پرچمداران

  1. armita

    armita

    کاربر ویژه


    • امتیاز: پسندیدن

      454

    • تعداد ارسال ها

      438


  2. سلاله علیائی

    سلاله علیائی

    مدیر بخش


    • امتیاز: پسندیدن

      398

    • تعداد ارسال ها

      1,477


  3. p_a_r_i_a_

    p_a_r_i_a_

    نویسنده انجمن


    • امتیاز: پسندیدن

      392

    • تعداد ارسال ها

      137


  4. روژینا خوشه گیر

    • امتیاز: پسندیدن

      364

    • تعداد ارسال ها

      1,535



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان سه شنبه, 3 بهمن 1396 در همه بخش ها

  1. 19 پسند
    نام رمان:زندگی با چشمان بسته نام نویسنده:پیمان بهزادنیا (peyman_beh) ژانر:درام،عاشقانه،هیجانی،پلیسی خلاصه:داستان درباره ی فردی است که از کودکی ،سختی را به جان خریده و همه ی غم هایش را درون خود ریخته تا اطرافیانش رنج نکشند.اکنون به جایی رسیده که فکر می کند وضعیتش بدتر از این نمی شود و بالای سیاهی نیز رنگی نیست. در صورتیکه بدون اینکه خبر داشته باشد سرنوشت چند نفر دیگر هم از زمان کودکی اش به سرنوشت او گره خورده است و این تازه ابتدای راهی ست که تا قبل از این ،آن را با چشمان بسته می دید.
  2. 18 پسند
    صورتش اونقدر معصوم بود که به زور می شد پوزخندش رو تشخیص داد. -چه فرقی می کنه؟ -خب شاید بشه یه کاری کرد... رد قطره اشکی رو که از صورتش پایین اومده بود پاک کرد. -دیگه هیچ کاری نمیشه کرد...خیلی دیر شده... لبخندی تو اون وضعیت روی صورتش نشست که هزار برابر زیباترش کرد. -ولی اینو بدون که بخشیدمت... چشم هام از تعجب گرد شد. -منو؟ -آره... طلبکارانه پرسیدم:مگه من چیکار کردم؟ نگاهش گویای همه چیز بود ولی انگار من بودم که نمی تونستم متوجه چیزی بشم...لب هاش رو آروم از هم باز کرد و با لحن غمگینی گفت: خیلی کارا کردی ولی اینو بدون که تا ابد... چشم هاش رو به آرومی بست و دست هاش رو از هم باز کرد...آماده شد تا بپره...خواستم از فرصت استفاده کنم و بگیرمش...جمله اش ناتموم مونده بود ولی زودتر از من کاملش کرد...خودش رو به عقب رها کرد... - دوست دارم... لبه ی پرتگاه ایستاده بودم و داشتم با بهت پایین رو نگاه می کردم...روشنایی داشت آروم آروم جای خودش رو به تاریکی می داد...هنوز هم باور نمی کردم که نتونسته بودم بگیرمش...باور نمی کردم که این دختر معصوم دیگه زنده نباشه...باور نمی کردم که این اتفاقات واقعیت داشته باشه...نه...واقعیت نداشت...واقعی نبود...خواب بود...مثل همیشه...باید بیدار می شدم...باید به این شکنجه پایان می دادم...باید تمومش می کردم... باید... هرچی هوا دور و برم بود به داخل ریه هام فرستادم و با تموم وجودم فریاد زدم. -خدا... فریادم به قدری بلند و کشدار بود که سقف آسمون رو پاره کرد و تونستم از اون زندان بی انتها به دنیای واقعی فرار کنم.با صدای فریاد نه چندان بلندی وحشت زده از خواب پریدم...دور و برم رو نگاه کردم...اولش همه چیز سیاه بود ولی یه کم که گذشت، چشمم به تاریکی عادت کرد...بردیا کنار تختم زانو زده بود و با حالتی نگران، سعی داشت آرومم کنه...
  3. 18 پسند
    -جلوتر نرو... -چرا؟ -جلوت یه پرتگاهه که ارتفاعش خیلی زیاده... -فرقش چیه؟ این دختر یا خودش رو مسخره کرده بود یا منو...با جدیت گفتم:فرقش اینه که اگه بیفتی، میمیری... پشت به من ایستاده بود ولی تشخیص پوزخندش، کار سختی نبود...آروم به سمتم برگشت... -مگه فرقی هم به حالم می کنه...من همین الانم فرقی با یه مرده ندارم... -چرا این حرفو میزنی؟...مگه چی کم داری؟ -عشق...محبت...احساس اینبار پوزخند من بود که خودنمایی می کرد... -مسخره ست...به خاطر اینا می خوای خودتو به کشتن بدی؟ دلخور نگاهم کرد...انگار انتظار داشت که از گفته هاش حمایت کنم... -آدم بدون غذا تا چند روز میتونه زنده بمونه...بدون هوا تا چند ثانیه...ولی بدون این سه تا یه لحظه هم دووم نمیاره...عشق و محبت و احساس مثل سه تا منبع انرژی هستن که تو همه ی آدما پیدا میشن...آدما از انرژی های خودشون به همدیگه میدن و از همدیگه می گیرن...ولی اگه فقط انرژی بدن یا فقط انرژی بگیرن، اون وقته که دیگه دووم نمیارن...من یه عمر فقط انرژی دادم...ولی هیچی نگرفتم...یه عمر بدون هیچ کدوم از این ها زندگی کردم و دووم آوردم ولی الان دیگه نمیتونم...دیگه نمیشه...دیگه هیچ کسی برام باقی نمونده... کمی صبر کرد.انگار داشت فکر می کرد.قطره ی اشکی از چشمش بیرون لغزید. -فقط یه نفر برام باقی مونده بود...با تموم وجودم می خواستمش...ولی اونقدر قلبمو شکست که دیگه هیچ کدوم از اون تیکه ها به هم نمی چسبن...دیگه کسی برام باقی نمونده که دوستم داشته باشه... قطره اشک آروم آروم داشت پایین می اومد... -ولی خدا همیشه همه ی بنده هاشو دوست داره...به اونا محبت می کنه...تنهاشون نمیذاره... -منم به خاطر همین می خوام برم پیشش... دوباره پوزخند روی لبم نشست. با جدیت تمام گفتم: ولی اینکارت خودکشیه و تنها جایی که میری ته جهنمه... -ولی اینکه خودکشی نیست...خدا،خودش منو به بهشتش دعوت کرده...آماده ست تا همه ی کمبود هام توی این دنیا رو جبران کنه... یه قدم عقب رفت و درست لبه ی پرتگاه ایستاد. این دختر واقعا دیوونه بود. از ترس اینکه خودش رو بندازه سریع گفتم: باشه...اصلا هر چی تو بگی قبوله...فقط یه چیز...کی قلبت رو تیکه تیکه کرد؟
  4. 18 پسند
    فرزام برای بار هزارم چرخیدم و به پشت سرم نگاهی انداختم...سیاهی تنها رنگی بود که حسش می کردم...صدای گوش خراش سکوت مثل میخی بود که داشتند به زور توی مغزم فرو می کردند...گوش هام شروع کرده بودند به سوت کشیدن...انگار مکان و زمان متوقف شده بود و داشتم توی این بیابون برهوت دنبال راهی می گشتم تا خلاص بشم...راهی که دیگه مطمئن شده بودم از اولش هم وجود خارجی نداشت و من محکوم شده بودم که تا ابد اینجا بمونم و تک زندانی این زندان بی انتها باشم...قدمی رو به جلو برداشتم ولی به محض اینکه پام به زمین رسید، تعادلم رو از دست دادم و به زور خودم رو سر جای قبلیم نگه داشتم..چشم هام رو گرد کردم و با دقت به جلو خیره شدم...باز هم سیاهی محض بود ولی انگار یه متر اون ورتر زمین زیر پام تموم می شد...بیشتر دقت کردم...انگار چیزی شبیه یه پرتگاه بود...همون چیزی که همیشه ازش واهمه داشتم...سنگ کوچکی رو از کنار پام برداشتم و آروم به جلو پرتاب کردم...صدایی نشنیدم...انگار ارتفاعش خیلی خیلی زیاد بود...مثل همیشه...نفس عمیقی کشیدم و فریاد زدم. -خدایا!...صدامو میشنوی؟...اینجا دیگه کجاست؟...من اینجا چیکار دارم؟...این دیگه چه جور شکنجه ایه؟ با صدای پای چیزی سریع برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم...اولش فکر کردم که شاید گرگ باشه ولی وقتی نزدیک تر شد حس بی حسی عجیبی به تک تک سلول های بدنم هجوم آورد...دختری با پاهای بـ ـر-هـ ـنه...با لباسی سفید شبیه لباس خواب زنانه که تهش می رسید به بالای زانوهاش...موهایی که تا پایین کمرش رها شده بود و صورتی که مثل ماه شب چهاردهم تو اون تاریکی می درخشید...توی وضعیت بدی قرار گرفته بودم...از ترس اینکه جن باشه، دستها و پاهام بی حرکت مونده بودند...چند قدم جلوتر اومد و درست مقابلم ایستاد...قدش کمی از من کوتاه تر بود...سرش رو بلند کرد و توی چشم هام زل زد...به شکل وحشتناکی ترسیده بودم...فکر کنم فهمید که لبخند گرمی بهم زد...گرمای لبخندش به شکل عجیبی داشت سرمای وجودم رو خنثی می کرد...نه...این دختر نمی تونست جن باشه...قطعا یه فرشته ی زمینی بود...معصومیت داشت از صورتش می بارید...چند لحظه نگاهم کرد و وقتی مطمئن شد که دیگه نمی ترسم، از کنارم رد شد و به سمت پرتگاه رفت...هنوز یخ زبونم کامل آب نشده بود ولی به سختی گفتم:صبر کن... سرجاش ایستاد ولی برنگشت. -چیه؟ صداش،از هر صدایی رساتر و زیباتر بود.
  5. 17 پسند
    به نام خالق زندگی مقدمه هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ...«سوره سجده _ آیه ی ۷» همانا خداوند انسان را از گل آفرید... یک تن...یک سر... و یک دل... دو دست...دو پا... و دو گوش ... یک بینی...یک دهان...و یک زبان... و... ولی تمثال گلی کجا و لفظ والای آدمیت کجا؟؟؟ و آنگاه خداوند متعال از روح وجودی خود در آن دمید...و اینگونه شد که خاکی پست و بی ارزش عشق گرفت و تبدیل شد به برترین مخلوقات...دل به سرپناه و خانه ای برای سکونت عشق یار تبدیل شد...دستها، در دستان معشوق قفل گشتند تا نه انسان تنها بماند و نه یار او...پاها هم قدم و همپای یار در پیمودن راه دراز عاشقی شدند...گوش ها صدای عشق را شنیدند و شناندند...زبان شروع کرد به حرف زدن با عشق و بینی هم بوی خوش آن را به جان آدمی سرازیر کرد...ولی...ولی... ولی اولین شرط عاشق شدن، دیدن بود...حال آنکه این مخلوق،عضوی نداشت تا با آن یارش را ببیند و عشقش به دلش بیفتد...دستش را بگیرد و همپایش شود...صدایش را بشنود و او را صدا زند...با این وجود دیگر هیچ یک از اعضا نمی توانستند کارایی واقعی خود را بروز دهند...و این فقط یک معنی می داد...اینکه انسان نمی توانست اشرف مخلوقات باشد...پس خداوند آن را تکمیل نمود... پرتوئی از صور یشم گذاشت مهر آن داد و کمی خشم گذاشت هردو از عاشقیش عشق گرفت نام آن عاشقیش چشم گذاشت و این دو چشم به فراتر از مرزهایشان قدم نهادند...دو الماس سرکش شدند که حتی در تاریکی هم می درخشیدند و شده بودند چراغ هدایت انسان...الماس هایی بی رنگ ولی با رنگ هایی گوناگون... و خداوند از همان ابتدا به هر انسانی، یک جفت الماس رنگین عطا نمود... سبز...آبی...قهوه ای...خاکستری... ولی سهم من از تقسیم الماس ها شد چشمانی به رنگ سیاهی شب...درست همرنگ با سرنوشتم...چشمانی که هرچقدر سعی کردم باز هم نتوانستم چیزی را با آنها رنگین ببینم... نه...ایراد از آنها نبود...ایراد از پارچه ای بود که به اجبار روی چشمانم بسته بودند و از آن خبر نداشتم... پارچه را کنار زدند...ولی همه چیز بدتر از قبل شد...از برزخی که به آن محکوم شده بودم به عذابی دردناک تر در قعر دوزخ گرفتار شدم... ولی باید استوار می ماندم...باید بازهم زندگی می کردم...ولی نه با چشمان باز... پلک هایم را بر روی هم نهادم...بدون هیچ پارچه و چشم بندی...و شروع کردم به پیمودن ادامه راه...راه دردناک زندگی...اینبار با چشمانی بسته...
  6. 14 پسند
    با ایستادن یهویی ماشین، به جلو پرت شدم...اگه کمربند نبود، احتمال داشت سرم به فرمون اصابت کنه...بعد از چند ثانیه، سرم رو آروم بالا آوردم و روبروم رو نگاه کردم...اول ماشین و بعد راننده اش...چند لحظه طول کشید تا مغزم، قیافه اش رو تحلیل کنه...تحلیل چند ثانیه ای مغزم به صورتم سرایت کرد و به رنگ سرخ درآوردش...ایندفعه دیگه نمی تونستم عصبانی نشم... با حرص از ماشین پیاده شدم ولی تا خواستم سمتش برم، گاز ماشین رو گرفت و با سرعت دور شد...فقط تونستم با حرصی که معلوم نبود می خواستم کجا خالیش کنم و دستی که مشت شده بود، دور شدنش رو تماشا کنم...با اینکارش، اعصابم رو بیشتر خرد کرد...از حرصم نمی دونستم چیکار کنم...خون، خونم رو می خورد...سوار ماشین شدم و حرکت کردم...بردیا با تعجب پرسید:می شناختیش؟ -متاسفانه بله... - کی بود؟ -یه دختر غد مغرور مریض افاده ای که از قضا همسایه ی روبرویی مونه... -حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟...نه تو مقصر بودی و نه اون...سر کوچتون باریکه...به خاطر همون، همدیگه رو ندیدین... راست می گفت... هیچ کدوم مقصر نبودیم...ولی آدم عصبانی که چیزی حالیش نیست...فقط می خواد یه نفر یا یه چیز رو پیدا و حرصشو رو اون خالی کنه... -از این دختره خوشم نمیاد...کلا رو اعصابمه... -چرا؟ -چی چرا؟ -چرا رو اعصابته؟ -چه میدونم...هر دفعه منو می بینه یا لبش رو کج می کنه...یا چشمشو نازک می کند...یا سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده...کلا هر وقت بهم می رسه ، باهام مثل کسی که ازش متنفره، رفتار می کنه...الانم که خودت دیدی دیگه... به خونه رسیدیم و ماشین رو جلوی در پارک کردم. -بابا من اصلا باهاش کار ندارم...اصلا باهاش حرف نزدم تا حالا...واقعا نمیدونم چرا اینطوری می کنه... -از کی با هم همسایه هستین؟ مشغله های من اونقدر زیاد بود که حتی وقت نمی آوردم سرم رو بخارونم...چه برسه به فکر کردن به همچین مسائلی... -نمیدونم...یادم نیست...فکر کنم از وقتی که اومدیم تهران، اینا هم اینجا بودن... با چشم خونشون رو نشون دادم. -از کی اینطوری رفتار می کنه؟ -چه میدونم... پوزخندی گوشه ی لبم نشست و گفتم: احتمالا از وقتی که به دنیا اومده و منو دیده، اینکارا رو می کنه... یه کم مکث کردم و دوباره ادامه دادم... -وقتی مادرش فوت شد، مامان به بهانه ی اینکه همسایمون هستن و زیاد فک و فامیل ندارن و خوبیت نداره که مراسم خاکسپاری، شلوغ نباشه، به زور منو برداشت و باهم رفتیم سر مزار...این دختره هم، همونجا سر خاک مادرش نشسته بود و آروم گریه می کرد...با هیچ کسی کار نداشت و فقط اشک می ریخت...ولی تا منو دید، اولش چند ثانیه نگام کرد و بعدش، از جاش بلند شد و جلوی همه داد زد که چرا اینجایی؟...چرا اومدی؟...دلت خنک شد و از اینجور حرفا...اولش چرخیدم و پشتم رو نگاه کردم...گفتم شاید اشتباه گرفته...بعدش که فهمیدم منظورش من بودم، یه لحظه همونطوری موندم...واقعا موندم که چرا اونطوری رفتار می کنه؟!...من اونموقع هیچ کاری نکرده بودم...الان هم همینطور...واقعا نمیدونم چرا اینقدر از من بدش میاد؟... لبخندی گوشه ی لبش نشست و با شیطنت گفت: شایدم خوشش میاد... اینبار پوزخندم غلیظ تر شد. -اون؟...از من؟...ول کن تو رو خدا... -چرا نه؟...میگه که «اگر با من نبودش هیچ میلی/چرا من را گرفت زیر تریلی»...درسته حالا زیر تریلی واقعی نگرفتتد، ولی تریلیش همچین هم غیر واقعی نبوده... -بردیا اعصاب منو خرد نکن...نه اون لیلیه و نه من مجنونش...پیاده شو بریم تو... دوباره لبخندش شیطانی شد. -ولی من همینجا شرط می بندم که شما لیلی و مجنون هم میشید...باور نمی کنی؟ روی کف دستش با انگشت دو تا خط کشید. -این خط...اینم نشون... بردیا سابقه ی شیطنت های دیوونه واری رو داشت...وقتی حرفی میزد یا درست از آب در می اومد یا یه کاری می کرد که درست از آب دربیاد...ابروهامو تو هم گره کردم و انگشتمو به نشانه ی تهدید سمتش گرفتم. -ببین بردیا! این موضوع با اون قبلی ها خیلی فرق می کنه...ایندفعه اگه کاری بکنی، باور کن می کشمت... -من تا حالا بدت رو خواستم؟ -عه...عه...عه...چقدر پررویی...تازه داری تایید هم می کنی؟... -حالا تو بگو... -نه خیر...نخواستی...فقط هر دفعه اعصابمو خرد کردی با این بچه بازی هات... کلید انداختم و در خونه رو باز کردم. -ایندفعه من کاری نمی کنم...ولی شاید... -ولی شاید؟ -ولی شاید تقدیر یه خرده بره رو اون اعصابت... با گفتن این جمله پا به فرار گذاشت. ***
  7. 14 پسند
    -خب بچه ها...دیگه وقت رفتنه...خوبی...بدی...حلال کنید... لبخند به لب جلو رفتم و گفتم: فقط به شرطی حلالت می کنیم که فراموشمون نکنی... -چرا فراموشتون کنم...من که تو این دنیا غیر از شما کسی رو ندارم... اخم هام رو تو هم جمع کردم و با لحنی جدی گفتم: اینطوری نگو... پدر و مادرت بیشتر از ما تو رو می خوان و نگرانت هستن؟ پوزخندی روی لبش نشست. -اونا اگه نگرانم بودن، از هم جدا نمی شدن...اونا اصلا به من فکر هم نمی کنن...ببین...حتی بدرقه هم نیومدن... چند ثانیه تو خودش رفت...شاید داشت به خاطرات تلخ و شیرینش فکر می کرد...ما هم به احترامش سکوت کرده بودیم ولی نباید این لحظه های آخر با هم بودن اینطوری سپری می شد...خواستم لب باز کنم و بحث رو عوض کنم که خودش به حرف اومد. -حالا بی خیال...بیاین آخرین مرحله رو هم رد کنیم که دیرم شد... بردیا نزدیکتر اومد...سعید زودتر دستش رو دراز کرد...هر سه تامون دستامون رو روی هم گذاشتیم...همیشه وقتی می خواستیم با هم عهدی ببندیم، اینکارو می کردیم...سعید زود تر از ما گفت: نمی خواستم تنهاتون بذارم ولی قول میدم وقتی درسم تموم شد برگردم پیشتون... بردیا ساکت ایستاده بود و نگاهمون هم نمی کرد. بعضی وقتا فقط سرش رو بالا می آورد و اطراف رو دید می زد. نگاهم رو ، رو دست هامون قفل کردم و گفتم: از اول عمرم سعی کردم یا با کسی دوست نشم یا اگه میشم، طرفم مثل خودم تا آخرش باهام باشه...شما دو نفر تنها دوستام تو این دنیا بودید...هستید...و خواهید بود...از اولش که با هم نبودیم ولی تا آخرش با همیم... بردیا هنوز حرفی به زبونش نیاورده بود و فقط به دست هامون زل زده بود. سعید که به این رفتار بردیا عادت نداشت، تو صورتش نگاه کرد و گفت: بردیا نمی خوای چیزی بگی...الان گیت های پرواز رو می بندن ها... بردیا سرش رو بلند کرد...ناراحتی از چهره اش می بارید... -نمیدونم بگم یا نه...ولی دلم خیلی برات تنگ میشه... سعید بردیا رو محکم در آ-غـ ـوش گرفت و گفت: قول میدم خیلی زود برگردم...قول... سمت من چرخید و اینبار منو محکم تو آ-غـ ـوش گرفت. -حواستون به همه چیز باشه...تند تند زنگ میزنم بهتون...فکر نکنین از دستم خلاص شدین ها... بردیا حالت صورتش رو عوض کرد و از پشت، مشت نرمی به کتف سعید زد و با خنده گفت: د بیا برو دیگه بچه تا اشکمونو در نیاوردی... بعد از رفتن سعید، با بردیا سوار ماشین من شدیم تا به خونه برگردیم. بردیا ساکت نشسته بود و باز هم هیچی نمی گفت. صد درصد یه اتفاقی افتاده بود که صداش در نمی اومد...وگرنه بردیا تو حالت عادی محال بود یه لحظه هم ساکت بمونه و زبونش کار نکنه... گردنم رو کمی سمتش چرخوندم. -بردیا همیشه اینطوری احساساتی میشی یا... سریع وسط حرفم پرید و با لحن جدی گفت: جلوتو نگاه کن به کشتنمون ندی... لحنش عادی نبود...مثل مواقعی شده بود که کسی پا روی دمش میذاشت... -واقعا خیلی ناراحتی؟...آخه چرا؟...سعید که به آرزوش رسید...کلی درس خوند...کلی تلاش کرد...کلی زحمت کشید تا بتونه بدون منت از کسی، اون بورسیه رو بگیره...خودت که هر روز می دیدی...نکنه بهش حسودی می کنی؟ داشت از پنجره بیرون رو نگاه می کرد. -بحث حسادت و ناراحتی و این چیزا نیست...من فقط نگرانشم...سعید هنوز بچه ست...۲۲ سال بیشتر نداره...تا الان تنها بود...از الان به بعد تو مملکت غریب تنها تر هم میشه... نگاهش رو از پنجره گرفت و به من نگاه کرد... -فهمیدی وقتی که داشتیم سعید رو بدرقه می کردیم، باباش از پشت ستون داشت ما رو نگاه می کرد... با تعجب سرم رو برگردوندم و یه لحظه نگاهش کردم. -واقعا...پس چرا جلو نیومد که سعید رو بدرقه کنه؟ -برای اینکه سعید ازش متنفره...نخواست لحظه ی آخر، بیشتر از این، پسرشو ناراحت کنه... نگاهش رو از من گرفت و دوباره از پنجره بیرون رو نگاه کرد... -خیلی سخته که این همه به یه نفر نزدیک باشی ولی خودتو خیلی دور از اون حس کنی...خیلی سخته که بچه ای رو که از خون خودته با عشق بزرگ کنی ولی وقتیکه به این سن رسید، بفهمی که ازت متنفره...واقعا خیلی سخته...دلم براشون می سوزه...رابطه بینشون خیلی وقته که بدجوری زخمی شده و عفونت کرده ولی اونا به جای اینکه زخم رو ببرن و ضدعفونیش بکنن، فقط با دستمال می بندنش...از طرف دیگه هم از این ناراحتم که چرا جوونایی مثل سعید به خاطر نبود امکانات، فوج فوج دارن میرن اونطرف...چرا ما باید این جوونا رو تا این سن پرورش بدیم و حالا که وقت برداشت می رسه، ولشون کنیم به حال خودشون...دلم از این می سوزه که رنجش رو ما می کشیم ولی محصول رو یکی دیگه میاد مفت برمیداره و میبره... راست می گفت...اگه شرایط دست به دست هم می دادند، شاید سعید میتونست تو وطن خودش بمونه و به هرچیزی که می خواست، همین جا می رسید...اگه پدر و مادرش با هم تفاهم داشتند...اگه از هم جدا نمی شدند...اگه اوضاع تحصیل درست و حسابی وجود داشت و آینده ی خوبی هم در انتظارش بود... اگه...اگه...اگه...و هزاران اگه دیگه...بردیا راست می گفت...سعید تا الان تنها بود...از الان به بعد هم قرار بود تنهاتر بشه... -مواظب باش!!! با فریادی که بردیا کشید ، سریع به خودم اومدم و پدال ترمز رو تا ته فشار دادم...
  8. 14 پسند
    -هیچی نیست...خواب دیدی... دوباره اطرافم رو با دقت نگاه کردم...نه خبری از اون فضای خفقان آور بود...نه پرتگاه...و نه دخترک معصوم...خوابم اونقدر واقعی بود که انتظار نداشتم حقیقت نداشته باشه...بردیا یه لیوان آب دستم داد...هنوز هم داشتم نفس نفس میزدم... در اتاق باز شد...فرگل بود...احتمالا از صدای فریادی که کشیده بودم، از خواب پریده بود...اولش به بردیا نگاه کرد و بعدش به من که تقریبا پشت بردیا بودم...چند قدم جلو اومد و با حالتی نگران پرسید: فرزام چی شده؟ بردیا که پی به حال خرابم برده بود، گفت: چیزی نیست... کابوس دیده...ترسیده... -آخه یه لحظه با صدای بلند داد کشید...از خواب پریدم...گفتم شاید اتفاق بدی افتاده باشه.. - نه... نگران نشو... گفتم که...چیزی نیست...تو برو راحت بگیر بخواب... باحالتی که نشون میداد دو دله گفت:باشه... از اتاق بیرون رفت و خواست در رو ببنده که صداش زدم...سر جاش ایستاد و نگاهم کرد... -مامان که بیدار نشد؟ -نه...قرص هاش خواب آورن... خودت که میدونی... -باشه... پس تو هم برو بخواب... در رو بست. لیوان آبی رو که بردیا دستم داده بود، تا ته سر کشیدم...تا آخرین جرعه اش رو... -بازم همون کابوس؟ -آره ... ولی ایندفعه یه کم فرق داشت... -چه فرقی؟ -این دفعه حرف میزد... -چی می گفت؟ -نمیدونم...زیاد یادم نمیاد... انگار می گفت که هیچ کسی دوستش نداره و از اینجور حرفا دیگه... -همین؟ -آخرشم برگشت بهم گفت که دوستم داره و خودشو پرت کرد تو دره.. اولش مات و مبهوت مونده بود و فقط نگاهم می کرد ولی بعد از چند ثانیه زد زیر خنده...آروم می خندید تا بقیه صداش رو نشنوند... -مرض... کجاش خنده دار بود؟ به زور خنده اش رو جمع کرد و گفت: طرف برگشته بهت گفته دوست دارم...اونوقت تو وحشتناک تر و ترسناک تر و سهمگین تر از دفعات قبلی از خواب پریدی...خوب شد چیز دیگه ای بهت نگفت... دوباره زد زیر خنده... اگه می فهمیدم که اون دختر کیه یا اینکه قیافش یادم می موند، شاید می تونستم پیداش کنم و کمکش کنم ولی... بعد از اینکه خنده اش تموم شد، کمی جدی شد. -پسر خوب... چرا به حرفم گوش نمیدی... اصلا بیا با هم بریم پیش یه روانشناس... -مگه من دیوونم؟ -مگه هر کی که میره پیش روانشناس، دیوونه ست؟ -ول کن تو رو خدا... هیچی نیست...فقط یه خوابه... بهش فکر نکنم درست میشم... -یه ساله داری همینو میگی... به بقیه هم که چیزی نمیگی... به منم اگه تصادفا نمی فهمیدم، نمی خواستی چیزی بگی...کلا معلوم نیست چند وقته داری این کابوس رو می بینی و دم هم نمی زنی... خسته شدم از این همه سوال و جواب تکراری... -ای بابا... بردیا داری خیلی بزرگش می کنی...گفتم که چیز خاصی نیست...تموم شد و رفت...حالا ساعت چنده؟ -من به خاطر خودت گفتم... گوشی خودش رو از روی عسلی کنار تختم برداشت و به صفحه اش نگاه کرد. -ساعت حدودای سه و نیمه... همونطور که از جام بلند می شدم، گفتم: پاشو آماده شو...نمی خوام بدرقه ی سعید رو از دست بدم... -پروازش ساعت هشته... هنوز زوده...از الان می خوای کجا بری؟ -نمیدونم... بلند شو بریم فقط... وسط راه یه مسجد پیدا می کنیم و نمازمون رو می خونیم ... از اونجا هم میریم فرودگاه...زود باش... غرغر کنان و با نارضایتی از جاش بلند شد. -لعنت به من که رفیق نیمه راه نیستم دیگه... لبخندی به لبم نشست و سمت کمد لباس هام رفتم.
  9. 12 پسند
    نام رمان: حرف آخر نویسنده: زهرا مطلوبی خلاصه: حرف آخر داستان دنیای رنگی و آوازهای خوش نیست. داستان زندگی­‌های شیرین و افسانه‌ای هم نیست. حرف آخر داستان نگاراست. زنی که در شک و شبهه­‌ای به خود فرو رفته و اسیر اجبار، قضاوت­‌های کورکورانه، دنیای نا به سامان و پلید امروزی­‌ست. زنی که پر از خیال­‌های بر باد رفته است و خنده­‌های صوری که بخشی از زندگیِ دروغین اوست! مقدمه: ­ کسی می‌آید این را باور دارم کسی در شب، میان لجبازی‌های چشمانت برای خواب، میان برزخ ماندن و نماندن‌هایت، بی صدا می‌آید. در ساعت پنج عصر پاییزی وقتی فنجان چایت به حد کافی سرد شد و از دهن افتاد، با لبخند می‌آید. کسی در بغض‌های صبحگاهی و گریه‌های شامگاهی، بین گره‌های کور تردید خواهد آمد. تو دلتنگ نشو... بی قرار نباش به درس کودکی‌ات ایمان داشته باش. کسی با اسب... کسی در باران می‌آید! این را باور دارم کسی آرام بین غم‌هایت می‌خزد، دلهره‌ها را می‌کشد و لبخندت را در می‌آورد. حصار تنهایی‌ات را می‌شکند، تو را از غم‌انگیز و ژرف‌ترین اندوه‌ها می‌رهاند و تحفه‌ای از نور ، عشق و زندگی می‌دهد. کسی به داد بودن‌های ناقص‌ات، به داد کهنگی انتظارت می‌رسد. "من" های ترک خورده‌ات را التیام می‌بخشد و معنا می‌دهد به هستی واژگون شده. باور دارم کسی می‌آید و حیات تو نبض می‌زند و لابه‌لای زندگی گم می‌شوی. با وجود تمام شکستن‌ها و نشدن‌ها با تمام دردها و یاس‌‌ها کسی می‌آید و به سیاهی دنیایت رنگ می‌پاشد. باور دارم کسی می‌آید و باورهای درون تو جان می‌گیرد!
  10. 12 پسند
    بردیا که بیشتر از همه غذا خورده بود، رو به مادرم گفت: دستت درد نکنه مامان مریم...خیلی خوشمزه شده بود... مامان لبخند مهربانانه ای زد. - نوش جان پسرم...سیر شدی؟ بردیا با تردید یه نگاه به من که داشتم با تعجب نگاهش می کردم و بعدش به قابلمه ی خالی از غذا انداخت... -با این شرایط، بله... مامان سفره رو جمع کرد و به آشپزخونه برد...وسایل باقی مونده رو جمع کردم و جوری که مامان و فرگل نشنوند، رو به بردیا گفتم: ۲ ساعته مثل جارو برقی نشستی اینجا و همه ی غذاها رو خوردی، آخرش دو قورت و نیمت هم باقیه...پاشو...پاشو... -که چیکار کنیم؟ -که بریم باهم ظرفا رو بشوریم... رو مبل تک نفره نشست و آسوده بهش تکیه داد... -تو رو خدا اذیت نکن فرزام...بذار دو دقیقه بشینیم، غذا هضم شه...بعدش خودت تنهایی برو بشور... دست به سـ ـینه جلوش وایسادم... -عجب رویی داری...لنگر انداختی، دستور هم میدی... مثل همیشه، لبخندی شیطانی زد... -اگه ناراضی هستین، نامزدمو بدین برم یه جای دیگه لنگر بندازم... -نامزد شما هنوز جهازش ناقصه...هر وقت کامل شد، اون موقع بیا ببرش... -پس منم تا وقتیکه جهازش کامل بشه، مهمونتونم دیگه... دوباره لبخند شیطانیش خودنمایی کرد...از اینکه هیچوقت تو حرف زدن کم نمی آورد، خوشم میومد.فرگل سرش رو از آشپزخونه بیرون آورد و گفت: بردیا میای کمکم کنی ظرفا رو بشوریم؟ خواستم بگم که بردیا خسته ست و نمیتونه بیاد که یهو از جاش بلند شد و با سرعت، سمت آشپزخونه رفت... -پس چی شد؟...تو که می خواستی بشینی غذات هضم شه...در حین راه رفتن، سرش رو سمتم چرخوند و گفت: ظرف شستن زودتر هضمش می کنه... مامان و فرگل از این رفتار بردیا خندشون گرفت...بردیا آستین هاش رو بالا زد و کنار فرگل، مشغول شستن ظرف ها شد...از دور معلوم بود که دارن یواشکی در گوش هم پچ پچ می کنند...فرگل بعضی وقتا سرش رو بلند می کرد و از ته دل می خندید...هر دوتاشون هم، همدیگه رو خیلی دوست داشتند...از این خوشحال بودم که خواهر کوچیکم یه شریک بزرگ برای ادامه زندگیش پیدا کرده بود...میتونست از این به بعد، برخلاف من، آرامش واقعی رو حس بکنه... میتونست برخلاف من، اون روی دیگه ی زندگی رو هم ببینه...میتونست برخلاف من، دیگه غم رو تجربه نکنه... اگه هم غمی تو زندگیش به وجود بیاد، یکی مثل بردیا باشه تا مثل کوه پشتش بایسته و نذاره که غول سختی ها، از پا درش بیاره...فرگل حقش بود که از ته دل بخنده... حقش نبود که مثل من زندگی کنه...حقش نبود که دو تا شخصیت داشته باشه...حقش نبود که غم هاش رو قایم کنه و برای زنده نگه داشتن زندگی عزیزانش، همه چیزش رو مصنوعی کنه ...حتی لبخندش رو...نه...حقش نبود و حتی اجازه ی همچین حقی رو هم نداشت...بردیا هم برام حکم برادری رو داشت که نداشتم...تقریبا از وقتی که به تهران اومدیم، شده بود نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستم...تا جایی که حتی در برابر مشکلات هم پشتم رو خالی نمی کرد و همیشه هوامو داشت...بردیا هم اندازه ی فرگل تو زندگیش سختی کشیده بود...ولی هیچکدوم مثل من طعم تلخ و گس زجرآور زندگی ای رو که لابه لای این همه زندگی، توی این دنیای بزرگ ، گم بود ، حتی تصور هم نکرده بودند... خوشبختی حق جفتشون بود...
  11. 11 پسند
    رمان: انتخاب من نویسنده: مهسا محمدی ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: رمان در مورد دختریه که در تصادف پدرو مادرش رو از دست میده و شریک پدرش ارث دختر رو بالا میکشه دختر به پیشنهاد پسرداییش در عمارت دوست پسر داییش مشغول به کار میشه غافل از این که... مقدمه: گریه اجازه ی صحبتو به اون دختر نمیداد دختری که پاک تر از گل بود . چه بلایی سرش اومده؟ با شنیدن زجه های دختر هر ادمی دلش به رحم میاد پس چرا آدم روبروی این دختر دلش به رحم نمیاد؟ مگه صدای التماسشو نمیشنوه؟ مگه اشکای دختر روبروشو نمیبینه؟ یکی به این مرد بفهمونه که این مرد زجر میکشه ! ولی این مرد گوشش بدهکار نیست بی توجه به صدای دختر بی توجه به اشکاش بی توجه به وجدان خودش و بی توجه به دنیای اطرافش کار خودشو ادامه میده کاری که جوانمردانه نیست کاری که فقط از یک انسان گرگ صفت بر میاد!
  12. 11 پسند
    نویسنده گرامی با سلام و درود فراوان خدمت شما، ضمن تشکر و سپاس بابت اعتماد به انجمن رمانخونه و تایپ رمان خود در این انجمن خواهشمندم موارد زیر را انجام دهید: * قوانین تایپ رمان (اینجا) را مطالعه نموده و حتما رعایت فرمایید. * در پست اول نام رمان، خلاصه ، ژانر و توضیحات لازم... را عنوان کنید و ادامه رمانتان را پس از پست تاییده مدیران (بعد همین پست) ارسال کنید. * کلیه قسمت های رمان خود را درهمین تاپیک ارسال کنید و از حذف تاپیک خود جدا خودداری کنید. در صورت مشاهده کاربر از انجمن اخراج می گردد. * لطفا در ارسال پست از نوشتن پارت کمتر از 20 خط در سیستم و کمتر از 40 خط در موبایل خودداری کنید. * چنانچه تمایل به ایجاد صفحه نقد دارید، پس از گذاشتن چهار پست می توانید تاپیک نقدتان را در بخش نقد رمان کاربران (اینجا) ایجاد نمایید. * لطفا برای طراحی جلد رمان پس از تایپ12پارت از رمانتان، به بخش طراحی جلد (اینجا) مراجعه نمایید و تا پایان رمانتان حتما درخواست کاور داده و آن را تحویل بگیرید. * سوالات و مشکلات خود، در رابطه با بخش رمان را در تاپیک پرسش و پاسخ بخش رمان (اینجا) مطرح کنید. * از تبلیغ رمان خود در پروفایل خصوصی دیگران بپرهیزید و برای اینکار و همچنین آشنایی سایر کاربران به بخش تبلیغات رمان (اینجا) مراجعه نمایید. لطفاً قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و مغایر قوانین جمهوری اسلامی جداً خودداری کنید. پیروز و سربلند باشید.
  13. 10 پسند
    نام رمان : قمـار به قلم : Hanie_MIAsunMIA ژانر رمان : اکشن / فانتزی / درام خلاصه: جرقه ی عشقی واقعی به صورت تصادفی دو آدم خاص رو به یکدیگر وصل میکند . آنها در عشق و فداکاری از یکدیگر پیشی میگیرند ولی تمام داستان با یک قمار زیر رو میشود ، آنجاست که آنها نه برای خود بلکه بخاطر دیگری از مرگ سبقت میگیرند و این در حالی ست که مرگ همچون ببری تشنه ی انتقام ، کسی را دنبال میکند که تند تر میدود ! " کدام یک ؟؟!! محمد مهران یا او ؟؟! " توضیحات رمان : به نام آفریننده ی عشق ! موضوعات اصلی این داستان ، واقعی است و بیشتر جنبه ی روایت گری دارد . این بین تنها اتفاقات کوچکی رخ میدهند که به جذابیت داستان کمک میکند .
  14. 10 پسند
    رمان: وقتی خوابم مرا ببوس نویسنده: لیندا هوارد مترجم: setareshab کتاب وقتی خوابم مرا ببوس اثر لیندا هوارد نویسنده چیره دست آمریکایی و خالق آثاری چون برایت میمیرم و بعد از آن شب می باشد.کتاب وقتی خوابم مرا ببوس در فهرست پرفروش ترین های نیویورک تایمز قرار دارد . ژانر: داستان ژانر عاشقانه ، جاسوسی ، معمایی دارد . خلاصه : زنی که برای CIA کار می کند پس از بازگشت از مأموریت متوجه می شود 2 تن از دوستانش و دختر خوانده شان به قتل رسیده اند . او در صدد گرفتن انتقام برمی آید و در حین انجام این کار با مردی آشنا می شود که... کتاب برای ردۀ سنی بزرگسال است
  15. 10 پسند
    -فرزام...مامان... از دنیای فکر ها و اشک ها و رنج ها و دردها و وحشت ها و هزار تا چیز دیگه که باهاشون بزرگ شدم ولی از همه پنهان کردمشون، بیرون اومدم...وقتی واردش می شدم مثل یه باتلاق کهنه ولی قدرتمند، مجال بیرون اومدن بهم نمی داد...مامان کنارم نشسته بود و صدام میزد... -بله؟ طلبکارانه نگاهم کرد... -اصلا فهمیدی چی گفتم؟ پشت گردنم رو خاروندم. -ببخشید...فکرم مشغول بود... -میگم امروز دختر راضیه خانم رو تو روضه دیدم...خیلی ازش خوشم اومد...اصلا به دلم نشست...خانوم...نجیب...خوش بر و رو...خوش اخلاق...تازه مثل خودت تحصیل کرده و با سواده... خانوادشم که هر چی ازشون بگم کم گفتم...باباش که اهل محل رو اسمش قسم می خورن...مامانشو که خودم چند ساله از نزدیک می شناسم...برادر و خواهراشم یکی از یکی بهتر...کلا خیلی خانواده ی خوبین... یه کم نزدیک تر اومد و با هیجان گفت: قرار بذاریم یه شب بریم خواستگاری...چطوره؟ لبخند زدم...از همون لبخند های قلابی...به احساسات مادرانه ای که به خاطر برنامه ریزی کردن برای خوشبخت کردن پسرش، این همه ذوق کرده بود...حتی با وجود اینکه میدونست باز هم قبول نمی کنه...چرا نمی تونستم باز هم بیخیال زندگیم بشم؟...چرا نمی شد که تو این مورد هم مثل همیشه، لبخند رو روی لب هاش بیارم؟...مگه ازدواج تا کجا میتونست منو تو لجن فرو کنه؟...ازدواج که چیز خوبی بود...شاید میتونست از لجنزار زندگیم نجاتم بده...ولی به چه قیمتی...به قیمت تباه کردن زندگی یه نفر دیگه...نه...این ناجوانمردی محض بود...تو اصول حاکم بر زندگیم، تباهی فقط برا یه نفر بود...فقط یه نفر...خودم...این باتلاق، زندگی من بود...قرار نبود که با کس دیگه ای تقسیمش کنم...تا لحظه ی آخر فرو رفتن...یا شاید هم تا ابد... -ول کن تو رو خدا مریم جون...این همه کار ریخته سرم...اونوقت تو هم بهم یه پروژه ی جدید پیشنهاد میدی... کمی اخماشو جمع کرد و با لحن جدی گفت: وقت زن گرفتنت گذشته...همین الانشم دیره...خدا قهرش میگیره وقتی یه جوون سالم مثل تو صاف صاف رو زمینش راه میره و هنوز مجرده...باید ازدواج کنی... -یعنی ازم سیر شدی و دیگه نمی خوای که پیشت بمونم؟ نزدیکتر شد... سرم رو تو آغوشش گرفت و بـ ـوسید... -قربونت برم... من همچین حرفی زدم؟!...مگه من از شماها سیر میشم اصلا...فرگل رو ببین کنار بردیا چقدر خوشحاله...می خوام تو هم سر و سامون بگیری...می خوام خوشحالی تو رو هم قبل از مردن ببینم... سرم رو از آغوشش بیرون آوردم. -خدا نکنه...این چه حرفیه که میزنی... به ساعت روی دیوار نگاه کردم. -قرصاتو خوردی؟ لبخندی روی صورتش نشست...از جنس مادرانه...واقعی واقعی... -نگران نشو...هر روز سر ساعت می خورمشون... لبخندش محو شد و دوباره لحنش رو جدی کرد. -چی میگی؟...بریم خواستگاری؟ -بیخیال نمیشی...نه؟ -نه... یه کم کلافه شدم...باید این زن رو درست و حسابی قانع می کردم وگرنه دست بردار نبود...سمتش چرخیدم... -ببین مادر من...خودت که میدونی مشکلاتم زیاده...یکی دوتا هم نیستن...کارهای شرکت از یه طرف...دانشگاه و عروسی فرگل هم از طرف دیگه...پیدا کردن خونه و بقیه چیزها رو هم که دیگه نمیگم...حالا با این همه کار، دلت میاد یه مشغله ی دیگه هم به برنامه هام اضافه کنی... لب هاش رو از هم باز کرد که چیزی بگه ولی سریع ادامه دادم... -میدونم...میدونم...دوست داری که خوشبختیمو ببینی ولی باور کن منم فعلا نمی تونم...مخصوصا که طرف رو اصلا ندیدم...قبلا هم از اینجور گزینه ها که نه دیده بودمشون و نه می شناختمشون، بهم پیشنهاد داده بودی...ولی باور کن که نمیتونم با این شرایط و اونم این شکلی ازدواج کنم... مصمم تر از قبل ادامه دادم... -یه کم بهم وقت بده...قول میدم که تو اولین فرصت شادت کنم...چطوره؟ چهره اش کمی مغموم شد و پایین رو نگاه کرد... یهو سرش رو بالا آورد و انگشتش رو به نشانه ی تهدید سمتم گرفت. -باشه...قبوله...ولی ایندفعه، دیگه دفعه ی آخر بود...یادت نره که قول دادی...اگه فراموش کنی، به ارواح خاک آقات، خودم میرم با سلیقه ی خودم برات زن می گیرم...تو هم باید قبول کنی...قبوله؟ لبخندی روی لبم نشست و در آ-غـ ـوش گرفتمش... -قربونت برم...تو هرچی بگی قبوله... احساس رضایت رو می تونستم از محکم تر شدن حلقه ی دست هاش دور کمرم حس کنم...آخ که من چقدر این زن رو دوست داشتم... ***
  16. 10 پسند
    کل روزم با حرف‌های حاج سیروس و حسین آقا و عکس‌های اینستاگرامی سعید و روش و راهکارهای او برای جذب فالور تمام می‌شود. رها خیلی زود به دنبالم می­‌آید. صدای بوق ماشینش را در می‌آورد و منی که با خداحافظی از بنگاه خارج می­‌شوم. تا رسیدن به خانه موسیقی پخش می­‌شود و داد و حنجره پاره کردن­‌های خواننده محبوب رها، پرده­ گوشم را به لرزه در می‌آورد. رها اعتقاد دارد صدای نخراشیده او عجیب با روح و روانش بازی می‌کند! آخرین بار دو هفته گذشته بود که طاقتم سر آمد و صدای خواننده را خفه کرده و سی‌دی را از شیشه باز ماشین به خیابان پرت کردم؛ اما رها در کمال خونسردی و در برابر نگاه متعجب من، با لبخند اعصاب خرد کنی سی دی دیگری از او درون دستگاه گذاشت، صدا را بالا برد و سرعت ماشین را زیاد کرد. از همان روز بود که تصمیم گرفتم مثل صدها چیز تحمیلی دیگر به صدای خواننده محبوب رها نیز عادت کنم! وقتی راه فراری نباشد­؛ هیچ چاره‌­ای نیست جز عادت و وفق دادن خودت با هر شرایطی! وارد شدن ماشین به این عظمتی و لوکسی در این محله از آن اتفاقات مسرت بخشی است که هر چند روز رها آن را تکرار می‌کند. چون اینگونه نگاه غضب آلود گلاب خانم به ریخت نحس من نمی‌افتد و چشمان من هم به جمالش منور نمی­‌شود! وارد کوچه که می‌شویم سروصدای بچه‌های فوتبالی محله می‌خوابد. دروازه گل کوچک‌شان را با اکراه بر می‌دارند و محترمانه به ماشین رها راه می‌دهند و نگاه‌های خیره‌شان تا چند دقیقه بعد هم روی ماشین سنگینی می‌کند. عرشیا پسر فاطمه خانم هفته گذشته به دوستانش قول داد که تا بیست و پنج سالگی یکی مثل همین ماشین رها را داشته باشد. آرش پوزخند زده و گفته بود نمی‌شود مگر این که بخواهد دزدی کند. گفته بود همه پولدارهایی که ماشین‌های آنچنانی دارد یا دزدی کردن یا مال کسی را خوردن. با زور بازو نمی‌شود پولدار شد. رها متعجب نگاهش را به چشمان من دوخته بود و من شرم‌زده و متاثر در خانه را باز کرده و او را به درون حیاط هل داده بودم تا بیشتر از این آرش حرف های خانه‌شان را در کوچه جار نزند! من اینجا معروفم اما محبوب و خوشنام نه! بدنامی و ناخلفی من شهره عام و خاص است. از نااهلی و فاسدی‌ام هم که بگذریم من اینجا نحسم که هیچ کدام از اهالی این محل حاضر نیستند چشمانشان به رویم بی‌افتد؛ اما نمی‌دانم چرا هر بار که خیابان را به سمت کوچه می‌پیچم، چندین سر و چشم اتوماتیک وار بالا می‌آید و نگاه‌های تیز و برنده‌شان من را تا خانه بی بی همراهی می‌کند. البته مردها بنا به فکرهایی که از ذهن‌شان عبور می‌کند با ملایمت برخورد می‌کنند؛ اما امان از زن‌ها! هنگام غروب‌ معمولا از مرضیه خانم همسایه پشتی گرفته تا همین گلاب خودمان که همسایه روبه رویی ماست، کنار در گل کاری شده‌ شهلا خانم که سکو دارد؛ میز گردی برای خودشان تشکیل می‌دهند. من هم همیشه تیتر خبرهای روزشان هستم. ساعت ورود و خروجم، بی اعتنایی‌ها، پوشش و لباسم که در نظر آنها نامتعارف است از خبرهای داغ میز گردی آن‌هاست. صدای اذان هم که از مسجد سر محل بلند می‌شود؛ همه چادرهای گلی گلی‌شان را می‌زنند زیر بـ ـغل و با گفتن خدا آخر عاقبتش را به خیر کند؛ متفرق می‌شوند تا به نماز اول وقت‌شان برسند. این جا همه مسلمانند و نماز اول وقت می‌خوانند. صدای دادشان با "لا اله الا الله" بلند می‌شود و با لعنت بر شیطان دعوای‌شان را خاتمه می‌دهند. این جا همه سعی و تلاش‌شان بر این است که خوب باشند؛ اما مگر می‌شود همراه بوی غذایی که از خانه‌شان بیرون می‌زند؛ صدای غیبت‌شان بلند نشود؟! مگر می‌شود غذایی را که با بسم الله شروع کرده‌­اند بخورند و سفره را با حرف‌های بارانا که لباس‌های ناجور می‌پوشد و رضا مرد زن و بچه داری که سر به راه نیست و تازگی‌‌ها سر و گوشش می‌جنبد؛ تمام نشود؟! لعنت‌شان هم بی برو و برگرد نصیب من می‌شود که از وقتی پایم را در این محله گذاشته‌ام؛ خدا پا پس کشیده و رفته و نعمتش را هم با خود بوده! حالا شیطانی که از درون من سر بیرون می‌آورد بر این محله حکمرانی می‌کند. من معروفم چون شیطانم و حاکم این محله! بی بی شیر آب حیاط را روی سبزی‌هایی که درون لگن بزرگ پلاستیکی ریخته؛ باز می‌کند. می‌خواهد فعلا سبزی‌ها خیس بخورند و بعد آبکش کرده و بگذارد تا چند ساعت آبش کشیده شود. آخر شب هم احتمالا خرد می کند! رها با سینی چایی از چهار پله حیاط که دو طرفش نرده‌های فرفورژه خورده؛ پایین می‌آید و روی آخرین پله کنارم می‌نشنید. بی بی شیر آب را می‌بندد و به زحمت کمر راست می‌کند. با دیدن سینی چای لبخند می‌زند: -دست درد نکنه، الان چایی می‌چسبه! رها از کشمش‌های درون پیاله چندتایی در دهان می‌اندازد: -همین کار رو ما هم می‌تونستیم بکنیم، کاری نداشت که! بی بی دامن لباسش را جمع می‌کند و روی چهار پایه کوتاه مقابل‌مان می‌نشیند: -شما تا بیاین به خودتون بجنبین صبح شده و اذان رو هم گفتن. دختر هم دخترای قدیم. زبر و زرنگ و کاری بودن. از خروس خون تا خود شب از این ور به اون ور می‌پریدن... قندی در دهان می‌اندازد و دستش برای گرفتن چای پیش می‌آید: -تو کار یدی شماها تنبلین. با این که یه کار کوچیکتون سه ساعت طول می‌کشه؛ ولی اونم درست و درمون انجام نمی‌دین! بزرگترین استکان چای را به بی بی می‌دهم. رها دو دستش را به پله پشتی تکیه می‌دهد و با دلخوری تصنعی می‌گوید: -شرمنده کردین ما رو بی بی! واقعا ممنون از این همه تعریف و تمجید. با این اوصاف یعنی ما کشکیم دیگه؟ فقط یه مصرف کننده بی مصرف! بی بی در حالی که جرعه‌ای از چایش را می‌نوشد؛ تک خنده‌ای بیرون می‌دهد: -نه جانم، شما به جای دست و پا، عقلتون رو به کار می‌ندازین، البته اونم نه همه‌تون ولی یه عده هم مثل خودت هستن که نمی‌تونن یه چایی دم کنن ولی چندیدن کارگر زیر دستشون کار می‌کنن و چندین شرکت رو می‌گردونن. همین دختر آقا کمال، مهندسه... مرکز خریدی که اون طرف خیابون می‌سازن دست دختر آقا کماله. می گن مهندس پروژه است! این بار حرف‌های بی بی به دل رها می‌نشیند که با غرور سر تکان می‌دهد و می‌گوید: -خوب گفتی بی بی. ما درسته که ملاقه و جارو دست نمی‌گیریم ولی خدایی عقلمون دو برابر دست و پامون کار می‌کنه. بابا تو شرکت عین چی ازم کار می کشه! می گه تو پسر نداشتمی، باید عوض سه پسری که می‌خواستم ولی خدا کم لطفی کرده و نداده؛ کار کنی. یکی هم نیست بگه آخه مرد مومن، تاوان کم لطفی خدارو هم من بدبخت باید بدم؟! بی بی بلند می‌زند زیر خنده و رها دوباره داغ دلش تازه می‌شود: -خدایی قد بلند و چهار شونه‌ام نیستم که بگم همایون خان هر بار با دیدن شکل و شمایلم فیلش یاد هندوستان می‌کنه... من نحیف و سه سانتی چه تناسبی با اون مرادی سیبیل کلفت دارم که دستور می‌ده باید پا به پای مرادی برم سر ساختمونا و هم زمان روی چهار تا پروژه نظارت کنم! بی بی همچنان ریسه می‌رود و من که گوشم از این حرف‌ها پر است؛ سرم را می‌اندازم پایین و نگاهم می‌رود دنبال مورچه‌‌ای که سعی می‌کند دمپایی لاانگشتی‌ام را دور بزند. بی بی می‌گوید مورچه جزوه سه حشره تلاش­گر و خستگی ناپذیر دنیاست که در قرآن هم اشارات خاصی به آن شده و من فکر می‌کنم چهارمین موجود خدا هم حتما رهاست با این غرهای تمام نشدنی‌اش! -بی بی دیگه تصمیمو گرفتم، می خوام شوهر کنم. این همایون خان دست از سر من بر نمی‌داره مگه این که یه قهرمان سوار بر اسب سفید پیدا بشه و منو از دست شرکت، کار و پروژه راحت کنه! -شوهر هم کنی همچین بیکار نمی‌شینی کنج خونه، خونه شوهر هم بشور و بساب و پخت و پز داره مادر! -بی بی پس شوهر می‌کنم برای چی؟! دندش نرم خودش برام کار می‌کنه یا یه خدمتکار می‌گیره! من دیگه دوره بازنشتگیمه، باید پا روی پا بندازم و به افق‌های دور خیره بشم! بی بی استکان خالی را دستم می‌دهد و دست به زانو بلند می‌شود تا یک بار دیگر آب لگن را عوض کند: -افق‌های دور شما یعنی تن آسایی، درسته جانم؟! از شوخی گذشته باید یه فکری به حال ترشیدگی‌تون بکنین. نه مامانت و نه من دبه ترشی به قد و قواره شماها نداریم! من همسن شما بودم یکی و دوجین بچه دورمو گرفته بود! با شما هم هستم نگارا خانوم. الحمدالله صدامو که می‌شنوی؟ مورچه دمپایی‌ام را دور می‌زند و موفقیت آمیز رد می‌شود و من فکر می‌کنم حرف‌های بی بی هر چه قدرهم که جدی باشد باز طعم شوخی می‌دهد. اصلا بی بی حرف جدی نمی زند! سرم را بالا می‌آورم و رها سرش را در گوشم فرو می‌برد: -ماشالله به بی بی و حیدربابا، یکی و دوجین...؟! -چی داری پچ پچ می کنی دختر؟ رها سرش را عقب می‌کشد و سر بالا می‌اندازد: -هیچی، داشتم دنبال دبه ترشی می‌گشتم! بی بی ابرو درهم می‌کشد و آستین بالا می­‌زند: -دبه ترشی؟ اونم تو گوش نگارا؟ رها تنها لبخند مسخره‌ای می‌زند و سر تکان می‌دهد. استکان‌ها را جمع می‌کنم و در حالی که به سمت خانه می‌روم خطاب به رها زمزمه می‌کنم: -نگرد نیست! -پس باید به فکر شوهر باشی! شانه بالا می‌اندازم: -از سر من گذشته، من یه بار به خاک سپردمش! استکان‌ها را آب کشیده و در آبچکان می‌گذارم. لیوان آخری را قبل از گذاشتن پر از آب می‌کنم و یک نفس بالا می‌کشم. یک هوا بالا کشیدن خوب است. بعضی کارها آرام و پیوسته پیش نمی‌رود و عذاب آور است، باید یکباره کارش را تمام کنی. مثل در رفتگی دست و پا می‌ماند. باید دندان روی جگر بگذاری، خودت را سفت نگه داری و یکباره استخوان را جا بندازی و کارش را تمام کنی و برای همیشه از دردش، جانت را آسوده کنی! درد‌های من اما اینگونه هم تسکین نیافتند. ترس‌هایم هنوز به همان قوت خود پابرجاست و روش غرقه سازی طبیعی و واقعی هم که زمانه برایم اجرا کرد، کارساز و اثر بخش نبود. این روش در علم روانشناسی برای از بین بردن اضطراب‌ها و موقعیت‌های ترس‌آور به کار می‌رود. یک خاموشی اجباری! من از تنهایی می‌ترسیدم، از طرد شدن می‌ترسیدم، از یک زندگی خالی می‌ترسیدم و روزگار ترس‌هایم را به سرم آورد. یک روز تنها شدم، یک بار طرد شدم و چندین سال است که زندگی خالی دارم! حالا باید از هیچ کدام نترسم. خودم با گوشت و پوست و استخوانم درکش کرده‌ام و ترس‌هایم باید می‌ریخت؛ اما نمی‌دانم بدشانس‌ست یا چیز دیگر که اینطور نشد! از غلط و درستی‌اش بی اطلاع‌ام؛ اما شنیده‌ام برای خلاصی از درد و ترس آن را باید یک نفس بالا کشید و خورد. یا می‌میری و تمام می‌شوی یا زنده می­‌مانی و با یک تن جدید و مقاوم فردایت را شروع می‌کنی! نمی‌دانم... شاید من هم قوی شده‌ام و خودم خبر ندارم!
  17. 10 پسند
    فصل دوم رها می‌گوید من مرموزم و خوددار. گاهی هم از بس بی حرفم که خیال می‌کند لالم و خیلی وقت‌ها هم حضورم را فراموش می‌کند. اما الان نه، می‌داند که کنارش هستم و پا به پایش قدم بر می‌دارم که این طور روی دور تند افتاده و پرچانگی می‌کند. رها دوست خوبی ست اما گاهی یادش می‌رود بپرسد که مایلم گوش‌هایم با حرف‌های آبکی‌اش پر شود یا نه! او بدون نظرخواهی تمام اتفاق‌های هر روز خانه و محل کارش را برایم شرح می‌دهد. از اخراج شدن آقای پیرزاد حسابدار شرکت‌شان و آبدارچی که به جای آقا وحید آمده تا ابروهای هاشور شده‌ی مادرش که پدرش زیاد از آن خوشش نیامده و من نگفته چرایش را می دانم، چون ابروهای طبیعی فرشته خانم و سادگی و بی ریایی او بیشتر به دل همایون خان می‌نشیند تا بزک و دوزکش! و او دوست دارد همسرش همیشه بوی عطر مریم بدهد تا این که ماه به ماه مارک عطرهای فرانسوی‌اش را عوض کند! رها مثل بی بی زیاد حرف می‌زند و البته به لطف زیادگویی‌اش اغلب حرف‌ها یادش می‌رود؛ اما من از آن روزی می‌ترسم که او از اتفاق­‌های اتاق خواب همایون خان و فرشته خانوم هم چیزی بگوید که در آن صورت باید یک فکر اساسی برای مهر و موم کردن دهان همیشه باز رها بکنم! -کارت تموم شد؛ منتظرم باش! سر تکان داده و بدون توقفی به قدم‌هایم سرعت می‌دهم. فاصله چندانی نگرفته‌ام که دوباره صدایش بلند می‌شود: -نری ها! صبر کن بیام دنبالت، می‌خوام یه سر به بی بی بزنم! رها از آن دخترهای بیست وشش ساله‌ای ست که گاهی چهل ساله می‌شود و گاهی پانزده ساله. من هر سه رها را مثل کف دستم می‌شناسم و گمان می‌کنم قسمت بزرگی از او را می‌فهمم؛ اما او از پس منِ بیست و هفت ساله بر نمی‌آید. او می‌گوید من مثل پیرزن‌های اعصاب خرد کنی هستم که به جای نق و نوق کردن؛ سکوت می‌کنند و نمی‌گویند چه دردشان است! او از سکوتم بیزار است و من دردی ندارم که بگویم! سر به زیر درختان کنار خیابان را می­‌شمارم. از شرکت ساختمانی پدر رها تا رسیدن به مشاور املاک حاج سیروس، چهل تا درخت فاصله است. به چهلمین درخت که رسیدی؛ همان جا سر در بزرگ دفتر مشاوره املاک او را زده‌‌اند! یک مغازه دو دهنه که بعضی روزها داخلش پرنده پر نمی‌زند. فقط حاج سیروس پشت میز چوبی قدیمی‌اش می‌نشیند و با حسین آقا بازنشسته‌ی آموزش و پروش صبح تا شب اختلاط می‌کنند. روزهایی هم که حسین آقا نمی‌آید مجبور است برود دم پیرایش فرشاد، با او سر قرمز و آبی کری بخواند. کاری که همه مشغولش هستن... کری خواندن! دو قدم مانده، سعید با شیشه پاکن مغناطیسی که مخصوص خودش هست، جلو آمده و در شیشه‌ای بنگاه را باز می‌کند. لبخند پر انرژی همیشگی‌اش را می‌زند و می‌گوید: -صبح بخیر خانوم خجسته! لب‌های کش آمده‌ام جوابش می‌شود. سیروس خان چایی نه چندان خوش رنگی از چای ساز می‌­ریزد و سرش را بلند می‌­کند. او هم لبخند گرمی به رویم می‌پاشد: -دیر کردی؟ -ببخشید! نمی­‌گویم که خواب مانده­‌ام. نمی­‌گویم که بی بی صبح خروس خون، شال و کلاه کرده رفته تره‌بار سبزی بخرد و من به امید او خواب مانده­‌ام. پشت میزم که چوب بلوط سفید رنگ است، جای می­‌گیرم. میز فرسوده‌ و رنگش به زردی می‌زند. صندلی هم که یک ماهی می‌شود پایه‌اش شکسته و مجبورم روی صندلی انتظار که پلاستیکی‌ست بنشینم. حاج سیروس دو هفته است که می‌خواهد یک صندلی اداری برای پشت میز من بگیرد و میز را هم دوباره رنگ کند؛ اما سعید می‌گوید این کار اشتباه است. چرا که میز چند ماه دوام نمی­‌آورد و مجبور است مجددا رنگ را نو کند. سعید پیشنهاد داد تمام میز و صندلی‌های قدیمی و خراب را بدهد سمساری و دو دست میز تر و تمیز و شیک اداری بگیرد و بگذار اینجا. می‌­گوید این روزها همه عقل­شان به چشم­شان است. همه دوست دارند از مغازه­‌ها و پاساژ­های لوکس و شیک خرید کنند. ماشین عروسی‌شان را می‌دهند گل فروشی­‌های بزرگ و معروف گل آرایی کنند و به آدم‌های که لباس‌های برند و مارک می‌پوشن بیشتر احترام می‌گذارند. می­‌گوید حتی این فرشاد پیرایشگر هم به خاطر خودش و مغازه­‌اش هست که مشتری ندارد و هر روز دارد مگس می‌پراند و برگه‌های توتو می‌زند که میلان می‌برد یا آرسنال. می‌گوید اگر او هم مثل همکارهای دیگرش لباس‌ فرم مخصوص می‌پوشید و به جای عکس میلاد پسر بزرگش با آن مدل موهای عقابی، به روز می‌شد و امکانات داخلش را نو و لوکس می‌کرد؛ هم جوان پسندتر می‌شد و هم مشتری داشت! حاج سیروس اما گوشش بدهکار نیست. می‌گوید خرید و فروش خانه چه ربطی به شیک و پیکی دارد؟! مردم با فلاکت و بدبختی دنبال یه سقف برای بالای سرشان می‌گردند و با میز و صندلی‌های شکسته ما کاری ندارند! با این‌که حرف‌های حاج سیروس درست و کاملا به‌جاست اما باید این را هم در نظر گرفت که روی مد بودن و دیده شدن امروزه از نان شب هم واجب تر شده. کم نیستن کسانی که تنها به مارک و ظاهر آدم نگاه می‌کنند و پذیرفته شدن از طرف هر جمع، گروهی در گرو اسکناس‌های جیب و پوسته ظاهری‌ات است. این روزها کسی با خودت و درونت کاری ندارد و با مفاهیم چون خرد و فراست و شعور بیگانه است. اکنون روزگار لباس‌ و گوشی‌های مارک. خانه‌ها با متراژهای وسیع، ماشین‌های لوکس است و چهره‌هایی که روز به روز با معیار و فاکتورهای زیبایی و جذابیت تغییر می‌کند! در این روزگار دیگر فرهنگ پز دادن و مارک پوشیدن جا افتاده و همه گیر شده و چقدر تلخ و دردناک است اعتراف این حقیقت که امروزه ارزش‌ها و باور‌های گذشته کم رنگ شده و تغییر کرده و میز و صندلی‌های کهنه این بنگاه که نشان عقب ماندگی‌ست، ما را به جایی نمی‌رساند! سیستم مقابلم را روشن می‌کنم و تا بالا آمدن ویندز نگاهم را به بیرون می‌دهم. سعید با وسواس خاصی شیشه پاکن را در یک جهت می‌کشد. او به تمیزی شیشه‌های بنگاه حساسیت نشان می‌دهد. از وقتی که شیشه پاکن مغناطیسی خریده احساس رضایت بیشتری می‌کند و دیگر روزنامه‌های بنگاه از دستش در امان مانده. او پسر خواهر حاج سیروس است و تقریبا همه کاره مشاور املاک. تا دیپلم درس خوانده و بعد از آن آمده زیر دست دایی‌اش تا پول دربیاورد. پسر بیست و پنج ساله‌ای که یک جمله را به زحمت و با چندین غلط املایی می‌نویسد؛ اما مهم‌ترین فاکتور موفقیت را داراست. او قدرت فن بیان بالایی دارد و به طرز باور نکردنی استعداد متقاعد کردن در وجودش نهفته است. قانع کردن دیگران برایش عین آب خوردن است! اینجا کم و بیش مشتری دارد؛ اما محال است کسی وارد بنگاه بشود و دست خالی برگردد. در رفتن از دست این پسر سبزه روی با چشم‌های قهوه‌ای روشن و لب‌های باریک امکان ندارد! همیشه لباس‌های مارک می پوشد. عطرهای اصل استفاده می‌کند و سر و صورت و موهای آنکادر شده‌ زیبایش، مطمئنن کار فرشاد پیرایشگر نیست! سعید با مدرک دیپلم برق مسئول متقاعد کردن مشتری‌ست، من با مدرک لیسانس حقوق مسئول تنظیم قراردادها و کارهای اداری مربوطه و حاج سیروس نیز با مدرک پنجم ابتدائی زمان قدیم، مسئولیت خطیر نظارت، عوض کردن حال و هوای بنگاه و روحیه بخشی با نقل خاطراتش را بر عهده دارد! چشمان سعید مچ نگاه خیره‌ام را می‌گیرد. سرم را برمی‌گردانم و به سیروس خان خیره می‌شوم. مرد شصت ساله‌ای که با توجه به سنی که پشت سر گذاشته، به طرز عجیبی جوان مانده. فکر می‌کنم از تاثیرات خنده و حس شوخ طبعی‌اش باشد. می‌گویند خنده بر هر دردی دواست، لابد برای پیری هم تاثیر دارد که حاج سیروس این‌طور کیفور و سرزنده ماند! حاجی یک شکم برآمده کوچکی دارد با موهای کم پشت! همیشه از کلاه کپ تخت طوسی رنگ که می‌گوید اصل انگلیس است استفاده می‌کند، بهاره است اما او هر چهار فصل آن را بر سر دارد با یک جلیقه هم رنگ کلاهش و زیاد فرقی نمی‌کند پیراهن چه رنگی بپوشد؛ کلاه و جلیقه‌اش همیشه به تنش هست! ویندوز سیستم بالا می‌آید. وارد گوگل می‌شوم و سرچ می‌کنم " تاثیرات لبخند در جوان سازی" ! انتظار داشتم موضوعاتی از خنده و خندوانه بالا بیاید؛ اما همه مطالب صفحه از لیفت و بوتاکس و هایفوتراپی پوست است که هیچ از آن سر در نمی‌آورم. منصرف می شوم. صفحه را می‌بندم و نتیجه می‌گیرم لبخند هیچ تاثیری نه در جوان سازی دارد و نه در دردهای دیگر! در شیشه‌ای باز می‌شود و حسین آقا با همان صورت همیشه شش تیغ شده‌اش و کت و شلوار مرتب با بوی عطری ملایم داخل می‌آید. من به احترامش بلند می‌شوم و حاجی سر برایش تکان می‌دهد و سلام بلند بالایی می‌گوید. حسین آقای طبق عادت روی صندلی کنار کاج مطبق جای می‌گیرد تا فضای بیرون و کوچه و خیابان را راحت بتواند دید بزند. به محض نشستن بحث‌شان شروع می‌شود، آن هم از علی آقای پیر که چند روزی بیماری‌اش عود کرده و زمین گیر شده و زنش خسته از غرغرهایش دیگر به او نمی‌رسد و احتمال می دهند همین روزها سرش را زمین بگذارد! باید از اتفاقات این بنگاه یک سریال ساخت یا یک برنامه تلویزیونی زنده که هر صبح ساعت نه به بعد پخش بشود و اسمش را هم بگذارند " اینجا همه چیز در همه" گفت‌و گوی‌های تخصصی حاج سیروس و حسین آقا دیدن دارد. می‌خواهم سرچ کنم منظور از اصطلاح "سر زمین گذاشتن" چیست که با فکر جواب‌های احتمالی گوگل باز منصرف می‌شوم و سعی می‌کنم یک جوری امروزم را هم تمام کنم. دوباره نگاهم به سعید کشیده می‌شود که با نیش‌های باز به صفحه گوشی‌اش خیره شده. آرام آرام به سمت پایین خیابان سرازیر می‌شود و من هنوز به سر زمین گذاشتن فکر می کنم. علی آقا دو ماهی می‌شود که مریض است و سرش روی زمین اما همه منتظر رفتن نفس و بسته شدن چشمانش هستند. آدم‌هایی که سرشان را روی زمین گذاشته‌اند، زیاد هم مرده به حساب نمی‌آیند. مثل علی آقا و خیلی‌های دیگر! آدم‌ها به علت بیماری می‌میرند. بعضی‌‌ها در سوانح و بعضی‌‌ها هم در خودکشی اما یک سری آدم‌ها هم گاهی زنده زنده می‌میرند. مثل این می‌ماند که چشمانت باز باشد و دنیا را بدون هیچ دردی ببینی. نفس هم بکشی اما طعم هیچ چیزی را درک نکنی. یک جور بی حسی مادام العمر، یک مرگ تدریجی تلخ!
  18. 10 پسند
    مدیر رستوران آقای دوراند به میزشان نزدیک شد ، تا کمر خم شد و تعظیم کرد و رو به سالوادوره گفت:مسیو دیدن دوباره شما خیلی خوبه،خبر خوبی براتون دارم،یک بطر شـ ـر-اب شاتو ماگزیمیلیان سال82 را خریدم که دیروز به دستم رسید.وقتی نام شما را دیدم آنرا برایتان کنار گذاشتم. سالواتوره گفت "عالی ودرخشانِ ،شـ ـر-اب بوردو82 یک محصول استثناییِ و فقط چند بطری از آن باقی مانده. اونایی که بیمه شده بودند. سالواتوره خبره و کارشناس شـ ـر-اب بود و برای خرید یک بطر شـ ـر-اب کمیاب با کمال میل هر قیمتی را می پرداخت.او بطری شـ ـر-اب را تنها برای نگهداشتن بدست نمی آورد بلکه بیشتر از آن عاشق خود شـ ـر-اب بود ،شـ ـر-اب را می‌ نوشید و از آن لذت میبرد،شاعرانه در مورد طعم و عطر های مختلفی که در آن استفاده شده بود سخن می گفت.با لبخندی درخشان رو بسوی لیلی کرد "خواهید دید که این شـ ـر-اب مائده ای بهشتی است." این سومین قرارش با سالواتوره بود.از همان ابتدا تظاهر به بی تفاوتی کرده بود.دو بارِ قبل که از او خواست با هم قرار بگذارند درخواستش را رد کرد.این کار ریسکی حساب شده بود و برای از بین بردن دیوار بی اعتمادی او طراحی شده بود. سالواتوره عادت داشت موردتوجه دیگران باشد .او به مردمی که دنبال جلب توجه و علاقه او بودند عادت داشت و ابدا" تحمل نمی کرد از جانب کسی رد شود.اینطور به نظر می رسید که لیلی هیچ علاقه و توجهی به او ندارد و بدنبال علائق خودش باشد،زیرا این مسئله در مورد تمام افراد قدرتمند صدق می کرد که انتظار داشتند دیگران به آنها توجه کنند.لیلی همچنین از امتحان کردن طعم و مزه مورد علاقه سالواتور امتناع می کرد مانند تست کردن شـ ـر-اب. در دو قرار ملاقات قبلی سالواتوره سعی کرده بود با زبان بازی او را وادار به تست شـ ـر-اب کند و او صریحا" امتناع کرده بود.سالواتوره قبلا"هرگزبا زنی که اتوماتیک وار سعی نکند رضایت او را جلب کند برخورد نداشت و او جذب سردی و بی تفاوتی لیلی شده بود. لیلی از بودن کنار این مرد نفرت داشت. ناراحت بود از اینکه مجبور بود به او لبخند بزند. از گپ زدن با او،از لمس شدن گاه و بیگاهش توسط او بیزار و ناراحت بود.اکثر وقت ها میتوانست غم و اندوهش را کنترل کند و خود را وادارد تا بروی کارش تمرکز کند.اما گاهی اوقات از شدت خشم و اندوه از اینکه نمی تواند به او حمله ور شود و با دستهایش او را خفه کند،مریض میشد.اگر میتوانست به او شلیک میکرد اما ایمنی و حفاظت از او فوق العاده بود.هر وقت اجازه می یافت در جایی به سالواتوره نزدیک شود ،از قبل بازرسی میشد. در دو ملاقات قبلی که در مناسبت های رسمی بود،همه میهمانان قبلا"بازرسی شده بودند. سالواتوره هرگز در فضای باز سوار ماشین نمیشد؛راننده اش همیشه در یکی از ساختمان های سرپوشیده و حفاظت شده توقف میکرد تا او سوار شود. هرگز جایی نمی رفت که مجبور شود بدون محافظ از ماشین پیاده شود . لیلی فکر می کرد او باید جایی امن خارج از خانه اش اینجا در پاریس داشته باشد،چون او می توانست بدون اطلاع کسی اینطرف و آنطرف برود.اگر هم اینگونه بود لیلی هنوز آنرا کشف نکرده بود. این رستوران مورد علاقه سالواتوره بود،زیرا دارای یک ورودی اختصاصی و استتار شده بود که اغلب مشتریان از آن استفاده می کردند. لیست انتظار طولانی بود که غالبا"نادیده گرفته میشد زیرا تشکیلاتی منحصر بفرد و انحصاری بود. در اینجا مشتریان پول زیادی در ازای مکانی امن و خانوادگی پرداخت می کردند،مدیر برای اطمینان از برقراری امنیت به همه جا سرکشی می کرد. هیچ میزی پشت پنجره های جلویی رو به خیابان وجود نداشت ، در عوض آن قسمت با جعبه های گل پر شده بود. ستون های آجری در سرتاسر سالن غذاخوری فضا را قسمت بندی کرده و مانع از این می شد که از بیرون دید داشته باشد. اثر چنین فضایی گرم و دوستانه و البته بسیار پرخرج و گران بود. ارتشی از پیشخدمت های سیاهپوست اینطرف و آنطرف در حرکت بودند، شیشه های شـ ـر-اب را سرو می کردند ، زیرسیگاری ها را خالی میکردند ، خرده های نان را دور می ریختند و در کل هر درخواستی را حتی قبل از آنکه مشتریان بزبان بیاورند ، انجام می دادند. خارج از رستوران ، خیابان پوشیده از خودرو هایی زره پوش با شیشه های ضد گلوله و از بیخ و بن زرهپوش بود. داخل اتومبیل ها بادیگاردهای مسلحی بودند که شجاعانه خیابان و پنجره ساختمان های مشرف به خیابان را برای هر نوع تهدیدی می پاییدند.
  19. 10 پسند
  20. 10 پسند
    خدیجه سیاحی

    بَد باش، مهم اینِ خودت باشی☺

    بَد باش، مهم اینِ خودت باشی☺
  21. 10 پسند
  22. 10 پسند
    از قوری بند زده پر نقش­ و نگار که اولین خرید از جهازش هست؛ چایی در استکان کمر باریک شاه عباسی مقابلم می­‌ریزد. سرش را تکان می­‌دهد و زیر لب "هی روزگاری" زمزمه می­‌کند. دستش را روی گل­‌های قالی می­‌کشد و آشغال­‌های ریزی که به کف دستش می‌­آید را بر می­‌دارد و در بشقاب کنار دستش خالی می­‌کند. خیلی وقت­‌ها دستانش کار و وظیفه جارو را به عهده می­‌گیرد. هر کجا که نشسته باشد؛ دستش روی زمین می­‌گردد و آشغال جمع می­‌کند! نگاهم بین گل­‌های قالی چرخ می­‌خورد. بی­ بی خم می­‌شود و در کشویی و شیشه­‌ای آشپزخانه که رو به حیاط خلوت هست را باز می­‌کند. باد به سرعت عطرِمطبوعِ محبوبه­ شب را به مشامم می­رساند و بی­ بی با لبخند نفس عمیقی می­‌کشد. محبوبه شب آ-غـ ـوش باز کرده­ و قسمتی از دیوار آجری حیاط خلوت را گرفته است. کف حیاط موزاییک­‌های سفید و سیاه شطرنجی است که دور­تا دور پر شده از گل­‌های شمعدانی و حسن یوسف با یک کفشور درست وسط حیاط که بی بی خیلی وقت­‌های تفاله­‌های چای را آنجا خالی می‌کند. یک صندلی چوبی لهستانی زوار در رفته هم من کنار در گذاشته­‌ام و گاهی در نیمه­‌های شب، دور از چشم بی بی سیگار بهمن دود می‌کنم. یک بار که فیلتر سوخته‌اش را پیدا کرده بود؛ دو ساعت تمام رفت بالای منبر و موعظه­‌ام کرد و آخرش هم گفت سیگار مضر است اگر اوقاتم خوش نبود و خواستم حالم را از عزا دربی­‌آورم؛ بنشینم ور دل خودش و چند کامی از قلیانش بگیرم. من خیلی وقت­‌ها میلم نمی­‌کشد که زبان در دهان بچرخانم و چیزی بگویم وَ الا مجددا تکرار می­‌کردم که "یک وعده قلیان با بسته‌­ای سیگار برابری می­‌کند و من فعلا قصد خودکشی ندارم که عادت­‌های گه گدار شبانه‌­ام را از سیگار به قلیان تغییر بدهم"! بی­ بی ساده است؛ اما گمان می­‌کنم شاید از قصد خودش را می­‌زند به سادگی، به این­‌که زبان من را به توضیح واضحات باز کند و تنها من حرف بزنم و متکلم وحده باشم؛ اما من برای هر چیزی زبان به توضیح باز نمی­‌کنم. فقط مسائل مهم و اساسی را، مثل این­‌که هندزفری من را این بار کدام سوراخ وسنبه­‌ای قایم کرده و یا دیگر شکلات تلخ­‌هایم را برندارد که آب کرده و شکر اضافه کند و آخر سرهم شکلات­‌های بد ریخت و بدقواره شیرین را شب­‌ها از یخچال بیرون بکشم و با آشغال­‌های خانه بی‌­اندازم در زباله­‌دان سرکوچه! من تنها برای حرف­‌های مهم و پراهمیت دهان باز می‌کنم! برگه‌های رنگی کوچک را از روی زمین جمع می‌کند و تمامش را داخل تنگ بر می‌گرداند. آن را گوشه آشپزخانه کنار خمره سفالی ترشی می‌گذارد و دست به زمین می‌زند و با "یا الله" ای که می‌گوید؛ تن سنگینش را بلند می‌کند. دامن چند لایه گلدار آبی رنگش که لبه‌های آن با نوار سیاه دوخته شده؛ چین می‌خورد و با قدمی که بر می‌دارد؛ در هوا موج می‌گیرد. پیراهن چیت‌اش زرد رنگ است و بلندی‌اش تا روی زانوست که دو طرفش به اندازه یک وجب چاک خورده. همیشه لباس محلی و سنتی می‌پوشد آن هم نه لباس محلی شهر خودش، لباس سنتی شهر حیدربابا را می‌پوشد. حیدر ترک بود. بی بی می‌گوید اولین هدیه‌ای که از حیدر گرفت؛ یک دست لباس محلی رنگارنگ بود با یک کوزه کوچک سفالی آب! بی بی نسل اندر نسل گیلانی‌ست و سه فرزندش دو رگه گیلک و ترک! -بازی دیگه کافیه، چایتو که خوردی؛ این بساط رو جمع کن و برو بخواب! فردا باید صبح زود برم تره‌بار چند کیلویی سبزی خورشتی بگیرم. امروز آخرین بسته بود که استفاده کردم! هن هن کنان از آشپزخانه خارج می‌شود. می‌رود نخ دندان بکشد و دستانش را کرم مالی کند و بعد از تعویض لباس با زمزمه شعر ترکی زیر لب، برای خود قصه بخواند تا خواب به سراغش بیاید و چشمانش را ببندد! به بساط رنگین‌مان نگاه می‌کنم. هر شب یک بازی راه می‌اندازد و امشب از هیچی و پوچی رسیدیم به بازی ابداعی جمله سازی! بازی که سال‌های پیش در اروپا مکتب شعری به اسم دادائیسم بود. اسم بازی را گذاشتیم دادا و به جای آن‌که کلمات را از روزنامه یا مقاله‌ای جدا کنیم؛ نصف کلمات را بی بی با آن خط خوشش نوشت و نصف کلمات را من. در تنگ شیشه‌ای هم زدیم و همین جمله‌های بی معنی، باطل و نامفهوم باعث خنده‌های تمام نشدنی بی بی شد. این بازی بیشتر از گل یا پوچ یا اسم و فامیلی خودمان به او چسبیده بود! بالشتک را به کناری پرت می‌کنم. پاهایم را جمع می‌کنم و ظرف‌های تنقلات را روی هم می‌چینم. آنها را نشسته درون سینک رها می‌کنم. برمی‌گردم و در حیاط خلوت را می‌بندم. چراغ آشپزخانه را خاموش می‌کنم و بی توجه به دمپایی‌هایی مخملی قرمز رنگِ کنار در، پاهایم را روی سرامیک‌های لـ ـخت سالن می‌گذارم و روانه‌ اتاق تاریک انتهای راه‌رو می‌شوم. شب‌های ما در اوج هیاهوی خوشی‌های ساده تمام می­‌شود، در فریاد خنده‌ها، اوج شادی‌های بعید، به یک باره فروکش می‌کند و لبخندها خاموش می‌شود. همه چیز سقوط می‌کند و فرو می‌نشیند اِلا مغزی که در کله‌های ما جا خوش کرده. همه جا را هم که فراموشی و خاموشی بگیرد؛ انهدام و زوالی بر افکار مغشوش ما نیست! آنها مدام خاطرات را زیر و رو کرده و زنده می‌کنند. چون علف هرز ، سمج و خفه کننده تکثیر می‌یابند و هیچ تصوری از مرگ آنها در ذهن نیست! اندیشه‌ها هیچ وقت نمی­‌خوابند!
  23. 10 پسند
    چشمانم تاب نیاورد و گریست. دستانم لرزید و پاهایم مستقل شد و بی آن که صبوری کند رفت. با سرعت و بدون مقصد! روحم درد می‌کرد و در سرم بر خلاف دلم همه چیز آرام بود. تنها صدای باد و باران غوغا می‌کرد و صدای شلپ شلوپ خالی شدن چاله­‌های کثیف آب، زیر قدم‌هایم. قلبم سرسام‌آور می‌زد و من دیوانه­‌وار زیر شلاق­‌های­ پر توان باران در هوایی که رو به تاریکی می‌رفت؛ می­‎دویدم. با اصابت هر قطره­­‌ی باران به گونه­ سرما زده‌­ام، سوزش دردناکی تنم را در بر می­‌گرفت. شانه­‌های نحیفم به چندین تن و بدن می­‌خورد و سست و بی­ رمق می­‌شد. تن لرزانم مهم نبود، نگاه­‌های متعجب مردم مهم نبود، فرار جنون­‌آمیزم نیز مهم نبود! مهم فاجعه به بار آمده، بود. اصل گفته‌­اش بود. آن کلمه ساده چهار حرفی که با تمام کذب بودنش؛ زندگی­‌ام را فروپاشید. حرفی که وجودم را لرزاند و حفره بزرگی در درونم خالی گذاشت. حرف آخر او من را در تنگنای هراس انگیزِ بودن و نبودنم رها کرد...! فصل اول -دیوار فرانسه با شوهر مغازه مش رحمت از پرنده بست! صدای خنده‌ه­اش چون فواره وسط میدان شهر به هوا می­‌رود و قطره­‌هایش فضای کوچک آشپزخانه را پر می­‌کند. پا روی پا می­‌اندازم و بالشتک طوسی با طرح پرنده رویش را مابین شکم و دستانم می­‌فشارم. برای جریان خند­ه‌هایش، مکررا می‌خوانم: -دیوار فرانسه با شوهر مغازه مش رحمت، از پرنده بست! انگار جوک شنیده باشد؛ صدای قهقهه­‌اش بلند می­‌شود. مشتی توت از ظرف کنار پایم بر­می­‌دارم و در حالی که دهانم را با آن پر می­‌کنم؛ مسیر بخارهای رقیقی که از سوراخ­‌های بالای سماور به سقف کهنه و دود گرفته آشپزخانه پر می­‌کشد را دنبال می­‌کنم. همه­‌اش تقصیر همبرگرهای سوخته من است و کمی هم تقصیر قلیان­‌های بی موقع بی ­بی! قلیان سنتی با شیشه رنگی که یادگار حیدر باباست. بی­ بی هر از گاهی که دلش تنگ می‌شود؛ وسط آشپزخانه می­‌نشیند و دو سیب دود می­‌کند! دستی که نامحسوس می­‌لرزد پیش می­‌آید و دو عدد قیسی از کاسه گل گلی لب پر، برمی‌دارد و با همان باقی مانده لبخند روی لب کوچک و خوش ترکیبش، در دهانش می‌گذارد. با آن­که چین­‌و­چروک صورتش را فرتوت جلوه می‌­دهد و پیری زیبایی‌­اش را چون صورتکی پوشانده؛ اما لب­‌های خوش فرمش تنها عضوی از صورتش هست که هنوز هم می­‌تواند مردان را به اشتیاق بی‌اندازد. بی­ بی یک ماتیک قرمز دارد. بعضی وقت­‌ها که خوشی می­‌زند به سرش؛ جلوی آینه گرد کنار در که اطرافش با ویترای تزیین شده؛ می‌ایستد و لب­‌هایش را قرمز می‌­کند. می­‌گوید خیلی از شب­‌ها با همین ماتیک قرمز، حیدر بابا را تا لب چشمه برده و تشنه برگردانده و بلند بلند به یاد شیطنت­‌ها و بازیگوشی­‌های دوران جوانی که خاطره­‌هایش تنها در سر خودش چرخ می‌‌خورند؛ می­‌خندد: -فرش کتاب که چاه قاشق در فصل زنخدان شوم! این بار از خنده ریسه می­‌رود. کاغذهای کوچک رنگی را کنار تنگ شیشه­‌ای رها می­‌کند و همان­طور که سـ ـینه­‌هایش از خنده بالا و پایین می­‌شود با پشت دست، اشک گوشه چشم که حاصل خنده است را پاک می­‌کند. به ماهی دودی، فلفل­‌های تند به نخ کشیده شده و حلقه­‌های سیر که از دیوار آویزان شده نگاه می­‌کنم. ملاقه و کفگیرهای چوبی که از آویز کنار کابینت کهنه و رنگ ­و رو رفته، حلق آویز شده­‌اند و سینک ظرفشویی تک لگنه که شیر آبش یک ماهی­‌ست خراب شده و چکه می‌­کند. بی بی هر بار نق­‌اش را به جان من می­‌زند که چرا سر راه، سری به صائب نزدم تا بیاید و دستی به شیرها و لوله‌­های پوسیده این خانه بکشد و هر بار من صامت و بی صداتر از قبل به آشپزخانه خزیدم و سطل سفید رنگ را زیر چک چک آب گذاشتم تا بیشتر از این هدر نرود و نگفتم که صائب آخرین باری که برای تعمیر شیر­ آب خانه آمده بود؛ موقع رفتن کنار تشکرهای من، روی اپن آشپزخانه کاغذ حاوی شماره تلفنش را گذاشت و بعد از لبخند تهوع آور و بوی تن مشمئزکننده‌اش، سایز لباس زیرم را حدس زد. مهم نبود که آن طور با منظور و چندش­‌آور خندیده بود و سایز لباسم را هم درست حدس زده بود؛ اما دیگر لوله­‌های این خانه قابل تعمیر نیست. باید کل این خانه را با همه شیرهای خرابش یک جا کوبید و از نو ساخت! پاهایش را با چهره گرفته و دردآلودی روی تشکچه سنتی با گل­‌های قرمز رنگ دراز می­‌کند و ته خنده­‌اش را با هوفی بیرون می­‌دهد. گاهی منصفانه اعتراف می­‌کند و به خود تشر می‌زند که دیگر شورش را درآورده، خنده هم حد­ و حدودی دارد! او راحت قهقهه می­‌زند و چشمانش از حجم خنده به اشک می­‌افتد؛ اما گریه کردنش مکافات دارد. به قول خودش از بازویش نیشگون می­‌گیرد و خودش را می‌چلاند تا شاید قطره­‌ای از گوشه چشم روشنش بیرون بریزد!
  24. 10 پسند
    نویسنده گرامی با سلام و درود فراوان خدمت شما، ضمن تشکر و سپاس بابت اعتماد به انجمن رمانخونه و تایپ رمان خود در این انجمن خواهشمندم موارد زیر را انجام دهید: * قوانین تایپ رمان (اینجا) را مطالعه نموده و حتما رعایت فرمایید. * در پست اول نام رمان، خلاصه ، ژانر و توضیحات لازم... را عنوان کنید و ادامه رمانتان را پس از پست تاییده مدیران (بعد همین پست) ارسال کنید. * کلیه قسمت های رمان خود را درهمین تاپیک ارسال کنید و از حذف تاپیک خود جدا خودداری کنید. در صورت مشاهده کاربر از انجمن اخراج می گردد. * لطفا در ارسال پست از نوشتن پارت کمتر از 20 خط در سیستم و کمتر از 40 خط در موبایل خودداری کنید. * چنانچه تمایل به ایجاد صفحه نقد دارید، پس از گذاشتن چهار پست می توانید تاپیک نقدتان را در بخش نقد رمان کاربران (اینجا) ایجاد نمایید. * لطفا برای طراحی جلد رمان پس از تایپ12پارت از رمانتان، به بخش طراحی جلد (اینجا) مراجعه نمایید و تا پایان رمانتان حتما درخواست کاور داده و آن را تحویل بگیرید. * سوالات و مشکلات خود، در رابطه با بخش رمان را در تاپیک پرسش و پاسخ بخش رمان (اینجا) مطرح کنید. * از تبلیغ رمان خود در پروفایل خصوصی دیگران بپرهیزید و برای اینکار و همچنین آشنایی سایر کاربران به بخش تبلیغات رمان (اینجا) مراجعه نمایید. لطفاً قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و مغایر قوانین جمهوری اسلامی جداً خودداری کنید. پیروز و سربلند باشید.
  25. 10 پسند
    به نیمه ی گمشده معتقد نیستم؛اما گاهی فکرمیکنم کسی یک جایی منتظر من است! به نظرت من یک خیال بافم؟...نه من فقط نویسنده ام،همین!
  26. 10 پسند
    رمان رسیدن به تو امکان دارد به قلم: آرامش طوفانی
  27. 9 پسند
    با سلام جشن امضاء مجموعه دلنوشته های خزان زده اثر خدیجه سیاحی از انتشارات شانی (نویسنده و مدیر انجمن رمانخونه) منتظر حضور گرمتان هستیم. @خدیجه سیاحی زمان: 27 بهمن 96 ساعت 17 مکان: اهواز، نمایشگاه بین المللی کتاب، غرفه انتشارات شانی
  28. 9 پسند
    ماشین رو تو پارکینگ شرکت پارک کردم. به محض اینکه بعد از پیاده شدن و بستن در ماشین، برگشتم، صدای کشیده شدن لاستیک های اتومبیلی روی زمین تو فاصله ی نزدیک بهم، باعث شد ناخواسته و تو یه لحظه چشم هام رو ببندم و سرم رو برگردونم و دست هام رو برای جلوگیری از برخورد، جلوی صورتم سپر کنم...چند ثانیه، سکوت، فضای اطراف رو فراگرفته بود...هیچ دردی رو تو هیچ کدوم از اعضای بدنم احساس نمی کردم... فکر کردم که شاید شدت برخورد اونقدر زیاد بوده که به خاطر اون دیگه چیزی رو حس نمی کنم ولی رفته رفته، هراس قبل از برخورد، داشت به شجاعتی برای باز کردن چشم هام تبدیل می شد...آروم آروم بازشون کردم...اول به دست و پاهام نگاه کردم...حرکت می کردند...پس سالم بودم...آروم آروم نگاهم رو بالاتر آوردم...بنز سفیدی به فاصله ی‌ یه وجب مونده تا زانوهام متوقف شده بود...کمی بالاتر از قبل...اینبار نگاهم رو به چهره ی دختری که رو صندلی راننده نشسته بود، دوختم...داشت بی وقفه می خندید...بهتم رو که دید، خنده اش به قهقهه تبدیل شد...کم کم بهتی که روی صورتم نشسته بود به خشمی سرکش تبدیل شد...چند قدم به سمت در راننده برداشتم و محکم بازش کردم...انگشت اشارمو با عصبانیت به سمت دخترکی که هنوز هم داشت می خندید، گرفتم. -دختره ی دیوونه! مریضی همچین غلطی می کنی؟...داشتی منو به کشتن می دادی... دستم رو بالا آوردم و داد زدم: بزنم بمیری؟...بزنم؟ خنده اش تبدیل شد به لبخند خبیثانه ای روی لب هاش...صورتش رو جلو آورد... -اگه می تونی بزن... دستم رو هوا خشک شد...ولی لبخند اون هنوز هم سرجاش خودنمایی می کرد...از این همه گستاخی، متحیر مونده بودم... -بزن دیگه... صداش عشوه داشت...مثل یه بچه کم سن و سال...درست برخلاف لحن قاطع و عصبی من که می شد از تک به تک نت هاش، خشم رو تشخیص داد...دستم به مشت تبدیل شد و آروم آروم پایین اومد ولی نگاهم هنوز روی صورتش قفل شده بود... شدت لبخندش دو برابر شد...ابروش رو بالا انداخت و سرش رو به طرفین تکون داد...مثل کسی که بخواد ضعف حریفش رو به رخش بکشه...دندون هام رو به شدت روی هم فشار می دادم تا ناخواسته مرتکب انجام کاری نشم...بالاخره بعد از چند ثانیه برگشتم و به طرف کیفم که روی زمین افتاده بود، رفتم...اون هم سریع ماشینش رو کنار ماشین من پارک کرد...قدم هام رو به سمت آسانسور تند کردم...راه رفتن همیشه مثل آبی بود که از شدت شعله های خشمم کم می کرد...از پشت صدای کفش های پاشنه بلندی که تند تند به زمین کوبیده می شدند، شنیده می شد... -فرزام...صبر کن... بی اعتنا و با عصبانیت به راه رفتنم، ادامه دادم. -با توام...یه لحظه صبر کن آخه... به در بسته ی آسانسور رسیدم و دکمشو فشار دادم...کنارم ایستاد و به صورتم چشم دوخت... -خب معذرت می خوام...شوخی کردم دیگه... نگاهم همچنان به در بسته ی آسانسور خیره بود و سعی داشتم آرامشم رو حفظ کنم. -ببخشید...اصلا اشتباه کردم...جون ستاره بهم نگاه کن... ابرو هام رو درهم کشیدم و سمتش چرخیدم. -این چندمین باره که اشتباه کردی؟...چندمین دفعته که معذرت می خوای؟...بگو دیگه... تمام سعیم رو می کردم تا صدام بلند نباشه...جدی تر ادامه دادم... -شوخی حدی داره...تو دیگه اون حد رو هم گذروندی...می خوای آخرش با این شوخی های خرکی منو به کشتن بدی؟...آره؟ سرش رو پایین انداخته بود و هیچ حرفی برای گفتن نداشت... چند ثانیه گذشت...خشمم تقریبا فرو نشسته بود...با حالت درماندگی گفتم: چرا این کارا رو می کنی آخه ستاره؟ سرش رو بالا آورد و تو چشم هام خیره شد. -باور کن دست خودم نیست...هر دفعه که می بینمت، مثل بچه ها میشم و دوست دارم یه جوری شیطنت کنم... -هر دفعه هم که دست روت بلند نمی کنم...بهت هیچی نمی گم... و تو هم مطمئنی که حتی بهت دست هم نمی زنم...بیشتر تشویق میشی... آره؟ لبخندش حالت شیطنت آمیز به خودش گرفت و با چشم هاش، حرفم رو تایید کرد...در آسانسور باز شد و چند نفر ازش بیرون اومدند...با سرم به داخل آسانسور اشاره کردم... -برو تو... لبخندش پر رنگ تر شد...کنارش داخل آسانسور ایستادم و دکمه ی طبقه ی نوزدهم رو فشار دادم... -نمیدونم چرا هنوز هم با ما کار می کنی...پدرت شرکت به اون خوبی و بزرگی داره...به اندازه ی کافی هم که اینجا تجربه کسب کردی...اونجا، آینده ی بهتری منتظرته... ساکت ایستاده بود...انگار می خواست یه حرفی رو بزنه ولی زبونش همراهیش نمی کرد تا واج ها و حرف ها و کلمه ها و جمله ها رو ادا کنه... -دوست ندارم زیر سایه ی بابا کار کنم...نمی خوام بقیه به خاطر پدرم، بهم احترام بذارن...می خوام مثل اینجا، احترام خودمو داشته باشم... -ولی تو این شرکت، بیشتر از این نمیتونی پیشرفت کنی...حق تو بیشتر از اینه که فقط یه طراح باشی... -تو چی؟...تو حقت نیست که تو یه شرکت بزرگتر و بهتر کار کنی... کمی از جوابش جا خوردم. -من که رئیسم و موقعیتمم خوبه...شرکت هم وضعش خوبه...پروژه ها هم که دارن خوب پیش میرن... پوزخندی روی لبش نشست. -داری خودتو گول میزنی... کمی جدی تر شد. -نمیگم که شرکت آقای اعتماد، وضعش خوب نیست ولی اطرافتو نگاه کن...شرکت های بهتر از اینجا هم هستش...میدونم که پیشنهاد های خیلی خوبی رو رد کردی...اونم از شرکت های معروف...اگه دستشونو می گرفتی...الان وضعت، خیلی بهتر از این بود...کم کمش این بود که یه ماشین مدل بالا زیر پات بود و یه خونه ی بزرگتر و شیک تر اونم به اسم خودت می خریدی... اینبار پوزخند من بود که خودنمایی کرد. -موقعی که من دستمو دراز کرده بودم، هیچکدوم از اون شرکتا نگرفتنش...همشون پسم زدم...نخواستنم...تو اون شرایط سخت فقط یه دست طرفم دراز شد... دست آقای اعتماد... همون دستی که الان هم حاضرم خم بشم و با تموم وجود، ببوسمش... کمی مکث کردم و دوباره مصمم تر از قبل ادامه دادم. -الانم حاضر نیستم که اون دست رو ول کنم... سریع بین حرفم پرید. -منم به خاطر همون مرده که اینجام...بیشتر از پدرم براش احترام قائلم و دوست ندارم که از کنار کسی که دوستش دارم، دور بشم...هر وقت اون رفت، اون موقع منم میرم...از این به بعدم، هی این سوال تکراری رو ازم نپرس که چرا نمیرم؟ باورم نمی شد که دختر شاد و پرانرژی همیشگی به خاطر یه حرف از این رو به اون رو شده بود...اونقدر جدی جملشو بیان کرد که یه لحظه احساس کردم دخترکی رو که کنارم ایستاده، نمیشناسم.
  29. 9 پسند
    صبح با سر درد شدید از خواب بیدار شدم. بدون نگاه کردن به موبایلم حوله ام و یه دست لباس تمیز برداشتم وبدون نگاه کردن به اطرافم، سمت حموم رفتم. لباس هام رو دراوردم و زیر دوش ایستادم. اب رو ولرم کردم و یه دوش نسبتا طولانی گرفتم. تنم رو با حوله خشک کردم و همونجا لباس هام رو پوشیدم و حوله رو دور موهام پیچیدم که خیسیش رو بگیره. از حموم اومدم بیرون. نگاهی به سمیه که روی زمین جلوی تی وی نشسته بود انداختم. پوزخندی بهش زدم و رد شدم. حرفی نزد حتی نگاهش اروم بود. انگار ترسیده بود که مبادا از گذشته یا شایدهم حال درخشانش به پدرم چیزی بگم... راهم رو سمت آشپزخونه کج کردم. دستم رو به کتری زدم، داغ بود. به قوری نگاه کردم تازه دم بود. یه چایی برای خودم ریختم و نون و مربا رو از یخچال دراوردم و شروع کردم به خوردن. بعد از صرف صبحانه، ظرف هام رو شستم و به اتاقم برگشتم. حوله ام رو از دور موهام باز کردم و جلوی ایینه ایستادم و موهامو خشک کردم و حوله رو روی رخت اویز گذاشتم. به صورت بی روحم نگاه کردم. هیچ حسی رو نمیشد از صورتم فهمید. هنوز ۲۲سالم نشده اما از لحاظ روحی منو به‌سن یه دختر ۲۷یا۲۸ساله رسوندن. به کجای دنیا بر میخورد اگه مادر من مریض نبودو الان پیشم بود؟ اگه زنده بود، هیچ کدوم ازاین اتفاقا هم نمی افتاد. سری تکون دادم وسمت تختم رفتم و گوشیم رو اززیر بالشتم برداشتم و یه زنگ به رها زدم و قرار فردارو تنظیم کردم. به ساعت نگاه کردم ۱۱ونیم بود. کتاب هام رو برداشتم و بعداز مدتی شروع کردم به خوندن. اما هیچی نمیفهمیدم، فقط داشتم خودم رو گول میزدم. اینقدر غرق در درگیری فکریم بودم و خودم رو مشغول کتاب هام کرده بودم که متوجه گذر زمان نشدم وصدای شکمم بود که گواه از گشنگیم میداد. کتابم رو زمین گذاشتم و بلند شدم و رفتم که چیزی بخورم. ته قابلمه کمی لوبیا پلو بود، همون رو گرم کردم با ماست شروع کردم به خوردن. ساعت ۱و نیم بود. باید کم کم آماده میشدم و میرفتم سر کار... ظرف هام رو شستم و سمت اتاقم برگشتم. موهام رو شونه زدم و گیس بافتم، کمی ریمل و رژ زدم و کمی سرمه به چشمام کشیدم. لباس های همیشگیم روپوشیدم، کیف و موبایلم رو برداشتم و سمت در رفتم. کفشام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. به سر کوچه نگاه کردم. میترسیدم نکنه اکبر سر کوچه باشه... با پاهای از استرس لرزان به کوچه رسیدم. خداروشکر نبود... پا تند کردم و به خیابان اصلی رسیدم و منتظر اتوبوس شدم. بعداز دقایقی اتوبوس رسید، سوار شدم. تا مقصد به ادم های اطرافم نگاه کردم. ادمهایی با ظاهر های متفاوت ... هیچ کس از درون ادم ها خبر نداره. هرکسی به من نگاه کنه، شایدفکرکنه که هیچ غمی ندارم. غافل از اینکه ... پووف، سعی کردم به هیچی فکر نکنم. با توقف اتوبوس پیاده شدم و سمت شرکت قدم برداشتم. کیفم رو روی میز گذاشتم رفتم به رئیس سلام کنم که نبود. سمت میزم برگشتم ونشستم. کارام رو انجام دادم که رئیس هم اومد. بلند شدم و سلام کردم به گرمی جواب سلامم رو داد. لحظه ای پیش خودم گفتم؛ خوش به حال بچه اش، چه پدر مهربونی داره... تا عصری بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت. تقریبا توی این دو روز کارم دستم اومده بود و مشکلی نداشتم. دستی به گردنم کشیدم و سرم رو بالا اوردم که گوشیم زنگ خورد...
  30. 9 پسند
    فصل دوم در خانه اش کمی بعد از ساعت 9صبح با لگد شکست و باز شد. سه مرد داخل شدند،و برویش اسلحه کشیدند. لیلی سعی کرد سرش را بالا بیاورد اما ناله اش از درد بلند شد و سرش را روی قالیچه ای که کف چوبی تیره رنگ و واکس خورده را پوشانده بود، گذاشت. چهره مردها پیش چشمش تاب برمی داشت . یکی از آنها کنار او زانو زد و با خشونت صورت او را سمت خودش برگرداند. لیلی چشمهایش را باز و بسته کرد و سعی کرد تمرکز کند. رودریگو. بروی خودش نیاورد و یک دستش را به او رساند و بی صدا درخواست کمک کرد. تمارض نمی کرد . شب طولانی و سختی داشت،چندین دفعه بالا آورده بود ، و اسیر تب و لرز شده بود. درد شدید و وحشتناک درون شکمش چنان او را از پا انداخت که کف آپارتمان دراز کشید،از درد نالید و در همان حال اندیشید کارش خطرناک و کشنده بود. با اینکه دردش ساکت شده بود هنوز خیلی بیمار و ضعیف بود تا بتواند از زمین بلند شود و روی نیمکت بنشیند، یا حتی تلفنی درخواست کمک کند. شب گذشته یکبار سعی کرده بود خودش را به تلفن برساند، اما تلاشش بی نتیجه بود و او نتوانست به آن برسد. رودریگو بزبان ایتالیایی و با ملایمت قول داد کمکش کند ، بعد اسلحه اش را غلاف کرد و به یکی از افرادش با عصبانیت دستوری داد و به لیلی نزدیکتر شد . لیلی نیرویش را جمع کرد و بزحمت زمزمه کرد "نکن....خیلی نزدیک شدی،ممکنه مریضیم...مسری باشه." بزبان فرانسوی عالی اش جواب داد"نه،مریضیت مسری نیست." لحظه ای بعد پتوی نرمی روی او قرار داد و قبل از آنکه او را در آ-غـ ـوش بگیرد با چالاکی پتو را بدورش پیچید و بعد براحتی بروی پاهایش ایستاد. از آپارتمان خارج شد ،از پله های پشت ساختمان پایین رفت ،جایی که ماشینش با موتور روشن آنجا بود. بمحض اینکه راننده رودریگو را دید از ماشین پایین پرید و در عقب را باز کرد. رودریگو با خشونت لیلی را داخل ماشین گذاشت . یک طرف لیلی رودریگو نشست و در طرف دیگرش یکی از افراد. لیلی سرش را به پشتی صندلی ماشین تکیه داد و چشمانش را بست. یکدفعه انگار خنجری در شکمش فرو رفت درد شدیدی در دلش پیچید و در گلو نالید. دیگر نیرویی نداشت تا بتواند خود را صاف نگهدارد ، حس کرد دارد میافتد. رودریگو با عصبانیت غر زد ،اما کمی جابجا شد تا لیلی بتواند به او تکیه دهد. قسمت اعظم هوشیاریش را با بلاهایی که سر جسمش آمد،از دست داده بود ،اما آن قسمت خونسرد و شفاف مغزش هوشیار ماند و به او اخطار داد . هنوز خطر از سرش دور نشده بود چه از طرف سم و چه از جانب رودریگو.
  31. 9 پسند
    فصل یک پاریس لیلی سرش را تکان داد و به مرد همراهش لبخند زد. سالوادوره نروی مانند ناظری ساکت و با وقار او را پشت بهترین میز رستوران نشاند. حداقل لبخند لیلی واقعی بود و این تنها چیز واقعی در چهره او بود.چشمان آبی یخیش با گذاشتن لنزِ قهوه ایِ فندقی گرم شده بود. موهای بلوندش با رنگ قهوه ایِ صدفیِ پررنگ ،تیره شده و بعد با ظرافت های لایت شده بود.او هر چند روز یکبار ریشه موهایش را رنگ می کرد، بنابراین هیج اثری از موی بلوندش نبود. برای سالواتوره نروی او دنیس مورل بود ،نام خانوادگی که به اندازه کافی معمولی بود.در فرانسه افراد زیادی این نام خانوادگی را داشتند.اما نه آنقدر معمولی که هشدارهای ناخودآگاه سالواتوره نروی را خاموش کند. او بطور ذاتی بدگمان و شکاک بود.فاکتوری که بارها زندگیش را نجات داده بود. احتمالا او تمامی آن موارد را بخاطر نداشت. جالب اینکه حتی اگر همه چیز امشب بخوبی پیش میرفت،سرانجام او توسط دیسک کمرش از بین میرفت. سوابق جعلی لیلی تنها چند ورق بود،وقت کافی نداشت تا سابقۀ کاملتر و بیشتری آماده کند.شانس آورده بود سالواتوره نخواسته بود افرادش بیشتر سابقه لیلی را بررسی کنند چون انجام هر حرکتی مقابل لیلی مستلزم این بود که منتظر پاسخ بررسی افرادش باشد و او صبرش به پایان رسیده بود. معمولا اگر لیلی سابقه ای نیاز داشت لانگلی برایش آماده میکرد ،اما در آن لحظه لیلی تنها بخودش متکی بود. او بهترین کاری که در توانش بود را در وقت کمی که در اختیارداشت انجام داده بود. احتمالا رودریگو،پسر بزرگ سالواتوره و شخص شماره دو سازمان نروی هنوز داشت سوابق او را می کاوید. قبل از اینکه او را شناسایی کند و دریابد که این دنیس مورل خاص تنها چند ماه پیش خلق شده است ، لیلی فرصت کوتاهی داشت. "آه" سالواتور در حالیکه با آهی دردناک روی صندلی جابجا میشد جواب لبخند لیلی را داد.او در اوایل پنجاه سالگی مردی خوش تیپ به نظر می رسید.ظاهرش ایتالیایی کلاسیک بود،با موهایِ تیرۀ براق و چشم هایِ تیرۀ شفاف و دهانی هـ ـوس انگیز.تلاش میکرد خودش را روی فرم نگهدارد. موهایش هنوز خاکستری نشده بود (یا اینکه او هم باندازه لیلی در پوشاندن ریشه موهایش مهارت داشت). او همچنین دارای جذابیت کلاسیک ایتالیایی بود .جای تاسف داشت که او قاتلی خونخوار بود.خب لیلی هم بود .در این مورد با هم مساوی بودند.لیلی نیاز به یک برتری هرچند جزئی داشت. "بهت گفتم که امشب واقعا به نظر دوست‌داشتنی میایی؟" لیلی در حالیکه با نگاه گرمی به او خیره شده بود گفت:قبلا گفته بودی ،دوباره متشکرم. لهجه اش پاریسی بود و لیلی برای بدست آوردن این لهجه آموزش سخت و طولانی دیده بود.
  32. 9 پسند
    سلام در بخش رمانهای در حال تایپ تاپیکی میزنید با این عنوان رمان.... | نام نویسنده | کاربر رمانخونه قسمت موضوع : نام رمان نام نویسنده ژانر خلاصه ارسال میکنید و منتظر تایید از مدیران میمونید @armita
  33. 9 پسند
    به نام خدا با دیدن استکان خورد شده ی روی زمین خوف برم میداره ، به دوروبرم نگاه میکنم تا کسی نباشه و من بی سروصدا شیشه خورده هارو جمع کنم همون طور که سرم پایین بود صدای پایی رو میشنوم و بعد صدای داد رئیس! میترسم ! من از این مرد مثل سگ میترسم . مردی که در این دوماه به من نشون داد همیشه آدمای خوشگل خوشبرخورد نیستند ؛ به خودشون مغرور هستند به قیافه به هیکل و مهم تر از همه به پول! قباد (با فریاد): _اینجا چه خبره؟! دختره ی دست و پا چلفتی به هر چی دست میزنی خرابکاری به بار میاری من به تو پول میدم این خونرو تمیز کنی نه این که بیشتر بهم بریزی !. _ب..ببخ..ببخشید آقا از.. از دستم افتاد _گمشو زود تر جمعش کن از حقوقت کم میکنم _..چشم وقتی قباد رفت یه نفس راحت کشیدم و شروع کردم به جمع کردن شیشه خورده های لعنتی . بعد جمع کردن به حیاط رفتمو روصندلی که درحیاط قرارداشت نشستم؛ این خونه برای من جز درد هیچی نداشت اماهرچی بود یه سرپناه بود برای منه بی کس که حتی پسرداییم که مثل برادر میدونستمش بیاد به من پیشنهاد ازدواج بده. میتونستم قبول کنم؛ قبول کنم و خودمو ازاین خفت نجات بدم ولی نمیتونستم به کسی که یه عمر داداش صداش میزدم به عنوان شوهر بهش عشق بورزم! فردا قباد ودوستاش اینجا دورهمی داشتند ومطمعنا پسرداییه منم میومد.
  34. 9 پسند
    3 در کنار نسرین قدم زنان به ورودی دانشگاه می رفت. نسرین مدام درباره همکلاسی هایش برای او توضیح میداد. - ... اره دیگه! یه دختر خیلی گلی هم هست که اسمش آوینه! حالا میبینیمش. وقتی بهش گفتم که داداشم امیر بهوش اومده خیلی خوشحال شد. البته اون تو رو ندیده ولی با من ابراز همدردی کرد! - خب! منو اوردی که همکلاسیاتو ببینم؟ نسرین آهی کشید و گفت: «نه! اینا رو میگم که احساس تنهایی نکنی همین! من تو رو آوردم که کنارم باشی ... میخوام از تک تک لحظات وجودت بهره ببرم و کمکت کنم که برگردی به قبل! وقتی تو نبودی زندگی خیلی سخت بود. امیر ایستاد و نگاهش را به آسمان دوخت: «من که کل این دو سال رو پیشتون بودم! نبودم؟!» نسرین چهره محزونی به خود گرفت وگفت: «تو بودی اما جسمت نه روحت! وجود جسمت فقط واسه ما مرحم زخم بود نه دوای درد ... دیدن تو توی اون وضعیت عذاب آور بود.» - وضعیت کما؟! - و وضعیت قبلش! - قبل؟! نسرین روی صندلی که گوشه محوطه بود نشست و گفت: «من نمیدونم تو چطوری از یه جلسه کاری سر از ساختمون خرابه خارج شهر درآوردی؟!» - ها؟ من که یادم نمیاد! - ببین تو سر شب خیلی خوشتیپ میکنی و میگی که جلسه کاری خیلی مهمی داری! البته من کلی ازت سوال میپرسما ولی خب تو همش میگی جلسه کاریه آبجی جانم! امیر سری به نشانه یادم نمیاد تکان میدهد و می گوید: «خب بعدش؟» - من که نمیدونم دقیقا چی شد! همونایی که قبلا گفتم دیگه بمب گذاری ساختمون خارج از شهر ... سرت شکسته بود. یکی از پاهات! صورتت پر از زخم. ستون فقراتت هم آسیب دیده بود. خیلی شانس اوردیم که نخاع آسیب ندید. امیر سخت در فکر فرو رفت. چرا به جای جلسه کاری به آنجا رفته بود؟ جلسه انجا بود؟ آیا کس دیگری هم آنجا بود؟ - به جز من کسی اونجا بوده؟ - نه! هیچ کس! مثل اینکه فقط تو اونجا بودی. با خود اندیشید، یعنی اگر هیچ کس در آنجا نبوده پس او آنجا چه کار میکرده؟ سرنخی پیدا کرده بوده یا در دامی گیر افتاده؟ - هی ... آوین بیا اینجا. کمی آنطرف تر دختری با مقنعه مشکی و مانتوی بلند کرمی رنگش ایستاده بود و با لبخند در جواب نسرین دست تکان میداد. صورت صاف و سفید رنگی داشت. بینی معمولی داشت که به چهره اش می آمد و چشمان مشکی معمولی داشت. چهره اش به زیبایی چهره نسرین نمیشد اما جذابیت خاصی داشت. امیر حسین که پشت سر نسرین روی صندلی نشسته بود از جا برخواست و به آوین خیره شد. آوین که او را دید، لبخند بر لبانش خشکید. از حرکت ایستاد. ابروانش در هم گره خورد. یک باره رنگ چهره اش به زردی گرایید. امیر کمی جا خورد. انتظار چنین استقبالی از صمیمی ترین دوست خواهرش را نداشت. نسرین به سمت او دوید و او را در آ-غـ ـوش کشید اما نگاه خیره آوین هنوز روی امیر حسین بود. - خیلی دلم واست تنگ شده بود آوین! هیچ معلوم هست کجایی؟ کلاسای دانشگاه یه هفته است شروع شده ولی تو نمیای! آوین حالت قبلی را به خود گرفت. نگاهی به چهره ناراحت نسرین انداخت و گفت: «ببخشید! نشد تلفنی بگم. مونده بودم تهران به خاطر مامانم! یه کمی کسالت داشت مجبور شدم پیشش بمونم.» امیر چشمانش را ریز کرد و به چهره آوین خیره شد. آن چشم ها، آن صورت، آن صدا! همه بوی خوب آشنایی می دادند انگار که قبلا این آدم را دیده بود اما کی و کجا نمیدانست! حسی در درونش خود را به این طرف و آن طرف میکوبید اما صدایش شنیده نمیشد. اصلا چه میگفت؟! آیا فقط اظهار آشنایی میکرد یا ...؟ صدایی در ذهنش اکو شد:‌ «الو ... س سلام! من ...» بی شک همین صدای آوین بود اما کی و کجا آن را شنیده بود، خدا میدانست. نسرین آهی کشید و گفت: «حالا عیب نداره! حالشون بهتره ان شاءالله؟!» - آره خیلی بهتره خداروشکر. نسرین دست آوین را گرفت و او را به سمت امیر برد: «اینم اقا امیر که گفتم.» در گوشش چیزهای زمزمه کرد که آوین گفت: «سلام آقای عامری! خوشحالم که الان حالتون خوبه!» امیر حسین دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: «من قبلا شما رو ندیدم؟!» دوباره رنگ از چهره آوین پرید. قطره های عرق بر پیشانی اش نشسته بودند.: «نه! فکر نمیکنم. من که اصلا یادم نمیاد شما رو دیده باشم!» نسرین با چشمانی از حدقه بیرون آمده به امیر نگاهی انداخت و گفت: «فکر کنم اشتباه میکنی امیرجان! چون من و آوین تازه یه ساله که با هم دوستیم!» امیر شانه ای بالا انداخت و گفت: «نمیدونم! شاید که من اشتباه میکنم. خودتون که میدونید مغزم مشکل پیدا کرده.» *** هر سه سر کلاس نشستند. درست کنار یکدیگر، اما تنها نسرین حواسش به گفته های استاد بود. آوین حواسش پی امیر بود که به او خیره شده بود. صدایی در ذهن امیر میگفت: «این طرف خیلی آشناست. باور کن یه جایی دیدیش.» امیر در پاسخ ذهنش گفت: «اره ولی خودش گفت من رو ندیده.» دوباره آن صدا در ذهنش اکو شد: «الو ... س سلام ... من آوینم خواهر ...» خواهر؟! خواهر چه کسی؟! نگاه امیر مالوف استاد که مشغول سخنرانی بود، شد. با خود فکر کرد: «حتما یه خواهری برادری چیزی داره که من میشناسمش! شاید منو ندیده و فقط باهم صحبت کردیم ... نمیدونم.» آنقدر گیج و گنگ شده بود که با دستانش سرش را گرفته بود. - حالت بده داداش؟ امیر سری به نشانه بله تکان داد و با اجازه استاد از کلاس خارج شد. روی نیمکت های محوطه سرسبز دانشگاه نشست و باز هم به همان موضوعات فکر کرد. - چطوری داداش؟ سرش را بلند کرد. پسر میانه قدی با موهای مشکی کوتاه کنارش نشسته بود. صورتی سفید رنگ و چشمانی سبز داشت. او کی آمده بود که متوجهش نشده بود؟! - حالت خوب نیست؟ - من خوبم! - پس چرا از کلاس اومدی بیرون؟ هان؟! امیر با تعجب نگاهش کرد که گفت: «خب منم سر همون کلاس بودم ولی چون حالم خوش نبود اومدم بیرون!» امیر سری تکان داد و گفت: «عجب!» دقایقی در سکوت سپری شد. پسر از جا برخواست و گفت: « تو واقعا هیچی یادت نیس حسین؟!» با چشمان از حدقه بیرون آمده گفت: «حسین؟!» - اره دیگه! مگه امیر حسین نیستی؟! امیر چشمانش را ریز کرد و گفت: «اره! ... تو منو میشناسی؟!» پسر خندید و گفت: «اره دیگه! برادر خانم عامری!» این را گفت و به سمت ساختمان دانشکده رفت. پسر عجیبی بود. او را هم قبلا دیده بود؟ شاید که نه ... به هر حال اصلا آشنا به نظر نمی آمد. *** - بهتری؟! امیر در بین افرادی که از در دانشکده خارج میشدند، چشم میچرخاند: «آوین خانم کو؟!» نسرین شانه ای بالا انداخت و گفت: «چه میدونم! حالش خوب نبود رفت خوابگاه.» - یه سوالی داشتم. نسرین با خوشحالی گفت: «یادت اومده؟ چیزی یادت اومده؟!» - نه! فقط میخواستم بپرسم آوین خانم خواهر و برادر هم داره؟!» - یه خواهر دوازده سیزده ساله داره. همین! امیر به سمت ماشین که در گوشه ای از خیابان پارک شده بود رفت و گفت: «میشه بیشتر درباره اش صحبت کنیم؟!» نسرین خندید. گفتگویشان را در ماشین ادامه دادند. نسرین ماشین را روشن کرد: «خب چی میخوای دربارش بدونی؟!» - چیزای معمولی! - واسه چی؟ نکنه تو حلقت گیر کرده؟! امیر خندید و گفت: «نه بابا! فقط احساس میکنم که اون میتونه منو به گذشتم برسونه.» نسرین ابرویی بالا انداخت و گفت: «عجب! خب خونه اونا تهرانه ولی اون اینجا توی کازرون درس میخونه و توی خوابگاه اقامت داره.» انگار که چیزی یادش آمده باشد، بشکنی زد و گفت: «اهان! شاید تو تهران دیده باشیش! ولی خب اون گفت که تو رو ندیده! دلیلی نداره که دروغ بگه.» امیر دستش را روی سرش گذاشت و گفت: «نمیفهمم! اصلا نمیفهمم. فراموشی چیز خیلی بدیه.» فراموشی ... فکرش را بکنید یک لحظه چیزی از ذهنتان میگذرد و تصمیم میگیرید کاری انجام بدهید با چیزی بگویید اما فراموشتان می شود و هر چه فکر میکنید یادتان نمی اید. چقدر آزاردهنده و دردناک است! حالا اگر کل زندگیتان را فراموش کنید، چه حالی خواهید داشت؟! ***
  35. 9 پسند
    2 - هیچی یادم نمیاد! نسرین دستان امیر را محکم می فشارد و می گوید: «خب از اول به طور خلاصه میگم! من خواهر کوچیکترتم ... اون دوتا هم که دیدی داداش دوقلوهامونن! اینجا خونه مونه! بواسطه دوست بابا و البته امتحانی که میدی بعد دیپلمت توی یه سازمان که زیر نظر وزارت اطلاعات بود، استخدام شدی! بعد از دو سه سال، مدرک دانشگاهی که گرفتی، خیلی پیشرفت کردی و یه مامور مخفی شدی. یه روز که یه جلسه کاری داشتی، توی انفجار یه ساختمونِ خرابه خارج از شهر، از طبقه سوم میوفتی پایین و ... - میرم تو کما؟! - آفرین دقیقا! یادت اومد؟! امیر سری به نشانه نه تکان داد و گفت: «حتی یه ذره اش هم برام آشنا نیست! اصلا انگار که برام اتفاق نیوفتاده!» نسرین که کنار امیر، روی تخت نشسته بود بلند شد و به سمت در رفت: «میرم یه کم آبمیوه برات بیارم بخوری جون بگیری.» نسرین از اتاق خارج شد. دوقلوها که پشت در اتاق بودند وارد شدند. امیر لبخندی به آنها زد و گفت: «خب! شماها ...چیزی میخواستین؟» هر دو کنارش روی تخت نشستند. مانی که سمت چپ امیر نشسته بود، گفت: «با اینکه امروز آخرین روز تابستونه ولی تمام ناراحتیام به خوشحالی تبدیل شدند.» - فردا باید برین مدرسه؟! مانی سری تکان داد که نیما گفت: «خب ... من میدونم که مدرسه چیه اما یادم نمیاد که به مدرسه رفته باشم!» مانی گفت: «خب تو مدرسه رفتی! دانشگاهم رفتی ... چون دانشگاه رفتی مامور مخفی شدی دیگه.» امیر نگاهش را به سقف دوخت و گفت: «من چه جور مامور مخفی بودم که شما میدونستین؟!» مانی لبخند محزونی زد و گفت: «ما نمی دونستیم! بعد از اون اتفاقی که برای تو افتاد فهمیدیم دیگه ... اون موقع منم میخواستم مثل تو مامور بشم ولی وقتی اشکای مامانو و چروکای صورت بابا رو دیدم، از مامور شدن بدم اومد...» امیر با تعجب گفت: «اشکای مامان و چروکای صورت بابا؟!» *** با باز شدن در اتاق، ساعدش را از روی چشمانش برداشت. زن و مرد میان سالی وارد اتاق شدند. چشمان زن درست مثل چشمان امیر بود. بینی رو به بالا و قلمی داشت. اشک هایش از آن چشم های زیبا ریزان بود. مرد پشت سر زن ایستاده بود، چشمانی ریز و بینی معمولی داشت. صورتش کمی چروکیده شده بود و تمام موهای سرش سفید بودند. امیر با تعجب نگاهشان میکرد. حتما آنها همان پدر و مادرش بودند اما آنها را هم به خاطر نمی‌آورد. چهره هایشان آشنا بود اما برای او غریب بودند. زن به سمتش آمد، کنارش روی تخت نشست و او را در آ-غـ ـوش کشید و کنار گوشش با صدای بغض داری گفت: «عزیز دل مادر! جان مادر! نفس من! چرا اینهمه خوابیدی؟ نگفتی مادرم نگران میشه؟ فکر نکردی بدون تو نمیتونم زندگی کنم؟ خدا از اونی که این بلاها رو سرت اورد نگذره! ای خدا ذلیلش کنه ...» - ما ... مامان! - ای جان مامان! ای درد و بلات به جونم ... - مامان من هیچی یادم نمیاد! مادر به چشمانش خیره شد و گفت: «اشکال نداره! همین که برگشتی پیشم خیلی برام عزیزه! خدا رو صد هزار مرتبه شکر ... باید نذرمو ادا کنم و به کل محله آش بدم ان شاءالله.» پدر تنها با همان لبخند به آنها نگاه میکرد و زیرلب ذکر میگفت و شکرخدای را به جای می آورد. *** در ورودی باز شد. نسرین که سیب به دست روی مبل جلوی در نشسته بود، از جا پرید. جلوی مادرش که تازه وارد شده بود، ایستاد و گفت: «دکتر چی گفت؟ ... گفت خوب میشه؟!» پدر که پشت سر مادر ایستاده بود، گفت: «علیک سلام دخترم! تو هم خسته نباشی بابا! ... آب و شربت نمیخوایم بابا جان یه وقت زحمت نکشی ها!» نسرین خندید و به سمت آشپزخانه دوید. امیر روی مبل نشست و به رو به رو خیره شد. پدر رو به رویش نشست و گفت: «حالت خوبه؟!» - خوبم! ولی ... پدر از جایش بلند شد و کنارش نشست: «ولی چی بابا؟!» - هیچی بابا ... فقط یه احساس گنگی دارم! فک کنم باید یه کم استراحت کنم. در همین زمان نسرین با سینی شربت از آشپزخانه بیرون آمد. سینی را روی میز گذاشت و گفت: «خب بابا تعریف کن چی گفت؟!» پدر لبخندی زد و گفت: «هیچی! گفت حال این شازده خوب خوبه! فقط یه کم باید به اون مغزش فشار بیاره تا همه چی یادش بیاد! بازی هایی مثل شطرنج یا شرکت توی کلاسای درسی! کتاب خوندن و البته رفتن به جاهایی که قبلا بوده و دیدن کسایی که قبلا میشناخته میتونه کمکش کنه.» نسرین بشکنی رو هوا زد و گفت: «چه خوب! پس میتونم ببرمش دانشگاه!» پدر خندید و گفت: «ای بابا کجای کاری؟ این اقا لیسانسشم گرفته!» نسرین خندید و گفت: «البته در سواد بالای داداشم که شکی نیست! من فقط میبرمش که به بچه ها نشون بدم.» مادرش که از اتاق خارج میشد، گفت: «مگه عروسکه؟!» - نه خب! ولی شاید به حافظش کمک کنه ... تازه بیکار تو خونه بشینه که چی بشه؟ تنهایی دیوونه شه؟! امیر حسین که تا آن زمان ساکت نشسته بود، گفت: «من رشته دانشگاهیم چی بوده؟!» نسرین گفت: «دانشکده اطلاعات تهران درس میخوندی دیگه! علوم انتظامی و این چیزا!» - عجب! خب رشته تو چیه؟! - پرستاری! - تهران؟! نسرین سر کج کرد و گفت: «نه! به خاطر تو اومدیم کازرون! البته منم اینجا قبول شدم دیگه ...» امیر ابروهایش را بالا برد و گفت: «بخاطر من؟!» مادر گفت: «وقتی تو رفتی تو کما، رفت و آمدای مشکوکی توی بیمارستان میشد. احتمال اینم وجود داشت که دوباره بیان سراغت، از سازمان هم گفتن که تو رو از تهران ببریم، اونا هم خبر مرگ تو رو الکی پخش میکنن تا دنبال متهم بگردن و تو در امان باشی! نسرین که کازرون قبول شد، ما اومدیم اینجا و این خونه رو رهن کردیم.» پدر گفت: «منم که بازنشست شده بودم، راحت اومدیم کازرون! هوای اینجا از تهران خیلی بهتره!» امیر به فکر فرو رفت و گفت: «عجب!» - امیر حسین! بالاخره میای بریم دانشگاه یا نه؟! امیر لبخندی زد و گفت: «میام!» نسرین بـ ـو-سه ای بر گونه اش کاشت و گفت: «با اینکه مخت تعطیل شده ها ولی بازم مثل قبلا مهربونی!» ***
  36. 9 پسند
    1 صدای خنده کودکانه ای شنید. آرام آرام چشمانش را باز کرد. پلک هایش به سختی از هم باز شدند. انگار مدت ها بود به هم چسبیده بودند. نگاهش را به سقف سفید اتاق دوخت. کمی فکر اما هیچ چیز یادش نیامد. همه چیز مبهم بود؛ مبهم تر از مبهم ... از جا برخواست و روی تخت نشست. نگاهی به اطرافش انداخت. یک اتاق نسبتا بزرگ با یک پنجره با چارچوب سفیدرنگ که پرده آبی رنگش با بادی که از بیرون شروع به وزیدن کرده بود، میرقصید. از روی تخت بلند شد و به سمت آینه قدی که بر روی دیوار کنار تخت نصب شده بود رفت. در آیینه نگاهی انداخت. اما کسی که عکسش در آیینه بود را نشناخت. پسری نسبتا قد بلند با موهای مشکی بلند و چشمان درشت قهوه ای رنگی که با مژه های بلندشان خودنمایی میکردند. بینی گوشتی که نه خیلی بزرگ بود و نه خیلی کوچک! چهره خیلی آشنا بود اما نمیشناختش. خودش را نمیشناخت. بیشتر به آیینه نگاه کرد، لباس های سرتا پا آبی پوشیده بود. لباس ها مثل لباس های بیمارستانی بودند. دوباره صدای خنده ای از پشت پنجره شنیده شد. با قدم های بلند به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد. یک منظره زیبا از یک حیاط نسبتا بزرگ را جلوی چشمش دید. حوضچه کوچکی که وسط حیاط بود و دخترکی پشت به او، لب آن حوض کاشی کاری شده نشسته بود. دامن قهوه ای رنگ گل گلی با پیراهن زرد ساده ای پوشیده بود. موهای بافته بلندش از پشت شال سفید رنگش بیرون زده بود. اطراف حیاط چندین درخت و گل و گیاه کاشته بودند که منظره حیاط را زیباتر کرده بود. درست پشت پنجره، لب ایوان خانه دو پسر بچه نشسته بودند. هر دو موهای قهوه ای رنگ داشتند و پیراهن های آبی مثل هم پوشیده بودند و چون پشتشان به پنجره بود، متوجه او نشدند. اولی گفت: «خب بسه دیگه! لطیفه ها تکراری شدن. بیا یه کاری کنیم که از این روز آخر تابستونمون لذت ببریم. فردا باس بریم مدرسه!» دیگری در تکمیل حرفش گفت: «و دوباره بدبختیامون شروع میشه!» - دوباره باید صبح ها ساعت شیش بیدار شیم! - تو سرما و گرما باید منتظر سرویس واستیم! آن دو با حسرت و اندوه به آسمان خیره شده بودند و هیچ نمیگفتند. او لبخندی زد و گفت: «مدرسه! چه کلمه آشنایی!» آن دو پسر مثل برق از جا پریدند و به او نگاه کردند. حالا چهره شان را به خوبی میدید. بینی های کوچک و چشمانی درشت، درست مثل چشمان خودش! آن دو برادر دوقلو مثل سیبی بودند که از وسط به دو نیم تقسیم شده باشد. اولی با چشمانی گرد گفت: «امیر ... حسین!» او با تعجب نگاهش کرد و گفت: «امیر حسین؟! من اسمم امیر حسینه؟!» دیگری که چشمانش پر از اشک شده بود با بغض گفت: «فکر میکردم دیگه هیچ وقت بیدار نمیشی امیر حسین!» دختری که لب حوض نشسته بود با صدای آنها سربرگرداند. با دیدن امیر حسین از جا بلند شد. او چشمان آبی نسبتا ریزی داشت که در کنار بینی قلمی و خوش فرمش به زیبایی صورتش می افزودند. با دیدن امیر حسین از خوشحالی دستانش را جلوی صورتش گرفت و نگاه خیره اش را به او دوخت. امیر حسین گنگ نگاهش کرد و گفت: «شما ها کی هستین؟» پسر اولی گفت: «یعنی تو ما رو نمی شناسی امیر؟ من مانی ام!» اشاره ای به قل دیگرش کرد و گفت: «اینم نیماست! تو داداش مایی امیر حسین اقا!» امیر حسین گنگ نگاهشان کرد و گفت: «یادم نمیاد! اصلا یادم نمیاد!» نیما اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد. از پنجره به داخل پرید و امیر حسین را بـ ـغل کرد: «داری شوخی میکنی مگه نه؟ الکی میگی دیگه! مگه میشه ما رو نشناسی؟» امیر حسین دستی بر سر نیما کشید و گفت: «معذرت میخوام ولی من حتی اسم خودمم یادم نیست! اصلا نمیفهمم اینجا کجاست! واقعا همه چیز مبهمه!» در همین زمان دستانی از پشت دور امیر حسین حلقه شدند. همان دختری که در حیاط بود، به اتاقش آمده بود و او را در آ-غـ ـوش کشیده بود. دختر با صدای نازک و بغض آلودش گفت: «دلم برای صدات تنگ شده بود امیر!» امیر حسین بدون آنکه از جایش تکان بخورد، گفت: «تو کی هستی؟» یک مرتبه دستان دخترک شل شدند. رنگ از رویش پرید. مانی که پشت پنجره روی ایوان ایستاده بود، گفت: «این آبجی نسرینه!» نسرین حلقه دستانش را باز کرد و دستش را جلوی دهانش گرفت: «از چیزی که میترسیدم به سرمون اومد. دکتر گفته بود ممکنه حافظتو از دست داده باشی.» ***
  37. 9 پسند
    رمان آرامشم تویی به قلم:پریا خبازی
  38. 9 پسند
    بعد از چند ساعت رانندگی بی وقفه ی محمود وخفقانی که سپری شد به جاده ای خاکی رسیدند که تابلوی سبز پررنگ زنگ زده ای برسرآن خودنمایی می کرد. "لــیکـــر50کیلومــتر" هامون باهمه ی کنجکاوی اش دم نزد و به مسیر سنگلاخ و خاکی بادرختان سر برافراشته وسبز جاده ای که حالا میدانست به مقصدی به نام لیکر ختم خواهدشد،چشم دوخت.رضا زیر چشمی به هامونی که می دانست کارد بزنند خونش در نمی آید،نگاه می کرد ودر دل دعا،دعا می کرد که از غضب هامون در امان بماند! بعدازیک ساعت رانندگی در جاده ی خاکی،وارد روستایی شدند که با تابلویی داغون ورنگ و رو رفته که در ورودی آن به حالت کجی مانده بود،خوش آمدگویی می کرد. "به لیکر خوش آمدید.جمعیت:150نفر" هامون پوزخندی عصبی زد که دندان هایش نمایان وچشم هایش ریز شدوگفت: _باید یه شوخی باشه!..150نفر...هه... هیچ کس جوابش را نداد.چنددقیقه بعد ماشین محمود مقابل ویلایی توقف کرد وبا چند بوق مردی روستایی به طور مداوم تعظیم کنان در بزرگ آهنی سفید ویلاراباز کرد.قبل ازاین که ماشین داخل حیاط سبز ویلا شود،هامون به سرعت دررابازکرد وپیاده شد.دستی لای موهای نیمه بلندش کشید ولگدی را درهوا پرت کرد.کلاه سویشرت را از سرش برداشت ونگاهی به اطرافش انداخت. روستای لیکر اطراف چالوس بود.روز از ظهرهم گذشته ونزدیک عصربود.درختان سبز وانبوه اورا یاد لوکیشن فیلم هایی می انداخت که در فورکس آمریکا فیلمبرداری می شدند.درختان سبز و برافراشته وبوته های انبوه سبز.باخودش فکرکرد:"پس همچین جاهایی توایران هم هست!". یک طرف جاده ی خاکی ای که ایستاده بود،دره ی عمیق و سرسبزی بودوطرف دیگر آن فقط دو ویلا بادونمای متفاوت در کنار هم دیده می شدند.گویی آنجا ورودی دهکده ی لیکر بود وباقی خانه ها کمی آن ورتر داخل روستا بودند. یکی از ویلاها که نمای سنگی سفیدی داشت همانی بود که ماشین محمود داخل آن شد ومعلوم بود که درش را به خاطر ورود هامون باز گذاشته بودندو ویلای دیگرکه معلوم بود حیاطی به سبزی حیاط ویلای بـ ـغلیش ندارد،باسنگ های نتراشیده ی قهوه ای تند ومشکی رنگش ظاهری مخوف به خود گرفته بود!آن قدر بی روح و متروک به نظر می آمد که گویی صاحبش دیگر این را که ویلایی در روستای دور افتاده ای در شمال کشور دارد،ازیادبرده بود! دستی روی صورت وریش های انبوهش کشیدو باخودش فکر کرد باوضعیت شرجی موجود در هوا امکان ندارد بتواند آن همه ریش و مو را تحمل کند.بی درنگ رویش را از دره ی عمیق وسرسبز گرفت وبه سمت ورودی ویلا ی محمود راه افتاد.در دلش پوزخندی به کارهای محمود زد وگفت: _خدا می دونه که دیگه چه چیزایی داری که ازشون بی خبرم!
  39. 8 پسند
    رمان آروشا|Missmahdiew|کاربر انجمن رمانخونه به قلم:مهدیه قربانی ژانر:عاشقانه،اجتماعی خلاصه : قدم میزنم در کوچه پس کوچه های شهر.. قدم میزنم تا شاید تو را بیابم..قدم میزنم تا شاید دوباره نگاهم کنی..صدایت را از فراسوی سکوت این خیابان میشنوم.صدایی آمیخته در خنده های یک غریبه و چه سکوتی میکند قلبم به حرمت احساسش.. چه سکوتی میکند چشمانم به احترام عشقش.. قدمهایم را محکم تر میکنم ،همتراز با سنگینیه گوشهایم.. چشمانم را میبندم و راهی را که آمده ام باز میگردم.. بی خیال،بگذار بگویند کر و کور و لال بوده..بگذار بگویند دیوانه و مجنون بوده.. این مردم هر چه بخواهند میگویند..این هم رویش.. فقط یک سوال! چگونه به زخم های پاهایم بگویم که تمام راه را اشتباه آمده اند؟ چگونه به مغزم بفهمانم میان من و معشوقت فقط یک"آ"فاصله بود..که غلط گیر را برداشتی و آن را از صفحه ی زندگی ات پاک کردی.. به نظرت من بزرگترین غلط زندگی ات بودم؟ حیف آن همه عشق.. آن همه رویا.. حیف آن"آ" ی با کلاه.. حیف دل آروشـــا... دیدن عکس شخصیتها و حمایت
  40. 8 پسند
    به نام خالقِ بي همتاي دل رمان سزاوارِ گذشته به قلمِ مهشاد نظريان ژانر: اجتماعي_ عاشقانه خلاصه: آترا فرهمند دختره بيست ساله اي ست كه بعد از فوت ناگهاني مادرش دچار ضربه روحي شديدي ميشه و كارش رو از دست ميده و در اين بين طلبكاري از بديهي چندين و چند ساله پدرش بعد از ورشكست شدنش سره راهش سبز ميشه و اون مجبوره كه سر از اسرار گذشته پدرش دربياره سرنوشت اون رو وارده يه مسيري از زندگي متروكه پدرش كه سالها پنهان مونده ميكنه و دري از درهاي اتفاقات پر تلاطم و ناهموار گذشته پيش روش باز ميشه كه همراه شدن با اين گذشته مرموز اتفاقات حقيقي و مختلفي رو آشكار ميسازه. مقدمه؛ سزاوارِ گذشته ، قصه عجيبي نيست. درك ، لمسش ملموس و به ياد مانديست، همراه شدنش تو را به تب و تاب ماندن در عمق گذشته تابناك ادمها ميكند ، راهي پيچيده را در پيش پايت ميگذارد كه سرنوشت درش بي تقصير نيست ، سزاوار گذشته، تو را به كشفي پر از تلاطم ناله وار عشق و زمزمه روانِ بودن مي نهاند. پايان خوش
  41. 8 پسند
    نویسنده گرامی با سلام و درود فراوان خدمت شما، ضمن تشکر و سپاس بابت اعتماد به انجمن رمانخونه و تایپ رمان خود در این انجمن خواهشمندم موارد زیر را انجام دهید: * قوانین تایپ رمان (اینجا) را مطالعه نموده و حتما رعایت فرمایید. * در پست اول نام رمان، خلاصه ، ژانر و توضیحات لازم... را عنوان کنید و ادامه رمانتان را پس از پست تاییده مدیران (بعد همین پست) ارسال کنید. * کلیه قسمت های رمان خود را درهمین تاپیک ارسال کنید و از حذف تاپیک خود جدا خودداری کنید. در صورت مشاهده کاربر از انجمن اخراج می گردد. * لطفا در ارسال پست از نوشتن پارت کمتر از 20 خط در سیستم و کمتر از 40 خط در موبایل خودداری کنید. * چنانچه تمایل به ایجاد صفحه نقد دارید، پس از گذاشتن چهار پست می توانید تاپیک نقدتان را در بخش نقد رمان کاربران (اینجا) ایجاد نمایید. * لطفا برای طراحی جلد رمان پس از تایپ12پارت از رمانتان، به بخش طراحی جلد (اینجا) مراجعه نمایید و تا پایان رمانتان حتما درخواست کاور داده و آن را تحویل بگیرید. * سوالات و مشکلات خود، در رابطه با بخش رمان را در تاپیک پرسش و پاسخ بخش رمان (اینجا) مطرح کنید. * از تبلیغ رمان خود در پروفایل خصوصی دیگران بپرهیزید و برای اینکار و همچنین آشنایی سایر کاربران به بخش تبلیغات رمان (اینجا) مراجعه نمایید. لطفاً قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و مغایر قوانین جمهوری اسلامی جداً خودداری کنید. پیروز و سربلند باشید.
  42. 8 پسند
    با وحشت از خواب پریدم. سعی می کردم نفس بکشم ولی نمی تونستم. گلوم به شدت خشک شده بود ونفسم بیرون نمی اومد. تلاش میکردم با دستام، گردنم رو فشار بدم تا نفسی که گیر کرده توی گلوم، بپره بیرون ولی دستام لمس شده بودن. از شدت ترس بدنم می لرزید، جوری که نمی تونستم خودمو کنترل کنم. اعداد، توی مغزم با سرعت باد جا به جا می شدن و انگار مغزم رو به جمجمم می کوبیدن. کاش، مغزم هم از کار می افتاد تا شاهد انفجارش نباشم. ای کاش، یه ساعت جلوم بود تا بفهمم کی این ۱۲۰ ثانیه تموم میشه ولی با این چشمای تار حتی نمی تونستم اطرافم رو ببینم، چه برسه عقربه ساعت. ۱:۵۸،۱:۵۹،۲:۰۰ همه ی اعداد از ذهنم پریدن. انگار هاله ای که نمی گذاشت نفسام بیرون بیان، پاره شد.ولی نفس کشیدن خشکی گلوم رو بر طرف نکرد. دستم رو به طرف میز بردم و توی هوا تکون دادم که دستم با شدت به پارچ آب خورد. لیوان کنار پارچ رو تا جایی که می شد، پر کردم؛ یجوری که فکر کنم مقداری روی میز ریخت. خوردن آب، هم خشکی گلوم و هم شدت نفسام رو کم تر کرد. بعد از گذروندن خان اول، نگاهی به اتاق کردم. توی تاریکی دلهره آور و ترسناکش محو شدم. روبه روم یه آینه بزرگ بود، که خوب چهره رنگ پریدمو نشون میداد. وای! نکنه الان یه جن بیاد پشت سرم؟! از ترس سریع بلند شدم و خودم رو به پریز برق رسوندم.
  43. 8 پسند
  44. 8 پسند
    فصل_اول پارت_دو خانواده ی پدرم همشون شهرستان هستند و از خانواده ی مادرم یه دایی برام مونده که بعد مرگ پدر و مادرم بود و نبودش فرقی نداشت. داییم آدمه خوبیه مهربونه ولی زنش از اون دسته آدمای پر فیس و افاده هستش که همه جا دماغشو بالا میگیره و راه میره. بعد مرگ خانوادم داییم تصمیم گرفته بود که منو به خونه ی خودش ببره ؛ اما زندایی عزیزم نذاشت و گفت یه پسر جوون داره و خدای نکرده اغفالش میکنم! شریک بابام همون یه ذره پولی که برای من به ارث مونده بود و بالا کشید و من سر پناه که هیچی غذا برای سیر کردن شکمم هم نداشتم! تا این که امین(پسر داییم) منو به دوستش قباد معرفی کرد تا اینجا به عنوان خدمتکار کار کنم اون موقع هنوز از حس امین به خودم مطلع نبودم. بعد بیست روز کار کردن تو این عمارت از من خاستگاری کرد. اونروز جواب من نه بود ولی از رو نرفته و هر سری که به قباد سر میزنه سعی میکنه منو راضی کنه !. این عمارت چهار خدمتکار داره : مریم سر آشپزه سهیلا در کار های آشپزخونه به مریم کمک میکنه و منو ساناز مسئول تمیز کردن این عمارت هستیم. قباد یه آدم خیلی سختگیره که اگر فقط یه نقطه از خونه خاک نشسته باشه مجبور میکنه همه ی خونرو از اول به تنهایی تمیز کنم. قیافه ی خوبی داره : چشمای سبز ، صورت کشیده ، مو و ته ریش بور ، هیکلی که معلومه چند سالی روش کار شده و همه ی اینا به علاوه ی پول باعث شده دختر های زیادی براش سر و دست بشکونن. آمار دوست دختراشم کل عمارت داره ! میدونم کمتر از چهار تا نیست . با این همه به گفته ی خودش بازم نیمه ی گمشدشو پیدا نکرده ، یکی نیس بهش بگه فعلا چهار قسمتتو از رو زمین جمع کن نیمه ی گمشدت پیش کش! سهیلا و ساناز همیشه سعی میکنند تو چشم رئیس باشند ؛ آدم با کار های عجیبشون خندش میگیره ! اخه تو چشم یه مرد بد اخلاق بودن که جز پول و خوشگلی چیزی نداره چه فایده ؟ (مثلا خوشگلی و پول مهم نیست) .......
  45. 8 پسند
    وقتی سوار ماشین شدند لیلی گفت"فکر می کنم چیزی خوردم که به معدم نمی سازه ،" سالواتوره آه عمیقی کشید "مجبور نیستی برای اینکه با من به خونم نیای تظاهر کنی مریضی" با تندی گفت " تظاهر نمی کنم" سالواتوره رویش را برگرداند و در حال عبور از کنار چراغ های پاریسی به آنها خیره شد. خوب بود که او همه محتویات بطری را خورده بود زیرا لیلی تقریبا مطمئن بود چون سالواتوره او را دست نیافتنی میدید هرطور شده او را دور می انداخت. سرش را عقب بردو به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست . نه،این استرس نبود. محتویات معده اش تا پشت گلویش بالا آمد و گفت"ماشینو نگهدار ،دارم بالا میارم !" مقابله با تهدیدات خاص به راننده طوری آموزش داده بود که بطور غیر ارادی پایش را سریع روی ترمز گذاشت. و او از میان در نیمه باز ماشین قبل از اینکه کاملا متوقف شود و چرخ هایش از حرکت بایستد ،به سمت بیرون خم شد و توی جوب بالا آورد. لیلی یک دست سالواتوره را روی پشت و دست دیگرش را روی بازویش احساس کرد،که او را نگهداشته بود،اگرچه مواظب بود تا حدی به او نزدیک شود که از خط قرمز رد نشود. بعد از اینکه بالا آورد، خودش را عقب توی ماشین انداخت و دهانش را با دستمالی که سالواتوره در سکوت به او داده بود پاک کرد. لیلی گفت"خواهش می کنم منو ببخش" از شنیدن صدای ضعیف و آرامش شوکه شد."این منم که باید ازت معذرت بخوام ، فکر نمی کردم واقعا بیمار باشی . ببرمت دکتر؟میتونم به دکترم زنگ بزنم بیاد." "نه، فکر کنم الان بهترم ." دروغ می گفت . "لطفا منو ببر خونم." این کار را انجام داد ،همراه سوالات دلسوزانه و مهربانانه بسیار و قول در مورد اینکه فردا بلافاصله پس از بیدار شدن به او زنگ بزند. سرانجام وقتی راننده مقابل ساختمانی که لیلی ،آپارتمانی در آن اجاره کرده بود ، اتومبیل را متوقف کرد ، پشت دست او را نوازش کرد و گفت "بله، لطفا فردا بمن زنگ بزن ، ولی الان منو نبوس؛ ممکنه ویروس گرفته باشم." با این دستاویز ، کت را دور بدنش پیچید و بسرعت زیر بارش شدید و انبوه برف بسوی خانه اش دوید و اصلا نگاهی به ماشین در حال دور شدن پشت سرش نکرد. خودش را بزور تا آپارتمانش کشاند و روی نزدیکترین صندلی از حال رفت. هیج راهی نبود تا همانطور که در نقشه اصلی بود وسائل ضروریش را جمع کند و خود را به فرودگاه برساند. شاید هم اینطور بهتر بود . به مخاطره انداختن خودش پوشش بهتری بود . چون در اثر مسمومیت بیمار بود ،رودریگو به او مظنون نمی شد و زمانیکه حالش خوب شود ، اهمیت نخواهد داد چه اتفاقی برایش افتاده است. بعبارت دیگر ،وانمود میکرد نجات پیدا کرده است. لیلی احساس آرامش می کرد چون او منتظر بود تا آنچه که قرار بود، اتفاق بیفتد.
  46. 8 پسند
    با صدای سالواتوره رشته افکارش پاره شد و بخودش آمد. لیلی آنقدر واضح به او بی توجهی کرد که نگاهش رنجیده و دلخور بود. "متاسفم .من نگران مادرم هستم .امروز بمن تلفن کرد ،و گفت وقت راه رفتن تو خونۀ خودش زمین خورده و با این وجود صدمه ای ندیده ، اما من فکر میکنم باید امروز به اونجا برم و با چشم خود ببینم تا دلم آرام بگیرد. اون هفتاد سال داره و افراد سالخورده استخوناشون سریع میشکنه، اینطور نیست؟" در واقع لیلی اصلا به مادرش فکر نمی کرد و این دروغی فی البداهه بود. سالواتوره یک ایتالیایی اصیل بود؛ مادرش را می پرستید ، و مفهوم دلبستگی خانوادگی را درک میکرد. چهره اش فورا"نگران شد."بله البته که باید بِری، مادرت کجا زندگی می کنه؟" لیلی پاسخ داد "تولوز". شهری را نام برد که با وجود فاصله زیادش از پاریس باز هم در خاک فرانسه بود. اگر سالواتوره نام تولوز را به رودریگو یادآوری می کرد ، رودریگو در جنوب به جستجوی او میپرداخت و این برایش چند ساعت وقت می خرید. البته ممکن بود رودریگو باسانی گمان کند او نام تولوز را گفته تا گمراهشان کند؛ در هر حال بکار بردن این حقه یک ریسک بود. او نمی توانست در مورد چیزی که اتفاق نیافتاده نگران باشد و آنرا پیشگویی کند. او طبق نقشه اش پیش می رفت و امیدوار بود موفق شود. "کِی برمیگردی؟" "اگه همه چیز خوب باشه پس فردا ،اگه نه...." لحنش شل شد . "پس ما باید نهایت استفاده رو از امشب ببریم." حرارت چشمهای تیره اش دقیقا"آنچه را در فکرش تجسم کرده بود را به او نشان می داد لیلی عکس العمل نشان داد و با ظرافت خود را عقب کشید وابروهایش را بالا بردو با لحن سردی گفت : "شاید" "و شاید هم نه" لحن صدایش به او فهماند لیلی اشتیاقی به خوابیدن با او ندارد. هرچند عقب کشیدن لیلی علاقه او را بیشتر و حرارت چشمانش را سوزاننده تر می کرد.لیلی می اندیشید احتمالا"مقاومتش در برابر سالواتوره او را به یاد ایام جوانیش می اندازد،روزهایی که با اولین همسرش که مادر فرزندانش بود ، معاشقه می کرد. تا آنجائیکه میدانست دختران جوان ایتالیاییِ هم نسل سالواتوره بشدت از پاکدامنیشان محافظت میکردند، شاید هنوز هم همانطور بود. او ارتباط زیادی با دختران جوان هیچ کشوری نداشت. دو پیشخدمت نزدیک شدند، یکی از آنها بطریِ شـ ـر-اب را همچون گنجی گرانبها در آ-غـ ـوش گرفته بود و دیگری برای او قهوه آورده بود. وقتی فنجان قهوه جلویش قرار داده شد لبخندی برای تشکر زد، و بعد خودش را با ریختن خامۀ فراوان در قهوه اش و بهم زدن آن مشغول کرد. در همان حال ، پیشخدمت در بطری را باز می کرد و چوب پنبه را برای استشمام بوی شـ ـر-اب به سالواتوره می داد و در ظاهر لیلی هیچ توجهی به آنها نداشت. اما ،در حقیقت تمام توجه او بر آن بطری و تشریفات در حال اجرا متمرکز شده بود. خبره های شـ ـر-اب به این تشریفات بسیار اهمیت می دادند،هر چند لیلی اهمیت آنرا درک نمی کرد. برای او تنها تشریفات مربوط به شـ ـر-اب ، ریختن آن در گیلاس و نوشیدنش بود و حاضر نمی شد چوب پنبه را استشمام کند.
  47. 8 پسند
    نویسنده گرامی با سلام و درود فراوان خدمت شما، ضمن تشکر و سپاس بابت اعتماد به انجمن رمانخونه و تایپ رمان خود در این انجمن خواهشمندم موارد زیر را انجام دهید: * قوانین تایپ رمان (اینجا) را مطالعه نموده و حتما رعایت فرمایید. * در پست اول نام رمان، خلاصه ، ژانر و توضیحات لازم... را عنوان کنید و ادامه رمانتان را پس از پست تاییده مدیران (بعد همین پست) ارسال کنید. * کلیه قسمت های رمان خود را درهمین تاپیک ارسال کنید و از حذف تاپیک خود جدا خودداری کنید. در صورت مشاهده کاربر از انجمن اخراج می گردد. * لطفا در ارسال پست از نوشتن پارت کمتر از 20 خط در سیستم و کمتر از 40 خط در موبایل خودداری کنید. * چنانچه تمایل به ایجاد صفحه نقد دارید، پس از گذاشتن چهار پست می توانید تاپیک نقدتان را در بخش نقد رمان کاربران (اینجا) ایجاد نمایید. * لطفا برای طراحی جلد رمان پس از تایپ12پارت از رمانتان، به بخش طراحی جلد (اینجا) مراجعه نمایید و تا پایان رمانتان حتما درخواست کاور داده و آن را تحویل بگیرید. * سوالات و مشکلات خود، در رابطه با بخش رمان را در تاپیک پرسش و پاسخ بخش رمان (اینجا) مطرح کنید. * از تبلیغ رمان خود در پروفایل خصوصی دیگران بپرهیزید و برای اینکار و همچنین آشنایی سایر کاربران به بخش تبلیغات رمان (اینجا) مراجعه نمایید. لطفاً قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و مغایر قوانین جمهوری اسلامی جداً خودداری کنید. پیروز و سربلند باشید.
  48. 8 پسند
  49. 8 پسند
    هومن داخل چهار چوب در منتظرم ایستاده بود با دیدم متعجب پرسید : این چه سر و وضعی؟! چی شده ایران ؟ کجا بودی؟ قدم بعدی و برداشتم و خودم به آغوشش رسوندم. بی توجه به اینکه داخل راه رو ایستادیم محکم بـ ـغلش کردم. هومن: ایران یک کلام بگو ببینم چی شده؟ من که جون به لب شدم .. نکنه .. نکنه کسی اذیتت کرده؟ آره ایران کسی اذیتت کرده؟ این خیلی خوبه که برای یک نفر اینقدر مهم باشی که حتی فکر کردن به اینکه کسی باعث و آزار اذیت شده باشه اینجوری صداش و خشن و عصبی کنه رگ گردنش و متورم کنه. سرم و به طرفین تکون دادم: ن...نه هومن : پس چی؟ عزیزم چی شده؟ ایران جان؟! بدم می آمد از خودم و رفتار بچگانه ام که داشتم . من باید همون جا از خودم دفاع می کردم ولی مثل بچه ها فرار کرده بودم طبق معمول آمده بودم تا پشت هومن قایم بشم تا هومن ازم حمایت کنه. نالیدم: ب...بریم داخل.. هومن دست هاش و دور کمرم حلقه کرد و هلم داد داخل خونه ، یاد راننده آژانس افتادم : م... ماشین گرفتم کیفم پولم همراهم نبود.ر..راننده پایین منتظره. هومن کتش و که به جا لباسی آویزون بود برداشت : برو بشین الان میام. از راه رو گذشتم چشمم به میز بزرگ نشیمن افتاد که دو تا فنجون روش قرار داشت یه نگاه سرسری به نشیمن انداختم یعنی هومن تنها نبود. نباید می آمدم شب اونم خراب کرده بودم. روی نزدیک ترین کاناپه به شومین نشستم. پاهام و بالا آوردم و تو خودم جمع شدم هنوز هم سرمای حرف های همایون خان و حس می کردم. صدای بسه شدن در و شنیدم. هومن با دیدم که داشتم از سرما می لرزیدم رفت سمت اتاق با پتوی برگشت کمکم کرد بافتم و از تنم در بیارم و پتو دورم پیچید. هومن کلافه جلو پام زانو زد : خوب حالا بگو چی شده تا جوش نیاورده؟ قطره اشکم و با دست از روی گونه ام پاک کردم : ت...ت..تنها نیستی؟ هومن مچ دستم و گرفت : ایران میگی چی شده یا می خوای روانیم کنی؟ چشم هام پر و خالی می شد: چ...چیز مهمی نیست...ب... با همایون خان بحثم شد. هومن نفس راحتی کشید : که مهم نیست ... این مهم نبود کاملا از حال و روزت عیان ... بمون تا بیام. بینیم و با صدا بالا کشیدم و زمزمه کردم : ح..ح..حالم خوب بشه میرم....ت..ت.. تو به مهمونت برس. یک لنگه ابروش و بالا انداخت و پوزخند نصف و نیمه روی لبش نشست: نه بابا از کی تا حالا؟ گنگ نگاهش کردم : هان؟ بینیم و بین انگشت هاش گرفت و کشید: میگم از کی تا حالا دماغو خانوم برای من تعیین و تکلیف می کنه؟ صورتم و کج کردم و با اعتراض صداش زدم: ه...هوممممممممن. هومن: اووووووف ... بخورم اون هومن گفتنت و من. لحنش باعث شد لبخند نصف و نیمه روی لبم شکل بگیره : ک...کی..کی بزرگ میشی؟ پوزخند زد: وقتی تو عاقل شدی. با خشم نگاهش کردم : اون جوری نگاه نکن پرنسس فکر قلب منم باش یه وقت دیدی واقعا یه لقمه چپت کردم به من اعتباری نیست. -ا..ا...ادای رند ها رو برای من در نیار. هومن: پس فکر می کنی نمی تونم اغوات کنم به مبارزه می طلبیم آره؟! نگاهم و ازش گرفتم حریف زبون هومن نمی شدم تا فردا هر چی می گفتم یک چیز بارم می کرد. با آستین پلیورم چشم های خیسم و پاک کردم. هومن جعبه دستمال کاغذی و پرت کرد روی پام : بگیر پاک کن صورت و دلم ریش شد ... قد خرس گنده سن داره هنوز نمی دونه نباید با سر آستینش صورتش و پاک کنه. قبل اینکه بتونم جوابش و بدم سمت اتاق خوابش رفت. ده دقیقه نگذشته بود که صدای تق تق کفش های پاشنه بلند زنانه ی داخل فضای نشیمن پیچید ... پتو رو جوری روی سرم انداختم که چهره ام مشخص نباشه حوصله شایعه های بی سر و ته و نداشتم. صدای ناز دار دختری و شنیدم که بیشتر جمله هاش و کشیده ادا می کرد. زیر چشمی نگاهی به راه رو انداختم ولی با صحنه خوش آیندی روبه رو نشدم و نگاهم و دزدیدم. صدای در و که شنیدم و سرم و بالا آوردم. هومن ریشخندم کرد: چه روی هم گرفته ... کشف حجاب کن پرنسس نامحرم نداریم. سرم و از زیر پتو بیرون آوردم: ش...شلی خبر داره با کس دیگه ام میپری؟ از داخل آشپزخونه نگاهی بهم انداخت: شلی اون سر دنیا چجوری می خواد بفهمه من شبم و با کی صبح می کنم؟ اخم هام درهم شد: و...و...ولی تو داری بهش خـ ـیانت می کنی؟ در کانتر ها رو باز و بسته می کرد دنبال چیزی می گشت با تموم شدن حرفم چرخید و نگاهم کرد. پوزخند غلیظی روی لبش جا خوش کرده بود : تو کدوم دنیا سیر می کنی پرنسس یعنی فکر می کنی شلی اون ور دنیا هر شب با رویا من می خوابه با رویا من بیدار میشه ... اگه اینجوری فکر می کنی پس خیلی خری. -ب...ب.. بی تربیت... هومن : چی با ادب دوست داری ؟ یکی مثل سهراب هوم؟؟! طعنه کلامش دوست نداشتم با اخم نگاهم و ازش گرفتم. هومن: گور بابای رابطه های بی سر و ته من اول بگو چی می خوری ؟ قهوه ، نسکافه، چای سبز، اووووم آب شنگولیم هم بخوای باید زنگ بزنم برات بیارند. بعد با دهنش صدای در آورد: میدونی که تو ترکم. امسال سال سومی بود که هوم الکل و گذاشته بود کنار منم خوشحال بودم بلخره فکری به حال سلامتیش کرده بود. زورکی لبخند نصف و نیمه زدم :ه...ه.. هیچ کدوم...ش.. شکلات داغ می خوام. صداش پر از خنده شد: جون به جونت کنند بچه ی. با دو ماگ که بخار ازشون خارج می شد کنارم نشست و ماگ شکلات و به دستم داد. از بالای ماگ سرامیکی نگاهی بهم انداخت : خوب نگفتی همایون خان چرا باز گوشت و پیچونده؟ -م... من کاری نکردم .م..مثل همیشه شدم ق...قربانی خودخواهی های سهراب شدم. سعی کردم بدون گریه همه چیز و براش تعریف کنم. ولی لکنت و بغضم باعث می شد ترحم انگیز به نظر برسم. هر چی می گذشت اخم های هومن بیشتر توی هم می رفت. هومن: چی بگم به تو هان؟ عصبانیتش و درک نمی کردم چونه لرزوندم :م... من که گفتم ک..کاری نکردم بجای اینکه ازم د.. دفاع کنی س..سرم داد میزنی. دیگه خبری از اون شوخ طبعی همیشگی تو لحن هومن نبود جدی شده بود چرخید روی کاناپه دست هاش و روی کاناپه گذاشت و براق شد : کاری نکردی فقط دکمه مغزت و خاموش کردی با این سر و شکل اونم این وقت شب بدون پول و گوشی از خونه زدی بیرون اصلا هم به این فکر نکردی ممکن بود برات هزار تا مشکل پیش بیاد ؟ بعد الان توقع داری نازتم بکشم.؟! همین که آروم نشستم برو خدا رو شکر کن دختر بی مغز ... فقط بلده تا تقی به توقی می خوره فرار کنه. نگاهم و به ناخون های کوتاه و صاف و یه دست کوتاه بدون لاک پام دادم که از زیر پتو مشخص بودن بغضم تشدید تر شده بود : می دونم ولی و..ولی ن...نتونستم اونجا بمونم ح...حس کردم نمی تونم نفس بکشم همه چیز خیلی سریع پیش رفت. هومن مشت دستم و که بند پتو کرده بودم و گرفت آروم باز کرد و با انگشت شستش پشت دستم و نوازش کرد: هشششش ... من این رو نگفتم که باز بهم بریزی عزیز دلم ...فقط فکر اینکه اگه بلایی سرت می آمد چی می شد اذیتم می کنه ... نباید قرص بخوری؟ صدایم از شدت بغض تو گلوم گرفته بود: ن .. نه فقط دوتا قرصه که باید صبح بخورم. دست انداخت دور گردنم و منو به خودش نزدیکتر کرد: دکترت قرصات و کم کرده؟ ایران قرص اعصاب عوارض داره نباید خودسر قطعش کنی میدونی که؟ نفس پر صدای گرفتم: م...م...میدونم خود دکتر دز قرصام و کم کرد. دست های نوازش گر هومن معجزه می کرد از رلزش بدنم کم شده بود: مرتب پیش دکترت که میری؟ نگرانی هومن رو دوست داشتم حتی اگه دادم میزد سرم از سر نگرانی بود:ب...ب.. بخاطره شغلم ماهی یه بار میرم اونم آخر وقت که هیچ مراجع کننده ی نباشه. هومن: دکترت و باز عوض کردی یا قبلی اس؟ - ن..نه عوض کردم. هومن موهام نوازش می کرد: نوبت بعدیت و با هم میریم باشه پرنسس. در جوابش فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم . پیش روانپزشک رفتن به روتین زندگیم تبدیل شده بود. گاهی فکر می کردم اصلا درد منو نمی فهمند و فقط چند دقیقه ی از سر اجبار به حرف های بی سر ته من گوش میدادن و بعد برای اینکه منو از سر خودشون باز کنند چند قرص اعصاب تجویز می کردن. هومن بـ ـو-سه ی روی موهام زد : چطوری؟ خمیازه کشیدم :ت.. تو هستی خوبم ب...بهترم میشم. هومن دستی به پشت گردنش کشید: آره مشخص بهتری لکنت کم شده. این لکنت یادگاری گذشته بود. یادگار روز های که اگه هومن نبود شاید با اون افسردگی شدیدی که من دچارش شده بودم صد بار خودکشی کرده بودم. خودم و از بـ ـغل هومن بیرون کشیدم: ت..تو فکر می کنی اشتباه کردم فرار کردم ؟ هومن شق و رق به پشتی کاناپه لم داد و ماگ قهوه اش و میون انگشت هاش نگه داشت: رک بگم رفتار نشون دهنده این بود که مقصری باید همون جا یکی هم تو سر اون بی غیرت میزدی که از مرد بودن فقط اسمش و یدک می کشه. آهی کشیدم: ح...حق با تو ولی اون لحظه فقط دلم می خواست قایم بشم همین حرف نزدن سهراب میلم و به فرار بیشتر کرد. هومن: ایران باید سعی کنی بیشتر قوی باشی توقع زیادی ازت ندارم الان نسبت به گذشته خیلی بهتری ولی برای بار هزارم که دارم میگم فرار کردن راه درستی نیست باید بمونی و از خودت دفاع کنی. - بعضی وقت ها زیادی ترسو میشم نگاه همایون خان ، سکوت سهراب بیشتر باعث ترسم شد. هومن ماگم و از دستم گرفت و دست دارز کرد و سرم و هدایت کرد سمت پاهاش از خدا خواسته سرم و روی پاش گذاشتم و روی کاناپه دراز کشیدم. حرکت انگشت هاش و پشت گردنم حس می کردم : بدم نشد حداقل اون مردک بی مصرف یه بهونه به دستت داد که بیای تو بـ ـغلم نه پرنسس. چونه ام و بالا گرفتم تا چهره اش و ببینم. چشمکی حوالم کرد ولی شوخیش باعث شد به غرورم بر بخوره. خواستم بلند بشم که دست هاش بهم اجازه بلند شدن نداد.
  50. 8 پسند
    &ایران& تماس رو قطع کردم و گوشی موبایل و روی تخت پرت کردم. اصلا نمیدونم چرا همچین واکنشی نشون دادم.آخه به من چه که تنها نبود مگه جاوید با من نسبتی داشت که همچین واکنشی نشون دادم؟ روی تخت کنار نورا دراز کشیدم و موهای ابریشمی نورا و از جلو صورتش کنار زدم. شبیه فرشته ها به خواب رفته بود. پتو رو که جنس سبکی داشت و روی نورا مرتب کردم. به پهلو خوابید و طره ی از موهای نورا و دور انگشتش دستم پیچیدم. - تو می دونی چرا حالم خوب نیست؟ لبای نورا غنچه شده و تکون خورد:خیلی زشت شد قطع کردم نه؟ چرخیدم و دمر دراز کشیدم : حالا چی فکر می کنه؟؟ رفتارم درست نبود. مثل دختر بچه های حسود رفتار کردم. آهی کشیدم از خودم لجم گرفت که جوری رفتار کردم که انگار جاوید نسبتی با من داره و من از اینکه با زن دیگه اس ناراحتم. ناراحت بودم؟؟ نبودم؟؟ نه دلیلی برای ناراحتی نبود. جاوید یه مرد مجرد آزاد که هر کاری دوست داره می تونه بکنه .می تونه با هر کی دوست داره رابطه داشته باشه.آره این موضوع اصلا به من مربوط نمی شد. پس چرا؟؟چرا دلخور بودم؟؟؟ یه کم هم عصبی بودم...چرا؟؟ چرا انتظار شنیدن صدای زنی و کنارش نداشتم؟؟ کلافه از سر جام بلند شدم. آباژور کنار تخت و روشن کردم. موهام و با کلیپس بالای سرم جمع کردم. برگه ها ی آچار و جلوم گذاشتم تا خودم و مشغول کار کنم. به نوشه های که بنظرم خیلی ناآشنا بودن زل زدم. خود نویس و بین انگشت هاش تکون تکون می داد: بهش میگه جاوید جان. نفسم و محکم به بیرون فرستادم: ایران بسه به تو چه چجوری صداش میزنه؟! پاهام و داخل جمع شکمم جمع کردم و چونه ام و روی زانوی پام گذاشتم: یعنی با عسل خانومش بود؟ اه چرا قطع کردم داشت توضیح می داد. نفسی گرفتم : خیلی بچه ی ایران خیلی ...آره بچه ام ... هم بچه ام هم بی جنبه ... اون فقط یه بـ ـغل کردن ساده بود اونم اتفاقی ... خاک تو سرم کنند که اینقدر بی جنبه ام. دوباره دم عمیقی گرفتم . هنوز رایحه عطر جاوید داخل اتاق حس می شد. نق زدم : لعنت به هر چی عطر مردونه تهوع آوره ... اصلا به درک که با زن دیگه اس ... اون بـ ـغل کردن هم اتفاقی و از سر اجبار بود ... آره همینه چیزه مهمی نبود که بخوام فکرم و درگیرش کنم. بلند شدم و سمت پنجره رفتم و پرده و کنار زدم: ولی چرا پس نگاهش ،صداش، حتی حرکاتش با همیشه فرق می کرد؟! پیشونیم و به شیشه سرد پنجره چسبوندم : فرق نداشت ... این تفکرات من ... تمومش کن ایران ... جاوید همون مردی که قرار بود ازش متنفر باشی. بلند غریدم : لعنت به همشون که فقط بلد اند خاطره بسازند... جاویدم پسر عموی سهراب ... پس یکی لنگه سهراب . شالم و از کنار تخت برداشتم و سرم کشیدم. از این خود درگیری که با خودم پیدا کرده بودم متنفر بودم. من حق نداشتم دوباره ریسک کنم. احساسات تو زندگی من جایگاهی نداشت یه چای یا نسکافه داغ باعث می شد به خودم بیام. چراغ های خونه خاموش بود فقط نور آباژور ها بود که با باعث شده بود همه جا تو تاریکی مطلق فرو نره . همه خوابیده بودن با کمترین سر و صدای خودم و به آشپزخونه رسوندم و چای ساز و به برق زدم. پشت پنجره آشپزخونه ایستادم نگاهی به حیاط پشتی ساختمون انداختم. باد ملایمی می وزید و شاخ و برگ ها رو با خودش همراه می کرد. فریده خانوم پشت پنجره آشپزخونه اش و پر کرده بود از گلدان های کوچک و بزرگ که نمای زیبا و دوست داشتنی به فضا آشپزخونه داده بودن. به سرم زد که چایم و تو سرما بخورم. برگشتم به اتاق و بافتم و روی شونه ام انداختم و گوشی موبایلم و برداشتم یاد مادرم افتادم با اینکه ساعت از نیم شبم گذشته بود می دونستم مادرم از نگرانی هنوز نخوابیده ، یه فنجون چای برای خودم ریختم و روی صندلی های حصیری که داخل حیاط دایره ی شکل چیده شده بودن نشستم. شماره مادرم و گرفتم بوق سوم و نخورده بود که صدای خواب آلوده مادرم داخل گوشی پخش شد: الو تعجب کردم یعنی مادرم خوابیده بود: مامان خوابی؟ سمن: تویی ایران ؟ چی شد؟ - هیچی نشده نترس زنگ زدم بگم من شب موندم خونه آقای دکتر سمن: میدونم جاوید پسرم زنگ زد خبر داد به تو که بود تا الان از نگرانی دق می کردم. از بی حواسی خودم خجالت کشیدم . اون وقت جاوید حتی حواسش بود که به مادرم خبر بده . - ببخشید اینقدر درگیر کار شدم مامان جان که فراموش کردم. برو بخواب پس کاری نداری؟ سمن: نه مادر صبح داری میای مراقب خودت باش. - چشم گوشی موبایل و روی میز گذاشتم و فنجون چای و بین انگشت هام نگه داشتم . صورتم و به فنجون چایم نزدیک تر کردم و بخار چای و نفس کشیدم. سهراب: ایران ؟! توقع شنیدن صدای سهراب نداشتم روی صندلی پریدم و فنجون رو گذاشتم روی میز و چرخیدم. متعجب و سوالی نگاهم می کرد انگار اونم توقع نداشت منو اینجا ببینه. از سر جام بلند شدم : تو اینجا چیکار می کنی؟ بی اختیار شالم و مرتب کردم: من ... یعنی من با آقای دکتر کار داشتم ... کارمون طولانی شد دیگه شب موندگار شدم. سهراب سرش و ریز تکون داد نگاهی به ساختمون انداخت انگار می خواست مطمئن بشه که همه خواب هستند و کسی ما رو با هم نمی بینه. نتونستم جلو پوزخندم و که گوشه لبم جا خوش کرد و بگیرم. سهراب با دست به صندلی ها اشاره کرد: چرا نمیشینی؟ این و گفت و روی یکی از صندلی ها نشست . به اجبار دوباره نشستم از این که با سهراب تنها شده بودم خوشم نمی آمد خودم و لعنت کردم که چرا چایم و داخل کوفت نکرده بودم. سهراب : سردت که نسیت؟ این و گفت و خواست زیپ کاپشنش و باز کنه که با دست ردش کردم: ممنون من خوبم ... هوا خوبه... سهراب به پشتی صندلیش تکه زد و چیزی نگفت، گوش هام از زیر شالم یخ کرده بودن دلم می خواست یه بهونه بیارم از سهراب دور بشم. سهراب: کار جدید گرفتی؟ چند وقت پیش اکران فیلم جدیدت بود خیلی دوست داشتم بیام ولی از قبل جای دعوت بودیم نمی شد که نرم. - مهم نیست واقعا هم برام مهم نبود. سال ها بود که دیگه هیچ چیز سهراب برام اهمیت نداشت. سهراب: مهم نیست ... ایران چی شد به اینجا رسیدیم که به همین راحتی میگی مهم نیست؟ واقعا خنده دار بود داشت از من می پرسید چی شده؟ حافظ اش مشکل پیدا کرده بود؟! با تموم بی تفاوتی زل زدم تو چشم هاش که داشت دلخور نگاهم می کرد بیشتر از دلخوری عصبی بود. جواب این سوال و باید از خودت بپرسی نه من. بلند شدم جواب دادن به این سوال غرورم و جریح دار می کرد. دلم نمی خواست یاد آوری کنم کسی که بخاطره پول منو کنار گذاشت اون بود. خنده دار بود که حالا اون از دست من دلخور بود. قبل اینکه قدم از قدم بردارم سهراب ایستاد و ساعد دستم و بین پنجه هاش نگه داشت. تو صورتش براق شدم : ولم کن... همین الان دستم و ول می کنی. سهراب: آروم چرا داد میزنی ؟ دارم باهات حرف میزنم کجا سرت و می ندازی پایین میری؟ - من حرفی ندارم .. دستم و عقب کشیدم ... گفتم ولم کن. سهراب به ساعد دستم فشار آورد: حرفت و زدی واستا جوابت و هم بگیر... منو متهم می کنی به نخواستند ... آره من بچه بودم قدرتی نداشتم جلو خانواده ام بی ایستم آره من تمومش کردم... ولی مگه بر نگشتم مگه نیومد نگفتم بیا از نو شروع کنیم نیومدم ایران؟ نوش دار و بعد مرگ سهراب ، این مرد راجع به من چی فکری می کرد. منو مثل یه تیکه آشغال از زندگیش بیرون انداخت بود حالا توقع داشت با یک ببخشید دوباره برمی گشتم. مگه من شخصیت ندارم؟ مگه من غرور ندارم؟ پوزخند زدم پوزخندم زیادی پر رنگ بود زیادی غلظت داشت. سهراب ابرو هاش درهم شد زیر پلکش چین افتاد. سهراب : پوزخند تحویل من نده ها یه جواب بهم بده.
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد