no-img

رمانخونه
مطالب ویژه
اطلاعیه های سایت

انجمن رمانخونه

ادامه مطلب

PDF
دانلود رمان پوکه خالی ز عشق از آرزو ملک زاده

دانلود رمان پوکه خالی ز عشق از آرزو ملک زاده


خلاصه داستان:

لعیا دختری‌ست ساده، با زیبایی طبیعی… او، به خاطر تلقین خانواده و اطرافین، که گاهی به حکم شوخی یا از روی حسادت، او را زشت می‌خوانند؛ فکر می‌کند که واقعا زشت است.

هر چند بینی او با کمی انحنا، باعث شده او چنین افکاری به سرش خطور کند. در این بین او در دانشگاه عاشق همکلاسی خود شهرام می‌شود و بعداز عمل بینی متوجه می‌شود که این علاقه دو طرف ست.

به خواسته شهرام و بدون اطلاع به خانواده هایشان، صـ ـیغه ایی بین آن دو خوانده می‌شود؛ اما شهرام به خاطر بیماری پدر و سختگیری های مادرش مجبور به خواستگاری از دختر دیگر می‌شود و او را تنها می‌گذارد. در همان زمان گیسو خواهر لعیا به خواستگارش جواب مثبت می‌دهد و قرار بر گرفتن جشنی بعنوان عقدکنان، در خانه پدری آنها می‌گردد. جشن گیسو برگذار می‌شود و لعیا با دیدن داماد از حال می‌رود…

 

قسمتی از داستان:

تا اولین گام های سستم را به ساحل گذاشتم. موج با سرعت خود را به ساحل کوبید. حوصله این همه جنب و جوش را نداشتم. اصلا این همه تلاش برای چه بود؟ آرام چشماهایم را بستم.

غم بزرگی سراسر وجودم را گرفته و دلم فقط به اتمام زندگی ام خوش ست، رفتن و راحت شدن…

با خود زمزمه می‌کنم:

“صبر داشته باش… دیگه چیزی تا پایان خط نمانده. تا همین چند ساعت آینده، جنازه ات روی امواج آب، دست به دست می‌چرخه. وقتی که دیگه هیچ فرصتی برای غصه خوردن نیست. با خیال راحت، به عزاداری اونهایی که خودشان رو عزیزت می‌پنداشتن نگاه می‌کنی و فقط ازت خاطره ایی تلخ و تیره به جا می‌مونه، بدون هیچ نقطه روشنی در زندگی…”

لحظه ایی به شادی دختران همسن خود غبطه می‌خورم.

“اما خود کرده را تدبیر نیست.”

اشک، بی اراده روی صورتم، خط می‌اندازد.

” مگه جز این هم، کاری بلد ست!؟”

چشمام از همین الان، برای خودشون عزاداری گرفتن. لجوجانه آن ها را از روی صورتم پاک می‌کنم.

” گریه تمام شد. از این به بعد، باید خون گریه کنید؛ اما اگر چشمی برای گریه مونده باشه!”

قدم های سستم را به سمت دریا برداشتم. آب کف آلود سفید رنگ، به پایم بـ ـوسه، خوش آمد گویی زد.

باد، گره شالم را در میان راه باز می‌کند. تکه پارچه رنگی، مثل مرغ آوازخان، در میان باد به گردش در می‌آید. انگار اوهم از صاحبش ترسیده؛ نکند از سرم بی افتد. شاید در فکر فرارست.. به او می‌خندم و محکم گوشه آن را نگه می‌دارم.

او چه گناهی کرده که باید با صاحبش طعمه دریا شود. صاحبش گناهکار بود نه او…



موضوعات :
دسته‌بندی نشده
ads

درباره نویسنده

سمانه 121 نوشته در رمانخونه دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی رو پاسخ بدهید *