no-img

رمانخونه
مطالب ویژه
اطلاعیه های سایت

انجمن رمانخونه

ادامه مطلب

PDF
دانلود داستان کوتاه تقدیر یک شب زمستانی از zeynab227
امتیاز 3.60 ( 5 رای )
pdf
دی ۹, ۱۳۹۶
جزئیات
13 صفحه

دانلود داستان کوتاه تقدیر یک شب زمستانی از zeynab227


خلاصه داستان:

این داستان، روایتگر واقعیتی است که به وضوح در جوامع امروزی و حتی در کشور عزیزمان بیداد می‌کند؛ جامعه‌‌ای که از نگرش خیلی از افراد، به ۲ قطب فقیر و غنی شکل یافته. این داستان شاید کوتاه، اما می‌تواند درون‌مایه فراوانی داشته باشد و نهایت به یک نتیجه نهایی برسد. نمایانگر دردی است که گریبان‌گیر جمع کثیری از جوانانمان شده؛ آن‌هایی که ثروت و جاه و مال دنیا را از آنِ اشخاصی می‌بینند، که گویا بی هیچ محنت و تلاشی، آن را کسب نموده‌اند. افرادی که عقیده دارند، تقدیرشان، به وسیله این افراد مرفه ربوده شده و اینک قصد دارند به مانند آنان، با آن‌ها برخورد کنند تا شاید بتوانند سرنوشت ربوده شده‌شان را پس بگیرند، اما… آیا اندیشه و منطق شکل‌یافته ذهنشان، قابل پذیرش است؟! به راستی سارق سرنوشتشان، همان قشر هستند؟!

پاسخ به این سؤال‌ها را در قالب ۲ شخص خیالی که تنها زاده ذهن است، گنجاندم، تا هر کس بر طبق ذهنیت و بینش خود، به نتیجه آن برسد.

داستان، از آن‌جایی شده می‌شود که…

((فکر میکنم، چهارچوب موضوع داستان تا کنون به ذهنتون رسیده؛ برای همین جویا شدن ادامه‌ش رو به دست نگاه‌های پُر مِهر و صبورتون می‌‌ذارم.))

 

 

قسمتی از داستان:

با احتیاط، از آخرین دیوار هم گذر کرد. به درخت تنومند مورد نظرش، که در انتهای باغ قرار داشت رسید. بی‌درنگ، پای راستش را روی یکی از شاخه‌های قطوری که به نسبت در ارتفاع کوتاه‌تری قرار داشت، گذاشت و خودش را در یک حرکت، بالا کشاند. شاخه بعدی را هم بالا رفت و پایش را به سنگ گرانیتیِ لب دیوار تکیه زد و با یک حرکت، روی لبه دیوار بلند نشست. ساک کوچک مشکی رنگش را روی کفِ آسفالت شده کوچه بن‌بست پرتاب کرد و با احتیاط و در حالیکه شش دونگ حواسش را به اطراف دوخته بود، از بالای دیوار جَستی زد و نقش بر زمین شد.

بازدمش را عمیقا از ریه خارج کرد، تا کمی از میزان اضطراب درونش کاسته شود و بالآخره نفس آسوده‌اش را رها کند. بخش‌های خاکی شده لباسش را با دست زُدود و دسته‌های ساکش را روی شانه راستش قرار داد و با گام‌هایی بلند، آن‌جا را ترک کرد. کمی که دور گشت، بی‌اختیار لبخند فاتحانه‌ای قاب لبانش شد. با وجود آن‌که تجربه اولش بود و برای  رسیدن به چنین روزی نهایت سعی و تلاشش را به کار برده بود؛ اما گویا شانس درِ خانه‌اش را زده بود. احساس می‌کرد به بلندای قله جهان عروج یافته. به هر حال به کم گنجینه‌ای دست نیافته بود. با آن می‌توانست، درجه صفر وضعیت زندگی‌اش را به صد برساند. دیگر نگران خرج تحصیل خواهرش نبود. دیگر آن صدای منحوس و تهدید‌وار مرد صاحب‌خانه بدخُلق را شنوا نمی‌شوند. دیگر مادرش، آن دردِ بی‌امان انباشته شده بر قلبش را در دهان خفه نمی‌کند، تا مبادا غیرت پسر برومندش را به‌ خاطر نداشتن پول کافی، جهت درمان برانگیزد. حال می‌توانست با همان مدرکِ خاک خورده‌اش، سرمایه‌ای را مهیا کرده و شرکت بزرگ و با شکوهی از آنِ خود کند.



موضوعات :
دسته‌بندی نشده
ads

درباره نویسنده

سمانه 121 نوشته در رمانخونه دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی رو پاسخ بدهید *