no-img

رمانخونه
مطالب ویژه
اطلاعیه های سایت

انجمن رمانخونه

ادامه مطلب

PDF
دانلود رمان مهبد از malihe2074
امتیاز 4.60 ( 5 رای )
pdf
دی ۱۹, ۱۳۹۶
جزئیات
554 صفحه

دانلود رمان مهبد از malihe2074


خلاصه داستان:

مهبد پسری از تبار رنج و سختی و مردانگی. از جنس احساس و غیرت. از جنس مقاومت… بزرگ مردی کوچیک که با تمامی مشکلاتش برای محافظت از خواهر برادرهای کوچیکش جنگیده. برای رسیدن به عرش تلاش کرده… و از اون طرف رایکا دختری که روزی سرد، مغرور و خودخواه بوده پول‌های پدرش از پارو بالا می‌رفته! کسی نمی‌‌فهمه حکمت خدا رو… مهبد به رایکا دل می‌بنده و…

همراه‌مون باشین تا با هم ببینیم آیا می‌شه دو قشر متفاوت از جامعه کنار هم، با هم عاشقانه بمونن و به اهدافشون برسن یا نه؟!

 

قسمتی از داستان:

چشم‌هام رو با یه جعبه چوب کبریت هم نمی‌شد باز نگه داشت! چرتم گرفته بود و صدای درس دادن خانم معلم قطع و وصل به گوشم می‌رسید؛ اما تمام سعی‌ ام این بود که دقت کنم و یاد بگیرم؛ اما نه که نه مغزم فرمون نمی‌داد! صدای معلم مانع خوابیدنم می‌شد:

– پس به این ترتیب سه ضرب در چهار چند می‌شه بچه‌ها؟!

دیگه هیچی نشنیدم. نمی‌دونم چقدر گذشته بود که دستی رفت رو شونم و تکونم داد با ضرب از جام پریدم و دورو برم رو نگاه کردم که چشم‌های عسلیم قفل شدن تو یه جفت چشم‌های قهوه‌ای تیره که مهربون نگاهم می‌کردن و لبخند زیبایی که لب‌های خانم معلم می‌زد بهم. معلم تازه کار و جوونی بود که به علت مهربونیش مورد پسندِ بچه‌ها بود. با ترس و اضطراب گفتم:

– بـ… بـ… بخشید نفهمیدم کی خوابم برد!

صندلیش رو کشید جلو و گفت:

– مهبد بار سومیه که سر کلاس من می‌خوابی!

خجالت زده سرم رو انداختم پایین و گفتم:

– عذر می‌خوام خانم!

نگاه موشکافانه و دقیقی بهم کرد و موهای رنگ شده‌اش رو زیر مقنعه مشکی ساده‌اش جا داد و گفت:

– مهبد مشکلت چیه؟ چرا این‌قدر خسته و کلافه‌ای؟ چی تو زندگیت اذیتت میکنه؟!

نگاهم رو بین نیمکت‌های خالی چرخوندم. تایم مدرسه تموم شده بود، با بغض سرم رو انداختم پایین، چی باید می‌گفتم؟!

تا اومدم چیزی بگم در زده شد و آقای شکراللهی ناظم مدرسه اومد تو و رو به معلم‌مون گفت:

– خانم کَرَمی! همسرتون اومدن دنبالتون، گویا خیلی هم عجله دارن.

معلم از جاش پاشد، چقدر خوب شد که مجبور به توضیح دادن نشدم تا بهم ترحم نکنه. باید ممنون شوهرش باشم که به موقع رسید! نگاهم رو ازش دزدیدم که گفت:

– بعدا حرف می‌زنیم مهبد جان. الان باید برم.

 



موضوعات :
دسته‌بندی نشده
ads

درباره نویسنده

سمانه 121 نوشته در رمانخونه دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی رو پاسخ بدهید *