مینا شیردل

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    103
  • Posts on chatbox

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

Your song

آخرین بار برد مینا شیردل در 8 بهمن

مینا شیردل یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

درباره مینا شیردل

  • درجه
    کاربر 0.5 ستاره

Contact Methods

  • id telegram
    mishirdell

اطلاعات من

  • جنسیت
    Female
  • شهر
    اردبیل
  • حالت اصلی من
    Movaffagh
  • حالت فرعی من
    Relax
  • علایق
    فیلم، کتاب، نوشتن و موسیقی...

تاریخ تولد من

  • روز
    8
  • ماه
    بهمن
  • سال
    74

آخرین بازدید کنندگان نمایه

378 بازدید کننده نمایه
  1. با توقف ماشین آژانس جلوی آسمون خراشی مه شرکت ما هم تو یکی از واحدهای اون برج بود کرایه ی ماشین رو حساب کردم و پیاده شدم. یکی از ورودی های برج رو مه درب های کشویی اتومات بودن رو برای انتخاب کردم و وارد شدم.کل کف سالن که با سنگ های مرمرین پوشیده شده بودن از تمیزی برق می زدن.یک طرف لابی بزرگی بود و طرف دیگه ای نگهبانی لوکسی بود که سه خانوم و سه آقا با لبا های فرم هماهنگی،پشت پیشخوان نگهبانی نشسته بودن و جلوی هر کدوم یه کامپیوتر قرار داشت. یه لحظه بین در آسانسورهایی که کنار هم قرار داشتن و نگهبانی مردد موندم.خب باید اعتراف کنم که اولین بارم بود راهم به همچین برج هایی می افتاد.نمی دونستم باید سرم رو پایین بندازم و برم یا قبلش به نگهبانی اطلاع بدم که من کیم و بعد برم؟ تصمیم گرفتم به طرف نگهبانی برم.جلوی پیشخوان یکی از آقایون ایستادم و گفتم: _سلام.خسته نباشید. _سلام خوش آمدید.کجا قراره تشریف ببرید؟ با سوالی که پرسید فهمیدم که اشتباه نکردم و جواب دادم: _طبقه ی سی و دوم واحد سیصد و پونزده.خانوم افشار باید سپرده باشن. _بله،بله.جناب مهندس شریفی؟ با شنیدن کلمه ی "مهندس" جا خوردم و سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: _اِه...سجاد شریفی. _بله.شما دیگه جز کارکنان برج هستید.می تونید به راحتی رفت و آمد کنید جناب مهندس.مشکلی نیست. با لبخندی مصنوعی سری تکون دادم و زیر لب تشکری کردم.به سمت یکی از آسانسورهای شیشه ای راه افتادم.با لمس دکمه ی لمسی سی و دو آسانسور خیلی نرم بالا رفت.هنوز تو شوک این بودم که کلمه ی "مهندس"از کجا تنگ اسمم خورده بود که آسانسور تو طبقهی سی و دو ایستاد. وسط سالن ایستادم و چشم هام رو چرخوندم.واحد سیصد و پونزده رو سمت چپم دیدم که درش باز بود.به سمتش رفتم و وارد شدم.سالن بزرگی بود که چند دختر و پسر جوون باهم صحبت می کردن.وسایل دکور به طور در هم ریخته ای وسط سالن به چشم می خوردند.صدای آشنای دختری از بین دخترها و پسرها گفت: _بفرمایید آقای مهندس هم اومدن.خب بچه ها کار رو شروع می کنیم. صدای یلدا بود که با دستش من رو به بقیه نشون می داد.با این حرفش همه سلامی بهم دادن و هر کدوم به طرفی رفتن.به تکون سرم اکتفا کردم و به سمت یلدا برگشتم و گفتم: _سلام خانوم. _سلام آقای مهندس. نگاهی به اطرافم انداختم و آروم گفتم: _کی گفته من مهندسم؟ یلدا هیسی کرد و گفت: _بابا یه کم سیاست کاری داشته باش.اینا پرستیژ کاره.کم کم یاد می گیری. و با گفتن این حرف با صدای بلندی گفت: _خیلی خب جناب مهندس.خانوم شریفی گفتن که امروز دکور شرکت فقط و فقط به نظر شماست.حالا این شما و اینم بچه های معماری که گوش به زنگ شمان.هر رنگی،هر مدلی که شما بگین. سری به نشونه ی تشکر تکون دادم و گفتم: _مطمئنا بچه ها کار خودش.ن رو بهتر بلدن.بهتره من فقط ناظر این باشم که کارشون رو به نحو احسنت انجام بدن...و البته این که مطمئنا می دونین این جا قراره یه شرکت واردات لوازم آرایشی باشه.پس مطابق همین معیار شر کت رو دیزاین کنین.پیشاپیش ممنونم. همه شون با شنیدن حرف هام سرشون رو به نشونه ی تایید تکون دادن و مشغول کارشون شدن. شرکت یه سالن بزرگ و پنج اتاق داشت که به خواسته ی دیانا یکی از اتاق ها به شکل آبدارخونه و چهار اتاق دیگه برای من و دیانا و یلدا و آرش طراحی می شدن. نگاهم رو روی شرکتی که داشت آماده می شد چرخوندم.ته دلم احساس غرور و خوش حالی داشتم.با خودم می گفتم،کاش خیلی زودتر از اینا با کسی مثل دیانا آشنا می شدم.دختری که به نظرم قوی بود و یه جورایی به من تلنگر زده بود تا از پیله ی وابستگی و اجبار بیرون بیام و برای خودم زندگی کنم.دیانا چیزی رو به من داد که من سال ها منتظرش بودم!جرات و انگیزه ی آزادی و یه زندگی نو! چیزی که حاج مسلم سال ها از بچگی از من گرفته بود رو دیانا در عرض چند روز و چند هفته بهم داده بود و اون هم چیزی نبود جز"استقلال"!
  2. نگاهی به ساعت مچیم انداختم و با برداشتن کیف لب تاپم از خونه بیرون زدم.کت وشلوار مشکی و پیراهن سرمه ایم رو که از شب قبل آماده کرده بودمشون،پوشیده بودم.یه جورایی داشتم می رفتم تا اولین روز کاریم رو تجربه کنم.از آسانسور بیرون اومدم و به سمت نگهبانی رفتم.چند تقه ای به در زدم که نگهبان نگاهش رو از صفحه ی تلویزیون گرفت و به سمتم اومد.لبخندی زدم و گفتم: _سلام آقای... با لهجه ی شمالیش جواب داد: _کریمی هستم آقا. _بله...آقای کریمی...خسته نباشید. _سلامت باشید. _آقای کریمی این کلید واحد من خدمت شما.من خونه نیستم چند تا کارگر احتمالا بیان برای سر و سامون دادن خونه.کلیدو بی زحمت بدین بهشون. _چشم آقا...فقط قابل اعتمادن دیگه؟ _بله...مشکلی نیست. _بسیار خب آقا. _خیلی ممنون،خدانگهدارتون. _خداحافظ آقا. پله های وروردی آپارتمان رو پایین رفتم.ماشین آژانسی که چند دقیقه ی پیش بهش زنگ زده بودم،دم در منتظرم بود.سوار شدم و آدرس شرکتو بهش دادم.گوشیم رو از جیبم درآوردم.واسه یه لحظه دلم خواست به حاج خانوم زنگ بزنم و درمورد امروز بهش بگم؛اما از طرفی هم صبح زود بود و دلم نیومد از خواب بی خوابش کنم. *
  3. چشم های هامون از حد معمول بازتر شد و آب دهانش را قورت داد: _مگه مهلقا چی کار کرده؟ رضا سرش را بلند کرد و در چشمان کنجکاو هامون زل زد: _هیچ کس مطمئن نیست...یعنی هیچ مدرکی نیست که بشه گفت کار اونه...نمیشه گفت...ما همه می ترسیدیم که آسیبی به تو بزنه...اصلا برای همین بود که آقا به جای پرستارای زن منو برای شما در نظر گرفتن...یکی که مرد باشه،زور داشته باشه،امین هم باشه...تو سرشم سودای عشق و عاشقی و تشکیل خانواده نباشه...یکی که همیشه با هامون باشه...چیزی که محمود خان می خواست و...کی بهتر ازمن که بتونه ازتون جلوی مهلقا محافظت کنه... هامون فاصله ی پلک هایش را کم تر کرد و از میان دندان هایش غرید: _رضا یا مثل آدم حرف می زنی یا... رضا دست های مشت شده ی هامون را در دستانش گرفت و با اشاره ای به میز و صندلی های وسط آشپزخانه گفت: _آقا خواهش می کنم بشینین و آروم باشین... هامون با عصبانیت دستانش را از میان دستان رضا کشید و روی یکی از صندلی ها جای گرفت: _زود باش رضا...امشب هر چی می دونی باید بگی... ته صدای هامون از فرط عصبانیت دورگه و خش دار شده بود،درست مثل زمانی که می خواست میکروفن دست بگیرد و تندخوانی کند! رضا که سعی می کرد آرامشش را حفظ کند و آن را به هامون هم منتقل کند؛با صدای آرامی گفت: _پنج سالتون که بود مادرتون فوت کرد.شش سالتون که شد محمودخان و مهلقا ازدواج کردن.هفت سالتون که شد،مهلقا اعتراض کرد که چرا محمودخان نمی خواد اون و هامون تو یه خونه باشن؟...ادعا کرد هامون رو مثل پسرش دوست داره؛چون یادگار دوستشه...یعنی مادرتون...با اصرار های زیاد مهلقا بالاخره محمودخان راضی شده شما هرسه باهم تو یه خونه زندگی کنین...گویا قبلش خونه ها جدا بوده و محمود خان هر از گاهی به مهلقا سر می زده...بعد از یه سال که هشت سالتون شده محمود خان متوجه آزار و اذیت های شما از طرف مهلقا می شه...می ترسه...از این که شما رو هم مثل خانوم از دست بده می ترسه و نتیجه ی این ترس می شه...بودن همیشگی من کنار شما! هامون با اخم های در هم رفته ای رضا را برانداز کرد و گفت: _اینا رو که کم و بیش می دونستم...البته غیر از اون قسمتش که تو رو آورده تا از من جلوی مهلقا محافظت کنی...ولی محافظت؟ هامون گوشه ی لبش را کج کرد و با چشمکی ادامه داد: _فازتون چیه؟ رضا نفس عمیق و کلافه ای کشید: _فازمون اینه که...محمود خان سال هاست به مهلقا مشکوکه...و از این موضوع فقط من خبر دارم... _خب چرا من خبر ندارم؟چرا من الان باید اینارو بدونم رضا؟ _راستش رو بخواهید الآنم قرار نبود بدونید...ولی حالا که شرایط ایجاب کرد برگردین ایران،احتمالا برای همین هم آقا فکر کردن فرصت خوبیه...آقا تصمیم گرفته بودن وقتی سی سالتون شد درمورد این موضوع باهاتون صحبت کنن... _سی سال؟ _معتقدن مردا بعد از سی سالگی تازه عاقل و قدرتمند می شن و می تونن از خودشون محافظت کنن...به خصوص شما که تو چشم محمود خان یه کمی بی قید و بندین...البته ببخشیدا... هامون با دهانی نیمه باز به رضا نگاه کرده و پرسید: _مشکوکه؟به مهلقا؟طلاقش بده خب...اصلا به چی مشکوکه؟ _نمی تونه طلاقش بده. _چرا؟ _حق طلاق با مهلقاست. _بسوزه پدر عشق! _عشق نیست. _پ چیه؟...مرد گنده برداشته حق طل... رضا وسط حرف هامون پرید و گفت: _قرارداده! هامون با چهره ای بهت زده تقلا کرد تا حرفی بزند؛اما تلاشش بی ثمر ماند و فقط دهانش باز و بسته شد بی آنکه حتی کلامی از آن خارج شود.
  4. ظرف خالی سالاد را کنار سینک ظرفشویی گذاشت و در حالی که به کابینت تکیه می داد،رو به رضا گفت: _رضا... رضا همان طور که مشغول مهیا کردن شام بود جواب داد: _بله آقا. _امشب باید بریم ویلای همسایه. رضا نگاهش را به هامون دوخت و گفت: _بازم؟ _آره،بازم. _آخه اون جا که جز وسیله و خرت و پرت چیزی دیگه ای نبود که...چرا اینقدر براتون مهم شده؟ _شاید ظاهرش خرت و پرته...شاید لا به لای خرت و پرت ها یه چیزی هست که... هامون طوری که گویا وسط حرفش چیزی به خاطرش آمده باشد گفت: _راستی رضا تو اون سری گفتی که شاید محمود منو فرستاده خارج از ایران که ازم محافظت کنه؟منظورت از اون حرف چی بود؟تو چیزی می دونی که من نمی دونم؟ رضا آب دهانش را قورت داد و گفت: _ام...خب آقا...نه یه چیزی گفتم همین جوری... هامون یک قدم به سمت رضا برداشت و گفت: _رضا من تو رو نشناسم باید برم بمیرم!تو و محمود یه چیزهایی رو خوب می دونین...یه چیز هایی که انگار سال هاست دارین ازم پنهون می کنین...محمود قبل رفتنش یه حرف هایی گفت که مطمئنم تو بهتر ازمن می دونی چی میگه؟ _مگه چی گفتن محمود خان؟ _گفت دستشو رو کن.پیداش کن...چه می دونم... رضا با دهان نیمه باز مانده ای از ترس آمیخته با تعجب به هامون چشم دوخت و زیر لبش زمزمه کرد: _پس شروع شد... هامون نگاه عاقل اندر سفیهی به رضا انداخت و با کج کردن گوشه ی لبش پرسید: _چی میگی تو؟ رضا نگاهش را روی اجزای چهره ی هامون چرخاند و گفت: _بازی...بازی شروع شده آقا! هامون با بهت سرش را تکان داد و گفت: _چرا شر میگی؟ رضا به سمت شعله ی گاز رفت و با روشن کردن شعله گفت: _آتیشی که سال ها پیش روشن کرده،امروز دامن خودشو می گیره... _دامن کیو؟ نگاه گذرایی به هامون انداخت و جواب داد: _مهلقا!
  5. بیست و چهار ساعت از رفتن محمود و مهلقا می گذشت.در آن بیست و چهار ساعت تمام فکر هامون مشغول حرف های محمود بود؛اما حتی یک قدم هم برای رازگشایی حرف هایش برداشته نبود.به طوری که حتی با رضا هم حرف نزده بود و خودش را در اتاق حبس کرده بود.رضا هم خیال می کرد با رفتن مهلقا،هامون تنها سرگرمی اش را در لیکر از دست داده که این طور دمق شده،برای همین خیلی دور و برش نمی پلکید تا مبادا از کوره در نرود! نزدیک غروب با شنیدن صدای قار و قور شکمش بالاخره خود را از حبس در اتاق آزاد کرده و پله هارا به مقصد آشپزخانه پایین رفت. با دیدن رضا در آشپزخانه تک سرفه ای کرد که رضا به سمتش برگشت و گفت: _سلام...بالاخره گرسنگی از اتاق بیرونتون کشید،نه؟ هامون در حالی که یخچال را باز می کرد جواب داد: _چی داریم؟ رضا با لبخندی جواب داد: _دیگه مهلقا خانومم که رفتن...یه امشبو دستپخت منو تحمل کنید،از فردا به زن عموم،زن عمو هاشم،میگم بیاد. _یعنی ما این مدت داشتیم دستپخت مهلقارو می خوردیم؟ رضا نگاهش را از قابلمه ی روی اجاق گرفت و با نگاهی به هامون گفت: _واقعا نمی دونستین؟ هامون شانه هایش را بالا انداخت و با برداشتن ظرف سالاد ماکارونی داخل یخچال جواب داد: _نه...نگفتی چیز خورمون میکنه؟ این را گفت و قهقهه ای زد.رضا با تبسمی سرش را تکان داد و گفت: _یکی از مزیت هایی که شما دارین اینه که تو بدترین شرایطتون هم می تونید بخندین.خداروشکر. هامون قاشق پری را در دهانش گذاشت و با تکان سرش به منظور تایید حرف رضا،لقمه اش را قورت داد.قبل از این که قاشق دیگری را در دهان بگذارد گفت: _میگم این عمو هاشم و زن عمو...همون پدر و مادر گل خاتونن؟ رضا باشنیدن اسم گل خاتون چهره اش را در هم کشید و گفت: _بله آقا. هامون لب هایش را روی هم فشرد و گفت: _باید براشون سخت باشه. _زن عمو بعد از گل خاتون دیگه کمتر حرف میزنه یا شایدم بگم اصلا حرف نمیزنه...تا این حد... هامون آه خفیفی کشید و سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و مشغول خوردن سالادش شد.
  6. بعد از چند تا بوق صدای آرومش پشت تلفن پیچید: _بله؟ _سلام دیانا...خانوم... _سلام سجادجان.خوبی؟ _ممنون.خب ببخشید مزاحمت شدم راستش... _مشکلی پیش اومده؟ _نه...یعنی آره...درواقع مشکل نیست،فقط به کمک نیازدارم. _اِمــــ...خب چه کاری ازدستم برمیاد؟ _من یه خدمتکار می خوام که بتونه درعرض یه روز خونه ی جدیدمو سر و سامون بده.البته خیلی سخت نیست فقط من حوصله شو ندارم. باصدایی که توش ذوق وهیجان بود گفت: _واقعا؟خب این که کاری نداره.فقط باید آدرس خونه اتو برام بفرستی.همین. _فکرمی کردم سخت تر باشه.باشه براتون پیامکش می کنم. _نگران نباش اصلا...بسپارش به من! _خیلی ممنون.پس مزاحمتون نمیشم. _مراحمی...راستی سجاد یه کاری برای فردا داریم که من هماهنگش می کنم و خبرشو آخر شب بهت میدم. _چه کاری؟ _حالا...کاری نداری؟فعلا. _نه خداحافظ. تیکه های باقی مونده از پیتزای بعدازظهر رو خوردم و به سمت اتاقم ر فتم.از اون جایی که معاف شده بودم و سربازی رو پیچونده بودم،می شد گفت اولین شبی بود که تو تمام عمرم باید به تنهایی سپری می کردم.به هر حال مجبور بودم بهش عادت کنم.نگاهی به لباس هام انداختم که دو روز متوالی تنم بودن.دوباره به سمت هال برگشتم و چمدونم رو کشون کشون به سمت اتاق بردم.حاج خانوم همه ی لباس های راحتی،رسمی،گرم و سرد هرچیزی رو که تو کمد داشتم برام فرستاده بود.یاد حاج خانوم افتادم و دلم گرفت.دلم خواست بهش زنگ بزنم وصداش رو بشنوم؛اما با نگاهی به ساعت منصرف شدم؛چون می دونستم حاجی تو اون ساعت خونه تشریف دارن! لباس ها و حوله ام رو از تو چمدون برداشتم و به طرف حموم رفتم.بعد از یه دوش مختصر از حموم دراومدم.حوله م رو تنم کردم و در حالی که موهامو خشک می کردم به سمت اتاق رفتم.به محض باز کردن در گوشیم رو دیدم که روی تخت داشت زنگ می خورد.با فکر این که شاید حاج خانوم یا ثمین باشه که پنهونی زنگ زدن ذوق زده به سمت گوشی پریدم؛اما با دیدن اسم دیانا ابروهام بالا پرید و جواب دادم: _سلام. _سلام از ماست...چه خبرا؟ _سلامتی،خبرخاصی نیست. _خب پس اگه خبر خاصی نیست،بذار من یه خبر خوب بهت بدم. _بله می شنوم. _آدرس جایی رو که قراره شرکتمونو اون جا تاسیس کنیم،برات پیامک می زنم.فردا صبح ساعت نه باید بری بالاسر کارگرا و طراح های داخلی باشی،جناب مدیر فروش و روابط داخلی! _من؟...اِه...خب... _اِه وخب و اینا نداریما...قرار نیست از زیر کار دربرین آقای شریفی. لبخندی زد و گفتم: _بله چشم خانوم افشار! _آفرین و در ضمن تو هم آدرس خونه ات رو برام پیامک کن و یه کلیدم یه گوشه قایم کن یا اگه نگهبان دارین بده بهش تا کارگرارو بفرستم سر و سامونش بدن. _کارگرا؟چیز خاصی نیستا...فکر کنم یه کارگر کافی باشه. _تو کاریت نباشه من می دونم چی کار می کنم. _بله.هر جور صلاح می دونید. _به هر حال...پس آدرس ها رو مبادله کنیم تا فردا به کارامون برسیم.شب خوبی داشته باشی. _ممنون دیانا خانوم...شما هم همین طور... _فکر کنم بهتر باشه فقط تو شرکت رسمی حرف بزنیم...این جوری حرص می خورم! _بله خب طول می کشه تا عادت کنم! _اوف...می دونم.به هر حال شناختم...خداحافظ. _خداحافظ. گوشی رو قطع کردم و با پوشیدن لباس هام روی تخت دراز کشیدم.دستامو زیر سرم گذاشتم.ناخودآگاه لبخند کجی گوشه ی لبم نشست.دلم می خواست برم جلوی حاجی بایستم و بگم: _من همون پسریم که می گفتی عرضه ی هیچ کاری رو ندارم.حالا شدم مدیر...مدیر فروش و روابط داخلی یه شرکت بین المللی....حالا می تونم روی پای خودم بایستم.آقای خودم باشم...آقای خودم و نوکر خودم!
  7. XiaoYing_Video_1510352962357.mp4
  8. درست فردای روزی که هامون با تیکه های بی امانی که سر میز به مهلقا گفته و ترور روانی اش کرده بود؛محمود و مهلقا تصمیم گرفتند به تهران برگردند. شب قبلش محمود سر میز شام به رضا و هامون گفته بود که فردا باید آماده شوند که به تهران برگردند.حداقلش تا مدتی که آب ها از آسیاب بیفتد و هامون دوباره مهاجرت کند؛کمی با احتیاط تر رفت و آمد خواهند کرد. رضا که در خود حق اعتراضی نمی دید،سرش را پایین انداخته و سکوت کرده بود؛اما هامون همان طور که لقمه اش را قورت می داد با بی خیالی تمام،در جواب محمود گفت: _گفته بودم که حتی خدا هم بیاد دیگه از این جا تکون نمی خورم! با این حرفش مهلقا نگاه زیر چشمی به محمود انداخته و با غذایش ور رفت. هامون از سر میز بلند شده و با تبسمی به رضا گفت: _اگه صبح زود خواستن برن بیدارم کن پشت سرشون آب بریزم! سپس با برداشتن یک کاهو از سالادش و با پوزخندی،نگاهی به محمود و مهلقا انداخته و پله ها را بالا رفت. صبح فردا با چند تقه ای که هشت صبح به درش خورد از جایش پرید.تیشرتش را تنش کرد و به سمت در رفت.با دیدن محمود که پشت در ایستاده بود چشمان خواب آلودش را بازتر کرد و پرسید: _میرین دیگه به سلامتی؟ محمود دستش را کف سـ ـینه ی هامون زد و به داخل اتاق پرتش کرد.خودش هم وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. هامون که از حرکت محمود جا خورده بود،لبش را کج کرد و پرسید: _فازت چیه محمود جون؟ محمود با لحن آرام و محکمی به تخت اشاره کرد و گفت: _بشین. هامون نفس کلافه ای کشید و روی تخت نشست.محمود نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت و گفت: _امروز اگه می خواستم کشون کشون می بردمت تهران.فکر نکن خام ادعاها و تهدیدات شدم؛اما خواستم بمونی که بدونی... با جمله ی آخر و مبهم محمود،هامون سرش را بلند کرده و با نگاهی متعجب به محمود نگاه کرد.محمود که هزار سوال بی جواب را از چشمان هامون می خواند به حرف هایش ادامه داد: _امروز مهلقا رو می برم که به پر و پات نپیچه.امروز به مهلقا دروغ میگم که زورم بهت نمیرسه که دیگه به تو دروغ نگم،که دیگه به وجدانم دروغ نگم.تو رو آوردم لیکر که بدونی...که بدونی من اون قدرها هم که ازم متنفری پدر بدی نبودم...امروز این میدون رو بهت میدم؛چون سال هاست منتظر این روز بودم که اینقدر عاقل بشی که بتونم روت حساب باز کنم...منو با تو تهدید می کردن؛اما حالا من یه مهره سرباز قوی مثل تو دارم هامون...نا امیدم نکن!...تا می تونی بگرد و پیدا کن...بالاخره یه روز دستش رو میشه.روزی که دیگه نه می تونه منو تهدید کنه،نه به تو آسیبی بزنه! محمود حرف هایش را گفت و به سمت در اتاق رفت.هنوز از در بیرون نرفته بود که با لبخندی به سمت هامون برگشت و گفت: _اگه می خوای پشت سرمون آب بریزی دست بنجنبون. هامون که هنوز در شوک حرف های محمود بود،یک میلی متر هم از جایش تکان نخورد.حتی متوجه رفتن محمود هم نشد. بلند شد و پشت شیشه ی تمام قد اتاقش ایستاد.رضا مشغول گذاشتن چمدان هایشان پشت ماشین بود.محمود خودش را به ماشین رساند،قبل از سوار شدنش نگاهی به شیشه ی تمام قد اتاق هامون انداخت و سوار صندلی راننده شد.مهلقا رد نگاه محمود را گرفت و با چشمان شیشه ای اش نگاه خصمانه ای به هامون انداخت.گویی با نگاهش هم فرمان جنگ می داد.بعد از چند لحظه با چهره ای که لبریز از خشم و نفرت بود نگاهش را از هامون گرفت و سوار ماشین شد.رضا کاسه ی آب را پشت سرشان ریخت. و عجیب بود که بعد از سال ها برای اولین بار هامون هم چون بچه ای پنج ساله کنج دلش احساس وابستگی شدیدی نسبت به محمود کرد.گویا بعد از شنیدن آن حرف ها دلش نمی خواست محمود را با آن جادوگر تنها بگذارد؛اما باید به گفته های محمود عمل می کرد.باید یک چیزهایی را می یافت،یک چیزهایی را می دانست...اما چه؟ محمود هامون را با صدها سوال بی جواب در لیکر تنها گذاشت؛اما چرا خود به آن سوال ها جواب نداد،چرا ازهامون خواست که خودش جوابی برای سوال هایش پیدا کند،مگر محمود از چه چیزی می ترسید؟چه چیزی را پنهان می کرد؟ سوال هایی که هم چون خوره ای به جان هامون افتادند و نمی دانست برای یافتن پاسخ هایش از کجا باید شروع کند؟
  9. صبح روز بعد... هامون در آینه ی قدی اتاقش نگاهی به خودش انداخت و لبخند دندان نمایی زد.شلوارک و تی شرت یشمی رنگ و گله گشادی را تنش کرده بود که درآن هوای شرجی حسابی خنک نگهش می داشت. بهانه های خوبی برای آزار دادن مهلقا پیدا کرده بود.پله ها را پایین رفت.در حالی که با پوزخندی بر لب آدامسش را در دهانش می چرخاند،نزدیک میز صبحانه شد و صندلی اش را عقب کشید. محمود از زیر مژه هایش نگاهی به هامون که به طرز عجیبی سرخوش بود انداخت و گفت: _سحرخیز شدی هامون خان!صبحتم بخیر! هامون که متوجه طعنه ی محمود شده بود با قیافه ای کاملا جدی در حالی که لقمه ای را در دهانش می گذاشت،با آواز صدای قشنگش گفت: _صبحت بخیر عزیزم...با این که گفتی بودی دیشب خدانگهدار... رضا در حالی که سعی می کرد خنده اش را مهار کند،چایی ته استکانش را سر کشید و هامون با چرخاندن نگاهش روی رضا چشمکی به او زد.محمود سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و دوباره مشغول خوردن صبحانه اش شد. چشم های هامون و رضا به خاطر دیرخوابی دیشبشان پف کرده بود؛اما هردویشان به لطف مهمانی های شبانه ی هامون در استانبول،تقریبا به این وضعیت عادت کرده بودند! هامون رو به رضا کرد و گفت: _رضا برام یه خط ایرونی بگیر...دیگه هرچه قدرم باشه یه ذره که آنتن داره! مهلقا چشمان شیشه ای اش را در حدقه چرخاند و با پوزخندی گفت: _آره...ولی نه اونقدری که اینترنت پرسرعت واسه تماس تصویری با خارج داشته باشی! هامون آرام لقمه اش را از نزدیکی دهانش پایین آورد و با لبخند حرص درآری رو به مهلقا کرد. _نــــــــه...من گم شده ای چیزی تو خارج ندارم که دلم بخواد بهش زنگ بزنم یا ببینمش! با این جمله رضا به سرفه افتاد و با ببخشید زیرلبی از سر میز بلند شد و رفت.مهلقا چند لحظه ای با بهت به هامون زل زد و سپس در حالی که چند باری پشت سرهم پلک می زد به پوزخندی اکتفا کرد. محمود که حواسش به صفحه ی تلویزیون بود و حوصله ی کل کل های هامون و مهلقا را نداشت با اشاره ای به دختر کوچک بامزه ای که در برنامه ی کودک شیرین زبانی می کرد گفت: _ببین تورو خدا پدر سوخته چه زبونی داره! هامون و مهلقا با حرف محمود نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداختند.هامون لبخند دندان نمایی زد و در حالی که صدایش را نازک می کرد گفت: _هِـــــی توله رو ببین... سپس رو به محمود کرد و ادامه داد: _میگم تو که زحمت کشیدی منو آوردی لیکر...یه دختر شمالی هم برام بگیر...خدا رو چه دیدی شاید خدا یه نوه ی این شکلی بهت داد...تازه چون مامانش شمالیه اسمشو میذاریم تــــــــرنج! سپس با لبخند دندان نمایی نگاهش را روی مهلقا و محمود چرخاند و گفت: _چطوره؟ مهلقا و محمود هردو همچون برق گرفته ای با شنیدن اسم ترنج خشکشان زد.مهلقا سریع از پشت میز بلند شد و با اشاره ای به محمود گفت: _سرم گیج میره.میرم بالا! هامون با همان لبخند معروف حرص درآر و نگاه زیرچشمی اش مهلقا را بدرقه کرد و زیرلب گفت: _بدو برو ببینم... محمود هم بلند شد و در حالی که سر شانه ی هامون می زد گفت: _نمی دونم چی تو سرته ولی کاری نکن از آوردنت به لیکر پشیمون بشم.برمی دارم می برمت تهران.تو می مونی و مامورایی که سایه به سایه دنبالتنا! هامون بلند شد و رخ در رخ محمود ایستاد و گفت: _محمود خان گفته بودم من دیگه بچه نیستم که تهدید بشم.دیگه حتی خدا هم بیاد نمی تونه منو از این جا تکون بده! این بار هامون با تلخندی سر شانه ی محمود زد و از کنارش عبور کرد.
  10. هامون آدم احساساتی نبود.یعنی اصلا جفای روزگار و شلوغی های دورش در عین تنهایی ذاتی اش مجال تجربه ی عشق را به او نداده بودند.با این حال با ابروهایی در هم رفته دستش را روی شانه های ستبر رضا گذاشت و گفت: _هیچ کس نفهمید گل خاتون چی شد؟ _نه... _حتی یه رد کوچک؟ رضا سرش را به نشانه ی نه به چپ و راست تکان داد و با فشار دادن لب هایش روی هم بغضش را قورت داد. هامون در حالی که نگاهش را می دزدیدو نمی خواست غرور مردانه ی رضا را با زل زدن به چشم های اشک بارش بشکند،گفت: _برای همینه که همیشه با ازدواج کردن مخالفی؟...اینقدر تاثیر گل خاتون روی تو عمیق بوده که...آخه خیلی بچه بودی...بیست سال گذشته...مگه میشه؟ رضا پوزخندی زد و گفت: _ما جوونای قدیمیم ها آقا! هامون آه عمیقی کشید و با بـ ـغل کردن زانوهایش گفت: _چرا هیچ وقت نرفتی دنبالش؟ _هه...نرفتم؟...زمین و آسمونو دوختم؟ _به پلیسم گفتین؟ _اوهوم...کاری نتونستن بکنن...انگار آب شده بود... _چه سال نحسی بوده اون سال...مامانم مرده...گل خاتون غیبش زده...حمید و مهلقا طلاق گرفتن...مهلقا با پدرم ازدواج کرده و حمید و ترنج غیبشون زده و رفتن یه جای دور!...به نظرت عجیب نیست؟ رضا نم چشمانش را گرفت و گفت: _مگه شما ربطی بینشون می بینین؟ هامون چشمانش را ریز کرد و زمزمه کرد: _نمی دونم...شاید! سپس دستش را به سمت رضا دراز کرد و گفت: _فکر کنم واسه امشب کافیه.بزن بریم. رضا در حالی که دماغش را بالا می کشید و می خندید گفت: _واسه امشب؟یعنی بازم می خواین بیاین؟ هامون همان طور که رضا را از زمین بلند می کرد با چشمک و لبخندی گفت: _فکر کردی کم میارم؟ ساعت نزدیک چهار صبح بود؛اما هم چنان هوا تاریک بود.در اتاق را به همان حال رها کردند؛اما مجبور بودند فکری به حال در بیرون بکنند.با هر ضرب و زوری بود نه به طور کامل؛اما ظاهر در را مثل حالت اولش طوری درست کردند که گویا قفل است.سریع به سمت در حیاط و در نهایت ویلای محمود دویدند. به محض رسیدن به طبقه ی سوم نفسی از سر آسودگی کشیدند.هامون سر شانه ی رضا زد و آرام زمزمه کرد: _خیلی مردی! و سپس وارد اتاقش شد.سویشرتش را از تنش درآورد و به گوشه ای پرت کرد.خودش را روی تخت انداخت و ناخودآگاه دستش را روی جیب تی شرتش که کاملا روی قلبش قرار داشت کشید.عکس را بیرون کشید و دوباره نگاهش را روی ترنج ثابت کرد.عجیب این دختر بچه ی زیبا و دلفریب به دلش نشسته بود.یک آن در گوشه ای از دلش خواست کاش دختر بچه ای مثل ترنج داشت.لحظه ای از دلنشینی این فکر کل تنش گرم شد؛اما سریع به فکر خود پوزخندی زد و با خود گفت: _من و زن و بچه؟...حتی فکرشم مسخره س! کشوی میز عسلی کنار تختش را باز کرد و عکس را آن جا انداخت.خوب می دانست کسی جرات ندارد پایش را داخل اتاقی که به نام اوست بگذارد! ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت و چشمانش را بست.از کار امشبش راضی بود؛اما هنوز سوال های زیادی گوشه و کنار مخیله اش فریاد می کشیدند.با خودش فکر کرد شاید هنوز کارش با آن ویلا تمام نشده باشد...
  11. رضا آلبوم را گرفت و با لبخند نیمه جانی گفت: _اِه...این آلبومه... وبعد به چشم های پرسشگر هامون نگاه کرد و ادامه داد: _حمید آقا عشق عکاسی بودن...این آلبوم یه کلکسیونه از لیکریا...مردم لیکر،طبیعتش،آدمایی که تو این ویلا کار می کردن...همیشه دلم می خواست این آلبوم رو ببینم... رضا صفحه ای را ورق زد و آلبوم را رو به هامون گرفت و با لبخندی که آمیخته با خجالت بود و لپش را گل می انداخت گفت: _این منما...این جا پونزده سالمه... هامون نگاهی به عکس انداخت و با قهقه ای سر شانه ی رضا زد و گفت: _خودمونیم ولی خیلی داغون بودیا! رضا بر خلاف این که ناراحت شود همچون هامون قهقهه ای زد و جواب داد: _آقا بچه ی روستا بودیم خب...چه توقعی دارین...اونم بچه های روستای اون موقع...الانو نبینین تکنولوژی پیشرفت کرده... هامون صفحه ی دیگری را باز کرد و با دیدن عکسی که در آن بود آرام،آرام قهقهه اش خاموش شد و لبخندش روی لبش ماسید.رضا هم که می خندید بادیدن چهره ی هامون نگاهی به عکس انداخت و لبخند از روی لبانش پرکشید و جایش را به دو جفت نگاه حسرت بار داد.هامون با چشمانی پرسشگر به رضا نگاه کرد و پرسید: _کیه؟ رضا به عکس پانزده سالگی اش نگاه کرد که دستش را دور گردن دختر روستایی هم سن خودش انداخته و هردو لبخند های پررنگ و بانشاطی روی لب هایشان دارند.به دور از این که احتمال بدهند روزگار چه جفاکارانه لبخندشان را از روی لبانشان پاک می کند... رضا چند باری پلک زد و طوری که سعی می کرد صدایش نلرزد گفت: _گل خاتون... هامون با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و گفت: _صبر کن ببینم...همون دختره که تو ویلای حمید کار می کرد و یهو گم شده؟ رضا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.هامون با بهت نگاهش را روی حال محزون رضا چرخاند و گفت: _اون وقت تو باهاش...؟ رضا آهی کشید وجواب داد: _اون موقعا از بچگی دخترعمو،پسرعموهارو به ناف هم می بستن...پونزده ساله شونم که می شد،چه دختر چه پسر...باهم عقد می کردن وتا زمانی که پسره بره سربازی و بیاد نامزد عقده کرده ی هم می موندن... رضا لبخند نیمه جان و بغض آلودی زد و گفت: _خوبیش اینه که ما هم سن بودیم...جفتمونم می خواستیم دیپلم بگیریم...برای همین هم درس می خوندیم هم کار می کردیم...می خواستیم یه زندگی خوب داشته باشیم.من مدیر مدرسه ی لیکر بشم اون معلمش،بچه هامونم تو همون مدرسه درس بخونن... رضا به رویاهای بربادرفته ی بیست سال پیشش پوزخندی زد و با قطره اشکی که از گوشه ی چشمش چکید سرش را به چپ و راست تکان داد.
  12. صفحه های بعدی را ورق زد.حمید ومهلقا...حمید و مهلقا...عکس بعدی...مهلقایی که جوان تر است وشکمش کمی جلو آمده...صفحه های بعد باز هم حمید و مهلقا و مهلقا در همان حال...صفحه ی بعد...حمید،مهلقای باردار،زنی که هامون از روی عکس ها می دانست مادرش است،محمود و پسر بچه ای که با گرفتن دست محمود کنارش ایستاده بود! بغضی را که لحظه ای گوشه ی گلویش جاخوش کرد را قورت داد و لبخند کج و حزن آلودی کنج لبش نشست.انگشتش را روی پسر کوچک کنار محمود کشید وگفت: _واسه همینه که یادم نمیاد آخرین بار کی از محمود محبت دیدم...شاید تو همون روزا! رضا از دیدن حال هامون ناراحت شد و گفت: _گذشته اسمش روشه...گذشته...چرا زخمای کهنه رو انگولک می کنین آقا؟ هامون بی توجه به حرف های رضا آلبوم را ورق زد و گوشه ای پرت کرد.آلبوم بعدی را برداشت و باز کرد. اولین صفحه عکس مهلقا بود که به صورت نوزادی که در آ-غـ ـوش داشت نگاه می کرد و لبخند می زد.صفحات بعد باز هم عکس همان نوزاد بود که به مرور در عکس ها بزرگتر می شد.دختری با صورت گرد،پوست نسبتا سبزه ای،موهای کاملا مشکی،لب های گوشتی و دماغ کوتاه و چشم هایی کشیده و زیبا که مژه های بلند مشکی اش در گوشه ی چشمان کشیده اش بلند تر هم شده و چشم هایش را زیباتر می کرد. رضا وقتی مکث طولانی هامون را روی عکس دختر بچه دید،لبخند ی که فقط لب هایش را کش می داد زد و گفت: _ترنج... هامون با شنیدن اسم ترنج سرش را بالا آورد و به رضا نگاه کرد.رضا ادامه داد: _دختر حمید و مهلقا... هامون دوباره به عکس دختر بچه ی دو یا سه ساله ی شیرین و زیبا نگاهی انداخت و گفت: _کسی نمیدونه الآن کجان؟ _خب من که نمی دونم...شاید محمود خان یا مهلقا بدونه...ولی من تا حالا نشنیدم در موردش حرفی بزنن...از یه طرفم احتمال میدم اگه می دونستن کجان مهلقا هر چند وقت یه بار به دیدن ترنج می رفت... _یعنی روش می شد؟ رضا پوزخندی زد. _نشناختیش؟ _اوهوم...می تونی بفهمی الان کجان؟ رضا ابروهایش را بالا انداخت: _نمی دونم آخه آقا...به چه دردتون می خوره؟ هامون آلبوم را ورق زد و گفت: _کنجکاوم! با دیدن عکس صفحه ی بعد ابروهایش را بالا انداخت و پوزخندی زد.رضا با دیدن عکس لبخندی زد و گفت: _شما چهار سالتونه و ترج هم دوسالش...حیاط ویلای شماست. هامون در حالی که یک سر و گردن از ترنج بزرگتر بود،کنار ترنج ایستاده بود و هردویشان با ذوق خاصی به دوربین لبخند می زدند.برای هامون عجیب بود که چیزی از آن دختر در خاطرش نمانده بود حتی اسمش!هرچند که سنش هم برای ثبت شدن خاطرات آن زمان خیلی کم بوده. هامون چسب روی عکس را باز کرد و آن عکس را از روی آلبوم برداشت و داخل جیبی که روی قسمت سـ ـینه ی تی شرتش بود،گذاشت.رضا با تعجب به حرکت هامون نگاه کرد و گفت: _به چه دردتون می خوره؟ هامون به قالب سرخوشانه اش بازگشت و با لبخند دندان نمایی ابروهایش را بالا انداخت و جواب داد: _یادگاریه! رضا لبخندی زد و سرش را به چپ و راست تکان داد. هامون آلبوم دیگری بر داشت.چند صفحه ای را ورق زد؛اما آدم های آن آلبوم را نشناخت.آلبوم را به طرف رضا گرفت و گفت: _اینا دیگه کین؟
  13. رضا بلند شد و هامون سریع وارد اتاقی که ابعاد بزرگتری نسبت به بقیه ی اتاق ها داشت،شد. هامون با تعجب به سمت رضا برگشت و گفت: _این جا انباریه یا اتاق؟ رضا که تعجب هامون را دید سریع خودش را داخل اتاق انداخت و با بالا انداختن ابروهایش گفت: _آخرین باری که این اتاق رو دیده بودم این جوری نبودا...این جا اتاق مخصوص مهلقا و حمید بود ولی... اتاق پربود از انواع و اقسام وسیله هایی که روی هم دیگر انبار شده بودند.از لباس عروسی که گوشه ای روی یک مانکن جاخوش کرده بود گرفته تا انواع و اقسام اسباب بازی ها و وسیله های صورتی رنگ مورد نیاز یک نوزاد دختر... همه چیز بوی گرد و غبار می داد.هامون دستش را جلوی دهانش تکان داد و سرفه ای کرد. پای رضا به لبه ی یک میز قدیمی گیر کرد و چند وسیله با صدای بلندی به پایین پرت شدند.هامون جاخالی داد و یک کارتن روی سر رضا افتاد.رضا آخ بلندی گفت و خودش را کنار کشید. هامون چند لحظه ای با نگاه عاقل اندر سفیهی به رضا که پشت گردنش را ماساژ می داد،نگاه کرد و در همان حالت گفت: _من بهت چی بگم آخه؟ سپس با چشم غره ای سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: _کلید چراغ این خراب شده کجاست؟ نور چراغ موبایلش را چرخاند و با دیدن کلیدی که پشت سر رضا قرار داشت گفت: _بزن اون بی صاحابو! رضا در حالی که دستش را به دیوار می گرفت تا بلند شود،کلید چراغ را زد.اتاق با نور لوستری که در راس آن قرار داشت روشن شد. هامون خواست به سمت رضا برود که پایش به کارتنی روی سر رضا افتاد بود،گیر کرد.با کلافگی فحشی به کارتن می داد که یک آن چشمش به آلبوم هایی که از کارتن سرازیر شده بودند افتاد! روی یک زانویش کنار کارتن نشست و گفت: _رضا...رضا ول کن اون سرتو بدو بیا این جا. رضا سریع به سمت هامون خیز برداشت و کنارش نشست.هامون بی توجه به کف غبار آلود اتاق چهار زانو نشست و اولین آلبومی را که دم دستش بود باز کرد. اولین عکس متعلق به یک عروس و داماد بود.عروس را خوب شناخت.رضا انگشتش را روی عکس داماد زد و گفت: _حمید...این حمیده... هامون پوزخندی زد و با جویدن لب پایینش گفت: _عکس عروسی حمید و مهلقا!
  14. رضا که می دانست هیچ کلمه و جمله ای نمی تواند هامون را از کارش منصرف کند،با درماندگی پشت سرهامون راه افتاد.بعد از پشت سر گذاشتن نزدیک به سی پله به اولین پاگرد رسیدند.هامون چند کلید برق را که در پاگرد اول بود زد.کل پلکان و پاگردهای طبقات و راهروی طبقه ی بالا به واسطه آن کلیدها روشن شدند.پله ها را بالا رفته و به دو راهروی طولانی رسیدند.برخلاف ویلای محمود که شامل سه طبقه بود،این ویلا دو طبقه بود؛اما اتاق های بیشتری را در همان دو راهروی طویلی-که رو به روی هم قرار داشتند-در خود جای داده بود.دو راهروی طویل در دو طرف خود به وسیله ی دو پاگرد مربعی به هم وصل شده بودند.در یک اتاق به روی یکی از پاگردها باز می شد و پاگرد دیگری به پلکانی که از آن بالا آمده بودند،متصل می شد.در هر راهروی طویل درِ شش اتاق دیگر دیده می شد که جمعا می توان گفت شامل سیزده اتاق می شد.در واقع از فضای باز وخالی که مابین دو راهروی طویل اتاق ها بود و دورش را نرده ای از جنس چوب گردو کشیده بودند می شد به وضوح نشیمنی را که چند دقیقه ی پیش آن جا بودند تماشا کرد. هامون نگاهی به در اتاق ها انداخت که آن ها هم از جنس چوب گردو بودند و با طرح ها و تراشه های سلطنتی رویشان محکم به نظر می رسیدند.به سمت رضا برگشت و گفت: _به نظرت قفلن؟ رضا شانه ای بالا انداخت و جواب داد: _امتحان می کنیم...ما که پی همه چیو به تنمون مالیدیم اینم روش... هامون به قول خودش از پایه بودن رضا خوشش آمد و با چشمکی گفت: _پس اون ور مال تو...این ور مال من... رضا به سمت ر اهرویی که سمت راستشان بود رفت و هامون هم به سمت چپ.هامون در اولین اتاق را باز کرد.اتاق شامل یک تخت تک نفره سلطنتی با روتختی ساتن آبی درباری،یک کمد آینه دار و یک مبل راحتی مخملی به رنگ آبی درباری و یک میز چوبی مربعی و پرده های سلطنتی هم رنگ روتختی و مبل بود.سراغ اتاق بعدی رفت آن هم قفل نبود و دقیقا مانند اتاق قبلی دیزاین شده بود.اتاق بعدی و اتاق بعدی...درِ هر شش اتاق را باز کرد.همه ی اتاق ها به همان شکل دیزاین شده بودند.گویا به منزله ی اتاق مهمان بودند. هامون به سمت رضا برگشت.رضا هم هر شش اتاق را باز کرده بود.در حالی که نگاه گذرا به داخل اتاق هایی که رضا درش را باز کرده بود می انداخت به سمت رضا قدم برداشت.اتاق های سمت راست هم مانند اتاق های سمت چپ به یک شکل؛اما به رنگ زرشکی دیزاین شده بودند. هامون دستی روی صورتش کشید و گفت: _هیچ کدوم قفل نبودن. _بله آقا. با اشاره ابروهایش به تنها اتاق باقی مانده انتهای راهروها گفت: _فقط این یکی موند. هامون به سمت دری که نسبت به بقیه ی اتاق ها کمی بزرگتر بود،رفت و دستگیره را بالا و پایین کرد؛اما در باز نشد. به سمت رضا برگشت و گفت: _اون کیف ابزارتو بیار. رضا به همراه کیف دستی کوچکش کنار هامون ایستاد و گفت: _یعنی میگین بازش کنم؟ _چرا در دوازده اتاق با دیزاین های یه شکلشون بازه و در آخرین اتاق قفله؟...یه چیزی این جا هست که تو اون اتاق ها نیست...شک ندارم!...بازش کن. رضا چشمی گفت و مشغول ور رفتن با در قفل شده ی آخرین اتاق شد.بعد از چند دقیقه کشمکش در اتاق با صدای تق بلندی باز شد.
  15. لحن رضا آمیخته به ترس و تردید بود؛اما هامون سمج تر از این حرف ها بود.بدون توجه به حرف رضا به سمتش برگشت و گفت: _همه ی چیزهایی که لازم داریم رو آوردی دیگه؟مطمئنی می تونی بازش کنی؟ رضا سری تکان داد و به سمت در ورودی ویلا راه افتادند.رضا کیف ابزار کوچکی را که دستش بود زمین گذاشت ومشغول ور رفتن با در شد.بعد از یک ربع هامون نفس کلافه ای کشید و از میان دندان هایش غرید: _ده صبح شد بجنب ده... رضا لبخند رضایت آمیزی زد و گفت: _حله آقا. هامون با چشم های شگفت زده و هیجان زده اش نگاهی به در انداخت.رضا با دستش در را هل داد که با صدای قیژی باز شد و تا نزدیکی دیوار ورودی رفت.فضای ویلا کاملا تاریک بود به طوری که نور چراغ قوه ی موبایل هامون هم اثر چندانی نداشت.هامون لب پایینی اش را به دندان گرفت و با مکث کوتاهی گفت: _کنتور برق داره؟ _باید داشته باشه...ولی آقا...این یه ریسکه خیلی بزرگه...اگه اهالی ببینن چراغ این ویلا روشن شده می دونین یعنی چی؟ تن صدای هامون و رضا طوری بود که گویا نزدیک آدمی که خوابیده صحبت می کنند ونمی خواهند مزاحم خوابش شوند!همان قدر آرام و زیر...هامون چشمانش را ریز و گوشه ی لب هاش را کج کرد و گفت: _خل شدی رضا؟...مردم لیکر از ساعت نه شب می خوابن؟دو شب این جا چی کار می کنن آخه؟با اون همه حیوون و تاریکی و چه می دونم...زود باش پیداش کن،روشنش کن... رضا با اشاره ی نور چراغ هامون چند جایی را گشت و بالاخره با ذوق گفت: _آقا،آقا... _چیه؟ _نور رو برگردونین اون جا... _کجا؟ _اون جا،اون جا...اون طرف تر... هامون دوباره نور را به سمتی که رضا می گفت برگرداند.رضا با لمس قسمتی از دیوار که کمی برجسته تر بود و به یک قفسه ی چوبی شبیه بود،سعی کرد در آن قفسه را باز کند.کمی سفت بود وبه سختی بازشد.درست حدس زده بودند.داخل جعبه ی چوبی کوچک کنتور برق بود.رضا چند دکمه ی کوچک را بالا زد و تمام ویلای همسایه غرق در نور شد. دهان هامون از چیزی که دیده بود باز مانده بود.داخل ویلا بدون این که روی کوچکترین شئ آن را پوشانده باشند باهمان دکور دست نخورده اش باقی مانده بود.باوجود این که روی وسایل آنتیک و گران قیمتش را غبار سال ها گرفته بود؛اما جلال و شکوهی که در چیدمان و سقف و دیوار های خوش تراش اش دیده می شد،انکار ناپذیر بود.همه چیز آن قدر با شکوه و مجلل بود که بیشتر شبیه قصر یک اشراف زاده ی فرانسوی در قرن شانزدهم بود تا یک ویلای معمولی متروک در یک منطقه ی روستایی! هامون با دهانی نیمه باز مبلمان تاج دار و مجلل زرشکی رنگ،فرش های ابریشمین و پرده های زرشکی سنگینی را که گویی با زر بافته شده بودند،از نظر گذراند.با همان چهره ی بهت زده اش رو به رضا-که گویا اندازه ی هامون تعجب نکرده بود-کرد و گفت: _این جا کاخ ورسایه یا ویلای حمید؟ رضا در حالی که سرش را تکان می داد با لبخند نیمه جانی گفت: _ویلایی که با نظر و خواست مهلقا به چشم و هم چشمی مادر شما،ساخته بشه...بایدم همین شکلی باشه... هامون هم چنان با دهانی نیمه باز اطراف خود را نگاه می کرد.رضا ادامه داد: _جلال...شکوه...ثروت...پول...اگه مهلقا بخواد تو جایی از خودش اثری بذاره،خوب می دونه که چه جوری خودشو تو اون اثر معرفی کنه. هامون همان طور که ویلا را از نظر می گذراند گفت: _یه فرقی هست... _چی؟...چه فرقی آقا؟ _یه فرقی بین این جا و ویلای محمود هست...نمی دونم چرا ولی آرامشی که اون جا هست این جا نیست...این جا با همه ی جلال و جبروتش شبیه قلمرو های خون آشمای اشرافی تو فیلماس...یادته اون فیلمه؟ با گفتن این حرف لبخند دندان نمایی زد و ابروهایش را برای رضا بالا انداخت.رضا که ترسیده بود،آب دهانش را قورت داد و گفت: _آقا این حرفا چیه نصف شبی؟...همین جوریشم جو این جا سنگینه خب بدترش نکنین... هامون به قیافه ی ترسیده ی رضا خندید و پشتش را برگرداند.با دیدن پلکان عریضی که درست در پشت سرش قرار داشت و به طبقه ی بالای ویلا می رسید،آدامسش را در دهانش چرخاند وگفت: _بچه نشو رضا.بزن بریم...تازه بازی داره شروع میشه.