no-img

رمانخونه
مطالب ویژه
اطلاعیه های سایت

انجمن رمانخونه

ادامه مطلب

PDF
دانلود رمان بعد قصه ها از مژگان فخار
امتیاز 5.00 ( 3 رای )
pdf
شهریور ۱۴, ۱۳۹۶
جزئیات
473 صفحه

دانلود رمان بعد قصه ها از مژگان فخار


خلاصه داستان:

«بعد قصه ها» روایت‌گر یک زندگی با تمام پستی ها و بلندی هایش در سال‌های متوالی است. روایت‌گر زندگی دختری به نام ماریا. روایت‌گر ماریایی که سعی می کند با روزگار و سختی هایش، با قسمت و قضا و قدر و بجنگد…

دختری که سعی میکند کم نیاورد… قوی بماند با تمام طوفان های زندگی اش… دختری که در تلاش هست سرنوشت خود و عزیزترین فرد زندگی اش را عوض کند.

ماریایی که عاشق می شود… دل میبندد… اما روزگار نمیخواهد که به عشقش برسد.

«بعد قصه ها» زندگی ماریا را باز گو میکند که از قوی شدن خسته میشود… اتفاقهای ریز و درشت زندگی اش اورا بالاخره از پا در می آورد. لج میکند؛ با خودش… با خدایش.

پا در راهی میگذارد که مسیر زندگی اش را تغییر میدهد… پا در راهی میگذارد که هجوم حوادث را در بر دارد.

«بعد قصه ها» زندگی ماریا و خواهرش تارا است.

زندگی پسری که انتظار فرارسیدن روز اعدام خود را میکشد.

زندگی پسری به نام هیراد و پسر بچه ای به نام سامیار است.

«بعد قصه ها» زندگی پسری به نام هومن و عشقش شیدا است که او را ترک کرده است.

«بعد قصه ها» زندگی چندین فرد است که بهم گره میخورد… که روزگار آن ها را به طرز عجیبی بهم وصل میکند…

 

قسمتی از داستن:

(( تهران، پاسداران، مزون بانوی شب ))

 

-ساغرجان، خانم با تو بود.

تمام اجزای صورت مبهوتش رو از نظر می گذرونم که با صدای سامیار به خودش میاد.

می دونستم دوباره باید سوالم رو بپرسم.

-فردا چه ساعتی برای اندازه گیری می تونین بیاین؟

خیره بود به چشم هام، سرم رو پایین میارم و خودکارم رو روی کاغذ می لغزونم، صدای نازکش به گوشم می رسه.

-بعدازظهر، ساعت چهار خوبه؟؟

سرم پایین بود.

-خیلیم عالیه.

تراول که روی میز قرار می گیره، سرم رو بالا میارم و نگاهی به سامیار که حسابی با کت تک آبی خوشتیپ شده بود میندازم، که به حرف میاد.

-پول پیش رو فعلا بگیرین، بقیه رو هم بعد اماده شدن لباس خدمتتون میدم.

رسیدی برمیدارم و میپرسم:

-رسید به اسم کی؟

هم اسم هردوشونو می دونستم هم فامیلیشونو اما نه، باید تظاهر کنم، حالا بعد این همه سال می خوام تظاهر کنم به نشناختنشون.

صدای پرغرور وجدیش توی گوشم می پیچه.

-بهاور، سامیار یا ساغرش فرق نداره.

لبخند محوی میزنه و با قیافه جدی و مردونش چشمکی رو تحویل ساغر میده و اونم انگار نه انگار که تا حالا مبهوت من بود ریز ریز می خنده.



موضوعات :
دسته‌بندی نشده
ads

درباره نویسنده

سمانه 121 نوشته در رمانخونه دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی رو پاسخ بدهید *