت مامان؟ سری پایین و بالا کرد و حینی که دست کوچش را بالا می آورد تا هدفون درونش را نشانم بدهد گفت: -این نی نای نای می کنه. خنده ام گرفت و صدای خنده مأمور خانم و آقا از صندلی های جلو بلند شد. نگاهشان کردم گذرا. ماهک با هدفون ور می رفت. همیشه در خانه هر موزیکی که پخش می شد، خود را تکان تکان می داد و همزمان نی نای نای می گفت و من در اوج غم از خنده ریسه می رفتم با دیدن حرکاتش و چیزهایی که زیرلب می گفت. طره ای از موهایش را پشت گوشش انداختم و گفتم: -از خاله تشکر کردی که برات نی نای نای گذاشته؟ در سکوت نگاهم کرد. با تردید سر تکان داد که دوباره آرام خندیدم. بر سرش بـ ـو-سه زدم و او سر روی پایم قرار داد و من دست نوازش کشیدم بر موهای عطردارش.
  6. پست94 با یک حرکت مرا در آ-غـ ـوش کشید و دور خود چرخاند؛ جیغ خفیفی کشیدم؛ اما او بی توجه به من قهقهه می زد و با صدای بلند خدا را شکر می کرد؛ این همان واکنشی بود که انتظارش را داشتم؛ سرم داشت گیج می رفت و حالت تهوع به سراغم آمده بود. -سهیل بذارم زمین، دل و روده‌ ام پیچید تو هم!! با خنده مرا پایین آورد؛ شانه هایم را چسبید و در حالی که سر از پا نمی شناخت، گفت: -یعنی من نوکرتم دختر، این کارت فراموش نمی شه. خندیدم که بی هوا جلو آمد و شقیقه ام را نرم بـ ـوسید. -بله دیگه، ما هم که هویج‌! سهیل با شنیدن صدای مادرش چشمانش را گرد کرد؛ چهره اش پر از استرس شد و بی صدا لب زد. -یادم نبود خونه س! ریز خندیدم که آب دهانش را قورت داد؛ برگشت و رو به زن عمو کنارم ایستاد. با آن سر و صدایی که سهیل راه انداخته بود، تمام اهلِ محل متوجه شدند ماجرا چیست، چه برسد به زن عمو که در آشپزخانه، دو قدم آن طرف تر از ما بود. زن عمو با لبخند جلو آمد، تا جایی که یک قدم با ما فاصله داشت؛ ابتدا نگاهی به من که با لبخند نظاره گر بودم، سپس به سمتِ سهیل که حالا سرش را زیر انداخته و از مادرش خجالت می کشید. هاله ای اشک چشم های زن عمو را در بر گرفت؛ ثانیه ای چشم از سرافکندگیِ سهیل برنداشت؛ دستش را بالا برد که من از ترس به سهیل زل زدم؛ اما بر خلاف ترس و تصورم، صدای کِل کشیدن زن عمو بلند شد. سهیل مات و مبهوت سر بلند کرد و به مادرش خیره شد؛ از خوشحالی فقط به کف زدن اکتفا کردم؛ سهیل به خود آمد و مادرش را گرم در آ-غـ ـوش کشید؛ بر شانه اش بـ ـو-سه زد؛ زن عمو پیشانی پسرش را مادرانه بـ ـوسید؛ و من با لبخند عمیق و بغضی که از شوق بیخ گلویم بود، شاهد لحظاتِ عاطفی بین مادر و پسر بودم. زن عمو به آشپزخانه رفت و در عین حال گفت: -باید اسپند دود کنم، پسرم بالاخره قراره داماد بشه! من و سهیل با خنده بدرقه اش کردیم. نفس عمیقی کشیدم و با جدیت رو به سهیل گفتم: -شماره دنیز رو داری؟! خنده از لبانش محو شد؛ یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: -شماره دنیز؟! برای چی می خوای؟ سرم را زیر انداختم؛ در حالی که با ریشه های شالِ سرمه ای رنگم بازی می کردم، آرام گفتم: -نظرم عوض شد، می خوام بهش شماره حساب بدم. بی آنکه قضاوت کند، با لحن آرامی گفت: -کسی که مجبورت نکرده این تصمیم رو بگیری؟! سرم را بلند کردم و سریع گفتم: -نه نه! و در حالی که به سمت اتاقم می رفتم تا مانتوام را در بیاورم، در ادامه حرفم گفتم: -راستش خوابِ مادرم رو دیدم. سهیل پشتِ سرم وارد اتاق شد و دست به سـ ـینه به دیوار تکیه داد. مانتوام را در آوردم، به همراه شال روی چوب لباسی آویزان‌شان کردم. غمگین روی تخت نشستم و گفتم: -شاید باورت نشه ولی اون از من خواست قبول کنم، می گفت هر چی بوده توی گذشته مونده، می گفت فراموش کن، نتونستم روی حرفش حرف بزنم، می گفت اون پول حقِ منِ. به سهیل نگاه کردم که در آرامش به حرف هایم گوش سپرده بود؛ ناله وار گفتم: -به نظرت اگه به دنیز خبر بدم، چطوری قضاوتم می کنه؟ تکیه اش را از دیوار برداشت و قدمی به جلو برداشت؛ اخم کمرنگی بر پیشانی اش نقش بست. -بهش اجازه نمی دم قضاوتت کنه، خودم باهاش حرف می زنم. -نه سهیل، اینجوری بد ترِ، با خودشون می گن طرف چقدر مغرور بوده که خودش پا پیش نذاشته، چه بخوایم چه نخوایم امکانِ اینکه پشتِ سرمون حرف بزنن هست، مخصوصاً آیسو، نمی دونم چه پدر کشتگی با من داره، ولی دنیز به نظر عاقل تر میاد. سر تکان داد و دست در جیب شلوارش کرد، سپس کارتِ مستطیل شکلی درآورد و مقابلم گرفت؛ سوالی نگاهش کردم که کارت را جلوی صورتم تکان داد و گفت: -دنیز داد، شماره‌ش روش هست، حالا که توی تصمیمت جدی هستی، زنگ بزن! آبِ دهانم را قورت دادم و به یک باره استرس تمام وجودم را تسخیر کرد. بی حرکت خیره به چشم های سهیل مانده بودم؛ تردیدم را که دید، پوفی کشید و گوشی اش را درآورد؛ از روی کارت شماره ای را گرفت و به طرف من آمد؛ کنارم نشست و گوشی را بعد از آنکه روی اسپیکر قرار داد، بین من و خودش روی تخت گذاشت؛ صدای بوق در فضا پیچید؛ انگشتانم را در هم گره کرده بودم و به صفحه گوشی نگاه می کردم تا تماس برقرار شود؛ جانم به لبم رسید تا اینکه صدای دنیز به گوشم رسید. -بله بفرمایید؟! به سهیل نگاه کردم که اشاره می داد جواب بدهم؛ آب دهان را قورت دادم، اما زبانم از فرطِ خشکی به سقف دهانم چسبیده بود؛ چشمانِ ملتمسم را در چشمانِ خونسرد سهیل دوختم. -الو؟! سهیل آرام لب زد. -آروم باش، زود باش جواب بده! نفس عمیقی کشیدم؛ نگاهم را به صفحه گوشی دوختم و با صدای لرزانی گفتم: -سلام، من هما هستم، به جا اوردید؟ ثانیه ای صدایی نیامد، که با لحنِ گرمی گفت: -سلام، بله حالِ شما؟ با بنده امری داشتید؟ در حالی که سعی می کردم صدایم نلرزد و از لبخندِ آرامش بخش سهیل، بر خود مسلط بشوم، گفتم: -بله، در رابطه با اون موضوع مزاحم شدم، خواستم بگم که قبولِ! -چه جالب! اتفاقاً می خواستم بیام خدمتتون، پس برام شماره حساب بفرستید، همه ی پول رو نمی تونم یک جا واریز کنم، خرد خرد می فرستم که براتون مسئله ای پیش نیاد. سر تکان دادم و سرد گفتم: -ممنونم، شرمنده این موقع شب مزاحم شدم، خداحافظ. -خواهش می کنم، پس من منتظرم، شب خوش! سهیل تماس را قطع کرد و با اخم ساختگی گفت: -غیرتی شدم، چرا صداش اینقدر گرم بود؟ لبخند زدم و چیزی نگفتم. بوی دودِ اسپند تا اتاق آمده بود؛ بو که به مشامم رسید دردِ عجیبی در سرم پیچید؛ بروز ندادم تا سهیل نگران نشود؛ حتماً این تومورِ درون مغزم بازی اش گرفته بود! سهیل با خنده از جایش بلند شد و گفت: -برم حواسمو بدم به مامان یه وقت با دود خفه‌مون نکنه. و بی آنکه منتظر حرفی از من باشد از اتاق بیرون رفت. دستم را به سرم گرفتم و خود را روی تخت پرت کردم. کمی سر کج کردم و نگاهم به گوشیِ سهیل افتاد؛ آن را نبرده بود تا من برای دنیز پیامک بفرستم؛ دستم را کشیدم و گوشی را چنگ زدم؛ شماره حسابم را از حفظ بودم؛ بعد از چند ثانیه، دکمه سِند را لمس کردم. ×××
  7. پست93 -خب چی شد؟ درحالی که ظرف ها را آبکشی می کرد و به دست من می داد تا خشک کنم؛ متعجب گفت: -اصلاً باورت نمی شه، اخمو شده مهربون. قهقهه ام بلند شد؛ میان خنده گفتم: -وای! من که بهت گفته بودم. تک خنده ای کرد و آخرین بشقاب شسته شده را به دستم داد. شیرآب را بست و به پشت تکیه اش را به سینک داد. -خدا خیرت بده، کاش از اول تو رو می فرستادم جلو! بشقاب را خشک کردم و درون کابینت گذاشتم. با لبخند چشمک زدم که خندید. انگار رفتار فرهاد در مطب بهتر شده بود؛ مهربان تر شده بود؛ خودم هم باورم نمی شد به حرفی که زده ام عمل کند و رعایت سارا را بکند. چند روزی بود از فرهاد بی خبر بودم؛ نمی دانستم در چه حالی است؛ از آن روز که با عصبانیت از خانه بیرون رفت، دیگر او را ندیدم؛ دلم برای آنالیا هم تنگ شده بود؛ کاش دوباره دور هم جمع بشویم! به آشپزخانه که حالا مثل الماس برق می زد نگاه کردم و رو به سارا گفتم: -خب، قدم بعدی؟ صندلی را عقب کشید و پشتِ میزِ ناهارخوری نشست. ناله وار به اطراف نگاهی کرد و گفت: -هوف! خسته شدم، فقط مونده جارو بکشم. کنارش روی صندلی نشستم و گفتم: -من جارو می کشم، تو استراحت کن. با لب و لوچه آویزان نگاهم کرد و با لحنی شرم زده گفت: -واقعاً ببخشید، نیومده بستم‌ت به کار! ضربه ای به شانه اش زدم و بی حرف از آشپزخانه خارج شدم و در همان حال گفتم: -فقط جارو برقی کجاست؟ با صدای بلندی گفت: -الان میام بهت می دم. از گوشه اتاق جارو را جلوی پایم گذاشت و آن را به پریز برق وصل کرد؛ قبل از آنکه آن را روشن کنم گفتم: -تا من جارو می کشم تو هم چای درست کن، می خوام باهات حرف بزنم. دستش را عمود به شقیقه اش چسباند؛ صاف ایستاد و گفت: -چشم قربان! لبخند زدم و جارو برقی را روشن کردم؛ صدای بلندش باعث می شد دیگر هیچ صدایی از اطرافم نشنوم. وقتی کارم تمام بشود درباره ی سهیل با او صحبت می کنم؛ امیدوارم موافق باشد و جواب مثبت بدهد؛ من اگر با جواب «بله» به خانه برنگردم تا صبح سهیل مغزم را مانند موریانه می خورد؛ آنقدر جلوی چشمانم رژه می رود تا کلافه ام کند؛ دیگر آن آدم صبور و منطقی نبود، عجول شده بود و این حوصله ی مرا سر می برد. بعد از نیم ساعت تمام خانه را جارو کشیدم؛ از آن همه تمیزی چشمانت برق می زد. برگشتم که سارا با لبخندی بر لبانش نگاهم می کرد. دسته جارو را روی زمین گذاشتم و گفتم: -خب تموم شد. اطراف را نگاه کرد و قدرشناسانه به طرفم برگشت و گفت: -دستت درد نکنه، واقعاً ممنونم، بیا بیریم بشین خستگی‌ت در بره. پشت سرش وارد آشپزخانه شدم و روی صندلی نشستم؛ دو استکان چای آورد و یکی را جلوی من گذاشت و مقابلم نشست. با لبه ی استکان بازی می کردم و میان گفتن و نگفتن مانده بودم؛ در واقع تردیدم از آن بود که نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و چه بگویم که خرابی به بار نیاید. از مقدمه چینی خوشم نمی آمد و ترجیح می دادم یک راست بروم سرِ اصل مطلب. در حالی که سرم پایین بود و دستم را با دیواره ی استکان گرم می کردم بی مقدمه گفتم: -نظرت در مورد سهیل، پسر عموی من چیه؟! چیزی منفجر شد و بلافاصله صدای سرفه های پی در پی! با ترس سرم را بلند کردم؛ چای در گلوی سارا پریده بود و تقلا می کرد راه تنفسش را باز کند؛ با عجله بلند شدم با ضربه های محکم به کمر او می زدم؛ دستش را به معنای «کافیه» بالا برد؛ سر جایم برگشتم و با ترس و نگرانی نگاهش کردم؛ چهره اش سرخ شده بود و چشم هایش پر از اشک؛ دستش را فشردم و پر استرس گفتم: -چی شد یهو؟ حالت خوبه؟! سر تکان داد و همچنان سعی می کرد گلویش را صاف کند. فهمیدم برای بیان کردن چنین موضوعی باید مقدمه چینی کرد؛ نزدیک بود دخترِ مردم خفه بشود؛ با اینکه قبل از گفتن فکر کرده بودم باز هم گند زدم! دوست داشتم فقط سهیل را لعنت کنم؛ اما او چه گناهی داشت؛ من بلد نبودم حرف بزنم؛ چه کسی را هم برای این کار جلو فرستاده! سارا نفسش را به شدت بیرون کرد؛ حالش نرمال شده بود؛ سرش را زیر انداخته و گونه هایش گلگون شده بودند. من که دیگر نمی دانستم چگونه باید جو را عوض کنم، در حالی که از دست خود عصبی بودم و خود را سرزنش می کردم، زیر لب طوری که سارا هم می شنید گفتم: -هیچ وقت نمی تونم درست حرف بزنم، ای سهیل خدا بگم چی کارت نکنه! با شرمندگی سرم را بلند کردم تا از سارا عذرخواهی کنم و ماجرا را جورِ دیگری بازگو کنم، که دیدم چهره اش غرق شادیِ محوی است، لب ها و چشمانش دست به یکی کرده بودند و می خندیدند. موشکافانه چشمانم را ریز کردم؛ نگاهِ مرا نمی دید؛ انگار که شرایط مچ گرفتن برایم فراهم شده باشد، لبخند مرموزی روی لبم نقش بست؛ برای آنکه او را نترسانم با لحن آرام، اما شیطنت باری گفتم: -نه، مثل اینکه داداش من فقط خُل نشده، بی خودی به چی می خندی؟! اما بر خلاف محاسباتم، گویی از بلندی پرتاب شده باشد، خیلی ناگهانی سر بلند کرد و بهت زده خیره به من شد! ابتدا متعجب، سپس با خنده به قیافه اش نگاه کردم؛ بعد از دقیقه ای به خود آمد و دوباره سرش را زیر انداخت! باورنکردنی بود؛ یعنی به این راحتی حل شد؟ یعنی لازم نبود خودم را به آب و آتش بزنم؟ باورم نمی شود یعنی سارا هم...؟ جیغ خفیفی کشیدم و به سمتش خم شدم و به سختی از روی میز او را در آ-غـ ـوش کشیدم؛ با شوق و ذوق چیزهایی را زیر لب زمزمه می کردم که خودم هم مفهوم‌شان را نمی فهمیدم! چرت و پرت می گفتم دیگر! از شدت هیجان دیوانه شده بودم. -هما خفه شدم، حالت خوبه؟! این کارا یعنی چی؟! از آغوشش جدا شدم و با چهره ای مضحک، در حالی که چشمانم از خوشحالی اندازه گردو شده بود، و لب هایم آنقدر کش آمده بودند که سارا می توانست لوزالمعده ام را ببیند!!! نگاهش کردم و با لحن شگفت زده ای گفتم: -بگو که تو هم عاشق سهیل‌ی!؟ لب گزید و چشمانش را دزدید. نفس عمیقی کشیدم تا بر خود مسلط بشوم؛ قلبم به شدت کوبیده می شد؛ هر آن امکان داشت سـ ـینه ام را بشکافد و بیرون بزند. سارا همچنان سکوت کرده بود؛ اما من دیگر فهمیده بودم در دلش چه می گذرد؛ نیازی نبود حرف بزند؛ باید هر چه زودتر به خانه بر می گشتم؛ بی شک سهیل با شنیدن این اتفاق، واکنشی بدتر از من نشان می دهد؛ به جنون می رسد! از جایم بلند شدم و کیفم را از روی اُپن برداشتم و از آشپزخانه خارج شدم. -هما کجا؟ تو رو خدا نرو! دستم را در هوا تکان دادم و بی آنکه بایستم گفتم: -خداحافظ سارا جون، به زودی واسه امر خیر مزاحم می شیم. ریز خندیدم که پر حرص صدایم زد. شاد و شنگول از خانه بیرون زدم؛ تاکسی دربست گرفتم و آدرس خانه را به او دادم. ×××
  8. متن آهنگ دستاتو میذاری رو قلبمو میفهمم با تو همین آرامشو نمیگیره جاتو تو این زندگی نمیخوام جز چشاتو جز چشاتو حال منو همیشه میفهمیو از خودمم بهتر میدونی تو پیشم بخند که آرومم میکنی خشکی بشم تو بارونم میکنی حال منو همیشه میفهمیو از خودمم بهتر میدونی تو پیشم بخند که آرومم میکنی خشکی بشم تو بارونم میکنی حالا حال من بهتره با تو زندگیم عالیه که بگذره با تو عشق تو شده دلیل غرورم لحظه ای نبوده که عاشق تو نبودم بستم کنارت چشم رو همه دنیا وقتی دارمت مهم نیست غم دنیا بی حواس میشم با یه نگاهت قلبم با همه وجودش میخوادت حال منو همیشه میفهمیو از خودمم بهتر میدونی تو پیشم بخند که آرومم میکنی خشکی بشم تو بارونم میکنی حال منو همیشه میفهمیو از خودمم بهتر میدونی تو پیشم بخند که آرومم میکنی خشکی بشم تو بارونم میکنی دانلود آهنگ با کیفیت 128 دانلود آهنگ با کیفیت 320
  9. * رد پای خنده ها حتماً توی روزنامه‌ها و مجله‌ها چشمتان‌ به آگهی‌هایی كه داروهای ضدچروك صورت را تبلیغ می‌كنند، افتاده است. این داروها قرار است معجزه بکنند و برای شما پوستی بسازند بهتر وتازه‌تر از پوست روز سوم تولدتان. اما واقعاً این چروک‌ها این‌قدر بد هستند؟ یعنی هیچ چیزی برای ما ندارند؟ مارك تواین می‌گفت: «چروك‌های صورت، رد پای خنده هاست.» – یك چاله روی چانه: شوخ و بخشاینده مشكلات زندگی او را از پا در نمی‌آورد چون آن‌ها را جدی نمی‌گیرد. برعكس، دوستانش را جدی می‌گیرد و همواره آن‌ها را شاد نگه می‌دارد. – تورفتگی گونه‌ها: سازگار تورفتگی گونه به خصوص در موقع خندیدن، علاوه بر جذابیت و زیبایی، دلیلی بر خوش‌مشربی و سازگاری فرد می‌‌باشد. – خط‌های عمودی كوچك میان ابروها: وجدان كاری در زندگی شخصی و كاری تمركز را حاكم كرده و نسبت به خود سخت‌گیر است. حتی در سخت‌ترین شرایط، دقت خود را برای انجام كار حفظ می‌كند. – خطوط گوشه دهان که به طرف چانه پایین آمده‌اند: دلسوز این فرد به علت شكست‌ها و سختی‌های زندگی، به یک همدرد عالی و دلسوز واقعی تبدیل شده است. از دست دادن عزیزان و مشكلات كاری می‌تواند این خطوط را به یك‌باره ایجاد كند. – خطوط عمودی در اطراف لب: غلبه غالب برمشكلات این خطوط گواهی مبارزات طولانی وسخت در برابر مصائب زندگی است. او در تمام زندگی از نیروی درونی خود كمك می‌گیرد كه شاید خودش نیز از آن خبر نداشته باشد اما اكنون مانند سدی در برابر مشكلات محکم شده. – چانه فشرده و لایه لایه: روحیه آهنین در زندگی از زندگی انتظار رویایی ندارد و برای بدترین روزها آماده است. سرسخت و یک‌دنده است و از مشکلات فرار نمی‌کند. – چانه برآمده: از خود راضی این‌گونه افراد، اشخاصی خودستا هستند و تصور می‌کنند هیچ چیزی جز خود آنها اهمیت ندارد و جز خودشان حرف کس دیگری را قبول ندارند و خود را عقل کل می‌‌دانند. – قب‌قب زیر چانه: پرحرف و خوش برخورد حرف کم نمی آورد و اگر سکوت کنند احتمالا دارند به یک گفتگوی جدید فکر می‌کنند. به راحتی ارتباط برقرار می‌کنند و برخورد خوبی دارند. * دماغ و دهن، یه گردوجز این‌ها که گفتیم، باقی اجزای صورت هم می‌توانند به شناخت خصوصیات روحی صاحب چهره کم کنند. – لب قلوه‌ای: بخشنده و خودنما لب‌های قلوه‌ای، نشانه بخشش و گشاده‌دستی هستند. معمولا این‌گونه افراد تمایل دارند در مورد خودشان صحبت و گفتگو کنند. – لب بالایی نازک، لب پایین قلوه‌ای: قدرت توجیه نشانه این است که فردی متقاعدکننده و مجاب‌کننده می‌‌باشد. – لب نازک: توی خود نازک بودن لب بیانگر خویشتن‌گرایی ذاتی در اشخاص است. – گوش کوچک: احساس خطر کوچکی گوش نشانه تزلزل و احساس ناامنی در افراد است، هرچند این‌گونه افراد می‌‌دانند که چه می‌‌خواهند و معمولاً سخت‌ کوش و کاری هستند. – گوش بزرگ و دراز: جوشی این قبیل افراد معمولا انعطاف‌پذیر نیستند و به سختی آرام و بی‌خیال می‌شوند. – گوش پرمو: وسواسی افرادی که دارای گوش‌هایی پرمو هستند معمولًا وسواسی و نکته‌بین بوده و وقت زیادی را برای چیزهای بی اهمیت تلف می‌کنند. – فک چهارگوش: سرسخت افراد با فک مربعی انسان‌های تسخیرناپذیر و سرکش هستند. آنها توانایی تبدیل رویاهایشان به واقعیت را دارند. دیدید یک وجب صورت چقدر حرف و حدیث و راز دارد؟ صورت شما، صورت خود شما است. یک جور شناسنامه. باز هم از آن ناراضی هستید و می‌خواهید آن را عوض کنید؟ به قول شکسپیر «خداوند به شما یک چهره اعطا کرده و شما میخواهید چهره دیگری برای خود بسازید»؟!
  10. * ابرو عین کمونچه هنگامی كه پیشانی بیانگر افكار است، پس عجیب نیست ابروها كه مرز پیشانی و چشم هستند را سمبل و بیانگر احساسات بدانیم. فاصله زیاد ابروها تا چشم نشانه صبوری و مشكل‌پسندی است و فاصله كم آن نیز نشانه عجول بودن و قدرت تصمیم‌گیری سریع است. این را هم به یاد داشته باشید که معمولاً ابروها قرینه نیستند، حتی در صورت خودتان. – ابروی بسیار كم‌پشت و كم‌رنگ: اجتماعی تشخیص اندیشه این فرد مانند ابروانش مشكل است. اما مردم با او خیلی راحت ارتباط برقرار می‌كنند. او بیشتر سعی در شنیدن دارد تا گفتن، پس همصحبت خوبی است. – ابروهای پیوسته: متفكر و خلاق پیوستگی ابروها نشانگر این است که فرد دایماً در حال تفکر و اندیشه است و در مواقع رویارویی با مشكل ایده‌های جالبی در سر دارد. – ابروی دم باریك (در وسط پهن و در انتها نازك): خلاق کارهای بزرگتان را به این شخص بسپارید زیرا برای آن‌ها راه حل‌های خوبی ارایه می‌دهد. اما هرگز سعی نكنید در اجرا نیز کار را به او بسپارید زیرا او یك طراح و خلاق بزرگ است و ذهن خود را برای كارهای عملی آماده نكرده است. – ابروی نازک و نخی: دهن‌بین این افراد معمولًا دارای اعتماد به نفس کمی هستند. خود را بیش از مقداری كه واقعاً تحت نظرند مورد توجه می‌دانند. آن‌قدر نسبت به حرف دیگران حساس هستند که كه دچار وسواس می‌شوند . – ابروی پرپشت و پهن: دوراندیش از نظر ذهنی فعال و منبعی برای افكار و عقاید است. این فرد در بیان تفكرات نیز مانند زمان پردازش آنها قدرتمند است. – ابروی صاف: متفکر صافی و مستقیمی ابروها نشانگر اندیشه، تفکر و ایده‌گرایی فرد هستند. – ابروی کمانی: واقع‌گرا افرادی که دارای ابروهای خمیده و کمانی هستند از حکایت‌ها و داستان‌های واقعی لذت می‌‌برند. * با پلک‌های باز وقتی می‌خواهید با مردم رابطه برقرار كنید اولین كاری كه لازم است انجام دهید بازكردن پلك‌ها است. پلك بالا كه خیلی هم تحرك دارد نشانه سطح روابط اجتماعی است. – هنگام باز بودن چشم قسمت زیادی از پلک قابل رویت است: نیازمند صمیمیت صاحب این پلك‌ها نیازمند واقعی صمیمیت است و اغلب دلشوره دارد، تعهد او در کارها هم از همین خصلت ناشی می‌شود و گاهی به خاطر توجه زیاد، اطرافیان را تحت فشار قرار می‌دهد. – هنگام بازبودن چشم، قست باریكی از پلك بالا قابل مشاهده است: مستقل این فرد به علت این كه دارای حد معقولی از صمیمیت است روابطی عادی و خوب دارد. یعنی نه تک‌روی را دوست دارد و نه وابستگی را. برای خودش وقت صرف می‌كند و مراقب آزادی شخصی خویش است. – هنگام باز بودن چشم، پلك بالا مخفی است: متمركز این افراد برای پست‌هایی مناسب هستند که كه نیازمند تمركز بالا و كم‌اشتباهی است. این افراد معمولاً محدودیت‌های عاطفی ندارند و حتی به مسائل عاطفی هم اجازه نمی‌دهند تمرکزشان را به هم بزنند. * دماغ نگو، تربچهرکورد جراحی بینی در دنیا متعلق به ایران است. این عضو مورد توجه، نقش مهمی در صورت دارد و حرف‌های زیادی برای گفتن. از نظر چهره‌شناسی، بینی نشانگر توانایی ما در حفظ مقام، قدرت و نفوذ بین مردم و همچنین بیانگر توانایی و عكس‌العمل ما در برابر پول است. – بینی بسیار بزرگ: عزم راسخ در محیط كارش رئیس است، حتی اگر صندلی ریاست نداشته باشد. اگر کارش در خور استعدادش باشد شكوفایی چشمگیری خواهد داشت ولی از انجام كارهای كوچك کراهت دارد. – بینی خیلی کوچک: ساعی گفته می‌‌شود اشخاصی که بینی کوچکی دارند، ذاتاً افرادی ضعیف و اغلب غیرقابل‌اتکا هستند و در تصمیم‌هایشان استوار و ثابت‌قدم نیستند. – بینی بلند و کشیده: مسلط بر كار و محیط كارها را جدی و منطقی برای بلند مدت برنامه‌ریزی می‌كند و نظریات جدید را در حل مشكلات كشف می كند . – انحنائی مقعر روی بینی در نیمرخ: احساساتی و نیازمند توجه از محیط تاثیر زیادی می‌گیرد و اگر شغل یا محل تحصیل مطابق میل او نباشد در انجام وظایفش درمی‌ماند. ضمناً برای كارهایی كه انجام می‌دهد انتظار تشكر و قدردانی دارد. – برآمدگی روی بینی در نیمرخ: مبتكر زیبایی شناس و از آن بهتر استاد حل مشكلات است. خلاقیت بالایی هم دارد. – بینی دارای پهنای بسیار زیاد: حامی دوستان و علاقه‌مند دوستی هم حمایت می‌كند و هم دوست دارد حمایت شود. اگر چیزی داشته باشد با دیگران به اشتراك می‌گذارد. – یك افتادگی پایین بینی درنیمرخ: تحلیل‌گر اگر مشكلی بزرگ دارید كه از پس تحلیل آن برنمی‌آیید این شخص را خبر كنید. او استاد تجزیه و تحلیل مسائل پیچیده است، آن هم بدون درگیر شدن با جزئیات. نوك بینی و حفره‌های آن، درست مانند شماره حساب بانكی افراد، نشانه سرمایه‌دوستی ویا برعکس، ولخرجی آن‌هاست: – نوك بینی پهن و گوشتالو: تضمین سرمایه‌گذاری حداكثر امنیت مالی را می‌خواهد و با پول جدی برخورد می‌كند. در كل به دنبال یک حامی می‌گردد كه علاقه‌اش به پول‌هم به همین دلیل است. – یك برجستگی گرد در نوك بینی: هنردوست اگر یك اثر هنری خلق كردید اول به او نشان دهید چون قدر آن را می‌داند. – بینی لاغر و باریك و پره های كناری آن نازكند: ولخرج به پول وابستگی ندارد و برای روز مبادا پس‌انداز نمی‌کند. – یك شیار واضح روی نوك بینی: نگرش عاطفی به دنیا مدام از خود این سوال را می‌كند كه آیا شغل مورد نظر من پیدا خواهد شد وآیا این شغل مناسب من است؟ در كل دنبال كار است نه پول. – حفره های بینی گشاد: خلاق و بخشنده اگر طرحی در سر دارید كه نیازمند اجرایی خلاق است به او بدهید، چراكه با جسارت و خلاقیت آن را انجام می‌دهد. اگر هم چیزی داشته باشد با شما قسمت می‌كند. – حفره های بینی تنگ و روبه داخل: حسابدار چنین شخصی اول پول جیبش را می‌شمارد بعد خرج می‌كند یا به بیان بهتر دخل وخرج را با هم تنظیم می‌كند. زاویه بینی نشانه‌ای برای میزان سنجیدگی رفتار فرد است. این زاویه را می‌توان با خطی كه از پایه بینی یعنی از محل اتصال به صورت شروع شده و در نیمرخ دیده می‌شود تعیین کرد. – بینی سربالا با نوك گرد: اعمال نسنجیده و سرعت پایین تجزیه وتحلیل اطلاعات شخصی. خوش‌گذران با اعمالی نسنجیده و مبتنی بر افكار سطحی است. رازدار نیست و به گذشته نگاه نمی‌كند و فقط حال را درنظر دارد. – بینی سر بالا و نوك‌تیز: كنجكاو و ولخرج درباره دیگران بیش از حد كنجكاو است و به جزئیات هم زیاد اهمیت می‌دهد. پول برای او حكم چیزی را داردكه باید خرج شود. خود را مقید به رعایت آداب و رسوم ندانسته و با اطرافیان به راحتی برخورد می‌کند. خودش را باور دارد. – بینی كاملا بدون زاویه: عاقل و مطمئن بدون این‌كه اقوا یا شیفته شود، اعتماد می‌كند و قابل اعتماد نیز هست. – بینی با زاویه رو به پایین: حسابگر و شكاك او به كار دیگران به گونه‌ای می‌نگرد كه گویی خطایی در آن رخ داده. زیادتر از چیزی که لازم است شک می‌کند.
  11. حالات و تغییرات چهره، هرچند جزئی و خفیف، پیام شفاف، سریع و کارآمدی است که می‌تواند یک زبان جهانی هم باشد، به شرطی که شما بتوانید حالات چهره‌های مختلف را تشخیص بدهید و بدانید که هر چهره‌ای چه چیزی می‌گوید. دانستن این نکات از بهترین ابزارهای برقراری ارتباط با دیگران است. دانستن این‌که طرف مقابل چه شخصیتی دارد و چه واکنش‌های احساسی از خود نشان می‌دهد، می‌تواند نقش مهم و حیاتی در رابطه ما و آن فرد داشته باشد. اگر ما بتوانیم احساسات مردم را زود تشخیص بدهیم، بهتر می‌توانیم در موقعیت‌های مختلف با آن‌ها برخورد کنیم. مثلاً اگر ما بتوانیم تشخیص بدهیم که فردی غمگین است، شاید بتوانیم واکنش درستی نسبت به ناراحتی او نشان بدهیم. برای فهمیدن برخی از حالات چهره نیازی به آموزش نیست، چون شناسایی آن‌ها ساده است و حتی آن‌طور که روان‌شناسان می‌گویند ما از یک توانایی ذاتی برای انجام این کار برخورداریم. دو نکته را باید مد نظر داشت. اول این‌که همان‌طور که گفتیم چهره‌خوانی یک علم دقیق و ثابت‌شده نیست و حتی با گذراندن دروه‌های آموزشی دقیق و پیشرفته نیز نمی‌توان به‌طور قطع در مورد شخصیت و درون افراد صحبت کرد. نتایج شما در سنجش شخصیت، بستگی به تجربه، مهارت و تعداد دفعات تحلیل قبلی دارد. نکته دوم که اهمیت بسیار زیادی هم دارد این‌که چهره را باید به طور کامل و دقیق مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید و تا رسیدن به همه حقایق، از قضاوت‌های شتابزده اجتناب کنید. با به یاد داشتن این نکات می‌‌توانید قبل از صحبت کردن با افراد تا حدی متوجه شخصیت آن‌ها شوید. صورتم مثل هلو.شکل صورت، اولین نکته‌ای است که در هنگام تعبیر چهره باید به آن دقت کرد. فرم کلی صورت و شکل هندسی آن این نکات را به ما می‌گوید: – صورت دراز و کشیده: صبور افرادی که دارای چنین صورتی هستند عموماً صبر و تحمل زیادی دارند و توانایی حل مشکلات در آن‌ها بیشتر است. جذابیت و خوش‌ترکیب بودن افراد با چنین صورتی نشانگر این است که آن‌ها معمولاً کارهای خود را نیمه‌تمام رها نمی‌کنند و عادت به انجام امور به شکل تمام و کمال دارند. – صورت مربعی: سخت‌کوش طرفدار استقلال فردی و فردگرایی، سخت‌کوشی برای دستیابی به آرزوها، زیرکی و فعال بودن از ویژگی‌های این افراد محسوب می‌‌شود. – صورت پهن: دانا و مهربان این‌گونه اشخاص بردبار و مهربان هستند. معمولًا افراد درس خوانده و روشنفکر به حساب می‌آیند. – صورت گرد: پرانرژی این شکل دلالت بر امیدواری، زنده‌دلی و انرژی دارد. این افراد می‌‌توانند اتاقی دلگیر و ساکت را به بمبی از خنده و شادی تبدیل کنند. * بختت بلند باشد. پیشانی شما تابلویی است برای یادآوری طرز فكر شما و نشانه‌ای از چگونگی تصمیمات و تاثیرات آن بر رفتارتان و شاید هم به این دلیل بوده كه پیشانی را اكثر ادیان مكانی برای به خاك گذاشتن انتخاب نموده‌اند. – پیشانی محدب و بیرون زده: مبتكر این پیشانی نشان‌دهنده علاقه فرد به استفاده از تخیل و راه‌حل‌های مبتكرانه است، چه در كار و چه در زندگی. – بالای ابروها روی پیشانی، یك برآمدگی استخوانی باشد: قاطع، منظم مجری درجه یك قانون از هر نوع كه باشد؛ چه قوانین علمی چه اجتماعی. این فرد برای اطمینان به راه‌حل‌ها نیازمند یك بار امتحان كردن آن‌ها است. در زندگی نیز راحت اطمینان نمی‌كند، اما راحت هم شك نمی‌كند. – یك برجستگی گوشتی میان ابروها: سختكوش این برجستگی روی ناحیه اراده روییده است، پس این خصوصیت نشانه سخت كوشی و همت اعلای فرد است، از كودكی تا كهن‌سالی. او را در زندگی و كار جدی بگیرید. – پیشانی صاف و بدون گره: افكار منظم این اشخاص عموماً دارای افكاری منظم و قدرت تصمیم‌گیری در زمان حال هستند. ایشان پذیرای عقاید روشن و تازه نیز می‌باشند و نگرش و برخوردی معقول و متعادل دارند. – پیشانی چروکیده: پریشان وجود خطوط در سطح پیشانی نشان می‌‌دهد که این افراد به سرعت هیجان‌زده و احساساتی می‌شوند و سریع آشفته و پریشان‌حال می‌‌گردند.
  12. پست20 نالان و درمانده سرجایم نشستم. تقلایم آرام گرفت. صدای فریادم موش شد و سکوت کرد. اشک ریختم آهسته؛ تنم می لرزید از این درد. تنهایی را عجیب تر از هر زمانی حس می کردم. سایه بالاسر نداشتم دیگر. زمانی به آمدنش امیدوار بودم. حال آمده بود، درست! اما چه آمدنی!؟ کاش در چنین موقعیتی نمی دیدمش؛ کاش هنوز نیامده بود. کاش همچنان خوب می ماند در تصور من. کاش مانند گذشته بود! کاش، کاش، کاش... مگر فایده ای هم دارد؟ کار از کار خیلی سال پیش گذشته بود! او دیگر بهنامِ من نبود... سر بلند کردم که نگاهم ثابت ماند به یک موجود شیرین و دوست داشتنی که از پشت شیشه عقب ماشین جلویی برایم دست تکان می داد و می خندید. از آن خنده هایی که دل منِ مادر را زیر و رو می کرد. چهره ای بشاش تحویلش دادم و متقابلا برایش دست تکان دادم و او سر جایش بالا و پایین می پرید. لبخند بر لب داشتم و با عشق دخترکم را نظاره می کردم که صدای پی در پی شلیک گلوله به پا خاست. ته دلم فرو ریخت به یک باره. با ترس نگاهی به بیرون انداختم و ناخودآگاه وحشت زده دوباره نگاهم را به ماهک خندان دوختم. دست روی قلبم گذاشتم و نفسی از سر آسودگی کشیدم. چرا به آن هدفون کوچک روی گوش هایش توجه نکرده بودم؟ خدا را شکر نمی شنید صداهای خشن اطرافش را. از طرفی یک مأمور خانم کنارش نشسته بود. فکر همه چیز را کرده بودند! از بابت ماهکم خیالم راحت شد. اما هنوز دلم شور می زد و دلهره داشتم. آن بیرون چه خبر بود؟ برای چه تیراندازی می کردند خدایا! دستگیره در را دوباره و سه باره به سمت خود کشیدم اما باز هم نتیجه نگرفتم. از این همه ناتوانی چهره ام درهم رفت. نمی توانستم بنشینم. باید می فهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد. خدا کند بلایی بر سر کسی نیامده باشد! اندکی گذشته بود و چشمانم خیره به در بزرگ و نیمه باز آن خرابه نحس بود. بلکه کسی از آنجا خارج شود. با صدای گوش خراش آژیر آمبولانس، تنِ پر هراسم کامل به عقب برگشت. از دیدن دو ماشینِ اورژانس که پشت سر هم می آمدند تا جایی که با فاصله از یکدیگر جلوی در مذکور توقف کردند، قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد. چشمانم گرد شده بود از دیدن این صحنه! پرستارها با دو برانکارد دوان دوان وارد خرابه شدند. از استرس خود را تکان تکان می دادم و دستانم را درهم پیچ و تاب. دلم آشوب شده بود. نوک انگشتانم قالب یخ بود. زمان کوتاهی گذشت و چهار پرستار درحالی که جفت به جفت هر دو برانکارد را حمل می کردند از چارچوب در زنگ زده بیرون آمدند. چشمانم ریز شد. روی یک نفر ملحفه کشیده بود و اما آن یکی نه! هر دو را درون آمبولانس نهاده و آژیرکشان از صحنه دور شدند. با ناباوری مات جای خالی شان شده بودم. چه کسی زیر ملحفه سفید رنگ خوابیده بود؟! تقه ای به پنجره خورد و رشته افکارم از هم گسیخت. نگاه منتظر سرگرد مجد. شیشه را پایین دادم. او نگاه گرفت و سرش پایین آمد. با اندکی مکث گفتم: -چی شد جناب سرگرد؟ بهنام رو دستگیر کردین؟ از بالای چشم نگاهم کرد. سری به طرفین تکان داد و با حالتی در چهره اش که معنی اش را نمی دانستم. سپس گفت: -تسلیت می گم... گیج فقط نگاهش کردم. جمله اش را تکمیل کرد. -جسد بهنام فکور با آمبولانس رفت سردخونه.
  13. پست19 سکوت کرد و نفسی بیرون داد. من تمام گوش شده بودم و هر لحظه وحشت زده تر از قبل و متعجب تر. قدمی عقب رفت و تن بر صندلی پشت سرش رها کرد و ادامه داد. -فهمیدم برام آدم گذاشتن. اگه پام به خونه می رسید، اگه با تو ملاقات می کردم، می کشتن تو رو. واقعا چیزی شد که اونا گفتن. نمی تونستم نفس بکشم. خیالم راحت نبود. هر جا می رفتم یه سایه دنبالم بود. نمی تونستم به پلیس خبر بدم. پای خودمم گیر بود. آخرش کارم به جایی رسید که واسه خودم آدم جمع کردم. هر چی یاد گرفته بودم از فتاح پیاده کردم واسه زیر دستام. شخصیتم سیاه شده بود. تو رو از دست دادم. سخت بود کنار اومدن با نبود تو. هیچ وقت نتونستم خودمو بهت نشون بدم. در اون صورت جونت در خطر بود. از تو برام خبر می اوردن. به پا گذاشته بودم برات. مو به مو از تمام کارات خبر داشتم. می دونستم کی می ری از خونه بیرون و کی بر می گردی. می دونستم کجا کار می کنی. می دیدم هر بار دخترمونو کنارت. عکس این لحظات فقط نصیبم می شد. تا اینکه به فکرم رسید از مهدکودک، با یه نمایش ساختگی، برای یه مدت واسه خودم داشته باشمش... بغض قورت دادم و با شنیدن جمله آخرش نفسم برای لحظه رفت. دست های مشت شده ام را بالا آوردم. خشونت شعله می کشید در من. نفرت کم نمی شد در دلم. بی هوا به سمتش خم شدم و مشت های پی در پی به سر و صورتش می کوبیدم و ناسزا می گفتم. جیغ می کشیدم و با صدا گریه می کردم. لعن و نفرینش می کردم و او هیچ نمی گفت. فقط دست هایش سپر بلا شده بود. -لعنت به تو. ازت متنفرم. تو دخترمو ازم گرفتی. هیچوقت نمی بخشمت. زندگیمو خراب کردی لعنتی. خیلی پستی. عوضی دیگه نمی خوام هیچوقت ببینمت. بیزارم از تو که سالها بهم دروغ گفتی. متاسفم واسه خودم که عاشق تو ی نامرد شدم.. -آروم باشید خانوم مقصودی. ولش کنید. صدای فریاد سرگرد بود؟ نمی دانم نمی خواهم بشنوم. ضربات مشت هایم هر لحظه بیشتر می شد و به تمام تن نشسته اش فرود می آمد. هنوز کمش بود و هنوز خالی نشده بودم. -رهاش کنید خانوم! او مداخله می کرد و اما هیچ کاری بر نمی آمد از دستش. سعی می کرد بهنام را از زیر دستم بیرون بکشد اما من سد راهش بودم. خیمه زده بودم روی بهنام و او صورتش را با دستانش پوشانده بود. -خانوم احمدی؟ خانوم کتابی؟ یکی بیاد کمک. همچنان مشت می کوبیدم که هر دو دست هایم به عقب کشیده شدند. جیغ کشیدم بلند. -ولم کنید. اون عوضی باید بمیره. خودم می کشمش. محکم بازوهایم را چسبیده بودند و سعی می کردند مرا از بهنام دور کنند. پا در هوا رها می کردم. هر چه تقلا می کردم بی فایده بود. -ببریدش بیرون زود! فریاد کشیدم. -ولم کنید. ولم کنید گفتم. راحتم بذارید. به جنون رسیده بودم و مانند دیوانه ها تلاش برای نجات خود می کردم. از آن خرابه لعنتی خارج شدیم. هنوز می کشیدند مرا به دنبال خودشان. در آخر به شدت درون ماشین پلیس مرا پرت کردند و قفل مرکزی فعال شد. به شیشه پنجره کوبیدم و هر چه می گفتم افاقه نمی کرد.
  14. پست18 سر تا پایش را نظاره می کردم؛ ذره ای تکان نخورده بود؛ هنوز هم همان مرد رویاهایم بود؛ هنوز همان قدر جذاب و دوست داشتنی بود. اما اکنون نه برای من جذاب بود و نه دوست داشتنی! حال دلم می خواهد سر به تنش نباشد. حال اگر از هستی ساقط هم شود کک من نمی گزد. بی ارزش شده بود دیگر؛ بی اهمیت شده بود و می ماند؛ مرده بود دیگر در دلم، در خاطرم، او مرده بود برای من! برای منی که همسرش هستم و مادر بچه اش، او مرده بود. حتی دیگر شرمم می شود او را "شوهر" خود بدانم و خطاب کنم. حال او فقط یک غریبه بود؛ یک غریبه خلافکار؛ دزد ماهکم بود او! از بین دندان های قفل شده ام غریدم: -فقط بهم بگو چرا؟! هیچ نگفت و حتی تکانی نخورد. فریاد زدم و صدا بالا بردم بی اختیار. -بگو لعنتی، چرا؟ چرا ولم کردی؟ چرا توی اون نامه نحس گفتی بر می گردم؟ این بود برگشتنت؟ که بچه خودتو بدزدی؟ اصلا چطوری منو پیدا کردی؟ از کجا فهمیدی ماهک دختر منه؟ هان؟ تنش لرزید و سر بالا برد. چشمان غرق خونش را دوخت به چشمانم و برای اولین بار ترسناک ترین چهره را می دیدم، آن هم چهره ای که یک زمانی فقط نگاهش می کردم، نگاهش می کردم و سیر نمی شدم! نگاهش می کردم و آرامش بود که قطره قطره به دلم سرازیر می شد. حال منزجر کننده بود؛ توانی نمی ماند با دیدنش اما من خود را نباختم. با جسارت خیره اش بودم. -من رفتم تا زندگیمونو درست کنم. من فریاد می کشیدم و اما او هنوز آرام بود! آهسته بود جمله هایش. -درستش نکردی. نابودش کردی. کبریت زدی به زندگیمون. خودتو نجات دادی فقط من و ماهک سوختیم. -نشد، فکر می کردم با حرف درست می شه، اما گیر افتادم. فکر می کردم بر می گردم، اصلا مطمئن بودم خودت توی اون نامه خوندی، نشد. نذاشتن. از حرف هایش سر در نمی آوردم؛ نمی دانم راجع به چه چیزی، بود گفته هایش. راجع به چه کسانی حرف می زد؟ سکوت کرده بود که این بار با صدایی آهسته و کمی بغض دار گفتم: -چی کار کردی با زندگیمون بهنام؟ در مورد کی حرف می زنی؟ کی نذاشت برگردی؟ نگاه دزدید از من و خیره به فاصله یک قدمیِ بینمان شد. -فتاح و دار و دسته ش. قبل از ازدواج با تو، توی گروهشون بودم، قاچاق و کلاهبرداری می کردن، اما کار اصلیشون همون قاچاق بود. شرط کار کردن کنارشون فقط مجردی بود. با تو نامزد کردم و خواستم از زیرِ دست فتاح بیام بیرون. نمی گفتم دلیلشو، دروغکی می گفتم می خوام سر به راه بشم. می خندید و می گفت از جلو چشمم گمشو. با تو رفتم زیر یه سقف و چرخیدن توی گروه فتاح و انجام دادن دستوراتش شد کارم. سالها گذشت و یه روز تصمیم گرفتم برم، واست نامه نوشتم که منو ببخش. چرا؟ چون ترکت می کنم. گفتم بر می گردم، چون فکر می کردم همه چیز رو درست می کنم. ساکت شد و من ناباور و مات حرف هایش. خدای من چه می شنیدم! من با چه کسی محرم شده بودم خدایا. چرا هیچ گاه نفهمیدم. آخر همیشه خوب بود؛ همیشه مهربان بود؛ از گل نازک تر نمی گفت به من. دیر به خانه نمی آمد. هیچ گاه به چیزی مشکوک نشده بودم. مردی پاک و متین بود. دوستش داشتم من! بغض بدی به گلویم چنگ انداخته بود. راه تنفسم را گرفته بود لعنتی! کوشیدم نفس بکشم. سخت بود اما توانستم. نتیجه اش شد پوزخندی با صدا و ناباوری. دندان ساییدم و صدایم غرش طوفان شد. -چی دارم می شونم؟ 26 سال زندگی کردی که تهش به اینجا برسی؟ من و دخترتو بدبخت کنی و خودت بیفتی دست پلیس؟ گویی نشنید چه گفته بودم. لبی به لبخند گشود و پاک دیوانه شده بود. -دخترم! خیلی شبیه توئه مهتاب. به وضوح جا خوردم و او دید. تلخ بود نگاهش و شاید نادم. در دل خندیدم؛ پر درد؛ با غم. برعکس، فکر کرده ای تمام سال تنهایی چگونه دوام آورده ام؟ تو را در او می دیدم. با دیدن چهره ی دخترکت از تو و جای خالی ات رفع دلتنگی می کردم. ماهک بیشتر شبیه تو است نه من! کلافه نفسی با شدت بیرون فرستادم و نباید خام می شدم. این دل نباید سست می شد. او مرده بود دیگر؛ درون قلبت جایی ندارد! -زندانیم کردن به قصد تنبیه. بهشون گفتم ازدواج کردم. فتاح به نوچه های گردن کلفتش می گفت کتکم بزنن. فتاح می گفت باید زنتو طلاق بدی. می گفت هر کی وارد کار من بشه اومدنش با خودشه اما برگشتنش با ماست. می گفت زنتو می کشیم. ترسیدم بلایی سر تو بیارن. شبونه فرار کردم از دستشون اما اونا زرنگ تر از من بودن. شک کرده بودم با اون همه گردن کلفت و نگهبان چطور تونستم در برم. نگو از قبل راهو برام صاف کرده بودن. وقتی از مکانشون دور شدم. یه پیامک اومد برام. گوشیمو گرفته بودن و چیزی همراهم نبود و نمی دونم اون گوشی ساده از کجا پیداش شد توی جیب من. باز کردم و خوندم پیامک رو. نوشته بود "دیدی ما رو دست کم گرفتی؟ از این به بعد راه باز جاده دراز، برو سی خودت. اما مطمئن باش از همین الان به بعد نمی تونی نفس راحت بکشی"
  15. پست17 نگاهش کردم بی حرف؛ پس از مکثی کوتاه، آهسته طوری که فقط خودش بشنود گفتم: -فقط ماهک رو از اینجا ببرید لطفا. سری جنباند و نگاه تهدیدوارش روی دو نوچه بهنام بود که دست هایشان را بالا برده بودند و در همان بین بی سیم در آورد و مأمور خانوم را صدا زد. ماهک میان دستانم می لرزید. محکم به خود فشردمش. به اندازه صد سال دلتنگش بودم؛ بعید می دانم خیلی زود از او سیر بشوم. همان مأمور خانوم آمد و دست دخترکم را گرفت که با صدای معترض و ترسان، لحن ملتمس ماهک مواجه شدم. -مامانی، نه مامانی می خوام پیشت باشم. لبخندی مهربان به رویش پاشیدم. -این خانوم مهربون باهات بازی می کنه تا من زود زود بیام پیشت. اذیت نکنی خاله رو مامان. برو منم دنبالت میام. مغموم سر کج کرد که بی قرار، فوری بـ ـغل گرفتمش و اندکی بعد او را به پلیس سپردم و هر دو از آن خرابه خارج شدند. بینی ام را بالا کشیدم؛ نگاهم به زمین بود و هنوز روی زانو نشسته بودم که... -ایست! با وحشت سر بلند کردم. سرگرد با شتاب دوید پی آن دو نوچه ی گریز پا که غلفت مجد باعثش بود. صدای آژیر پلیس همچنان در گوش می پیچید و سردرد به بار می آورد. و اما بهنام؛ من ماندم و اوی مات شده؛ اوی خشک شده سر جایش! فهمید سرگرد با او کار دارم؛ حرف های نگفته دارم؛ که زودتر بر دست هایش دستبند نزد و کت بسته سوار ماشین پلیسش نکرد. باز هم تمام وجودم شد نفرت و از سر خشم ابروهایم درهم رفت. جلو رفتم؛ در یک قدمی اش ایستادم؛ ذره ای تکان نخورد؛ سرش زیر بود؛ پوزخندی صدادار زدم بی اراده؛ حتی جرأت نمی کرد در چشمانم نگاه کند. اما من از او جواب می خواستم؛ دلیل سال ها در انتظار او بودن را می خواستم؛ دلیل آن نامه ی لعنتی؛ دلیل تنها گذاشتنم را؛ دلیل بی پدر بودن دخترکم؛ دلیل اکنون اینجا بودنش را باید می گفت؛ همه را باید بی وقفه می گفت و تا نگوید رهایش نخواهم کرد. حیف من؛ حیف آن روزهایی که به بطالت گذشت؛ حیف آن عذاب هایی که در روزهای انتظار بر دوشم سنگینی می کرد. حیف تمام اشک هایی که برای نبودنش چکید. حیف آن نیش و کنایه هایی که به خاطر او شنیدم و بی خیال گذشتم. همه راست می گفتند؛ او ارزش نداشت چهار سال و اندی، به انتظارش بنشینم؛ چشم به در بدوزم و پلک نزنم که مبادا رخ بنماید و من از دیدنش لحظه ای محروم شوم. خوار و خفیف کرد مرا عشق دیرینه ام! حال دهان یاوه گویان را چگونه ببندم؟ حال سرافکنده منم؛ شرمنده و پشیمان من بودم، من! این مرد سر به زیر، که سکوت اختیار کرده، همانی بود که زمانی روی اسمش قسم می خوردم؟ این مرد همان مقدس زاده ای بود که همیشه در خاطرم می پنداشتمش؟ او بود مرد نجیب و پاک من؟ او بود یوسف من؟ او بود صاحب قلبم و پدر دخترکم؟ خدایا چگونه به دلم بفهمانم این همه دو رویی را! این همه حقه بازیِ سرنوشت را! از این به بعد چه بگویم به ماهکم! باز هم می توانم بگویم که پدرت مسافرت است و به زودی خواهد آمد؟ می توانم از خوبی های پدرش برایش بگویم؟ می توانم از طرف پدرش قول اسباب بازی های زیبا بدهم؟ که خودش می آید و تقدیم دخترکش می کند؟! آخ خدایا...