no-img

رمانخونه
مطالب ویژه
اطلاعیه های سایت

انجمن رمانخونه

ادامه مطلب

PDF
دانلود رمان اتفاق غیرمنتظره از سانیا سادات
امتیاز 4.50 ( 14 رای )
pdf
تیر ۱, ۱۳۹۶
جزئیات
632 صفحه
دانلود نسخه pdf مگابابت 7.8

دانلود رمان اتفاق غیرمنتظره از سانیا سادات


خلاصه داستان:

محیا دختر جوانیست که برای گذران زندگی درخیابان های شهر ساز می زند. یک روز اتفاقی دختری کارش را می بیند و پیشنهادی به او می دهد که اغاز فصل جدید زندگی محیا و شروع اتفاقات غیرمنتظره ی زندگی اوست…

 

لینک دانلود این رمان به درخواست نویسنده حذف گردید.

قسمتی از داستان:

آخرین ماشین هم شیشه اش رو بالا کشید و فکر کنم زیر لب یه فحش به روح پرفتوح عمه نداشته ام داد. مردم این روزا اعصاب درست و درمونی نداشتن و همین اعصاب داغون اونا نون امثال من مادر مرده رو اجر می‌کرد. حالا باید دست از پا درازتر برمی‌گشتم خونه و اجاره اکبر گشنه رو که سه ماهه عقب افتاده رو می‌دادم. البته با این پولی که تو این چند وقت درآوردم اجاره یه ماه شم بدم هنر کردم.

ویالونمو گذاشتم تو کیف و راه افتادم. نگاهی بهش کردم این سازه ننه مرده تنها چیزی بود که از بابای خدابیامرزم برام موند و به قول معروف رستمه و همین یه دست اسلحه اما بازم با همین ارثیه زندگیم می‌گذشت و دستم پیش کسی دراز نبود و اجاره خونه رو با هر بدبختی که بود درمی‌اوردم. خونه که چه عرض کنم اتاق ۶ متری ولی بازم شکر خیلیا تو حسرته همین سقفی که بالای سر منه می‌سوختن و شبای بی کسی و تنهاییشونو رو صبح می‌کردن.

سوار مترو شدم و مثل همیشه ماسکمو زدم و به زحمت یه جا برای نشستن پیدا کردمو شروع کردم به کنکاش آدمای اطرافم. کار همیشگیم همین بود از بچگی دلم می‌خواست همه چیزو راجع به آدما بدونم یا دوست داشتم بتونم ذهن همه رو بخونم.

باصدای زنی که ایستگاهو اعلام کرد دست از کنکاش برداشتم و پیاده شدم. رسیدم خونه و درو باز کردم که زهره دختر فوضوله همسایه طبق معمول نطق کرد.

_به به خانوم خانوما ساعت ۱۲شب سگ تو خیابون پرسه می‌زنه که تو راحت ول می‌چرخی؟

_فوضولو بردن طویله ینجه دادن نمی‌ره. مگه تو اژان محلی که رفت و آمدهای منو زیر نظر می‌گیری؟؟

_همین روزاس که گند کارات در بیاد محیا خانوم. ماه پشت ابر نمی‌مونه

بی توجه به ادامه تهدیداش درو بستم و یه راست از پله ها رفتم بالا. ساز عزیزمو گذاشتم گوشه اتاق و لباسامو با لباس راحتی عوض کردم و پرتشون کردم یه گوشه. رختخوابو پهن کردم. اینقدر خسته بودم که جون نداشتم چیزی بخورم خودمو پرت کردم رو رخت خوابو به پنکه سقفی نگاه کردم که می‌چرخید. هر دفعه با چرخش این منم یه چرخی تو خاطرات گذشته می‌زدم.



موضوعات :
دسته‌بندی نشده
ads

درباره نویسنده

سمانه 121 نوشته در رمانخونه دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی رو پاسخ بدهید *