جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'رمان پرطرفدار کاربران'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • انجمن رمانخونه در یک نگاه
    • میزکار
  • بخش تخصصی (کتاب و رمان)
    • تایپ رمان⇩⇩⇩
    • رمانهای کامل شده
    • ضبط کتاب صوتی
    • کتابهای صوتی کامل شده
    • دانلود کتاب و رمان
    • معرفی و نقد کتاب و رمان
    • متفرقه کتاب و رمان
    • مصاحبه و زندگینامه
    • طراحی
  • بخش ادبی
    • داستان و حکایات کوتاه
    • مطالب و متون
    • متفرقه ادبی
  • بخش ویژه
    • ویژه های رمانخونه
    • مسابقات انجمن
  • بخش عمومی
    • الفبای زندگی
    • آشپزی
    • ورزشی
    • متفرقه عمومی
    • موبایل و تبلت
    • کامپیوتر و لپ تاپ
  • بخش هنری
    • سینما ، تلویزیون و تئاتر
    • موسیقی
    • بیوگرافی و زندگینامه
    • دانلود
    • متفرقه هنری
  • بخش تصاویر
    • گالری عکس شخصیتها
    • گالری عکس شهرها و آثار باستانی
    • گالری عکس های متفرقه
  • بخش خبری
    • جدیدترین اخبار

دسته ها

  • Articles

وبلاگ‌ها

  • ❤♥بـنــ بسـتــ تـنـهایـی♥❤
  • خاکستر در خاک
  • مشغله های ذهن من....
  • مریم صناعی
  • حال و هوای دل من...
  • خواب عمیق
  • فرداهاے هرگز ..... !
  • ●○زندگی یعنی...○●
  • روژینـا خـوشـه گیـر🖊
  • خــط خـطـی هــای ذهــن مــن
  • تــــــــنـــهــــــــــــــــــــا
  • نیلوفر پارسیان
  • ❤...چـتـر خـيـس...❤
  • شِـڪَََََـستَم!!
  • ARMAN FIRUZ
  • مجهول
  • *&*رمان*&*
  • حرف دلم را بخوان...
  • از دل نوشت...
  • سلام
  • مــداد رنــگـي
  • دلـ نوشتهـ هایـ منـ و تو :)
  • آراشمیدا

دسته ها

  • رمان
  • مجله

جنسیت


شهر


حالت اصلی من


حالت فرعی من


علایق


روز


ماه


سال

1 نتیجه پیدا شد

  1. عنوان:در برزخ تنم ژانر:اجتماعی_عاشقانه,روانشناسی نویسنده:کبری دلیری(سامیا) خلاصه: نازی که از کودکی برای خود هویتی مردانه متصور هست در نوجوانی بر دوست خود حورا دل می بندد. ربوده شدن حورا در شب ازدواجش به وسیله نازی بر شایعه های پیشین دامن می زند و... مقدمه در برزخ تنم تا به حال حس کرده ای کسی برایت مثل بقیه نیست؟ همین دل خوشت می کند که نگاهش کنی! پیش آمده وقتی می بینی با کس دیگری سر صحبت را باز کرده و اصلا معلوم نیست که آن کس کیست و همین هم که جای آن شخص نیستی دلت را خون می کند،تنها بایستی و از دور با لبخندی احمقانه نگاهش کنی؟ برای حرف زدن با او حریص می شوی اما دریغ از یک کلمه حرف که پیدا کنی! پی بهانه می گردی تا در چشم هایش نگاه کنی.تمام جانت را در نگاهت جمع می کنی. چشمانت زار می زند که "ببین ، من را ببین!"و او تو را می بیند ...همان طور که یک تکه سنگ را می بیند.با همان حالتی که به یک بوته خار نگاه می کند...می میری؟نه!...می دانی چرا؟ چون تو تنها به همین دلخوشی که او مرا دید! چه طورش مهم نیست.مهم این است که مهرت را در انعکاس چشم هایش ببینی.این به اندازه عشق خودت می ارزد! چه وقت ها که دلقک می شوی.با یک حرف با یک حرکت که می دانی خرابت می کند شروع می کنی.دیگر به فکر آبروی خودت نیستی.پی عزت و غرور و مصلحت خودت نیستی.فقط پی یک چیزی؛نگاهی که برگردد و تو را در آینه هایی که فراز برج ستایش شده ات جا دارد نشانت دهد... اگر سوالی کند .هر سوالی،از سر بی حوصلگی ،برای تفریح چه حالی که نمی شوی!توی سـ ـینه تنگت همین برایت کافی است که می توانی جوابش را بدهی .همین حرف پیش پا افتاده می شود بهترین خاطره زندگی تو و به صرف عزتی که از صاحب آن دهان گرفته از تمام جمله های قصار عالم پیش می افتدتا در ذهنت،برای همیشه حک شود و تو برای جوابی که بعید نیست شنیدن یا نشنیدنش برای او توفیری نداشته باشد ،از ذره ذره نشاط و انرژیت مایه می گذاری .این جواب هم مانند هیچ جوابی که به خاطر داری نیست. به خاطر آن در خونت،بند بند وجودت،یک گدازه افتاده و می چرخد.با خود فکر می کنی"من بالاخره لیاقت پیدا کردم طرف محبت او شوم" تو تجلی خوبی های او را که شک نداری همه وجودش خوبی است در قالب همه دیگرانی که برایت مهم نیستند هم می بینی! انگار که تمام آدم های دنیا برگردانی از وجود ستایش شده او شده اند... من او را با استحکامی به عظمت این شوریدگی می پرستیدم... گدازه ای که با خونم دور می چرخید فرو نشسته و بر دلم داغ زد.هم زمان جمله ای در ذهنم نقش بست."اگر محبت دوام پیدا کند بسته به معبود،بسته به جوهره انسان اگر به بهشت نرسی شک نیست که به جهنم رسیده ای"...و جوهره من، مرا نه به بهشت می رساند و نه جهنم که در حد فاصل این دو اسیر برزخ می کرد... برزخ دنیا پوچی است و من از درون پوچ شده بودم. کسی که دوست داشتنم را به من باورانده بود به من پشت کرد.تازه فهمیدم بی او حتی خود را برای دوست داشتن خویش کم دارم! دستبند نقره ای را که به او هدیه داده بودم با کینه میان انگشتان می فشردم.آن را باز پس گرفته بودم تا زخمش زنم. در ذهن انتقام بگیرم که"دوستت ندارم حورا" اما ترحم ضمیر بیدارم آزار دهنده تصحیح می کرد که: "باورت ندارد سامان...عاشقت نیست! چون قبولت دارد فقط، نازنین!"